خوش آمدید
به انجمن تک رمان خوش آمدید. لطفا برای استفاده بیشتر از انجمن عضو شوید یا وارد سیستم شوید.

💎اختصاصی من تمامت کردم | زهرا اسدی کاربر تک رمان

  • انجمن و سایت تک رمان؛ پیرو قوانین جمهوری اسلامی ایران می‌باشد لطفا از ارسال محتوای خلاف قوانین جمهوری اسلامی ایران خودداری کنید در صورت مشاهده بدون اطلاع قبلی ارسال های شما حذف می‌گردد.
تالار مربوطه

زهرا اسدی

نویسنده افتخاری
کاربر افتخاری
عضویت
Jun 25, 2020
ارسال ها
79
لایک ها
2,128
امتیاز
53
محل سکونت
Canada
بسم الله الرحمن الرحیم


نام رمان: من تمامت کردم
نویسنده: زهرا اسدی
ژانر: عاشقانه_اجتماعی
ناظر محترم: Maryam Ɓαησσ

خلاصه:
عقیق دختری جوان، تحصیلکرده و بادرایت که روانشناسی کودک خوانده و مسئولیت پرستاری تمام وقت از دختر یک تاجر موفق به نام آقای مهراد را به عهده دارد. با او در این خانه پر رمز و راز همراه می‌شویم تا پی به راز آقای خانه ببریم. مردی که مغرور، قدرتمند و موفق است اما غمی مرموز او را می‌آزارد. چه بر سر او آمده؟ چرا هیچ کس هیچ حرفی از همسر او نمی‌زند؟ آیا او آنها را ترک گفته یا دیده از جهان بسته؟ باید دید آیا عقیق که تجربه یک عشق ناموفق و یک نامزدی بهم خورده را با خود به همراه دارد می‌تواند برای دوم بار دروازه‌های قلبش را برای مردی باز کند؟ آیا خوشبختی و سعادت همیشه در گرو دلبستن به دیگریست؟ آیا عشق تنها یک بار قدرت به تپش وا داشتن قلب را دارد؟


با من در سومین اثر منتشر شده‌ام همراه باشید.

3295C210-C822-456D-8E09-6C081627D2A2.png
 
آخرین ویرایش:

Maryam Ɓαησσ

مدیریت کل سایت + سرپرست بخش کتاب
کادر مدیریت تک رمان
مدیریت کل سایت
سرپرست بخش
کاربر VIP انجمن
عضویت
Dec 25, 2019
ارسال ها
1,405
لایک ها
28,484
امتیاز
63
وب سایت
forum.taakroman.ir
FEA19421-337D-471E-A408-12427180ACD7.jpeg

خواهشمند است قبل ازتایپ رمان به قوانین زیر توجه کنید

قوانین تایپ رمان

قوانین تایپ رمان | تک رمان - انجمن رمان نویسی | تک رمان

پرسش وپاسخ رمان نویسی

تاپیک جامع پرسش و پاسخ رمان نویسی - انجمن رمان نویسی | تک رمان

تایپک جامع درخواست جلد

* تایپک جامع درخواست جلد * - انجمن رمان نویسی | تک رمان

تایپک جامع دریافت جلد

تایپک جامع دریافت جلد - انجمن رمان نویسی | تک رمان

موفق و موید باشید.

