جدیدترین‌ها

خوش آمدید به انجمن رمان نویسی | تک رمان

هم‌اکنون به خانواده بزرگ تک رمان بپیوندید و از امتیازات رایگان آن استفاده کنید. " تک رمان مکانی برای درخشش شما عزیزان "

🔱VIP رمان احتضارشیطان| obscureكاربر تك رمان

  • نویسنده موضوع Obscure
  • تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها 22
  • بازدیدها 970
  • Tagged users هیچ

امتیاز شما

  • 10 ضعیف

    رای: 0 0.0%
  • 20 متوسط

    رای: 2 18.2%
  • 30 خوب

    رای: 9 81.8%

  • مجموع رای دهندگان
    11
  • نظرسنجی بسته .

Obscure

مدیر تالار ویرایش
پرسنل مدیریت
مدیر تالار
نقاش انجمن
خطاط انجمن
تاریخ ثبت‌نام
Dec 22, 2019
نوشته‌ها
482
پسندها
6,414
امتیازها
110
محل سکونت
شهر بیخیالی
نام رمان‏: احتضارشیطان
نویسنده:obscure. H
ژانر‏: معمایی، جنایی
ناظر: Mids


خلاصه:
گاه لازمه رهایی از لجن‌زار زندگی، هم‌پیاله شدن با ابلیس صفت‌تان است. درست پا‏ به دنیایی خواهی گذاشت كه می‌دانی هست و نیست‌اش تباهی‌ست.
و بر لبه پرتگاه تردیدها قدم می‌گذاری، كه جای شك و درنگی نیست و اولین زلت مساوی‌ست با سقوط.
بی‌روزنه و راه فراری؛ تنها راه نجات خودِخود شیطان است.‏
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
آخرین ویرایش توسط مدیر:

نرجس شهبازی

کاربر تک رمان
کاربر تک رمان
تاریخ ثبت‌نام
Jan 24, 2020
نوشته‌ها
94
پسندها
2,031
امتیازها
63
سن
18
محل سکونت
sari
91283788-719C-4ACD-8D5B-EC8AC541C086.jpeg
خواهشمند است قبل ازتایپ رمان به قوانین زیر توجه کنید


قوانین تایپ رمان

قوانین تایپ رمان | تک رمان - انجمن رمان نویسی | تک رمان

پرسش وپاسخ رمان نویسی

تاپیک جامع پرسش و پاسخ رمان نویسی - انجمن رمان نویسی | تک رمان

تایپک جامع درخواست جلد

* تایپک جامع درخواست جلد * - انجمن رمان نویسی | تک رمان

تایپک جامع دریافت جلد

تایپک جامع دریافت جلد - انجمن رمان نویسی | تک رمان

موفق و موید باشید
مدیریت تک رمان​
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
آخرین ویرایش توسط مدیر:

Obscure

مدیر تالار ویرایش
پرسنل مدیریت
مدیر تالار
نقاش انجمن
خطاط انجمن
تاریخ ثبت‌نام
Dec 22, 2019
نوشته‌ها
482
پسندها
6,414
امتیازها
110
محل سکونت
شهر بیخیالی
مقدمه:

درهای قمارخانه را بسته‌اند.
همه رفته‌اند.
فضا نیمه‌تاریک است و جام‌ها نیمه‌نوشیده.
میزگرد بازی در آن میانه، ساکت و آرام. چه آن‌که، هزاران بازی به خود دیده است.
خسته از تکرار بردها و باخت‌ها.
خسته از اشک‌های شوق برندگان و لبخندهای تصنعی بازندگان.
ورق‌ها پراکنده روی میز ریخته‌اند.
پسرک، به نوبت جای هر یک می‌نشیند،
می‌کوشد به جای هر یک از آن‌ها فکر کند، شرط ببندد و بازی کند.
پسرک ساعت‌هاست پشت میز ق*مار نشسته،
بازی زمانی‌ست شروع شده و بازیگران سه واژه‌اند:
انتقام، نفرت و عشق.
ق*مار او، هر‌گونه که پیش رود، میز یک برنده می‌خواهد.
بازیكن قوی‌تر كیست؟
عشق؟
نفرت؟
و یا شاید هم انتقام!
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
آخرین ویرایش:

