خوش آمدید
به انجمن تک رمان خوش آمدید. لطفا برای استفاده بیشتر از انجمن عضو شوید یا وارد سیستم شوید.

📖درحال تایپ رمان ارباب رویاهام|bi..ta کاربر انجمن تک رمان

  • شروع کننده موضوع Dark Girl
  • تاریخ شروع
  • پاسخ ها 197
  • بازدیدها 5K
  • Tagged users هیچ
  • انجمن و سایت تک رمان؛ پیرو قوانین جمهوری اسلامی ایران می‌باشد لطفا از ارسال محتوای خلاف قوانین جمهوری اسلامی ایران خودداری کنید در صورت مشاهده بدون اطلاع قبلی ارسال های شما حذف می‌گردد.
تالار مربوطه

به نظرتون آرشا سریع وا رفت؟ رمان چطوره؟ حدس هاتون برای حرف پدربزرگ آرشا به مادر پدر لیندا چیه؟

  • آره سریع وا رفت! اما عشقه دیگه!

    رای: 4 21.1%
  • نه، ولی به نظرم یکم برای اولاش زیادی بزرگش کرده!

    رای: 2 10.5%
  • عالیه!

    رای: 16 84.2%
  • خوبه!

    رای: 2 10.5%
  • بدک نیست!

    رای: 0 0.0%
  • بده!

    رای: 0 0.0%
  • اینکه آرشا لیندا رو نشون کرده!

    رای: 1 5.3%
  • پیشنهاد پول داد در برابر لیندا!

    رای: 3 15.8%
  • خیلی منطقی خواستگاریش کرد و بعد جریان رو گفت!

    رای: 5 26.3%
  • یه گذشته‌ی دروغین از لیندا و طرفی گفت که الان تیر بارونشون کرد گفت و بعدم تهدید که تقصیر اونه!

    رای: 1 5.3%

  • مجموع رای دهندگان
    19

Dark Girl

سرپرست بخش عمومی
کادر مدیریت تک رمان
سرپرست بخش
نقاش انجمن
عکاس انجمن
گوینده آزمایشی
عضویت
Jul 4, 2020
ارسال ها
2,532
لایک ها
34,605
امتیاز
83
محل سکونت
اعماق تاریکی
*توجه*
"این رمان برگرفته از واقعیت است!"
ارباب رویاهام2.png

..به‌نام‌خالق‌رویا..

نام رمان : ارباب رویاهام.
نویسنده: bi..ta
ژانر: معمایی_عاشقانه_مافیایی
ناظر: Nightmare

مقدمه:
توحالت خواب و بیداری‌ام ولم نمی‌کنی؟
هنوز نفهمیدی ازدستم خلاصی نداری؟
سوال‌و باسوال جواب نده‌ها.
توام انقدر لج نکنا.

خلاصه :
لیندا، اسم دختری که در رویاهاش غرق در خوشبختیِ! غرق خوشبختی و شادی، شادی‌ای از جنس عشق! اما حالا که از کارهای تاریک ارباب رویاهاش باخبر میشه چی؟ در گذشته و ابهامش چیزهای زیادی نهفته! حالا که همه‌جا میدون جنگ شده. این رویا حقیقی میشه؟ و یا یه رویا توی لالایی‌ها پنهان می‌مونه؟
 
آخرین ویرایش:

FatiShoki

کاربر تک رمان
کاربر تک رمان
عضویت
Aug 2, 2020
ارسال ها
337
لایک ها
6,078
امتیاز
63
محل سکونت
محل تولد خوشبختی :)


خواهشمند است قبل از تایپ رمان به قوانین زیر توجه کنید:

قوانین تایپ رمان :

قوانین تایپ رمان | تک رمان

پرسش وپاسخ رمان نویسی

تاپیک جامع پرسش و پاسخ رمان نویسی

تایپک جامع درخواست جلد

* تایپک جامع درخواست جلد *

تاپیک جامع دریافت جلد

تایپک جامع دریافت جلد - انجمن رمان نویسی | تک رمان

موفق و موید باشید.
مدیریت تک رمان

 
آخرین ویرایش:

Dark Girl

سرپرست بخش عمومی
کادر مدیریت تک رمان
سرپرست بخش
نقاش انجمن
عکاس انجمن
گوینده آزمایشی
عضویت
Jul 4, 2020
ارسال ها
2,532
لایک ها
34,605
امتیاز
83
محل سکونت
اعماق تاریکی
*لیندا*

