• انجمن رمان نویسی تک رمان پیرو قوانین جمهوری اسلامی ایران می‌باشد. لطفا از ارسال محتوای خلاف قوانین جمهوری اسلامی ایران خود داری کنید در صورت مشاهده برخورد خواهد شد.

درحال ویرایش رمان قدرمطلق|هانیه اقبالی کاربر انجمن تک رمان

  • نویسنده موضوع Hani?
  • تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها 41
  • بازدیدها 1K
  • Tagged users هیچ

Hani?

کاربر تک رمان
کاربر تک رمان
May 31, 2020
96
1,206
63
18
Yazd
رمان قدر مطلق
نویسنده:هانیه اقبالی|کاربر انجمن تک رمان
ژانر:عاشقانه، طنز،اجتماعی
ناظر: Beautiful moon
خلاصه:
به نظرت می‌شود تحمل کرد؛ نبودنش را؟
مگر می‌شود باور کرد؛ عاشق نبودنش را؟
می‌شود هضم کرد ماندن؛ اما با دیگری بودنش را؟
می‌شود تحمل کرد؛ اما فقط با وجود تو!
با وجود تو، می‌شود هرچیزی را تحمل کرد.
تو مانند مادری که طفلش را پناه می‌دهد؛ دست محبت بر سرم فرود آوردی.
پس با وجود تو می‌توان فراموش کرد؛ جور دیگر خواستنش را.
اما بعد از آن، مگر می‌توان باور کرد وابسته‌ات نشدنم را؟
unfurl="true"]http://uupload.ir/files/wq0u_wffe_قدر_مطلق.jpg[/URL]
با تشکر ویژه از KatRinA عزیز بابت طراحی جلد زیباشون.
پ.ن: برخی از شخصیت های این رمان، از جمله نسرین، امیر و بهاره(پدر و مادر نسرین)، فرشته، حمید و زهرا واقعی هستند.
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
آخرین ویرایش:

Fatemeh.M

کاربر تک رمان
کاربر تک رمان
May 11, 2020
102
1,919
63
21
اون دور دورا

Hani?

کاربر تک رمان
کاربر تک رمان
May 31, 2020
96
1,206
63
18
Yazd
  • نویسنده موضوع
  • #3
مقدمه
گاهی وقت‌ها زندگی نمی‌کنی. فقط نفس می‌کشی و اکسیژن هوا را حرام می‌کنی؛ و این‌گونه است که مثل مرده متحرک می‌شوی!
وقتی به سر تا سر زندگیت می‌نگری، می‌بینی زندگیت فقط با یک جمله عجین شده است: هیس، دختر ها فریاد نمی‌زنند!
و هیچکس هیچ گاه نفهمید که فریاد دختر‌ها سکوت آنهاست.
آری، سکوت نشانه پایان یک دختر است.
اما گاهی بعضی آدم‌ها میان تو زندگیت که واست انگیزه می‌شه. اون‌وقت هست که سعی می‌کنی همه‌ی شخصیت ها و اخلاق و خصوصیات بد خود را داخل قدر مطلق ببری تا نتیجه آن مثبت شود.
حاصل قدر مطلق هیچ‌گاه یک عدد منفی نمی‌شود!
و تو چه می‌دانی؟ شاید قدر مطلق تو یک فرد باشد. یک شخصی که انگار برای دل بستن و دل بردن تو پا به این دنیا نهاده است. و تو باید بیاموزی؛ باید یادبگیری روزی عاشق شوی و عشق بورزی!
زندگی کوتاست. دل ببند، دل ببر و زندگی کن...
به زوی لای چشم‌هام رو باز کردم. نگاهی به دور و برم انداختم. این‌جا چه خبر؟ این‌ اتاق منه؟ چرا به این شکل افتاده؟ نکنه دزد اومده؟ اصلا کی حوصله داره این‌هارو جمع کنه؟
با تعجب نگاهی به اتاقم انداختم. اتاق چهار در چهاری که گوشه سمت راستش یه تخت دو نفره بود، سمت چپ هم یه در که سرویس بهداشتی و حموم بود. اتاق ساده ای که کنار تخت‌خواب یه پاتختی کوچولو و کنارش یه میز تحریر بود؛ یه متر اون طرف تر هم یه میز توالت که یه عالمه ادکلن گرون قیمت روی میز به زیبایی هرچه تمام تر چیده شده بودن.
ولی انگار هیچ اثری از اون اتاق شیک و مرتب نمونده بود؛ وسط اتاق پر از لباس، کاغذ و روی میز تحریر هم پر از گل های پرپر شده بود.
در اتاق زده شد.
بفرماییدی گفتم و تارا وارد اتاقم شد.
-سلام خانم، صبح به خیر.
در حالی که موهام‌رو مرتب می‌کردم، گفتم:
-سلام، ساعت چنده؟
نگاهی به ساعت روی دستش انداخت.
-ساعت دهه خانم.
با چشم‌های گرد شده نگاهش کردم.
-چرا من رو بیدار نکردی؟
در حالی که سرش رو پایین انداخته بود، گفت:
-من خواستم بیدارتون کنم، ولی...
پوفی کردم و عاقل اندر سفین نگاهش کردم ولی با دیدن اون قیافه بامزه و خوشگلش، صورت گرد و سفید و گونه های ب*ر*جسته خدادادی و چشم و ابروی قهوه ای و موهای لختش، که سرسختانه زیر مقنعه اش می‌زد و باعث می‌شد این دختر بیست ساله رو دو ساله نشون بده، نتونستم جلوی خودم رو بگیرم و لبخندی به چشم های مظلومش زدم. برخلاف قد متوسط و هیکل توپر و روی فرمش، از هرکسی زرنگ تر و فرز تر بود.
-اشکالی نداره. من می‌رم صبحانه بخورم. لطفا اتاقم رو تمیز کن.
از اتاق بیرون زدم و وارد آشپزخونه شدم.
-سلام کتی خانم، خسته نباشی.
کتی که تازه نگاهش به من افتاده بود، گفت:
- سلام از ماست خانم. بفرمایید براتون صبحانه بیارم.
نشستم پشت میز و اون‌هم هرچی تو یخچال بود، روی میز چید. با تعجب به صورت گرد و تپلش که گذشت و سختی روزگار چین و چروک زیادی را روی صورتش انداخته بود، نگاه کردم. با این‌که پنجاه سال بیش‌تر نداشت ولی مدام از د*ر*د پا و د*ر*د ک*م*ر می‌نالید. چشم های مشکی داشت، با ابرو های پهن؛ بینی و ل*بش هم خیلی ظریف بود ولی هیکل تپلی داشت که حرکت رو براش سخت تر می‌کرد.
-چه خبره؟من همین کره عسل بسمه.
بی حرف بقیه‌اش رو به یخچال برگردوند. همون‌جور که داشتم صبحانه‌ام رو می‌خوردم، به این فکر می‌کردم که چرا اتاقم این ریختی شده.
با یاد آوری این‌که دیشب کلی با فرشته کشتی گرفتیم، لبخند مثل پف و فیل روی ل*بم ترکید.
-تارا.
صدای ضعیفش، از طبقه بالا اومد.
-بله خانم.
-گوشی من رو بیار.
دو دقیقه بعدش، گوشیم روی میز بود.
همین که قفلش رو باز کردم، گوشی تو دستم لرزید. با دیدن اسم مخاطب، لرزش صدام و برق چشم‌هام رو پنهون کرد و تماس رو وصل کردم.
-سلام پدرام.
-به، نسرین خانم ما چطوره؟
-خوبم ممنون، از احوال پرسی های شما.
-متلک می‌گی؟
خندیدم.
-ای شیطون.
-این طرف ها نمیای؟
-بیام با هم دعوا کنیم؟
خندیدم.
-باشه نیا.
- مگه میشه نیام. این چند روز سرم خلوت شد میام. کاری نداری آبجی؟
زبونم نمی‌چرخید. در جواب الو های مکررش، گوشی را قطع کردم. خ*ون تو رگ‌هام یخ زده بود.
باز پدرام بهم گفت آبجی.
خدایا، با چه زبونی بهش بگم دوستش دارم؟
اشک تو چشم‌هام جمع شد.
بلند شدم و با شتاب به اتاقم برگشتم.
-نسرین خانوم، شما که هنوز صبحانه نخوردین.
بهش توجهی نکردم و وارد اتاقم شدم.
-تارا، بقیش باشه واسه‌ی بعد.
بی حرف بلند شد و بیرون رفت.
می‌دونست حالم خوب نیست.
سرم رو بین دست‌هام گرفتم. داغون بودم. خیلی بده عشقت تو رو مثل خواهر خودش بدونه. من اصلا به چشم اون نمیام. تا اون‌جایی که یادمه، بهم آبجی می‌گفت؛ ولی من به چه زبونی بهش بگم واسم مثل داداش نیست و من دوستش دارم؟ نه، بگذار ندونه. این‌جوری بهتره. هم برای من، هم برای خودش. این‌جوری بیشتر می‌تونم پیشش بمونم.
گوشیم زنگ خورد. نگاهی به شماره‌اش کردم. خودش بود.
لبخندی میان گریه زدم.
- آبجی، چی شد؟
چشم‌هام رو بستم و لعنتی زیر ل*ب گفتم.
-نمی‌دونم صدات قطع شد.
-اشکالی نداره، فدای سرت.
ای کاش من هم مثل تو بودم و عاشق برادرم نشده بودم.
-نسرین، چیزی شده عزیزم؟
دلم گرفت. عزیزم تیکه کلامش بود؛ برای همین ذوق نکردم.
-نه چیزی نیست.
بی خیال گفت:
-یادم رفت بهت بگم. زنگ زدم واسه مهمونی امشب شخصاً دعوتت کنم. نه که جنابعالی یک ساله خونه ما پیدات نمی‌شه، گفتم امشب رو حتما بیای.
کنجکاو شدم. پرسیدم:
-مگه چه خبره؟
خندید.
-سورپرایزه، بای.
قطع کرد. خدایا، من چقدر این پسر ‌رو دوست دارم. یعنی امشب چه خبره؟ نکنه می‌خواد بهم ابراز علاقه کنه؟
پوزخندی روی ل*بم نقش بست. هه، زهی خیال باطل.
چند ماهی است که خیلی عوض شده. مشکوک می‌زنه. مدام با گوشیش حرف می‌زنه و زیاد بیرون می‌ره. این ها همه اطلاعاتی بود که از صدقه سری مامان و خاله‌ام به دست اورده بودم؛ ولی مثل همیشه سعی می‌کردم خوش‌بین باشم که دل به دل راه داره.
نگاهی به دور و بر انداختم؛ اتاقم تمیز شده بود. داد زدم:
-تارا.
دو دقیقه بعدش در باز شد.
- بله خانم؟
در حالی که از جام بلند می‌شدم، ادامه دادم:
- یه مانتو و شلوار شیک واسم حاضر کن.
چشمی گفت و من از اتاق بیرون زدم.
مادرم کجاست؟ متنفرم از خونه ای که بیست و چهار ساعت یه بار مامان یا بابام رو تو اون می‌بینم. فقط خونه ما می‌تونه باشه؛ که همه با هم زندگی کنیم و سالی یه بار دور هم جمع بشیم.
روی مبل نشستم که آیفون به صدا در اومد. کتی رفت و در رو باز کرد و رو به من که منتظر نگاش می‌کردم، گفت:
-خانم، فرشته خانم دوستتون هستن.
لبخندی زدم. چند دقیقه بعد، فرشته با نیش باز تو اومد.
- سلام عزیزم، عزیزم سلام؛ دوستت دارم، عاشقتم، والسلام. عشقت اومده؛ عزیزت اومده؛ نفست اومده.
درحالی که می‌خندیدم، گفتم:
-علیک سلام، کمتر واسه خودت نوشابه باز کن. ماشالله به این اعتماد به سقف.
نشست رو مبل و مشکوک پرسید:
-چیه؟ نرمال نیستی؟
فرشته، روانشناسی خونده بود. نمی‌تونستم چیزی رو ازش پنهون کنم. هرچه‌قدر هم که بخندم، باز هم می‌فهمه یه چیزیم هست.
لبخندی زدم که چشم‌هام پر از اشک شد.
دستم رو گرفت و من رو کشون کشون توی اتاق برد. روی تخت نشست.
-چی شده عزیزم؟
در حالی که سعی می‌کردم اشکم نریزه، گفتم:
-پدرام.
اخم‌هاش رو توی هم کشید.
-باز اون احمق اذیتت کرده؟ ای بابا، شیطونه می‌گه چنان بزنم تو سرش، که ندونه از در خورده یا از دیوار!
وقتی دید چیزی نمی‌گم، سکوت کرد.
-شیطونه میگه برم جلو، بهش بگم. ولی نه، من چنین کاری نمی‌کنم. دخترم دختر‌های قدیم.
خنده‌اش گرفته بود. این رو از ل*ب‌هاش که توی هم فرو رفته بود فهمیدم.
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
آخرین ویرایش:

Hani?

کاربر تک رمان
کاربر تک رمان
May 31, 2020
96
1,206
63
18
Yazd
  • نویسنده موضوع
  • #4
بی خیال بلند شد. لپ تاپم رو از روی پاتختی ام برداشت.
همون لحظه در اتاقم زده شد و با بفرمایید من تارا وارد شد، چایی هارو روی میز کنار تختم گذاشت و رفت.
فرشته، تارا را با نگاهش تا بیرون بدرقه کرد.
-ازش خوشم میاد. حیف این دختر که باید خدمتکار باشه.
آهی کشید.
چیزی نگفتم. لپ تاپم رو روشن کرد و یه آهنگ شاد گذاشت و من رو بلند کرد تا برقصم.
اصلا حوصله نداشتم. ولی اصلا حریف فرشته نمی‌شدم. بلند شدم، یکم خودم رو تکون دادم و نشستم.
-نسرین، فقط همین یک بار!
با تعجب نگاهش کردم. به میز توالتم نگاه می‌کرد.
منظورش رو گرفتم. می‌دونست خیلی دوست دارم آرایشش کنم.
آخه صورت گرد و سفیدی داشت. چشم های قهوه ای روشن با ابروهای کمونی قهوه ای؛ بینی کوچک و ل*ب هایی که وقتی می‌خندید، به اندازه یک خط باریک می‌شدو خدادادی قرمز قرمز بود. قد نسبتا کوتاهی داشت و هیکلش متوسط بود. از بس صورتش سفید بود، روی لپ ها و گونه های ب*ر*جسته‌اش جوش های ریز قرمز می‌زد و با‌نمکش می‌کرد.
صورت تپلیش جون می‌داد برای آرایش.
با ذوق نشستم و یه عالمه آرایشش کردم. زیباییش دو برابر شد.
خیلی مهربون و دوست داشتنیه. بزرگترین شانس زندگیم، دوستی با کسی مثل فرشته بود.
بعد از آرایش نگاهی به آینه کرد، انگشت سبابه و شصت‌ش رو به هم چسبوند و گفت:
-نایس!
-خودت خوشگلی دختر.
لبخندی زد و قیافه گرفت.
-بله دیگه، مبارک آقامون.
چشم غره ای بهش رفتم که خندید.
-نسرین، پاشو بریم کیک بپزیم. پایه ای؟
-ول کن بابا. حوصله داریا!
-نگاه کن تو رو خدا. پاشو ببینم تنبل خان.
-بیا بازی کنیم.
دست‌هاش رو کوبوند به هم.
-آخ جون! چه بازی؟
-منچ؟
-آره بیار.
به هر سختی که بود منچ پیدا کردم و نشستیم.
چند بار پشت سر هم من بردم؛ از توی چشم‌هاش بخار در می‌اومد‌.
منتظر بود یه چیزی بگم تا قشنگ سرم داد بزنه و تمام حرصش را خالی کنه.
تاس رو م*حکم توی صفحه پرت کرد.
-چی شد؟
-هیچی. آخه این هم شد بازی؟
خندم رو قورت دادم. نگاهی به ساعت کرد و کیفش رو برداشت.
-مهمان نواز خوبی نیستی. آدم پیشت باشه حوصلش سر میره.
چینی به بینی‌ام دارم.
-خیلی هم دلت بخواد. دختره‌ی پر رو.
خندید. گفتم:
-برای نهار بمون. دست پخت کتی جون حرف نداره.
در حالی که از جاش بلند می‌شد، گفت:
-می‌دونم ولی پدرم امروز دیر میاد خونه، مادرم تنهاست.
-ای کاش پیشم می‌موندی.
گونم رو ب*و*سید و به سمت آینه رفت. شالش رو مرتب کرد.
براندازش کردم. به مانتوی صورتی با شال و شلوار مشکی پوشیده بود. کیف و کفشش ست سفید مشکی بود که خیلی بهش می‌اومد. در کل عالی بود.
فرشته دستی تکون داد و رفت.
خداحافظی از دهن این بشر بیرون نمیاد.
ساعت حدود یک بود که مادرم اومد. دست به س*ی*نه جلوش وایسادم.
-به به، بهاره خانوم. کجا تشریف داشتین صبح تا حالا؟
در حالی که از خستگی نفس نفس می‌زد، گفت:
-رفته بودم بیرون یکم پیاده روی کنم.
کتی یه شربت واسه مادرم آورد. تارا نبود.
فکر کنم داشت اتاق من رو تمیز می‌کرد. ساعت حدود دو بود که بابای گرامی هم تشریف فرما شدن. از دم در، از سر و کولش بالا رفتم.
-سلام آقای دکتر، چه عجب! امروز چند تا عمل داشتید؟
در حالی که دستش را روی موهام می‌کشید، گفت:
- امروز خیلی خسته شدم عزیزم. خیلی مریض داشتم.
از بغلش بیرون اومدم. کتی صدامون زد بریم نهار بخوریم. نهار رو که خوردیم، رفتن تا استراحت کنند. منم شروع کردم به حاضر شدن. دو ساعت تو حموم بودم. وان رو پر از کف کرده بودم.
بیرون اومدم. لوسیونم رو زدم و شروع کردم به شانه کردن موهام.
خدایا. چی می‌شد موهای من فر بود؟ لاغر بودم و قدم ۱۶۵ بود. موهای صاف و مشکی دارم. صورت گندمی با چشم و ابرو‌ی پهن مشکی. مژه‌هام خیلی پر‌پشت و فره.. ل*ب و بینیم هم معمولیه.در کل خوب بودم. آن‌چنان خوشگل نیستم که همه محو من بشن،آن‌چنان زشت هم نیستم که هیچ‌کس بهم نگاه نکنه. از نظر خیلی از دوست‌هام و اطرافیانم خیلی جذابم. قیافه آن‌چنانی ندارم ولی صورتم جذاب و تو دل برو هست و به قول فرشته حالتی توی صورتم هست که من رو خاص تر و بانمک تر نشون می‌ده.
به چشم‌هام نگاه کردم. از نظر بقیه از چشم‌هام غم و مظلومیت می‌ریزه.
با حسرت به موهام نگاه کردم. عاشق موهای فر بودم. فکری به سرم زد و همون‌جور که موهام خیس بود ریز بافتم تا وقتی خشک شد فر بشه.
نگاهی به لباسم که روی تخت بود، انداختم.
یه لباس بلند زرشکی با ساپورت مشکی.
لباسم تنگ بود و یه کمربند طلایی بزرگ هم داشت؛ که زیباییش را دوچندان می‌کرد.
جدا از اون یه مانتو زرشکی با شال مشکی گذاشته بود. چه خوش سلیقه!
تارا اومد تو.
-خانم، می‌خواین موهاتون رو سشوار کشی کنم؟
نگاهی به موهای خیسم که ازش آب می‌چکید، کردم.
-نمی‌خواد.
خدارو شکر هنوز وقت داشتم.
خلاصه موهام که خشک شد، بازشون کردم.
ایول! همونی شد که می‌خوام. موهام رو باز گذاشتم. فقط یه گیره که چند تا نگین روش بود به صورت کج جلوی سرم زدم.
خوشگل شدم.
لباسم رو پوشیدم و بیرون رفتم. بقیه هم حاظر بودن. سوار ماشین شدم و بابام یه اشاره به راننده کرد و راه افتادیم. وقتی رسیدیم بیرون پریدم. از این‌که دوباره آبجی آبجی گفتنش رو باید گوش می‌دادم، حرصم گرفت. ای به خشکی شانس!
با خاله سلام و احوالپرسی کردیم و وارد شدیم. پدرام نبود. با چشمم کل خونه را زیر و رو کردم و حدس زدم باید تو اتاقش باشه. خونه خاله‌ام چندان بزرگ نبود. پذیرایی سه تا فرش می‌خورد و سه خوابه بود. خانه کوچکی داشتن؛ ولی خونه‌شون پر از صفا و صمیمیت و عشق و محبت هست. چیزی که خونه ما خیلی کم داره.
یاد پدرام افتادم. یعنی داره چی‌کار می‌کنه؟ اخمی روی پیشونیم نشست.
روی مبل نشستیم. من و مامانم، لباسمون رو عوض کرده بودیم که در اتاق پدرام باز شد و با یه دختره بیرون اومدن. رنگ از روم پرید. هی به من نگاه می‌کرد و نیشش باز بود. دست کردم و دگمه بالای پیراهنم رو باز کردم و پیراهنم رو یکم از تنم جدا کردم.
داشتم خفه می‌شدم. فرقی نکرد. دوباره گرنبدم رو کشیدم که پاره شد. توی جیبم گذاشتم. تا به ما رسیدن، مردم و زنده شدم. می‌خواستم بدونم این دختره کیه. مامانم لبخندی زد.
-سلام حدیث جان، خوبی عزیزم؟
گنگ به مادرم نگاه کردم. این جا چه خبره؟
از چهره پدر و مادرم هیچ نشانه ای از تعجب دیده نمی‌شد. چرا کسی نمی‌گه این دختره کیه؟
بی حرف، یه شربت برداشتم. تا یکم به خودم مسلط بشم.
خاله چشمکی به من زد.
-دیدی خاله، این پسر ما هم بالاخره سرش به سنگ خورد. داره زن می‌گیره.
به سرفه افتادم. نه، این واقعیت نداشت!
نزدیک بود گریه کنم. چه خوب بود که هیچ‌کس نفهمید من عاشق پدرامم؛ وگرنه همه جوری نگاهم می‌کردن که ازش متنفر بودم. با ترحم!
البته من این‌جور فکر می‌کردم.
لبخند تلخی زدم تا اشکم نریزه. ماشالله خواستگاری رفتن، جواب مثبت گرفتن و نامزد هم کردن.
همه هم می‌دونستن،البته به جز من.
صدایی درونم گفت:
-وقتی ازش فرار می‌کنی و دو ماه دو ماه به خاله‌ات سر نمی‌زنی همین می‌شه دیگه.
می‌اومدم تا آبجی آبجی گفتنش رو بشنوم؟
مگه الآن بحث اینه؟ مهم اینه داره ازدواج می‌کنه.
ببین دختره چقدر خوشحاله! دختره یه صورت نمکی سفید داشت. خیلی ظریف بود، کمی آرایش کرده بود و خوشگل هم بود.
یه شومیز گلبه ای پوشیده بود، با شلوار سفید. موهای بور و فرش هم دم اسمی بسته بود. متوجه نگاه خیره من به خودش شد و لبخندی زد که چال روی گونه‌اش معلوم شد. در جوابش، لبخند مصنوعی زدم. همه این‌ حرف ها و فکر ها دو ثانیه بیش‌تر طول نکشید.
پدرام به همه سلام کرد. سعی کردم نگاهش نکنم تا اشکم نریزه. نشست کنارم، دستش رو به ک*م*رم زد.
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
آخرین ویرایش:

Hani?