Obscure

مدیر تالار ویرایش
پرسنل مدیریت
مدیر تالار
نقاش انجمن
خطاط انجمن
تاریخ ثبت‌نام
Dec 22, 2019
نوشته‌ها
482
پسندها
6,414
امتیازها
110
محل سکونت
شهر بیخیالی
نیش خندی توأم با اخم كنج ل*بش نقش می‌بندد. با این‌كه باخته بود؛ اما آخرین ورق را با غرور روی میز می‌كوبد. هم‌زمان صدای غرولند پوریار بلند می‌شود:
_لعنت به تو!
در سكوت پرمعنا، نگاه سرد و قندیل بسته‌اش را به دو تیله سبز می‌دوزد.
پوریار به پشتی مبل تكیه می‌زند و با آوایی آرام و تحلیل رفته، لــ*ب باز می‌كند:
_خیل خب، نباید طمع می‌کردم!‏
مزه‌بازی كه به د*ه*ان فرحان خوش آمده بود، با همان لبخند همیشگی بر لبانش، ل*ب به‌هم می‌زند:
_یک دور دیگه بازی كنیم؟
بی‌درنگ همه موافقت‌شان را اعلام می كنند؛ الآ آتور.
اتابك كل هفته را ول خرجی نكرده بود، كه امشب به این راحتی از رقیبش نه بشنود. حتی برای این میز، ساعت‌ها وقت گذاشته بود.
وقت تنگ بود و هر آن ممكن است رقیب از پشت میز بلند شود؛ به خود نهیب می‌زند و در دل می گوید:
_مسئله تموم شدست اتابك، وقت رو تلف نكن!
چاره‌ای نمی‌یابد، جز نقض كردن قوانینی كه خود وضع كرده بود. دستی به ریش بلندش می‌كشید و ته مانده شك در دل‌اش را دور می‌ریزد. نفس حبس شده‌اش را آزاد می‌كند؛ درحالی كه چشمانش به دنبال طعمه نشان شده از قبل می‌گشت، با نمایان شدنش گوشهِ بار چشمانش برق می‌زند. گوشه ل*بش را با زبان تَر می‌كند و آتور را مخاطب خود قرار می‌دهد:
_نه با وجود ملكان!؟
فرحان چشمان گرد شده‌اش را به اتابك می‌دوزد و با تردید كلمه ملكان را تكرار می‌كند.
اتابك پا روی پا می‌اندازد و با انگشت سبابه، ضربه‌ای به جعبه سیگار می‌زند و با بی تفاوتی ظاهری سرتكان می دهد. سیگار برگ را روی ل*بش می‌گذارد و شعله زیپو را زیر سیگار می‌برد. كام عمیقی می‌گیرد و ادامه حرفش را می‌زند:
_شك داری؟
فرحان حرفی نمی‌زند. اتابك دختر را صدا می‌زند و زیر چشمی آتور را زیر نظر می‌گیرد. ملكان در كمتر از چند ثانیه كنار اتابك می‌ایستد.
پوریار ذات پلید اتابك را می‌شناخت و خوب می‌دانست برای وسوسه آتور، از غرض پای ملكان را به این شرط‌بندی باز كرده است؛ اما از یك‌چیز سر در نمی‌آورد، ملكان در برابر چه چیز؟ در دل زمزمه می كند:
_باز چه خوابی دیدی؟
‏اتابك نگاه نیمه‌خمارش را به چشمان آتور می‌دوزد:
_ ببندیم؟
آتور آرام سربلند می‌كند و با نگاه تهی از حس، به دختر خیره می‌شود‏. ثانیه‌ای طول نمی‌كشد كه ملكه زیبایی آتور را مدهوش خود می كند؛ اما مدهوش گذشته عذاب‌آور خواهرش!
باران شدید، شلاقی بود كه بر روی تن و صورتش می‌نشست. ساعت‌ها، نگاه غم زده‌اش خیره به سنگ سیاه و سرد بود، پر بغض و كینه پایین آرامگاه دُردانه خواهرش زانو زده. گاهی از خشم فریاد می‌كشد و گاهی هم از غصه؛ گویی نمی‌دانست با این مصیبت كه بر سرش آوار شده، چه‌طور كنار بیاید!.

تو را قسم به همین مصرع پُر غم،
چه‌گونه نبود تو را در دلم بنهم؟
راحیل جوانمردی
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
آخرین ویرایش:

Obscure

مدیر تالار ویرایش
پرسنل مدیریت
مدیر تالار
نقاش انجمن
خطاط انجمن
تاریخ ثبت‌نام
Dec 22, 2019
نوشته‌ها
482
پسندها
6,414
امتیازها
110
محل سکونت
شهر بیخیالی
آتور: آتش
پوریار:دوست و یاور
فرحان:شاد، خندان
اتابك:لقب وزیر
ملكان:ملكه زیبایی

