خوش آمدید!

با عضویت در انجمن تک رمان از مزایای(چاپ کتاب،منتشر کردن رمان و...به صورت رایگان، خدمات ویراستاری، نقد و...)بهرمند شوید. با ما بهترین‌ها را تجربه کنید.☆

همین حالا عضویتت رو قطعی کن!
  • 🌱فراخوان جذب ناظر تایید ( همراه با آموزش ) کلیک کنید
  • تخفیف عیدانه ۶۰ درصدی چاپ کتاب در انتشارات تک رمان کلیک کنید

دلنوشته مجموعه دلنوشته نغمه های خاموش | علی برادر خدام خسروشاهی نویسنده انجمن تک رمان

ساعت تک رمان

علی خسروشاهی

مدرس زبان انگلیسی + مدیر بازنشسته ادبیات
نویسنده انجمن
دلنویس انجمن
مقام‌دار بازنشسته
تاریخ ثبت‌نام
2022-09-07
نوشته‌ها
995
کیف پول من
85,774
Points
1,460
بسم رب القلم

مجموعه دلنوشته نغمه های خاموش
نویسنده : علی برادر خدام خسروشاهی
ژانر : عاشقانه
ناظر: .Anastasia.

لازم به ذکر است این مجموعه دلنوشته یک مجموعه دلنوشته دکلمه ای است و خواستار این هستم که گویندگان محترم از بنده فایل اصلی مخصوص دکلمه با احساسات و ... را دریافت کنند.

مقدمه:
به شوق لحظه‌ای از چشم‌هایت،
شدم گم در شب رویایی‌ات.

دلم در س*ی*نه طوفانی‌تر از پیش،
به ساز عشق می‌رقصد برایت.

شب و ماه و خیابان‌های خاموش،
همه فریاد می‌زنند آوایت.

اگر از من بپرسی حال و روزم،
هنوزم غرق در دنیایِ آهت.

تو رفتی، قصه اما ماند با من،
نوشتم هر غزل با ردّ پایت.

#علی_برادر_خدام_خسروشاهی
#نغمه_های_خاموش
#انجمن_تک_رمان

کد:
بسم رب القلم

مجموعه دلنوشته نغمه های خاموش
نویسنده : علی برادر خدام خسروشاهی
ژانر : عاشقانه

لازم به ذکر است این مجموعه دلنوشته یک مجموعه دلنوشته دکلمه ای است و خواستار این هستم که گویندگان محترم از بنده فایل اصلی مخصوص دکلمه با احساسات و ... را دریافت کنند.

مقدمه:
به شوق لحظه‌ای از چشم‌هایت،
شدم گم در شب رویایی‌ات.

دلم در س*ی*نه طوفانی‌تر از پیش،
به ساز عشق می‌رقصد برایت.

شب و ماه و خیابان‌های خاموش،
همه فریاد می‌زنند آوایت.

اگر از من بپرسی حال و روزم،
هنوزم غرق در دنیایِ آهت.

تو رفتی، قصه اما ماند با من،
نوشتم هر غزل با ردّ پایت.
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان

.Anastasia.

مدیریت تالار ادبیات + مشاور تحصیلی
پرسنل مدیریت
مدیریت تالار
مشاور انجمن
نقاش انجمن
دلنویس انجمن
کتابخوان انجمن
کاربر ویژه انجمن
تاریخ ثبت‌نام
2024-01-23
نوشته‌ها
1,286
کیف پول من
258,692
Points
2,445
49298

خواهشمند است قبل از تایپ شعر و دلنوشته به قوانین زیر توجه کنید:
قوانین تایپ شعر و دلنوشته:
قوانین تایپ شعر و دلنوشته | تک رمان

درخواست جلد:
دفتر درخواست جلد | تک رمان

درخواست تگِ شعر و دلنوشته:
| تاپیک جامع درخواست تگ شعر و دلنوشته |

اعلام پایان شعر و دلنوشته:
تاپیک جامع اعلام پایان شعر و دلنوشته

موفق باشید.✨
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان

علی خسروشاهی

مدرس زبان انگلیسی + مدیر بازنشسته ادبیات
نویسنده انجمن
دلنویس انجمن
مقام‌دار بازنشسته
تاریخ ثبت‌نام
2022-09-07
نوشته‌ها
995
کیف پول من
85,774
Points
1,460
فصل اول: آغاز دل‌تنگی
دلنوشته اول : نجوای اولین نگاه
همه چیز از یک نگاه شروع شد…
نه سلامی بود، نه کلامی…
فقط چشمانت،
که میان شلوغی جهان،
مرا به سکوتی بی پایان کشاند.

