جدیدترین‌ها

خوش آمدید به انجمن رمان نویسی | تک رمان

هم‌اکنون به خانواده بزرگ تک رمان بپیوندید و از امتیازات رایگان آن استفاده کنید. " تک رمان مکانی برای درخشش شما عزیزان "

💎اختصاصی رمان سیب های کال|~پارسا تاجیک~ کاربر انجمن تک رمان

پارسا تاجیک

مدیر تالار نویسندگان + نویسنده افتخاری
پرسنل مدیریت
مدیر تالار
مدرس نویسندگی
کاربر افتخاری
تاریخ ثبت‌نام
Mar 26, 2020
نوشته‌ها
371
پسندها
10,610
امتیازها
93
سن
28
محل سکونت
ایــــــران زمین☀
نام رمان:سیب های کال.
ژانر:عاشقانه، اجتماعی.
نویسنده:~پارسا تاجیک~.
ناظر: Maryam Banoo
سطح: حرفه‌ای
خلاصه ی رمان:
دختری نوزده ساله در میان کلاف‌های پیچیده‌ی زندگی، سر در گم می‌مانَد. در گذشته آتشی به پا می‌شود که آینده‌ی او را به راهی نامعلوم و تاریک سوق می‌دهد و درگیر اتفاقاتی می‌کند که تصمیم‌های نادرست به شعله‌ور شدن این آتش دامن می‌زند. سیب‌های کال سرنوشت آدم‌هایی ست که ناخواسته بر سر راه یکدیگر قرار می گیرند و قرارِ بی‌قراری هم می شوند.

سیب کال.jpg

با تشکر از طراح ارجمند: .SARISA.
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
آخرین ویرایش:

Maryam Ɓαησσ

مدیریت کل سایت
پرسنل مدیریت
مدیریت کل سایت
تاریخ ثبت‌نام
Dec 25, 2019
نوشته‌ها
1,446
پسندها
29,212
امتیازها
118
وب سایت
forum.taakroman.ir
CD950D4A-C464-4E85-85CF-2853BEF3EA2B.jpeg
خواهشمند است قبل ازتایپ رمان به قوانین زیر توجه کنید


قوانین تایپ رمان

قوانین تایپ رمان | تک رمان - انجمن رمان نویسی | تک رمان

پرسش وپاسخ رمان نویسی

تاپیک جامع پرسش و پاسخ رمان نویسی - انجمن رمان نویسی | تک رمان

تایپک جامع درخواست جلد

* تایپک جامع درخواست جلد * - انجمن رمان نویسی | تک رمان

تایپک جامع دریافت جلد

تایپک جامع دریافت جلد - انجمن رمان نویسی | تک رمان

موفق و موید باشید​
مدیریت تک رمان ?
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان

پارسا تاجیک

مدیر تالار نویسندگان + نویسنده افتخاری
پرسنل مدیریت
مدیر تالار
مدرس نویسندگی
کاربر افتخاری
تاریخ ثبت‌نام
Mar 26, 2020
نوشته‌ها
371
پسندها
10,610
امتیازها
93
سن
28
محل سکونت
ایــــــران زمین☀
سلام ایام به کام سال نو همگی مبارک.
امیدوارم سال ۹۹ پر از شادی و سلامتی برای تمامی مردم سرزمینم باشه.

پست اول:

کف دستم و روی گونه‌ام گذاشتم و چشمام و روی هم فشار دادم. دردش اونقدر زیاد بود که اشک توی چشمم جمع شده بود:
-خدا بگم چکارت کنه کبری، بند می‌ندازی یا صورت منو تیر بارون می‌کنی؟!
نگاهی به آینه‌ی رنگ و رو رفته و قاب شکسته‌ ی پلاستیکی انداختم. پو*ست گندمی و نازکم قرمز شده بود:
-ببین چطور پو*ست نازنینم رو داغون کرد.
کبری بند رو از گ*ردنش کشید و اضافه‌اش رو توی سطل زباله انداخت:
-بلند شو...من برای سوسول بازی و ناز کردن تو حوصله ندارم. تازه حوصله غر غرهای مامانت رو هم ندارم به گوشش برسه برای اصلاح اومدی پیش من سقف و توی سرم خ*را*ب می‌کنه از اینجا هم پرتم می‌کنه بیرون.
آینه‌ی گرد قدیمی رو روی زمین گذاشتم و سرم رو سمت کبری چرخوندم و عجز و التماس قاطی صدام کردم:
-تو رو خدا کبری بیا کارت و تموم کن، ساعت دو باید برم دانشگاه با این قیافه نمی تونم.
ایشی گفت و پودر بچه رو از سر تاقچه برداشت کمی از اون رو توی دستش ریخت و کنارم نشست کف دستای تالکی شده‌اش رو به صورتم کشید:
-من که حرفی ندارم دختر این تویی که صدتا ادا داری.
کبری یه دختر سن بالای تنها بود که دو سالی می شد مامان برای در آوردن خرج خونه اتاق گوشه‌ی حیاط رو بهش اجاره داده بود. یه دختر که با همین کارای دم دستی و کوچیک خرج خودش و در می آورد. چند باری سعی کردم زیر زبونش و بکشم چرا تنها و بی‌کس مونده ولی همیشه بحث رو به جاهایی می کشوند که من سوالم یادم می‌رفت.یه دختر سر به زیر و آروم که می تونست یه دوست خوب برای من باشه.
اسکناس پنج تومنی رو گذاشتم کنار آینه و از جام بلند شدم:
-دستت طلا کبری رنگ و روم باز شد.
دست به س*ی*نه ایستاد و کج خندی نشست گوشه‌ی ل*بش:
-خیلی دلم می خواد بدونم جواب زیور خانم رو چی میدی!
اخمی به ابروهام دادم و دستی به سبیل های نداشته ام کشیدم:
-میگم سبیلم و باد برد.
بلند خندید و سرش رو تکون داد:
-همین لوده بازیا رو در میاری که پسرای دانشگاه اسمت رو می‌ذارن سبیلو.
خوشحال بودم که تونستم خنده رو به ل*بش بیارم، توی اون اتاق شش متری با دیوارای پسته ایش و وسایل اندک و مختصر روی اون فرش لاکی و کهنه هم می شد لبخند رو به کسی هدیه داد.
صدای در حیاط در جا میخکوبم کرد مامان اومده بود و من باید قیافه‌ی جدیدم رو بهش نشون می‌دادم، نمی‌دونستم عکس العملش چیه ولی خوب می دونستم دوست نداشت تا قبل از ازدواج توی صورتم دست ببرم.
زیر ل*ب بسم‌الهی گفتم و پر*ده‌ی توری نازک اتاق کبری رو کنار زدم و از پنجره به حیاط نگاهی انداختم. مثل همیشه گوشه‌ی چادرش رو زیر دندون گرفته بود و سبد خرید قرمز رنگش رو با هن و هن حمل می‌کرد. خم شدم آینه بدون قاب رو از زمین برداشتم و کمی موهام رو توی صورتم ریختم، خنده‌های ریز کبری تمرکزم رو بهم ریخته بود:
-می فهمه به نظرت؟
دستاش رو از دو طرف باز کرد:
-چی بگم، بگم نه؟ یه نگاه بهت بندازه می فهمه.
چشمام و بستم و تا ده شمردم:
-استرس نده کبری من پی همه چی رو به تنم مالیدم.
صدام رو پایین آوردم:
-خسته شدم بس که از ته کلاس صدای مسخره کردن پسرا رو شنیدم. تو هم جای اینکه وایسی بخندی بهتره دعایی نذری صلواتی چیزی بفرستی بلکه مامانم از خیر داد و بیداد گذشت.
از کبری خداحافظی کردم و درچوبی اتاقش رو آهسته بستم، حیاط کوچیک با سنگ فرش های کهنه وقدیمی ولی پر از خاطره خونه‌ی نقلی بود که بابای خدا بیامرزم با دستای خودش ساخته بود سه تا اتاق و آشپزخونه و سرویس بهداشتی دورتا دور حیاط ساخته شده بودن، درخت بید مجنون سایه‌اش رو پهن کرده بود و آفتاب سر ظهر کمتر توی حیاط می نشست.
-سمانه؟
صدای مامان من رو از غرق شدن توی خاطراتی که هر لحظه‌اش برام ل*ذت خاصی داشت بیرون آورد.
نگاهم سمت مامان چرخید، دو قدم از در آشپزخونه جلو تر اومد و چادر مشکیش رو روی بند رخت انداخت و کیف پولش و هم روی تخت چوبی کنار آشپزخونه گذاشت:
-به چی ماتت برده سمانه؟
آب دهنم رو فرو دادم دو قدم به سمتش برداشتم،نگاه کنجکاوش رو میون صورتم چرخوند و چشماش رو گرد کرد با کف دستش روی دست دیگه اش م*حکم کوبید:
-خدا مرگت بده دختر آخر کار خودت و کردی؟
سرم و پایین انداختم و نا خود آگاه قطره اشکی از گوشه‌ی چشمم سرازیر شد.
نفهمیدم کی جارو رو از کنار دیوار برداشت و م*حکم به ک*م*رم کوبید که در اتاق کبری باز شد.
-زیور جان ولش کن تو رو خدا.
سرم و بلند کردم و به چهره ی مامان نگاهی انداختم، چشماش سمت کبری بود و جارو هنوز توی دستش:
-ور پریده تو اینو پَر کندی؟
صدای خنده ی ریز کبری باعث شد ل*بم و م*حکم زیر دندون بگیرم که مبادا منم خندم بگیره:
-آره زیور جان گناه داره طفلک هنوز یک ماه نیست رفته دانشگاه مسخره‌اش میکنن بابت...سبیلاش.
مامان عصبی شد و با جارو یکی دیگه م*حکم به پام کوبید:
-گل بگیرن در اون دانشگاهی رو که جای متانت و وقار بزک دوزک یاد بچه‌های مردم می‌دن، خیر ندیده محض خاطر همین ادا اطوارا هی نشستی زیر پای من که بزار برم دانشگاه؟
موهام و پشت گوشم فرستادم و سرم و پایین انداختم، مامان جارو رو با ضرب وسط حیاط انداخت و غر غر کنان به آشپزخونه برگشت.
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
آخرین ویرایش:

پارسا تاجیک

مدیر تالار نویسندگان + نویسنده افتخاری
پرسنل مدیریت
مدیر تالار
مدرس نویسندگی
کاربر افتخاری
تاریخ ثبت‌نام
Mar 26, 2020
نوشته‌ها
371
پسندها
10,610
امتیازها
93
سن
28
محل سکونت
ایــــــران زمین☀
پست دوم:

لقمه‌های غذا رو با بغض قورت می‌دادم، گوشه کنایه‌های مامان تموم نمی‌شد و من هر لحظه بیشتر پشیمون می‌شدم که بدون اجازه‌ش کاری رو انجام داده بودم، لیوان دوغ رو کنار بشقاب گذاشت:
-الان با این سر و شکل خجالت نمی کشی بری دانشگاه؟ دیروز اونجوری رفتی امروز اینجوری؟!
تیکه‌ی کوچیک نون رو بین انگشتام خورد کردم و آب دماغم رو بالا کشیدم:
-مامان...چرا یه جوری حرف می زنی انگار توی این دنیا زندگی نمی‌کنی، دخترای هم سن من الان ماشین زیر پاشونِ میان دانشگاه؛ اون وقت من برای چار تا تار مو باید جواب پس بدم؟!
با قاشق م*حکم پشت دستم کوبید:
-لال بمیری ایشالله...دو روز رفتی توی اون خ*را*ب شده زبونت دراز شد واسه من؟
پشت دستم و ماساژ دادم و با چشمای اشکی زل زدم به چشماش:
-باشه، غ*لط کردم مامان دیگه تکرار نمی‌شه.
انگار فهمیده بود اگه ادامه بده کار به جاهای باریک تر کشیده می شه که بی‌خیال شد، بادمجون سرخ شده رو با یه قاشق گوجه توی نون لقمه کرد گرفت سمت من:
-اگه حرفی میزنم برای خودته، من که تا ابد زنده نیستم تر و خشکت کنم، باید یاد بگیری از الان ناز پروده بار نیای.
به لغت ناز پرورده‌اش پوزخندی زدم و لقمه رو از دستش گرفتم، سرش و پایین انداخت:
-صبحی که رفتم خرید، اکرم و دیدم.
لقمه از توی دستم افتاد گوشه ی سفره، ولی مامان سرش و بلند نکرد:
-بازم حرف رفیع و کشید وسط!
با شتاب از جام بلند شدم و مقنعه‌ام رو از روی رختخواب‌های تا شده‌ی گوشه‌ی اتاق برداشتم:
-نمی خوام چیزی بشنوم.
بشقاب‌های کثیف رو توی هم گذاشت و نون خورده‌های وسط سفره رو جمع کرد:
-باید بشنوی سمانه...من نمی دونم از شوهر آینده‌ات چی میخوای که رفیع نداره؟ پول، ماشین، خونه، سواد، مدرک، آبرو، اعتبار همه چی تمومه تو می خوای پشتِ پا بزنی به بخت خودت.
جلوی آینه‌ی روی تاقچه ایستادم و نگاهی به قاب عکس چوبی که چهره ی تکیده بابا رو توی خودش جا کرده بود انداختم. موهام رو زیر مقنعه فرستادم، از داخل آینه‌ی قاب فلزی قدیمی، نگاهی به مامان انداختم:
-چرا همیشه یادت می ره بگی رفیع یه پسر بچه‌ی سه ساله هم داره؟
سفره رو تا کرد و بلند شد که ظرفای کثیف و به آشپزخونه ببره:
-خری دیگه نمی‌فهمی...مادری کنی برای این بچه میشی خانمِ خونه‌ی رفیع.
با دستاش دور تا دور اتاق و نشونم داد و زهر خندی نشست گوشه ی ل*بش:
-نگاه کن...چشمات و باز کن و خوب نگاه کن، بیست و سه سال پیش که زن آقات شدم وضعم همین بود الان هم همینم نه خانی اومده نه خانی رفته. اون تلویزیون کوفتی رو ببین یک ساله سوخته، گیریم این کبرای مادر مرده هم مستأجر ما نبود که شبا محض بی‌کسی بچپیم تو اتاق شیش متریش و چشم بدوزیم تو تلویزیون چهارده اینچ درب و داغونش. لَقد به بخت خودت نزن دختر، کی بهتر از من خوبی تو رو می‌خواد؟
بغض کرده بودم یه بغض سنگین نمی دونستم چی باید بگم، نگاهم رو دور تا دور اتاق گردوندم و از دیوارای رنگ پریده و سقف نم داده رد شدم و چشمم و دوختم به فرش کهنه ی کف اتاق، مامان راست می‌گفت ما از اولش همین بودیم ولی این دلیل نمی شد که من، یه دختر نوزده ساله، بشم زن یه مرد سی و چند ساله‌ی زن مرده با یه بچه وبال گ*ردن. زبونم و به ل*ب‌های خشکم کشیدم:
-ببین مامان، منو نگاه کن من همش نوزده سالمه، هنوز وقتی میری خرید قاطی خرت و پرتات آبنبات و پفک برام میاری...نگاه کن بگو چطور می‌تونم برم مادری کنم برای یه بچه‌ی سه ساله، وقتی خودم هنوز غرق بچگی‌ام؟ نه مامان این ظلم رو در حق من نکن من نه پول می‌خوام نه خونه نه ماشین هیچی نمی‌خوام فقط آرامش منو ازم نگیر. من وصله‌ی تن رفیع نیستم یه روزی هم بخوام ازدواج کنم با هم سطح و طبقه ی خودم ازدواج میکنم.
در چوبی اتاق و باز کرد و ظرفای کثیف و به آشپزخونه برد، دستی زیر چشم هام کشیدم و اشکم و پاک کردم کیفم و برداشتم و از اتاق بیرون اومدم دکمه‌ی مانتوی سرمه‌ایم رو بستم و کفشای کتونی رو از زیر تخت چوبی کنار آشپزخونه بیرون آوردم، سرم سنگین شده بود تحمل حرفای مامان رو نداشتم فقط دلم می خواست خیلی زود از خونه بیرون بزنم و با دیدن آدم‌ها و خیابون‌ها همه‌ی اون چند ساعت گذشته رو فراموش کنم. بندهای کتونی رو م*حکم کردم که مامان سرش و از آشپزخونه بیرون آورد:
-بهشون گفتم امشب بیان اینجا.
دستام روی بندهای کتونی خشک شد سرم و بلند کردم:
-به کی؟
اسکاچ کفی شده رو توی دستش مشت کرد:
-اکرم و برادرش.
دنیا روی سرم خ*را*ب شد نشستم روی تخت و سرم و بین دستام گرفتم:
-چرا اینکار و کردی چرا؟
نفس عمیقی کشید:
-قبل از اینکه تصمیم عجولانه بگیری گفتم یه سر بیان با هم حرف بزنین شاید مهرش افتاد به دلت.
عصبی شدم و صدام و بلند کردم:
-مهر کی بشینه به دلم مادر من، رفیع یا اون بچه‌ی سه سالش؟! آخ خدا کی من و می‌کشی راحت بشم از این زندگی؟
پا تند کردم و از حیاط بیرون زدم و در و م*حکم پشت سرم بستم.
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
آخرین ویرایش توسط مدیر:

پارسا تاجیک

مدیر تالار نویسندگان + نویسنده افتخاری
پرسنل مدیریت
مدیر تالار
مدرس نویسندگی
کاربر افتخاری
تاریخ ثبت‌نام
Mar 26, 2020
نوشته‌ها
371
پسندها
10,610
امتیازها
93
سن
28
محل سکونت
ایــــــران زمین☀
پست سوم:

زیر نگاه سنگین پسر و دخترای کلاس وارد شدم و روی صندلی کنار دیوار نشستم. جزوه‌ی ریاضی کاربردی رو روی دسته‌ی صندلی گذاشتم و با خودکار آبی خطوط کج و مبهمی رو ترسیم می‌کردم. از دست کارهای مامان کلافه شده بودم همه چیز رو می‌تونستم تحمل کنم جز ازدواج با یه مرد زن مرده. رفیع خیلی راحت می‌تونست دست روی هر زنی بذاره و باهاش ازدواج کنه نمی دونم چرا گیر داده بود به من! خسته و کلافه بودم حتی نفس‌های عمیق هم نمی‌تونست آرومم کنه. بچه‌های کلاس یکی یکی صندلی‌ها رو پر می‌کردن ولی کنار من همچنان خالی بود، خوب می‌دونستم توی این دو سه هفته اونقدر براشون سوژه بودم که الان ترجیح می‌دادن دور از من بشینن و درباره‌ی قیافه‌ی جدید سمانه سعادت صحبت کنن وبگن که چه زود تحت تاثیر تمسخر چهارتا پسر پیزوری کلاس قرار گرفت.
استاد فرخی با عینک ظریف و کت شلوار قهوه‌ای رنگش که اندام لاغرش رو کشیده تر نشون می‌داد وارد کلاس شد، از بالای عینکش نگاهی به کلاس انداخت، کیف چرمی مشکیش رو روی میز تریبون گذاشت. توی همین چند جلسه از شروع دانشگاه فهمیده بودم سخت گیره و نکته سنج. قبل از شروع حضور و غیاب کرد مثل جلسات قبل و با هر اسمی که می خوند سرش و بلند می کرد تا چهره‌ی مخاطبش رو ببینه، به اسم حمید پگاه که رسید کسی جوابی نداد، سرش و بالا آورد و نگاهش رو توی کلاس چرخوند:
-هر کسی با آقای پگاه ارتباط داره بهش بگه یه جلسه دیگه غیبت کنه حذفه.
هنوز حرفش تموم نشده بود که در کلاس باز شد و پسری با موهای خرمایی و قدی متوسط و چهره ای گندمی وارد کلاس شد. استاد نگاهی به سرتا پاش انداخت و پوزخندی زد‌:
-فرمایش؟
پسر دسته ی کوله اش رو روی دوشش جابه جا کرد‌:
-حمید پگاه هستم.
فرخی عینکش رو از روی چشمش برداشت و چشماش و ریز کرد:
-بله...بله اتفاقاً الان ذکر خیرتون بود. متأسفانه عادت ندارم بعد از خودم دانشجو سر کلاس راه بدم برو جلسه ی بعد قبل از استادت سر کلاس باش.
پگاه چند قدمی جلوتر اومد:
-استاد از شهرستان میام، ماشین دیر حرکت کرد این شد که دیر رسیدم.
فرخی عینکش رو دوباره به چشمش زد و سرش رو توی برگه های حضور و غیاب انداخت:
-هیچ بهانه‌ای پذیرفته نیست.
پگاه سرش و پایین انداخت رفت که از کلاس بره بیرون، فرخی صداش زد:
-فقط همین یکبار، محض شهرستانی بودنت اجازه میدم سر کلاس بشینی، تکرار بشه حذفی.
لبخندی روی ل*ب پگاه نشست تشکر کرد و چشم چرخوند میون کلاس و تنها جای خالی کنار من، آروم و مؤدب عذر خواهی کرد و نشست. اولین چیزی که بعد از نشستنش توجه رو جلب می کرد بوی عطری بود که تا بصل‌النخاع آدم رو ت*ح*ریک می کرد. زیر چشمی حواسم بود که سر رسیدی رو از کوله‌اش بیرون آورد و با خودکار آبی و خط خوش روی صفحه ی اولش نوشت "ریاضی کاربردی جلسه ی دوم".
فرخی یکسره درس داد و بدون آنتراک تا پنج عصر از روی تخته سفید نت برداری می‌کردیم، امیدوار بودم با اون همه مشغله‌ی فکری عددها رو درست و معادله‌ها رو مرتب بنویسم که بعداً موقع امتحان سرگردون نشم.
خسته نباشیدی که از ز*ب*ون فرخی بیرون اومد کلید نجات من از جهنمی بود که سه ساعت طول کشید. درپوش خودکار رو زدم و همراه جزوه‌ام توی کیفم انداختم هنوز زیپ کیف رو نبسته بودم که حمید پگاه رو کرد سمت من:
-ببخشید خانمِ....میشه جزوه‌تون رو قرض بدید به من؟ درس جلسه‌ی قبل رو می نویسم میارم خدمتتون.
مثل آدم‌های دست و پا چلفتی فقط نگاهش کردم، لبخندی زد و حرفش رو مؤدبانه تکرار کرد:
-خانم....
جزوه رو از کیفم بیرون آوردم و گرفتم سمتش:
-سعادت هستم.
لبخند زیبایی نشست روی ل*بش دستش رو دراز کرد و جزوه رو گرفت:
-منم پگاه هستم. حمید پگاه، میشه شمارتون رو هم لطف کنید کارم تموم شد تماس بگیرم جزوه رو بیارم.
آب دهنم و قورت دادم نمی‌دونستم چطوری باید بگم من تلفن همراه ندارم دستپاچه مقنعه‌ام رو مرتب کردم:
-من فردا هشت صبح کلاس شماره هیجده بیوشیمی دارم میتونید بیارید اونجا.
ابرویی بالا انداخت و لبخندش بیشتر شد:
-چه خوب منم فردا همون کلاس رو دارم. حتما فردا میارم براتون.
جسته بودم از دادن شماره‌ای که نداشتم، نمی‌دونستم تا کی باید تاوان نداشته‌هام رو پس می‌دادم تا کی باید چوب نداری پدر و مادرم رو می‌خوردم. کاش هیچ وقت پام به اون دانشگاه کوفتی باز نمی‌شد اونجا که اومدم بیشتر فهمیدم که چقدر از همسن و سالهای خودم عقب ترم. اگه می‌خواستم به حرف‌های مامان منطقی فکر کنم حقیقت همون بود که من زن رفیع می شدم، شاید با اون می‌تونستم این چاله‌های عمیق عقده و حقارتی رو که توی وجودم کَنده شده بودن و پر کنم.
کلاس تقریبا خالی شده بود و تک و توک بچه هایی که مشغول گپ زدن و خندیدن بودن انتهای کلاس دور هم جمع شده بودند. زیر چشمی نگاهی به ساغر کیانی و بهار دهدشتی انداختم که فارغ از همه چیز با پسرای کلاس مشغول شوخی و خنده بودن. همسن بودیم ولی قلب خاک گرفته‌ی من کجا و زندگی رویایی اونها کجا.
بلند شدم از کلاس بیرون برم چون هر چه بیشتر می موندم غم‌های بیشتری به د*ر*د و غصه‌های قبلیم اضافه می‌شد، هنوز به در کلاس نرسیده بودم که امید حبیبی همون پسری که روز اول اولین تیکه رو به من انداخت و بقیه هم روشون باز شد و شروع به تمسخر کردن دهنش رو باز کرد و با صدایی که من هم بشنوم رو کرد سمت دوستاش:
-بچه ها من یه مقدار بدهی دارم به یه نفر، آشنا پا*ر*تی ندارین بیاد واسم سبیل گِرو بذاره تا بعداً بدهیم رو بدم؟
صدای قهقهه‌های بلند اونایی که توی کلاس بودن بالا رفت، سرم و پایین انداختم و به سرعت از کلاس خارج شدم. اونقدر ناخن‌هام رو کف دستم فشار دادم که مبادا توی دانشگاه بغضم بترکه، کف دستم از د*ر*د می سوخت.نفس های منقطع می کشیدم و تمام توانم رو توی پاهام ریختم و سریع از دانشگاه خارج شدم.
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
آخرین ویرایش توسط مدیر:

پارسا تاجیک

مدیر تالار نویسندگان + نویسنده افتخاری
پرسنل مدیریت
مدیر تالار
مدرس نویسندگی
کاربر افتخاری
تاریخ ثبت‌نام
Mar 26, 2020
نوشته‌ها
371
پسندها
10,610
امتیازها
93
سن
28
محل سکونت
ایــــــران زمین☀
پست چهارم:

وقتی دانشگاه رو ترک می‌کردم سر د*ر*د عجیبی داشتم، زیپ کوله‌ام رو باز کردم ببینم چقدر پول برای برگشتن به خونه دارم. با دیدن یه اسکناس دو تومنی و یه هزاری درب و داغون اه از نهادم بلند شد. مجبور بودم یه مسیری رو تا نزدیک خونه برم و بقیه راه رو پیاده گَز کنم، دلم می‌خواست نفرین کنم بد و بیراه بگم فحش بدم حرف بزنم خودم و خالی کنم اما کجا پیش کی نمی دونستم، فکر اینکه مجبور بودم شب قیافه ی اکرم و برادرش رفیع رو تحمل کنم بیشتر خنجر به روح و روانم می‌کشید. برای اولین تاکسی دست تکون دادم و سوار شدم. چشم‌هام و بستم و به گذشته‌ی خاکستری و آینده‌ی مبهمم فکر کردم. چند نفری بین راه سوار و پیاده شدن ولی من اونقدر غرق مشغله های فکری خودم بودم که درست متوجه ی اطراف خودم نمی شدم. عقلم می‌گفت از دانشگاه انصراف بدم و همون شب به خواستگاری رفیع جواب بله بدم خودم رو از این همه کوچیک شدن میون آدم‌های بی‌وجدان راحت کنم، ولی قلبم می.گفت اون همه زحمت کشیدم تا مامان و راضی کردم برای کنکور دادن شبانه روز درس خوندن قرض گرفتن کتابای کنکور مریم دختر همسایه بغلی، نه... نباید راحت ازش بگذرم. باید بمونم باید طاقت بیارم، ماشین از حرکت ایستاد سرم و از روی شیشه بلند کردم و نگاهی به بیرون انداختم:
-بفرمایید خانم آخرشه.
با صدای راننده سه هزارتومن ته کیفم رو بیرون آوردم و گرفتم سمتش و پیاده شدم. نیم ساعتی فاصله داشتم تا به خونه برسم، کاش می‌تونستم مامان رو منصرف کنم کاش می‌تونستم حالیش کنم من وصله‌ی تن رفیع نیستم، با این همه فاصله‌ی طبقاتی و فرهنگی و سنی، رفیع باید دنبال یکی همسن و سال خودش بگرده، یه لحظه یه فکر مثل برق از سرم گذشت ایستادم فکر می کنم دیوونه شده بودم اونقدر با خودم حرف زده و فکر کرده بودم که مغزم د*ر*د می‌کرد.نگاهی به آدم‌ها به زن و مردهای توی خیابون انداختم چرا زودتر به این فکر نرسیدم، به اینکه با رفیع حرف بزنم و بگم من هیچ علاقه‌ای به اون ندارم بگم برای ازدواج بهتره یکی هم سن و سال خودش رو لقمه بگیره یکی... یکی مثل کبری، اره انگار ذهنم باز شده بود تازه چرخ دنده‌های از کار افتادش یه حرکتی کرده بودن کبری گزینه‌ی مناسبی بود برای رفیع. همسن و سالش بود و بهتر از من می تونست بچه‌ی رفیع رو تر و خشک کنه. اگه اونقدر شعور داشته باشه باید با این حرف من بره و پشت سرش رو هم نگاه نکنه. با این فکر خ*ون تازه‌ای به رگ‌هام تزریق شد و شوق زایدالوصفی توی دلم به وجود اومد، نفس عمیقی کشیدم و به راهم ادامه دادم.انگار سخت‌ترین معادله‌ی عمرم رو حل کرده بودم از اون مهم‌تر انگار توی درس استاد فرخی نمره‌ی بیست گرفته بودم.
مامان ماتش برده بود و زیر چشمی حرکات منو می کاوید، قاب عکس بابا رو از روی طاقچه برداشت و دستمال کشید:
-چیزی شده سمانه؟
بلوز آستین بلند سفید رو جلوی سینم گرفتم و نگاهی شیطنت وار به مامان انداختم:
-چطوره مامان؟رفیع پسند هست؟
پشت بند حرفم بلند خندیدم. می دونستم مامان از رفتار ضد و نقیض من سردرگم شده ولی ترجیح می‌دادم توی همون سردرگمی بمونه و متوجه نشه من چه نقشه‌ای دارم:
-ظهر که می‌رفتی دانشگاه داشتی بابت اومدن اکرم و برادرش زمین و زمان و بهم می‌دوختی! حالا چی شده اینطوری داری سرخاب سفیداب می‌کنی؟
بلوز سفید رو روی رخت‌خواب‌های تا شده‌ی گوشه اتاق گذاشتم و چرخیدم سمتش:
-چون فهمیدم دختر مثل پل می‌مونه و خواستگار رهگذر، رفیع هم یه رهگذره حالا یا می‌پسندم یا نمی‌پسندم.
ابرویی بالا انداخت و دستی روی قاب آینه کشید بعد هم از اتاق بیرون رفت.
دلم براش می‌سوخت، توی زندگی بخور نمیر بابای خدا بیامرزم هیچ خیری ندیده بود، همیشه هم سرکوفت خورده بود که بعدِ سمانه نتونسته حامله بشه و یه کاکل زری بندازه تنگ دل بابام.
عمه مرضیه ز*ب*ون تند و تیزی داشت یه تنه یه قوم رو حریف بود، هر وقت به مامانم می‌رسید اونقدر ریز و درشت بارش می‌کرد انگار مامان از قصد بچه‌دار نشده یا توی مرگ بابا دست داشته. خوب حالیم بود که مامان اگه داره سنگ رفیع رو به س*ی*نه میزنه محض خاطر اینه که منم یکی نشم عین خودش و آینده‌ام مثل خودش تباه نشه. ولی مامان حواسش نبود با ازدواج من و رفیع من از اون طرف بوم می‌افتادم.
دوتا ضربه به در اتاق خورد و کبری اومد تو، روسری گلدار ترکمنی سبزماشی زیبایی توی دستاش خودنمایی می‌کرد، لبخندی نشست گوشه‌ی ل*بش و در اتاق و پشت سرش بست:
-به به عروس خانوم خوشگلمون در چه حاله؟
همونجا روی زمین نشستم و تکیه دادم به دیوار پشت سرم:
-ولم کن تو رو خدا، تو هم وقت گیر آوردی کبری؟ تو که همه چی رو می دونی چرا نمک به زخم من می پاشی؟
کنارم نشست و روسری رو باز کرد و انداخت روی سرم:
-یادگار مامانمه خیلی برام عزیزه امشب تو سر کن خیلی هم بهت میاد.
روسری رو از سرم کشیدم و گرفتمش سمتش:
-مبارک خودت باشه کبری، خیلی دلم رضاست حالا بردارم آلا گارسون کنم واسه رفیع؟ چرا یه جوری برخورد می‌کنی انگار واقعا قراره بشم عروس خونه رفیع و زن برادر اون اکرم ز*ب*ون نفهم. نمی‌خواد بذار ایشالله خودت بخوای بری خونه بخت سرت کن.
روسری رو تا کرد و گذاشت روی پاهاش و دستی روی گلهای درشت سرخ رنگش کشید نفس عمیقی از ته دلش بیرون داد که بیشتر حس می کردم یه حسرت عمیق پشتش نشسته:
-ازدواج تنها چیزی که دیگه بهش فکر نمی‌کنم.
خیره شدم میون چشماش ل*ب باز کردم بپرسم چرا؟ بلند شد و از اتاق بیرون رفت من موندم و یه دنیا سوال که باز هم بی‌جواب موند.
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
آخرین ویرایش توسط مدیر:

پارسا تاجیک

مدیر تالار نویسندگان + نویسنده افتخاری
پرسنل مدیریت
مدیر تالار
مدرس نویسندگی
کاربر افتخاری
تاریخ ثبت‌نام
Mar 26, 2020
نوشته‌ها
371
پسندها
10,610
امتیازها
93
سن
28
محل سکونت
ایــــــران زمین☀
پست پنجم:

سبد گل زیبای توی دستای مهران رفیع و پشت سرش جعبه‌ی شیرینی توی دستای اکرم مثل خنجری بود که تا انتها توی قلبم فرو رفت. پشت پنجره‌ی آشپزخونه ایستاده بودم و به پر*ده‌ی نخ نمای توی دستم چ*ن*گ می‌زدم. صدای خوش‌آمد گویی مامان پتکی بود که روی سرم هوار می‌شد. رفیع با اون قد بلند و پیراهن سفید و شلوار مشکی انگار راست راستی اومده بود همه چیز رو تموم کنه. صدای ریز سلام دادن اهورا پسر سه ساله‌ی رفیع توجهم رو جلب کرد. مامان خم شد و صورتش و ب*و*سید، پوزخندی زدم به فکری که می‌دونستم اون لحظه از سر مامان گذشته پوزخند زدم.
بدون اینکه متوجه باشم دونه‌های اشک از چشمم سرازیر می‌شد. حس گوسفندی رو داشتم که قرار بود به مسلخ برده بشه. نمی‌دونم چقدر گذشته بود که با تکون دست مامان به خودم اومدم:
-ایستادی اینجا که چی؟ چندتا چایی بریز بیار منتظر تو هستن.
اشک پهنای صورتم و گرفته بود نگاه اشکی و ملتمسم رو به مامان دوختم:
-دست بردار از این نمایش مسخره مامان، تو رو ارواح خاک بابا بذار زندگیم و بکنم داری منو می‌ندازی تو چاهی که تهش جز تاریکی هیچی نیست.
گوشش به این حرفا بدهکار نبود استکان‌ها رو توی سینی چید و قندون رو گذاشت کنارشون:
-چی شد؟! تا همین چند ساعت پیش تو پُل بودی و رفیع رهگذر!
برو ببین چه دسته گلی برات آورده بوش تموم اتاق و برداشته، حیف اون دسته گل که برای آدم قدر نشناسی مثل تو آوردن.
اشکام و پاک کردم هنوز یه تیر توی چله‌ی کمون برام مونده بود اینکه به رفیع بگم ازش متنفرم. شال آبی روی سرم رو مرتب کردم و گوشه‌های دامنم و پایین کشیدم سینی چای رو از مامان گرفتم و آروم وارد اتاق شدم، اکرم و رفیع هر دو به احترامم بلند شدن و مامان به سرعت خودش رو جلو انداخت:
-بشینین تو رو خدا زحمت نکشین.
سینی چای رو همون وسط گذاشتم و کنار مامان نشستم:
-اِ واه چرا تعارف نکردی سمانه؟
رفیع با صدای بم و جدی دستش رو جلو آورد:
-خوبه حاج خانم نیاز به تعارف نیست خودمون بر می‌داریم.
سکوت سنگینی فضای اتاق رو گرفته بود، زیر چشمی نگاهی به رفیع انداختم که حواسش پیش پسرش بود و لبخند می زد.
اکرم بود که سکوت رو شکست:
-دانشگاه می‌ری سمانه جان؟
سرم و بلند کردم و در خنثی‌ترین حالت ممکن به چشمای منتظرش جواب بله دادم. سرش و نزدیک گوش رفیع برد و اونم سرش رو به نشونه موافقت تکون داد:
-زیور خانم اگه اجازه بدی بیشتر از این وقت و تلف نکنیم رفیع و سمانه جان حرفاشون و بزنن تا ببینیم خدا چی می خواد.
این وسط شوق و ذوق مامان از همه چیز بیشتر عذاب آور بود:
-باشه اکرم جون من که حرفی ندارم هر طور خودتون صلاح می‌دونین.
مامان نگاهش رو به من انداخت:
-پاشو مادر، هر جا راحترین برید صحبت کنید.
از جام بلند شدم تنها اتاق آبرو دارمون همونی بود که توی اون نشسته بودیم، دلم نمی‌خواست رفیع بیشتر از این خونه و زندگیمون رو ببینِ:
-توی حیاط روی تخت می‌شینیم.
مامان اومد حرفی بزنه که رفیع از جاش بلند شد:
-خیلی هم خوب، شما بفرمایید منم میام.
موهای مشکی براقش رو با انگشتاش مرتب کرد و نگاهی به آسمون انداخت:
-حیاط با صفایی دارین خیلی وقت بود روی تخت چوبی توی یه حیاط قدیمی ننشسته بودم.
پوزخند نا محسوسی به حرفش زدم، رو کرد سمت من:
-خب خانم، منتظرم، حرف‌هاتون و می شنوم.
زرنگ بود بهتره بگم گرگ بارون دیده بود، توپ رو توی زمین من انداخت می‌خواست من اول حرف بزنم تا از میون حرفام راهی برای نفوذ خودش توی دل من پیدا کنه، ولی برای من فرقی نمی‌کرد اون لحظه من از رفیع متنفر بودم و هیچ چیزی نمی‌تونست این حس رو ذره‌ای خدشه‌دار کنه، لبای خشکم و با ز*ب*ون تر کردم سرم و بالاتر گرفتم و از دکمه های طلایی پیراهن سفیدش رد شدم تا به چشمهای مشکیش رسیدم:
-من...من حرف زیادی برای گفتن ندارم.
لبخند از ل*بش دور نمی‌شد و این، اعتماد به نفسِ من رو بیشتر می کرد تا حرف‌هام رو بزنم:
-راستش من اصلا سر در نمیارم چرا یه مرد سی و چهدر پنج ساله‌ی زن مرده با یه بچه‌ی سه ساله به خودش اجازه بده بیاد خواستگاری یه دختر نوزده ساله! با خودش چی فکر کرده؟ گفته چون این دختر پدر نداره وضع خونه و زندگیش زیر خط فقره برم ادای ژان والژان و در بیارم و از زندگی فلاکت بارش نجاتش بدم؟ نه حاجی من کزت نیستم تو هم ژان والژان نیستی. من همین زندکی سگی رو ترجیح می دم به رفتن زیر دینِ هر کس و ناکسی.
لبخند لعنتی از ل*بش دور نمی‌شد، با این همه حرف حتی یه اخم ریز میون ابروهاش نبود. بی‌انصافی بود اگر منکر چهره‌ی مردونه و جذابش می‌شدم بزاق نداشته‌ی دهنم و قورت دادم و پر شالم و میون انگشتام گرفتم:
-ببین آقای رفیع من وصله‌ی تن تو نیستم، من خودم هنوز بچه‌ام اگه چرت و پرت گویی خاله زنکای در و همسایه نباشه هنوز می‌شینم قاطی بچه‌های کوچه عروسک بازی میکنم. تعجب میکنم از آدمی مثل تو که دلش دنبال یه دختر نوزده ساله باشه.
نفس عمیقی کشید و چشماش و لحظه ای روی هم گذاشت و باز کرد سکوت من رو که دید لبخندی زد:
-تموم شد یا ادامه می‌دین؟
دست کشیدم سمت اتاق کبری:
-توی اون اتاق یه دختری زندگی می کنه که مستأجر ماست، همسن و ساله خودتونه اگه دلت دختر پایین شهری و مفلوک می خواد که ناجیش باشی اون مستحق‌تره، تازه می‌تونه مادر خوبی هم برای بچت باشه.
نگاهی به انتهای دست من انداخت:
-خب، دیگه؟
سرم و پایین انداختم و ریشه های شالم رو توی دستم م*حکم گرفتم:
-من ازت خوشم نمیاد رفیع، دست از سر من بردار بذار زندگیم رو بکنم. می‌خوام درس بخونم دنبال هدف آیندمم نمی‌تونم بیام بشم لَه‌لِه‌ی بچه‌ی تو.
سرم و بلند کردم، لعنتی هنوز داشت با لبخند بهم نگاه می کرد، نه از اون نگاه‌های خریدارانه نگاهی که تا عمق وجودت رو می سوزوند. نگاهی به چشماش انداختم و گفتم:
- تموم شد.
سرش و تکون داد و نگاهی دوباره به آسمون انداخت:
-چقدر خدا رو قبول داری؟
سؤالش تکونم داد. سرش هنوز بالا بود و نگاهش به آسمون. من هم نگاهی به آسمون انداختم:
-مگه میشه خدا رو قبول نداشت؟
سرش و پایین آورد و نگاهش رو انداخت توی چشم‌هام:
-بهش قسم بخورم باور می کنی؟
سکوت کردم و سرم و پایین انداختم خوب بلد بود همه چیز رو توی مشتش بگیره:
-سمانه خانم، به همین خدایی که الان ناظر ماست من نه می‌خوام ژان والژان باشم نه لَه‌لِه می‌خوام برای بچم. که اگه به خاطر بچم دنبال کسی بودم دور و اطرافم پر بود از این کسی ها. اینا رو واسِ خاطر این نمی گم که تنفرت کم شه، می‌خوام بگم مهران رفیع آدمی نیست که تیشه بزنه به ریشه‌ی شخصیت یه زن محض خاطر بچش. همه حرفات قبول، خریتِ محضِ کسی تو سن من عاشق یکی بشه که حداقل پونزده سالی از خودش کوچیکتره، پسر هیجده ساله‌ام نیستم که واسه هوس یکی دو روزه برم سمت ن*ا*موس مردم. تو سی سالگی به بعد عاشق که بشی دیگه لَه‌لَه نمی‌زنی واسه دیدن معشوق می‌شینی فکر می کنی تا دلت و آروم کنی.
لبخندی زد و ادامه ی حرفش رو گرفت:
-انتظار حرف.های بدتر از این و ازت داشتم. می‌دونم تازه پا تو سن جوونی گذاشتی، الان فقط به این فکر می‌کنی که اگه با من ازدواج کنی آینده‌ات تباه می‌شه، تو بشه سی سالت من چهل رو رد کردم، ولی ازت می‌خوام بیشتر فکر کنی آدمی که الان رو به روته یه مرد سی و چند ساله اس که نه از روی هوس بلکه از روی علاقه اینجاست. یک‌سال جواب نه شنیدم اگه هوس بود یا واسه خاطر اهورا بود با همون جواب نه اولی می‌رفتم و بر نمی گشتم.
دستام می لرزید بدنم می‌لرزید پاهام می‌لرزید هوا سرد نبود و من لرز کرده بودم.
سرش و نزدیک تر آورد و صداش و آروم کرد:
-سمانه خانم، هدف خودتی و این قلب وا مونده‌ی من. یک سالِ منتظر همچین شبی‌ام، بعد از الهام دیگه زنی به چشمم نیومد تا اینکه ....
باقی حرفش و خورد فهمیده بود دارم می‌لرزم:
-سمانه خانم؟
سرم و بلند کردم چشم‌هام از سوزش اشک می سوخت نگاهم رو به چشمهای نگرانش دوختم:
-من بهت علاقه‌ای ندارم.
چشمهاش و بست و نفس عمیقی کشید، بلند شدم و به سرعت خودم و به اتاق کبری رسوندم بدون اینکه در بزنم وارد شدم و در و پشت سرم بستم.
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
آخرین ویرایش توسط مدیر:

پارسا تاجیک

مدیر تالار نویسندگان + نویسنده افتخاری
پرسنل مدیریت
مدیر تالار
مدرس نویسندگی
کاربر افتخاری
تاریخ ثبت‌نام
Mar 26, 2020
نوشته‌ها
371
پسندها
10,610
امتیازها
93
سن
28
محل سکونت
ایــــــران زمین☀