پوریار خود را به‌طرف آتور جلو می‌كشد و در یك‌سانتی گوشش، آرام زمزمه می‌كند:
_گول رنگش* نخوری!‏
همین جمله كافی بود، تا او را از برزخ گذشته بیرون و به کازیونو اتابك باز گرداند.‏
اتابك دستی روی ورق‌ها می‌كشد و آن‌ها را مرتب روی میز پخش می‌كند. دم عمیقی می‌كشد و قصد سخن می‌كند، كه آتور با « نیستم! »‌ای، كار را تمام می‌كند.‏
فرحان پوفی می‌كشد و خود را روی مبل رها می‌كند. پوریار با لبخند، به چشمان متحیر و خشمگین اتابك خیره شده و در دل به او و نقشه نافرجامش می‌خندد.
دستان اتابک بی اراده مشت می‌شود، تابی به گ*ردن کلفت خود می‌دهد و در تصور خیال خود، زبان پوریار را حلقوم بیرون می‌کشد.
لبخندی ساختگی بر ل*ب‌هایش می‌كارد. یک‌بار دیگر، كنار كشیدن رقیب را می‌پذیرد؛ هرچند سخت!
بطری شیشه‌ای كه در دست دارد را می‌فشارد و در دل خط و نشان می‌كشد:
_این‌بار از قسر در رفتی؛ اما دفعه بعد... .‏
آتور بلند می‌شود، لیوان دستش را تابی می‌دهد و كاپشن چرمیش را، از روی دسته مبل بر می‌دارد. یك ضرب نو*شی*دنی گس را سر می‌كشد و آن را روی مبل پرت می‌كند، از میز و اتابك دور می‌شود.
ماشین در سكوت فرو رفته. پوریار رانندگی می‌كند و كنارش آتوری بد حالی نشسته است، كه بر اثر جنس بونجول اتابك سردرد شدیدی را تحمل می‌كرد.
به آسمان سپیده زده خیره می‌شود. فرحان از عقب، خود را جلو می‌كشد و دو ساعدش را بر روی لبه‌ی صندلی می‌گذارد. با صدایی كه رگ‌های خنده درونش موج می‌زند:‏
_پوری!
از بوی تند دهانش, پوریار صورتش جمع می‌شود:
_زهرمار و پوری.
فرحان، بی‌توجه به ناسزای پوریار با لحنی کشدار ادامه می‌دهد:
_ می‌دونی چیه؟ من هر وقت دلسترای اتا رو می زنم... بگو خب!
_خب!
_حس می‌كنم، این ملكانِ هست... .
برای گرفتن تایید مكث می‌كند. پوریار كه از دست‌دست كردن فرحان كلافه شده بود, پوفی می‌كشد و« خب» ای می‌گوید. فرحان ادامه می‌دهد:‏
_مطمئنم بهم چشم داره، منم كه ترسو... .
فرحان می‌خندد و پوریار از این همه بی‌مزگی، زیر لــ*ب ناسزایی حواله‌اش می‌كند:‏
_اندازه جنبه‌ات بخور، كمتر هذیون بگی!
با كف دست راستش سر فرحان رو به عقب هل می‌دهد؛ اما‏ فرحان مقاومت می‌كند و سرش را جلو می‌كشد و به بذله‌گویی ادامه می‌دهد. انگار از سر‌به‌سر گذاشتنِ پوریار ل*ذت می‌برد.‏
سر و صدای پسران، لحظه‌به‌لحظه سردردش را وخیم‌تر می‌كند؛ حسِ‏‌گُر گرفتن خاكستری‌های مغزش امانش را می‌برد و فریاد می‌زند:
_كافیه!
جر‌ و بحث به یك‌باره می‌خوابد و سكوت بین‌شان حاكم می‌شود. پوریار از آیینه، لبخند پیروزی به فرحان مغلوب در صندلی فرو رفته می‌زند و ماشین را در مسیر فرشته* می‌راند.‏


* گول رنگش:
كنایه از عجله و از روی ظاهر معامله كردن.
*فرشته:
خیا*با*نی در تهران
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
آخرین ویرایش:

Obscure

مدیر تالار ویرایش
پرسنل مدیریت
مدیر تالار
نقاش انجمن
خطاط انجمن
تاریخ ثبت‌نام
Dec 22, 2019
نوشته‌ها
482
پسندها
6,414
امتیازها
110
محل سکونت
شهر بیخیالی
شیشه ماشین را تا ته پایین می‌كشد، سوز سرما لرز بر ب*دن تنومنداش می‌اندازد. از زمستان بی‌زار بود؛ چرا كه همیشه در برابرش ناتوان و سرما خورده است. پالتوی چرمی‌اش را بیشتر به دور خود می‌پیچد و با دمی عمیق هوای سرد دی ماه را به قصد خاموش كردن خاكستری‌های مغزش، به ریه‌هایش می‌فرستد.
پوریار ماشین را جلوی برجی با نمای سنگی و مجلل نگه می‌دارد و رو به آتور می‌كند و می‌گوید:‏
_امروزِ رو استراحت كن نیا شركت.
با یاد آوری قرار ملاقات با مجد، جواب پوریار را با یک نه! محكم و قاطع می‌دهد و از ماشین پیاده می‌شود.
درب ورودی ساختمان را با كف دست هل می‌دهد و وارد لابی می‌شود؛ هم‌زمان دختری با عجله به‌طرفش می‌آید كه تمام حواسش پی یافتن چیزی در كیفش است. خودش را كنار می‌كشد؛ اما دختر آن‌قدر سرگرم گشتن است كه متوجه حضور او نمی‌شود، شانه نحیفش به بازوی آتور برخورد می‌كند. دختر كه انتظار نداشت در آن ساعت از صبح كسی در لابی باشد؛ سربلند می‌كند تا به‌خاطر اتفاق پیش آمده عذرخواهی كند.
سلام می‌كند؛ اما جوابی نمی‌شنود. نگاهی به مرد مسكوت بلند قامت شیك‌پوش، كه چشمان قرمز ومتورمش به جلو خیره است، می‌اندازد. آتور به عادت همیشه جوابی برای سلام‌هایی كه از اطرافیانش می‌شنود ندارد، بدون لحظه‌ای درنگ و وقفه به‌طرف آسانسور راه‌ش را ادامه می‌دهد.
آدِلیا متعجب از حركت مرد، جوری كه او هم بشنود ل*ب به اعتراض باز می‌كند:
_همسایه هم همسایه‌های قدیم.
شانه ای بالا می‌اندازد وسوئیچ ماشین‌اش را از كیف بیرون می‌آورد و گام‌هایش به طرف پاركینگ روانه می‌شود.
***

با احتیاط دویست‌وشش آلبالوی‌اش را از پاركینگ بیرون می‌آورد و با سرعت مجاز، به‌سمت آزمایشگاه مد نظرش در خیابان الهیه می‌راند.
با زدن ریموت دزدگیر ماشین، فلش‌شور چشمك می‌زند. نفس پر اضطرابش را بیرون می‌فرستد و با گام‌های بلند وارد ساختمان تازه تاسیس می‌شود. به‌طرف پذیرش راهش را كج می‌كند و به‌ سرعت خود را به آن‌جا می‌رساند. دختری ظریف اندام و گندم گون كه آرایش ملیحی به صورت داشت با روپوش سرمه‌ای و مقنعه مشكی، پشت كانتر پذیرش مشغول نوشیدن چای می‌بیند.
قدم تند می‌كند و خود را به او می‌رساند، رو به زن سلام می‌دهد. زن؛ درحالی كه پرونده‌ها را در كشو مرتب می‌كرد، جواب كوتاهی می دهد:‏
_ بفرمایید!‏
آدلیا فیش آزمایش را روی میز پیش‌خوان می‌گذارد. هنوز نوك انگشت‌تان زن با كاغذ برخورد نكرده بود، كه شتاب‌زده از او می‌پرسد:
_جواب آمادست دیگه؟‏
زن لبخند‌زنان پاسخ می‌دهد:
_اجازه بدین ببینم!
‏با پاشنه كفشش روی زمین ضرب می‌گیرد وخیره به دستان زن، كه فایل‌ها را عقب و جلو می‌كرد خیره می‌شود.
طولی نمی‌كشد، زن از میان فایلی، پاكت سفید و قرمزای را بیرون می‌كشد و می‌گوید:‏
_خانوم آدلیا امینی؟!‏
پو*ست ل*بش را به دندان می‌گیرد و بله‌ای ضعیف زیر ل*ب زمزمه می‌كند.‏
_بفرمایید؛ اینم جواب آزمایشتون.‏
پاكت را میان پنجه‌های یخ زده‌اش می‌گیرد و ساختمان آزمایشگاه را ترك می‌كند.
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
آخرین ویرایش:

