خوش آمدید
به انجمن تک رمان خوش آمدید. لطفا برای استفاده بیشتر از انجمن عضو شوید یا وارد سیستم شوید.

📖درحال تایپ رمان اشک بیداری | mahsa کاربر انجمن تک رمان

  • شروع کننده موضوع mahsa jodaii
  • تاریخ شروع
  • پاسخ ها 54
  • بازدیدها 2K
  • Tagged users هیچ
  • انجمن و سایت تک رمان؛ پیرو قوانین جمهوری اسلامی ایران می‌باشد لطفا از ارسال محتوای خلاف قوانین جمهوری اسلامی ایران خودداری کنید در صورت مشاهده بدون اطلاع قبلی ارسال های شما حذف می‌گردد.
تالار مربوطه

دوستان گل و گلاب، قلمم چطوره؟ موضوع و ایده ی رمان چطوره؟ از رمانم خوشتون میاد؟

  • ۱ قلمت عالیه ایده ی رمان هم عالیه و رمان رو دوست دارم

  • قلمت متوسطه، ایده ی رمان خوبه، رمان رو هم دوست دارم

  • قلمت خوب نیست ایده ی رمان خوبه رمان رو دوست دارم

  • قلمت خوب نیست ایده رمان هم خوب نیست و رمان رو دوست ندارم

  • ۱_ عالیه

  • ۲_ خوبه

  • ۳_ متوسطه

  • ۴ بده


نتایج فقط بعد از شرکت در نظرسنجی قابل رویت است.

mahsa jodaii

مدیر تالار حقوق
کادر مدیریت تک رمان
مدیر تالار
مجله نویس
عکاس انجمن
طراح آزمایشی
عضویت
Jun 23, 2020
ارسال ها
672
لایک ها
5,424
امتیاز
73
محل سکونت
طهــران
نام رمان: اشک بیداری
نام نویسنده: مهسا بانو کاربر انجمن تک رمان
ژانر:عاشقانه، جنایی
ناظر محترم : ^SaraB֎
 
آخرین ویرایش:

Fatemeh.M

کاربر تک رمان
کاربر تک رمان
عضویت
May 11, 2020
ارسال ها
102
لایک ها
1,914
امتیاز
63
سن
20
محل سکونت
اون دور دورا