برای لحظه ای،
همه چیز محو شد…
نه خیابان را می دیدم، نه آدم ها را،
فقط تو بودی،
و چشمانی که در آن‌ها دنیایی دیگر پیدا کردم.

چشمانت چیزی داشت…
نه، جادو نبود،
نه، اتفاق هم نبود…
چیزی شبیه رویا،
شبیه موسیقی آرامش بخش یک غروب بارانی،
یا شاید عطری که در جان آدم می ماند،
بی آن که بدانی از کجا آمده!

از همان لحظه،
دل من دیگر دل نبود،
تکه ای از آسمان شد،
که بی پروا در چشمانت پرواز می کرد.

نگاهی که آمد،
و بی هیچ کلامی، همه چیز را گفت…
و من، در آن نگاه،
قصه عشق را دوباره نوشتم.

اگر عشق یک نقطه آغاز دارد،
برای من،
همان لحظه ای بود که چشمانت را دیدم…

#علی_برادر_خدام_خسروشاهی
#نغمه_های_خاموش
#انجمن_تک_رمان

کد:
فصل اول: آغاز دل‌تنگی

دلنوشته اول : نجوای اولین نگاه

همه‌چیز از یک نگاه شروع شد…

نه سلامی بود، نه کلامی…

فقط چشمانت،

که میان شلوغی جهان،

مرا به سکوتی بی‌پایان کشاند.

برای لحظه‌ای،

همه‌چیز محو شد…

نه خیابان را می‌دیدم، نه آدم‌ها را،

فقط تو بودی،

و چشمانی که در آنها دنیایی دیگر پیدا کردم.

چشمانت چیزی داشت…

نه، جادو نبود،

نه، اتفاق هم نبود…

چیزی شبیه رویا،

شبیه موسیقیِ آرامش‌بخش یک غروب بارانی،

یا شاید عطری که در جان آدم می‌ماند،

بی‌آنکه بدانی از کجا آمده!

از همان لحظه،

دل من دیگر دل نبود،

تکه‌ای از آسمان شد،

که بی‌پروا در چشمانت پرواز می‌کرد.

نگاهی که آمد،

و بی‌هیچ کلامی، همه چیز را گفت…

و من، در آن نگاه،

قصه‌ی عشق را دوباره نوشتم.

اگر عشق یک نقطه‌ی آغاز دارد،

برای من،

همان لحظه‌ای بود که چشمانت را دیدم…
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
آخرین ویرایش:

علی خسروشاهی

مدرس زبان انگلیسی + مدیر بازنشسته ادبیات
نویسنده انجمن
دلنویس انجمن
مقام‌دار بازنشسته
تاریخ ثبت‌نام
2022-09-07
نوشته‌ها
995
کیف پول من
85,774
Points
1,460
فصل اول
دلنوشته دوم: سایه ای در قلبم
سایه‌ای در قلبم است،
اما نه از دلتنگی،
سایه‌ای از حضور تو!
همین جا کنارم،
در هر لحظه‌ای که با منی،
تو در دلم می‌درخشی،
مثل یک آفتاب مهربان،
که همه چیز را روشن می‌کند.

تو که کنارم هستی،
این سایه فقط یادآور توست،
که هر لحظه در قلبم می‌رقصی.
نه یک سایه محو،
که یک پرتو،
یک نوری که همیشه در من تابیده،
و دل من را با خود می‌برد.

با هر نگاه،
با هر حرفی که از لبانت بیرون می‌آید،
این سایه پررنگ‌تر می‌شود،
اما نه از دوری،
بلکه از ن*زد*یک*ی تو،
که همیشه در دل و جانم جا داری.

وقتی کنارم هستی،
این سایه می‌شود شادی،
می‌شود یک اطمینان،
یک حضور دائم که همه چیز را به آرامش می‌رساند.

با تو، این سایه همیشه روشن است،
در هر لحظه‌ای که تو این جا هستی.

سایه‌ای در قلبم است،
که از حضور تو پر شده،
نه از نبودن،
نه از فاصله‌ها،
فقط از عشقی که همین جا در کنارم،
در هر لحظه می‌جوشد.

#علی_برادر_خدام_خسروشاهی
#نغمه_های_خاموش
#انجمن_تک_رمان
کد:
فصل اول

دلنوشته دوم: سایه ای در قلبم

سایه‌ای در قلبم است،

اما نه از دلتنگی،

سایه‌ای از حضور تو!

همین‌جا کنارم،

در هر لحظه‌ای که با منی،

تو در دلم می‌درخشی،

مثل یک آفتاب مهربان،

که همه‌چیز را روشن می‌کند.

