جدیدترین‌ها

خوش آمدید به انجمن رمان نویسی | تک رمان

هم‌اکنون به خانواده بزرگ تک رمان بپیوندید و از امتیازات رایگان آن استفاده کنید. " تک رمان مکانی برای درخشش شما عزیزان "

💎اختصاصی رمان جهان تو | فاطمه تاجیکی کاربر تک رمان

FateMeh_TajiKi✾

موسس سایت
پرسنل مدیریت
مدیریت کل سایت
کاربر VIP انجمن
تاریخ ثبت‌نام
Nov 10, 2019
نوشته‌ها
1,256
پسندها
20,821
امتیازها
118
محل سکونت
قلب دخترم...
وب سایت
forums.taakroman.ir
وارد یک راه رو بزرگ شدیم که پر بود از درهای پر نقش و نگار! ثانیه‌ای ایستادم آن دو نیز همراه‌ام ایستادند.
-از کدوم سمت باید برم؟
صدای متعجب سارینا را شنیدم:
-لطفا دنبالم بیاید.
جلو افتاد و من وسط آن دو قرار گرفتم. از جلوی چند در گذشتیم.‌مقابل دیوار سفید رنگ ایستاد و دستش را بالا آورد و در هوا به صورت دایره‌ای کشید. ثانیه‌ای بعد یک زن با لباس رسمی به صورت هلوگرامی و تصویر سه بعدی مقابلم نگاه‌مان ظاهر شد. متعجب نگاه‌اش کردم. کمی تعظیم کرد و سپس با صدای خوش نواز و زیبایش گفت:
-خوش اومدید ملکه، لطفا پس از ورود به سالن مرمر به اتاق پروانه آبی برید، امپراطور منتظر شما هستن! فقط ملکه اجازه ورود دارن روزخوبی داشته باشید.
سپس دوباره تعظیم کرد و همان‌طور که ظاهر شده بود ناپدید شد. دوخواهر دوقلو عقب رفتند و با تعظیم کوتاهی دور شدند. پس از دور شدن آن‌ها دیوار سفید به حرکت در آمد و از دو سمت باز شد. متحیر از در جدید عبور کردم! وارد سالن جدیدی شدم که یک دست سفید بود و چهارگوشه آن مجسمه های شیر طلایی رنگ قرار داشت. درون آن چهار در وجود داشت. حال کدام در اتاق پروانه آبی بود؟ لعنتی ای‌کاش می‌پرسیدم تا این‌گونه گرفتار نمی‌شدم. جلوی در اول از سمت راست ایستادم. با مکثی در را باز کردم. اولین چیزی که جلوی چشمانم قرار گرفت لوستر آبی رنگ پروانه بود! گویا درست آمده بودم. خوشحال وارد اتاق بزرگ شدم و در را بستم. عجب اتاق زیبایی بود! پر*ده های سفید رنگ که طرح پروانه آبی رنگ بر روی آن‌ها نقش بسته بود. یک دست مبلمان آبی رنگ، گلدان های زیبایی که با گل‌ها زینت بخشیده شده بودند. توجه‌ام به آژمان که با لباس اسپرت خاکستری رنگش روی مبل تک نفره رو به من نشسته بود و خیره‌ام بود جلب شد. پشت چشمی نازک کردم و عصبی روبه‌رویش نشستم. میز شیشه‌ای میانمان فاصله انداخته بود عصبی غریدم:
-تو، توعه ع*و*ض*ی منو بین اون آدمای خطرناک تنها گذاشتی!
خندید! لعنت به او که با این خنده‌ها زیباتر می‌شد. خنده‌هایش درجه عصبانیتم را بیشتر کرد. با خنده پاسخم را داد:
-ولی برگشتم و نجاتت دادم ملکه دروغین!
پشت چشمی نازک کردم و گفتم:
-هرچی من تیر خوردم!
-الان زنده‌ای و هیچ اثری از زخم‌ها نیست.
