خوش آمدید
به انجمن تک رمان خوش آمدید. لطفا برای استفاده بیشتر از انجمن عضو شوید یا وارد سیستم شوید.

📖درحال تایپ رمان زیبای چشم سفید | محدثه زالی کاربر تک رمان

  • انجمن و سایت تک رمان؛ پیرو قوانین جمهوری اسلامی ایران می‌باشد لطفا از ارسال محتوای خلاف قوانین جمهوری اسلامی ایران خودداری کنید در صورت مشاهده بدون اطلاع قبلی ارسال های شما حذف می‌گردد.
تالار مربوطه

محدثه زالی

کاربر تک رمان
کاربر تک رمان
عضویت
Mar 31, 2020
ارسال ها
70
لایک ها
1,095
امتیاز
53
نام رمان:زیبای چشم سفید
نویسنده:محدثه زالی کاربر تک رمان
ژانر:طنز، عاشقانه
ناظر: Nightmare
خلاصه:سه تا پسر و سه تا دختر که به لطف دانشگاه شدن دوستای صمیمی.
با اینکه رشته ی تحصیلیشون هنره به جای اینکه آروم و متین باشن شر و شیطونن.
اونا در کنار هم زندگیشون رو میگذرونن که با ورود فردی به نام آرسام و ازدواج اجباری مایسا با اون ، به کل داستان زندگیشون عوض میشه...
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

ن.مقصودی(ngn)

مدرس انجمن + کاربر افتخاری
مدرس نویسندگی
کاربر افتخاری
عضویت
Jun 7, 2020
ارسال ها
12
لایک ها
383
امتیاز
48
lijs_cd950d4a-c464-4e85-85cf-2853bef3ea2b.jpeg
خواهشمند است قبل ازتایپ رمان به قوانین زیر توجه کنید


قوانین تایپ رمان

قوانین تایپ رمان | تک رمان - انجمن رمان نویسی | تک رمان

پرسش وپاسخ رمان نویسی

تاپیک جامع پرسش و پاسخ رمان نویسی - انجمن رمان نویسی | تک رمان

تایپک جامع درخواست جلد

* تایپک جامع درخواست جلد * - انجمن رمان نویسی | تک رمان

تایپک جامع دریافت جلد

تایپک جامع دریافت جلد - انجمن رمان نویسی | تک رمان

موفق و موید باشید
مدیریت تک رمان
 

محدثه زالی

کاربر تک رمان
کاربر تک رمان
عضویت
Mar 31, 2020
ارسال ها
70
لایک ها
1,095
امتیاز
53
#پارت_اول