mahsa jodaii

مدیر تالار حقوق
کادر مدیریت تک رمان
مدیر تالار
مجله نویس
عکاس انجمن
طراح آزمایشی
عضویت
Jun 23, 2020
ارسال ها
672
لایک ها
5,424
امتیاز
73
محل سکونت
طهــران
*بهـ نام حضــرت عشقـــ??​
پارت اول​
با صدای خیلی تو مخی از خواب پریدم. چند لحظه به اطرافم نگاه کردم که ببینم صدای چیه؟!​
وای خدا، صدای زنگ گوشیم بود.​
به امید اینکه کسی که داره زنگ می‌زنه ببینه بر نمی‌دارم قطع کنه سرم رو گذاشتم و سعی کردم بازم بخوابم. چند لحظه بعد صدای زنگ قطع شد.​
آخیش! خدایا شکرت! چشام رو بستم که دوباره اون صدای نقطه چین رو شنیدم. کلافه دستی به موهام کشیدم، بالشتم رو از زیر سرم برداشتم و ....​
شاپالاق!​
کوبوندم تو سرم تا اون صدا به گوشم نرسه. چند لحظه زیر بالشت تو اون تاریکی چشام رو عین خفاش باز کرده بودم.​
دیرینگ دیرینگ دیرینگ​
فاز کارآگاه بازیم گل کرد.​
خدایا روحی چیزی نیاد. از ترس این فکر زود بالشت رو برداشتم. فاز خل بازیم گل کرد و دستم رو عین تفنگ کردم و صدای شلیک دراوردم و خواستم یه حرکت بزنم که افتادم زمین. آی سرم، میشا خیلی خنگی. خدایا اینم شانس به ما دادی؟​
وقتی داشتی شانس تقسیم می‌کردی من کجا بودم؟​
ندایی از دلم گفت:​
- تو داشتی به مردم کرم رسانی می‌کردی.​
هوف بسه دیگه خیلی دارم خل بازی در میارم.​
زود رفتم گوشی رو جواب بدم ببینم کیه؟ با دیدن اسم یلدا عصبی جواب دادم:​
- ببینم یلدا تو خجالت نمی‌کشی سر صبح داری بهم زنگ می‌زنی؟ چیکار داری آخه؟​
- میشا اولاً سلام بعدشم ساعت یک و نیم.کجاش سر صبحه؟​
با تعجب و بلند گفتم:​
- چی؟​
نگاهی به ساعت انداختم وای خدا!​
- بعدشم آماده‌شو، مگه نگفتی فردا این موقع بریم خرید؟ پنج دقیقه‌ای آماده‌شو که الان اون بوتیک می‌بنده. همیشه این موقع‌ها می‌بنده میره خونش​
یه دونه م*حکم زدم تو پیشونیم که صداش به یلدا رفت چون گفت :​
- چی شد؟​
- وای خدا یادم نبود. باشه زود آماده میشم فعلاً​
- فع. ..​
حرفش کامل نشده قطع کردم و زود خودم رو انداشتم حموم.​
حدود نیم ساعتی حمومم طول کشید هر کاری کردم نشد زودتر بیام بیرون.​
یک ربع هم طول کشید تا لباس بپوشم و آرایش کنم. از اتاقم بیرون رفتم. تا اومدم بیرون خوردم به رادوین. اونم از اتاقش داشت می‌اومد بیرون. بینیم د*ر*د گرفت. ای بابا!​
گفتم:​
- ببخشید رادی ...​
- چی شده؟ عجله داری؟​
- نه با یلدا می‌خوام برم بیرون الان دیر شده. گفت پنج دقیقه ای آماده شو ولی من یک ساعته آماده شدم.​
رادوین خنده‌ی دلربایی کرد و گفت‌:​
- برو من هوات رو دارم.​
لبخندی زدم و گفتم :​
- مثل همیشه.​
بوسهای روی گونه‌ش زدم و بدو بدو رفتم پایین. وسط راه برگشتم دیدم دستش رو گذاشته رو جایی که ب*و*سیدم.​
خنده‌ای کردم و گفتم:​
- رادی هوا برت نداره. از سر اینکه پسر عمو مسعودمی و هوام رو داری اون کار رو کردم.​
خنده‌ای کرد و گفت:​
- گمشو.​
گفتم:​
-چشم گم شدم.​
و رفتم پایین، داد زدم:​
- عمو، عمو ماهان ...عمو مسعود ...کجایین؟ من دارم بدون صبحونه میرم ها. اگه برنگشتم تو راه جان به جان آفرین شدم حلالم کنید.​
عمو مسعود از پله‌ها پایین اومد. همونطور که دکمه‌ی آستین لباسش رو می‌بست گفت:​
- میشا چه خبرته؟ خونه رو گذاشتی رو سرت عزیزم.​
- عمو مسعود تو لیاقت نداری ها. من نباشم این خونه سوت و کوره.​
با دیدن یلدا حرفم تو دهنم موند. عین یه گاومیش خشمگین بود، داد زدم:​
- یا امام زاده‌ی هوشنگ الفرار...​
خواستم بدوم که هنگام دویدن از زیر ل*ب عمو مسعود چیزی شنیدم.​
(همین کارا رو می‌کنی که عاشقتم)​
از حرفش تعجب کردم ولی با دیدن زن عمو ناهید که با اون چشم‌های آبی رنگش حسابی خوشگل شده بود با خودم گفتم به زن عمو گفت.​
فرار کردم و دویدم از در عمارت بیرون. یلدا دنبالم افتاده بود و ول نمی‌کرد. نگهبان‌های عمارت همین جوری نگامون می‌کردن‌. یه جوری که انگار خدا شفاتون بده.​
جیغ زدم:​
- چیه زرافه‌ها؟ به چی نگاه می‌کنین؟ خدا خودتون و شفا بده. برید ببینم​
بیچاره‌ها گفتن:​
- چشم خانم.​
اوه مای گاد جذبه.​
یلدا همش هر طرف می‌رفتم می‌اومد تا من رو بگیره، اما من فرار می‌کردم.​
یه دفعه‌ای کیفش رو پرتاب کرد و خورد تو صورتم و منم افتادم زمین.​
زود بلند شدم و از پسر بچه‌ای که داشت با تفنگ آب پاش بازی میکرد تفنگش رو گرفتم.​
- یو ها ها یلدا گیر می‌افته​
- میشا من خیس بشم ها.​
- از الان که به طور خودکار خیس شدی عزیز نیازی نیست، من نمی‌فهمم کی می‌خواد بفهمید که کسی که با من در بیفته عاقبتش همینه.​
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