سپس چشمکی زد. متعجب پرسیدم:
-پس زخم‌ها چی‌شد؟
با خنده گفت:
-دختر احمق! یعنی از داروی اف‌بی که ساخت دانشمندای خود کشورمونه مطلع نیستی؟
اوه خدای من! این خواب است یا واقعیت؟ حس پوچی تمام وجودم را در برگرفت! یعنی واقعا وارد پرتره خودم شده بودم و این اتفاقات را تجربه می‌کنم؟ پس خانواده‌ام کجا هستند؟ آب دهانم را قورت دادم و گفتم:
-میشه یه موبایل بهم بدی؟
ریلکس موبایل مدل بالایش را بیرون آورد و به سمتم گرفت. سریع موبایل را گرفتم. هیچ پسوردی نداشت. بک‌گراندش عکس من و آژمان در لباس عروس و داماد بود!چشم گرد کردم! پوف کلافه‌ای کشیدم و تند شماره پدرم را گرفتم با استرس آن را کنار گوشم قرار دادم.
-شماره مورد نظر در شبکه موجود نمی‌باشد!
چشمانم پراز اشک شد. شماره برادرم را گرفتم و زن بی‌رحمانه همان جمله را در صورتم کوبید. اخم دوانده شده در صورتم را کنار زدم و نت گوشی را باز کردم. وارد گوگل شد. اسم شرکت پدرم را سرچ زدم؛ اما هیچ چیزی را بالا نیاورد!
"جمهوری اسلامی ایران" را سرچ زدم؛ اما باز هم چیز دیگری را بالا آورد. اسم آژمان را سرچ زدم.
عکس‌هایش را آورد. صفحه بیوگرافی‌اش را باز کردم.
"پادشاه آژمان که در آستانه سی و سه سالگی هستن از سال 2012در سن23سالگی حکومت خود را در کشور ناریا آغاز کرد، ایشان در سن سی سالگی با ملکه فعلی کشور بانو نفس ازدواج کردند، از دست آوردهای مهم ایشان در این مدت سلطنت می‌توانیم به کشف داروی اف‌بی که تحقیقات و طرح اولیه‌اش را شخص پادشاه داده‌اند اشاره کنیم، ایشان در سال...."
مابقی نوشته‌ها را تار می‌دیدم. واقعا وارد نقاشی شده بودم. آژمان خیره حرکاتم بود. دوباره جهان موازی را که بارها و بارها در موردش تحقیق کرده بودم را سرچ زدم:
"درسال 1۹۵۴یک دانشجوی دکترا از دانشگاه پرینستون به نام هیو اوردت ایده عجیبی را مطرح کرد. در آن گیتی هایی موازی وجود دارند، دقیقا مانند جهان و گیتی ما! همه این گیتی‌ها با ما در ارتباط هستند، در واقع آن‌ها شاخه‌ای از گیتی ما هستند و گیتی ما نیز از دیگر گیتی‌ها شاخه گرفته است!
در این گیتی‌ها، جنگ‌های ما پایان‌های متفاوتی از آن‌چه می‌دانیم دارند. گونه‌های منقرض شده در گیتی ما در گیتی‌های دیگر فرگشت یافته و سازگار شده‌اند و درآن گیتی‌ها شاید ما انسان‌ها در میان گونه‌های منقرض شده باشیم...."
تمامی مقاله‌های دیگر را مطالعه کردم همه تحقیقات مانند تحقیقات ما بود! پس در واقع جهان موازی وجود دارد و اکنون من به اشتباه به جهان موازی آمده‌ام! بعدی دیگر از زمان، پس به همین علت به هنگامی که زمان متوقف می‌شود و همه بی حرکت می‌مانند من می‌توانم حرکت کنم! چون متعلق به اینجا نیستم گوشی را روی میز قرار دادم و چشمان کنجکاوم را به آژمان دوختم. پس او با فردی که شبیه من بود ازدواج کرده است. اسمش همان اسم من بود! پس خانواده‌اش همان خانواده من بودند! اما در جهانی دیگر می‌زیستند. این‌طور که فهمیدم او همسرش را کشته بود! با چشمان ترسیده از جا برخاستم و با لکنت گفتم:
-قاتل، تو، تو زنت رو کشتی! به همه میگم.