ماکان:مایسا میکشمت دختره ی گوش دراز.
پریدم و پشت مامان قایم شدم.
مامان:خدا لعنتت نکنه دختر باز چیکار کردی؟
شونه هاش رو گرفتم و م*حکم جلوی خودم نگهش داشتم.
من:دستت به من نمیرسه دُم دراز!
ماکان:دُم دراز از گوش دراز خیلی بهتره ،
حالا از پشت مامان بیا بیرون تا نشونت بدم.
زبونم رو تا ته واسش درآوردم.
انقدر که دیگه حس کردم الان بالا میارم.
فکر کن یه عالمه برنج و قرمه سبزی با مخلفات بریزه بیرون.
ای چندش.
همین که ماکان حمله کرد سمتم مامان رو هل دادم تو بغلش و دویدم سمت اتاقم.
تا اون به خودش بیاد و بهم برسه در رو قفل کردم.
مطمئن که شدم دست ماکان بهم نمیرسه شروع کردم به بلبل زبونی.
من:عزیز دل خواهر گوش دراز میتونه یه حیوون مثل خرگوش باشه که خیلی با نمک و گوگولیه ولی دُم دراز میتونه خر باشه گاو باشه و غیره.
م*حکم کوبید به در اتاق که از خنده پخش شدم رو زمین.
ماکان:امروز کلا از اتاقت بیرون نیا به نفعته.
بیخیال رفتم جلوی آینه و آدامسم رو باد کردم.
خاک بر سرم خجالتم نمیکشم با این لنگ درازم انقدر شیطونی میکنم.
خب خب خب...
من یادم رفت خودم رو معرفی کنم معذرت خواهی میکنم عزیزان.
من مایسا سپیدار هستم ۵ ساله از قم عه چیزه ببخشید یعنی من مایسا سپیدار هستم ۲۴ ساله از تهران.
انقدر این ماکان دیوونه سر نقاشی هام بهم گفته مایسا ۵ ساله از قم دیگه خودم هم باورم شده.
گفتم نقاشی...
رشتم هنره و با ماکان داداشم که ۲۶ سالشه تو یه دانشگاهیم.
درسته کلی اذیتش میکنم ولی عاشقشم.
چون وقتی بابام فوت شد ماکان واسم مثل پدر بود.
ما زیاد پولدار نبودیم وقتی بابامم از پیشمون رفت منتظر بودیم کاملا بی پول بشیم ولی ماکان نذاشت.
یه سال کار کرد و سرمایه جمع کرد اون موقع من و مامان هم با کار هایی که تو خونه میکردیم و پول درمی آوردیم کمکش کردیم.
با پولی که دستمون اومد ماکان یه آموزشگاه نقاشی زد و خودش به عنوان مدیر و معلم اونجا شروع به کار کرد.
کم کم آموزشگاهی که اسمش رو گذاشته بود سپیدار معروف شد و الان خداروشکر خیلی درآمد داریم.
یکم رو تخت بالا و پایین پریدم تا بالاخره خسته شدم.
لعنتی نمیشد از اتاق هم برم بیرون.
جلوی آینه نشستم و به آدامس باد کردن ادامه دادم.
بذارین از خوشگلی هام براتون بگم که ذوق کنین.
چشم های کشیده و طوسی که نمیدونم به کی رفته واسه همین همیشه شک میکنم نکنه بچه سر راهی باشم!
موهام هم واسه اینکه با چشمام ست کنم تازگی ها طوسی کردم.
بینیم به مامانم رفته و کوچیکه.
نمیخوام بهتون دروغ بگم فردا پس فردا شاید بریم زیر یه سقف زندگی نباید با دروغ شروع بشه.
لبام رو یکم ژل زدم اونم نه خیلی.
در کل خوشگل و ماکان کشم.
داداشم هم که بزنم به تخته جذاب و خوشگل و دوست داشتنی.
آخ قربونش برم من.
 

محدثه زالی

کاربر تک رمان
کاربر تک رمان
عضویت
Mar 31, 2020
ارسال ها
70
لایک ها
1,095
امتیاز
53
#پارت_دوم

با صدای کوبیده شدن در اتاقم از خواب پریدم.
یا حضرت نوح نکنه داعش حمله کرده؟
نکنه من رو ببرن بین خودشون نوبتی عقد کنن؟
وای ماکان... سرش رو نَبُرن!
با صدای مامان جونم فهمیدم بازم مثل همیشه تَوَهُم زدم.
مامان:دختر چت شده چرا جواب نمیدی؟
خواستم از تخت بیام پایین که پام گیر کرد و با ک*م*ر افتادم رو سرامیک.
من:آخخخخخ ماتحتم نابود شد
مامان:یا حضرت عباس ماکان بیا خواهرت از دست رفت!
قبل از اینکه بیشتر آه ماکان دامن گیرم بشه و شهید بشم لنگون رفتم سمت در و بازش کردم.
من:خوبم مامان هنوز زندم.
چیزی نگفت و مثل سکته زده ها من رو نگاه میکرد.
من:مامان؟
مامان:یا خدای جن و پری...
با صدای خنده ی ماکان به خودم اومدم.
دهنش رو باز کرده بود و هر هر میخندید.
من:نخند بچه.
مامان:فدات بشم برو قیافت رو درست کن شبیه آدمیزاد بشی بعد بیا شام بخوریم.
ماکان:آره وگرنه شب خوابم نمیبره.
با حرص در رو کوبیدم و رفتم تا قیافم رو درست کنم.
ـــــــــــــــــــــــــ
کیف مخصوص طراحیم رو برداشتم و رفتم سمت اتاق ماکان.
میدونستم چون امروز باید طرحش رو تحویل می داد و به لطف من دیشب طرحش نابود شده بود نمیخواست بیاد.
ولی منم که خواهر بدی نیستم...
درسته خ*را*ب کاری میکنم ولی خودمم درستش میکنم.
طبق معمول ل*خت خوابیده بود رو تخت و انگار نه انگار کلاس داره.
نزدیکش شدم و نیشگون محکمی از بازوش گرفتم.
اخماش رو یکم کشید تو هم و به پهلو خوابید.
ایبار م*حکم تر نیشگون گرفتم که نچ کشیده ای گفت و زود دستش رو کشید.
با چشمای خواب آلود و خوشگلش زل زد بهم.
ماکان:کرم داری اول صبح؟
پتو رو از روش کشیدم.
من:آره داداش گلم چند کیلو میخوای؟
زود باش پاشو بریم کلاسمون دیر شد.
دوباره پتو رو کشید و گفت:مایسا دیشب گند زدی تو طرحم چجوری الان بدون طرح بیام کلاس؟
پریدم رو شکمش و قبل از اینکه به خودش بیاد لپش رو م*اچ کردم.
من:عشق آبجی واقعا فکر کردی من انقدر بی رحمم؟
تا خود صبح بیدار موندم طرحت رو بهتر از قبلی کشیدم.
به خاطر پرش سنگینم میخواست چکیم کنه ولی با این حرفم پشیمون شد و چشماش دو تا قلب شدن.
 