کاربر تک رمان
کاربر تک رمان
May 31, 2020
96
1,206
63
18
Yazd
  • نویسنده موضوع
  • #5
-حال خواهر شوهر چطوره؟ می‌بینم هنوز تو شک هستی. فکر نمی‌کردی من زن بگیرم، نه؟ ببین چه دختری برداشتم؛ کیف کن. سلیقه رو ببین و بگو ماشالله. رو خوب تیکه ای دست گذاشتم. اسمش حدیثه، تو دانشگاه باهاش آشنا شدم. نظرت چیه؟
در حالی که نگاهم پایین بود، گفتم:
-دختر خوشگلیه، به پای هم پیر بشد.
در واقع تک تک حرف‌هاش خنجری را به قلبم فرو کرد. من اصلا تحمل اون جو رو نداشتم. از کنارم بلند شد و رفت کنار حدیث نشست. دستش رو انداخت دور گ*ردنش و چیزی در گوشش گفت که دختره خندید.
خدای من! چه‌جوری ببینم و هیچی نگم؟
چشم‌هام رو بستم و سرم رو پایین انداختم تا کمتر چشمم بهشون بخوره.
یه تک زنگ به فرشته زدم. اصلا تحمل نداشتم. اگر پنج دقیقه دیگه این‌جا بودم خودم رو لو می‌دادم. بلافاصله گوشیم زنگ خورد. تماس رو وصل کردم و بی توجه به فرشته گفتم:
-فرشته...چی شده؟... چی؟ باشه...باشه... اومدم‌. منتظرم باش... بای.
-نسرین چی...
قطع کردم. بدبخت هنگ کرده بود.
رو به جمع کردم.
-من باید برم. مشکلی برای دوستم پیش اومده.
پدرم نگران شد.
- اتفاقی برای فرشته افتاده؟
در حالی که مانتوم رو می‌پوشیدم، جواب دادم:
-فکر کنم.
بابام، یه جوری نگاهم می‌کرد. می‌دونستم شک کرده؛ ولی پاپیچ نشد. نکنه بفهمه؟
خداحافظی سرسری با بقیه کردم و به حیاط رفتم. یه زنگ به خونه زدم و به کتی گفتم زود به طاهر بگه دنبالم بیاد.
چند دقیقه بعد ماشینش نگه داشت. بی حرف در عقب رو باز کردم و گفتم:
-من رو برسون خونه.
فرشته مدام زنگ می‌زد. ریجکت کردم و اس زدم: <<فرشته حالم اصلا خوب نیست. به پدر و مادرم هم زنگ نزن؛ فکر می‌کنن پیش تو هستم.>>
مدام چشمم تار می‌دید، دوباره خوب می‌شد. اصلا ندیدم چه جوری نوشتم و چند تا کلمه رو هم اشتباه نوشتم...
از ماشین پیاده شدم و وارد خونه شدم و بی حرف به اتاقم رفتم. در رو که بستم، با زانو زمین خوردم.
خدایا چرا؟ چرا من باید عاشق چنین آدمی بشم؟ مگه من چی از حدیث کم دارم؟ چرا باید این جور بشه؟ ای کاش من بمیرم. خیلی بده اونی که دوستش داری بشینه کنارت و از اونی که دوستش داره بگه.
خدایا دارم می‌ترکم. من رو ببین. خدایا التماست می‌کنم. می‌خوام بیام پیش خودت. خسته شدم دیگه. آدمات خیلی بی معرفتن. بهت برنخوره ولی دنیات خیلی مزخرفه. زار می‌زدم و اشک می‌ریختم. خیلی بده تو عروسی عشقت به عنوان خواهر شوهر معرفی بشی. پدرام مبارکه عشقم. مبارکه.
سنتورم رو برداشتم و شروع کردم به ساز زدن. سوزناک می‌زدم.
از صدای سنتور، گریم هم بیشتر شد.
یه ساعتی زدم. دیگه دست‌هام نای زدن نداشت. سنتورم رو گذاشتم کنار و لپ تاپم رو روشن کردم. دنبال آهنگ مورد نظرم گشتم و پیداش کردم.
پلی کردم و صدای امین حبیبی تو فضا پخش شد.
از اینور اونور شنیدم داری عروس می‌شی گلم. مبارکت باشه؛ ولی آتیش گرفته این دلم!
خیال می‌کردم با منی، عشق منی، مال منی. فکر نمی‌کردم یه روزی راحت ازم دل بکنی...
باور نمی‌کردم بخوای، راس راسی تنهام بذاری. آخه یه عمر فقط بهم گفته بودی دوستم داری.
گفته بودی عاشقمی، به پای عشقم می‌شینی. می‌گفتی هرجا که باشی خودت رو با من می‌بینی...
رفتی سراغ دشمنم.یه پست نامرد حسود. یکی که حتی به خدا لنگه کفشم هم نبود. به ذهنشم نمی‌رسید حتی نگاهش کنی یه روز. آخ که چه دردی می‌کشم؛ هی دل بیچاره بسوز.
با این‌همه، ولی هنوز عشقت برام مقدسه. همین که تو شاد باشی و بخندی واسه من بسه!
تاج عروسیت رو برات خودم هدیه می‌خرم. غصه نخور حرفات رو من پیش کسی نمی‌برم. هرکی بپرسه بهش می‌گم خودم ازش خواستم بره. می‌گم برای هر دومون این جوری خیلی بهتره...
در اتاق با شدت باز شد و فرشته سراسیمه اومد. با دیدن من با بهت گفت:
-نسرین، چی شده عزیزم؟
آهنگ رو قطع کرد. با نگرانی بهم زل زد. ناباور گفت:
-نسرین.
خودم رو انداختم تو بغلش و گفتم:
-فری، می‌دونی چی شد؟ امشب عشقش رو بهم معرفی کرد. حتی بهم نشونش داد. اسمش حدیث بود. گفت عاشقشه‌. خاله گفت می‌خواد باهاش ازدواج کنه، ولی من نباید چیزی بگم. نباید دم بزنم؛ چون دخترم! چون یه دختر نباید عشقش رو اعتراف کنه. دخترا اگر بمیرن هم باید سکوت کنن؛ چون دخترن. فرشته من تا کی باید تاوان دختر بودنم رو پس بدم؟ دیگه خسته شدم.
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
آخرین ویرایش:

Hani?