mahsa jodaii

مدیر تالار حقوق
کادر مدیریت تک رمان
مدیر تالار
مجله نویس
عکاس انجمن
طراح آزمایشی
عضویت
Jun 23, 2020
ارسال ها
672
لایک ها
5,424
امتیاز
73
محل سکونت
طهــران
- میشا توروخدا، اصلاً اگه بزنی باهات نمیام خرید.​
که همون لحظه آب تفنگ خالی شد تو صورتش و مانتوش.​
چشاش رو بست.​
آب سرد بهش شوک آورده بود.​
خیلی هم سرد نبود. فقط ۸_۷ تا یخ توش بود.​
از ترسم چند بار دیگه آب و پاشیدم روش تا بفهمه شوخی کردم.​
با دستش آب روی چشمش رو پاک کرد و همونطور گفت:​
- میشا فقط من نگیرمت.​
همون موقع پسر بچه اومد و خواست از دستم بگیره که نذاشتم.​
یلدا خواست از فرصت استفاده کنه و افتاد دنبالم.​
منم یه دونه دیگه آب زدم تو صورتش و فرار کردم.​
صدای خنده‌های رادوین می‌اومد، داد زدم:​
- رادی بیا کمک، الان این من رو می‌کشه.​
بلند بلند خندید وگفت:​
- می‌خواستی آب نریزی روش​
یلدا داشت می‌رسید بهم که با کله افتادم زمین.​
- آی.​
رادوین و یلدا بدو بدو اومدن سمتم.​
زانوم می‌سوخت. سرم د*ر*د می‌کرد.​
رادوین: می‌خواستی از این شیطون بازی‌ها در نیاری. بیا ببینم چی شد؟​
شلوارم رو کمی بالا داد و نگاه کرد. یه زخم خیلی بزرگ روش بود.​
رادوین: این داره د*ر*د می‌کنه؟ این که خیلی کوچیکه. سه سانتی متر طول و عرضش نمی‌شه.​
- ببین اون زخم تو پای بلورم چقدر بده. وای خدا مردم، یلدا بمیری. سنگ قبرت رو بشورم.​
رادوین: ای بابا، بس کن دیگه. خدا نکنه.​
-آی سرم. آی پام. آی خدا دلم!.​
رادوین با تعجب گفت:​
- دلت دیگه چی شد؟ مگه دلت خورده زمین که د*ر*د می‌کنه​
یلدا با خنده گفت:​
- این همیشه همه جاش د*ر*د می‌کنه! د*ر*د نکنه هم الکی می‌گه د*ر*د می‌کنه​
- تو ساکت شو همش تقصیر تو. یه بار دیه حرف بزنی خدا شاهد تو همین کوچه می‌گیرم.​
رادوین جلو دهنم رو گرفت و گفت:​
- اِ زشته، بس کن.​
- رادی.​
- جانم؟​
- من رو ببر خونه. پام شکسته.​
با این حرفم دوتاشون از خنده ترکیدن.​
جوری که از چشم‌شون اشک می‌ا‌ومد.​
_ به این می‌گی شکستن؟ این ک*بود هم نشده.​
جیغ زدم:​
- رادوین​
زود خنده‌ش رو قطع کرد و پاشد. من رو عین بچه‌ها گرفت بغلش و برد تو عمارت.​
یلدا هم با ما اومد و لباسش رو تو اتاقش عوض کرد.​
رادوین هم برای پام یه پماد زد.​
- بیا برو پاتم گچ گرفتم.​
و بعد زد زیر خنده.​
- این باید عمل بشه نه گچ​
با این حرفم دیگه دل و رودش اومد بیرون.​
تشکری کردم ازش. اونم جواب داد و بعد رفت بیرون.​
( نه په بمونه تو بچه پررو )​
شلوارم رو دادم پایین و خواستم پاشم که یه پیام برام اومد​
از عمو مسعود بود نوشته بود​
(سلام عشقم. یه کار واجب باهات دارم. در ر*اب*طه با آینده‌مون. برات آدرس می‌فرستم.)​
از تعجب نزدیک بود شاخ در بیارم. آینده‌مون؟​
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