تو که کنارم هستی،

این سایه فقط یادآور توست،

که هر لحظه در قلبم می‌رقصی.

نه یک سایه محو،

که یک پرتو،

یک نوری که همیشه در من تابیده،

و دل من را با خود می‌برد.

با هر نگاه،

با هر حرفی که از لبانت بیرون می‌آید،

این سایه پررنگ‌تر می‌شود،

اما نه از دوری،

بلکه از ن*زد*یک*ی تو،

که همیشه در دل و جانم جا داری.

وقتی کنارم هستی،

این سایه می‌شود شادی،

می‌شود یک اطمینان،

یک حضور دائم که همه‌چیز را به آرامش می‌رساند.

با تو، این سایه همیشه روشن است،

در هر لحظه‌ای که تو این‌جایی.

سایه‌ای در قلبم است،

که از حضور تو پر شده،

نه از نبودن،

نه از فاصله‌ها،

فقط از عشقی که همین‌جا در کنارم،

در هر لحظه می‌جوشد.
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
آخرین ویرایش:

علی خسروشاهی

مدرس زبان انگلیسی + مدیر بازنشسته ادبیات
نویسنده انجمن
دلنویس انجمن
مقام‌دار بازنشسته
تاریخ ثبت‌نام
2022-09-07
نوشته‌ها
995
کیف پول من
85,774
Points
1,460
فصل اول : آغاز دلتنگی
دلنوشته سوم : عطر آشنای تو
عطر تو...
چیزی فراتر از یک بو،
چیزی شبیه خاطره‌ای که در هوای من جاری‌ست،
مثل بارانی که بی‌دلیل دلم را تازه می‌کند،
مثل آفتابی که بی‌اجازه روی صورتم می‌نشیند.
هر بار که می‌آیی،
عطرت زودتر از تو می‌رسد،
می‌پیچد در هوای من،
می‌نشیند روی دلم،
و همه چیز را آشنا می‌کند...
چشم‌هایم را می‌بندم،
نفس می‌کشم...
و انگار تو را میان هوایم حس می‌کنم.
عطر تو،
همیشه شبیه اولین دیدارمان است،
شبیه لحظه‌ای که دلم فهمید،
تو قرار است برای همیشه در من بمانی.
می‌دانی؟
عطر تو فقط روی لباسم نمی‌ماند،
روی روحم هم نشسته،
در تمام لحظه‌هایم،
در هر جایی که باشم،
همراه من است.
گاهی وقتی نیستی،
در میان خیابان، در میان جمعیت،
کسی رد می‌شود که عطری شبیه تو دارد،
و ناگهان قلبم تندتر می‌زند...
نه برای آن عطر،
که برای خاطره‌ای که تو در دلم کاشته‌ای.
تو برای من فقط یک حضور نیستی،
تو بوی زندگی هستی،
هوایی که نفس می‌کشم،
و دلیلی که هر روز،
چشم‌هایم را با لبخند باز کنم...
عطر تو،
همان بهانه‌ای است که هر روز عاشقت شوم...
دوباره و دوباره و دوباره... 💙

#علی_برادر_خدام_خسروشاهی
#انجمن_تک_رمان
#نغمه_های_خاموش

کد:
فصل اول : آغاز دل تنگی

دلنوشته سوم : عطر آشنای تو

عطر تو...

چیزی فراتر از یک بو،

چیزی شبیه خاطره‌ای که در هوای من جاری‌ست،

مثل بارانی که بی‌دلیل دلم را تازه می‌کند،

مثل آفتابی که بی‌اجازه روی صورتم می‌نشیند.

هر بار که می‌آیی،

عطرت زودتر از تو می‌رسد،

می‌پیچد در هوای من،

می‌نشیند روی دلم،

و همه چیز را آشنا می‌کند...

چشم‌هایم را می‌بندم،
نفس می‌کشم...
و انگار تو را میان هوایم حس می‌کنم.
عطر تو،
همیشه شبیه اولین دیدارمان است،
شبیه لحظه‌ای که دلم فهمید،
تو قرار است برای همیشه در من بمانی.

می‌دانی؟

عطر تو فقط روی لباسم نمی‌ماند،

روی روحم هم نشسته،

در تمام لحظه‌هایم،

در هر جایی که باشم،

همراه من است.

گاهی وقتی نیستی،

در میان خیابان، در میان جمعیت،

کسی رد می‌شود که عطری شبیه تو دارد،

و ناگهان قلبم تندتر می‌زند...

نه برای آن عطر،

که برای خاطره‌ای که تو در دلم کاشته‌ای.