*مدیریت تک رمان*
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

زهرا اسدی

نویسنده افتخاری
کاربر افتخاری
عضویت
Jun 25, 2020
ارسال ها
79
لایک ها
2,128
امتیاز
53
محل سکونت
Canada
همان طور که پشت میزکار بزرگش نشسته بود، سیگار را با فشار روی جاسیگاری خاموش کرد و به طرف پنجره چرخید. پر*ده‌های ضخیم در بزرگ تراس را کنار زده و از دو طرف جمع کرده بودند. نور ملایمی از میان پر*ده سپید رنگ اتاق، به او و میز کارش می‌تابید.
_لباس‌هام رو آماده کن. شب جایی دعوتم.
صدایش خشک، جدی و خشدار بود. بوی سیگار برگ کل اتاق را پر کرده بود. ته مانده‌های جمع شده د ر جاسیگاری نشان از روز ناآرامی می‌داد. هنوز پرونده‌ها و کاغذهای روی میز مرتب و دست‌نخورده بودند. یعنی امروز قصد انجام هیچ کاری را نداشت. انگشت‌هایم را بهم گره کرده و زیر ل*ب "چشم"‌ی گفتم. آرام از اتاقش خارج شدم. ازش خسته بودم. از مهمانی‌های هرشبه‌اش، از ریخت و پاش‌هایش، از لحن آمرانه و ارباب مآبانه‌اش. از صبح پر*ده های راهرو را کشیده بودند و خورشید با همه توان خود سعی در نورافشانی داشت. ساختمان درست میان باغ بزرگ و مرموز آقای مهراد قرار داشت و از هر طرف که در یا پنجره ای باز می‌کردی با درختان سر به فلک کشیده‌ی سرسبز، گلهای با طراوت و چمن‌ها روبه‌رو می‌شدی. با قدم‌هایی تند از طول راهرو رد می‌شدم که صدای باز شدن در اتاقش قلبم را لرزاند. از پس آن با صدای خسته و دورگه‌ای مرا صدا زد:
_صبر کن!
در جای خود میخکوب شدم. هنوز برنگشته بودم که گفت:
_برای آرام تخت جدید سفارش دادم. تا عصر بمون، خودت تحویلش بگیر.
صدای بهم کوبیده شدن در اتاق وجودم را به لرزه انداخت. نفس عمیقی کشیدم و یک راست به طرف اتاق لباس‌هایش رفتم. همین که در اتاق را باز می‌کردی انبوهی از رگال‌ها، طبقه‌ها و کمدهای پر از لباس، شلوارو کروات پیش چشمت نمایان می‌شد. نگاه دو خدمتکار که در حال مرتب کردن قفسه‌ها بودند به من خیره شد. وارد اتاق که شدم نگاه از من برداشتند و به کار خود مشغول شدند. همان طور که قدم روی فرش های دست‌بافت گذاشتم و میان کت و شلوارها راه می‌رفتم به یاد روز اولی افتادم که برای استخدام پا به این عمارت گذاشته بودم. تازه از رشته روانشناسی فارغ التحصیل شده بودم و در به در به دنبال کار می‌گشتم. آگهی استخدام پرستار کودک را خانم راستکار، استاد راهنمای دوران ارشدم بهم نشان داده بود. رو به روی کت و شلوار خوش دوخت سورمه‌ای رنگی ایستادم. روزی که برای مصاحبه قدم به این عمارت گذاشته بودم، آقای مهراد شخصا متقاضی‌ها را بررسی می‌کرد. کت و شلوار را از روی رگال برداشتم. با قدم‌های آهسته به طرف رگال خالی کنار در رفتم. کت و شوار را روی آن گذاشتم. چرخیدم و از میان پیراهن‌ها یک پیراهن سپید برداشتم. آن روز هم مثل همیشه اتوکشیده و مرتب پشت میز کارش نشسته بود و یکی یکی مراجعه کنندگان را رد می‌کرد. شاید من سی‌امین نفری بودم که قدم به اتاق کارش گذاشتم. قلبم تند تند می‌زد و نفس کم آورده بودم. هر لحظه منتظر بودم که عذر مرا هم چون نفرات پیشین بخواهد. کروات سورمه‌ای که رگه‌های بسیار ظریف طلایی داشت را از کشوی کروات‌ها برداشتم. نگاهش روی پرونده‌ام به کلمه فوق لیسانس روانشناسی کودک ثابت مانده بود. صدا و لحن جدی‌اش هنوز هم میان گوشم شنیده می‌شد.
_نوشتی یاسمین راستکار معرفته. از کجا می‌شناسیش؟
از قضا خانم راستکار با آقای مهراد یک نسبت دوری داشت. ضمانت او و تحقیقی که از پیشینه خانواده‌ام کرده بود، باعث شد تا مرا به عنوان پرستار دخترش آرام برگزیند. اوایل به صورت آزمایشی و بعد از شش ماه برایم قرارداد ثابت تنظیم کرد. کفش و کمربند ست چرم را کنار رگال گذاشتم و از اتاق بیرون آمدم. بعد از اینکه خانم شیبانی ارشد خدمتکاران عمارت به رحمت خدا رفت آقای مهراد کارهای مربوط به او را به من واگذار کرد، چرا که شیوه مدیریتی من را می‌پسندید. همین انتخاب سوءظن و حسادت خدمتکاران باسابقه‌تر را برانگیخته بود. از پله‌ها پایین رفتم و وارد آشپزخانه شدم. بوی ماهی کبابی و ترشی آلبالو شامه‌ام را نوازش کرد. زیر نگاه سنگین محبوب و مهری که وردست‌های خانم آصف، سرآشپز عمارت بودند، به طرفش رفتم.
_خانم آصف، آقا شب تشریف ندارند. برنامه شام رو...
نگذاشت جمله‌ام را تمام کنم.
_آقا چیزی به من نگفتند! بعد هم، من برای شام می‌خواهم خورشت آلو اسفناج درست کنم که آقا خیلی دوست دارند.
 