mahsa jodaii

مدیر تالار حقوق
کادر مدیریت تک رمان
مدیر تالار
مجله نویس
عکاس انجمن
طراح آزمایشی
عضویت
Jun 23, 2020
ارسال ها
672
لایک ها
5,424
امتیاز
73
محل سکونت
طهــران
پارت سوم
باتعجبی که داشتم به سمت اتاق یلدا رفتم و بهش خبر دادم بعدا بریم.
اونم خیلی عصبی شد و گفت که سه ساعت آماده شده بودم. منم گفتم برای یکی از دوستام اتفاقی افتاده و باید برم.
اونم بالاخره راضی شد.
عمو مسعود آدرس و برام فرستاده بود.
هنوز تو شوک حرفایی که بهم زده بود، بودم.
چند باری هم با خودم فکر بد کرده بودم ولی بعدش گفتم مگه ممکنه یه نفر عاشق برادر زاده‌ی خودش بشه و بخواد رسم و رسوم‌های ایرانی رو زیر پا بزاره و... از ادامش اصلاً خوشم نمیاد.
چون خیلی فکر چرتی بود.
وقتی به خودم اومدم جلوی در رستورانی توی اطراف تهران بودم.
یه رستوران شیک که همون جایی که عمو آدرس فرستاده بود، بودش.
رفتم داخل و بعد از کمی گشتن عمو رو پیدا کردم.
اول کیفم رو گذاشتم روی میز و بعد خودم نشستم.
حین نشستن گفتم:
- عمو چیزی شده؟ با من چیکار دارید؟ اونم اینجا؟
ظاهراً رستوران فقط برای عاشق‌ها بود. چون اصلاً جای خانوادگی نبود.
همه با هم جفت بودن و همشون هم جوون. یعنی یه نفر هم تنها نشسته بود.
خدا می‌دونه چی شده که من رو آورده اینجا؟ ***
با بدنی شل و ول از تاکسی پیاده شدم. دستم رو روی صورتم کشیدم تا اشک‌های روی صورتم از بین برن.
ولی اصلاً موفق نبودم.
دارم اعتراف می‌کنم که بدبخت‌ترین آدم دنیام.
تمام تصورات خوبی که از عمو داشتم همش مثل یه دیوار آوار شد روی سرم.
تمام فکرهایی که می‌کردم و می‌گفتم اشتباهه، درست از آب در اومد.
باوم نمی‌شه خدا!
هیچی با هیچ چیز دیگه‌ای جور در نیومد.
تقاص چی رو دارم پس میدم؟
ل*ب‌هام رو به هم فشار دادم تا دوباره گره نکنم‌.
نگهبان‌های عمارت در رو باز کردن و من وارد شدم.
جلوی در عمارت عمو ماهان رو دیدم که از چهره‌اش معلوم بود که خیلی نگران و عصبیه. به سمت در ورودی عمارت رفتم و همینطور که می‌رفتم گفتم :
- سلام عمو!
نگران به سمتم برگشت.
انگار خیالش راحت شد.
سریع گفت:
- معلوم هست کجا بودی میشا؟نمی‌گی من اینجا دارم از نگرانی می‌میرم؟
- ببشخید حواسم نبود زنگ بزنم.
- کجا بودی؟
- پوف ...خستم میشه بعدا حرف بزنیم؟!
- نه ...همین الان میگی چی شده؟ صدات گرفته، رنگت پریده.
- به‌خدا هیچی نشده. برای دوستم یه اتفاقی افتاده بود رفتم پیش اون.
داشتم ادامه‌ی حرفم رو میزدم که رادوین و زن، عمو مسعود و زن عمو ماهان اومدن پیشم.
زن عمو بهار مادر رادوین گفت:
- میشا جان کجا بودی؟از نگرانی مردیم!
رادوین گفت:
- مامان حالا که می‌بینی حالش خوبه، بس کن. الان خودش توضیح میده کجا بوده.
کلافه دستی به موهاش کشید. زینت با یه لیوان آب اومد سمتم.
گرفت به سمتم گفت:
- بفرمایید خانم این رو بخورید
با تعجب نگاه کردم!
عمو ماهان درحالی که سعی می‌کرد جلو خندش رو بگیره با اشاره گفت:
- بخور عیب نداره.
منم همینطور گرفتم و لیوان رو یه نفس سر کشیدم.
با اینکه اصلا تشنم نبود و یادم نمیاد کی از زینت آب خواستم؟
با ذوق گفت:
- خوب شد آب اوردم خانم خیلی تشنه بود.
- چی؟
رادوین گفت:
- باشه زینت بیا برو.
اونم لیوان رو ازم گرفت و رفت.
رادوین باز پرسید:
- میگی یا نه؟
- باور کنید خونه‌ی دوستم بودم. مریض شده بود. همین! الکی چرا شلوغش می‌کنید؟
زن عمو ماهان (ناهید ):
- عزیزم خب شما بخاطر دوستت به این وضع میفتی؟ رد اشک رو صورتت کاملا معلومه! چشات هم که انقد گریه کردی قرمز شده! رنگت پریده ...
- ا*و*ف ...ولم می‌کنید برم داخل؟
عمو ماهان خواست چیزی بگه که عمو مسعود از در عمارت وارد شد.
هر چند لایق نام عمو نیست.
بی‌توجه با نفرت بهش نگاه کردم که از چشم رادوین دور نموند و وارد خونه شدم.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