محدثه زالی

کاربر تک رمان
کاربر تک رمان
عضویت
Mar 31, 2020
ارسال ها
70
لایک ها
1,095
امتیاز
53
#پارت_سوم

ماکان:جدی میگی عشق داداش؟
من:بله عشق خواهر ، زود باش خودتو جمع کن تا من دو تا لقمه درست میکنم تو راه بخوریم توام بیا پایین.
نشست رو تخت و گفت:طرحا رو هم بذاری عقب ماشین دیگه من اومدم.
چپ چپ نگاهش کردم و گفتم:ای بمیری که حاضر شدنت از دخترا هم بدتره.
ــــــــــــــــــــــــــ
داشتم واسه خودم چرت میزدم که یکی م*حکم زد پس کلم.
با کله رفتم تو میز که صدای خنده ی اکیپمون بلند شد.
استاد:اون سمت چه خبره بچه ها؟
زود صاف نشستم سر جام.
دایانا:ببخشید استاد!
چشم غره ای بهمون رفت و دوباره شروع کرد به توضیح دادن.
با حرص آروم به دایانا گفتم:کدوم خری اینکارو کرد؟
لیوسا:خر نبود من بودم.
دایانا:دور از جون خر.
دوباره داشت صدامون بالا میرفت که با چشم غره ی بردیا ساکت شدیم.
من:فعلا گوش کنین تا این کلاس تموم بشه بعدش دارم براتون.
هممون آروم و بی صدا زل زدیم به استاد.
چه عجب اینا از من حساب بردن!
خب راستش این دو تا خل و چل دوستای صمیمی من هستن.
از اولین روز دانشگاه تا الان که چند سال از دانشگاه اومدنمون میگذره باهمیم.
دایانا دوست خوشگلم که هرچی از خل بودنش بگم کم گفتم.
شوخی کردم اتفاقا خیلی خوشگل و پسر کش تشریف داره.
چشمای قهوه ای و پو*ست برنزه با
بینی متوسط و لبای گوشتی اجزای صورتش رو تشکیل میدن.
به اصرار من و لیوسا موهای قهوه ای رنگش رو مشکی کرد و اینجوری از لولو به هلو تبدیل شد.
یه آبجی بزرگتر از خودش داره که ازدواج کرده و دبی زندگی میکنه.
همون بهتر یکی از نون خوراشون کم شده.
نچ نچ چقد رو دارم انگار من دارم خرجشون رو میدم.
کلا دوستای خوبی برای همدیگه هستیم.
بعد از گذشت این چند سال تا حالا نشده کدورت بینمون باشه یا از هم مدت زیادی دور باشیم.
تو مرام و معرفتم که خدایی کم نمیذاریم واسه هم.
هر جا هم بخوایم بریم اگه خانوادگی نباشه صد در صد با هم میریم.
خداروشکر خانواده ها هم با وجود سه تا پسر تو اکیپ ما مشکلی ندارن.
البته من که مشکلی ندارم چون داداشمم به عنوان یکی از اعضای این اکیپ باهاهه.
هر چند چشم پاک تر از این سه تا پسر ندیدم من.
خوبه دیگه زیادی ازشون تعریف کردم پرو میشن.
ولی خب یه چیزی ذهنم رو درگیر کرده!
اونم اینه که مامان لیوسا همیشه لیوسا رو فقط به ماکان میسپاره که البته منم کلی حسودیم میشه.
چون ماکان به خاطر این موضوع به لیوسا هم اندازه من اهمیت میده.
بله یعنی در این حد حسودم.
 
