Reina✧
مدیریت کل سایت + مدیر تالار کپی
پرسنل مدیریت
مدیریت کل سایت
نویسنده حرفهای
نویسنده انجمن
ویراستار انجمن
کتابخوان انجمن
حفاظت انجمن
کاربر افتخاری انجمن
کاربر ویژه انجمن
تخته میشیما ناگهان وسط سیبری رفته بود. سوز باد را حس میکرد. خودش را پوشاند و رطوبت سرد محیط را به بینی کشید. همه جا، دودکشهای بسیار مرتفع گ*از ازون را به سوی آسمان میدمیدند. بوی این گ*از کمی چشمش را سوزاند. میشیما یک دستش را از تخت بیرون آورد و روی زمین گذاشت. خیلی وقت بود که دستش چمن را لمس نکرده بود. چمنهایی که اگر دستت را روی آنها بکشی، کمی انگشتان شما را میبرد. به دستش نگاه کرد، ولی اثری از بریدگی نبود.
ناگهان سیبری از اتاق خواب رخت بر بست. مجری دوباره روی صندلیش برگشت. مرلین با موهای طلایی و لباس موج دار بلند وارد شد. حتی از زن توی تلویزیون هم زیباتر بود. نگهبان قبرستان هم کنارش بود. «شبت بخیر بابا.»
دختر آقای تواچ از بین نوری که مجری خبر را ساخته بود، رد شد و کنار تخت پدرش نشست. «اینجا چه بویی میاد؛ انگار یه شیشه عطر خالی کردن.»
میشیما تلویزیون را خاموش کرد.
«بابا نگاه ارنست چه دسته گلی برام آورده. خودش از سر قبرها واسم جمع کرده. وای پدر، حالتون خوب نیست ها! اون پایین تو مغازه حالتون بهتر میشه. اون فضای پر از گل و فانوس های چینی شما رو دوباره سرپا نگه میداره. میخواین براتون پنکیک بیارم؟»
«قارچ سمی هم توشه؟»
«ای بابا، چقدر شیطون شدی! ببین من دسته گل رو برات میذارم روی میز. شب منتظر مامان نباش، چون یکم دیر میاد. امشب میخوایم توی قسمت تره بار خوش بگذرونیم.»
«خوش بگذرونید؟»
ناگهان سیبری از اتاق خواب رخت بر بست. مجری دوباره روی صندلیش برگشت. مرلین با موهای طلایی و لباس موج دار بلند وارد شد. حتی از زن توی تلویزیون هم زیباتر بود. نگهبان قبرستان هم کنارش بود. «شبت بخیر بابا.»
دختر آقای تواچ از بین نوری که مجری خبر را ساخته بود، رد شد و کنار تخت پدرش نشست. «اینجا چه بویی میاد؛ انگار یه شیشه عطر خالی کردن.»
میشیما تلویزیون را خاموش کرد.
«بابا نگاه ارنست چه دسته گلی برام آورده. خودش از سر قبرها واسم جمع کرده. وای پدر، حالتون خوب نیست ها! اون پایین تو مغازه حالتون بهتر میشه. اون فضای پر از گل و فانوس های چینی شما رو دوباره سرپا نگه میداره. میخواین براتون پنکیک بیارم؟»
«قارچ سمی هم توشه؟»
«ای بابا، چقدر شیطون شدی! ببین من دسته گل رو برات میذارم روی میز. شب منتظر مامان نباش، چون یکم دیر میاد. امشب میخوایم توی قسمت تره بار خوش بگذرونیم.»
«خوش بگذرونید؟»
کد:
تخته میشیما ناگهان وسط سیبری رفته بود. سوز باد را حس میکرد. خودش را پوشاند و رطوبت سرد محیط را به بینی کشید. همه جا، دودکشهای بسیار مرتفع گ*از ازون را به سوی آسمان میدمیدند. بوی این گ*از کمی چشمش را سوزاند. میشیما یک دستش را از تخت بیرون آورد و روی زمین گذاشت. خیلی وقت بود که دستش چمن را لمس نکرده بود. چمنهایی که اگر دستت را روی آنها بکشی، کمی انگشتان شما را میبرد. به دستش نگاه کرد، ولی اثری از بریدگی نبود.
ناگهان سیبری از اتاق خواب رخت بر بست. مجری دوباره روی صندلیش برگشت. مرلین با موهای طلایی و لباس موج دار بلند وارد شد. حتی از زن توی تلویزیون هم زیباتر بود. نگهبان قبرستان هم کنارش بود. «شبت بخیر بابا.»
دختر آقای تواچ از بین نوری که مجری خبر را ساخته بود، رد شد و کنار تخت پدرش نشست. «اینجا چه بویی میاد؛ انگار یه شیشه عطر خالی کردن.»
میشیما تلویزیون را خاموش کرد.
«بابا نگاه ارنست چه دسته گلی برام آورده. خودش از سر قبرها واسم جمع کرده. وای پدر، حالتون خوب نیست ها! اون پایین تو مغازه حالتون بهتر میشه. اون فضای پر از گل و فانوس های چینی شما رو دوباره سرپا نگه میداره. میخواین براتون پنکیک بیارم؟»
«قارچ سمی هم توشه؟»
«ای بابا، چقدر شیطون شدی! ببین من دسته گل رو برات میذارم روی میز. شب منتظر مامان نباش، چون یکم دیر میاد. امشب میخوایم توی قسمت تره بار خوش بگذرونیم.»
«خوش بگذرونید؟»