mahsa jodaii

مدیر تالار حقوق
کادر مدیریت تک رمان
مدیر تالار
مجله نویس
عکاس انجمن
طراح آزمایشی
عضویت
Jun 23, 2020
ارسال ها
672
لایک ها
5,424
امتیاز
73
محل سکونت
طهــران
پارت چهارم
از پله ها بالا رفتم و وارد اتاقم شدم .
خسته بودم ! کلافه بودم!
از همه چیز تو دنیا شکایت داشتم! از شانسم ...از این همه بدبختی ...
لباس هامو دراوردم و خودمو به یک دوش آب سرد دعوت کردم .
آب سرد باعث شد به خودم بیام !
بتونم یک تصمیم درست و حسابی بگیرم! بعد از یک ساعت که تمام مدت زیر دوش بدون حرکت ایستاده بودم، از حموم بیرون اومدم.
حالم بهتر بود ...تونسته بودم به خودم بقبولونم که مسعود یک آدم ع*و*ضی و پستِ ...
چون میدونم هیچ عمویی تو دنیا از برادر زاده اش خواستگاری نمیکنه و نمیگه که ص*ی*غه اش بشه ...دوست داشتم داد بزنم:
-خدایا این حقم نیست! داره در حق من ظلم میشه ...ببین ...
پوفی کشیدم و کلافه به پوشیدن لباس هام سرگرم شدم.
من تصمیمم و گرفته بودم ...
ی مدت از اینجا میرم تا شاید عقل اون مسعود لعنتی به جاش بیاد ...
۴۵ سالش بود اما ی ذره عقل وشرف و مردانگی نداشت.
دوست داشتم برم به زن عمو بگم که مسعود داره بهش خیانت میکنه ...اما ...نمیشد .
از این همه ظلمی که در حقم شده بغضم گرفت!
این حقم نیست!
روی تختم دراز کشیدم و ساعت ها به تصمیمم فکر کردم .
ساعت ۱ شب بود که به رادوین پیام دادم :
- نیم ساعت وقت داری ؟باهات ی کار واجب دارم ...بیا اتاقم .
به دقیقه ای نکشید که صدای باز و بسته شدن در اومد .
زود پا شدم و نشستم روی تختم .رادوین با حالت نگرانی اومد سمتم و گفت :
-چیزی شده میشا ؟ از اون موقعی که اومدی خیلی کلافه و بی حالی ...مطمئنی بخاطر دوستته؟
مکثی کردم .باید بهش دروغ میگفتم .
_اره مطمئنم ...به عمو ماهان نگفتم ولی ...دوستم سرطان داره ...برای همین خیلی ناراحتم .
_ای بابا...ایشالله که خوب بشه.
_رادوین؟
_جان دلم؟
_من ...راستش ...نمیدونم چجوری بگم
_بگو نترس
_من ...من میخوام برم آمریکا پیش دایی کیارش
چند دقیقه با بهت نگاهم کرد .
_نه میشا ...نمیری
_ولی رادوین من میخوام برم
تقریبا با داد گفت :
-نمیری میشا ...فهمیدی ؟
با صدایی ضعیف و با ترس گفتم :
-چرا ؟
ایستاد و چند بار طول و عرض اتاق و طی کرد.
_تو داری از قصد این کارو میکنی ...میدونی من بدون تو طاقت نمیارم ...میخوای منو اذیت کنی ...گفتم نمیری
_ بخدا نمیخوام اذیتت کنم
با داد گفت :
-میکنی ...تو داری منو میکشی ...تو ی دقه میری بیرون من قلبم تو حلقمه ...حالا میخوای بری اون سر دنیا ؟
از دادش ترسیدم!
فهمید .
دستمو با ملایمت گرفت و گفت :
-میشا ...تو خودتم میدونی بدون تو طاقت نمیارم .من دوست دارم لعنتی ...چرا نمیفهمی !؟؟ زندگی من تویی ...تو...ی کم درکم کن
با صدای ضعیفی گفتم :
-باشه...درکت میکنم ...ولی خب کی حال خ*را*ب منو درک کنه ؟
نتونستم اون همه بغض و تحمل کنم و زدم زیر گریه ...

رادوین با دیدن گریه ی من عصبی دستشو گذاشت روی چونه اش و رفت به سمت پنجره ی بزرگ اتاقم .
دوست داشتم برم تا از شر مسعود راحت بشم ...ولی رادوین نمیزاشت .
همچنان گریه میکردم که رادوین عصبی برگشت و گفت:
:گریه نکن ...
بی توجه بهش به گریه ام ادامه دادم.
بغض تو گلوم بهم چ*ن*گ میزد . هق هق ام اوج گرفت .

گفت:میشا با توام ...
_ولم کن ...
پوفی کشید و دوباره روش و ازم گرفت و به پنجره دوخت . چند دقیقه ای هیچی نگفتیم .فقط صدای هق هق من بود که اونم صدای ضعیفی به خودش گرفته بود .
اروم گفت :فقط ۱۰ روز ...
با شنیدن حرفش هق هقم قطع شد .برق تو چشم هام معلوم میشد .
_میری و زود برمیگردی ...
از روی تخت پایین اومدم و به سمتش رفتم .به گ*ردنش هم نمیرسیدم خواستم ببوسمش که قدم نرسید. روش به طرف من نبود و با اخم داشت به بیرون نگاه میکرد .انقد زور زدم که بهش برسم و ب*وسش کنم که آخر نتونست جلوی خندش و بگیره بلند بلند زد زیر خنده !منو در آ*غ*و*ش گرفت ،جوری که رو هوا بودم و پاهام از زمین فاصله داشت .خنده ای کردم و سرم و تو گ*ردنش فرو بردم . چرخی زد دور خودش که سرم گیج رفت و هیجانی شدم و از خنده دل و رودم اومد بیرون . اون هم میخندید . خداروشکر اتاقم با اتاق همه فاصله داشت و صدا نمیرفت. تو چشم هاش نگاه کردم ،تو چشهام نگاه کرد .محو نگاهش شده بودم و محو نگاهم شده بود .پیشونیم و به پیشونیش تکیه دادم و چشم هامو بستم . اون هم همین کارو کرد .بعد از دقیقه ها نگاهم و چرخ دادم به طرف ماه که از پنجره خیلی بزرگ و واضح دیده میشد .
 
