• انجمن رمان نویسی تک رمان پیرو قوانین جمهوری اسلامی ایران می‌باشد. لطفا از ارسال محتوای خلاف قوانین جمهوری اسلامی ایران خود داری کنید در صورت مشاهده برخورد خواهد شد.

⚜افتخاری رمان ماهی ها هم دلتنگ می شوند|نارینه کاربر انجمن تک رمان

  • نویسنده موضوع نارینه
  • تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها 38
  • بازدیدها 1K
  • Tagged users هیچ

نارینه

نویسنده افتخاری
کاربر افتخاری
Feb 24, 2020
51
1,574
63
به نام خدا​


نام رمان: ماهی ها هم دلتنگ می شوند.
نویسنده: طیبه حیدرزاده(نارینه)
ژانر: اجتماعی، عاشقانه.
ناظر: Maryam Ɓαησσ

خلاصه:
ماهی، دختر رهاشده ای که سالهاست دنبال خانواده گم شده اش می گردد. در میان این جستجو، مردی عجیب زندگی او را در طی یک سانحه نجات می دهد. و این سرآغاز ماجراهای عجیب و غریبی برای ماهی قصه ماست.
w12y_adjy_ماعی_ها_هم_دلتنگ_میشوند.jpg
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
آخرین ویرایش:

Maryam Ɓαnoo

مدیریت کل سایت بازنشسته
کاربر ویژه تک رمان
مدیر بازنشسته
Dec 25, 2019
1,440
29,293
118
forum.taakroman.ir
015E233D-927D-4B01-8256-18BB831F44A0.jpeg

خواهشمند است قبل ازتایپ رمان به قوانین زیر توجه کنید

قوانین تایپ رمان

قوانین تایپ رمان | تک رمان

پرسش وپاسخ رمان نویسی

تاپیک جامع پرسش و پاسخ رمان نویسی

تاپیک جامع درخواست جلد

* تایپک جامع درخواست جلد *

تایپک جامع دریافت جلد

تایپک جامع دریافت جلد - انجمن رمان نویسی | تک رمان

موفق و موید باشید.

"تیم مدیریت تک رمان"​
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان

نارینه

نویسنده افتخاری
کاربر افتخاری
Feb 24, 2020
51
1,574
63
  • نویسنده موضوع
  • #3
«تابستان، 66»
خانواده ام مرا روز آخر شهریور توی شلوغی فرودگاه رها کردند.
مدتها با لباس چین دار قرمز روی صندلی فایبرگلاس نشستم و به درب شیشه ای زل زدم تا بیایند و مرا باخود ببرند.
مثل آدم کوکی به ازدحام مسافرانی و خانواده هایشان که برای بدرقه یا استقبال آمده بودند، نگاه کردم.
اشک ها و لبخندهای که در صورت آدمها شکل می بست. ساعت ها منتظر آمدن ایلمان ماندم. ولی هیچ کس سراغم را نگرفت، وقتی از تشنگی و گرسنگی مثل گلوله خودم را جمع کردم؛ در زندگی کوتاه ام فهمیدم هیچ کسی را ندارم.
٭٭٭

«پاییز؛ سال 1390»
صبح با صدای اذان از خواب بیدار می شوم.
نور رنگ پریده ماه، از پشت پر*ده حر*یر به داخل اتاق خزیده است.
موهایم از شدت عرق خیس شده. پاهایم روی موکت های سرد می گذارم، از سرمایش تب نشسته در تمام جانم کم می شود.
به طرف پنجره نیمه باز می روم. صورتم را به باد خنک صبح پاییزی می سپارم.
چند سال از نبودنش می گذرد؟
هیچ وقت به زمستان های بدون او عادت نکردم.
چگونه این همه سال زمهریر نبودنش را تاب آورده بودم؟
آسمان با رنگ های قوس و قزح با دلبری تمام، به استقبال صبح دیگری می رود.
چادر سفید با گل های ریز را بر سر می کشم. قامت عاشقی بر آستان آن خدای سراسر عشق می بندم.
کوله بار تنهایی و تمام گلایه هایم را در درگاه خودش خالی می کنم.
آشپزخانه خانه اجاره ای مشترکم با افسون، کوچک است.
منتظر به جوش آمدن آب چای ساز برقی، لقمه نان و پنیری از میان سفره پارچه ای گلدوزی شده برای خودم می پیچم.
مقنعه سیاهم را روی موهای شلخته ام می کشم.
نخ نپتون را درون ماگ سیاهم بالا و پایین می کنم.
دگمه های فلزی مانتوام را با عجله می بندم. عقربه های ساعت با سرعتی سرسام آور برای دیر شدنم سر به مسابقه گذاشته اند.
جلوی آیینه کمد جا کفشی، رژ ل*بم را کمی کمرنگ می کنم.
کیف و دسته کلیدم را از روی میز بر می دارم. برای رویارویی با زندگی جدید از خانه بیرون می زنم.
از راه پله قدیمی پوسیده، به آرامی پایین می آیم تا مبادا زن صاحبخانه از صدای پایم بیدار شود.
صبح گاهان خواب سبک این پیرزن بلای جانم شده، اینکه این پیرزن با قد خمیده اش چگونه چست و چابک پشت درب چوبی منتظرم می ماند.