زهرا اسدی

نویسنده افتخاری
کاربر افتخاری
عضویت
Jun 25, 2020
ارسال ها
79
لایک ها
2,128
امتیاز
53
محل سکونت
Canada
ل*ب‌هایم را روی هم فشار دادم. اگر به خاطر کمک خرج پدر و مادرم نبود یک لحظه هم در این جهنم نمی‌ماندم. چه کنم که حقوق بسیار خوبی برای نگهداری و تربیت آرام دریافت می‌کردم. همچنین رسیدگی به امور عمارت و رفع و رجوع آقای مهراد هم فیش حقوقی جدا داشت. هیچ کجا به اندازه این عمارت نمی‌توانستم کاری با درآمد عالی پیدا کنم. همکلاسی‌هایم همه یا بیکار بودند و یا برای دکترا درس می‌خواندند تا شانس کار خود را بالا ببرند. خود را آماده کردم تا جواب محکمی به خانم آصف بدهم که تلفن آشپزخانه زنگ خورد. نگاه هر چهار نفر ما روی تلفن قدیمی و بزرگی که به دیوار وصل شده بود ثابت ماند. این تلفن تنها زمانی به صدا در می‌آمد که شخص آقای مهراد چیزی میل داشته یا کار به خصوصی داشته باشند. مهری تلفن را برداشت و تنها بعد از چند ثانیه چشم آهسته ای گفت و گوشی را گذاشت. رو به ما کرد و گفت:
_آقا گفتن شب دعوت دارند. برای شامشون تدارک نبینید.
برای لحظه‌ای نگاه من و خانم آصف بهم گره خورد. سریع نگاهش را دزدید. گر*دنم را بالا گرفتم و با لحن جدی و آمرانه ای گفتم:
_برای خانم آرام، سوپ قلم بار بگذارید. کمی کسالت دارند.
بعد هم با همان گ*ردن برافراشته سر تا پای خانم آصف را برانداز کردم و با لبخندی مرموزانه از آشپزخانه خارج شدم. این کار را نه از روی تحقیر، که برای تثبیت جایگاه خود انجام دادم. اگر خانم آصف از من حساب نمی‌برد از فردا باقی خدمه هم به حرفم گوش نمی‌دادند. آنوقت نظم خانه از دستم خارج می‌شد و ممکن بود آقای مهراد مرا از سرپرستی خدمه عزل کند. آن وقت درآمدم پایین می‌آمد و نمی‌توانستم برای خرید جهزیه مانا خواهرم به بابا کمک کنم. پدرم یک معلم بازنشسته بود. برای من، مانا و مادرم زندگی راحتی را فراهم کرده و تا پیش از فوت عمویم زندگی‌مان سخت نبود. اما پس از فوت عمو، پدرم خرج زندگی همسر و چهار یتیم برادرش را به عهده گرفت. پانزده سالی می‌شد که خانه یکی شده بودیم. بعد این که پدرم بازنشست شد حقوق بازنشستگی‌اش کفاف زندگی‌مان را نمی‌داد. برای همین به تدریس خصوصی روی آورد. حقوق من کمک خرج بزرگی برای زندگی‌مان محسوب می‌شد. البته که پدرم تمام تلاش خود را می‌کرد تا نه ما و نه خانواده عموجان کمبودی حس نکنیم، اما با وجود تورم و بیماری سرطان زن‌عمو هزینه‌های خانه بالا رفته بود. برای حفظ غرورش هیچ‌گاه مستقیم و به خود پدر پولی نمی‌دادم. هر بار که به حساب مادرم پول می‌ریختم، ناراحت می‌شد و می‌گفت: "پدرت خودش از پس همه چی برمی‌آد. تو پولهات رو جمع کن برای آینده خودت مادر. " و من می‌دانستم که قلب مریض بابا و دیابت بالای مادرم توان کار زیاد را از آنها گرفته است و اگر من کمک خرجشان نباشم آنها نه تنها برای اداره زندگی، که برای دوا و درمان خودشان هم به مشکل برخواهند خورد. آهسته از پله ها بالا رفتم. نگاه به سمت راست راهرو که دیواری شیشه ای رو به حیاط بسیار زیبا و چند صد متری عمارت بود، انداختم. در طبقه بالا پنج اتاق قرار داشت. اتاق کار آقای مهراد، در انتهای سالن که با در چوبی بزرگ و روغن خورده متمایز از دیگر اتاق‌ها بود. اتاق لباس‌های آقا و اتاق خواب خودش که کنار هم بودند. اتاق آرام و اتاق استراحت من که هردو با فاصله‌ از اتاق های آقای مهراد درست در ابتدای راهرو قرار داشت که با دری از داخل به هم وصل می‌شد. وارد اتاق خودم شدم و یک راست در بالکن را باز کردم. بالکن بزرگ و طویلی که مشترک با تمام اتاق‌ها بود. محوطه کوچکی با تاب و سرسره و وسایل بازی، استخرو زمین اسب‌سواری در این قسمت عمارت قرار داشت، درست رو به روی بالکن. یک مسیر مارپیچ و زیبا هم دور تا دور ساختمان برای پیاده‌روی طراحی کرده بودند. هوای تازه حالم را جا آورد. درختان سر به فلک کشیده، زیبایی باغ را دو صد چندان کرده بودند. گوشه ای از حیاط زمین بازی کوچکی مخصوص آرام قرار داشت. در این زمین بازی تاب، سرسره و چند وسیله ورزشی گذاشته بودند. نگاهم روی مسیر پیاده روی که با سنگفرشی زیبا پوشیده شده بود سر خورد و به گل‌های رنگانگی که دو طرف آن کاشته بودند افتاد. صدای گنجشک‌ها و وزش بادی که لای برگ درختان می‌پیچید، ل*ذت قدم زدن در این بهشت کوچک را چند برابر می‌کرد. دکتر کاشف مشغول سوارکاری بود و طول زمین خاکی اسب سواری را آهسته و بی وقفه می‌پیمود. من را که دید شلاقش را بالا گرفت و تکان داد. برایش دست تکان دادم و به اتاق برگشتم. دکتر کاشف مباشر و وکیل مورد وثوق آقای مهراد بود و با او دوستی دیرینه‌ای داشت. تنها کسی بود که اجازه ورود به اتاق کار طبقه بالا را داشت. اتاق اصلی آقای مهراد که تمام امور و دید و بازدیدهای مربوط به کارش را در آن انجام می‌داد، اتاقی بود دو برابر بزرگتر که در ابتدای سالن و در طبقه پایین قرار داشت. در اصلی‌اش رو به حیاط بود تا از ورود غریبه‌ها به داخل خانه جلوگیری شود. همان جا که من بار اول و برای مصاحبه وارد آن شده بودم.
 
