خوش آمدید!

با عضویت در انجمن تک رمان از مزایای(چاپ کتاب،منتشر کردن رمان و...به صورت رایگان، خدمات ویراستاری، نقد و...)بهرمند شوید. با ما بهترین‌ها را تجربه کنید.☆

همین حالا عضویتت رو قطعی کن!
  • 🌱فراخوان جذب ناظر تایید ( همراه با آموزش ) کلیک کنید
  • تخفیف عیدانه ۶۰ درصدی چاپ کتاب در انتشارات تک رمان کلیک کنید

درحال ترجمه ترجمه رمان جین ایر | Eliot

ساعت تک رمان

Eliot

کاربر تک‌رمان
کاربر تک‌رمان
تاریخ ثبت‌نام
2025-03-02
نوشته‌ها
5
کیف پول من
350
Points
9
بسم الله الرحمن الرحیم



نام اثر: جین ایر
نویسنده: شارلوت برونته
مترجم: Eliot
ژانر: درام


مقدمه:
جین ایر زندگی را با تمام معایبی که طبیعت و جامعه می‌توانند به او بدهند آغاز می‌کند: او پدر و مادری ندارد، پولی ندارد، دختر است (در دنیایی مردانه)، و برای بدتر شدن اوضاع، زیبا هم نیست. او در نگاه دنیا حتی نازیباتر هم جلوه می‌کند، زیرا شخصیتی قوی دارد: او حاضر نیست کاری را فقط به این دلیل که به او گفته‌اند انجام دهد.

او شبیه قهرمان یکی از داستان‌های عاشقانه بزرگ دنیا به نظر نمی‌رسد، اما مانند یکی از آنها رفتار می‌کند. دنیا با تمام معایبش به او نگاه می‌کند و به او می‌گوید که نباید از زندگی انتظار زیادی داشته باشد. اما جین ایر گوش نمی‌دهد؛ او از پذیرفتن جایگاه بی‌اهمیتی که دنیا به او پیشنهاد می‌دهد امتناع می‌کند. او از دنیا می‌خواهد که او را همان‌گونه که هست بپذیرد: نه مهم، بلکه قهرمان زندگی خودش؛ نه زیبا، اما شایسته عشق.​
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان

Reina✧

مدیریت کل سایت + مدیر تالار کپی
پرسنل مدیریت
مدیریت کل سایت
نویسنده حرفه‌ای
نویسنده انجمن
ویراستار انجمن
کتابخوان انجمن
حفاظت انجمن
کاربر افتخاری انجمن
کاربر ویژه انجمن
تاریخ ثبت‌نام
2023-07-07
نوشته‌ها
8,367
کیف پول من
385,074
Points
70,000,869
تایید_ترجمه_v8ye.png
مترجم عزیز قبل از تایپ به قوانین تالار ترجمه توجه کنید:

 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان

Eliot

کاربر تک‌رمان
کاربر تک‌رمان
تاریخ ثبت‌نام
2025-03-02
نوشته‌ها
5
کیف پول من
350
Points
9
[بخش اول]
[قسمت ۱_۱]