پست ششم:

شب از نیمه گذشته بود و من همچنان دست کبری رو میون دستم فشار می دادم و اشک می ریختم. سیاهی شب و اون تخت چوبی توی حیاط شاهد و ناظر حرفهایی بود که تا اون لحظه از ز*ب*ون کسی نشنیده بودم. توی دلم ول وله ای به پا بود. رفیع واضح و آشکار به علاقه اش اعتراف کرده بود، قلبم با شتاب می زد و اضطراب بدی به جونم افتاده بود، هر لحظه از اون همه استرس نزدیک بود بالا بیارم که مامان در اتاق کبری رو بدون در زدن باز کرد:
-نشستی اینجا که چی بشه؟ خواب این دخترو هم ازش گرفتی. بیا بیرون ز*ب*ون بی صاحاب موندت و باز کن ببینم چی بهت گفته که اینطوری اشک می ریزی. هر چند آدمی که من شناختم محالِ ممکنه حرفی بزنه که کسی رو ناراحت کنه، دخترای مردم خواستگار میاد توی خونشون چهار دست و پا می چسبن بهش که دَر نره بعد دختر من نشسته زار می زنه که نمی خوام ازدواج کنم.
کبری بالش گرد زرشکی رنگ رو پشت ک*م*رم گذاشت و از جاش بلند شد و چند قدمی سمت مامان برداشت:
-بذار امشب پیش من بخوابه، یه کم با هم د*ر*د و دل می کنیم مطمئنم صبح حالش خوب میشه، برو بخواب زیور جان امروز خیلی خسته شدی سمانه هم احتیاج داره فکر کنه. بالاخره آینده ی خودشه باید یه تصمیم درست بگیره.
مامان انگشتای گره کردش رو از هم باز کرد و سری تکون داد:
-تو بگو کبری...تو یه چیزی بهش بگو، حالا که نشسته اینجا و قنبرک زده بگو رفیع عیب و ایرادش چیه؟ حتما پسره رو از پشت پنجره دیدی! چه قد و بالایی داره، خونه و زندگی خوب اخلاقش هم خدا رو شکر حداقل از بابای خدا بیامرزت و تک و طایفه اش بهتره. فقط این مادر مرده یه بچه سه ساله داره همین. یعنی باید تا آخر عمرش عین من که موندم پای این دختره ی چشم سفید و نرفتم دنبال بخت و اقبالم، توی جوونی به پای این بچه بسوزه؟
آب دماغم رو بالا کشیدم:
-به مرد سی و چند ساله می گی پسره؟ کجاش پسره؟ چرا منت میذاری مامان؟ من بهت گفتم بعد بابا دیگه شوهر نکن؟ تو داری سنگ خودت و به س*ی*نه می زنی یا سنگ رفیع رو؟
عصبانی شد و انگشت اشاره اش رو گرفت سمتم:
-خوب گوش کن سمانه من تا ابد توانایی ندارم کار و کلفتی کنم خرج تو و این زندگی کوفتی رو در بیارم. بهتره همینطوری که فکرای بچه گانه می کنی اون وسط مسطا به اینم فکر کنی که هیچ پشتوونه ی مالی نداری فردا سرم و بذارم زمین بمیرم همین عمه و عموت با لقد از در خونشون پرتت می کنن بیرون. پس الکی نشین اینجا وَر دل کبری هی آب غوره بگیر آینده ات بدون آدمی مثل رفیع سیاهه سیاه.
کلمه ی سیاه صد بار توی سرم اکو می شد. بلند شدم و از اتاق کبری بیرون رفتم، توی حیاط روی تخت چوبی نشستم و سرم و بین دستام گرفتم؛ کبری و مامان هم از اتاق بیرون اومدن. از بس گریه کرده بودم صدام بالا نمی اومد:
-من دارم درس می خونم دانشگاه می رم. مدرکم و بگیرم یه جایی استخدام می شم خرج خودم و در میارم نیازی هم به کسی ندارم چه عمه و عمو چه رفیع.
مامان پوز خندی زد:
-زرشک؛ پسراش بیکارن بعد تو یه الف بچه رو استخدام می کنن؟! همین فکرای احمقانت کار دستت می ده. اینقدر توی هپروت زندگی نکن، فکر کردی مدرک کوفتی رو گذاشتن این دستت از اون طرف سند یه کارخونه رو هم می زنن بنامت؟ بابات هم همین بود به ارث بردی خیال پردازی رو ازش، اونم یه عمر منو با وعده های سر خرمنش و امروز و فردا کردنش گول زد. حالا نوبت تو یه الف بچه رسیده.
سرم و بلند کردم خیره شدم میون چشماش توی تاریکی شب دلم می خواست فریاد بزنم ولی سکوت کردم و فقط توی چشمهای مامان زل زدم:
-خوبه می دونی یه الف بچه ام ولی ک*م*ر بستی بدبختم کنی.
دو سه قدمی جلو اومد که کبری زیر بازوش رو گرفت:
-زیور جان به خودت مسلط باش.
کمی تقلا کرد بازوش رو از دست کبری آزاد کنه ولی نتونست:
-ولم کن کبری بذار یکی بخوابونم زیر گوشش دختره ی چشم سفید، از روزی که پاش توی اون خ*را*ب شده باز شد چپ می ره راست میاد واسه من ز*ب*ون درازی می کنه. برو...برو شوهر کن به یکی تو همون دانشگاه شب به شب هم مدرک فارغ التحصیلی رو بذارین در کوزه آبش و بخورین که از گشنگی نمیرین. فکر کردی به رفیع جواب رد بدی الان تیشه بر می داره می ره کوه رو می کَنه از عشقت؟ نه خر خدا بهتر از تو براش لَه لَه می زنن ولی چی اون دیوونه دلش پیش تو گیر کرده بود، که فکر کنم امشب کاری کردی بره و پشت سرش و هم نگاه نکنه.
فیروزه خانم همسایه بغلی مثل همیشه چهار پایه رو زیر پاش گذاشت و از دیوار بالا کشید:
-چیزی شده زیور جون، کسی طوریش شده.
میون این همه صنم یاسمن رو کم داشتم همین مونده بود جلوی در و همسایه ماجرای خواستگاری رفیع دهن به دهن بچرخه. بلند شدم و دستی زیر چشمم کشیدم:
-نه فیروزه خانم شما بفرمایید من یه خورده حالم بد بود مامان ترسید فکر کرد اتفاقی برام افتاده.
فیروزه گوشه ی چادرش رو جلوتر کشید و رو کرد سمت مامان:
-اسدالله می گفت سر شب رفیع و دیده با اکرم اومدن خونه شما، خبریه؟
دندونام و م*حکم روی هم فشار دادم، لعنت به این زندگی نکبتی که اگه دستت رو توی دماغت کردی نصف دنیا می فهمن. کبری سر و ته قضیه رو هم آورد و فیروزه رضایت داد که بره. منم موندن توی حیاط رو بیش از اون جایز ندونستم و توی اتاق خزیدم. تا خود صبح از این دنده به اون دنده شدم و واو به واو حرفهای رفیع رو توی ذهنم مرور کردم می شد به لفاظیش نمره ی بیست داد اونقدر قشنگ و شمرده جمله ها رو کنار هم چیده بود که می شد با هر خطش شعر نوشت، کلمه به کلمه اش حتی یاداوریش مو به تن آدم راست می کرد چطور الهام دلش اومده بود بمیره وقتی همچین مردی کنارش بود و اینقدر قشنگ و دلنواز صحبت می کرد. ولی من از رفیع متنفر بودم از مردی که شاید خیلی ادب و متانت داشت و مردانگی بلد بود ولی جلوی دلش رو نگرفت و به دختری دلبست که پونزده سال از خودش کوچکتر بود. هوا گرگ و میش بود که یادم افتاد هشت صبح کلاس دارم با یادآوری چهره ی امید حبیبی و تیکه های مزخرفش چشمام و بستم تا شاید کمی آرامش پیدا کنم.
**
صدای شیء که به شیشه ی پنجره ی اتاق می خورد باعث شد چشمام و باز کنم:
-سمانه مگه نگفتی هشت کلاس داری پاشو.
با صدای کبری مثل برق گرفته ها از جام بلند شدم دستی به موهای آشفتم کشیدم و از اتاق بیرون رفتم، کبری روی تخت نشسته بود و توی گوشی نوکیای قدیمیش دنبال چیزی می گشت:
-سلام...دستت د*ر*د نکنه بیدارم کردی دم صبح خوابم برده بود.
سرش و بلند کرد و لبخند زد:
-سلام به روی ماه نشسته ات، مامانت که هنوز خوابه منم دارم می رم سفارش گل سرهایی رو که گرفتم تحویل بدم تا برسم اون سر شهر ظهر شده.
آروم و بی صدا لباس پوشیدم و بدون خوردن صبحانه از در خونه بیرون زدم نمی خواستم سر صبح چشمم توی چشم مامان بیوفته و باز بحث های شب قبل تکرار بشه. پیچ کوچه رو رد کردم تا وارد خیابون اصلی بشم که کسی از پشت سر صدام زد:
-سمانه خانم!
برای چند ثانیه مغزم هیچ فرمانی نداد می تونستم قسم بخورم چند ساعتی بیشتر از شنیدن این لحن "سمانه خانم" گفتن نگذشته.