وای!
حاضرم صدتا قسم‌ِ جور واجور بخورم‌ که اگر این‌ بشر رو دیدم، بزنم دهنش‌‌ رو آسفالت کنم! خدایا این کیه؟ همین‌ام مونده بود پسرِ مردم بیاد تو خوابم و من رو م*اچ کنه، ب*غل کنه صح*نه بیایم. ولی خودمونیم‌ها خیلی جیگره! توی خوابم هم معلومه یک دل نه صد دل عاشقمه! ولی شاید فقط خوابه! یک دونه م*حکم رو پیشونی‌ام زدم. آره دیگه! منِ بدبخت که هیچ وقت شانس ندارم.
از رو تختم بلند شدم و سمت دستشویی رفتم. بعد از عملیات مربوطه که بیرون اومدم. مثل همیشه خونه تنها بودم.
ایلیا داداشم که دوساله ازدواج کرده مامان و بابام‌ هم سرکار بودن. برگشتم تو اتاقم و تختم رو مرتب کردم یاد خواب دیشبم افتادم شروع کردم به بلند بلند غر غر کردن. عادت داشتم وقتی خونه تنهام دیوونه می‌شدم و الکی‌ غر غر می‌کردم:
-آخه یکی نیست بگه پسرِ مردم، کوچولو نه کوچولو چیه آخه کشکک، تو کار و زندگی نداری؟ تو خواب من میای؟ وای خدا! با این‌که خواب بود ل*ب‌هام داره د*ر*د می‌کنه!
یکم دستم‌ رو کشیدم رو ل*ب‌هام، کی باورش میشه؟ چطور ممکنه توی خواب بوسیده بشی و تو واقعیت حسش بکنی؟ این فکر و خیال چرند رو از سرم بیرون کردم و با حرص ادامه دادم.
-من اون کله‌ات رو از جاش می‌کَنم؛ چلغوز، مغز فندقی، کله قهوه‌ای!
شروع کردم به شونه کردن موهام و همچنان درحال جیغ زدن:
-آخه تو مگه خودت ن*ا*موس نداری؟ اومدی تو خوابم من رو م*اچ می‌کنی؟
یاد خوابم افتادم. توی همون کلبه‌ توی همون جنگل خوابیدیم! اونقدرها وضعیت‌مون مناسب گفتن نیست
حتی صداش‌ رو هم نشنیدم‌. عجیب اینجا بود من تو خواب‌هام همه چی‌ رو احساس می‌کنم.
حتی می‌دونم چطور آدمیه ولی خواب‌هام انگار رو سایلنته نه اسمش رو می‌دونم نه هیچی فقط قیافه‌اش رو شناختم.
آه لیندا بیخیال! همه‌اشون فقط خواب هستن. ساعت‌ رو نگاه کردم دوازده بود. دفتر دلنوشته‌‌ام رو برداشتم.
دفترم تقریباً تموم شده. از بس که نوشته بودم.
اطراف‌ام رو از نظر گذروندم. خونه داشت برق می‌زد موهام رو که دم اسبی بسته بودم باز کردم و شروع کردم باهاشون بازی کردن.
گوشی‌ام رو به دست گرفتم؛ یعنی این‌همه دلنوشته رو نمی‌شد یک‌جا به اشتراک گذاشت؟ تو گوگل سرچ کردم "چگونه دلنوشته هایمان را به اشتراک بگذاریم؟" انجمن رمان...؟
ای بابا من رمان می‌خوام چیکار؟ دلنوشته. تکرار کن!
دیدم فقط انجمن رمان میاره خب امتحانش ضرری نداره.
رفتم تو نام کاربری رو زدم و وارد سایت شدم.
باحاله! او این‌ها چه رنگ‌هاشون نازه! یکی اسمش به چشمم خورد. "ArnikA" آرنیکا، چه جالب! اولین باره این اسم رو می‌شنوم. همون لحظه زنگوله‌ام قرمز شد اِوا خب من از این سردر نمیارم!
زدم روش، سهیلابانو نَمَنَه؟
یاد یک دفعه افتادم که تو مدرسه نَمَنَه گفتم. " دختر این نَمَنَه چیه تو میگی؟ وای! صبا چقدر حرص می‌خوری! به ز*ب*ون ترکی میشه چی. اها خب زودتر بگو!" خودم رو از فکر و خیال در آوردم.
رفتم تو پروفایل‌ام که یه لینک گذاشته بود و گفته بود اونجا می‌تونم طریقه‌ی تایپ رمان و بفهمم زیرش نوشتم:
-سلام عزیزم! من می‌خوام دلنوشته به اشتراک بذارم میشه کمکم کنی؟
راهنماییم کرد و منم به تالار دلنوشته رفتم.
 
آخرین ویرایش:

Dark Girl

سرپرست بخش عمومی
کادر مدیریت تک رمان
سرپرست بخش
نقاش انجمن
عکاس انجمن
گوینده آزمایشی
عضویت
Jul 4, 2020
ارسال ها
2,532
لایک ها
34,605
امتیاز
83
محل سکونت
اعماق تاریکی
*لیندا*

توی تالار رفتم و بعد از خوندن قوانین تاپیک رو زدم. پس از یک ربع‌ساعت یکی تو پروفایلم پیام نوشت. اسمش عجق وجق بود.
-سلام محتوای دلنوشته‌تون از خودتون هست؟
آخه به تو چه؟ ولی نه نمیشه که اون با ادبانه حرف زده.
-سلام خوبی؟ بله از خودمه.
-بخوبیت عزیزم، باشه دلنوشته‌ی شما تایید شد.
اِوا خاک بر سرت لیندا! می‌خواستی به این بگی به تو چه؟ این که داره تایید می‌کنه. توی دلم شروع کردم به فحش دادن خودم خدایا من رو چرا این‌قدر احمق آفریدی؟
نکنه در شیشه احمقی شل بود حواست نبوده همش روم خالی شده؟
از دست خودم کفری بودم‌ هر دفعه هرچی میشه سریع فقط می‌خوام پاچه بگیرم. پوفی کشیدم که زنگوله‌ام و دیدم که عدد بیست رو نشون می‌داد.
آخ جون! همه دلنوشته‌ام رو لایک کردن تو یه دقیقه بیست لایک خورده بود.
دل تو دلم نبود برای همین هی تندتند از رو دفترم می‌ذاشتم و خیلی‌ها پسندیده بودن.
خودم و با آهنگ‌هام و دلنوشته‌هام خفه کرده بودم. که تا به خودم اومدم دیدم ساعت پنج عصره، وای من غذا درست نکردم. سریع بلند شدم و سمت آشپزخونه شیرجه زدم.
از توی فیریزر یک بسته گوشت در آوردم و گذاشتم توی آب گرم آب بشه.
یه پیاز بزرگ برداشتم و ریز ریز خورد کردم. ریختم تو زودپز و گذاشتم سرخ بشه.
گوشت‌ها که آب شدن تمیز شستمشون و قاطی پیاز د*اغ کردم یکم که تفت خورد بهش رب اضافه کردم.
آب و لپه رو هم ریختم و گذاشتم برای خودش بپزه.
آخیش آه خدایا، با یادآوری اینکه برنج خیس نکردم آهی کشیدم. شیرجه‌ی دوم رو به کابینت کنار لباسشویی زدم و قابلمه رو با پرنج پر کردم و آماده شد.
رفتم تو حال روی مبل سه نفره دراز کشیدم گوشیم رو دستم گرفتم.
یکی توی پروفایلم پیام نوشته بود"آرنیکا"
خب خب، انگار توجه اونی که توجه‌ام رو جلب کرده بود؛جلب کردم. خودمم واقعاً نمی‌دونم چی گفتم!
-سلام عزیزم به انجمن خوش اومدی!
وای! حالا باید بند به اسم کسی، یا حرفم عزیزم و گلم بچسبونم. از بچگی‌ام از این عزیزم عزیزم‌ها و فیس و افاده‌ها بدم می‌اومد.
آدم قربون صدقه‌ی زنش یا شوهرش این‌قدر نمیره که این‌ها قربون صدقه یه غریبه پشت گوشی میرن.
با این حال از سر ادب نوشتم:
-سلام عزیزم خیلی ممنون گلم.
من رو ببین‌ها دارم‌ چی‌ها راجع‌ به اشون میگم بعد میگم از سر ادب، به این منطق خودم قهقه زدم‌.
-راستی دلنوشته هات خیلی قشنگن! آدم رو تو رویا می‌برن.
-مرسی، یه دوسالی میشه دارم آهنگ و دلنوشته می‌نویسم.
-اوه چه فعال! اصل میدی؟
-لیندا هفتده تبریز، افتخار آشنایی با چه کسی رو دارم؟
-او! عزیزم این طومارها چیه می‌نویسی بگو توام اصل بنواز! آرنیکا هیجده اهواز خوشبخت هم هستم.
-همچنین، تو رمانی چیزی می‌نویسی برم لایک کنم.
-آم نه نمی‌نویسم، یعنی می‌نویسم ولی انتشار نمیدم.
-اِ چرا؟
-فکر نمی‌کنم اون‌قدرها خوب باشه.
-خب دیگه فوضولی نکنم.
-این چه حرفیه گلم!
دوتامون ساکت شدیم؛ ای بابا بترشی شانس! حالا هم اون ساکته هم من، جو صد وجب سنگین شد.
 