آخرین ویرایش:

زهرا اسدی

نویسنده افتخاری
کاربر افتخاری
عضویت
Jun 25, 2020
ارسال ها
79
لایک ها
2,128
امتیاز
53
محل سکونت
Canada
در اتاقم را باز گذاشتم تا هوا تازه شود. آهسته به طرف اتاق آرام رفتم و چند ضربه به در زدم. صدایی نیامد، آهسته در را باز کردم. دخترک با موهای بلند و مواجش در بستر خوابیده بود. نگاهی به دور اتاق انداختم. تمام قفسه‌ها مرتب بود. خرس و عروسک‌های بزرگ سر جای خود بودند. تمام اسباب‌بازی‌ها مرتب و منظم بود. روی میز تحریرش چند کتاب قرار داشت و مداد رنگی‌هایی که پخش و پلا احاطه‌شان کرده بودند. آهسته وارد شدم و بالای سرش ایستادم. طوری که بیدارش نکرده باشم دستم را روی پیشانی‌اش گذاشتم. قرص تب‌بری که بعد صبحانه به او خورانده بودم تبش را قطع کرده بود. دخترک پنج ساله آقای مهراد بی‌نهایت برایش عزیز بود و باید تا شب حالش خوب می‌شد، وگرنه کنترل ناراحتی و خشم آقا از هیچ کس برنمی‌آمد. روی دیوار اتاقش قاب عکس‌های او و پدرش به چشم می‌خورد. در هیچ کدام این عکس‌ها زنی دیده نمی‌شد. هیچ گاه هیچ اسمی از مادر آرام در این خانه برده نمی‌شد و یکی از موارد مهمی که در قرارداد من ذکر شده بود عدم صحبت درباره این زن بود. هیچ کس اجازه نداشت با آرام پیرامون مادرش صحبت کند و البته من هم هرگز تمایلی از جانب او برای صحبت درمورد مادرش ندیده بودم. با قدم‌هایی آرام از اتاقش خارج شدم. در را که بستم نفسی به آسودگی کشیدم. سوپ قلم را که بخورد قوت می‌گیرد. مشغول مرتب کردن کتاب‌هایم بودم که در زدند. بی حوصله دستی به پیراهن بلندم کشیدم و در را باز کردم. مهری پشت در اتاق انتظارم را می‌کشید.
_سلام. دکتر برای دیدن خانم آرام اومده. اجازه می‌دید بیاد برای معاینه؟
سر را به نشانه تایید تکان دادم.
_نیم ساعت دیگه بفرستیدشون بالا.
به اتاق آرام رفتم. باید بیدارش می‌کردم. دختر بیچاره به زحمت چشم باز کرد. حالش از دیشب خیلی بهتر بود. کمک کردم تا لباسش را عوض کند. آقای مهراد خوشش نمی‌آمد که آرام با لباس راحتی در حضور دیگران حاضر شود. با اینکه صبح به او صبحانه داده بودم ابراز گرسنگی کرد. یعنی حالش بهتر است که اشتهایش باز شده. پیراهن طلایی را که از ک*م*ر با کمربند باریکی تنگ می‌شد از کمد بیرون آوردم. چین‌های دامنش جان می‌داد برای ر*ق*صیدن و چرخیدن. همان چیزی که آرام خیلی دوست داشت. خودش جوراب شلواری زرد رنگی برداشت و کنار پیراهن گذاشت. کل سه سالی که در این عمارت کار می‌کردم هرگز ندیدم فامیل یا خویشاوندی به دیدارشان بیاید، مگر مادر آقا. آن هم فقط با تماس قبلی و در حضور شخص آقای مهراد. آرام با لحن کودکی هم سن و سال خود گفت:
_عقیق جون من دیگه مریض نیستم. گلومم نمی‌سوزه. برا چی آقای دکتر می‌خواد منو ببینه.
موهایش را شانه می‌زدم که سر برگرداند.
_دیگه تنم هم د*اغ نیست. سرم هم گیج نمی‌ره.
دست روی پیشانی‌اش گرفت و چند ثانیه صبر کرد. بعد دستش را روی صورت من گذاشت.
_ایناهاش نگاه کن.