آخرین ویرایش:

mahsa jodaii

مدیر تالار حقوق
کادر مدیریت تک رمان
مدیر تالار
مجله نویس
عکاس انجمن
طراح آزمایشی
عضویت
Jun 23, 2020
ارسال ها
672
لایک ها
5,424
امتیاز
73
محل سکونت
طهــران
پارت پنجم
شروع :
با چمدون دور تا دور خونه رو نگاه میکردم و دور میزدم.
امروز هم پرواز داشتم و قرار بود برم آمریکا.
عمو ماهان هم زیاد مخالفت نکرد .ولی مسعود تا شنید از دستم عصبی شد و گفت که به پیشنهادش جز بله چیز دیگه ای نمیتونم بدم .منم گفتم زهی خیال باطل!
انقد دور زدم که صدای عمو ماهان در اومد:
-بس دیگه میشا ...بیا برو سرم گیج رفت انقد دور زدی ....سفر قندهار که نمیری ...میری ده روزه بر میگردی !
_ی دفعه ای بگو برو از دستت خلاص شیم دیگه ...باشه میرم دیگه بر نمیگردم .
_این چه حرفیه بیا برو میگم پروازت دیر شد .
_باشه پس ...بزار خداحافظی کنم لااقل. ..اجازه هست ؟
رفتم و بغلش کردم .دلم برای عمو ماهانم تنگ میشه. اون برام مثل پدر بود .با پدر فرقی نداشت اصلا .چون از بچگی اون بزرگم کرد .
زن عمو بهار و ب*غ*ل کردم و گفتم :
-خداحافظ
_خدا پشت و پنهات باشه عزیزم .ایشالله به سلامت برگردی
زن عمو ناهید و هم ب*غ*ل کردم و اون گفت :
-خوش باشی عزیز دلم
رسیدم به مسعود .فقط گفتم :
-خداحافظ
و رفتم سمت در .
رو به مسعود گفتم :
-ببخشید دیرم شده ...رادوین بیا بریم زود منو برسون
اومد سمتم و با هم رفتیم سوار ماشینش شدیم و به سمت فرودگاه رفتیم .
نزدیک فرودگاه بودیم که گفت :
- میدونی که دلم برات ی ذره میشه ...خییلی عاشقتم میشا ...خیلی .حواست به خودت باشه ...ی تار موت کم بشه ،خودمو میکشم .
لبخندی زدم و لپشو کشیدم و گفتم :
-از لج تو هم شده الان ی تار مو م و میکنم از سرم
بلند خندید و دیگه چیزی نگفت تا فرودگاه.
از ماشین پیاده شدم و به سمت فرودگاه رفتم .
رادوین هم باهام میومد .دیگه باید میرفتم. ایستادم و گفتم :
-زود برمیگردم .
معلوم بود بغض کرده .
ولی از بچگی که با هم بازی میکردیم اون همیشه بهم میگفت :
-مرد که گریه نمیکنه ...
خواستم مسخرش کنم برای همین صدامو شبیه پسر بچه ها کردم و گفتم:
-مرد که گریه نمیکنه ....
با این حرفم زد زیر خنده .منو در آ*غ*و*ش گرفت و بعد ۵ دقیقه خداحافظی عزم رفتن کردم .
از پشت شیشه نگاهش کردم .
دستمو گذاشتم روی شیشه .دست مردونش و از پشت شیشه گذاشت روی دستم لبخندی زدم و رژمو از کیفم در اوردم و دور از چشم نگهبان ها رو شیشه نوشتم:
I LOVE YOU
باهاش خوندنش لبخندی زد و گفت:
-مواظب خودت باش!
لبخندی زدم و رفتم تا از پرواز عقب نمونم.

قبلش هم به دایی زنگ زدم تا بگم الان راه افتادم و چند ساعت دیگه اونجا و باید بیاد دنبالم .
سوار هواپیما شدم و نشستم روی صندلی خودم .هر وقت هواپیما میدیدم یاد خاطره ای که با رادوین داشتم میافتم.
اون رو زمین چهار دست و پا میشد و مثلا میشد ی هواپیما .منم میشستم روی کولش و میاوردم مسافرت! روز های خوبی رو برام ساخته!
برای همین که عاشقش شدم!
بعدش هم کلی با هم بازی میکردیم و میخندیدیم!یادش بخیر. ی هندزفری گذاشتم و تا آخر راه یا خوابیدم یا اهنگ گوش کردم .
******

با تکون تکون کسی از خواب بیدار شدم .
_خانم رسیدیم
در حالی که چشم هامو میمالیدم گفتم :
-ممنونم
تا از هواپیما پیاده شدم چشمم به زن های آمریکایی افتاد .
جون ! تا باشه آدم بیدار بشه از این زنا ببینه .اهم! بار آخرت باشه از این فکر ها میکنی !
ی نگاه به خودم کردم .
با شال بودم ولی همه بدون شال . زود شالم و دراوردم و انداختم تو چمدونم .
با چشم دنبال دایی گشتم که پیداش کردم .
رفتم سمت دایی وخودمو انداختم تو بغلش .
دلم براش تنگ شده بود .دایی هم م*حکم بغلم کرده بود .ب*غ*ل گوشش گفتم :
-دایی خییلی دلم برات تنگ شده بود .
_منم عزیز دلم . چه خانم شدی ماشالله !
خنده ای کردم که لپمو کشید و منو به سمت ماشینش هدایت کرد و سوار شدیم و به سمت خونش رفتیم.
****
با د*ه*ان باز داشتم به خونه دایی نگاه میکردم .
خدایا اینجا قصره !
عمارت ما جلوش هیچی نیست !
داشتم راه میرفتم که ی چیزی برخورد کردم و افتادم زمین .زود پا شدم و دیدم ی پسر گنده ایستاده رو بروم با گیجی نگاهش کردم که دایی با خنده گفت :
- کیاوش پسرمه میشا جان .چیزیت که نشد؟
لبخند گنده ای زدم و بهش دست دادم و وارد خونه شدم که دیدم زندایی بهار با ذوق و شوق دوره منو نگاه میکنه. وای خدا کلا یادم رفت من زندایی هم داشتم .
 