با نیشخندی پا روی پا انداخت و گفت:
-زنم؟ زنم الان روبه‌روم وایستاده! از چی حرف می‌زنی؟
یک تای ابرویش را بالا انداخت و متعجب گفت:
-چی؟ نکنه دیوونه شدی!
عصبی داد زدم:
-تو خیلی، خیلی ع*و*ض*ی!
خندید و گفت:
-بشین.
ناچار نشستم. چطور می‌توانستم برگردم؟
-هیچی نام و نشونی ازت نیست! انگار اصلا وجود نداری، اثر انگشتت هیچ‌جا ثبت نشده. خیلی در موردت فکر کردم! جسد نفس سرجاشه و مطمئنیم مرده! پس تو کی هستی که یهو پیدات شد! در مورد جهان موازی شنیدی؟ مطمئنم الان داشتی با گوشی نفس همین رو سرچ می‌زدی! طبق تحقیقاتی که داشتیم جهان موازی رو اثبات کردیم پس تویی که یهو پیدات شد، متعلق به اینجا نیستی.
خندیدم و گفتم:
-شاید متعلق به همین‌جام چون هیچ نام و نشونی ازم نیست یعنی از یه جای دیگه اومدم؟
خندید با صدای بلند، از صدای بلند خنده‌اش به وحشت افتادم! گوشی دیگری را از جیبش در آورد و تماس تصویری هلوگرامی با زنی گرفت.
-در خدمتم سرورم.
صدای ربات مانندش مرا مطمئن کرد که ربات است نه یک انسان!
-اطلاعات این اثر انگشت رو برام دربیار!
اشاره کرد نزدیکش شوم. به سمتش رفتم و دستم را روی اثر جای اثرانگشت گوشی گذاشتم. ربات پس از ثانیه‌ای شروع به حرف زدن کرد:
-هیچ اطلاعاتی ثبت نشده‌ است.
-خیلی خب رها می‌تونی بهم بگی این فرد متعلق به کشور منه یا نه؟
-بله سرورم، متعلق به کشور ما نیست.
سرش را تکان داد و گفت:
-ممنون رها.
سپس تماس را قطع کرد. از ترس نزدیک بود پس بیفتم. روی مبل کنارش نشستم و گفتم:
-خب که چی؟ اصلا من اهل این کشور با این اسم مسخره نیستم من یه ایرانی‌ام از جهان موازی دیگه‌ای اومدم! می‌خوای چی‌کار کنی باهام؟
-نظرت چیه باهم توافق کنیم؟
ابروهایم از تعجب بالا رفتند و خیره‌اش شدم و گفتم:
-یعنی چی؟
از جای برخاست و به سمت به پر*ده رفت و کنارش زد و خیره به بیرون شد و یک دستش را در جیبش فرو کرد و دست دیگه‌اش را به دیوار تکیه داد و گفت:
-من زنم رو کشتم! وانمود کردم گم شده و کل کشور رو درگیر این موضوع کردم که نفس رو پیدا کنن. بعداز یک هفته همه متقاعد شده بودن که شورشی‌ها ملکه‌اشون رو کشتن؛اما تو یهو پیدات شد و همه برنامه‌های من رو بهم ریختی!
به سمتم برگشت و خیره در صورت متعجبم ادامه داد:
-ازت می‌خوام نقش نفس رو ادامه بدی! می‌خوام ملکه این کشور بشی.
به حالت هیستریکی خندیدم و گفتم:
-یعنی باید تا آخر عمرم این‌جا اسیر باشم؟ آخرم مثل نفس بدبخت کشته بشم؟
به سمتم قدم برداشت و بالای سرم ایستاد. کمی به سمتم خم شد و خیره در چشمانم زمزمه کرد:
-قرار نیست بلایی سرت بیاد! فقط یه مدت نقش ملکه رو بازی می‌کنی تا من بتونم نقشه جدیدی بچینم و ازت جدا بشم! غیر از این نمی‌تونم مردمم رو متقاعد کنم ملکه‌اشون رو بی دلیل طلاق دادم هرچند نفس در حق مردم خوبی نکرده؛ اما مردمم به ملکه‌اشون احترام می‌ذارن و ازش حمایت می‌کنن!