می‌دانستم که مانند هر کودک دیگری از امپول می‌ترسد. شانه را کنار گذاشتم و شروع به بافتن موهایش کردم.
_می‌دونم خوبی قربونت برم. ولی بابا دستور دادن دکتر شما رو ببینه.
و با لحنی که دلش را آرام کند گفتم:
_نگران نباش. نمی‌گذارم برات آمپول بنویسه. تو الان حالت خوبه. البته! این رو هم بگم‌ها، اینکه آمپول د*ر*د داره رو هم من می‌دونم هم تو. این رو هم می‌دونم که تو الان دختر بزرگی هستی و خودت متوجهی که اگر حالت بد باشه می‌تونی با تحمل یه د*ر*د کوچولوی ده ثانیه‌ای خیلی زود حالت رو خوب کنی. بلدی تا ده بشماری دیگه، نه؟
با ربان پهنی انتهای موهایش را بستم. او هم با ذوق شروع به شمردن کرد و خاطر آمپول را از یاد برد. کمربند لباسش را به شکل پاپیون گره زدم. داشتم تخت خوابش را مرتب می‌کردم که در زدند. آقای مهراد به اتفاق دکتر وارد اتاق شدند. دکتر با کت و شلوار یک سایز بزرگتر از خودش و عینکی که با بند روی لباسش آویزان بود وارد شد. آرام روی مبل گوشه اتاقش در خود فرو رفته بود و با دیدن پدر از جا پرید. تنها کسی که می‌توانست لبخند را به ل*ب‌های آقای مهراد بیاورد همین دخترک شیرین و زیباروی پنج ساله بود. صورت سپید و موهای طلایی آرام نشان می‌داد که به پو*ست گندمگون و موهای خرمایی پدرش نرفته. از طرفی بینی خوش تراش چشمان سیاهش درست شبیه پدرش بود. در عالم خیال مادرش را زنی قد بلند و کشیده با صورتی زیبا چون آرام تصور می‌کردم. تمام مدتی که دکتر او را معاینه می‌کرد در آ*غ*و*ش پدرش بود. آقای مهراد بیش از حد تصور به او عشق می‌ورزید. دکتر از توجه من برای پایین آوردن به موقع تب او تشکر کرد. رضایت را در چشمان آقای مهراد خواندم. مطمئن بودم که برای این توجه که در اصل انجام وظیفه‌ام بوده، پاداش خوبی خواهم گرفت. سر آخر دکتر عینک ته استکانی‌اش را روی بینی جا به جا کرد و با همان موهای آشفته‌اش رو به آقای مهراد گفت:
_دختر خانم حالشون خوبه. در واقع یک سرماخوردگی جزئی بوده که الان تموم شده. فقط چون بدنشون ضعیف شده باید سوپ مقوی و مایعات بخورند. نیاز به دارو هم نیست. فقط اگر مجدد تب کردند به من اطلاع بدید.
با لحن پرستاری که می‌رفت تا لیاقتش را اثبات کند گفتم:
_دستور دادم سوپ قلم برای خانم بپزند.
دکتر چند بار سرش را تکان داد و همان طور که وسایلش را در کیف می‌گذاشت، گفت:
_خوبه، خوبه.
سپس دست به سیبیل جوگندمی و پرپشتش کشید و از من خداحافظی کرد. آقای مهراد همان طور که آرام را در اغوش داشت از روی مبل برخاست. دست او را به طرف لبهایش برد و ب*و*سید. راه افتاد تا دکتر را مشایعت کند. وقتی داشتند از در خارج می‌شدند آرام سر روی شانه پدر خوابانده بود و لبخند گرمی به صورتم می‌زد. به محض رفتنشان پر*ده‌های اتاق را کنار زدم و در بالکن را باز کردم. بوی عطر تلخ فرانسوی آقای مهراد کل اتاق را پر کرده بود. به اتاق خودم برگشتم. با اتاق سرایداری تماس گرفتم. از آقای صدرا خواستم کسی را برای جع کردن ت*خت خو*اب خانم آرام بفرستند تا فضا را برای تخت جدید آماده کنم.
 