آخرین ویرایش:

Dark Girl

سرپرست بخش عمومی
کادر مدیریت تک رمان
سرپرست بخش
نقاش انجمن
عکاس انجمن
گوینده آزمایشی
عضویت
Jul 4, 2020
ارسال ها
2,532
لایک ها
34,605
امتیاز
83
محل سکونت
اعماق تاریکی
*لیندا*

از بس از این بدم میاد که وقتی تو یه‌جای غریب با یکی حرف می‌زنم یک دفعه‌ای هم من و هم اون ساکت بشیم.
یکهو نوشت:
-فقط دلنوشته می‌خوای بنویسی؟
-آره،توی رمان نوشتن همچین استعداد ندارم.
-آها باشه موفق باشی.
رفتم داخل تاپیک دلنوشته‌ام و ادامه دادم. خیلی لایک و کامنت داشت. فکر کن کله قهوه‌ای به این انجمن بیاد! چه شود. البته بیاد هم من نمی‌شناسمش، چون از شانسِ جای خالیم نمی‌دونم نه اسمش چیه و نه صداش چطور هست.
تو آسمون‌ها بودم با صدای زودپز به خودم اومدم و رفتم باز کارهای غذا رو کردم.
ساعت هفت بود مامان و بابا هشت به خونه می‌اومدن.
خیارها رو در آوردم و رنده کردم. ریختم تو ظرف و توش ماست و سس مایونز اضافه کردم. شربت رو درست کردم که همون لحظه زنگ خورد بدو بدو به سمت در رفتم و بازش کردم. قیافه‌های شنگول مامان و بابا پشت در پدیدار شد. با صدایی خوشحال گفتم:
-سلام خسته نباشید.
جوابم رو دادن و همین که از در اومدن داخل روشون رو برگشتوندن و گ*از رو نگاه کردن. با خنده گفتم:
-نترسید غذا داریم. بیبی براتون قیمه گذاشته.
با خنده و شوخی سفره رو پهن کردیم و غذامون‌ رو خوردیم.
بعد از غذا چون همیشه مامان و بابا خسته بودن. می‌خوابیدیم، آخرین ظرف رو روی آب‌چکه کن گذاشتم و چراغ‌ها رو خواموش کردم.
وسط حال داد زدم:
-مامان بابا شبتون بخیر.
دوتاییشون داد زدن:
-شب بخیر عزیزم.
رفتم تو اتاقم انقدری به اون کله قهوه‌ای فکر کردم که مخم صداش در اومد. پتوی کلفت آبی سفیدم رو بیشتر روی خودم کشیدم و سعی کردم بخوابم، و انگار موفق شدم.

