خوش آمدید!

با عضویت در انجمن تک رمان از مزایای(چاپ کتاب،منتشر کردن رمان و...به صورت رایگان، خدمات ویراستاری، نقد و...)بهرمند شوید. با ما بهترین‌ها را تجربه کنید.☆

همین حالا عضویتت رو قطعی کن!
  • 🌱فراخوان جذب ناظر تایید ( همراه با آموزش ) کلیک کنید
  • تخفیف عیدانه ۶۰ درصدی چاپ کتاب در انتشارات تک رمان کلیک کنید

کامل شده مغازه خودکشی | ژان تولی

  • نویسنده موضوع Reina✧
  • تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها 73
  • بازدیدها 1K
  • Tagged users هیچ

ساعت تک رمان

Reina✧

مدیریت کل سایت + مدیر تالار کپی
پرسنل مدیریت
مدیریت کل سایت
نویسنده حرفه‌ای
نویسنده انجمن
ویراستار انجمن
کتابخوان انجمن
حفاظت انجمن
کاربر افتخاری انجمن
کاربر ویژه انجمن
تاریخ ثبت‌نام
2023-07-07
نوشته‌ها
8,366
کیف پول من
385,074
Points
70,000,869
تخته میشیما ناگهان وسط سیبری رفته بود. سوز باد را حس می‌کرد. خودش را پوشاند و رطوبت سرد محیط را به بینی کشید. همه جا، دودکش‌های بسیار مرتفع گ*از ازون را به سوی آسمان می‌دمیدند. بوی این گ*از کمی چشمش را سوزاند. میشیما یک دستش را از تخت بیرون آورد و روی زمین گذاشت. خیلی وقت بود که دستش چمن را لمس نکرده بود. چمن‌هایی که اگر دستت را روی آنها بکشی، کمی انگشتان شما را می‌برد. به دستش نگاه کرد، ولی اثری از بریدگی نبود.
ناگهان سیبری از اتاق خواب رخت بر بست. مجری دوباره روی صندلیش برگشت. مرلین با موهای طلایی و لباس موج دار بلند وارد شد. حتی از زن توی تلویزیون هم زیباتر بود. نگهبان قبرستان هم کنارش بود. «شبت بخیر بابا.»
دختر آقای تواچ از بین نوری که مجری خبر را ساخته بود، رد شد و کنار تخت پدرش نشست. «اینجا چه بویی میاد؛ انگار یه شیشه عطر خالی کردن.»
میشیما تلویزیون را خاموش کرد.
«بابا نگاه ارنست چه دسته گلی برام آورده. خودش از سر قبرها واسم جمع کرده. وای پدر، حالتون خوب نیست ها! اون پایین تو مغازه حالتون بهتر میشه. اون فضای پر از گل و فانوس های چینی شما رو دوباره سرپا نگه میداره. می‌خواین براتون پن‌کیک بیارم؟»
«قارچ سمی هم توشه؟»
«ای بابا، چقدر شیطون شدی! ببین من دسته گل رو برات میذارم روی میز. شب منتظر مامان نباش، چون یکم دیر میاد. امشب می‌خوایم توی قسمت تره بار خوش بگذرونیم.»
«خوش بگذرونید؟»
کد:
‌
تخته میشیما ناگهان وسط سیبری رفته بود. سوز باد را حس می‌کرد. خودش را پوشاند و رطوبت سرد محیط را به بینی کشید. همه جا، دودکش‌های بسیار مرتفع گ*از ازون را به سوی آسمان می‌دمیدند. بوی این گ*از کمی چشمش را سوزاند. میشیما یک دستش را از تخت بیرون آورد و روی زمین گذاشت. خیلی وقت بود که دستش چمن را لمس نکرده بود. چمن‌هایی که اگر دستت را روی آنها بکشی، کمی انگشتان شما را می‌برد. به دستش نگاه کرد، ولی اثری از بریدگی نبود. 
ناگهان سیبری از اتاق خواب رخت بر بست. مجری دوباره روی صندلیش برگشت. مرلین با موهای طلایی و لباس موج دار بلند وارد شد. حتی از زن توی تلویزیون هم زیباتر بود. نگهبان قبرستان هم کنارش بود. «شبت بخیر بابا.»
دختر آقای تواچ از بین نوری که مجری خبر را ساخته بود، رد شد و کنار تخت پدرش نشست. «اینجا چه بویی میاد؛ انگار یه شیشه عطر خالی کردن.» 
میشیما تلویزیون را خاموش کرد. 
«بابا نگاه ارنست چه دسته گلی برام آورده. خودش از سر قبرها واسم جمع کرده. وای پدر، حالتون خوب نیست ها! اون پایین تو مغازه حالتون بهتر میشه. اون فضای پر از گل و فانوس های چینی شما رو دوباره سرپا نگه میداره. می‌خواین براتون پن‌کیک بیارم؟»
«قارچ سمی هم توشه؟»
«ای بابا، چقدر شیطون شدی! ببین من دسته گل رو برات میذارم روی میز. شب منتظر مامان نباش، چون یکم دیر میاد. امشب می‌خوایم توی قسمت تره بار خوش بگذرونیم.»
«خوش بگذرونید؟»
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان

Reina✧

مدیریت کل سایت + مدیر تالار کپی
پرسنل مدیریت
مدیریت کل سایت
نویسنده حرفه‌ای
نویسنده انجمن
ویراستار انجمن
کتابخوان انجمن
حفاظت انجمن
کاربر افتخاری انجمن
کاربر ویژه انجمن
تاریخ ثبت‌نام
2023-07-07
نوشته‌ها
8,366
کیف پول من
385,074
Points
70,000,869
***
چند روز بعد میشیم ما کمی قوت گرفته بود و می‌خواست از سر جایش بلند شود. دمپایی‌های کهنه‌ای پایش بود و به جای پیژامه، کیمونو به تن داشت. به زحمت خود را بلند کرد و چند قدم راه رفت.
ریشش کمی درآمده بود، دور چشم‌هایش حلقه سیاهی زده و صورتش از ماندن توی تخت پف کرده بود. مثل یک آدم م*ست خودش را توی راهرو کشاند و بالای راه پله ایستاد. توی پاگرد دستش را به نرده پلکان گرفت و مغازه را نگاه کرد.
و چه چیزی دید؟
باورش نمیشد. مغازه، همان مغازه قشنگی که متعلق به والدین و جد اندر جدش بود، همان که وقار یک مرده شورخانه را داشت، مغازه تمیز و مرتبش... ببین به چه روزی افتاده بود!
روی پارچه‌ای که بالای قفسه و ویترین‌ها، از آن سوی دیوار تا آن سر دیگرش زده بودند، نوشته شده بود «توی پیری خودت را بکش!» میشیما دست خط آلن را تشخیص داد.
آن پایین جماعتی خوش و شادان در حال بحث و خنده بودند. در قسمت تره بار عده‌ای روی پنجه پا بلند شده بودند تا گروه سه نفری را ببینند که در حال نواختن گیتار و آواز خواندن بودند. گاهی کیف می‌کردند کف می‌زدند.
ونسان پن‌کیک جمجمه و استخوان‌های ضربدری را به خط تولید آورده بود و حالا روی پیشخوان، یک اجاق برقی گذاشته و آن را درست می‌کرد. دودی که از ماهی تابه بلند می‌شد، مثل مه تا بالای لامپ‌های مهتابی می‌رسید و بوی خوش شکلات و کارامل فضا را پر کرده بود. گاهی چند قطره‌ای از آنها روی موزاییک می‌افتاد. ملاقه مملو از خمیر بالا پایین می‌رفت و دور تابه می‌چرخید. لوکریس پشت دخل ایستاده بود و حساب می‌کرد.
«یه دونه پنکیک؟ میشه ۳ یورو ـ ین. ممنونم از شما.»
در بخش تیغ‌ها مرلین سیب‌ها (نه سیب‌های آلن تورینگ) را درون دستگاه آبمیوه‌گیری می‌گذاشت و آب تازه آنها را توی لیوان می‌ریخت. « یک یورو - ین. ممنونم.»
ارنست بساط شمشیر تانتو راه انداخته بود. ولی نوک آنها را که به شکمش می‌خورد، حلقه می‌زد و جمع می‌کرد. میشیما چشم‌هایش را با دست مالید و از پله‌ها پایین آمد. نگهبان قبرستان سه شمشیر پلاستیکی به مشتری‌های شاد فروغ و آنها را توی کیسه‌ای گذاشت که رویش نوشته شده بود. «هورا!» آقای تواچ برای اینکه از زیر تاج گل رد شود مجبور شد قوز کند و سرش به چند فانوس چینی خورد.
کد:
‌
***
چند روز بعد میشیم ما کمی قوت گرفته بود و می‌خواست از سر جایش بلند شود. دمپایی‌های کهنه‌ای پایش بود و به جای پیژامه، کیمونو به تن داشت. به زحمت خود را بلند کرد و چند قدم راه رفت. 
ریشش کمی درآمده بود، دور چشم‌هایش حلقه سیاهی زده و صورتش از ماندن توی تخت پف کرده بود. مثل یک آدم م*ست خودش را توی راهرو کشاند و بالای راه پله ایستاد. توی پاگرد دستش را به نرده پلکان گرفت و مغازه را نگاه کرد.
و چه چیزی دید؟
باورش نمیشد. مغازه، همان مغازه قشنگی که متعلق به والدین و جد اندر جدش بود، همان که وقار یک مرده شورخانه را داشت، مغازه تمیز و مرتبش... ببین به چه روزی افتاده بود! 
روی پارچه‌ای که بالای قفسه و ویترین‌ها، از آن سوی دیوار تا آن سر دیگرش زده بودند، نوشته شده بود «توی پیری خودت را بکش!» میشیما دست خط آلن را تشخیص داد. 
آن پایین جماعتی خوش و شادان در حال بحث و خنده بودند. در قسمت تره بار عده‌ای روی پنجه پا بلند شده بودند تا گروه سه نفری را ببینند که در حال نواختن گیتار و آواز خواندن بودند. گاهی کیف می‌کردند کف می‌زدند. 
ونسان پن‌کیک جمجمه و استخوان‌های ضربدری را به خط تولید آورده بود و حالا روی پیشخوان، یک اجاق برقی گذاشته و آن را درست می‌کرد. دودی که از ماهی تابه بلند می‌شد، مثل مه تا بالای لامپ‌های مهتابی می‌رسید و بوی خوش شکلات و کارامل فضا را پر کرده بود. گاهی چند قطره‌ای از آنها روی موزاییک می‌افتاد. ملاقه مملو از خمیر بالا پایین می‌رفت و دور تابه می‌چرخید. لوکریس پشت دخل ایستاده بود و حساب می‌کرد. 
«یه دونه پنکیک؟ میشه ۳ یورو ـ ین. ممنونم از شما.» 
در بخش تیغ‌ها مرلین سیب‌ها (نه سیب‌های آلن تورینگ) را درون دستگاه آبمیوه‌گیری می‌گذاشت و آب تازه آنها را توی لیوان می‌ریخت. « یک یورو - ین. ممنونم.»
ارنست بساط شمشیر تانتو راه انداخته بود. ولی نوک آنها را که به شکمش می‌خورد، حلقه می‌زد و جمع می‌کرد. میشیما چشم‌هایش را با دست مالید و از پله‌ها پایین آمد. نگهبان قبرستان سه شمشیر پلاستیکی به مشتری‌های شاد فروغ و آنها را توی کیسه‌ای گذاشت که رویش نوشته شده بود. «هورا!» آقای تواچ برای اینکه از زیر تاج گل رد شود مجبور شد قوز کند و سرش به چند فانوس چینی خورد.
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان

Reina✧

مدیریت کل سایت + مدیر تالار کپی
پرسنل مدیریت
مدیریت کل سایت
نویسنده حرفه‌ای
نویسنده انجمن
ویراستار انجمن
کتابخوان انجمن
حفاظت انجمن
کاربر افتخاری انجمن
کاربر ویژه انجمن
تاریخ ثبت‌نام
2023-07-07
نوشته‌ها
8,366
کیف پول من
385,074
Points
70,000,869
به خودش گفت شاید دارد خواب می‌بیند، ولی خواب نبود؛ چون در همین لحظه زنش صدایش زد.
«اوه عزیزم، بالاخره اومدی! خیلی خوب چه بهتر. می‌تونی کمکمون کنی، خیلی کار داریم. یه دونه پنکیک می‌خوای؟»
یک انسان شریف درمانده - کسی که از تغییرات مغازه خبر نداشت - وارد مغازه شده به سمت میشیما رفت.
«یه بلوک سیمانی واسه غرق شدن ته رودخونه می‌خوام.»
«بلوک سیمانی... ! اوه، بله حتماً. خوشحالم بالاخره یه آدم سالم دیدم. اون‌ها را جابجا نکردن؟ نه هنوزم اینجاست.»
آقای تواچ نفس عمیق کشید و خم شد تا با کمک دو دستش یکی از بلوک‌ها را بلند کند، ولی از اینکه دید خیلی راحت می‌تواند آن را بیاورد تعجب کرد. به نظرش بلوک سیمانی فوق العاده سبک شده بود. می‌تواند با نوک انگشت آن را بلند کند و بچرخاند. این چند روز استراحت نمی‌توانست این همه قدرت به او داده باشد. با ناخن روی ج*ن*س بلوک کشیده امتحانش کرد. «پلاستیکه...»
مشتری هم بلوک سیمانی را توی دستش وزن کرد.
«ولی اینکه شناور می‌مونه! چطوری خودم رو با این غرق کنم؟»
میشیما ابروهایش را در هم کشید و اخم کرد. سپس سرش را تکان داد و گفت «فکر کنم اگه دور دستات ببندیش خوب نباشه، ولی اگه زنجیرشو دور مچ پا چفت کنی، می‌تونی زیر این بلوک پلاستیکی سر و ته بشی. اون وقت پلاستیک روی آب می‌مونه و تو زیر آب. بعدش خفه میشی.»
«واقعا کسی از اینا می‌خره؟»
حقیقتش... نمی‌دونم. یه دونه پنکیک می‌خوری؟»
مشتری مهبوت به جماعت سرخوش و شاد نگاه کرد که با صدای بلند موسیقی می‌رقصیدند و غریو شادی سر می‌دادند. «این‌ها اصلاً اخبار تلویزیون رو نگاه می‌کنند؟ واسه آینده جهان غصه نمی‌خورند؟»
میشیما به مردی که امیدوار بود شب را کف رودخانه به سر ببرد، جواب داد «همین رو بگو. من هم از همین تعجب می‌کنم.»
غرق در غم، با عشق و اندوه همدیگر را در آ*غ*و*ش گرفتند و روی شانه هم گریستند. در همین زمان، در بخش تره بار، آلن یک نمایش عروسکی راه انداخته بود که در آن همه چیز شگفت انگیز، زیبا، خیالی و البته احمقانه بود. ونسان در این فضای جشن و سرور به خانه‌شان نگاه می‌کرد. با بانداژ پیچیده دور سرش، البته که نمی‌خندید، ولی بهتر از قبل به نظر می‌رسید.
کد:
‌
به خودش گفت شاید دارد خواب می‌بیند، ولی خواب نبود؛ چون در همین لحظه زنش صدایش زد.
«اوه عزیزم، بالاخره اومدی! خیلی خوب چه بهتر. می‌تونی کمکمون کنی، خیلی کار داریم. یه دونه پنکیک می‌خوای؟»
یک انسان شریف درمانده - کسی که از تغییرات مغازه خبر نداشت - وارد مغازه شده به سمت میشیما رفت. 
«یه بلوک سیمانی واسه غرق شدن ته رودخونه می‌خوام.» 
«بلوک سیمانی... ! اوه، بله حتماً. خوشحالم بالاخره یه آدم سالم دیدم. اون‌ها را جابجا نکردن؟ نه هنوزم اینجاست.» 
آقای تواچ نفس عمیق کشید و خم شد تا با کمک دو دستش یکی از بلوک‌ها را بلند کند، ولی از اینکه دید خیلی راحت می‌تواند آن را بیاورد تعجب کرد. به نظرش بلوک سیمانی فوق العاده سبک شده بود. می‌تواند با نوک انگشت آن را بلند کند و بچرخاند. این چند روز استراحت نمی‌توانست این همه قدرت به او داده باشد. با ناخن روی ج*ن*س بلوک کشیده امتحانش کرد. «پلاستیکه...»
مشتری هم بلوک سیمانی را توی دستش وزن کرد. 
«ولی اینکه شناور می‌مونه! چطوری خودم رو با این غرق کنم؟»
میشیما ابروهایش را در هم کشید و اخم کرد. سپس سرش را تکان داد و گفت «فکر کنم اگه دور دستات ببندیش خوب نباشه، ولی اگه زنجیرشو دور مچ پا چفت کنی، می‌تونی زیر این بلوک پلاستیکی سر و ته بشی. اون وقت پلاستیک روی آب می‌مونه و تو زیر آب. بعدش خفه میشی.» 
«واقعا کسی از اینا می‌خره؟»
حقیقتش... نمی‌دونم. یه دونه پنکیک می‌خوری؟»
مشتری مهبوت به جماعت سرخوش و شاد نگاه کرد که با صدای بلند موسیقی می‌رقصیدند و غریو شادی سر می‌دادند. «این‌ها اصلاً اخبار تلویزیون رو نگاه می‌کنند؟ واسه آینده جهان غصه نمی‌خورند؟»
میشیما به مردی که امیدوار بود شب را کف رودخانه به سر ببرد، جواب داد «همین رو بگو. من هم از همین تعجب می‌کنم.» 
غرق در غم، با عشق و اندوه همدیگر را در آ*غ*و*ش گرفتند و روی شانه هم گریستند. در همین زمان، در بخش تره بار، آلن یک نمایش عروسکی راه انداخته بود که در آن همه چیز شگفت انگیز، زیبا، خیالی و البته احمقانه بود. ونسان در این فضای جشن و سرور به خانه‌شان نگاه می‌کرد. با بانداژ پیچیده دور سرش، البته که نمی‌خندید، ولی بهتر از قبل به نظر می‌رسید.
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان

Reina✧

مدیریت کل سایت + مدیر تالار کپی
پرسنل مدیریت
مدیریت کل سایت
نویسنده حرفه‌ای
نویسنده انجمن
ویراستار انجمن
کتابخوان انجمن
حفاظت انجمن
کاربر افتخاری انجمن
کاربر ویژه انجمن
تاریخ ثبت‌نام
2023-07-07
نوشته‌ها
8,366
کیف پول من
385,074
Points
70,000,869
لوکریس که شوهرش را غرق اندوه دید با عجله به سوی او دوید و مشتری که میشیما را در آ*غ*و*ش گرفته بود، سرزنش کرد. «ولش کن! تنه‌اش بذار. چی بهش گفتی که اینجوری شد؟ یالا برو بیرون!»
مرد از خودش دفاع کرد. «فقط میخواستم یه چیزی پیدا کنم تا امشب خودم را باهاش بکشم.»
«مگه این پارچه رو روی دیوار ندیدی؟ فقط افراد مسن می‌تونن خودشون را بکشن. حالا بزن به چاک!»
سپس دست شوهرش را گرفت و از میان جمعیت شاد به سوی راه پله‌ها رفتند.
«شمشیرهای جدید از چی درست شدند؟»
«لاستیک.»
«چرا مواد بلوک سیمانی رو عوض کردی؟»
«آخه وقتی مشتری‌ها می‌رقصند، می‌خورند به قفسه‌ها ترسیدم نکنه یکی از اون‌ها بیفته رو پاشون. می‌دونی چه صدمه‌ای می‌زنه؟ این طناب‌ها حالا به جاشون طناب‌های کشتی سقوط آزاد می‌فروشیم. نظر ونسان بود. می‌گفت وقتی مردم خودشون رو از یه چهارپایه پرت کنند پایین سرشون سه چهار بار که بخوره به سقف دیگه این کارو نمی‌کنند. می‌دونی شرکت‌هایی رو هم که ازشون خرید می‌کردیم عوض کردیم؟ دیگه از شرکت مرگ آوران خرید نمی‌کنیم. حالا همه چی رو از شرکت خنده آوران می‌خریم. از وقتی مغازه رو عوض کردیم فروش مون سه برابر شده.»
پاهای میشیما شل شد. زنش زیر بغلش را گرفت. «بیا برو توی تخت استراحت کن، غمگین من!»
کد:
‌
لوکریس که شوهرش را غرق اندوه دید با عجله به سوی او دوید و مشتری که میشیما را در آ*غ*و*ش گرفته بود، سرزنش کرد. «ولش کن! تنه‌اش بذار. چی بهش گفتی که اینجوری شد؟ یالا برو بیرون!»
مرد از خودش دفاع کرد. «فقط میخواستم یه چیزی پیدا کنم تا امشب خودم را باهاش بکشم.» 
«مگه این پارچه رو روی دیوار ندیدی؟ فقط افراد مسن می‌تونن خودشون را بکشن. حالا بزن به چاک!»
سپس دست شوهرش را گرفت و از میان جمعیت شاد به سوی راه پله‌ها رفتند. 
«شمشیرهای جدید از چی درست شدند؟»
«لاستیک.»
«چرا مواد بلوک سیمانی رو عوض کردی؟»
«آخه وقتی مشتری‌ها می‌رقصند، می‌خورند به قفسه‌ها ترسیدم نکنه یکی از اون‌ها بیفته رو پاشون. می‌دونی چه صدمه‌ای می‌زنه؟ این طناب‌ها حالا به جاشون طناب‌های کشتی سقوط آزاد می‌فروشیم. نظر ونسان بود. می‌گفت وقتی مردم خودشون رو از یه چهارپایه پرت کنند پایین سرشون سه چهار بار که بخوره به سقف دیگه این کارو نمی‌کنند. می‌دونی شرکت‌هایی رو هم که ازشون خرید می‌کردیم عوض کردیم؟ دیگه از شرکت مرگ آوران خرید نمی‌کنیم. حالا همه چی رو از شرکت خنده آوران می‌خریم. از وقتی مغازه رو عوض کردیم فروش مون سه برابر شده.» 
پاهای میشیما شل شد. زنش زیر بغلش را گرفت. «بیا برو توی تخت استراحت کن، غمگین من!»
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان

Reina✧

مدیریت کل سایت + مدیر تالار کپی
پرسنل مدیریت
مدیریت کل سایت
نویسنده حرفه‌ای
نویسنده انجمن
ویراستار انجمن
کتابخوان انجمن
حفاظت انجمن
کاربر افتخاری انجمن
کاربر ویژه انجمن
تاریخ ثبت‌نام
2023-07-07
نوشته‌ها
8,366
کیف پول من
385,074
Points
70,000,869
وقتی مغازه از مشتری خالی شد و سکوت شب بار دیگر فرا رسید، خانم تواچ به اتاق آلن رفت. روی صندلی نشست و خوابیدن پسرش را تماشا کرد. دستانش را روی سر به هم وصل کرده بود؛ آرنج‌های مثلثی روی شانه‌ها و ترکیب دست‌های لوکریس در هوا، به چشمی گنده روی ب*دن می‌مانست. مردمک - سر خانم تواچ، رو به یکی از شانه‌های کج شده - به پایین، به سوی صورت آلن، خم شده بود؛ صورتی که هاله‌ای آن را احاطه کرده و هر قسمت آن نشان دهنده شور زندگی بود.
آیا روزی این مخترع دنیای قشنگ قل و زنجیر می‌بندد و خودش را توی دریا غرق می‌کند؟ اما پسرک خواب بهشت تابان را می‌دید، اون مثل یک پناهگاه امن وسط دشت دلزدگی بود. بینی کوتاه و سربالایش رایحه زندگی را جذب می‌کرد. گ*ردنش در گودی بالش فرو رفته بود و با دیدن رویا لبانش را کمی تکان می‌داد. چشم‌های پرمژه زیبایش بسته بودند. هر چیز او امید را نوید می‌داد که برای این دوره زمانه بسیار نابهنگام بود.
پسرک که روزها رویای آدم‌ها بود، اکنون صاف و ساده مثل جویبار جاری به خواب رفته و خوشنودی‌اش را به اطراف پخش می‌کرد. او به افق زیبایی می‌مانست که تو را به سرزمین‌های ناشناخته می‌برد. پاهای زیر پتو انگار آماده دویدن در یک مسابقه پر ماجرا بود. بوی اتاقش... در جهان کم عطری هست که شبیه بوی خوش کودکی باشد. در خواب نقشه‌های معجزه آسایش را می‌کشید. اه، ذهن یک کودک همان جایی است که داستان‌های پریان شکل می‌گیرد.
امشب ماه کمی دیرتر از آسمان رخت می‌بندد. خانم تواچ بلند می‌شود و دستی روی موهای طلایی آلن می‌کشد. پسر چشمانش را باز می‌کند و به مادر لبخند می‌زند. سپس دوباره چشم می‌بندد و به خواب می‌رود. زندگی، از سوی او، انگار با یک ویولن در حال نواختن بود.
کد:
‌
وقتی مغازه از مشتری خالی شد و سکوت شب بار دیگر فرا رسید، خانم تواچ به اتاق آلن رفت. روی صندلی نشست و خوابیدن پسرش را تماشا کرد. دستانش را روی سر به هم وصل کرده بود؛ آرنج‌های مثلثی روی شانه‌ها و ترکیب دست‌های لوکریس در هوا، به چشمی گنده روی ب*دن می‌مانست. مردمک - سر خانم تواچ، رو به یکی از شانه‌های کج شده - به پایین، به سوی صورت آلن، خم شده بود؛ صورتی که هاله‌ای آن را احاطه کرده و هر قسمت آن نشان دهنده شور زندگی بود. 
آیا روزی این مخترع دنیای قشنگ قل و زنجیر می‌بندد و خودش را توی دریا غرق می‌کند؟ اما پسرک خواب بهشت تابان را می‌دید، اون مثل یک پناهگاه امن وسط دشت دلزدگی بود. بینی کوتاه و سربالایش رایحه زندگی را جذب می‌کرد. گ*ردنش در گودی بالش فرو رفته بود و با دیدن رویا لبانش را کمی تکان می‌داد. چشم‌های پرمژه زیبایش بسته بودند. هر چیز او امید را نوید می‌داد که برای این دوره زمانه بسیار نابهنگام بود. 
پسرک که روزها رویای آدم‌ها بود، اکنون صاف و ساده مثل جویبار جاری به خواب رفته و خوشنودی‌اش را به اطراف پخش می‌کرد. او به افق زیبایی می‌مانست که تو را به سرزمین‌های ناشناخته می‌برد. پاهای زیر پتو انگار آماده دویدن در یک مسابقه پر ماجرا بود. بوی اتاقش... در جهان کم عطری هست که شبیه بوی خوش کودکی باشد. در خواب نقشه‌های معجزه آسایش را می‌کشید. اه، ذهن یک کودک همان جایی است که داستان‌های پریان شکل می‌گیرد. 
امشب ماه کمی دیرتر از آسمان رخت می‌بندد. خانم تواچ بلند می‌شود و دستی روی موهای طلایی آلن می‌کشد. پسر چشمانش را باز می‌کند و به مادر لبخند می‌زند. سپس دوباره چشم می‌بندد و به خواب می‌رود. زندگی، از سوی او، انگار با یک ویولن در حال نواختن بود.
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان

Reina✧

مدیریت کل سایت + مدیر تالار کپی
پرسنل مدیریت
مدیریت کل سایت
نویسنده حرفه‌ای
نویسنده انجمن
ویراستار انجمن
کتابخوان انجمن
حفاظت انجمن
کاربر افتخاری انجمن
کاربر ویژه انجمن
تاریخ ثبت‌نام
2023-07-07
نوشته‌ها
8,366
کیف پول من
385,074
Points
70,000,869
***
لوکریس روی تخت کنار شوهرش دراز کشیده بود. یک خاموشی مکرر روی سرش چرخ میزد. شکل ها و رویاها رنگ باختند و ابری مهیب از گذشته اش سر برآورد که باعث شد آرام پاهایش را توی بغلش جمع کند.
وقتی دختر بچه بود - چهار پنج ساله - مادر که از او می‌خواست بعد از مدرسه روی نیمکت حیاط دبستان منتظرش بماند و به او قول می‌داد اگر دختر خوبی باشد میتواند برود تاب بازی کند.
مادرش اغلب دیر میکرد و حتی گاهی اصلا نمی‌آمد؛ به همین خاطر مدیر مدرسه به او می‌گفت باید تنهایی به خانه برود. پدرش هم، بر خلاف قول هایش هرگز نمی آمد. عصر ها دخترک چشم به راه سعی میکرد دختر خوبی باید و آن قدر خوب مناظر می‌ماند تا مادرش او را ببرد تاب بازی کند.
آیا اصلا تا به حال سوار تاب شده بود؟ لوکریس یادش نمی آمد. همه آنچه به یاد می‌آورد انتظار است؛ در انتظار مادرش تا بیاید و او را ببر تاب بازی کند.
با دست های تپل و کوچکش، یا نوک انگشت های خم شده، سرجایش صاف می‌نشست، بدون حتی ذره ای خم شدن، با چشمانی کاملا باز، مستقیم به رو به رویش را نگاه میکرد. مستقیم رو به رویش را نگاه میکرد ولی هیچ چیز نمی‌دید. هیچ چیز نمی‌دید جز خوب بودن، خوب ماندن، آنقدر خورد تا مادرش بیاید و او را ببرد تا بازی کند.
خودش را از هر حرکتی، از هر نفس یا آهی من کرده بود. انقدر بی‌نقص منتظر می‌ماند که مادرش باید می‌آمد. اگر حتی دماغش می‌خوارید یا پاشنه جورابش شل می‌شد باز هم بی‌حرکت می‌ماند. خارش نوک دماغ، مالش سرد ساق پا با جورابی که آهسته پایین می‌خزید، در خود آب می‌شد. یاد گرفته بود چطور در خود غرق شود. یاد گرفته بود چطور در خود جمع کند، چطور مراقبه کند. بعدها در مستندهایی که درباره بوداییان دید، فهمید که قبلاً در ۴ سالگی چطور بر حالت‌های ذهنی‌اش پیروز می‌شده است. از کودکی این گمگشتگی را در خود حفظ کرده بود؛ به همین خاطر گاهی ناگهان به جلوش خیره می‌شد انگار فرسخ‌ها دور را نظاره می‌کرد. در سرش فاصله‌ای دور رخنه کرده بود، درست مثل همان وقت‌ها که روی نیمکت حیاط دبستان چشم به راه مادرش می‌ ماند. همان جایی که به سنگ بدل می‌شد، جایی که بدنش را حس نمی‌کرد، که می‌شد قسم بخوره دیگه نفس نمی‌کشد. وقتی مادر می‌آمد دخترش دیگر زنده نبود.
بیرون دانه‌های باران اسیدی به شیشه اتاق خواب می‌خورد.
کد:
‌
***
لوکریس روی تخت کنار شوهرش دراز کشیده بود. یک خاموشی مکرر روی سرش چرخ میزد. شکل ها و رویاها رنگ باختند و ابری مهیب از گذشته اش سر برآورد که باعث شد آرام پاهایش را توی بغلش جمع کند.
وقتی دختر بچه بود - چهار پنج ساله - مادر که از او می‌خواست بعد از مدرسه روی نیمکت حیاط دبستان منتظرش بماند و به او قول می‌داد اگر دختر خوبی باشد میتواند برود تاب بازی کند.
مادرش اغلب دیر میکرد و حتی گاهی اصلا نمی‌آمد؛ به همین خاطر مدیر مدرسه به او می‌گفت باید تنهایی به خانه برود. پدرش هم، بر خلاف قول هایش هرگز نمی آمد. عصر ها دخترک چشم به راه سعی میکرد دختر خوبی باید و آن قدر خوب مناظر می‌ماند تا مادرش او را ببرد تاب بازی کند.
آیا اصلا تا به حال سوار تاب شده بود؟ لوکریس یادش نمی آمد. همه آنچه به یاد می‌آورد انتظار است؛ در انتظار مادرش تا بیاید و او را ببر تاب بازی کند.
با دست های تپل و کوچکش، یا نوک انگشت های خم شده، سرجایش صاف می‌نشست، بدون حتی ذره ای خم شدن، با چشمانی کاملا باز، مستقیم به رو به رویش را نگاه میکرد. مستقیم رو به رویش را نگاه میکرد ولی هیچ چیز نمی‌دید. هیچ چیز نمی‌دید جز خوب بودن، خوب ماندن، آنقدر خورد تا مادرش بیاید و او را ببرد تا بازی کند. 
خودش را از هر حرکتی، از هر نفس یا آهی من کرده بود. انقدر بی‌نقص منتظر می‌ماند که مادرش باید می‌آمد. اگر حتی دماغش می‌خوارید یا پاشنه جورابش شل می‌شد باز هم بی‌حرکت می‌ماند. خارش نوک دماغ، مالش سرد ساق پا با جورابی که آهسته پایین می‌خزید، در خود آب می‌شد. یاد گرفته بود چطور در خود غرق شود. یاد گرفته بود چطور در خود جمع کند، چطور مراقبه کند. بعدها در مستندهایی که درباره بوداییان دید، فهمید که قبلاً در ۴ سالگی چطور بر حالت‌های ذهنی‌اش پیروز می‌شده است. از کودکی این گمگشتگی را در خود حفظ کرده بود؛ به همین خاطر گاهی ناگهان به جلوش خیره می‌شد انگار فرسخ‌ها دور را نظاره می‌کرد. در سرش فاصله‌ای دور رخنه کرده بود، درست مثل همان وقت‌ها که روی نیمکت حیاط دبستان چشم به راه مادرش می‌ ماند. همان جایی که به سنگ بدل می‌شد، جایی که بدنش را حس نمی‌کرد، که می‌شد قسم بخوره دیگه نفس نمی‌کشد. وقتی مادر می‌آمد دخترش دیگر زنده نبود. 
بیرون دانه‌های باران اسیدی به شیشه اتاق خواب می‌خورد.
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان

Reina✧

مدیریت کل سایت + مدیر تالار کپی
پرسنل مدیریت
مدیریت کل سایت
نویسنده حرفه‌ای
نویسنده انجمن
ویراستار انجمن
کتابخوان انجمن
حفاظت انجمن
کاربر افتخاری انجمن
کاربر ویژه انجمن
تاریخ ثبت‌نام
2023-07-07
نوشته‌ها
8,366
کیف پول من
385,074
Points
70,000,869
***
«میدونم، خیلی خوب میدونم، دقیقا می‌دونم! نظر تو چیه؟ از وقتی افسرده شدم، همه چیز اینجا تغییر کرده، دیگه اون مغازه سابق نیست - اینجا سگ صاحب خودشو نمی‌شناسه!»
میشیما به شکل نا معلومی بهبود یافته بود. یک پیراهن چهار خانه با جلیقه به تن کرده و روی سرش یک قیف مقوایی با خال های رنگارنگ بود و این کلاه عجیب را با یک کش به زیر چانه اش بسته بود. طرف صحبت او مردی بسیار جدی بود که میشیما را بد گمانانه برانداز کرد. «خواست من هم این بود که مغازه طبق روال قبل بچرخه. حتی ایده هایی هم داشتم. نظرم این بود که یه تور هوایی بذاریم که کسی ازش برنگرده! پیشنهاد ما سفر در پر خطر ترین خطوط هوایی با غیر اعتماد ترین خلبانان بود! توی شرکت مرگ آوران حدود بیست نفر از این جور خلبان ها وجود داشت. آدم های الک*لی افسرده و مفنگی که حتی پشت پرواز هم گیج می‌زدند. مطمئن بودیم کارمون میگیره و سکه میشه. توی هر ایستگاه مسافر ها سوار یه هواپیمای قراضه میشدند و نمی‌دونستند قراره با اون هواپیما برن توی کوه، ته دریا، توی بیابون یا وسط یه شهر... اون ها نمی‌دونستند قراره کجای دنیا بمیرند. بله! ولی الان نگاه کن؛ همه چیزمون رو عوض کردیم.»
مردی که میشیما با او صحبت میکرد، گفت «نباید گله کنی چون به نظر اوضاع خوب پیش می‌ره.» و به اطراف نگاه کرد که پر از مشتری های مشتاق بود.
مشتری ها از در وارد مغازه خودکشی میشدند و با مهربانی گونه های لوکریس را می بوسیدند. «حالتون چطوره خانم تواچ؟ چه خوب بازم به مغازه تون اومدیم.»
ظاهر لوکریس عوض شده بود. لباسی شکل بطری سم به تن کرده و دستمال روی سرش شبیه چوب پنبه بود. پیشنهاد او به مشتری ها خوراک ویژه روز بود - دوشنبه: بره خودکشی کرده، گوشت بخار پز شده گاو، اردک خون آلود - عادت داشت اسم غذا های روز را روی لوح دیوار بنویسد.
مجبور شده بود قفسه دو سویه وسط مغازه را بردارد و به زیر زمین ببرد تا جایی برای مشتریانی که به فکر چاره اندیشی درباره آینده جهان بودند باز بشود.
«برای رفع معضل پیش روی بیابان ها باید بتونی شن رو به یک ماده مفید خام که به نفع مردم باشه، تبدیل کنی. مثلا کاری که قبلا با جنگل ها کردند. زغال سنگ، نفت خام و گ*از...»
«بدون شک با فشردگی و حرارت زیاد میتونیم اون هارو به آجر تبدیل کنیم و توی ساختمون سازی ازشون استفاده کنیم.»
کد:
‌
***
«میدونم، خیلی خوب میدونم، دقیقا می‌دونم! نظر تو چیه؟ از وقتی افسرده شدم، همه چیز اینجا تغییر کرده، دیگه اون مغازه سابق نیست - اینجا سگ صاحب خودشو نمی‌شناسه!»
میشیما به شکل نا معلومی بهبود یافته بود. یک پیراهن چهار خانه با جلیقه به تن کرده و روی سرش یک قیف مقوایی با خال های رنگارنگ بود و این کلاه عجیب را با یک کش به زیر چانه اش بسته بود. طرف صحبت او مردی بسیار جدی بود که میشیما را بد گمانانه برانداز کرد. «خواست من هم این بود که مغازه طبق روال قبل بچرخه. حتی ایده هایی هم داشتم. نظرم این بود که یه تور هوایی بذاریم که کسی ازش برنگرده! پیشنهاد ما سفر در پر خطر ترین خطوط هوایی با غیر اعتماد ترین خلبانان بود! توی شرکت مرگ آوران حدود بیست نفر از این جور خلبان ها وجود داشت. آدم های الک*لی افسرده و مفنگی که حتی پشت پرواز هم گیج می‌زدند. مطمئن بودیم کارمون میگیره و سکه میشه. توی هر ایستگاه مسافر ها سوار یه هواپیمای قراضه میشدند و نمی‌دونستند قراره با اون هواپیما برن توی کوه، ته دریا، توی بیابون یا وسط یه شهر... اون ها نمی‌دونستند قراره کجای دنیا بمیرند. بله! ولی الان نگاه کن؛ همه چیزمون رو عوض کردیم.»
مردی که میشیما با او صحبت میکرد، گفت «نباید گله کنی چون به نظر اوضاع خوب پیش می‌ره.» و به اطراف نگاه کرد که پر از مشتری های مشتاق بود.
مشتری ها از در وارد مغازه خودکشی میشدند و با مهربانی گونه های لوکریس را می بوسیدند. «حالتون چطوره خانم تواچ؟ چه خوب بازم به مغازه تون اومدیم.»
ظاهر لوکریس عوض شده بود. لباسی شکل بطری سم به تن کرده و دستمال روی سرش شبیه چوب پنبه بود. پیشنهاد او به مشتری ها خوراک ویژه روز بود - دوشنبه: بره خودکشی کرده، گوشت بخار پز شده گاو، اردک خون آلود - عادت داشت اسم غذا های روز را روی لوح دیوار بنویسد.
مجبور شده بود قفسه دو سویه وسط مغازه را بردارد و به زیر زمین ببرد تا جایی برای مشتریانی که به فکر چاره اندیشی درباره آینده جهان بودند باز بشود.
«برای رفع معضل پیش روی بیابان ها باید بتونی شن رو به یک ماده مفید خام که به نفع مردم باشه، تبدیل کنی. مثلا کاری که قبلا با جنگل ها کردند. زغال سنگ، نفت خام و گ*از...»
«بدون شک با فشردگی و حرارت زیاد میتونیم اون هارو به آجر تبدیل کنیم و توی ساختمون سازی ازشون استفاده کنیم.»
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان

Reina✧

مدیریت کل سایت + مدیر تالار کپی
پرسنل مدیریت
مدیریت کل سایت
نویسنده حرفه‌ای
نویسنده انجمن
ویراستار انجمن
کتابخوان انجمن
حفاظت انجمن
کاربر افتخاری انجمن
کاربر ویژه انجمن
تاریخ ثبت‌نام
2023-07-07
نوشته‌ها
8,366
کیف پول من
385,074
Points
70,000,869
«دقیقاً! و هر آپارتمان، پل یا هر چیز دیگه‌ای که از اون‌ها ساخته بشه یه قدم موفق به حساب میاد.»
«اون وقت هر جایی که بیشتر از این بلا رنج می‌بره، دولتمندتر میشه. چه عالی!»
حالا اینکه لباس علاءالدین پوشیده و پشت میز نشسته بود، سر ذوق آمد و گفت «همیشه واسه هر چیزی یه راه حل وجود داره. هیچ وقت نباید ناامید بشیم. ایده خوبتون رو یادداشت میکنم.»
میشیما با شنیدن این صحبت ها عقش گرفت... روز به روز مردم بیشتر دوست داشتند به اینجا بیایند تا یکدیگر را ملاقات کنند که به هم امید بدهند، آن هم در مغازه خودکشی. پاک گیج شده بود. وقتی با مرد عبوس روبرویش مواجه شد، ترجیح داد به خصلت‌های اصیل مغازه بچسبد. «خواستم یه صندوق پست نصب کنم تا مشتری‌ها درباره کارهایی که کردن نامه بنویسند. فکر خوبیه. اینطور نیست؟ اقوام فردی که خودکشی کرده یا دوستی اگه داشته باشه، می‌تونستن بیان اینجا و نامه‌هایی را که اون آدم مرده واسشون نوشته بندازن تو صندوق. به خودم گفتم بدون شک بعدش با دردی که داشتند،اگه قفسه‌ها رو می‌دیدند، احتمالش بود که یه چیزی واسه خودشون بگیرن. چند هفته برنامه‌ریزی و تبلیغ کردم؛ مثلاً یه هفته فروش ویژه طناب دار و این چیزها. واسه روز ولنتاین یکی بخر یکی جایزه ببر.»
مرلین با ظاهری جدید در هیبت یک پری جذاب و زیبا در قسمت تره بار ایستاده بود و حالا فقط با یک چوب دستی جادویی مشتریان را لمس می‌کرد. «دنگ، تو مُردی!» به محض اینکه چوب دستی به ب*دن آنها می‌خورد، جرقه‌های سبز از آن خارج می‌شد. با تماس جادوی آنها روی زمین می‌افتادند غلط می‌زدند و وانمود می‌کردند که دچار تشنج شده‌اند.
میشیما کش کلاه را زیر چانه اش کشید و زیر گ*ردنش را خاراند. «میبینی، دخترم حامله‌ست. از اون نگهبان قبرستون. میخواد بچه به این دنیا بیاره.»
مرد پاسخ داد «تو خودت سه تا بچه داری، پس حتما یه دلبستگی به این دنیا داشته ای که این کار رو کردی.»
«سه تا بچه... سومیش...» میشیما در فکر فرو رفت. «قبلا پسر بزرگم، قبل از این که این کوچیکه فکرش رو خ*را*ب کنه، ایده خوبی داشت که قصد داشتم عملیش کنم. یه تاج فلزی که روی سر می گذاشت. از پشت یه دسته داشت گردسی بزرگی به اون وصل بود. تابستون‌ها مردم می‌تونستند با گرمازدگی خودشون رو بکشند. تنها کاری که باید می‌کردی این بود که بری یه جایی زیر زل آفتاب و عدسی تاج رو روی کله‌ت تنظیم کنی. سرت یه نقطه جوش که می‌رسید شروع می‌کرد به کز دادن. فقط نباید تکون می‌خوردی. اشعه آفتاب اول پو*ست سر بعدش جمجمه رو می‌سوزوند. دود سر و کله آدم‌ها بلند می‌کرد... حیف! هیچ وقت عملی نشد. حالا پسر بزرگم را نگاه کن چی به روزش اومده. کسی که فکر می‌کردم رو سفیدم کنه، کارش به کجا کشیده! همون بی‌اشتهایی که ذوق و مزاج یه قاتل زنجیره‌ای رو داشت، حالا همه استعدادهاش رو ریخته پای چی؟ پن‌کیک! راستش را بخوای صبح تا شب هم در حال خوردنه.»
کد:
‌
«دقیقاً! و هر آپارتمان، پل یا هر چیز دیگه‌ای که از اون‌ها ساخته بشه یه قدم موفق به حساب میاد.» 
«اون وقت هر جایی که بیشتر از این بلا رنج می‌بره، دولتمندتر میشه. چه عالی!»
حالا اینکه لباس علاءالدین پوشیده و پشت میز نشسته بود، سر ذوق آمد و گفت «همیشه واسه هر چیزی یه راه حل وجود داره. هیچ وقت نباید ناامید بشیم. ایده خوبتون رو یادداشت میکنم.»
میشیما با شنیدن این صحبت ها عقش گرفت... روز به روز مردم بیشتر دوست داشتند به اینجا بیایند تا یکدیگر را ملاقات کنند که به هم امید بدهند، آن هم در مغازه خودکشی. پاک گیج شده بود. وقتی با مرد عبوس روبرویش مواجه شد، ترجیح داد به خصلت‌های اصیل مغازه بچسبد. «خواستم یه صندوق پست نصب کنم تا مشتری‌ها درباره کارهایی که کردن نامه بنویسند. فکر خوبیه. اینطور نیست؟ اقوام فردی که خودکشی کرده یا دوستی اگه داشته باشه، می‌تونستن بیان اینجا و نامه‌هایی را که اون آدم مرده واسشون نوشته بندازن تو صندوق. به خودم گفتم بدون شک بعدش با دردی که داشتند،اگه قفسه‌ها رو می‌دیدند، احتمالش بود که یه چیزی واسه خودشون بگیرن. چند هفته برنامه‌ریزی و تبلیغ کردم؛ مثلاً یه هفته فروش ویژه طناب دار و این چیزها. واسه روز ولنتاین یکی بخر یکی جایزه ببر.»
مرلین با ظاهری جدید در هیبت یک پری جذاب و زیبا در قسمت تره بار ایستاده بود و حالا فقط با یک چوب دستی جادویی مشتریان را لمس می‌کرد. «دنگ، تو مُردی!» به محض اینکه چوب دستی به ب*دن آنها می‌خورد، جرقه‌های سبز از آن خارج می‌شد. با تماس جادوی آنها روی زمین می‌افتادند غلط می‌زدند و وانمود می‌کردند که دچار تشنج شده‌اند. 
میشیما کش کلاه را زیر چانه اش کشید و زیر گ*ردنش را خاراند. «میبینی، دخترم حامله‌ست. از اون نگهبان قبرستون. میخواد بچه به این دنیا بیاره.»
مرد پاسخ داد «تو خودت سه تا بچه داری، پس حتما یه دلبستگی به این دنیا داشته ای که این کار رو کردی.»
«سه تا بچه... سومیش...» میشیما در فکر فرو رفت. «قبلا پسر بزرگم، قبل از این که این کوچیکه فکرش رو خ*را*ب کنه، ایده خوبی داشت که قصد داشتم عملیش کنم. یه تاج فلزی که روی سر می گذاشت. از پشت یه دسته داشت گردسی بزرگی به اون وصل بود. تابستون‌ها مردم می‌تونستند با گرمازدگی خودشون رو بکشند. تنها کاری که باید می‌کردی این بود که بری یه جایی زیر زل آفتاب و عدسی تاج رو روی کله‌ت تنظیم کنی. سرت یه نقطه جوش که می‌رسید شروع می‌کرد به کز دادن. فقط نباید تکون می‌خوردی. اشعه آفتاب اول پو*ست سر بعدش جمجمه رو می‌سوزوند. دود سر و کله آدم‌ها بلند می‌کرد... حیف! هیچ وقت عملی نشد. حالا پسر بزرگم را نگاه کن چی به روزش اومده. کسی که فکر می‌کردم رو سفیدم کنه، کارش به کجا کشیده! همون بی‌اشتهایی که ذوق و مزاج یه قاتل زنجیره‌ای رو داشت، حالا همه استعدادهاش رو ریخته پای چی؟ پن‌کیک! راستش را بخوای صبح تا شب هم در حال خوردنه.»
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان

Reina✧

مدیریت کل سایت + مدیر تالار کپی
پرسنل مدیریت
مدیریت کل سایت
نویسنده حرفه‌ای
نویسنده انجمن
ویراستار انجمن
کتابخوان انجمن
حفاظت انجمن
کاربر افتخاری انجمن
کاربر ویژه انجمن
تاریخ ثبت‌نام
2023-07-07
نوشته‌ها
8,366
کیف پول من
385,074
Points
70,000,869
ونسان با گونه‌های کاملاً گرد شده، ریش کوتاه قرمز و چشمانی که همچنان متلاطم زیر سر بانداژ شده، لباس سرتاپا سیاه و طرح‌هایی از استخوان‌های سفید به تن کرده بود. در حال مخلوط کردن پاستا در ظرف سالاد بود که پدرش را دید به سمت او می‌آید. میشیما دستی به شکم قلمبه شده پسرش زد و گفت «شکمت تو آفسایده!»
میشیمان دوباره به سمت مرد برگشت و گفت «همونطور که می‌بینید از لحاظ ایده و فکر چیزی کم نداشتم. حتی از فکر زیاد حالم یکم بد شد و مریض افتادم. این درست همون موقعیه که بقیه خانواده تحت تاثیر اون دل شاد ابدی، همین مثبت اندیشی که اونجا می‌بینید، بهم خیانت کردن. حالا ببین چه بلایی سر مغازه آوردن. نگاه، تفنگ‌های یکبار مصرفمون مشقی شدند، آبنبات‌هامون هم فقط واسه دندون ضرر دارند، اون وضع طناب‌های دار کشی شدند، این هم شمشیرهامون که بیشتر به پشه کش شبیهند.»
مرد با اضطراب گفت «بله همینطوره... ولی بریم سراغ کار خودمون.» ظاهرا شبیه کارمندی بود که برای ماموریت خاصی به اینجا آمده باشد. «مربوط به خودکشی دسته جمعی اعضای دولت محلیه. اون‌ها رو که نمی‌تونیم با تشکر گول بزنیم!»
«چیز خاصی مد نظرتونه؟»
«خودم هم نمی‌دونم... درباره سمی از شما شنیدم - پری شنی؟ اگه چهل تا دارید بدید ببرم.»
میشی من رو به زنش فریاد زد «لوکریس! تو انباری چیزی از سم‌هامون مونده؟ شابیزکی، ژل مرگباری، چیزی... !»
لوکریس کنار میز جلسه‌ای ایستاده بود و به حرف‌های امید بخشان مشتری‌ها درباره آینده زمین گوش می‌کرد. «واسه چی میخوای؟»
میشیما رو به مامور دولت کرد و آهی کشید «میگه واسه چی می‌خوام! باور کنید عقلش رو از دست داده.»
دوباره صدایش را بالا برد و رو به زنش داد کشید «برای دولته، ظاهراً به بی کفایتی خودش پی برده. امشب می‌خوایم دسته جمعی خودکشی کنند. توی تلویزیون زنده پخش میشه. اون سم‌ها رو می‌تونی آماده کنی یا نه؟»
«باشه. برم ببینم چی داریم. آلن میای کمکم کنی؟»
«بله مامان.»
کد:
‌
انسان با گونه‌های کاملاً گرد شده، ریش کوتاه قرمز و چشمانی که همچنان متلاطم زیر سر بانداژ شده، لباس سرتاپا سیاه و طرح‌هایی از استخوان‌های سفید به تن کرده بود. در حال مخلوط کردن پاستا در ظرف سالاد بود که پدرش را دید به سمت او می‌آید. میشیما دستی به شکم قلمبه شده پسرش زد و گفت «شکمت تو آفسایده!»
میشیمان دوباره به سمت مرد برگشت و گفت «همونطور که می‌بینید از لحاظ ایده و فکر چیزی کم نداشتم. حتی از فکر زیاد حالم یکم بد شد و مریض افتادم. این درست همون موقعیه که بقیه خانواده تحت تاثیر اون دل شاد ابدی، همین مثبت اندیشی که اونجا می‌بینید، بهم خیانت کردن. حالا ببین چه بلایی سر مغازه آوردن. نگاه، تفنگ‌های یکبار مصرفمون مشقی شدند، آبنبات‌هامون هم فقط واسه دندون ضرر دارند، اون وضع طناب‌های دار کشی شدند، این هم شمشیرهامون که بیشتر به پشه کش شبیهند.»
مرد با اضطراب گفت «بله همینطوره... ولی بریم سراغ کار خودمون.» ظاهرا شبیه کارمندی بود که برای ماموریت خاصی به اینجا آمده باشد. «مربوط به خودکشی دسته جمعی اعضای دولت محلیه. اون‌ها رو که نمی‌تونیم با تشکر گول بزنیم!»
«چیز خاصی مد نظرتونه؟»
«خودم هم نمی‌دونم... درباره سمی از شما شنیدم - پری شنی؟ اگه چهل تا دارید بدید ببرم.»
میشی من رو به زنش فریاد زد «لوکریس! تو انباری چیزی از سم‌هامون مونده؟ شابیزکی، ژل مرگباری، چیزی... !»
لوکریس کنار میز جلسه‌ای ایستاده بود و به حرف‌های امید بخشان مشتری‌ها درباره آینده زمین گوش می‌کرد. «واسه چی میخوای؟»
میشیما رو به مامور دولت کرد و آهی کشید «میگه واسه چی می‌خوام! باور کنید عقلش رو از دست داده.» 
دوباره صدایش را بالا برد و رو به زنش داد کشید «برای دولته، ظاهراً به بی کفایتی خودش پی برده. امشب می‌خوایم دسته جمعی خودکشی کنند. توی تلویزیون زنده پخش میشه. اون سم‌ها رو می‌تونی آماده کنی یا نه؟»
«باشه. برم ببینم چی داریم. آلن میای کمکم کنی؟»
«بله مامان.»
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان

Reina✧

مدیریت کل سایت + مدیر تالار کپی
پرسنل مدیریت
مدیریت کل سایت
نویسنده حرفه‌ای
نویسنده انجمن
ویراستار انجمن
کتابخوان انجمن
حفاظت انجمن
کاربر افتخاری انجمن
کاربر ویژه انجمن
تاریخ ثبت‌نام
2023-07-07
نوشته‌ها
8,366
کیف پول من
385,074
Points
70,000,869
***
«کی این کار رو کرده؟ کی جرأت کرده؟ کدوم ع*و*ضی... ؟»
میشیما از اتاقش بیرون آمد. چشم‌هایش مثل بشقاب پرنده می‌چرخیدند. کمربند کیمونو را به کمرش سفت کرد. لنگ در هوا و با دستان برافراشته جستی زد و شمشیر تانتو تیز براق بالای گنجه را قاپید و پایین آورد. جرعه‌ای از عرق ساکی روی گنج نوشید. بالای پله‌ها و دمپایی‌های گل منگولی شبیه یک سامورایی آماده جنگ بود. می‌پرسید چه کسی این کار را کرده، ولی نگاهش به عالم بود که در قسمت تره بار با عروسک خیمه شب بازی‌اش ور می‌رفت.
لوکریس توی سر خودش زد و سریع پادرمیانی کرد و جلوی شوهرش ایستاد. «عزیزم؟ چی شده؟»
نگاهش انگار به جای دور خیره مانده بود. شوهرش شمشیر را در هوا می‌چرخاند و می‌خواست آلن را بگیرد. آلن از بین پاهای پدرش فرار کرد و زد به چاک.
«وایسا ببینم!»
آقای تواچ برگشت و به دنبال آلن دوید. بالای پله‌ها، آلن می‌دانست اگر به اتاق خودش یا یکی از اتاق خواب‌ها برود گیر می‌افتد؛ پس در کوچک سمت چپ راهرو را ه به پلکان مارپیچی قدیمی می‌خورد باز کرد و از آنجا بالا رفت. پدرش با گام‌های لغزان پشت سرش تعقیبش می‌کرد. نوک شمشیر با برخورد به دیوار مناره جرقه می‌زد. میشیما از خشم نعره می‌کشید.
«کدوم ع*و*ضی گ*از خنده توی نوشابه اعضای دولت ریخته؟»
خانم تواچ فکر می‌کرد شوهرش الان پسر کوچکش را می‌کشد. از انبار یک بطری شابیزک برداشت و از پلکان باریک مناره بالا دوید. مرلین دنبالش می‌دوید و گریه می‌کرد. «مامان.» پشت سر مرلین هم ونسان بود. ارنست از بوی اسید سولفوریک کمی گیج می‌زد، پرسید «چی شده؟»
«چی شده؟ بدو بیا!»
آقای تواچ از پله‌ها بالا می‌رفت و آنقدر عصبانی بود که صدایش بیرون نمی‌آمد. بقیه خانواده توی راهروی تنگ پلکان پشت سرش بودند. میشیما سرفه کنان به محوطه سنگی گردی رسید که سقفی مخروطی و دیواره‌های پوسیده داشت. روی دیوار، شکاف‌هایی مثل درز پیکان‌های باروهای قرون وسطایی دیده می‌شد که از پشت آنها آسمان پیدا بود. شاید در گذشته‌های دور، طنین زنگ از اینجا به فاصله‌های دور می‌رفته یا متعلق به موذنی بوده که بانگ می‌گفته است.
کد:
‌
***
«کی این کار رو کرده؟ کی جرأت کرده؟ کدوم ع*و*ضی... ؟»
میشیما از اتاقش بیرون آمد. چشم‌هایش مثل بشقاب پرنده می‌چرخیدند. کمربند کیمونو را به کمرش سفت کرد. لنگ در هوا و با دستان برافراشته جستی زد و شمشیر تانتو تیز براق بالای گنجه را قاپید و پایین آورد. جرعه‌ای از عرق ساکی روی گنج نوشید. بالای پله‌ها و دمپایی‌های گل منگولی شبیه یک سامورایی آماده جنگ بود. می‌پرسید چه کسی این کار را کرده، ولی نگاهش به عالم بود که در قسمت تره بار با عروسک خیمه شب بازی‌اش ور می‌رفت. 
لوکریس توی سر خودش زد و سریع پادرمیانی کرد و جلوی شوهرش ایستاد. «عزیزم؟ چی شده؟»
نگاهش انگار به جای دور خیره مانده بود. شوهرش شمشیر را در هوا می‌چرخاند و می‌خواست آلن را بگیرد. آلن از بین پاهای پدرش فرار کرد و زد به چاک.
«وایسا ببینم!»
آقای تواچ برگشت و به دنبال آلن دوید. بالای پله‌ها، آلن می‌دانست اگر به اتاق خودش یا یکی از اتاق خواب‌ها برود گیر می‌افتد؛ پس در کوچک سمت چپ راهرو را ه به پلکان مارپیچی قدیمی می‌خورد باز کرد و از آنجا بالا رفت. پدرش با گام‌های لغزان پشت سرش تعقیبش می‌کرد. نوک شمشیر با برخورد به دیوار مناره جرقه می‌زد. میشیما از خشم نعره می‌کشید.
«کدوم ع*و*ضی گ*از خنده توی نوشابه اعضای دولت ریخته؟»
خانم تواچ فکر می‌کرد شوهرش الان پسر کوچکش را می‌کشد. از انبار یک بطری شابیزک برداشت و از پلکان باریک مناره بالا دوید. مرلین دنبالش می‌دوید و گریه می‌کرد. «مامان.» پشت سر مرلین هم ونسان بود. ارنست  از بوی اسید سولفوریک کمی گیج می‌زد، پرسید «چی شده؟»
«چی شده؟ بدو بیا!»
آقای تواچ از پله‌ها بالا می‌رفت و آنقدر عصبانی بود که صدایش بیرون نمی‌آمد. بقیه خانواده توی راهروی تنگ پلکان پشت سرش بودند. میشیما سرفه کنان به محوطه سنگی گردی رسید که سقفی مخروطی و دیواره‌های پوسیده داشت. روی دیوار، شکاف‌هایی مثل درز پیکان‌های باروهای قرون وسطایی دیده می‌شد که از پشت آنها آسمان پیدا بود. شاید در گذشته‌های دور، طنین زنگ از اینجا به فاصله‌های دور می‌رفته یا متعلق به موذنی بوده که بانگ می‌گفته است.
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
بالا