جدیدترین‌ها

خوش آمدید به انجمن رمان نویسی | تک رمان

هم‌اکنون به خانواده بزرگ تک رمان بپیوندید و از امتیازات رایگان آن استفاده کنید. " تک رمان مکانی برای درخشش شما عزیزان "

📘درحال تایپ رمان زیبای چشم سفید | محدثه زالی کاربر تک رمان

محدثه زالی

کاربر تک رمان
کاربر تک رمان
تاریخ ثبت‌نام
Mar 31, 2020
نوشته‌ها
76
پسندها
1,227
امتیازها
63
#پارت_شصت_و_هشت

آرسین:تنها نباید می‌اومدی.
چشم‌هام گرد شدن.
_‌وا! نکنه دو نفری میرن تو؟
_هه، بامزه.
قیافم یه جوری بود که یعنی نفهمیدم چی شد. یعنی الان آرسین به خاطر اینکه من تنها نباشم، اومده این‌جا؟
وای یاران فدات بشه جنتلمن!
جلوتر از من راه افتاد که منم پشتش رفتم. یکم جلوتر، یه اکیپ پسر ایستاده بودن.
همین که ما رو دیدن، زل زدن بهمون. یه نگاه گذرا بهشون کردم و بعد دوباره به جلوم خیره شدم.
_به‌به! خدا حفظش کنه.
_داداش عجب چشایی داره!
خر که نیستم؛ زود فهمیدم منظورشون با منه. چون داشتن من رو نگاه می‌کردن. سرم رو انداخته بودم پایین و خدا خدا می‌کردم آرسین نشنیده باشه که یهو خوردم به یه چیزی.
سرم رو اوردم بالا که دیدم یا خدا! آرسین رگ پیشونیش زده بیرون و با چشم‌های قرمز داره سمت پسرها رو نگاه می‌کنه.
آب دهنم رو قورت دادم و منم به اون سمت نگاه کردم. خداروشکر اونا حواسشون به آرسین نبود و داشتن می‌خندیدن.
همین که آرسین خواست بره، چسبیدم بهش و مچ دستش رو م*حکم گرفتم. هر چی التماس بود ریختم تو چشم‌هام. _خواهش می‌کنم بیخیال شو!
دندون‌هاش رو فشار داد روی هم و خواست دستش رو بکشه که م*حکم‌تر گرفتم.
_ولم کن مایسا، بکش کنار.
_وای جون بچت بیخیال شو! اونا یه شکری خوردن؛ به قرآن قسم حوصله دعوا ندارم.
_پس بکش جلو اون شالت رو، جلوی مانتوت رو هم جمع کن.
زود کارهایی که گفت رو انجام دادم. چه‌کار کنم دیگه؟ مجبورم.
_خب دیگه بریم داخل.
بدجور نگاهم کرد. نیشم رو باز کردم که گفت‌:
_کنار من راه بیا.
_باشه.
بالاخره بیخیال شد و با هم رفتیم داخل.
_رفتین دستشویی کنین یا دستشویی بسازین؟
با تعجب رو به آرسین گفتم:
_عه توام اومده بودی دستشویی کنی؟
همچین جدی این سوال رو پرسیدم که یهو همه زدن زیر خنده. بعد مدت‌ها، اولین بار بود آرسین مثل قدیم‌ها از ته دل جلوم می‌خندید.
بی‌توجه به بقیه، خیره شده بودم به خندیدنش. خداروشکر با حرف دایانا زود از حس عشقولانه اومدم بیرون.
_ای بسه دیگه! هی دستشویی دستشویی می‌کنین. حالمون به هم خورد.
نشستیم سر میز که یهو گوشیم زنگ خورد. همین که چشمم به گوشیم خورد، با جیغ‌جیغ گفتم:
_وای ببینین کی زنگ می‌زنه؟ بچه‌ها لیوسا.
اولین نفر ماکان پرید وسط.
_چی؟ لیوسا؟
زود وصل کردم.
_الو خواهری...
_سلام مایسا جونم!
_سلام، چه عجب به من زنگ زدی!
_ببخشید سرم شلوغ بود.
_آره دیگه، واسه ما وقت نداری.
_گمشو... کجایی؟
_با بچه‌ها اومدیم بیرون.
_بچه‌ها؟
_آره دیگه.
_رفتین پاتوق؟
_بله؛ جات خالی.
_ناراحت نباش، چند دقیقه دیگه میام پیشتون.
تو شک حرفش بودم.
_چی؟
صدای بوق تو گوشی پیچید. از جام بلند شدم و ایستادم.
_چی شد؟
ماکان دستش رو گذاشت روی شونم تا بشینم. بی‌حرف نشستم.
_لیوسا داره میاد!
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان

محدثه زالی

کاربر تک رمان
کاربر تک رمان
تاریخ ثبت‌نام
Mar 31, 2020
نوشته‌ها
76
پسندها
1,227
امتیازها
63
#پارت_شصت_و_نه

با شنیدن خبر اومدن لیوسا، هممون ذوق کرده بودیم. بیشتر از همه ماکان که هی می‌رفت و می‌اومد، می‌گفت:
_چی شد پس؟ چرا نیومد؟
کاملا از دستش دیونه شده بودم.
_وای ماکان بسه دیگه! سرم رفت. خب دو دقیقه بگیر بشین الان...
هنوز حرفم کامل نشده بود که دایانا بلند گفت:
_اوناهاش اومد!
همه‌ی نگاه‌ها رفت سمت در و طی یه حرکت از روی صندلی‌ها بلند شدیم. وای خدا، باورم نمی‌شه دارم دوست خل و چلم رو بعد این همه مدت می‌بینم!
خیره به لیوسا بودم که یهو نگاهم افتاد به پسری که کنارش بود و دستش رو گرفته بود.
تنها عکس‌العملی که نشون دادم، برگشتن سمت ماکان بود. با استرس خیره شدم به ماکانی که چشم‌هاش، فقط روی دست اونا می‌چرخید.
بالاخره رسیدن بهمون. اولین نفر دایانا جیغ کشید و پرید بغلش.
_وای عشق من! خوش اومدی، خیلی سورپرایز قشنگی بود.
_دلم براتون یه ذره شده بود!
_برعکسِ ما.
_خیلی بیشعوری مایسا.
م*حکم بغلش کردم که تندتند بوسم کرد.
_ای! تف مالی بسه دیگه.
بردیا و آرسین هم ب*غ*ل کرد و وقتی رسید به ماکان، مکث کرد.
_خو... خوش اومدی.
و بعد لبخندی زد که فقط من فهمیدم چقدر مصنوعیه. یهو لیوسا ماکان رو ب*غ*ل کرد که ماکان هم خیلی شل دست‌هاش رو حلقه کرد دور لیوسا.
احساس کردم لیوسا از پشت تی‌شرت ماکان رو چ*ن*گ زد و نفس عمیق کشید. با صدای دایانا، از ب*غ*ل هم اومدن بیرون.
_این آقا رو معرفی نمی‌کنی؟
قبل از اینکه لیوسا چیزی بگه، پسره پرید وسط.
_استیو هستم، نامزد لیوسا.
اول محو لهجه‌ی غلیظش شدم، ولی بعدش تازه فهمیدم چی شده.
_نامزد؟
_چی؟؟؟
_لیوسا چی می‌گه این آقا؟
فقط سرش رو به نشونه‌ی تأیید تکون داد و زل زد به کفش‌هاش. به ماکان نگاه کردم که انگار در عرض ۵ ثانیه، ۵ سال پیر شد.
نیم نگاهی به استیو کرد و رفت سمت در.
_ماکان...
_داداش وایسا!
آرسین دنبالش رفت که منم دنبالشون رفتم. انقدر تند می‌رفتن که نفسم گرفته بود.
بالاخره نزدیک ماشین ایستادن.
_شما دو تا چرا دنبال من راه افتادین؟هان؟
از فریادش ترسیدم و پشت آرسین قایم شدم.
_داداش بیا با هم بریم خونه.
_آرسین مایسا رو بردار ببر خونه، به منم گیر نده.
_حاجی من که ماشین ندارم! با تو میایم دیگه.