به دامن سفید حر*یرم دستی زدم. راهم‌ رو به سمت جنگل ادامه دادم.
دستی ‌رو روی ک*م*رم احساس کردم. برگشتم که با نیش بازش مواجه شدم. من‌ رو بیشتر به خودش چسبوند و زیر گوشم آروم چیزی گفت.
قهقه‌ای سردادم که با بسته شدن دهنم ساکت شدم. جالبه! طوری من رو می‌ب*و*سید که حس می‌کردم واقعیه! حسش، لمسش انگار همه و همه برام شیرین بود.
از جام بلند شدم. تو خواب‌هام بیشتر توی جنگل بودیم‌. یه جنگل پر‌ از درخت‌های کاج بلند که حتی ده‌متر هم می‌شدن؛ همیشه باهم درحال خندیدن و دل‌ و قلوه دادن هستیم.
اما نه اسمش ‌رو، نه صداش ‌رو نشنیدم. احساس می‌کنم توی خوابم چی میگه، چی میگم، اما صداها رو نمی‌شنوم! انگار که روی حالت سایلنت گوشیه که فقط می‌لرزه.
مزخرف‌ترین حال ممکن‌ رو داشتم. حس های مختلفی مثل خوره به جونم افتاده بودن. نه آخه چه معنی‌ای میده کسی که‌ نه دیدمش، نه هیچی به خوابم بیاد.
تختم‌ رو مرتب کردم و به سمت میز توالت اتاقم رفتم. نشستم روی صندلی و موهام‌ رو شونه کردم. زیر ل*ب حرف‌هم می‌زدم:
-خب، درست خوشگلی، خداییش خیلی‌جیگری.
به اینجاش که رسید جیغ کشیدم:
-ولی بیخود می‌کنی تو خواب‌هام میای.
هرچقدر هم خوشگل‌ و جیگر باشه نمی‌تونه به خوابم بیاد.
آخه یک‌جا خوندم باید حتما یکی ‌رو ببینی تا خوابش رو هم ببینی، حتی کسایی که خوابشون ‌رو می‌بینی ولی نمی‌شناسی‌ هم، اون‌ها رو توی پیاده‌رویی چیزی دیدی.
شونه‌ام رو گذاشتم روی میز و به فکر فرو رفتم. من جایی اون ‌رو ندیدم. مطمئن هستم.
آه بیخیال، گوشیم ‌رو برداشتم و به حال رفتم. خب ببینم تو انجمن چه خبره! باز کلی لایک داشتم. دوتا دلنوشته‌ی دیگه‌ گذاشتم و رفتم چت باکس، آرنیکا اونجا بود.
نوشتم:
-سلام خوبید؟
آرنیکا تگم کرد و نوشت:
-سلام عزیزم! من خوبم، تو خوبی؟
بقیه داشتن باهم حرف می‌زدن و انگار فقط آرنیکا متوجه‌ی من شد. نوشت:
-برای دلنوشته‌‌ات درخواست جلد بده!
-کجا باید این‌‌ کار رو کنم؟
-وایسا الان لینکش‌ رو می‌فرستم.
منتظرشدم که فرستاد نوشتم:
-مرسی جیگر!
-خواهش می‌کنم.
رفتم و بعد از خوندن قوانین و اجرا کردنش؛ درخواست دادم. با طراح خصوصی زدم و جلد رو روی دلنوشته‌ام گذاشتم. به چت باکس برگشتم. که آرنیکا نوشت:
-وای لیندا! چه جلدش خوشگل شد.
-مرسی عزیزم، باید از طراحش تشکر کرد.
-راستی دلنوشته‌‌ات خیلی قشنگه، همه‌ چی رو به آدم القا می‌کنه.
-از وقتی که اون‌ کار رو باهام کردن منم شروع به نوشتن کردم. برای همین پرحس بود.
-می‌تونم باهات خصوصی بزنم؟
-آره عزیزم!
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

Dark Girl

سرپرست بخش عمومی
کادر مدیریت تک رمان
سرپرست بخش
نقاش انجمن
عکاس انجمن
گوینده آزمایشی
عضویت
Jul 4, 2020
ارسال ها
2,532
لایک ها
34,605
امتیاز
83
محل سکونت
اعماق تاریکی
*لیندا*

رفتم تو گفتگو نوشته بود:
-لیندا بیا اینجا حرف بزنیم.
-وای آرنیکا حالا باید کنار اسم هرکی عشقم و عزیزم بچسبونم یا کنار حرفم، خیلی مزخرف بود.
ایموجی خنده فرستاد. نوشت:
-آره منم بدم میاد؛ خیلی‌ها اینجا ده بیست‌‌تا خواهر برادر هم دارن.
-آره! من موندم مَرده انقدر قربون‌صدقه زنش نمیره؛ بعضی از آدم‌ها اون‌ همه قربون یه غریبه پشت گوشی میرن.
-خب چندتا خواهر برادرید؟ یه‌خورده راجب خودت بگو، حوصله‌ام سر رفت.
-یه داداش‌دارم. بیست‌و هفت سالشه، دوساله ازدواج کرده. همین یه خونواده‌ی تقریبا عادی‌ای هم هستیم.
-یعنی چی تقریبا عادی هستید؟
-مامان بابام نذاشتن بعد کلاس ده‌ام برم مدرسه، گفتن باید کارهای خونه ‌رو دیگه بکنی.
-ای‌وای! چرا؟
-نمی‌دونم والا، ولی به قیمت نصف دل‌خوشیم تموم شد.
-ای‌بابا اعصابم خورد شد.
-اعصابت رو خورد نکن! خب تو بگو چندتا خواهر برادرید؟
-تک دخترم، دوتا داداش دارم. آرشا بیست ‌و یک سالشه، اهورا سه سالشه، یه خونواده‌ی به قول تو تقریبا عادی‌ایم.
-شما دیگه چرا تقریبا هستید؟
-خان‌زاده‌ایم، طوری که هنوز به بابابزرگم میگن ارباب برای همین یکم عجیب هستیم.
-اوه، الان بترسم یا حال کنم؟
چهار پنج‌تا ایموجی خنده فرستاد که من نوشتم:
-فرزندم تو می‌خندی؟ من از ترس خودم ‌رو خیس کردم.
-وای! لیندا ترس برای چی دختر؟
-آه بیخیال، چخبر؟
-هیچی دلتنگی.
-چرا دلتنگی؟
-توی بیمارستانم، تصادف کردم. سه چهار روزه از مراقبت های ویژه در اومدم.
-ای‌وای خاک بر سرم.
چندتا ایموجی خنده فرستاد و نوشت:
-هول نشو! بدیش اینه نمی‌دونم چرا نمی‌ذارن کسی من‌ رو ببینه، اجازه‌ی ملاقات نمیدن.
-وا، یعنی چی؟
-باورت نمیشه اگر بگم آرشا لباس پرستار پوشید. دزدکی به دیدنم اومد.
-نه‌ بابا؟
-جان تو! تا دیدمش چشم‌هام از حدقه زد بیرون.
-معلومه خیلی وابسته‌اید.
-آره، من کلا به خونواده‌ام وابسته‌ام.
-اما من ازشون متنفرم، نمی‌ذارن زندگی کنم. راستی پس الان چطوری داری باهام چت می‌کنی؟
-از لپ‌تاپ.
-گوشی نداری؟
-نه.
-...09 بیا حالا شماره من‌ رو داشته باش، شاید گرفتی.
-باشه مرسی.
-آرنیکا! به نظرت آدم می‌تونه خواب کسی ‌رو ببینه که تاحالا ندیدتش؟
-نه، چطور؟
-بابا من گیر کردم به یه‌ مغزفندقی، تاحالا ندیدمش‌ها ولی خوابش رو هی می‌بینم.
-چی می‌بینی مگه؟
-چیزهای خوبی نیست. همش کنار هم خوابیدیم؛ یا تو جنگلیم می‌گیم می‌خندیم.
-اوه! اسمش چیه؟
-مشکل اصلی اینه، خواب‌هام صدا نداره. یعنی صداش‌ رو نمی‌شنوم ولی حس ‌می‌کنم چی گفته؛ می‌فهمم صدام کرده.
-عجب! دنبالش گشتی؟
-مثل هیزها وقتی می‌ریم بیرون چشمم به پسرهاست شاید ببینمش، یک دفعه گیر افتادم حس بدی بود.
شروع کرد به خندیدن.
-نخند! بدبختی من خندیدن نداره.
-نه جان من خیلی باحاله، کاش منم از این خواب‌ها می‌دیدم.
-ولی خب تلخه، باورت میشه من منتظرشم؟ آخه همیشه تو خواب‌هام باهاش خوشحالم. بیاد من‌ رو از این آدم‌ها نجات بده.
-لیندا ناراحت نشی؛ اما خب این‌ها همه‌ا‌ش خوابه،شاید واقعی نباشه.
-ولی حس می‌کنم اون وجود داره و این اتفاق‌ها می‌افته.
 