آخرین ویرایش:

mahsa jodaii

مدیر تالار حقوق
کادر مدیریت تک رمان
مدیر تالار
مجله نویس
عکاس انجمن
طراح آزمایشی
عضویت
Jun 23, 2020
ارسال ها
672
لایک ها
5,424
امتیاز
73
محل سکونت
طهــران
پارت ششم
زندایی با دیدن من به سمتم اومد.
با تعجب به دایی گفت:
-وای کیارش این میشاست؟باورم نمیشه ....چقد خانم شدی عزیزم.
لبخندی زدم و اون منو در آ*غ*و*ش گرفت.
زندایی ایرانی بود.خییلی هم زندایی خوبی بود.
باهاش بیش از حد راحت بودم و خوشحال بودم اونم نسبت بهم اینجوریه.
خلاصه بعد از کلی حرف زدن رفتیم داخل و قرار شد من برم تو اتاقم استراحت کنم.از اتاقم خوشم اومد. ترکیب رنگ های سفید و صورتی بود.
حموم و دستشویی هم داخلش داشت.
لباسم و با یه جین مشکی اسپرت و یه لباس طوسی عوض کردم.
چمدونم و باز کردم و لوازم آرایشیم و روی میز توالت سفید و بزرگ اتاق چیدم.
لباس های چمدون و هم خالی کردم روی تخت و شروع کردم به چیدن اونا داخل کمد.
الان که فکر میکنم خسته نیستم.
پس چه بهتر!میرم پایین و غذا مو میخورم.
از گشنگی مردم بابا!
تو هواپیما ل*ب به چیزی نزدم فقط ی کیک و آب‌میوه خوردم!
رفتم رو برروی میز توالتم ایستادم و یه رژ صورتی کمرنگ زدم و تمام!
از پله های مارپیچی رفتم پایین.
ماشالله از شانس قشنگم با این حساسیتی که به پله دارم نمیشه ی جا برم و پله نباشه!
زندایی تا منو دید گفت:
-مگه خسته نبودی عزیزم؟
-نه خسته نیستم فقط یکم گشنمه!
-اتفاقا ما هم منتظر بودیم تو بیدار بشی شام مونو بخوریم
به زندایی کمک کردم تا میز و بچینه.
بعد اینکه شاممون و خوردیم کیاوش ی فیلم خارجی گذاشت که خداروشکر انگلیسی و بلد بودم و میفهمیدم چی میگن.
کلی هم خوراکی آوردیم و همراه با فیلم خوردیم.
زندایی قیافه با نمکی داشت. هنوز جوون بود و زیبا. چهره ی کیاوش هم شبیه زندایی بود تا دایی!
خانواده ی خوبی بودن. ای کاش همیشه این همه شاد باشن.
بعد از کلی شوخی و سرکار گذاشتن دایی بالاخره تصمیم گرفتیم بریم بخوابیم. شب خوبی بود!حداقل تونستم چند ساعتی مشکلاتم و فراموش کنم!
*****

-دختر بیدار شو چقدر میخوابی!
درحالی که پتو رو روی خودم میکشیدم با صدای خواب آلودی گفتم:
-ی ذره دیگه بخوابم بیدار میشم.
درحالی که پر*ده رو کنار میزد گفت:
-از سر صبح داری میگی ی ذره. یه ذره تموم شد دیگه پاشو!ذخبر خوب خوبی برات دارم.
-چه خبر خوبی؟
-میخوام ببرمت دور دور...الان که بیدار نمیشی عب نداره نمیریم
ی دفعه ای بلند شدم و توی تختم نشستم و گفتم:
- عه من بیدار بودم که...
پشت موهام و با انگشتم خاروندم و ادامه دادم:
-خیلی وقت بود بیدار بودم!
زندایی خنده ی قشنگی کرد و گفت:
- برو دست و صورتت و بشور، انقدم نمک نریز
لپ زندایی و کشیدم که صداش در اومد!
-باشه باشه ببخشید
خندید و گفت که برم دست و صورتم و بشورم!
انگار اگه اون نگه نمیرم!
والا