ماکان نفس کلافه‌ای کشید و سویچ رو پرت کرد سمت آرسین.
_بیا اینم ماشین؛ حالا زودتر برین.
با بغض رفتم نزدیکش.
دستش رو گرفتم و گفتم:
_داداش نگرانت می‌شم.
دو طرف صورتم رو گرفت تو دست‌هاش و سرم رو ب*و*سید.
_نگران نباش آبجی، باور کن به این تنهایی نیاز دارم.
هنوز زل زده بودم بهش که دستی بازوم رو گرفت. برگشتم سمت آرسین. بازوم رو کشید و گفت:
_بیا بریم.
نگاه آخر هم سمت ماکان کردم و بی‌حرف، سوار شدم. آرسین هم نشست و ماشین رو روشن کرد.
همین که یکم از اون‌جا دور شدیم، زدم زیر گریه. همین‌جوری شرشر اشک می‌ریختم.
از آرسین هم ممنون بودم که سکوت کرده بود و چیزی نمی‌گفت. دلم واسه یه دونه داداشم می‌سوخت.
تا حالا سمت هیچ دختری نرفته بود و حالا سرنوشت باهاش این‌جوری تا می‌کرد. خیلی از دخترها طرفدارش بودن، اون‌وقت لیوسا باهاش این‌کار رو کرد.
من نمی‌خواستم چون ماکان داداشمه، لیوسا رو مجبور کنم دوستش داشته باشه!
ولی از این ناراحتم که چرا همون اول به ماکان جواب رد نداد و گذاشت امیدوار بمونه؟
حداقل داداشم اون موقع کمتر ناراحت می‌شد تا اینکه الان لیوسا رو دست تو دست با نامزدش ببینه.
داشتم فین‌فین می‌کردم که متوجه شدم ماشین حرکت نمی‌کنه. نگاه کردم که دیدم آرسین ماشین رو پارک کرده بین چند تا درخت و خودش هم داره بهم نگاه می‌کنه.
اشک‌هام رو پاک کردم.
_تموم شد؟
این رو که گفت، دوباره آبغوره گرفتنم شروع شد. یهو بغلم کرد که منم اعتراض نکردم.
_آرسین!
_جانم؟
یه لحظه رفتم تو شک جانم گفتنش، ولی زود خودم رو کشیدم بیرون.
_داداشم خیلی ناراحت شد.
_حالا دیدی چه حسی داره؟ تازه تو که جای ماکان نیستی داری این‌جوری عذاب می‌کشی، پس وای به حال ماکان!
منم اون روز که فهمیدم می‌خوای با آرسام ازدواج کنی، این حس رو داشتم.
از بغلش اومدم بیرون و با چشم‌های اشکی، زل زدم تو چشم‌هاش.
_ولی ماکان لیوسا رو دوست داره. تو که منو دوست نداشتی، داشتی؟
چیزی نگفت و فقط خیره شد بهم. احساس کردم سیبک گلوش بالا و پایین شد. آب دهنش رو قورت داد و گفت:
_بهتره بریم دیگه.
هه! حتی خودش هم قبول داره که هیچ حسی بهم نداره.
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان

محدثه زالی

کاربر تک رمان
کاربر تک رمان
تاریخ ثبت‌نام
Mar 31, 2020
نوشته‌ها
76
پسندها
1,227
امتیازها
63
#پارت_هفتاد