کاربر تک رمان
کاربر تک رمان
May 31, 2020
96
1,206
63
18
Yazd
  • نویسنده موضوع
  • #6
م*حکم به س*ی*نه ام می‌کوبیدم. خوب که خالی شدم، دیدم فرشته هم داره گریه می‌کنه. خدایا من رو بکش راحت بشم. فرشته نمی‌تونست چیزی بگه. خوب می‌دونست فقط گریه می‌تونه من رو آروم کنه. همین که گریه‌ام بند اومد، گفتم:
-اصلا من فراموشش می‌کنم. سخته، ولی من می‌تونم. همش تقصیر منه. اون بدبخت چه می‌دونست من دوستش دارم؟ تقصیر دل منه که عاشق چنین آدمی شده.
فرشته چیزی نمی‌گفت. منم ساکت شدم. نگاهی به ساعت کردم، ده بود.
- فرشته پاشو برو. پاشو ساعت دهه.
-با این حال نمی‌تونم ولت کنم.
-من خوبم. برو دیر وقته.
با نگرانی نگاهم کرد. ادامه دادم:
-مرسی که تنهام نگذاشتی و مثل همیشه پیشم بودی.
لبخندی زد و با خداحافظی رفت. چشم هام می‌سوخت. همون لحظه پدرم و مادرم رسیدن. پر*ده رو کنار زدم. خوب شد هم‌دیگر رو دیدن. مجبور نبودم توضیح بدم. فرشته یه چیزی الکی تعریف کرد و رفت. پدرش اجازه نمی‌داد از ساعت ده شب به بعد بیرون باشه.
چراغ رو خاموش کردم. نمی‌خواستم پدرم من رو این جور ببینه. چند دقیقه بعد پدرم در رو باز کرد. وقتی دید خوابم، رفت.
پدرام این‌قدر سرش گرم بود که واسش مهم نبود من رفتم. اصلا بهم زنگ هم نزد.
چشم هام رو بستم و چون گریه کرده بودم، زود خوابم برد...
با بی حالی چشم هام رو باز کردم و نگاهم به سمت ساعت کشیده شد. ساعت ده بود. چقدر خوابیدم! همیشه وقتی گریه می‌کنم، خیلی می‌خوابم. بدنم رو کشیدم و یکم ورزش کردم که در اتاقم زده شد و تارا با سینی صبحانه اومد تو.
- سلام خانم، دیدم پایین نیومدین خودم واستون صبحانه آوردم.
نگاهی به آینه کردم. این منم؟ رو به تارا کردم و گفتم:
-تارا، تا من صبحانه ام رو می‌خورم، برو وسایل من رو آماده کن و وان حموم رو هم پر کن.
چشمی گفت و رفت. من هم مشغول خوردن صبحانه شدم...
سینی رو گذاشتم روی پاتختی تا تارا ببره. رفتم تو حمام. لباسم رو بیرون اوردم و شیرجه زدم تو وان؛ که آب ها بیرون پاشید. یکم آب تنی کردم. درسته می‌خندیدم، ولی دلم خ*ون بود.
تارا رو صدا کردم تا حولم رو بیاره. بیرون رفتم. بهم کمک کرد لباس‌هام رو بپوشم.
رو صندلی نشستم، اون هم شروع به سشوار کشیدن و خشک کردن موهام کرد.
در آخر موهام رو دم اسبی بالا بستم و پایین رفتم. بابام که طبق معمول نبود؛ روز جمعه هم عمل داره؟ ما که اصلا نمی‌بینیمش. رفتم تو آشپزخانه؛ یکم سر به سر کتی خانم که داشت غذا می‌پخت گذاشتم و در یخچال رو باز کردم. یه توت فرنگی برداشتم و همون جور که گ*از می‌زدم، خودم رو روی مبل پرت کردم.
پدرام خیلی نامردی!
آهی کشیدم و گفتم:
-به اون بدبخت چه؟ من خودم نامردم که عاشق کسی مثل برادرم شدم.
دوباره می‌خواستم گریه کنم. لعنتی زیر ل*ب گفتم و چشم‌هام رو چند بار باز و بسته کردم، تا اشک‌هام نریزن. مادرم از اتاق اومد بیرون. نگاهی بهم کرد.
-صبح به خیر، چه قدر می‌خوابی!
در حالی که بر اندازش می‌کردم، گفتم:
-صبح به خیر. من که تا الآن خواب نبودم، رفته بودم حموم. شما کجا شال و کلاه کردین؟
یه اشاره به تارا زد تا به طاهر بگه حاظر بشه ببرتش.
- می‌رم خونه خواهرم. وای دیدی دیشب چی شد؟ نبودی. جات خیلی خالی بود. این قدر این حدیث دختر باحال و شوخیه که نگو. من که خیلی دوستش دارم. دیشب خیلی خوش گذشت. نمی‌دیدی پدرام چه جور کبکش خروس می‌خوند و مزه می‌پروند؛ خیلی به هم علاقه دارن. امیدوارم به پا هم پیر شن. تو هم به جای این که نبود خواهر شوهر رو براشون پر کنی، جا گذاشتی اومدی. حتی تو مراسم بله برون هم شرکت نکردی.
-من اصلا از هیچی خبر نداشتم.
ریلکس گفت:
-چون همش تو خونه هستی و از فامیل گریزان. حق هم داری ندونی.
با هر حرف مادرم اشک تو چشم‌هام بیش‌تر جمع می‌شد. طاهر اومد.
-خانم بفرمایین.
مادرم خداحافظی زیر ل*ب گفت و رفت. اشک روی گونه‌ام ریخت. مثل اینکه خوشی اصلا به من نیومده.
ای کاش جلوی من این حرف ها رو نمی‌زدن. عشقم داره ازدواج می‌کنه. هیچ چیز بدتر از این هست؟
تارا نگران گفت:
-خانم، چیزی شده؟ می‌خواین یه لیوان آب واستون بیارم؟
دستم رو به معنای نمی‌خواد جلوش نگه داشتم. همون موقع زنگ خونه به صدا در اومد و چهره ی پدرم نمایان شد. سریع رفتم تو دستشویی و صورتم رو شستم. یکم به خودم مسلط شدم و اومدم بیرون. انگار نه انگار چند لحظه پیش داشتم گریه می‌کردم. سلامی آروم به پدرم گفتم. تارا کت و کیف پدرم رو گرفت و کتی هم یک لیوان آب پرتقال برای پدرم آورد.
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
آخرین ویرایش:

Hani?