Obscure

مدیر تالار ویرایش
پرسنل مدیریت
مدیر تالار
نقاش انجمن
خطاط انجمن
تاریخ ثبت‌نام
Dec 22, 2019
نوشته‌ها
482
پسندها
6,414
امتیازها
110
محل سکونت
شهر بیخیالی
بعد خلاصی از ترافیك نیمه‌سنگین اول صبح، كلافه ماشین را گوشه خیابان پارك می‌كند و به‌طرف ساختمان بیمارستان قدم برمی‌دارد. وارد بخش اورژانس می‌شود، هلینا را از دور می‌بیند. ناخدآگاه با دیدنش آرامش به وجودش تزریق می‌شود، لبخند بر لبش شكوفه می‌زند. از دور برایش دست تكان می‌دهد، هلینا متوجه او؛ خواهر خوانده بزرگش می‌شود. متعجب از پشت میز پرستاری بلند می‌شود، نگاهی به ساعت مچی‌اش می‌اندازد و ‏به‌طرف آدلیا می‌رود. هم‌دیگر را در آغـوش می‌گیرند.
هلینا: این موقع صبح این‌جا؟‏!
از شدت استرس صدایش رو به لرزش می‌رود، آهسته می‌گوید :
-جواب آزمایش رو گرفتم.‏
فوراً هلینا را از خود جدا می‌كند و پاكت را از كیف چرمی‌اش بیرون می‌كشد و ادامه می‌دهد:
_ فرهام هست دیگه؟!
_ اره، تو اتاقشه.
آدلیا جلوتر و هلینا پشت سرش، به‌طرف اتاق پزشك اورژانس ‏دكتر فرهام تارخ راه می‌افتند.
تقه‌ای به در می‌زند و وارد اتاق می‌شود، هلینا پشت سرش در را می‌بندد. بعد از سلام واحوال پرسی پاكت را روی میز می‌گذارد و منتظر به او زُل می‌زند. فرهام پاكت را باز می‌كند و مشغول مطالعه برگه آزمایش می‌شود؛ بعد از اندكی عینك كاچوئیی‌اش را از روی چشمانش بر می‌دارد و رو به او می‌گوید:
-اگه اجازه بدی جواب رو در حضور حاج بابا ... .
ملتمس لــ*ب باز می‌كند و نطق فرهام را ناتمام می‌گذارد:
-خواهش می‌كنم آقا فرهام! حاج بابا هفته دیگه بر‏ می‌گرده، من تا اون موقع تاب نمی‌آرم.‏
بالافاصله، نگاه پرخواهش و تمنایی به هلینا می‌اندازد، هلینا نگاه او را بی جواب نمی‌گذارد و رو به همسر می‌كند و می‌گوید:‏
-فرهام جان!
فرهام نفسش را فوت می‌کند و بر‏گه را درون پاكت می‌گذارد، بی‌مقدمه ‏ل*ب باز می‌كند:‏
- مثبته.
***
شش‌ماه بعد‏
ده دقیقه، یك رب یا شاید بیشتر در آفتاب سوزان تیرماه سر پا ایستاده بود. به تابلوی بزرگ نصب شده، بر سر در ‏آهنی شیرخوارگاه چشم دوخته بود و افكارش حول محور گذشته‌ای نه چندان دور می‌چرخید؛ گذشته‌ای تلخ با دردی كهنه و زخمی عمیق، كه هر ازگاهی به یك‌بهانه پیدایش می‌شد. گویی خیال كوچ كردن هم نداشت و هر بار بیشتر از قبل، قلب آدلیای رنجور را بیشتر می‌فشورد.
باز دمش را با آه، از سینه سوخته‌ و پر دردش بیرون می‌فرستد. چند قدم جلو می‌رود و انگشت سبابه‌اش زنگ را ل*مس می‌کند. لحظه‌ای بعد در آهنی با صدای قیژی باز می‌شود.
مرد جوان سی و اندی ساله، در چارچوب در نمایان می‌شود.
_سلام، بفرمایید!
_سلام، من با خانوم نیازی كار داشتم.
سراغ پدر خانه را می‌گرفت. مرد با تعجب به او زل می‌زند:‏
_خانوم ایشون پنج ساله بازنشست شده.
پدر رفته بود؛ اما مادر ... .‏
_خانوم غفاری چه‌طور؟‏
_اونم منتقل کردن جای دیگه.
اگه دنبال نیروهای قدیمی می‌گردی، خانوم خوش خلق هنوز این‌جاست.‏
به یاد نمی‌آورد و راغب به شناسایی هویتش هم نیست.‏
- راستش؛ من با مدیر یا معاون... .‏
مرد میان حرف‌اش می‌دود:
_بیا تو خانوم، بیا تو حرف بزن، این ریاحی ببینه در بازه می‌خواد هی غر به جون ما بزنه.
با کنار رفتن مرد، پا به حیاط می‌گذارد. به یاد آوردن خاطرات برایش با نوشیدن جام زهر برابری می‌كرد.
مرد: پیش پات آقای ادیب بیرون رفت؛ ولی خانوم خوش خلق که معاون باشه هست.
_می‌تونم ببینمش؟
_ بیا همرام.
پشت سر مرد راه می‌افتد، در همین‌حین فامیلی زن را چندین‌بار تكرار می‌كند. ‏در لا به لای صفحات خاك خورد روزگار كودكی؛ بالاخره آن مربی تازه نو عروس جوان، كه ما بین بچه‌ها معروف به عروس خاتون بود، را به‌خاطر می‌آورد.‏
نگاهی به اطراف می‌اندازد.
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
آخرین ویرایش:

Obscure

مدیر تالار ویرایش
پرسنل مدیریت
مدیر تالار
نقاش انجمن
خطاط انجمن
تاریخ ثبت‌نام
Dec 22, 2019
نوشته‌ها
482
پسندها
6,414
امتیازها
110
محل سکونت
شهر بیخیالی
دیوارهای نقاشی شده، جایشان را به دیوارهای یك‌دست نارنجی داده‌اند.
جای الاكلنگ و تاب و سرسره‌های آهنی، فضای بازی بادی و وسایل پلاستیكی بی‌خطر گذاشته شده بود؛ خبری از درختان سر به فلك كشیده چنار و كاج كه جای چشم گذاشتن بچه‌ها بود، نبود؛ حتی اثری از حوض كوچك سیمانی؛ پر از ماهی گلی وسط حیاط هم نبود!
با دیدن ساختمان آشنای آجری دو طبقه، قلبش فشورده می‌شود، سرش را بالا می‌گیرد و نگاهش کشیده می‌شود به پنجره دوم. ملکان همیشه مسکوت را پشت پنجره می‌بیند.
مرد رد نگاهش را دنبال می‌کند، پنجره اتاق بازی که در این ساعت صبح خالی از هر بچه‌ای بود.
مرد: خانوم....خانوم...خانوم.
با صدای مرد، چهره ملکان محو می‌شود.
مرد: اگه اومدی بچه‌ها رو ببینی، الان خوابن!
نگاه از پنجره می‌گیرد و به نشانه منفی سرتکان می‌دهد.
مرد شانه‌ای بالا می‌اندازد، آدلیا زودتر از مرد جوان وارد ساختمان می‌شود و راه دفتر معاونت را، با همان آدرس قدیمی پیش می‌گیرد.
سربلند می كند، تابلو آبی رنگ "معاونت" را می‌بیند. با این‌كه حیاط و اهل خانه تغییر كرده بودند؛ اما خانه، همان خانه بود.
تقه‌ای به در می‌زند و دست‌گیره در را به پایین فشار می‌دهد. با كسب اجازه وارد می‌شود و سلامی آرام می‌دهد و جلو می‌رود. اسباب اتاق هم، مثل آدم‌ها جدید و نونوار شده بود.
زن مسن لاغر اندامی كه فرم نسكافه‌ای اداری به تن داشت، به نشانه احترام از پشت میز بلند می‌شود و آدلیا را به نشستن دعوت می‌كند.
روی نزدیك‌ترین صندلی می‌نشیند و به چشمان بادامی مشكی او زل می‌زند، خوش خلق به حرف می‌آید:
_خوش اومدید.
به دو خط عمیق دو طرف لبان خوش فرم و صورتی‌اش جلب می‌شود، چهره جوانی خوش‌خلق را به یاد می‌آورد. ل*ب تر می‌كند:
_ممنونم. ‏این‌جا چه‌قدر تغییر كرده!
_تغییر؟
شكاف چشمانش را تنگ‌تر می‌كند؛ درحالی كه صورت آدلیا را آنالیز می‌كرد، ادامه می‌دهد:
_بله با كمك چند خییر، یک دست و رویی به ساختمون كشیدیم.
چیزی به یاد نمی‌آورد! روی چهره دقیق‌تر می‌شود و مغزش را وادار به كنكاش می‌كند. آدلیا لبخند می‌زند و كلید توقف كنكاش را فشار می‌دهد:
_من و می‌شناسید خانوم خوش‌خلق؟
_نه آفر* جان!
_عروس خاتون؛ هنوز فارسی و كوردی رو مخلوط تحویل مردم می‌دی؟
خوش خلق از روی صندلی بلند می‌شود و میز را دور می‌زند، آدلیا به تبعیت از او می‌ایستد و به خوش خلقی كه به‌طرفش می‌آید می‌نگرد.
خوش خلق رو به روی ادلیا قرار می‌گیرد و با حیرت می‌گوید:
_تو بچه همین خونه‌ای! یه آشنای قدیمی كه بزرگ شده و برگشته.
آدِلیا ابرویی بالا می‌اندازد و می‌گوید:
_اگه بگم كی‌ام، یه ورق خشك از اون رنگی‌ها كه عكس امام داره! دویست‌تومانی می‌دی برم دو تا بستنی یخی بخرم؟
اشك در چشمان هر دو حلقه می‌زند. خوش خلق جلو می‌رود و باعشق آدلیا را مهمان آغو*ش مادرانه‌اش می‌كند و تنها صدای هق‌هق و خنده به‌گوش می‌رسید.
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
آخرین ویرایش:

Obscure

مدیر تالار ویرایش
پرسنل مدیریت
مدیر تالار
نقاش انجمن
خطاط انجمن
تاریخ ثبت‌نام
Dec 22, 2019
نوشته‌ها
482
پسندها
6,414
امتیازها
110
محل سکونت
شهر بیخیالی
خب آفر جان، چی شده بعد از این همه سال یادی از ما كردی؟
کیف ش را پایین صندلی می‌گذارد و نفس پر دردش را بی‌صدا بیرون می‌فرستد:
_راستش این‌جام تا سراغ ملكان رو از شما بگیرم.‏
خوش خلق خود را جلوتر می كشد و متعجب می‌پرسد:‏
_از ما؟‏
ادلیا دنباله حرفش را می‌گیرد:
‌از زمانی كه سرپرستی ما رو به دو خونواده جدا سپردین‏، دیگه هیچ‌وقت، هیچ‌وقت هم‌دیگه رو ندیدیم!‏
خوش خلق چینی به ابروهایش می‌دهد و‏از جایش بلند میشود:‏
- می‌خوای بگی!... .‏
به‌طرف در اتاق گام بر می‌دارد و بلندبلند تكرار می‌كند:‏
-نه، نه، نه امكان نداره! اونا حق نداشتن این كار رو بكنن؛ قانون هرگز این اجازه رو بهشون نداده و نمیده!
مسیر رفته را بر می گردد و با خشمی كه سعی در كنترلش داشت، تن صدایش بالا می‌رود:
_اونا تعهد دادن! تعهد دادن تو و ملكان رو از هم جدا نكنن؛‏ حتی ساعت و روز ملاقاتتون هم مشخص كردیم.‏
ادلیا به خوش باوری او پوزخند می زند، ‏خوش‌خلق از حركت می‌ایستد. دست چپش را به كمر می‌زند و انگشت سبابه دست آزادش را به‌طرف او می‌گیرد:‏
_خاتون نیستم، قانون شكنی این دو خونواده و ظلمی كه در حق شما دو دختر روا شده رو بی‌جواب بذارم!
ادلیا از جا بر می خیزد و دو دست خوش‌خلق را در دستانش می گیرد و لــ*ب به‌هم می‌زند:‏
_خاتون، من دنبال مجازات كسی نیستم! اگه هم باشم؛ در حال حاضر نیستم.
اولویت زندگی من پیدا كردن ملكانِ و بس!
حرف‌هایش آبی بود بر آتش خشم خوش‌خلق، به‌طرف میزش قدم بر می‌دارد.
ادلیا به جای قبلی خود برمی‌گردد و روی لبه تشك صندلی می‌نشیند، خوش‌خلق پشت سیستم می‌نشیند:‏
_اشتباه نكنم، سال هشتاد رفتین!‏
_دقیقاً روز دوم عید!‏
خاتون، خیره به صفحه مانیتور گوشی تلفن را بر می‌دارد و شماره داخلی را می‌گیرد:
_بی‌زحمت دو تا استكان چایی بیار اتاقم.
گوشی را قطع می‌كند و بی‌معطلی مشغول تایپ می‌شود.‏
لحظاتی بعد، تقه آرامی به در می‌خورد و خوش‌خلق اجازه ورود را صادر می‌كند.
مرد جوان با سینی چای وارد می‌شود، یك‌فنجان را جلوی خوش‌خلق و دیگری را جلوی ادلیا می‌گذارد؛ هم‌زمان با خارج شدن مرد ، صدای اعصاب خورد كن دكمه های كیبورد قطع می‌شود. خوش‌خلق تقویم را جلو می‌كشد و چیزی را یادداشت می‌كند:‏
_‏امیدوارم این آدرس قدیمی تو رو به ملكان برسونه!‏
برگه را از تقویم جدا می‌كند و به‌طرف ادلیا می‌گیرد.‏
خیز بر می‌دارد و كاغذ را از بین انگشتان خوش‌خلق می‌قاپد، نگاهی دقیق به نوشته‌های مشكی رنگ كاغذ می‌اندازد. با صدای خاتون سربلند می‌كند.
خوش‌خلق: چایی با قند یا توت؟‏
_نه خاتون ، باید برم.‏
برای خداحافظی دست دراز می‌كند و خوش‌خلق دستش را می‌گیرد و به‌طرف خودش می‌كشد، او را درآغوش می‌فشارد و می‌گوید:
_بازم به خونه سر بزن، خوشحال می‌شم ببینمت.‏
_چشم، دفعه بعد با ملكان میام؛ قول می‌دم! ‏