زهرا اسدی

نویسنده افتخاری
کاربر افتخاری
عضویت
Jun 25, 2020
ارسال ها
79
لایک ها
2,128
امتیاز
53
محل سکونت
Canada
دستم را روی زنگ فشار دادم. انگار کسی خانه نبود. به زحمت با دستی پر از کسیه‌های خرید در کیفم را باز کردم و کلید را درآوردم. داخل که شدم با پا در را بستم. گلدان گل‌های شاداب روی پله‌ها عوض شده بود. همه یک رنگ و یک شکل. از پله‌ها بالا رفتم و رو به روی در خانه ایستادم. کیسه های خرید را جلوی در گذاشتم. چند کیلو میوه هم برای زن‌عمو گرفته بودم. از پله‌ها بالا رفتم تا آنها را به او بدهم. نور خورشید از میان شیشه‌های عمودی و مشبک، راه پله را روشن کرده بود.هنوز پشت در واحدشان نرسیده بودم که از صدای صحبت کردن‌ها متوجه شدم مهمان دارند. آهسته نزدیک در رفتم. آپارتمان دو طبقه ما قدیمی بود و درست وسط در ورودی خانه ها یک لوزی شیشه‌ای مشبک نباتی رنگی بود که سایه فرد پشت در را نشان می‌داد. جلوتر نرفتم تا متوجه نشوند کسی پشت در ایستاده. صدای پدرم را شناختم. داشت از حسنات عموی خدابیامرزم می‌گفت. نیاز به هوش بالایی نبود تا متوجه شوم برای دخترعموجانم خواستگار آمده. لبخند رنگ پریده‌ای روی ل*ب‌هایم نقش بست. دختر بزرگ عموجانم نزدیک به چهل سال سن داشت. دختر خوب، هنرمند، خیاط. ولی چه فایده که تا به امروز بخت یارش نبود که ازدواجی موفق داشته باشد. دو دخترعموی دیگرم از او کوچکتر بودند و حالا برای خود بچه داشتند. پدرم داشت از شباهت‌های اخلاقی بین عاطفه و عموجان حرف می‌زد. آرام آرام از پله پایین رفتم و خریدها را به خانه خودمان بردم. هال خانه ما زیاد بزرگ نبود و فقط جای یک دست مبل هفت نفره را داشت. در عوض آشپزخانه‌مان جادار بود و می‌توانستیم میزنهارخوری گرد شش نفره را در آن جای دهیم. آشپزخانه که اپن بود و تلوزیون درست رو به وریش قرار داشت تا مادرم بتواند حین پخت و پز برنامه های دلخواهش را تماشا کند. دور تا دور هلال بالای اپن را با یک ریسه برگ مصنوعی تزیین کرده بودیم. مادرم گلدان گل‌های زیادی داشت. هم در راهرو هم در خانه. یک نورگیر کوچک هم کنار آشپزخانه قرار داشت که مادرم دو صندلی و یک میز کوچک در آن گذاشته بود تا عصرها با پدرم در میان انبوه گل و گیاهی که آنجا بود چای بخورند و حرف بزنند. درست در انتهای هال یک راهرو کوتاه بود که به اتاق خواب‌ها و سرویس بهداشتی منتهی می‌شد. ما سه اتاق خواب جا دار داشتیم. مادرم همیشه می‌گفت کاش به جای سه اتاق خواب دو اتاق داشتم و هال خانه‌ام بزرگتر بود. همیشه خدا از نقشه خانه ایراد می‌گرفت و سعی داشت با گلدان گلهایش نقص‌های خانه را بپوشاند. یک راست به آشپزخانه رفتم. چقدر برای عاطفه خوشحال بودم. خودم شاهد بودم که با چه ذوقی لباس عروسی خواهرهای کوچکتر از خودش را دوخت و با کمک پدرم برایشان جهاز خرید و آنها را راهی خانه بخت کرد. هر دو درس خوانده و تحصیلکرده. متین و زیبا. پیش از آنکه کاری پیدا کنند ازدواج کرده بودند. حدود شش ماهی می‌شد که برای عاطفه یک کارگاه کوچک اجاره کرده بودم تا بتواند راحت‌تر از هنرش کسب درآمد کند. می‌گفت به محض روی روال افتادن پول پیشی که برای رهن مغازه داده بودم را خورد خورد پس خواهد داد. تا پیش از آن فقط از در و همسایه سفارش می‌گرفت اما حالا می‌توانست مشتری‌های بیشتری داشته باشد. بیست و سه سال داشت که عمو به رحمت خدا رفت. آن زمان تازه لیسانس ریاضی‌اش را گرفته بود. پدرم دوست داشت او درسش را ادامه دهد اما خودش قید درس و دانشگاه را زد و تصمیم گرفت به کلاس خیاطی برود. معتقد بود درآمد یک هفته یک خیاط از درآمد یک ماه یک معلم بیشتر است. البته نه هر خیاطی. پدرم هزینه تمام کلاس‌هایی که لازم بود تا او یک خیاط ماهر باشد را پرداخت کرده بود. خریدها را روی میز نهارخوری گذاشتم. میوه ها را در سینک ریختم و شیر آب را باز کردم. نگاهم به قفسه خالی آبچکان افتاد. حکما از صبح همه بالا بودند و ناهار را باهم خورده بودند. عجیب که حتی یک نفر هم از این خواستگاری حرفی به من نزده بود! منتظر بودم مهمانان بروند تا حسابی گلایه کنم. دستم را زیر آب سرد گرفتم. جانم تازه شد. شیر آب را بستم تا میوه‌ها در آب بمانند. چه ترکیب رنگ زیبایی. سیب سرخ، گلابی سبزروشن، خیار سبز پررنگ، هلوهای قرمز و موزهای زرد.
کیفم را از روی میز نهارخوری برداشتم و به طرف اتاقم راه افتادم. روی تختم بهم خورده بود. مثل اینکه مانا شب را در اتاق من سپری کرده. اتاقش دریچه کولر نداشت و برای همین بعضی شبها که گرم‌تر بود به اتاق من می‌آمد. پنجره باز بود و بادی خنک پر*ده نباتی رنگ اتاق را تکان می‌داد. یک بشقاب پر از پو*ست تخمه جلوی میز کامپیوترم بود. کیفم را روی زمین گذاشتم. موبایلم را به شارژ زدم. هنوز دوش نگرفته بودم که صدای پیام گوشی بلند شد. آقای مهراد بود.


"می‌توانید تا فردا منزل بمانید. خانم آرام با مادربزرگ خود هستند."
 