آخرین ویرایش:

Dark Girl

سرپرست بخش عمومی
کادر مدیریت تک رمان
سرپرست بخش
نقاش انجمن
عکاس انجمن
گوینده آزمایشی
عضویت
Jul 4, 2020
ارسال ها
2,532
لایک ها
34,605
امتیاز
83
محل سکونت
اعماق تاریکی
*لیندا*

آخ‌جون!
سه روز از عضو شدن و دوست شدنم با آرنیکا می‌گذشت و امروز مامانم گفت که چهار روز به دهمون می‌ریم.
دهه ما تو قزوین بود. ایلیا امروز میاد دنبالمون و ما رو می‌بره. چکاوک همسرش هم می‌اومد. ساک‌ رو بستم و از اونجایی که خیلی ریزه میزه‌ام زورم نمی‌رسید بلندش کنم
به‌زور کشوندمش به حال. بابا با دیدنم بدوبدو سمتم اومد. گفت:
-باباجون می‌گفتی من بیام.
بابا و مامان و ایلیا خیلی‌ خیلی باهام خوب بودن. هیچ کمبودی برام نمی‌ذارن. اما خب وقتی نمی‌ذارن برم مدرسه چه فایده‌ای داره؟
با یادآوریش حرصم گرفت اما نذاشتم شادی رفتن به اون روستای قدیمی که پر از دار و درخته رو ازم بگیره.
بدوبدو به سمت در رفتم و بازش کردم. دست تو هوا مونده‌ی ایلیا جلوم سبز شد. جیغ زدم:
-داداش.
پریدم بغلش که اونم بعد یه خنده، م*حکم من ‌رو به خودش چسبوند. گفت:
-کوچولو! دلم برات تنگ شده بود.
چکاوک دست به س*ی*نه با لحنی بامزه گفت:
-لیندا خانوم! نوبت به ما نمی‌رسه؟!
از ایلیا جدا شدم و حالا پخش بغلش چکاوک بودم. چکاوک بیست‌ و پنج سالش بود. دختر خونگرم و شیطونی بود.
خداروشکر داداشم عاشق یه دختر ایکبیری نشده؛ که دختره پدرمون رو در بیاره.
بعد از رفع دلتنگی و خداحافظی از بابا سوار آسانسور شدیم. توی ماشین که نشستیم چکاوک گفت که مامان جلو بشینه و اون پشت می‌خواست با من حرف بزنه. بعد از کلی اصرار و انکار از مامان و چکاوک، چکاوک ور دل من نشست.
با راه افتادن ماشین شروع کرد:
-چخبر لیندا خانوم؟!
-آخه چکاوک چخبر باید باشه؟
-نمی‌دونم! شاید شاهزاده‌ی سوار بر اسب سفیدت رسیده و رو نمی‌کنی.
با شنیدن جمله‌ی"شاهزاده‌ی سوار بر اسب سفید"یاد یاروئه تو خوابم افتادم و غر زدم:
-والا اونی که پیداش شده بیشتر شبیه بغال سوار بر فرغون سفیده!
چکاوک با شنیدن حرفم اول بهم خیره شد. بعد از خنده شروع کرد به گ*از گرفتن صندلی‌ها، ایلیا از آینه جلو نگاهمون کرد. گفت:
-چی‌ شد؟ بگید ماهم بخندیم؟
-هیچی‌.
-پس حتما چکاوک داره به ریش نداشته من می‌خنده.
-نه داداش داره به دماغ گنده‌ات و گوش‌های درازت می‌خنده.
ایلیا با لحن شوخی گفت:
-بچه بیام اون پشت خفت کنم؟!
-بیا قدمت رو چشم شام هم آبگوشته.
چکاوک که دیگه پدر صندلی‌ها رو در آورده بود ساکت شد و حالا مامان و ایلیا و من یکم خندیدیم. چکاوک باز صاف نشست و با خنده گفت:
-چیه نکنه یه بی‌ریخت بهت گیر داده؟
-چکاوک مگه من بیرون میرم؟ نه بابا اون‌طور که فکر می‌کنی نیست.
-پس چطوره؟
چون ایلیا آهنگ گذاشته بود و هم با مامان حرف می‌زد با خیال راحت شروع کردم به تعریف کردن:
-بابا یه مغزفندقی اومده داخل خوابم چند ماهیه خوابش رو هی می‌بینم؛ بدبختی اینجاست خواب‌هام صدا هم نداره.
با کنجکاوی و تعجب گفت:
-مگه چطور خواب‌هایی می‌بینی؟
-خب همش داریم می‌گیم می‌خندیم، بعدم یکم بعضیاش ناجوره یا صح*نه میایم.
-اسمش‌ رو هم نمی‌دونی؟
-یه شب تو خوابم یه برگه بود روش با خودکار اسمش نوشته شده بود. ولی هرچی فکر می‌کنم نوشته‌ی روی کاغذ رو یادم نمی‌یاد.
-چه عجیب، حالا خوشگله؟
-خیلی جیگره! ولی بیخود می‌کنه به خوابم میاد.
رفتم داخل انجمن و شروع کردم به چت کردن با آرنیکا، به نت چکاوک وصل شده بودم. وگرنه خودم اینترنت نداشتم و به وای‌فای خونه وصل می‌شدم.
-الان تو راهی؟
-آره، آرنیکا اونجا نمی‌تونم باهات چت کنم؛ چون حتی اونجا آنتن نمیده.
-توروخدا زود برگرد.
-می‌خوای تا اونجا برات چندتا از خواب‌هام ‌رو تعریف کنم؟
-آره آره بگو.
-یک دفعه، توی بالکن خونه‌ی ما بودیم یه کبوتر مشکی‌ام دستش بود رفتم سمتش و از پشت بغلش کردم. اونم من‌ رو برگشتوند و حالا من بغلش بودم کبوتر رو ول کرد و اونم رفت که بیدار شدم.
-چه رمانتیک بود.
-البته روی موهامم ب*و*سید. حالا اون رو بیخیال، یک دفعه خواب دیده بودم با پسرم که فکر کنم تازه یک سالش بود. تو آشپزخونه آشپزی می‌کردم رفتم تو حال که بوی دود به مشامم خورد. هیچی دیگه ویلای به اون بزرگی و قشنگی ‌رو آتیش زدم و دویدم حیاط بهش زنگ زدم. بدبخت وقتی رسید خونه ‌رو نگاه نکرد دوید طرف ما می‌گفت خوبید؟ گفتم ویلا گفت به درک خودتون خوبید؟ یعنی من بیدار که شدم فقط می‌خندیدم.
-دختر خنده نداره. به این رمانتیکی بود.
-رمانتیک کیلو چنده!؟
-دوازده‌ و پونصد.
-خدا خیرت بده خیلی گرون میدی.
دوتایی خندیدیم و با غرغر های مامان که بالا میاری با گوشی ور میری. باهاش خداحافظی کردم.
 