تو برای من فقط یک حضور نیستی،

تو بوی زندگی هستی،

هوایی که نفس می‌کشم،

و دلیلی که هر روز،

چشم‌هایم را با لبخند باز کنم...

عطر تو،

همان بهانه‌ای است که هر روز عاشقت شوم...

دوباره و دوباره و دوباره... 💙
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
آخرین ویرایش:

علی خسروشاهی

مدرس زبان انگلیسی + مدیر بازنشسته ادبیات
نویسنده انجمن
دلنویس انجمن
مقام‌دار بازنشسته
تاریخ ثبت‌نام
2022-09-07
نوشته‌ها
995
کیف پول من
85,774
Points
1,460
فصل اول: آغاز دل‌تنگی
4. باران و خاطره
باران که می‌بارد،
همه چیز رنگ تو را می‌گیرد…
هوا عطر تو را نفس می‌کشد،
خیابان‌ها با رد پای تو زنده می‌شوند،
و من،
در دل هر قطره،
حس ناب تو را پیدا می‌کنم…
می‌دانی؟
باران همیشه مرا یاد تو می‌اندازد،
شاید چون اولین باری که دیدمت،
هوا بارانی بود،
چترت را جا گذاشته بودی،
و دستانت را،
بی‌بهانه در دستانم گذاشتی…
از همان لحظه،
دیگر هیچ بارانی مرا سرد نکرد،
چون در میانش،
تو را داشتم.
حالا هر وقت باران می‌بارد،
نگاهت را در آسمان می‌بینم،
صدایت را در قطره‌هایش می‌شنوم،
و خنده‌هایت را،
میان بوی نم خاک احساس می‌کنم…
چطور ممکن است باران ببارد،
و تو در خاطرم نباشی؟
قطره‌های باران که روی صورتم می‌نشینند،
انگار که دستان تو باشند،
که آرام صورتم را نوازش می‌کنند…
و من،
چشم‌هایم را می‌بندم،
می‌خندم،
و می‌گذارم این خاطره،
بار دیگر زنده شود…
باران که می‌بارد،
دلم هوای قدم زدن با تو را می‌کند،
بی چتر،
بی ترس از خیس شدن…
مثل آن روز…
که تمام شهر خیس شد،
اما دل من،
در آ*غ*و*ش تو گرم بود…
باران و خاطره…
هر دو بوی تو را دارند،
بوی عشقی که در دل من،
هیچ‌وقت تمام نمی‌شود…
نه با گذر زمان،
نه با دوری…
چون تو،
تنها خاطره نیستی،
تو خودِ عشق منی… 💙

#علی_برادر_خدام_خسروشاهی
#انجمن_تک_رمان
#نغمه_های_خاموش

کد:
فصل اول: آغاز دل‌تنگی 

4. باران و خاطره
باران که می‌بارد،
همه چیز رنگ تو را می‌گیرد…
هوا عطر تو را نفس می‌کشد،
خیابان‌ها با رد پای تو زنده می‌شوند،
و من،
در دل هر قطره،
حس ناب تو را پیدا می‌کنم…
می‌دانی؟
باران همیشه مرا یاد تو می‌اندازد،
شاید چون اولین باری که دیدمت،
هوا بارانی بود،
چترت را جا گذاشته بودی،
و دستانت را،
بی‌بهانه در دستانم گذاشتی…
از همان لحظه،
دیگر هیچ بارانی مرا سرد نکرد،
چون در میانش،
تو را داشتم.
حالا هر وقت باران می‌بارد،
نگاهت را در آسمان می‌بینم،
صدایت را در قطره‌هایش می‌شنوم،
و خنده‌هایت را،
میان بوی نم خاک احساس می‌کنم…
چطور ممکن است باران ببارد،
و تو در خاطرم نباشی؟
قطره‌های باران که روی صورتم می‌نشینند،
انگار که دستان تو باشند،
که آرام صورتم را نوازش می‌کنند…
و من،
چشم‌هایم را می‌بندم،
می‌خندم،
و می‌گذارم این خاطره،
بار دیگر زنده شود…
باران که می‌بارد،
دلم هوای قدم زدن با تو را می‌کند،
بی چتر،
بی ترس از خیس شدن…
مثل آن روز…
که تمام شهر خیس شد،
اما دل من،
در آ*غ*و*ش تو گرم بود…
باران و خاطره…
هر دو بوی تو را دارند،
بوی عشقی که در دل من،
هیچ‌وقت تمام نمی‌شود…
نه با گذر زمان،
نه با دوری…
چون تو،
تنها خاطره نیستی،
تو خودِ عشق منی… 💙
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
بالا