زهرا اسدی

نویسنده افتخاری
کاربر افتخاری
عضویت
Jun 25, 2020
ارسال ها
79
لایک ها
2,128
امتیاز
53
محل سکونت
Canada
من پرستاری تمام وقت بودم که تنها هفته‌ای یک روز اجازه مرخصی و سر زدن به خانه‌مان را داشتم و حالا بعد از مدت‌ها اجازه پیدا کرده بودم که شب را در کنار خانواده‌ام باشم. آقای مهراد معمولا شب‌ها یا مهمان داشت و یا خود به مهمانی می‌رفت. برای همین من باید همیشه و همه جا در کنار آرام می‌ماندم. جواب پیامش را دادم و تشکر کردم. به حمام رفتم. لباس های راحتی‌ام را پوشیدم. میوه‌ها را شستم. اتاقم را مرتب کردم. داشتم برای شام تدارک می‌دیدم که صدای خداحافظی و بدرقه از راهرو بلند شد. زیر گ*از را کم کردم و نزدیک در ایستادم. همین که رفتند و در خانه بسته شد در آپارتمان را باز کردم. مادرم، بابا و زن‌عموجان داشتند از پله بالا می‌آمدند که مرا دیدند. برای لحظه‌ای از دیدن من شوکه شدند اما زود گل از گلشان شکفت. مادرم دکمه بالای کتش را باز کرد و نفسی به آسودگی کشید. همیشه در لباس‌های مجلسی معذب بود.
_ا مادر عقیق تویی؟ کی اومدی؟ چرا خبر ندادی پس برات غذا بزارم کنار.
پدرم دست به نرده گرفته بود و نفس زنان بالا می‌آمد.
_سلام دختر خوشگل من. بی خبر اومدی. می‌دونستی دلمون برات تنگ شده‌ها!
صدای خنده‌اش که با تنگی نفس قطع می‌شد لاله گوشم را نوازش کرد. زن‌عمو جان با خوشحالی مادری که داشت دخترش را شوهر می‌داد گره روسری‌اش را از دو طرف کشید و با ذوق گفت:
_اگه بدونی چی شده! عاطفه داره...
مادرم تک سرفه‌ای کرد. زن‌عمو جان ل*ب گزید و آرام از پله‌ها بالا آمد. روی پاگرد جلوی خانه بودند که مادرم گفت:
_شما تشریف ببرید بالا پیش عاطفه و علی. من و عقیق هم الان می‌آییم. پدرم به همراه زن‌عموجان بالا رفتند. مادرم وارد خانه شد.
_پیاز سرخ می‌کردی؟ خاموشش کن بیا بشین کارت دارم.
متعجب به آشپزخانه رفتم و گ*از را خاموش کردم. مادرم آبکش میوه‌های شسته را روی سینک دید و گفت:
_دستت د*ر*د نکنه مادر. اتفاقا چقدر هوس گلابی کرده بودم.
چند میوه در پیش دستی گذاشتم و باهم روی مبل جلوی تلوزیون نشستیم. نگرانم کرده بود. چهره‌اش مانند کسی بود که از گفتن حرفی مردد مانده. دست روی دستش گذاشتم.
_چی شده مامان؟ برای عاطفه خواستگار اومده بود؟
ذوقی میان چشمان مادرم دوید. می‌دانستم که مادرم فرزندان عموجان را به اندازه ما دوست دارد. چشم روی هم گذاشت و به آرامی گفت:
_آره. براش خواستگار اومده.
_خب، اینکه ناراحتی نداره! حالا چرا این طوری می‌کنی؟
با شیطنت گفتم:
_چیه؟ نکنه برا منم خواستگار اومده اینجوری مضطرب شدی. نترس من حالا حالاها بیخ ریش خودتم.
قهقهه زدم و یک سیب برداشتم. مادرم به دقت رفتارهایم را زیر نظر گرفت. خواستم یک گ*از از سیب بزنم که مادرم بی مقدمه گفت:
_خواستگارهای عاطفه، خونواده اردلان‌اند.
شوک شدم. از صرافت عطر سیبی که تا نزدیکی دهانم برده بودم افتادم. آهسته جابه‌جا شدم و سیب را به ظرف برگرداندم. نفس‌هایم بلند و کشدار شده بود. مادرم اشکی که در چشمش حلقه زده بود را پاک کرد. دستم را گرفت.
_به خاطر عاطفه...
قلبم نا منظم می‌زد. طوری که هر لحظه خیال می‌کردم الان است که از کار بیفتد. مادر با صدایی بم گفت:
_به روش نیار. زن‌عموت سر عاطفه سختی زیاد کشیده مادر. تازه از شیمی درمانی خلاص شده. نمی‌خوام خدایی نکرده اتفاقی بیفته و خودم رو نبخشم. اون الان به امید و انگیزه نیاز داره. چی بهتر از ازدواج عاطفه؟ ارسلان هم پسر خوبیه. به برادرش نکشیده. به خدا اگه پای آینده عاطفه به میون نبود اجازه نمی‌دادم...
 