کاربر تک رمان
کاربر تک رمان
May 31, 2020
96
1,206
63
18
Yazd
  • نویسنده موضوع
  • #7
پدرم نگاهی بهم کرد.
- سلام، خوبی؟
زیر چشمی نگاهش کردم.
-خوبم. فقط خیلی بی‌کارم. حوصلم داره عجیب سرمی‌ره.
پدرم در حالی که روی مبل می‌نشست، گفت:
- خب صدبار که بهت گفتم، ازدواج کن.
دوباره شروع کرد. چند ماهه که پدرم بهم گیر داده ازدواج کنم.
با اخم گفتم:
-می‌شه دوباره این بحث رو شروع نکنید؟ من اصلا قصد ازدواج ندارم.
پدرم خونسرد گفت:
- چیه؟نکنه عاشق پدرام شدی، شکست عشقی خوردی!
بازم نزدیک بود گریه کنم. پدرم همیشه می‌گفت نگاه تو به پدرام مثل خواهر برادر نیست.
-نه. چه ربطی داره؟ من می‌گم قصد ازدواج ندارم.
-خب، پس به من و خودت ثابت کن که دوستش نداری و شکست عشقی نخوردی. بیست و یک سالته! دخترای هم سن تو، هرکدوم یه دونه بچه دارن. اگه عاشق پدرام نیستی، خب پس می‌تونی خودت رو راضی کنی که ازدواج کنی. اون موقع باور می‌کنم که تو راست می‌گی. در حالی که چشم هات تو رو لو می‌دن.
بی حرف و با شتاب بلند شدم و رفتم تو اتاقم و در رو بستم. همین که در بسته شد، همون‌جا سر خوردم و روی زمین نشستم. دستم رو جلوی دهانم گرفتم.
چرا هیچ ذره حال من رو درک نمی‌‌کنند؟ ازم می‌خوان ازدواج کنم. حتما با اون پسری که خودش هم می‌گه. به به. دیگه چی از این بهتر؟ ازدواج اجباری! می‌دونم بابام دست می‌ذاره رو پسری که خیلی درس خوندست؛ مدرک بالایی داره و پولداره. ولی به خدا د*ر*د من پول نیست. پول که دوای هر دردی نیست!
گوشیم زنگ خورد. با دیدن اسمش، قلبم شروع کرد به تالاپ تالوپ کردن. وصل کردم.
-بله؟
صدای شادش تو گوشی پیچید.
-سلام نسرین خانوم، خوب هستین؟ کم پیدا شدین یا کلاس می‌ذارین، نمیاین این طرفا؟ چرا امروزی با مادرت نیومدی؟
اخمی کردم. حالا یاد من افتادی؟
-چیه؟ نکنه حدیث ترکت کرده؟
خندید.
- نه بابا، اون جرات داره منو ترک کنه؟ اون انقدر عاشق منه که یک روز هم بدون من دووم نمیاره!
آهی کشیدم و زیر ل*ب گفتم:
-منم.
- چیزی گفتی؟
-نه.
خدارو شکر نفهمید.
-خب. نسرین خانوم، کاری ندارید؟حدیث داره بهم زنگ می‌زنه. خودت عکس العمل من رو تصور کن. نیشم تا بنا گوشم بازه! بای.
قطع کرد.
حتی منتظر خداحافظی من هم نشد. چشم هام رو بستم و نفس عمیقی کشیدم. آره، من باید به خودم ثابت کنم که اصلا نه دوستش دارم، و نه برام مهمه. نگاهی به آینه کردم.
-من حتما باید ازدواج کنم. این جور، هم به خودم و هم به پدرم ثابت می‌شه که پدرام برای من مثل یک برادره.
ولی چه جوری؟ چه جور ببینم مردی به غیر از پدرام کنارم نشسته؟ خیلی کار سختیه. ولی چه می‌شه کرد؟
خیلی بهم فشار آوردن. هر روز بحث ازدواج من رو پیش می‌کشن و من رو ناراحت می‌کنن. بالاخره که ازدواج می‌کنم. نمی‌دونم این‌همه عجله برای چیه.
ولی انگار چاره ای ندارم. باید یه جوری بسازم. شاید صلاحم همین باشه.
برای نهار بیرون نرفتم. تارا طبق معمول که غذا نمی‌خوردم، غذارو گذاشت تو سینی و آورد.
با دیدن غذا دهنم آب افتاد. آخ جون مرغ سوخاری! اون هم دستپخت کتی! چی بهتر از این؟ غذام رو خوردم و تارا سینی غذا رو پایین برد. ساعت پنج بود که شروع کردم به لباس پوشیدن. یه دامن بلند سفید، با مانتو بلند سفید، با شال آبی پوشیدم. کیف دستی آبی با کفش پاشنه بلند ست‌ش رو هم پوشیدم. یکم هم آرایش کردم و از پله ها پایین رفتم. کسی نبود. هه، فقط خونه دکتر امیر شبانی متخصص مغز و اعصاب می تونه این قدر سرد و بی روح و بدون مهر و محبت باشه! دنبال تارا گشتم. دیدم داره مبل هارو جا به جا می‌کنه.
نگاهی به خونه‌مون انداختم. خونه‌مون خیلی بزرگ بود. یه خونه دوبلکس که کف، کامل پارکت بود. سمت راست، آشپزخونه باز و بزرگی بود که از کنارش پله گرد می‌خورد و به طبقه بالا می‌رفت. کنار آشپزخونه دوتا اتاق بود که یکیش اتاق خواب مامان بابام و یکیش کتابخانه بود، که پدرم بیشتر از همه به اونجا سر می‌زد. سمت چپ هم حموم دسشویی بود. گوشه سمت چپ هال یه آسانسور شیشه ای بود که زیاد استقاده نمی‌شد. مامانم که سالی ماهی یه بار میاد طبقه بالا، خودم هم حوصله آسانسور ندارم.
طبقه بالا شش تا اتاق بود؛ که اولین اتاق، اتاق من بود و بقیش یا به عنوان اتاق مهمان خالی بودن، یا اتاق کتی و تارا بود.
نرده های سنگ طلایی با گلدون هایی با گل های زینتی مثل حسن یوسف، اشک و... که گلبرگ ها از نرده ها بالا می‌رفت یا آویزون می‌شد، زیبایی خونه‌مون را چند برابر کرده بود.
نگاهم رو از خونه‌مون گرفتم و به تارا خیره شدم که نگران نگاهم می‌کرد. حتما فکر می‌کنه دیوونه شدم که این جوری به خونه نگاه می‌کنم.
-تارا، به داداشت بگو می‌خوام بیرون برم.
بدو بدو رفت. من‌هم دیدم کسی نیست ازش خداحافظی کنم، بی خیال شونه ای بالا انداختم و از خونه بیرون زدم. محوطه حیاط رو طی کردم و با چشمم دنبال ماشین گشتم. نبود.
این بشر دیوونه‌ست. عادت داره آدم رو این‌همه زحمت بده که حیاط به این بزرگی رو پیاده بیاد تا دم در خونه.
جلوی ساختمون سنگفرشی بود که سمت راستش یه حوض بزرگ بود که فواره بزرگی هم وسطش بود. چند متر اون طرف تر هم یه تاب بزرگ بود. دور تا دور حیاط پر از صندلی بود. سمت چپ هم باربیکیو، آلاچیق و میز تنیس و زمین بسکتبال بود. سمت چپ و راست پیاده رو هم پر از چمن و درخت و گل های رز رنگارنگ بود که وقتی از کنارش رد می‌شدی بوی خیلی خوبی می‌داد. حیاط خونه‌مون حدودا دو هزار متر بود.
در خونه رو باز کردم و بیرون رفتم.
طاهر تو ماشین منتظر بود. من رو که دید، پیاده شد. در عقب رو باز کرد، من هم نشستم. نشست و راه افتاد.
-بریم خونه فرشته.
بی حرف راه افتاد. نگاهم به خیابون بود. به مغازه ها، به آدم ها؛ که یکهو ناخودآگاه داد زدم:
-وایسا.
طاهر سریع روی ترمز زد و با وحشت به سمتم برگشت.
با بغض به مغازه رو به روم چشم دوختم. پدرام و حدیث هردوشون پشت میز نشسته بودن و داشتن آب هویج می‌خوردن.
چه‌قدر شادن! نگاهی به حدیث کردم و زیر ل*ب گفتم:
-مگه من چی از اون کم دارم، که من رو فروختی؟ اشک‌هام ریخت. خدارا شکر من رو نمی‌دیدن. هه. وقتی جلوی چشمش هستم من رو نمی‌بینه، ازش چه توقعی دارم؟
به طاهر اشاره زدم، اون هم راه افتاد. حالا خوب بود شیشه ها هم دودی بود. در خونه فرشته نگه داشت. پیاده شدم.
-هروقت بهت زنگ زدم بیا دنبالم. دیر نکنی!
رفت. زنگ در رو فشردم. در با صدای تیکی باز شد و رفتم تو...
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
آخرین ویرایش:

Hani?