آخرین ویرایش:

محدثه زالی

کاربر تک رمان
کاربر تک رمان
عضویت
Mar 31, 2020
ارسال ها
70
لایک ها
1,095
امتیاز
53
#پارت_چهارم

نگاهم کشیده شد سمت لیوسا که طبق معمول داشت خودکار میخورد.
نمیدونم این بچه چه کرمی داره که موقع درس گوش دادن باید خودکار تو دهنش باشه.
حتما تعجب کردین از اسمش...
آخه یکم عجیب غریبه!
خب باید بگم که ایشون دو رگه تشریف دارن یعنی مامان جونش اهل یونانه و باباش ایرانیه.
اسم لیوسا هم یونانیه.
چون تو ایران به دنیا اومده و همینجا بزرگ شده رفتارش مثل خودمون خاکیه.
چهرش شبیه دخترای اروپاییه واسه همین بعضی وقتا بهش میگیم سه رگه.
چشمای آبی، بینی متوسط، لبای نازک و پو*ست سفید داره.
آخه چرا انقد خوشگله؟
اکیپ ما تشکیل شده از من و دایانا و لیوسا، پسرا هم ماکان داداش گلم و بردیا و آرسین.
بردیا یه پسر بور و آرسین چشم و ابرو مشکیه.
خداروشکر تو کلاسامون از اون دخترا نداریم که گیر ب*دن به پسرا واسه همین این سه تا پسر امنیت دارن.
البته بعضی واحدامون یکی نیست و کلاسامون جدا میشه شایدم اونجا کرم میریزن.
با این فکر چشمام رو ریز کردمو خیره شدم به ماکان.
-استاد خسته نباشید!
با صدای یکی از بچه ها از ته کلاس فکرام پخش شد و پشت سرش حواسم جمع.
به استاد نگاه کردم که به جای اینکه جواب اون رو بده با تأسف زل زده بود به من.
من:استاد جواب اون بنده خدا رو بدین.
با خودکارش به سمتم اشاره کرد.
استاد:خانم سپیدار شما برای جلسه بعد کل این درسی که من امروز دادمو آماده باشین باید بیاید اینجا و با بچه ها از اول دوره کنید.
در مقابل چشمای باباغوری شده ی من ، رو به بچه ها گفت:با توجه به اینکه اواخر ترم تحصیلی هستیم من براتون یه پروژه در نظر گرفتم.
با شنیدن اسم پروژه صدای اعتراض بچه ها بلند شد.
آرسین:ماکان زنت زایید.
ماکان:چی؟
آرسین:گاومون زایید.
بردیا مثل اسب آبی دهنش رو باز کرد و هرهر خندید.
ماکان خیز برداشت سمت آرسین که صدای استاد باعث شد عقب گرد کنه.
 

محدثه زالی

کاربر تک رمان
کاربر تک رمان
عضویت
Mar 31, 2020
ارسال ها
70
لایک ها
1,095
امتیاز
53
#پارت_پنجم