زهرا اسدی

نویسنده افتخاری
کاربر افتخاری
عضویت
Jun 25, 2020
ارسال ها
79
لایک ها
2,128
امتیاز
53
محل سکونت
Canada
به گریه افتاد. با انتهای روسری قطرات اشک روی گونه را پاک کرد. یاد تمام روزهایی افتادم که با اردلان داشتم. اردلان پسر بزرگ آقای معتمد همسایه دیوار به دیوار مادربزرگم بود. خانواده ای خوش‌نام، با آبرو و محترم. برادر بزرگش با عاطفه همکلاسی بود. همان که حالا به خواستگاری‌اش آمده. به یاد دارم که همان وقتها باهم قول و قرار ازدواج گذاشته بودند اما به دلایلی که هیچ کدام هنوز نفهمیده بودیم میانه‌شان شکراب شد. ارسلان هم هیچ وقت به خواستگاری نیامده بود. همه چیز بین خودشان بود. بعدتر که بین من و اردلان عشق و علاقه‌ای شکل گرفت همه با ازدوج‌مان مخالف بودند. برای اردلان جنگیدم. برای به او رسیدن. برای با او بودن... چیزی نگفتم. خبر آنقدر غیرمنتظره بود که زبانم را بند آورد. حتی هنوز دقیق نفهمیدم چه اتفاقی افتاده. گیج و منگ از جا برخاستم و به اتاقم برگشتم. رو به روی پنجره ایستادم. بغضی که شش سال گلویم را می‌فشرد باز شد و اشک از دو طرف چشمم روانه گشت. دست به دهانم گرفتم تا مادر صدای گریه‌ام را نشنود. نمی‌خواستم بعد از سال‌ها که اردلان معتمد غرور من و خانواده‌ام را شکسته بود، دیگر بار دلیل ناراحتی مادرم باشد. دوست نداشتم بداند بعد از این همه وقت هنوز هم یاد او توان گریاندن و برآشفتن مرا دارد. صدای بسته شدن در خانه نشان می‌داد که مادر تنهایم گذاشته. آه‌ی از سر بیچارگی کشیدم و با همه توان خود زدم زیر گریه. انگار که در و دیوار اتاق سیاه شده بود و دستی نامریی گلویم را فشار می‌داد. سال‌ها بود که اسمی از او به میان نیامده بود. تازه داشتم همه چیز را فراموش می‌کردم. تازه به زندگی عادی خود بازگشته و داشتم معنای زندگی بی او را می‌چشیدم. تمام این سالها تلاش کرده و درسم را ادامه داده بودم تا برای خودم کسی بشوم. تا آنقدر قدرتمند شوم که تمام تحقیرهای اردلان را تلافی کنم. به خیالم که همه چیز فراموشم شده و با قدرت به زندگیم ادامه داده بودم اما نمی‌دانستم که با بردن یک اسم تمام گذشته پیش چشمانم جان می‌گیرد و زنده می‌شود. پنجره باز بود. پر*ده دیگر تکان نمی‌خورد. نسیمی نمی‌وزید. روی تختم دراز کشیده بودم و به صدای خنده و شادی خانواده‌ام که از دریچه کولر به اتاقم می‌رسید گوش می‌دادم. اشک‌هایم بی‌صدا و روان از دو طرف چشم به پایین می‌غلتیدند. می‌دانستم که زن‌عمو جان از اینکه عاطفه همسر خوبی پیدا کرده خوشحال است. از اینکه دخترش به عشق قدیمی‌اش رسیده. دیگر چه فرقی دارد که روزی پسر کوچک این خانواده من و خانواده‌ام را تحقیر کرده بود. می‌توانستم شادی و شعف عاطفه را هم متصور شوم. می‌دانستم پدر و مادرم تمام تلاش خود را می‌کنند تا ناراحتی خود از خانواده اردلان را نشان ندهند. دلم نمی‌خواست این شادی را خ*را*ب کنم. هرچه بود مربوط به گذشته بود. مربوط به من و برادر خواستگار تازه از راه رسیده. و این نباید زندگی و آینده دخترعمویم را تحت الشعاع قرار می‌داد. نمی‌توانستم خودخواه باشم. چشم‌ها را پاک کردم و صورتم را شستم. گوشی‌ام را برداشتم و نیم ساعتی خود را با تماشای عکس‌هایم سرگرم کردم تا پف صورتم بخوابد و سرخی چشمانم از بین برود. عکس آرام را دیدم. شیطنت‌هایمان را، بازی کردن‌هایمان را. ل*مس گوشی‌ام یک وقتهایی اذیت می‌کرد. حتی چند بار نتوانسته بودم جواب تماس آقای مهراد را بدهم چون ل*مس گوشی کار نمی‌کرد. حالا هم دوباره قاطی کرده بود. به محض تمام شدن جهاز مانا باید یک گوشی خوب برای خودم بخرم. بی حوصله گوشی را کنار گذاشتم و به سقف اتاق خیره شدم. اردلان برای همیشه رفته بود و هیچ چیز حتی وصلتی دوباره با خانواده معتمد نمی‌توانست زحمتی را که سالها برای فراموش کردن او کشیده بودم از بین ببرد.
 
آخرین ویرایش:

زهرا اسدی

نویسنده افتخاری
کاربر افتخاری
عضویت
Jun 25, 2020
ارسال ها
79
لایک ها
2,128
امتیاز
53
محل سکونت
Canada

زهرا اسدی

نویسنده افتخاری
کاربر افتخاری
عضویت
Jun 25, 2020
ارسال ها
79
لایک ها
2,128
امتیاز
53
محل سکونت
Canada
بالا پایین