کاربر تک رمان
کاربر تک رمان
May 31, 2020
96
1,206
63
18
Yazd
  • نویسنده موضوع
  • #8
هنوز به ساختمون نرسیده بودم که فرشته بدو بدو به سمتم اومد و من رو ب*غ*ل کرد.
می‌خواستم بازم گریه کنم، ولی نکردم. من باید به خودم ثابت کنم. فرشته دستم رو کشید و به سمت آلاچق برد. نشستیم.
-چه عجب! نسرین خانم از اون خونه و اون اتاق دل کندن.
-متلک ننداز. امروز بازهم بابام درمورد ازدواجم حرف زدن.
-ای بابا، مگه تو درس نمی‌خونی؟ پس دلیل این‌همه اصرار خانوادت برای چیه؟
-نمی‌دونم فری. واقعا نمی‌دونم. روزی نیست که از ازدواج من حرف نزنن. بعضی وقت ها فکر می‌کنم ازم زده شدن و نمی‌خوان من رو ببینن یا شاید من مزاحمشون هستم.
-این حرف ها چیه دختر؟ دلیل اصرارشون، شاید این هست که دوست دارن ازدواج و سرو سامون گرفتن دخترشون رو ببینن.
خندید.
-خودمونیم. ولی تو صبح تا شب تو خونه می‌چرخی‌. نه بیرون می‌ری نه کاری می‌کنی. تنها زحمتی که می‌کشی اینه که چند روز در هفته دانشگاه می‌ری. خب این زندگی هست؟ همه عمر بی‌کار و بی‌عار. پدر و مادرت نمی‌خوان تو گوشه گیر و منزوی بشی. شاید اگر ازدواج کنی از این همه گوشه گیری در بیای.
-من کجام گوشه گیره؟
-تو متوجه نمی‌شی؛ ولی دختر به نظر من اگر واقعا دلت نمی‌خواد ازدواج کنی نکن. یه بار درست باهاشون حرف بزنن. هیچ‌وقت نگذار بهت زور بگن.
-ولی من می‌خوام ازدواج کنم.
چشم‌هاش گرد شد.
-چی؟
جواب ندادم.
-به خاطر حرفای بقیه و پدرام؟
-شاید با ازدواج من فکرش از سرم بیرون اومد و به بقیه ثابت شد حسی بهش ندارم. حداقل مجبور نیستم غر زدن های پدرم رو بشنوم.
دیدم داره خیره نگاهم میکنه. پرسیدم:
-چیه؟
نگاهش رو گرفت.
-نسرین، ازدواج الکی نیست که بخوای به خاطر این که به بابات و بقیه ثابت کنی پدرام رو دوست نداری و فراموشش کنی ازدواج کنی.
به رو به روم زل زدم.
-می‌گی چی‌کار کنم؟
به فکر فرو رفت. یکهو داد زد:
-آره خودشه. فهمیدم.
با تعجب نگاش کردم.
- یک نفر رو پیدا کن اون هم مجبور باشه ازدواج کنه. بهش می‌گن ازدواج سوری. بعد از هم طلاق بگیرین. این جور هم تو به خواستت می‌رسی، که به بابات ثابت کردی. هم این که به آرزویی که چند ساله داری یعنی داشتن یه خونه جدا و تنها زندگی کردن می‌رسی؛ هم اون پسره بد بخت به یه نوایی می‌رسه.
بد هم نمی‌گفت. با اون نیمچه مغزش خوب فکر کرده بود. از دور حمید رو دیدم که داره بدو بدو به سمت در میره.
دستم رو به پهلوی فرشته زدم.
-این چشه؟
نگاهی به حمید کرد.
- هیچی، حتما داره می‌ره دنبال زهرا که این‌قدر عجله داره. بی‌خیال، چی شد؟
نفس عمیقی کشیدم.
-نمیدونم. ولش کن. دانشگاه فردا رو چی کار کنم؟
اصلا حوصله دانشگاه رو نداشتم. پوفی کردم و باهم رفتیم تو ساختمون. یک ساعتی با هم حرف زدیم و من از اون حال و هوا در اومدم.
به طاهر زنگ زدم و دنبالم اومد.
تمام مدت، به حرف های فرشته فکر می‌کردم. حالا من چه جوری این جور پسری رو پیدا کنم؟ وارد خونه شدم.
هیچ‌کس نیست؟ از این خونه متنفرم. درسته بزرگه، شیکه، مثل کاخ سفید می‌مونه که آدم توش گم می‌شه. ولی این‌که آدم هاش سال به سال دور هم جمع نمی‌شن، ناراحت کننده‌ست.
به اتاقم رفتم‌. یکم درس هام رو دوره کردم که زنگ خونه به صدا در اومد. پر*ده اتاقم را کنار زدم.
اوه، دوست بابام با خانوادش! لباس هایی که پوشیده بودم خوب بود. فقط مانتوم رو با یه شومیز سفید_ آبی عوض کردم و رفتم پایین.
سلام و احوالپرسی کردیم که یکهو خانم سعیدی گفت:
- نسرین جان عزیزم، تو چه رشته ای درس می‌خونی؟
با غرور گفتم:
-مهندسی...
پرید بین حرفم.
-پس بی زحمت به این پسر ما یه درس رو یاد می‌دی؟ فردا امتحان داره.
نگاهی به پسره کردم. اومد پیشم. اوخی، کلاس نهم بود.
-من قدر مطلق رو متوجه نمی‌شم.
چشم‌هام گرد شد.
ها؟ قدر مطلق دیگه چیه؟ گند نزنم، به خودشون بگن دختره ریاضی فیزیک خونده نمی‌دونه قدر مطلق چیه. چه بد می‌شد! پدرم رسما من رو می‌کشت.
آب دهنم رو قورت دادم. کتاب را از دستش گرفتم و یکم زیر و روش کردم. دیدم هیچکی حواسش نیست هرچی می‌اومد تو ذهنم واسش توضیح دادم. بیچاره، خودش بیشتر هنگ کرده بود. اون چندغاز چیزی هم که بلد بود از سرش پرید. انقدر کلمه های غلمبه سلمبه به کار بردم که بدبخت احساس بی سوادی بهش دست داد. آخر سر هم یه مرسی گفت و رفت نشست سر جاش.بیچاره.
من که می‌دونم هیچی نفهمید. البته من هم نفهمیدم چی گفتم. خیلی بهم برخورده بود. یادمه درسش رو خوندم. ولی چرا یادم نمیاد؟ قدر مطلق دیگه چیه؟
تصمیم گرفتم فردا از بقیه بپرسم. نکنه مسخرم کنن!
ولی من باید می‌فهمیدم. این جور نمی‌شد.