یک شب میان همین خیل جمعیت...
گم کردمت ، و دگر رد پا شدی
راحیل جوانمردی‏




آفر:به زبان كردی؛ دختر.‏
خاتون: آرامش دهنده مظلوم‏.‏
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
آخرین ویرایش:

Obscure

مدیر تالار ویرایش
پرسنل مدیریت
مدیر تالار
نقاش انجمن
خطاط انجمن
تاریخ ثبت‌نام
Dec 22, 2019
نوشته‌ها
482
پسندها
6,414
امتیازها
110
محل سکونت
شهر بیخیالی
***
با صدای زنگ از جا می‌پرد و به سمت آیفون یورش می‌برد.
با دیدن شخص ناشناس، عصبانیتش فرو کش می‌كند. نفس عمیقی می‌كشد و آیفون را بر می‌دارد:
_بفرمایید!
_جناب احتشام، آتور احتشام!؟
شكاف چشمانش به یك‌باره تنگ می‌شود و دقیق‌تر مرد را آنالیز می‌كند.مردی سی واندی ساله در لباس نظامی.
_خودم هستم.
_جناب، لطفا تشریف بیارین پایین.
چشم از تصویر می‌گیرد و به‌ساعت روی دیوار كه سه و دوازده دقیقه بامداد را نشان می‌داد، خیره می‌شود:
_این وقت صبح، اتفاقی افتاده؟
_شما تشریف بیارین پایین، توضیح می‌دم.
_بله، یک‌دقیقه مهلت بدین, پایین‌ام!
آیفون را می‌گذارد و برای پوشیدن لباس به‌طرف اتاق پا تند می‌كند.
در ورودی ساختمان را باز می‌كند، دو مرد با لباس نظامی در پشت در نمایان می‌شوند. نور شدید قرمز چراغ گردان چشمانش را می‌زند؛ اخم می‌کند و اثرش می‌شود، خط عمیقی وسط پیشانی. مردی که تصویرش را در آیفون دیده بود، جلو می‌آید:
_شما باید, همسر خانوم كتایون اشرفی باشید.
سر تكان می دهد و اهسته «درسته.» می‌گوید.‏
_برای حل مسئله‌ای، باید تشریف آگاهی!
در جواب سركار، آهسته سر تكان می‌دهد و در چوبی بزرگ ساختمان را روی هم می‌كشد.
مرد میان‌سالی در لباس نظامی وارد اتاق می‌شود و سلام می‌كند. از همان فاصله دور اتكیت سی*نه‌ی مرد را می‌خواند سرگرد رضا مؤمنی و جواب سرگرد را می‌دهد. سرگرد پشت میز می‌نشیند و بی‌مقدمه حرفش را شروع می‌كند:
_شما با همسرتون، خانوم كتایون اشرفی مشكل داشتین؟
به صندلی تکیه می‌زند. لبخند کجی کنج ل*بش می‌نشاند و جواب می‌دهد:
_چیزی كه هرگز بینمون نبوده, مشکل بود!
سرگرد صندلی را كمی جلو تر می‌كشد و دستانش را در هم گره می‌زند و روی میز می‌گذارد و ادامه می‌دهد:
_دو تا لیوان و كنار هم تو یه سینی هم بذاری، یه تقی می‌كنند؛ اون وقت شما...
آتور بین حرفش می‌آید و دنباله حرف سرگرد را می‌گیرد:
_من میگم نداشتیم؛ وقتی طرفین مسئولیت پذیر باشند و از زیر وظایفی كه به‌عهدشون هست شونه خالی نكنن، هیچ مشکلی پیش نمیاد.
سرگرد از حرف های منطقی آتور قانع می‌شود و سوال بعدی را می‌پرسد:
_همسرتون چه ساعتی از منزل خارج شدن؟
_اطلاعی ندارم.
_اصلاً جایی می‌رفتن به شما اطلاع می‌دادن؟
_نه همیشه، بیشتر جاهایی كه زمان می‌خورد؛ مهمانی خارج از شهر، كوه، مسافرت و... ‏میشه بپرسم كتایون كجاست؟ و این سوال‌ها برای چیه؟
سرگرد نفس عمیقی می‌كشد و دستی به ریش كوتاهش می‌كشد و با لحنی آرام می‌گوید:
_همسر شما، خانوم كتایون اشرفی به قتل رسیدن.‏
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
آخرین ویرایش:
بالا پایین