استاد:کافیه بچه ها!
من به نفع شما کار کردم ولی شما قبل از اینکه بشنوین من چی میگم زود اعتراض میکنین.
قرار بر این شده که بعد از امتحانات پایان ترم ، شما این پروژه رو شروع کنید و سال تحصیلی آینده تحویل بدین.
بردیا:استاد اینجوری که کل تابستون باید مشغول پروژه باشیم...
استاد:این چیزیه که بیشتر اساتید شما باهاش موافقت کردن پس جای اعتراض نداره.
خبر خوش اینکه شما میتونید اینکارو به صورت گروهی انجام بدین.
با این حرفش من و لیوسا و دایانا دستامون رو زدیم به هم و گفتیم ایول!
-استاد حالا این پروژه چی هست؟
انگار سوالش واسه همه بود که ساکت زل زدن به استاد.
استاد:باید یه محلی رو انتخاب کنید و به اونجا سفر کنید؛
سوژه های مناسب پیدا کنید و ازشون طرح بکشید.
در آخر نقاشی شما به ما تحویل داده میشه و اساتید با توجه به سوژه ی مورد نظر ، استفاده از ابزار مناسب ، نحوه ی طراحی و رنگ آمیزی به شما نمره میدن.
خب خسته نباشید!
با بیرون رفتن استاد لیوسا با ذوق گفت:‌وای بچه ها به نظرم این عالیه هم میریم مسافرت هم کارمونو انجام میدیم.
ماکان:واسه شما که سرکار نمیرین بله ولی ما چیکار کنیم؟
قیافه پسرا شبیه گربه شرک شد.
بردیا:چجوری مرخصی بگیرم؟
من:واقعا نمیتونی از شرکتی که مال خودتونه و بابات رئیسشه مرخصی بگیری؟
بردیا:‌هه خانمو باش!
بابای من تو شرکت باهام یه جوری رفتار میکنه که هیچکس نمیفهمه من پسر رئیس شرکتم.
الانم حرفای همیشگی که تو مگه چه فرقی با بقیه داری و فلان...
آرسین:من که خیالم راحته رئیس کارخونه که همش نباید بالا سر کارگرا باشه.
ماکان:خدا لعنتت نکنه!
دایانا:ماکان تو میتونی یه مدت آموزشگاهو تعطیل کنی بردیا هم مرخصی بی حقوق بگیره آرسینم که مشکلی نداره.
من:تنهایی فکر کردی عشقم؟
هرهر خندیدیم که ماکان گفت:مجبوریم دیگه هرچند کلی ضرر میکنیم.
ما دخترا خوشحال از اینکه بساط خوشگذرونی جور شده و پسرا ناراحت از کلاس زدیم بیرون.
 

محدثه زالی

کاربر تک رمان
کاربر تک رمان
عضویت
Mar 31, 2020
ارسال ها
70
لایک ها
1,095
امتیاز
53
#پارت_ششم

من:ماکان زود باش دیگه!
مامان:چیکارش داری بچمو الان میاد دیگه.
من:مامان جون حالا من شدم بچه سر راهی اون شد بچت؟
چشم غره ای بهم رفت که نزدیک بود خودم رو خیس کنم.
ولی با خودم گفتم زشته مایسا تو دیگه بزرگ شدی نباید تو شلوارت جیش کنی.
مامان:این چه حرفی بود زدی؟
من بین شما فرق نمیذارم فقط ماکان مظلومه تو اذیتش میکنی.
چشمام شد اندازه در قابلمه.
من:جان؟
صدای خنده ی ماکان بلند شد.
همینجوری که دست میکشید تو موهاش تا صاف بشه گفت:بفرما دیگه مامانم فهمید تو چه عجوبه ای هستی.
خواستم جوابش رو بدم ولی صدای زنگ گوشیم مانع شد.
به جاش چپ چپ نگاهش کردم و تماس دایانا رو وصل کردم.
من:چیه دایه؟
دایانا:خوبی مایع؟
من:خوب ز*بون دراوردی.
دایانا:داشتم اونم دو متر.
من:خودم قیچیش میکنم!
دایانا:خوبه خوبه نمیخواد منو تهدید کنی فعلا زحمت بکش زودتر بیا یه ساعته جلو درم.
من:تقصیر ماکانه دیگه.
ماکان:خب حالا الان اگه تو قطع کنی میریم.
بی توجه به دایانا گوشی رو قطع کردم و با نیش باز زل زدم به ماکان.
ماکان:ای بابا دیگه نگفتم به این زودی بدون خدافظی.
دستش رو گرفتم و کشیدم سمت در.
من:حرف نزن راه بیوفت.
مامان جفتمون رو گرفت و ماچمون کرد.
مامان:برین به سلامت.
مواظب خودتون باشین هر روزم بهم زنگ بزنین...
من:چشم عشقم نگران نباش توام مواظب خودت باش زودتر زنگ بزن خاله بیاد پیشت این مدت تنها نمونی.
ماکان دست مامان رو ب*و*سید و بعد از کلی نصیحت از طرف مامان بالاخره سوار ماشین شدیم.
ـــــــــــــــــــــ
آرسین:پسرا با ماشین من میان دخترا هم با ماشین ماکان.
لیوسا:ایول موافقم!
تو راه دخترونه کیف میکنیم.
یهو آرسین اومد سمتم.
انگشت اشارش رو اورد بالا و گرفت جلوی صورتم.
آرسین:از الان بگم اگه تو راه میخواین جنگولک بازی در بیارین نمیذارم سه تایی پیش هم باشین.
بی حرف و مظلوم به ماکان نگا کردم بلکه اون چیزی بگه اما انگار قیافم به جای گربه شرک بیشتر شبیه خر شرک بود که گفت:آرسین راست میگه مواظب رفتارتون باشین.
دایانا:شما هم همینطور وگرنه بد میشه.
سوار ماشین شد و در رو کوبید.
لیوسا هم پشت چشمی نازک کرد و منم با چشم غره ای که رفتم پشت سرش سوار ماشین شدم.
 