با تمام احتیاطم پایم به گلدان سفالی کوچک شعمدانی می خورد. با دو تکه شدنش، مشتی خاک و گل خشک بی ریخت برایم روزی پر شگون را آرزو می کند.وقت سر و سامان به گلدانِ بینوا را ندارم.
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
آخرین ویرایش:

نارینه

نویسنده افتخاری
کاربر افتخاری
Feb 24, 2020
51
1,574
63
  • نویسنده موضوع
  • #4
پاییز به خیابان دراز رنگ و روی پادشاه گونه داده است.
سوز اواسط مهر، باعث می شود تا لرز بر استخوانهایم بیفتد.
کیفم را روی شانه ام ثابت می کنم. با سرعت از جلوی سوپرمارکت علی آقا، عبور می کنم تا گیر فضولی ها و چشم چرانی هایش نیفتم.
خش خش برگ های خشک زیر پایم برایم خوشایند نیست. زیرا مرگ و بی کسی را برایم تداعی می کنند.
کنار ایستگاه تاکسی سویشرت سیاهم را بیشتر دور تنم می کشم.
با اینکه برای رسیدن به محل کارم، پنج دقیقه هم زمان نمی برد. ولی سرمای زود رسیده، مانع از پیاده روی روزانه ام می شود.
روی صندلی فایبرگلاس آبی می نشینم. چند صندلی آن سوتر، مردی جوان کلاه بافتنی سبزش را به سرش کشیده، با سیمهای سفید هندزفری سرش را ریتمیک تکان می کند.
سنگینی نگاهم را حس می کند. سرش را بلند کرده و چشمک ریزی حواله کنجکاوی بی وقتم می کند.
سرم را به طرف دیگر خیابان بر می گرداندم. جز چند عابر پیاده که نان سنگگ داغی را به خانه می برند، کسی نیست.
امروز هم از آن روزهای بد شانسیم است که خبری از تاکسی خطی نیست.
پسر جوان کوله پشتی سیاهش را روی دوش می اندازد. بی توجه به من راهش را در خیابان دراز می کشد و می رود.
بی خیالی و سرخوشی جوان غبطه می خورم. من جوانیم را در کدامین کوی و برزن جا گذاشته ام که احساس پیری هزاران ساله را دارم؟
پاهایم از ایستادن و منتظر شدن برای آمدن تاکسی خسته و کوفته می شود.
من هم مانند جوان در امتداد خیابان شروع به راه رفتن می کنم.
جوانک با پایش قوطی خالی رانی، در امتداد خیابان به جلو پرت می کند، صدای تق تق قوطی سمفونی دل انگیزی را ایجاد نموده است.
قدم هایم را با قدم های بلند جوان هماهنگ می کنم.
ایلمان، بعد از گذشت سالها به چگونه مردی بدل شده است؟
هنوز آن چشمان خاکستری، موهای سیاه و چانه تیز و باریکش را دارد؟
هنوز در خیابان دوازده متری اول هستیم، گاهی سکوت جاری در خیابان که رد شدن موتور سواری می شکند.
با نوک کفشم سنگ ریزه ای را از جلو پایم کناری می زنم؛ مغازه های اطراف خیابان تک و توک در حال باز شدن هستند.
هنوز چند دقیقه ای تا محل کارم پیاده روی دارم که سگ زرد بزرگی با زبان بیرون از میان آشغالهای تلنبار شده گوشه خیابان بیرون می پرد.
باوحشت از بزاق آویزان سگ سعی می کنم خودم را به پیاده رو باریک یا مغازه بازی برسانم ولی صدای هشدار آمیز مرد جوان گیجم می کند:
-مواظب باش، ماشین ...
به کامیون نارنجی بزرگ با بوق کر کننده اش نگاه می کنم؛ مثل آدم های جن زده به ماشین ترمز بریده زل زده ام؛ بازوی قوی مرا به کنار خیابان پرت می کند ولی خیلی دیر است کامیون مثل ماشینی اسباب بازی روی زمین واژگون می شود، بار گوجه اش روی زمین ولو می شود، تنها ضربه وحشتناکی را به سرم حس می کنم؛ در دنیای سیاه فراموشی می غلتم.
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان

نارینه

نویسنده افتخاری
کاربر افتخاری
Feb 24, 2020
51
1,574
63
  • نویسنده موضوع
  • #5
آخرین ویرایش:

نارینه

نویسنده افتخاری
کاربر افتخاری
Feb 24, 2020
51
1,574
63
  • نویسنده موضوع
  • #6
آخرین ویرایش:

نارینه

نویسنده افتخاری
کاربر افتخاری
Feb 24, 2020
51
1,574
63
  • نویسنده موضوع
  • #7
#پست_8
صبح با صدای پرستار بدعنق بیدار می شوم.
پیرزن تخت بغلی، تمام شب را با ناله هایش بدخوابم کرده است.
دکتر بخش با ویزیتی سرسری دستور ترخیص می دهد. حتما چند بسته قرص استامینوفون برایم نوشته است.
گوشی درب و داغون را با شارژر قرضی، برای روشن شدن به پریز برق می زنم.
با روشن شدن صفحه، سیل پیامهای نخوانده و تماس های از دست رفته از خانه و افسون، محل کارم را دریافت می کنم.
لحظه ای روی شماره ایرانسل افسون مکث می کنم.
خدا هیچ آدمی را بی کس نکند؛ بی کس مثلا آدم گم شده در بیابان ست که هر چه با ل*ب های تاول زده از تشنگی پی آب می گردی، اثری از آن نمی یابی.
تا من بر دو دلیم فائق بیایم، شماره افسون روی موبایلم، بغض گردو شده در گلویم را باز می کند.
صدای طلبکار افسون در حلزونی گوشم می پیچد:
-ماهی؟ خودتی؟ زنده ای؟ کجایی؟
با بغض ل*ب می زنم.
-سلام، من تو بیمارستان امیدم، دیروز تصادف کردم.
چی کشیده اش باعث می شود چشمانم را دمی ببندم تا به پر حرفی های بی پایانش گوش بدهم.
- الهی بمیرم واست، من الان یه دربستی می گیرم میام، وای چی لازم داری؟ حالت خوبه اصلا؟ نمی دونی دیروز و دیشب چه بلاهای سرمون نیومده، من و آقا پرویزی از دیشب بدو بدو داریم همش...وای چند تا بچه دستفروش رو...
کلافه از پرچانگیش از د*ر*د دستم می نالم:
- افسون جون، من امروز مرخص میشم، میشه لطفا چند تیکه لباس و دفترچه بیمه م برام بیاری؟
صدای پشت خط کمی نرم تر و عذرخواهانه می شود.
-وای بمیرم برات، الان زود میارم...
با یک باره قطع کردن تلفن، آهی از سر حسرت می کشم.
از پنجره چرک آلود به حیاط خیس از باران بیمارستان خیره می شوم.
دختر همراه با لبخندی، روسری سبز گلدارش را روی موهای نسکافه ای رنگش جلوتر می کشد؛ در بشقاب چند تکه سیب قاچ شده را برایم می آورد.
-بفرما عزیزم، خدا بد نده، شنیدم تصادف وحشتناکی داشتی.
تکه ای از سیب را بر می دارم، بوی خوش بهشت را به ریه های ناسورم می کشم.
-بله، تصادف بدی بود.
دختر پر چانه هنوز لبخند اغوا گرانه اش را دارد، او هم ژن فضولی همه زنان را به ارث برده است.
-ماشالله خدا بهت رحم کرده، آسیب زیادی به صورتت نخورده.
این چشمای سبزت دل می برن، بزنم به تخته.
هنوز طعم سیب و بغض در دهانم جاری است.
کلمات بعدش به مثابه دشنه ای است که درون زخم ناسورم می چرخد.
-خدا بهت صبر بده، حال نامزدت خیلی بده؟
زبانم را با دندان می گزم.
حوصله تعریف ماجرای که به احدالناس های مربوط نیست را ندارم.
خوب اگر من برای چشمان منتظر این زن سناریو ساخته ذهنش را رد کنم، باید ربط خودم را به ناجی ناشناسم را هم توضیح دهم.
تمام این سالهای گذشته این زندگی با تمام سختی هایش، هرگز روز خوش برایم نداشته است.
دست روی پیشانی د*ر*د آلودم می کشم:
-ببخشید، من سرم د*ر*د می کنه، میشه یه لیوان آب بهم بدین.
دختر با لبی ورچیده غری زیر ل*ب زده، به طرف یخچال می رود:
-عزیزم، آب پرتقال می خوای بهت بدم.
درگیر جواب دادن به او هستم که هیکل چاق و صورت پر از نگرانی افسون در چارچوب درب پیدا می شود.
آدمهای چون افسون، از جنس قطرات شبنم صبحگاهی روی گلبرگ هستند.
٭٭٭
پی نوشت: تازه اولای رمانیم و شخصیت های زیادی داریم و گره های زیاد...
من تو هفته پست زیاد نمیتونم بزارم.
اولا چون تو خونمون مریض داریم و قرنطینه هستیم، جدا از استرس مریضی کرونا، بشور و بسابشم زیاده، ضدعفونی روزانه هر دقیقه.:/
دیگه من کانال ترجمم دارم. خودتون پیدا کنین پرتقال فروش را....مرسی از کامنت ها...
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان

نارینه

نویسنده افتخاری
کاربر افتخاری
Feb 24, 2020
51
1,574
63
  • نویسنده موضوع
  • #8
آخرین ویرایش:

نارینه

نویسنده افتخاری
کاربر افتخاری
Feb 24, 2020
51
1,574
63
  • نویسنده موضوع
  • #9

نارینه

نویسنده افتخاری
کاربر افتخاری
Feb 24, 2020
51
1,574
63
  • نویسنده موضوع
  • #10
بالا