در این بعدازظهر نمی‌توانستیم برای پیاده‌روی بیرون برویم. باد سرد شدیدی می‌وزید و باران سنگینی می‌بارید، بنابراین همه‌ی ما در خانه ماندیم. از این موضوع خوشحال بودم. هیچ‌وقت پیاده‌روی‌های طولانی را دوست نداشتم، به‌خصوص در زمستان. از بازگشت به خانه در تاریکی، با انگشتان و پاهای یخ‌زده و احساسی ناخوشایند بدم می‌آمد، زیرا بِزی (پرستار) همیشه مرا سرزنش می‌کرد. از همان ابتدا می‌دانستم که با دخترعموهایم، الیزا، جان و جورجیانا رید، تفاوت دارم. آن‌ها قدبلندتر و قوی‌تر از من بودند و دوست‌داشتنی‌تر به نظر می‌رسیدند.
این سه معمولاً وقت خود را با گریه و مشاجره سپری می‌کردند، اما امروز آرام در اطراف مادرشان در اتاق نشیمن نشسته بودند. من هم می‌خواستم به حلقه‌ی خانوادگی آن‌ها بپیوندم، اما خانم رید، عمه‌ام، مرا رد کرد. بزی از من شکایت کرده بود.
- نه، متأسفم، جین. تا وقتی از بزی نشنوم یا خودم نبینم که واقعاً سعی داری رفتار بهتری داشته باشی، نمی‌توانی مانند بچه‌های من، کودکی خوب و خوشحال باشی.
پرسیدم:
- بزی چه گفته که من انجام داده‌ام؟
- جین، مؤدبانه نیست که این‌گونه از من سؤال کنی. اگر نمی‌توانی با ادب صحبت کنی، ساکت باش.
از اتاق نشیمن بیرون خزیدم و به اتاق کوچک کناری رفتم، جایی که کتابی پر از تصاویر را از قفسه‌ی کتاب انتخاب کردم. روی صندلی کنار پنجره نشستم و پرده‌ها را کشیدم تا کاملاً پنهان شوم. مدتی همان‌جا نشستم. گاهی به بیرون از پنجره و بعدازظهر خاکستری نوامبر نگاه می‌کردم و می‌دیدم که باران روی باغ بی‌برگ فرو می‌ریزد. اما بیشتر اوقات، غرق در مطالعه‌ی کتاب بودم و با شگفتی به تصاویر خیره می‌شدم. در دنیای تخیل گم شدم، غم و تنهایی‌ام را برای مدتی فراموش کردم و خوشحال بودم. من فقط نگران این بودم که مخفیگاهم کشف شود. ناگهان در اتاق باز شد. جان رید با عجله وارد شد.
- کجایی، موش کثیف؟
فریاد زد. او مرا پشت پرده ندید.
- الیزا! جورجی! جین اینجا نیست! به مامان بگویید که دوباره زیر باران بیرون رفته—چه حیوان بدی است!
با خودم فکر کردم:
- چه خوش‌شانس بودم که پرده را کشیدم.
او هرگز نمی‌توانست مرا پیدا کند، چون خیلی باهوش نبود. اما الیزا فوراً حدس زد که کجا هستم.
- او روی صندلی کنار پنجره است، جان.
صدای الیزا از اتاق نشیمن آمد. پس بلافاصله بیرون آمدم، چون نمی‌خواستم او مرا بیرون بکشد.
پرسیدم:
- چه می‌خواهی؟
او درحالی‌که روی صندلی‌اش نشسته بود، پاسخ داد:
- بگو "چه می‌خواهید، آقای رید؟" می‌خواهم اینجا بیایی.
جان رید چهارده ساله بود و من فقط ده سال داشتم. او درشت‌اندام و نسبتاً چاق بود. معمولاً در هر وعده غذایی بیش از حد می‌خورد که باعث بیماری‌اش می‌شد. باید به مدرسه‌ی شبانه‌روزی می‌رفت، اما مادرش که خیلی دوستش داشت، او را برای یک یا دو ماه به خانه آورده بود، چون فکر می‌کرد سلامت او ضعیف است. جان نه مادرش را دوست داشت، نه خواهرانش را، و از من متنفر بود. او همیشه مرا اذیت می‌کرد و مجازات می‌داد، نه دو یا سه بار در هفته، نه یک یا دو بار در روز، بلکه همیشه. هر بار که نزدیکم می‌شد، تمام بدنم از ترس می‌لرزید. گاهی مرا می‌زد، گاهی فقط تهدیدم می‌کرد و من در وحشت از او زندگی می‌کردم. هیچ ایده‌ای نداشتم که چگونه متوقفش کنم. خدمتکارها نمی‌خواستند ارباب کوچکشان را ناراحت کنند و خانم رید هیچ عیبی در پسر عزیزش نمی‌دید. پس من دستور جان را اطاعت کردم و به سمت صندلی‌اش رفتم، درحالی‌که به این فکر می‌کردم که چقدر چهره‌اش زشت است. شاید او فهمید که در ذهنم چه می‌گذرد، چون محکم به صورتم سیلی زد. گفت:
- این برای بی‌ادبی‌ الانت به مامان! و برای پنهان کردن شرارتت، و برای این‌که آن‌طور به من نگاه کردی، ای موش کثیف!
من آن‌قدر به زورگویی‌های او عادت کرده بودم که حتی به فکر مقابله با او هم نیفتادم. پرسید:
- پشت آن پرده چه می‌کردی؟
گفتم:
- داشتم کتاب می‌خواندم.
- کتاب را به من نشان بده.
من آن را به او دادم.
او ادامه داد:
- تو حق نداری کتاب‌های ما را برداری. تو هیچ پولی نداری و پدرت هم برایت چیزی به جا نگذاشت. تو باید در خیابان‌ها گدایی کنی، نه اینجا در آسایش، در کنار خانواده‌ای محترم زندگی کنی. در هر حال، تمام این کتاب‌ها مال من است، همین‌طور کل این خانه، یا در چند سال آینده خواهد شد. به تو یاد می‌دهم که دیگر بدون اجازه کتاب‌های مرا برنداری.
او کتاب سنگین را بلند کرد و محکم به طرف من پرتاب کرد. کتاب به من برخورد کرد و من به زمین افتادم، سرم به در خورد و بریده شد. درد شدیدی داشتم و ناگهان، برای اولین بار در زندگی‌ام، ترس از جان رید را فراموش کردم. فریاد زدم:
- پسر ظالم و شرور! تو یک زورگو هستی! تو به اندازه یک قاتل بدجنس هستی!
او فریاد زد:
- چی؟ چی؟ او این را به من گفت؟ شنیدید، الیزا و جورجیانا؟ به مامان می‌گویم، اما اول...
او برای حمله به من هجوم آورد، اما حالا داشت با دختری ناامید مبارزه می‌کرد. من واقعاً او را یک قاتل خبیث می‌دیدم. احساس کردم خون از سرم جاری شد و درد، به من قدرت بخشید. با تمام توان مقابله کردم. مقاومت من او را شگفت‌زده کرد و او برای کمک فریاد کشید. خواهرانش برای آوردن خانم رید دویدند، که او هم ندیمه‌اش، میس ابوت و بزی را صدا زد. آن‌ها ما را از هم جدا کردند و من شنیدم که گفتند:
- چه دختر بدجنسی! او به آقای جان حمله کرده!
خانم رید با خونسردی گفت:
- او را به اتاق قرمز ببرید و آنجا زندانی‌اش کنید.
سپس مرا به طبقه بالا بردند، در حالی که دست‌هایم را تکان می‌دادم و پاهایم را به در و دیوار می‌کوبیدم. به محض اینکه به اتاق قرمز رسیدیم، دوباره آرام شدم، اما دو خدمتکار شروع به سرزنش من کردند. میس ابوت گفت:
- واقعاً، دوشیزه ایر، چطور توانستی او را بزنی؟ او ارباب جوان توست!
با گریه گفتم:
- چطور می‌تواند ارباب من باشد؟ من که خدمتکار نیستم!
او گفت:
- نه، دوشیزه ایر، تو حتی از یک خدمتکار هم کمتر هستی. چون تو کار نمی‌کنی.
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
بالا