با دستم او را عقب راندم و از جا برخاستم و یک انگشت اشاره‌ام را سمتش گرفتم و گفتم:
-تو واقعا میفهمی از من چی می‌خوای؟ من پدر و برادرم توی دنیای خودم منتظرمن! الان نمی‌دونم چه حالی دارن! کجا دنبالم می‌گ*ردن! نمی‌تونم بخاطر منفعت تو از خانواده‌ام دست بکشم.
بازویم اسیر دستش شد و کنار گوشم ل*ب باز کرد:
-یه مدت کوتاه این‌جایی بعد می‌تونی برگردی پیش خانواده‌ات! همون‌طور که اومدی برمی‌گردی و متقاعدشون می‌کنی می‌خوای بری سفر طولانی و دوباره برمی‌گردی پیش من!
در دل پوزخندی زدم. احمق بود دیگر؟ خر نبودم که دوباره پیش این دیوانه بازگردم. ریلکس گفتم:
-فکر خوبیه باشه، چجوری برگردم؟
بازویم را رها کرد و روبه‌رویم ایستاد. خیره شد در چشمانم و با لبخند مرموزی گفت:
-فکر دور زدن منو نکنی! خیلی راحت می‌تونم بیام پیشت! فکر کردی من با یه تحقیق ساده قانع میشم که جهان موازی وجود داره؟ ما بودن جهان موازی رو اثبات کردیم و بارها به جهان‌های موازی سفر کردیم خصوصا ایران کشور تو!
آب دهانم را قورت دادم. نالیدم:
-بذار برم، دست از سرم بردار! من نمی‌تونم یک روز دوری خانواده‌ام رو تحمل کنم، توقع داری یه مدت این‌جا نقش زن تورو بازی کنم؟
-مجبوری قبول کنی! میری و برمیگردی! اگه برنگردی مطمئن باش خودم میام دنبالت و هرگز نمی‌ذارم برگردی، پس قبول کن یک مدت نقش ملکه رو بازی کنی و بعد برای همیشه، از پیش من بری.
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان

FateMeh_TajiKi✾

موسس سایت
پرسنل مدیریت
مدیریت کل سایت
کاربر VIP انجمن
تاریخ ثبت‌نام
Nov 10, 2019
نوشته‌ها
1,256
پسندها
20,821
امتیازها
118
محل سکونت
قلب دخترم...
وب سایت
forums.taakroman.ir
روی جمله آخرش کمی مکث کرد. انگار از بیان کردنش مطمئن نبود. دقایقی بعد پشت سرش قدم برمی‌داشتم. نگاهی به انگشتر هدیه دوستم که در دستم بود انداختم. همه چیز از این انگشتر شروع شده بود. من قبل از این بارها و بارها به تابلویم دست زده بودم؛ اما همه چیز از وقتی این انگشتر را در دستم انداختم شروع شد. لعنت به این انگشتر.
از راه‌رو خارج شدیم و وارد سالن بزرگی شدیم. سالن طلائی رنگ پر از تابلو بود. مبلمان سلطنتی وسط سالن چیده شده بود و همین! در این سالن بزرگ طلائی رنگ جز تابلو و مبل چیز دیگری وجود نداشت. سمت راست ته سالن در قهوه‌ای رنگ بزرگی قرار داشت. از سالن خارج شدیم و وارد حیاط بزرگی شدیم. باد ملایمی صورتم را نوازش کرد. صدای شیه اسب را شنیدم. لبخندی روی ل*بم نشست عاشق اسب بودم! در حیاط بزرگ سر سبز پر بود از بادیگاردهای مشکی پوش، یک ماشین بنز جلوی در قرار داشت. همراه آژمان سوار ماشین شدم. یک ماشین جلو و یک ماشین عقب قرار داشت و چند موتور سوار جلوی ماشین جلویی بودند. این‌گونه پادشاهشان را اسکورت می‌کردند. از حیاط بزرگ که هرسمتش جایگاه خاصی بود گذشتیم و وارد خیابان پر از آسمان خراش شدیم.