محدثه زالی

کاربر تک رمان
کاربر تک رمان
عضویت
Mar 31, 2020
ارسال ها
70
لایک ها
1,095
امتیاز
53
#پارت_هفتم

میخواستیم بریم دریاچه های اطراف دماوند و از منظره های اونجا استفاده کنیم.
درسته هوا گرم بود ولی میدونستیم حتی تابستونای اونجا هم سرده.
کلی وسایل بار کرده بودیم پشت دو تا ماشین.
مطمئن بودم خیلی بهمون خوش میگذره یعنی از همین وضعیت الانمون میشه فهمید.
بی توجه به هشدار پسرا صدای ضبط رو تا آخر زیاد کرده بودیم و لیوسا رو صندلی عقب داشت خودش رو از وسط نصف مینمود.
دایانا هم که قربونش برم سرش رو مثل بز از پنجره برده بود بیرون و واسه ماشین پسرا ادا درمیورد.
منم دیگه شرمنده همه بودم چون پشت فرمون نشستم نمیتونستم جنگولک بازی در بیارم.
هی خدا اینم شانس مایه.
ولی بازم عرصه رو خالی نذاشتم و همینجوری که دو دستی چسبیده بودم به فرمون شونه هام رو با ریتم آهنگ تکون میدادم.
صدای بردیا که سرش رو از پنجره عقب اورده بود بیرون به گوشم رسید.
بردیا:دعا کنید سالم نرسیم اونجا وگرنه پو*ست سر همتون کندس.
دایانا:صفا باشه داداش بردیا.
لیوسا هم شیشه رو داد پایین و خواست سرشو ببره بیرون که با اخم ماکان دوباره برگشت سرجاش و شیشه رو کشید بالا.
من:دو دقیقه مثل آدم بشینید نقشه دارم در حد المپیک.
دایانا:اگه به د*ر*د بخور نباشه گردنتو گره میزنم به فرمون.
من:لال بمیر بذار بگم.
لیوسا:بفرما مایه.
اول دستم رو بردم عقب و یه دونه کوبیدم تو سر لیوسا و بعد شروع کردم به گفتن نقشم.
من:الان که برسیم اونجا این پسرا از فرصت استفاده میکنن میگن اگه نمیخواین دعواتون کنیم باید وسایلو خالی کنین و جا ها رو مرتب کنین.
خودتون که میشناسین این دیونه ها رو.
لیوسا همینجوری که دستش رو گذاشته بود رو سرش گفت:دستت بشکنه الهی بی شوهر بمونی بترشی.
دایانا:خب یعنی به خاطر اینکه اینجوری نشه الان ساکت نشستیم؟
من:نخیر عزیزم حالا قسمت اصلیش مونده،
ما الان خیلی خانومانه میشینیم سر جامون تا وقتی برسیم.
بعدش جوری وانمود میکنیم که مثلا باهاشون قهریم و تا رسیدیم میریم اطرافو بگردیم.
اینجوری هم اونا نمیتونن چیزی بگن هم ما از زیر کار در میریم.
دایانا:به به خوشمان آمد.
لیوسا:نگاهشون کنید چجوری با تعجب ما رو نگاه میکنن.
ماشین پسرا که رانندش آرسین بود دقیقا کنار ما حرکت میکرد.
نا محسوس نگاه کردم که دیدم بله دهنشون از تعجب اندازه غار حرا باز شده و ما رو نگاه میکنن.
بیچاره ها خبر ندارن چه نقشه ای واسشون چیدیم.
نمیدونم از خستگی بود یا سکوت بینمون که دایانا و لیوسا مثل خر های قطبی عه ببخشید مثل خرس های قطبی خوابیدن.
 