رفتم دست و صورتم و شستم و بعد که خودمو شبیه انسان کردم رفتم سر میز صبحونه نشستم.
-صبح بخیر
دایی و کیاوش جوابم دادن و منتظر موندیم زندایی بیاد و صبحونه رو شروع کنیم.
زندایی زود اومد و همگی شروع کردیم!
-دایی واقعا میخواییم بریم بیرون؟
درحالی که لقمش و میخورد بعد مکثی گفت:
-آره چطور مگه؟
-وای دایی عاشقتم... اتفاقا دیشب میخواستم بهت بگم ولی خوابم برد دیگه
صبحونه رو خوردیم و هر کی رفت اتاقش تا آماده بشه.
به سمت کمدم رفتم و از توش یه شلوار جین که چاک های بغلش یکم زیاد بود پوشیدم.
ی لباس آستین کوتاه مشکی که سمت چپش با پولک های قرمز یک قلب درست شده بود پوشیدم.
چشم ماهان و رادوین دور!
چون گفتن پوشیدن هر نوع لباس باز در هر مکان ممنوع میباشد!
ی رژ بنفش کمرنگ زدم و عینک آفتابیمو زدم و رفتم طبقه پایین.
زندایی با دیدن من نگاه تحسین برانگیزی انداخت و گفت:
-چه خوشگل شدی!
آهی کشیدم و گفتم:
-نه بابا جوونیم تموم شد رفت ...پیر شدم
زندایی با این حرفم زد زیر خنده و منو به سمت در هدایت کرد.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

mahsa jodaii

مدیر تالار حقوق
کادر مدیریت تک رمان
مدیر تالار
مجله نویس
عکاس انجمن
طراح آزمایشی
عضویت
Jun 23, 2020
ارسال ها
672
لایک ها
5,424
امتیاز
73
محل سکونت
طهــران
پارت هفتم
شروع:
کیاوش کلافه گفت:
-بابا بسه دیگه بریم خونه
زندایی حرفش و تایید کرد.
ار صب اومدیم بیرون همه جا رو گشتیم.
هر جا که به ذهن دایی اومد رفتیم .
ی عالمه هم عکس گرفتم تا برم به رادوین و دایی نشون بدم
شب شده بود!
دایی تو فکر بود که صدای قار و قور شکمم بلند شد و هر چی ابرو داشتم و برد!
گفتم:
-دایی من گشنمه...
زندایی:
-منم
کیاوش:
-منم
-من که حال آشپزی ندارم!
با این حرف زندایی همه به دایی نگاه کردیم که دایی هنگ کردو بعد به خودش اومد و گفت:
-خودم نوکرتونم!
همه خندیدیم و دایی ما رو به سمت ی رستوران برد.
دایی با اینکه چندین سال آمریکاست ولی اصالت ایرانیش و حفظ کرده!
مثلا همین نوکرتم! از ۱۵ سالگی افتاده بود تو دهنش تا الان!
البته خودش میگفت از اون موقع افتاده تو دهنم!
وگرنه من که هنوز تو دنیای جن ها داشتم به سر میبردم. ..
والا!
وقتی وارد رستوارن شدیم با دیدن ی صح*نه ی مثبت ۱۸ جلوی چشمم و گرفتم.
زندایی با دیدن من پقی زد زیر خنده!
واه!
با خنده ی زندایی، دایی و کیاوش هم شروع کردن به خندین!
ای خدا!
اخه رستوران جای این کاراس ؟
ابروی منم سر کار اونا رفت!
-دایی!
-جونم؟
-بریم ی جا دیگه اینحا جای ما نیست!
دوبااره زدن زیر خنده.
ای مرض!
به چی میخندین اخه بگین منم بخندم!
چی این خنده دار بود!
دایی با دیدن نگاه من رو به زندایی و کیاوش گفت:
-بسه دیگه خب... میشا که اینجا بزرگ نشده !
دایی مارو برد ی رستوارن خوانوادگی و خوب.
یک ساعت هم تو رستوران بودیم و حول و حوش ساعت ۱۰ شب برگشتیم خونه.
از صب رفتیم تا الان!
کف پاهام به شدت د*ر*د میکرد!
خسته بودم برای همین از بقیه اجازه گرفتم و شب بخیر گفتم و رفتم خوابیدم!
چقدر دلم برای رادوین توی همین ۲ روز تنگ شده بود!
با فکری که به سرم زد عین دیونه ها پاشدم و رفتم ل*ب تابم و آوردم! خیلی خوابم میومد ولی بازم دوست داشتم باهاش حرف بزنم!
ل*ب تاب و روشن کردم و به رادوین تصویر ی زنگ زدم.
طولی نکشید که برداشت.
با دیدن چهره اش لبخند روی ل*بم اومد.
-سلام رادییییی نمیدونی چقدر دلم برات تنگیده بود
با ذوق گفت:
-سلام شیطون بلا...
خنده ای کردم و گفتم:
- جدی میگم دلم برات تنگ شده
-منم همینطور
-دوست دارم!
لبخندی زدم.
-منم دوست دارم !
آنقدر باهاش حرف زدم که کمی از دل تنگیم کم شد.و بعد با خیال راحت خوابیدم!

*****
با اعتراض از پشت گوشی به عمو ماهان گفتم:
-عمو من میخوام بمونم!
-میشا بس کن باید برگردی...منم دلم برات تنگ شده همه دلشون تنگ شده برات ...برگرد دیگه ...به اندازه ی کافی زحمت دادی به داییت!
-باشه بابا میام ...ولی میدونم بازم منو از خونه میندازی بیرون میگی خیلی حرف میزنی
خنده ای کرد و گفت :
-من کی تورو انداختم بیرون؟
-باشه باشه ...پس فردا منو میبینی ...فعلا
 
بالا پایین