آخرین ویرایش:

Dark Girl

سرپرست بخش عمومی
کادر مدیریت تک رمان
سرپرست بخش
نقاش انجمن
عکاس انجمن
گوینده آزمایشی
عضویت
Jul 4, 2020
ارسال ها
2,532
لایک ها
34,605
امتیاز
83
محل سکونت
اعماق تاریکی
*لیندا*

با حس این‌که چهارتا تانک دارن رگبارمون می‌کنن. بیدار شدم.
تقریبا رسیده بودیم و تو جاده‌ی خاکی‌ای بودیم که صاف سمت در خونه می‌رفت. ماشین از بس تکون می‌خورد بیدار شدم. داد زدم:
-خاک تو سرت ایلیا! بیست ‌و هفت سالت شده هنوز درست حسابی نمی‌تونی رانندگی کنی؟ خدا به چکاوک عزیزم، صبر ایوب بده؛ البته می‌دونم کفاف نمیده.
ایلیا غر زد:
-لیندا نفس کم نیاوردی؟ بابا چیکار کنم؟ خودت که پر از چاله چوله بودن این خاکی رو می‌دونی.
-مشکل خودته.
چکاوک شروع کرد به خندیدن، ایلیاام استغفرلله‌ای گفت و بعد تقریبا پنج دقیقه رسیدیم. طبق معمول ایلیا و چکاوک نیومدن و به تبریز برگشتن.
در رو با کمک سیمی که کنار در بود باز کردیم. مامان چون زورش بیشتر بود ساک‌ رو برداشت و داخل رفت. ساعت رو نگاه کردم ده بود.
من در کل پنج‌تا عمو، و یک‌ دونه عمه دارم. یکی از عموهام مرده، و بقیه‌ام جز عمو جوادم متاهلن و بچه‌های گنده دارن. عموجواد من و مامانم‌ رو دید و به ترکی گفت:
-مهمون نمی‌خوایم برگردید.
من ‌و مامانم خندیدیم و داخل رفتیم. سفره باز بود ولی غذاها رو نکشیده بودن. بعد از سلام و احوال پرسی سر سفره نشستیم.
مادربزرگم که بهش ننه می‌گیم، ک*م*رش و پاش ‌رو عمل کرده برای همین روی یه تخت داخل حال همیشه دراز می‌کشه. عموم شغلش‌ رو نمی‌دونم اما سر یه تصادف مقدار زیادی دیه گرفت و برای همین خیلی از خرج خونه ‌رو یا حتی کل خرج خونه ‌رو میده.
توی‌ خونه یک‌دونه عمورضام و عموجوادم‌ و ننه زندگی می‌کردن.
خونه یه آشپزخونه‌ی پونزده متری داشت که یه در می‌خورد و می‌رفت بیرون. یک حال تقریبا بیست‌ و پنج متری، یک ‌پنجره روبه حیاط بزرگ داشت و یک در رو به حیاط، که توش درخت و گل‌های متفاوتی بود.
یه اتاق دوازده متری که توش تشک و پتوها رو گذاشته بودن و ته اتاق انبار بود.
توی انبار پر از دیگ و قابلمه و موادغذایی بود. وقتی به حیاط می‌رفتی اولین چیزی که به چشمت می‌خورد گل‌های داوودی سفید زرشکی بود. دومین حیاط که توش مرغ و خروس، و غاز نگه می‌داشت با چندتا تویله بود.
خونه‌ی قدیمی و باصفایی بود.
بعد از خوردن غذا، که قورمه‌سبزی بود. کاملا حالم از قرمه‌سبزی بهم خورد؛ لوبیاهاش نیم پز بود.برنجش بود عبارت‌است‌از، یک‌دونه برنج زیادی پخته، یکی اصلا نپخته، یکی نصفش پخته نصف دیگه‌اش‌ زیادی گرمایی بوده.
خیلیه اگر دل‌د*ر*د نگیرم، از بس‌ گشنه بودم دوتا بشقاب‌هم خوردم.
ولی خب ننه‌ام چیکار کنه؟ پیرزن هشتاد و شیش سالشه خب نمی‌تونه مثل من غذا درست کنه.
مامانم اجازه نمی‌داد اینجا غذا درست کنم پس برای چند روز از غذا پختن راحت شده بودم. بلند شدم و به سمت دستشویی توی حیاط که فرقی با شکنجه‌گاه برام نداشت رفتم.
میگم شکنجه‌گاه چون توش عنکبوت‌هایی بود که اندازه کف دست هالک بودن. از وقتی بچه بودم. از عنکبوت بیشتر از سوکس می‌ترسیدم. آخر من یاد نگرفتم به سوکس بگم سوسک خب چیکار کنم؟ از وقتی که یادمه عادتمه!
بعد از بیرون اومدن نگاهی به غوره‌ها، که از یه سقف چوبی بالای حیاط مرغ‌ها آویزون بودن انداختم‌‌. یکی دوتا کندم و داخل دهنم انداختم.
خواستم چندتای دیگه‌ام بندازم دهنم که با جیغ مامان، همون‌هایی که تو دهنم بودنم شوت شدن بیرون.
-دختر! نشُسته چی می‌خوری؟
پام و کوبیدم زمین و گفتم:
-آه مامان، نترس بابا! با نشسته خوردن میوه چیزیم نمیشه. والا عزرائیل من ‌رو ببینه میگه می‌ترسم یکی دیگه این رو بکشه.
-حق نداره؟ دختر تو، تو کوچه گربه می‌بینی جیغ می‌کشی. خدا به اونی که می‌خواد تحملت کنه صبر بده.
چون یاد اون کله‌قهوه‌ای افتادم ریلکس گفتم:
-با دوتا دستشویی مجهز.
-دستشویی؟
-خب اون‌که نمی‌تونه مزاحم اوقات فراغت من بشه، بره یه‌جای دیگه گثافت کاری‌هاش رو پاک کنه.
مامان اول گنگ نگاهم کرد. نگرفته بود چی میگم، یک دفعه جیغ کشید:
-ببینم حیای ‌تورو کی قورت داده؟
-مامان جان بزرگ‌تر از اونه بشه قورتش داد اما...
با ریتم ادامه دادم:
-فکر کنم؛ زیر درخت آلبالو گم‌ شده.
 