آخرین ویرایش:

محدثه زالی

کاربر تک رمان
کاربر تک رمان
عضویت
Mar 31, 2020
ارسال ها
70
لایک ها
1,095
امتیاز
53
#پارت_هشتم

آرسین:زود باشین بیاین اینجا وسایلو بچینین دخترای خوب.
تا این حرفش رو شنیدم فهمیدم وقت اجرای نقشس.
من:دخترا بلند شین بریم این اطراف یه دوری بزنیم.
ماکان:کجا کلی کار داریم؟
لیوسا:به ما مربوط نمیشه.
در مقابل چشم های متعجب اونا زود فلنگ رو بستیم.
دایانا: خدایی چه باحال از زیر کار در رفتیم.
لیوسا:دمت گرم درسته بعضی وقتا شل مغزی ولی در کل دوسِت دارم.
من:انگار سرت خوب شد نه؟
لیوسا:وای نه جون ماکان دیگه نزن.
هر هر خندیدیم که تازه انگار چشمام باز شد و اطراف رو دیدم.
من:بچه ها چه جای قشنگی اومدیم.
اونا هم مثل من محو اونجا شدن.
اطرافمون درخت و چمن بود و نزدیک جایی که پسرا داشتن چادر میزدن دریاچه بزرگی بود که زیاد عمیق نبود.
اطراف دریاچه پر بود از گل های رنگی که واقعا منظره خوشگلی درست کرده بود.
خانواده هایی هم بودن که اومده بودن تفریح.
لیوسا:خدایا چی میشه این چند وقت که اینجاییم چند تا مخ بزنم.
دایانا:آره لامصب چه پسرای جیگری هم اومدن.
از شانس گل گلی ما همون موقع به جای اون پسر جیگرا یه مارمولک اومد سمتمون.
من:لیوسا خدا خیلی دوسِت داره شوهرت داره میاد.
چینی به دماغش داد و خودش رو زد به اون راه.
-ببخشید خانما؟
با تعجب نگاهش کردم.
واقعا فکرش رو نمیکردم بخواد با ما حرف بزنه.
دایانا:بله؟
سه تامون اخم کرده بودیم که بیچاره گرخید.
ولی از رو نرفت و نیشش رو واسمون باز کرد.
-تازه اومدین اینجا؟
دایانا:بله.
من و لیوسا همچنان بی حرف اخم کرده بودیم.
-خوشحال شدم از دیدنتون منو دوستام انتهای جنگل چادر زدیم کاری داشتین در خدمتم.
زود برگه ای که احتمال دادم روش شمارش باشه رو گرفت سمت دایانا.
دایانا حتی دستش رو جلو هم نبرد و گفت:ممنون به کمک احتیاج نداریم.
-عه خب حالا حتما نباید چیزی بخواین که میتونیم همینجوری در خدمت باشیم.
قبل از اینکه ما عکس العملی نشون بدیم دستی پسره رو کشید و پرتش کرد رو زمین.
بردیا:برو در خدمت عمت باش.
و مشت محکمی زد تو صورتش.
جیغ ما سه نفر بلند شد و لیوسا زود بازوی بردیا رو گرفت.
من:ولش کن بردیا.
 
بالا پایین