در رو با پا بستم و خودم رو رسوندم به مبل. بدون اینکه برق‌ها رو روشن کنم، دراز کشیدم.
متعجب بودم از اینکه چرا آرسام نیومده خونه. هوف! بیخیال، الان من نمی‌تونم به اون فکر کنم.
گوشیم رو از کیفم اوردم بیرون و شماره‌ی ماکان رو گرفتم. هر چی منتظر شدم برنداشت.
ای بابا! این‌جوری که من از نگرانی می‌میرم. بلند شدم و شروع کردم به قدم زدن.
خدایا چه‌کار کنم؟ انقدر راه رفتم که سرگیجه گرفتم. چاره‌ای نیست؛ مجبورم زنگ بزنم به مامان.
شماره‌ی مامان رو گرفتم که جواب داد. از صداش معلوم بود خواب بوده.
_جانم مایسا؟
_سلام مامانی، خوبی؟
_خوبم مادر. تو و شوهرت خوبین؟
_خوبیم عشقم، مامانی ماکان خونه‌ست؟
_نه دخترم، از غروب گفت با بچه‌ها می‌رم بیرون هنوز نیومده. چطور؟
ای خدا! پس این پسر کجاست؟
_باهاش کار داشتم، خط خودش در دسترس نبود. حالا اشکال نداره، اومد بگو بهم زنگ بزنه.
_باشه مادر، کاری نداری؟
_نه فداتشم. ب*و*س ب*و*س، بابای.
گوشی رو پرت کردم روی مبل و موهام رو کشیدم. اه! دیگه نمی‌دونم بابت کدوم اتفاق حرص بخورم؟
یه قرص خواب خوردم و دراز کشیدم روی مبل. انقدر به سقف زل زدم، تا بالاخره خوابم برد.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
نزدیک صبح بود که حس کردم یکی پتو انداخت روم. از اون‌جایی که خوابم خیلی سبک بود و حتی اگه یه مگس کنارم بال می‌زد بیدار می‌شدم، چشم‌هام باز شدن.
ولی این‌بار مگس نبود. خرس گنده، آرسام خان بالای سرم بود. حاضر و آماده، با تیپ رسمی که الهی زن آیندش فدای خوشتیپیش بشه.
همین‌جوری نگاهش می‌کردم که دستی کشید تو موهاش و گفت:
_دیدم مچاله شدی، گفتم یه چیزی بندازم روت.
با شیطنت به پاهام که صاف بودن اشاره کردم و گفتم:
_تو محل شما به این مدل می‌گن مچاله؟
هول شد و زود گفت:
_ای بابا... به جای اینکه تشکر کنی، داری منو دست میندازی؟
با خنده گفتم:
_والا همین رو بگو!
سرش رو از روی تأسف واسم تکون داد.
_من می‌رم اداره، شب می‌بینمت.
_صبحونه خوردی؟
چند لحظه خیره نگاهم کرد. حتما تعجب کرده من مهربون شدم.
_‌هوم؟
_آره... خداحافظ.
_بابای!
صدای در خونه که اومد، من هم نشستم روی صندلی. توقع داشتم آرسام میز چیده باشه، ولی فقط ته مونده‌ی چیزهایی که خورده بود، روی میز بود.
بلند شدم و یه چای واسه خودم ریختم. یهو یاد ماکان افتادم. یعنی تا الان نرفته خونه؟
همین که گوشیم رو برداشتم تا بهش زنگ بزنم، گوشیم زنگ خورد. اسم لیوسا افتاد روی صفحه.
مردد بودم جواب بدم یا نه. نمی‌دونم چرا هیچ‌جوره دلم باهاش صاف نمی‌شد. انقدر جواب ندادم که قطع شد.
هنوز چند ثانیه نگذشته بود که پیام داد. بازش کردم.
_بهت حق میدم از دستم ناراحت باشی،
ولی باور کن جوری که فکر می‌کنی نیست.
یعنی اون‌جوری ک همه فکر می‌کنن نیست!
ازت خواهش می‌کنم، حداقل به حرمت این چند سال دوستیمون، امروز بیا پیشم تا حقیقت رو بفهمی.
من و استیو تو خونه‌ی ما می‌مونیم.
حرف‌هاش خیلی ذهنم رو درگیر کرد. یعنی این مدت چه اتفاقی افتاده؟ یکم که فکر کردم، به این نتیجه رسیدم که باید برم ببینمش.
شاید دلیل قانع کننده‌ای داشته باشه. این‌جوری بهتره، چون من هم نمی‌تونم به همین سادگی، قید بهترین دوستم رو بزنم.
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
بالا پایین