آخرین ویرایش:

Dark Girl

سرپرست بخش عمومی
کادر مدیریت تک رمان
سرپرست بخش
نقاش انجمن
عکاس انجمن
گوینده آزمایشی
عضویت
Jul 4, 2020
ارسال ها
2,532
لایک ها
34,605
امتیاز
83
محل سکونت
اعماق تاریکی
*لیندا*

داد زدم:
-آخ ننه! قربون‌دستت نرم؛ از بس که حیفم! جان من دیگه وقتی ما میایم غذا درست نکن.
عموجوادم همین‌جور بی‌حس به منی که داشتم از دل‌ د*ر*د می‌مردم نگاه کرد و گفت:
-خب حالا دختر، مگه چی‌ شد؟!
-عمو تو چطور طاقت میاری؟
-من قرص معده می‌خورم. وگرنه منم نمی‌تونم.
یک دقیقه دلم به حال عموهام سوخت! که این غذاها رو می‌خورن و دل‌ د*ر*د می‌گیرن. خمیازه‌ای کشیدم که فرقی با باز شدن در گاراژ نداشت.
عموم‌ با عصبانیت گفت:
-دختر یکم حیا داشته‌ باش! جلو دهنت رو بگیر!
-بیخیال، من خوابم میاد. شب بخیر! میرم بخوابم.
از جام بلند شدم و رفتم تو اتاق از بین تشک‌ها تمیزترین ‌رو برداشتم و بین لحاف‌ها سنگین‌ترین‌ رو.
با‌ این‌که تابستونه ولی اینجا بازم سرده، زیر پتو غَلط زدم که در کسری از ثانیه به دیار باقی شتافتم؛ یعنی کپیدم.
توی یه خیابونم ‌و دارم به مانتوها نگاه‌ می‌کنم. با دستی که روی شونه‌ام گذاشته شد برگشتم. ورژن کمی‌کوچیک شده‌ی کله‌قهوه‌ای بود با این‌که صدایی نمی‌شنیدم می‌دونستم دارم چی‌میگم، روبهش گفتم:
-آرشا بستنی چی‌شد؟
یه بستنی روبهم گرفت و از دستش گرفتم. دستم ‌رو گرفت و باهم توی خیابون راه ‌می‌رفتیم و بستنی‌مون رو می‌خوردیم.
از خواب پریدم، نَمَنَه؟ آرشا؟من؟آرشا و اون یاروئه؟ یکی ان؟ غیرممکنه.
خوابم‌ رو مرور کردم. کاملا شبیهش بود! کاملا یعنی کاملا! ولی‌یکم کوچیک‌تر بود ازش انگار، یارو تو خوابم بیست و پنج سالش ایناست اون انگار زیر ل*ب زمزمه کردم:
-بیست و یک سالش بود.
از خوابی که دیده بودم اصلا خوشحال نبودم. حتی ناراحت هم هستم. آرنیکا بهترین دوستمه، یعنی تنها دوستمه، این رو بهش بگم مطمئنن یه خلوار فحش بهم میده ‌و میره.
یاد آرشا افتادم همه‌ چیش مثل اون بود. پوستش به سفیدی برف بود. موهاش خامه‌ای بلند که البته دورشم مو داشت. رنگ موهاش قهوه‌ای عسلی بود. چشم‌هاش قهوه‌ای روشن بود. ل*ب‌هاش کالباسی نه خیلی گوشتی و نه خیلی باریک بود.
هیکلش همچین درشت نبود مثل هالک ولی ورزشکاری بود.
خدایا باورم نمیشه پیداش کردم؛ ولی کاش نمی‌کردم. آه آخه اینم شانسه بهم دادی؟
می‌ترسیدم، از این‌که آرنیکا بویی ببره‌ و من‌ رو ول کنه. منم چون دوستی ندارم سریع بهش وابسته شدم. آرشا ببینمت خونت حلاله! حالا چون می‌دونستم طرف کیه به آرشا فحش می‌دادم.
ای‌بابا خودت‌ رو جمع کن لیندا، آرشا داداش آرنیکاست پوف! امکان نداره. تو که اصلا اون رو ندیدی که قیافه‌اش شاید اون‌جوری نباشه.
 