یا علی

 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان

پارسا تاجیک

مدیر تالار نویسندگان + نویسنده افتخاری
پرسنل مدیریت
مدیر تالار
مدرس نویسندگی
کاربر افتخاری
تاریخ ثبت‌نام
Mar 26, 2020
نوشته‌ها
371
پسندها
10,610
امتیازها
93
سن
28
محل سکونت
ایــــــران زمین☀
پست هفتم:

خودش بود؛ مهران رفیع. درست پشت سرم با چند قدم فاصله نزدیک به جدولِ کنارِ خیابون ایستاده بود:
-سلام... حالت بهتره؟
نفسی از روی عصبانیت کشیدم و نگاهی به خیابون که اون وقت صبح تقریبا خلوت بود انداختم:
-زاغ سیاه منو چوب می زنی؟
لبخند زد، سرش و پایین انداخت و سوییچ ماشینش رو توی دستش چرخوند:
-نه، دیشب مامانت....
اجازه ندادم حرفش رو ادامه بده:
-مامانم دیگه چه چیزایی بهت گفته؟ دیگه آمار کدوم کارای منو بهت داده؟ داره هر کاری می کنه که منو ببنده به ریش تو!؟!
نگاه کلافهاش رو به اطراف خیابون انداخت. کف دستش و به صورتش کشید :
-این لحن صحبت کردن مناسب یه خانم نیست.
دستم و توی هوا رها کردم:
-برو بابا چی از جون من می خوای؟بابا لامصب نگاه به قد و هیکلم نکن من فقط نوزده سالمه.
کف دستش و جلوی من گرفت:
-باشه، باشه شلوغش نکن...اینجام چون حرفای دیشبم ناتموم موند خواستم تمومش کنم. بیا برسونمت دانشگاهت توی راه هم صحبت می کنیم، اینجا توی خیابون مناسب نیست.
پوزخندی زدم. نگاه عاقل اندر سفیه ی به چشماش انداختم:
-یارو رو تو ده راه نمی دادن سراغ خونه ی کدخدا رو می گرفت.
برای اینکه خند اش رو نبینم دستش رو جلوی دهنش گرفت، شاید اگر اون لحظه از رفیع متنفر نبودم تا خود دانشگاه باهاش پیاده قدم می زدم تا بیشتر از کنارش بودن ل*ذت ببرم. ولی نگاه من به رفیع نگاه خصمانه به مردی بود که خودخواهانه عاشق دختری هم سن و سالِ من شده بود. یقه ی کتش و مرتب کرد و به انتهای خیابون نگاهی انداخت:
-خیلی خب باشه...فقط یه چیزی می گم و می رم.... اونقدر برای من عزیز هستی که منتظر بمونم تا نظرت عوض شه مواظب خودت باش.
سوار ماشین طوسی رنگش شد، شیشه رو پایین کشید دستی برای من تکون داد و رفت.
**
کلاس شماره ی هجده شلوغ نبود سر جمع بیست نفر هم در کلاس حضور نداشت، ولی امید حبیبی و دار و دسته اش همچنان ردیف آخر رو اشغال کرده بودن، برای اینکه از تنش هایی که با دیدنش به وجود می اومد جلوگیری کنم روی یکی از صندلی های ردیف اول نشستم. سعی کردم ذهنم رو منحرف کنم تا صدای ردیف آخر رو نشنوم.
غرق بودم توی فکرهایی که مثل خوره روح و روانم رو می جَوید که کسی رو به روی صندلی من ایستاد و سلام کرد، سر بلند کردم. پسره ی مو خرمایی دیروزی با لبخند کج و معوجش رو به روی صندلی من ایستاده بود. هر چی به ذهنم فشار آوردم اسمش به خاطرم نمی اومد:
-سلام خانم سعادت خوب هستین؟
نگاهی به سمت چپم انداختم و آروم جواب سلامش رو دادم، هنوز دهن باز نکرده بود حرفی بزنه که صدای امید حبیبی از آخر کلاس توی گوشم پیچید:
-یاد بگیرین برو و بچ، با سبیل هم میشه مخ زد.
طاقتم طاق شده بود، یه چیزی مثل سنگ روی قلبم افتاده بود و نفس کشیدن رو برای من سخت می کرد. بغض بیخ گلوم و گرفته بود و برای اینکه اشکم سرازیر نشه به سرعت کیفم و برداشتم از کلاس بیرون زدم، صدای خانم سعادت گفتن های پگاه پشت سرم آزار دهنده بود و من بی توجه به اون به سرعتِ قدم هام اضافه کردم.
از دانشگاه که خارج شدم پا تند کردم و به اشکهای مزاحم اجازه ی سقوط دادم. یکباره بند کیفم کشیده شد و از روی شونه ام پایین افتاد. برگشتم و به شخصی نگاه کردم که خم شده بود کیف رو از زمین برداره:
-چی می خوای از جونم؟ چرا راحتم نمیذاری؟ چیه آدم مفلوک ندیدی؟ بیا ببین، خوب تماشا کن! اگه گوشه کنایه ای هم داری حواله ام کن و برو.
بند کیفم توی دستش بود و سرش و پایین انداخته بود، صدای فین فین من و نفس های نیم بندی که می کشیدم سکوت بین ما رو می شکست. سرش رو بالا گرفت و نگاهی به چهره ی من انداخت:
-من...راستش من نمی دونم ماجرا چی بود فقط شنیدم یکی حرفی زد و شما از کلاس بیرون اومدین همین.
دستمالی از جیبش بیرون آورد و گرفت سمت من:
-بفرمایید تمیزه.
با مکث طولانی دستمال رو ازش گرفتم و صورت خیس از اشکم و پاک کردم. بدترین چیز همین بود که جلوی همکلاسیم اشک بریزم دست دراز کردم و کیفم رو ازش گرفتم:
-ممنون آقای...من حال خوشی ندارم شما برید به کلاس برسید منم میرم خونه.
با چشمای متعجبش نگاهی به من انداخت:
-یعنی نمی خواین برگردین سر کلاس؟
به سرعت قدم هام اضافه کردم و ازش فاصله گرفتم:
-نه بر نمی گردم.
صدای پاهاش از پشت سرم می اومد:
-خانم سعادت...خانم سعادت.
ایستادم چشمام و بستم و برگشتم سمتش:
-خدا لعنت کنه جنس مذکر رو که جز عذاب برای من هیچی ندارن…برید به کلاستون برسید آقای محترم منو به حال خودم بذارید.
دستاش و توی جیب شلوار جینش فرو کرد و نگاهی به اطراف انداخت:
-راستش منم همچین حال و حوصله کلاس رفتن ندارم. می خوای تا یه مسیری با هم قدم بزنیم.
قدم بزنم؟ با یه پسر غریبه؟ اگر مامان می فهمید روزگارم و سیاه می کرد:
-نه...مسیر من به شما نمی خوره.
خنده ی کوتاهی کرد و دسته ی کوله اش رو روی دوشش جا به جا کرد:
-حالا یه کاری می کنیم که بخوره اوکی؟ تازه جزوه ات هم پیش منه بریم توی مسیر بهت میدم.
افعال سوم شخص یکباره تبدیل شده بودن به اول شخص. حمید پگاه خیلی زودتر از اونچه که فکرش رو می کردم باب صمیمیت رو باز کرده بود.
اونقدر کنار من توی سکوت راه اومد تا به پارک کوچیک انتهای دانشگاه رسیدیم. حالم اصلا خوب نبود دلم می خواست برم یه جای خلوت و اونقدر فریاد بزنم تا شاید روانم از این همه فکر و خیال تخلیه بشه. روی نیمکت چوبی زیر درخت بید نشستم و کیفم و روی پاهام گذاشتم. حمید پگاه هم با اندکی فاصله کنار من روی نیمکت نشست:
-هوای خوبیه ولی بوی پاییز میاد برگای درختا دارن رنگی میشن.
پوز خندی زدم:
-در عوض تا دلت بخواد زندگی من سیاه و سفیده.
زیپ کوله اش رو باز کرد و یه بسته بیسکویت بیرون آورد نوار دورش و کشید و جعبه اش رو باز کرد:
-بفرمایین خانم.
دستم و روی بسته ی بیسکویت گذاشتم و به سمت خودش هل دادم:
-ممنون میل ندارم.
یه دونه از بیسکویت ها رو برداشت و یه تیکه از اون رو توی دهنش گذاشت:
-می تونم بپرسم مشکلت با بچه های کلاس چیه؟
نفس عمیقی کشیدم، چی باید می گفتم؟ اگر می گفتم زمینه رو برای تمسخر پگاه هم فراهم می کردم:
-خانم سعادت نمی خوای چیزی بگی؟ حرف زدن آدم و سبک می کنه خصوصا شما خانما اگه د*ر*د و دل نکنین غم باد می گیرین.
پوزخند تنها کاری بود که بلد بودم راحت انجامش بدم:
-از کجا معلوم همین د*ر*د و دل باعث نشه فردا روز خودت بشی یکی عین امید حبیبی.
ل*بش و کج کرد و پاش رو روی پا انداخت:
-خب به نظر من، آدم نباید همه رو به یه چوب برونه، بالاخره چیزی به اسم اعتماد هم باید وجود داشته باشه وگرنه سنگ رو سنگ بند نمیشه.
همین چندتا جمله کافی بود تا من اعتماد کنم به کسی که فقط چند ساعت بود که می شناختمش اون هم در حد یه سلام و علیک معمولی. خارج از اون اینقدر لبریز بودم که احتیاج داشتم خودم و خالی کنم.
گفتم...بالاخره دو تا گوش شنوا پیدا کردم و بیرون ریختم، از همون اولین روز تشکیل کلاس ها تا همون چند دقیقه پیش رو مو به مو برای پسری که چند ساعت نبود می شناختم تعریف کردم. سرش و پایین انداخت و نفس عمیقی کشید:
-نمی دونم چی باید بگم، فقط اینو میدونم تو با فرار کردن امروزت، میدون رو برای گزافه گویی یه عده باز کردی. اگه تا امروز فقط توی کلاس بهت گوشه و کنایه می نداختن از این به بعد توی محوطه ی دانشگاه دستت می ندازن. می فهمی چی میگم ؟ اونقدر دستت می ندازن تا مجبور شی انصراف بدی یا اینکه بمونی و بری زیر بلیطشون. چرا یکبار برای همیشه قال قضیه رو نمی کنی؟ چرا جلوشون نمی ایستی از چی می ترسی؟ بهت قول می دم یه بار که دمشون و قیچی کنی دیگه هرگز بهت نزدیک نمی شن چه برسه بخوان تیکه بارت کنن.
تا حالا کسی اینطوری قانعم نکرده بود این قدر شفاف و بی پر*ده، حرفهاش درست مثل آب روی آتیش بود اون پسر بود و هم جنسهای خودش و می شناخت، می دونست جلوشون وایسم غلاف می کنن شمشیری رو که نمی دونم برای چی در برابر من از رو بسته بودن.
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان

پارسا تاجیک

مدیر تالار نویسندگان + نویسنده افتخاری
پرسنل مدیریت
مدیر تالار
مدرس نویسندگی
کاربر افتخاری
تاریخ ثبت‌نام
Mar 26, 2020
نوشته‌ها
371
پسندها
10,610
امتیازها
93
سن
28
محل سکونت
ایــــــران زمین☀
پست هشتم:

راهرو منتهی به کلاس شماره دو رو سکوت فرا گرفته بود، صدای فریاد بلندی که کشیدم هنوز توی گوشم زنگ می زد. امید حبیبی با چشم های گرد شده و دهن نیمه باز جلوی من ایستاده بود دونه های ریز عرق از کنار شقیقه اش می جوشید و به سمت پایین راه می گرفت. برای اینکه از لرزش دستام کم کنم اونا رو مشت کردم و دندن هام رو روی هم فشار دادم:
-یکبار دیگه فقط یکبار دیگه از کنار من رد بشی و لیچار بگی می کشونمت حراست دانشگاه، تا اینجا هم خیلی بهت رو دادم زودتر از اینا باید دهنت و گِل می گرفتم.
بند کیفم و روی شونه ام جابه جا کردم و به سرعت از راهرویی که به صح*نه ی نمایش یه تأتر تراژدی بیشتر شباهت داشت دور شدم. با این حرکت همه ی اونایی که دستی توی تمسخر من داشتن حساب کار دستشون اومد. قبل از خروج از درِ راهرو حمید پگاه رو دیدم که به دیوار تکیه داده و دستاش رو توی جیب شلوار جینش فرو کرده بود. سری تکون داد و ل*ب زد:
-آفرین حقش بود.
**
حمید پگاه پسر پر جنب و جوشی بود که خیلی زود جای خودش رو بین بچه های کلاس باز کرد، و برای من جایگاه ویژه ای پیدا کرده بود اون بود که بذر جرات و جسارت رو در من کاشت تا بتونم شر امید حبیبی رو از سرم کم کنم. شوخ طبع بود و با همه گرم می گرفت، برای منی که هیچ وقت طعم داشتن یه حامی رو کنار خودم احساس نکرده بودم داشتن دوستی مثل حمید پگاه مثل یک خواب بود. بی خودی و بدون اینکه بدونم چکار می کنم ساعت های بیکاری بین دو کلاس رو توی دانشگاه با حمید می گذروندم، کنارش که بودم بیشتر احساس شادی و نشاط داشتم و از زندگی ل*ذت می بردم. با حمید بودن اونقدر روی من تاثیر داشت که حتی توی خونه ساعت ها به کنارش بودن فکر می کردم. گاهی که با پسرهای کلاس توی محوطه می دیدمش و نمی تونستم در اون شرایط کنارش باشم عصبی می شدم. حمید شهرستانی بود و یه خونه ی کوچیک نزدیک دانشگاه اجاره کرده بود تا رفت و آمدش به شهرشون کمتر بشه و بتونه به موقع به کلاس هاش برسه.
**
هوا سرد شده و پهنای آسمون رو ابر غلیظی فرا گرفته بود. من روی نیمکت نشسته بودم و حمید دستاش و توی جیب کاپشت ارتشی رنگش فرو کرده بود و کنار نیمکت ایستاد:
-سمانه پاشو برو خونه فکر نمی کنم دیگه استاد بیاد الان نیم ساعت از وقت کلاس گذشته اکثر بچه ها رفتن.
شال گ*ردن مشکی رنگی که چند سال پیش برای خودم بافته بودم رو دور گر*دنم م*حکم کردم:
-تو چی؟ می مونی یا می ری؟
دستاش و جلوی دهنش گذاشت و هاا کرد:
-نه منم می رم خونه هوا سرده از صبح هم حال خوشی ندارم.
نگران شدم و برگشتم نگاهی به چشماش انداختم:
-ببینم نکنه سرما خوردی؟
دماغش و بالا کشید و کوله اش رو از روی نیمکت برداشت:
-اره فکر می کنم سرما خورده باشم. پاشو بریم اینجا موندن فایده نداره استاد نمیاد.
انگشتش رو توی دهنش گذاشت و سوت بلندی زد بعد هم با اشاره دستش به دوتا از دوستاش ابراهیم و میثم که با فاصله از ما روی نیمکت دیگه ای نشسته بودن فهموند که وقت رفتنِ.
**
مامان شعله ی بخاری رو زیادتر کرد و قابلمه ی غذا رو روش گذاشت نگاهی به من که دراز کشیده و به سقف خیره شده بودم انداخت:
-چیه ؟! چند وقته همش تو فکری باز رفتی تو هپروت؟
بلند شدم نشستم و با کشِ دور دستم موهام و بالای سرم جمع کردم:
-هیچی، چیزی نیست امتحانام نزدیکه به اونا فکر می کنم.
نگاه معنا داری به من انداخت و سفره رو روی فرش پهن کرد:
-این همه آدم درس خوندن کجا رو گرفتن؟ جای این کار می رفتی یه خیاطی، آرایشگری، چیزی یاد می گرفتی فردا بتونی خرج خودت و در بیاری. درس خوندن و دانشگاه رفتنم شد کار؟ هر روز کلی کرایه تاکسی می دی میری اون خ*را*ب شده و بر می گردی می دونی سر ماه چقد میشه؟
هوفففف کلافه ای کشیدم و کنار سفره نشستم:
-چکار کنم، راهش دوره پیاده که نمیشه برم.
از حرفم بُل گرفت:
-دِ منم همینو می گم، راه دوره هر روز باید کرایه تاکسی بدی بری و بیای خب همین پول و بده شهریه یه کلاس خیاطی چیزی که بدردت بخوره، والا پشیمونم چرا قبول کردم ادامه تحصیل بدی جز ضرر به من تا حالا هیچی نداشته.
حرف بیراهی هم نمی زد باید فکری به حال رفت و آمدم می کردم نمی شد هر روز پولی رو که با زحمت به دست میاره ازش بگیرم. باید برای خودم یه کار نیمه وقت پیدا می کردم. از اون مهمتر به یه گوشی تلفن همراه احتیاج داشتم. نمی دونستم باید از کجا شروع کنم ولی تصمیمم رو گرفته بودم که حتما یه کار نیمه وقت برای خودم دست و پا کنم یه کاری که بتونم با حقوقش حداقل نیازهای خودم رو بر طرف کنم. نباید به مامان وابسته می شدم، اونم حق داشت. خرج زندگی سرسام آور بود و با درآمد اندکی که مامان از کارهاش و اجاره ی اتاق به دست می آورد نمی تونست نیازهای من رو هم برطرف کنه. از طرفی نباید اجازه می دادم با قرار گرفتن توی شرایط بد مالی باز فیلش یاد هندستون کنه و حرف رفیع و پیش بکشه.


#رمان_سیب_های_کال

 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
آخرین ویرایش:
بالا پایین