صبح ساعت شش و نیم از خواب بیدار شدم و بعد از نیم ساعت، طاهر من را به دانشگاه رسوند. زیر ل*ب از طاهر خداحافظی کردم و وارد محوطه دانشگاه شدم. هنوز وقت داشتم. برای همین کنار وایسادم و به بقیه نگاه می‌کردم‌.
وای، قدر مطلق!
دفترم رو برداشتم یه چند تا عبارت که یادم بود یادداشت کردم. حالا یه خر خ*ون هم رد نمی‌شه این جا که ازش بپرسم...
آهان، اومد. هرچند جلوی بقیه اصلا نمی‌خونه ولی نمی‌دونم چطور بود که رتبش تو کلاس از بقیه بهتر می‌شد.
ازبس هوشش خوب بود!
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
آخرین ویرایش:

Hani?

کاربر تک رمان
کاربر تک رمان
May 31, 2020
96
1,206
63
18
Yazd
  • نویسنده موضوع
  • #9
رفتم سمتش و صداش زدم.
-آقای احمدی.
وایساد و به طرفم برگشت.
- چیه ببو گلابی؟
حرصی نگاهش کردم. از همون روز اول بهم می‌گفت ببو گلابی. خودش مثل میمونه. کصافتِ قوزمیت.
این جا نمی‌شد چیزی بگم. آستین پیراهنش رو کشیدم و به سمت نیمکت راه افتادیم.
-چیه؟ چی کارم داری دختر؟
نشستیم. نگاهی به دور و بر کردم. هیچکس حواسش نبود. با یه لحنی گفتم:
-آقای احمدی.
با تعجب نگام کرد.
-یه چیز ازتون بپرسم، مسخره نمی‌کنین؟
هنوز تو شک بود. سرش رو به معنای نه تکون داد. دوباره چپ و راست را چک کردم.
-من قدر مطلق بلد نیستم. می‌تونین واسم توضیح بدین؟
با تعجب خودکار رو گرفت و شروع کرد به توضیح دادن.
وقتی تموم شد، به خریت خودم پی بردم.
چقدر آسونه! الآن به خودش می‌گه یارو خنگی، خری، چیزیه. چطور این همه درس خونده؟
دیدم بهم زل زده.نگاهش کردم.
-چیه؟
به خودش اومد، سرش را تکون داد.
- ه...هیچی.
رفتم تو فکر. من چقدر خرم که درس به این آسونی رو بلد نبودم.
- دیوونه... اوسگل ...شاسکول... احمق ...ببو گلابی...
با غیض نگاش کردم، که گفت:
-عه، اسمت ببوگلابیه؟
اخمی کردم.
_پس اسم تو هم قوزمیته.
شانه ای بالا انداخت.
- من رفتم.
به سرعت نور رد شد. این پسره دیوونست. نگاهی به محوطه کردم. ای کاش یه پسر خوشگل، خوشتیپ و درس خ*ون مثل این پسره پیدا می‌شد که باهاش ازدواج کنم. خخخ. نسرین یهو نپره تو گلوت. برو بابا از سرش هم زیادیه‌ پسره قوزمیت.
سرکلاس رفتم. این ببوگلابی هم تو سرکلاس بود. وا، ببوگلابی که خودم بودم، این پسره قوزمیت سر کلاس با دوستاش نشسته بود. من رو که دید یه تای ابروش رو بالا انداخت. بیا، حالا می‌خواد بزنه توی سرم که قدر مطلق بلد نیستم. شعور که نداره؛ پسره دیوانه.
با حرص رفتم عقب و کیفم رو م*حکم روی میز کوبوندم و نشستم.
چند دقیقه بعد استاد اومد و شروع به درس دادن کرد...
آخ، ک*م*رم د*ر*د گرفت. پیچ و تابی به دستم دادم و کیفم رو برداشتم و از کلاس بیرون زدم. از دانشگاه که بیرون اومدم دور و برم رو نگاه کردم. باز معلوم نیست این پسره کجاست.
از دست این حواس پرتی هاش.
با اخم گوشیم رو برداشتم و شماره طاهر رو گرفتم. با چهارمین بوق جواب داد.
- بله خانم؟
نگاه کن تو رو خدا، اصلا یادش نیست.
-طاهر، معلوم هست کجایی؟مگه نگفتم ساعت دوازده بیای دنبالم؟ یه چیز رو چند بار باید بهت توضیح بدم؟
قطع کردم. حالا معلوم نیست چند ساعت باید این جا وایسم.
یه ماشین جلوی پام نگه داشت. شیشه پایین اومد.
همین قوزمیت رو کم داشتیم.
- ببوگلابی سوار شو.
با اخم گفتم:
-چرا؟
ابروهاشو انداخت بالا.
- مثل این‌که راننده شخصیتون یادش رفته بیاد دنبالت. سوار شو می‌رسونمت.
از اون‌جایی که اصلا نمی‌خواستم منتظر بمونم، در عقب رو باز کردم که دیدم داره با اخم نگاهم می‌کنه.
در رو بستم و جلو نشستم. مدیونین فکر کنین من خودم از خدام بود باهاش برم ها! آدرس رو بهش دادم و اون‌هم راه افتاد. سرم رو به شیشه تکیه دادم و به مردم نگاه کردم. پدرام گوربه گور شده. کجایی؟ آهی کشیدم و زیر ل*ب گفتم:
-نامرد بی معرفت.
قوزمیت با تعجب به سمتم برگشت.
- با منی؟
فهمید چی گفتم؟ شانه ای بالا انداختم.
-نه با تو نبودم.
با ابروهای بالا رفته نگاهم کرد.
- پس با کی بودی؟
چپکی نگاش کردم.
-ببینم‌، قرار نبود فضولی کنیا! رانندگیت رو بکن.
اخمی کرد.
- اصلا آدم هم نیستی یکم باهات مثل آدم حرف بزنم. بعدشم من راننده شخصیت نیستم. کاری نکن اینجا نگه دارم‌ها!
اصلا نمی‌خواستم پیاده برم. برای همین چیزی نگفتم. آدرس رو بهش دادم.
وقتی رسیدیم، طاهر رو دیدم که با عجله داشت بیرون می‌رفت. آقا رو! مردم راننده شخصی دارن ما هم داریم.
خوب شد این پسره من رو رسوند؛ وگرنه حالا حالا ها باید منتظر می‌موندم. حالا من باید از این پسره تشکر کنم؟ من‌ که بلد نیستم. نگاهش کردم‌. زشت بود تشکر نکنم. همون جور که پیاده می‌شدم گفتم:
-ممنون خداحافظ.
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
آخرین ویرایش:

Hani?

کاربر تک رمان
کاربر تک رمان
May 31, 2020
96
1,206
63
18
Yazd
  • نویسنده موضوع
  • #10
منتظر جوابش نشدم. در رو بستم و وارد خانه شدم.
به تارا گفتم به این داداش دیوونش بگه برگرده. البته حقشه بگذارم بره اونجا کنف بشه. وارد اتاقم شدم، مقنعم رو در آوردم و یه طرف انداختم؛ مانتو، کفش، کیف و جورابم هم یه طرف دیگه.
یادم باشه به تارا بگم جمع کنه. روی تخت نشستم و نتم رو روشن کردم. همون موقع از ت*ل*گرام پیام اومد.
<<سلام خانم شبانی. لطفا شماره‌تون رو بدین شما به گروهی که با بچه های کلاس...درست کردم اضافه کنم.>> کی بود این؟
معلوم بود با آیدی اومده، چون شماره‌اش برای من هم نیومده بود‌. پروفایلش رو باز کردم. عه، این که احمدی خرخون، یا همون قوزمیت خودمونه.
اصلا باورم نمی‌شد. چه با ادب شده! یابو.
شماره‌ام رو براش فرستادم و من رو وارد گروه کرد. دوباره تو پی وی فرستاد:<< ممنون>>
شماره‌اش برای من هم اومد.ذخیره کردم.
پایین رفتم. طبق معمول هیچکس به‌جز خدمتکارها نبود.
-کتی خانوم، مامان من باز کجا رفته؟
در حالی که ظرف می‌شست، گفت:
- خانم، فکر کنم رفتن خونه خواهرشون.
مامان من که کار و زندگی نداره؛ همه‌اش خونه خاله‌امه. بابام هم که حتما بیمارستانه، یا مطب. ای کاش خواهری، برادری، چیزی داشتم؛ این قدر تنها نبودم.
ای کاش مردم می‌فهمیدن پول هیچ وقت خوش‌بختی نمیاره. زنگ آیفون به صدا در اومد. چه عجب!
کتی در رو باز کرد و تو آشپزخونه رفت. در اتاق باز شد و پدرام با صورتی خندان وارد شد.
قلبم تو جورابم افتاد. یه حسی پیدا کردم. انگار انتظار دیدنش رو نداشتم. واقعا هم نداشتم.
با دیدن نفر دوم که اومد تو، لبخند روی ل*بم ماسید و دوباره همه ی غم های عالم روی دلم نشست.
با لبخند تلخی باهاشون سلام و احوالپرسی کردم. روی مبل نشستن.
کتی براشون شربت آورد. هنوز اردیبهشته و این جور گرم، تیر ماه چی می‌شه دیگه!
پدرام با ذوق و شوق چیزی از جیبش بیرون آورد.
-وای نسرین، خودت رو واسه یه عروسی توپ آماده کن که قراره ساقدوش بشی.
کارت رو جلوی صورتم گرفت. سعی کردم عادی باشم. کارت رو گرفتم. با دیدن اسم‌هاشون بغض کردم.
<< پدرام و حدیث>>
قلبم د*ر*د گرفته بود؛ ولی باز هم لبخند می‌زدم. چون کار دیگه ای نمی‌تونستم بکنم. اصلا دوست نداشتم مانع خوش‌بختی‌شون بشم. توجهم به نایلون های کنار مبل جلب شد. رد نگاهم رو گرفت و رسید به نایلون. انگار چیزی یادش اومده باشه، گفت:
- نسرین، یادمه بلد بودی گل کریستال درست کنی.
لبخندی زدم و سرم رو تکون دادم.
- راستش اگه زحمتی نیست، ستش رو برای روی اپن، پاتختی، روی کابینش و بقیه جاها که لیستش هست درست کن.
منظورش رو گرفتم. خودم عاشق این جور چیزی بودم. این‌که همه جای خونت ست باشه.
من همیشه خونم رو با پدرام، این جور تصور می‌کردم؛ که گل‌هاشو خودم درست کنم.
- نسرین، علاوه بر اون می‌خوام نزدیک به ده تا گلدون کوچولو که همه وسایلش رو گرفتم برام درست کنی، که ردیف جلوی آینه اتاق خواب بچینم.
چنان با ذوق و شوق نگاهم می‌کردن که یه لحظه حسودیم شد.
لبخندی زدم. سرم رو تکون دادم و ل*بم رو دندون گرفتم.
سرم رو پایین انداختم و طی یک ثانیه اشک سمجی که از گوشه چشمم پایین اومد رو پاک کردم. خدا رو شکر نفهمیدن؛ چون داشتن با هم با ذوق و شوق از کار‌هایی که باید می‌کردن مثل لباس عروس و...صحبت می‌کردن و متوجه من نبودن.
نایلون را برداشتم و گلبرگ هارو می‌دیدم. خیلی قشنگ بودن. ست زرشکی و شیری. فکر کنم رنگ مبلمان و بقیه وسایل خونشون هم همین رنگ بود.
خلاصه زود رفتن؛ چون عجله داشتن. هه، دو هفته دیگه عروسیشون هست.
همین که رفتن، زدم زیر گریه. می‌خواستم جیغ بزنم ولی نمی‌شد. خصوصا جلوی خدمتکارها.
بدو بدو از پله ها بالا رفتم و به اتاقم پناه آوردم. خدای من، من چه جور باید خودم رو خالی کنم؟ قراره ساقدوش عروسی عشقم بشم!
پوزخندی زدم خودم رو روی تخت انداختم و به فکر فرو رفتم.
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
آخرین ویرایش:
بالا