آخرین ویرایش:

Dark Girl

سرپرست بخش عمومی
کادر مدیریت تک رمان
سرپرست بخش
نقاش انجمن
عکاس انجمن
گوینده آزمایشی
عضویت
Jul 4, 2020
ارسال ها
2,532
لایک ها
34,605
امتیاز
83
محل سکونت
اعماق تاریکی
*لیندا*

با صدای عمورضا به خودم اومدم. با این‌که یک‌ساعت از بیدار شدنم می‌گذشت اما هنوز تو فکر آرشا بودم. وای آرشا داداش آرنیکاست نمیشه! عمرا، عبدا! همین‌طور زیرلب حرف‌ می‌زدم و سمت آشپزخونه رفتم. روبه عمورضا گفتم:
-بله عمو؟
-سمانه داره میاد اینجا گفت دمِ مسجد دنبالش بری.
عمو چون از بالای درخت افتاده بود و گ*ردنش شکسته بود. به طور کامل یک قرینه‌ی بدنش بی‌حس بود. لباسم‌ رو پوشیدم و رفتم سمت مسجد و منتظر شدم. سمانه دخترعموم بود که یک‌سال و شیش ماه ازم کوچیک‌تر بود؛دختر عمورضام، که متاسفانه بچه‌ی طلاق بود. سالانه‌سالانه داشت می‌اومد داد زدم:
-بدو دیگه.
-دختر صبرت‌ رو کی لمبونده؟
اومد و باهم دیگه به خونه رفتیم. بعد از احوال پرسیش با بقیه کنار من به حیاط اومد. فهمیدم کسی گردو چینی نرفته! رو بهش گفتم:
-سمانه میای بریم بالا پشت بوم؟
-چرا؟ مگه اونجا حلیم میدن؟
با کمال پرویی گفتم:
-نه فقط این‌همه درخت گردو این پایین هست و نصف همه‌اشون تو بالاپشت بومه!
-توام که عشق گردویی.
-کیفیر نریز بیا بریم!
دوتا چاقو برداشتیم و رفتیم توی حیاط دومی، جوجه‌ها بدو بدو سمتمون اومدن. آخی گشنه‌ان! از برگ‌های گُلی که از سقف آویزون بود کندم و انداختم جلوشون حمله‌ور شدن به برگ‌ها، از نرده‌بونه چوبی بالا رفتیم.
چون سقف‌ها کوتاه بود هرکی تو کوچه باشه می‌تونه متوجه ما بشه دزدکی رفتیم بالا و تو سایه نشستیم. موهای قهوه‌ایم که تا زانوم بود آزادانه روی شونه‌هام بودن. چندتا گردو کندم و خوردیم که صدای سمانه در اومد:
-لیندا اینجوری مزه نمیده! بیا بریم از باغ مردم بکنیم.
-چی میگی سمانه؟! خودمون شیش تا باغ داریم.
-آره ولی اونجوری کلا مزه‌اش بهتر بود.
-آره خب ولی عموجواد مطمئنن باغ می‌برتمون یکم صبر داشته باش!
-باشه.
همین‌جوری گردو می‌شکندیم و می‌خوردیم بعد تقریبا یک‌ساعت که کل پشت بوم آشغال گردو بود جمعشون کردیم و به پایین رفتیم.
مامان با دیدنمون گفت:
-شما دوتا کجا بودید؟
منم ریلکس گفتم:
-پشت بوم درحال گردو خوردن.
عموجواد گفت:
-تو هم قشنگ راهش‌ رو پیدا کردی. موقعه‌ای که گوجه‌سبز هست؛ با نمکدون اون بالایی! موقعه‌ای که گردو هست؛ با چاقو میری.
شروع کردم به آنالیز کردن در و دیوار، رو به عمو گفتم:
-عمو باغ نمی‌ریم؟
-نمی‌دونم من کار دارم.
عموم یه ماشین خریده بود. و قربون دست فرمون مزخرفش نرم! دقیقا یک ماه بعد ماشین خریدن، ماشینش‌ رو نابود کرده. الان هم دنبال کارهاش افتاده.
برای همین زیاد خونه پیداش نمیشه، اینجا چون روستاست و از شهر خیلی فاصله داره؛ حتی یک‌دونه آنتن هم نمیده. من هم نمی‌تونم با آرنیکا چت کنم. پوف رفتم تو حیاط و خودم‌ رو با غازها و مرغ و خروس‌ها سرگرم کنم. که بعد کتکی که از خروسه خوردم؛ جدوآباد هرچی پرنده بود و به رگبار کتک خیالی گرفتم. همین‌ هم مونده از بیکاری برم با یه مرغ حرف بزنم. خروسه‌ام برام فاز غیرت می‌گیره.
کلافه روی سکوی زیر درخت‌گوجه ‌سبز یه زیرانداز‌ انداختم‌.
روش دراز کشیدم؛ جای با صفایی بود داشتم از منظره‌اش ل*ذت می‌بردم که یاد آرشا افتادم.
آی دهنت‌سرویس قشنگ می‌دونی کی باید بیای‌ و گند به حالم بزنی.
باز شروع به غرغر کردن‌های تو دلی کردم.
 
آخرین ویرایش:
بالا پایین