-چرا ماشینت پرواز نمی‌کنه مثل بقیه ماشینا؟
به سوالم نیشخندی زد و خیره به جلویش گفت:
-من پادشاهم باید از بین مردمم رد بشم! ترافیک هوایی زیاده و توی خیابون های زمینی هیچ ترافیکی نیست و زودتر به مقصد می‌رسم.
سرم را به نشانه فهمیدن تکان دادم. مردم با دیدن ماشین کنار می‌ایستادند و تعظیم می‌کردند. لبخندی زدم. پس از دقایقی روبه‌روی برج آن شب ایستادیم. در برایمان باز شد‌. پیاده شدیم، آژمان کنارم ایستاد و اوهم خیره شد درچشمانم گفت:
-برج تخلیه شده، میریم بالا و بعد تو برمی‌گردی به خونه!
سرم را تکان دادم. وارد برج شدیم. لبخند زدم. بازگشت به خانه تمام آرزویم بود. ماندن در اینجا را نمی‌خواستم! وارد آسانسور شدیم و یکی از نگهبانان دکمه آخر را فشرد. وارد پشت بام شدیم. به دستور آژمان همه بادیگارد ها در ساختمان ماندند. همان جایی که روی زمین افتاده بودم ایستادم. فرمانده گارد هم پشت سر آژمان ایستاده بود. عینک افتابی روی چشمانش مانع دیدن چشم‌هایش می‌شد؛ اما حس بدی از نگاهش دریافت می‌کردم. آژمان خیره در چشمانم گفت:
-حرف‌هام رو فراموش نکن! ازت می‌خوام شب اینجا باشی.
چشم گرد کرده و پاسخش را دادم:
-من حداقل یک هفته فرصت می‌خوام، این درخواست یک دفعه‌ایم برای سفر اونا رو به شک می‌ندازه.
فاصله میانمان را پر کرد و چسبیده به من با حالت تهدید آمیزی گفت:
-فردا صبح ساعت ده اینجا منتظرتم! وگرنه من میام پیشت!
نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
-لعنت بهت باشه، باشه فردا ساعت ده صبح.
خدایا این بلای آسمانی از کجا برسرم نازل شده است؟ باید سریعتر برگردم به خانه و در مورد اینجا تحقیق کنم.
-خب، حالا چجوری برم؟
بازویم را گرفت و کمی به سمتم خم شد با چشمان باریک شده‌ای پرسید:
-همون‌طوری که اومدی برگرد! نکنه می‌خوای اینجا بمونی هوم؟
بازویم را از دستش بیرون کشیدم و کمی فاصله گرفته و با حالت عصی سرتکان داده و ل*ب باز کردم:
-آره، آره آخه اینجا خیلی خوبه! خوشحالم، شادم دلم می‌خواد بمونم! من به گورم بخندم بخوام اینجا بمونم. الان راه برگشت رو پیدا می‌کنم.
دست به س*ی*نه با پوزخندی نگاه‌ام می‌کرد. لعنت به آن ل*ب‌های کج شده‌اش! فرمانده گارد هم پوزخندی بهم زد. آمپر چسبانده رو به فرمانده داد زدم:
-درسته زورم به این پادشاهت نمیرسه؛ ولی به تو که میرسه! لبات رو می‌کنم می‌ندازم جلوی گربه واسه من پوزخند نزن.
پوزخند از ل*ب‌هایش پرکشید و قصد داشت به سمتم بیاید که با نگاه آژمان سرجایش ایستاد و عصبی دستی به چانه‌اش کشید. پشت به آن دو کرده و افکارم را روی پیدا کردن راه برگشت متمرکز کردم. انگشتم را روی انگشتر کشیدم. راه برگشت همین انگشتر بود. خیره‌اش شدم. نمی‌دانم از کجا به ذهنم رسید که گردی انگشتر را که روی آن نقش و نگار بود بچرخانم و در کمال تعجب چرخید! نور سفید رنگی از آن بیرون زد و سپس روبه‌رویم به صورت یک در، در آمد. لبخند روی ل*ب‌هایم نشست.
به عقب بازگشتم، آژمان یک دستش را به ک*م*ر زده بود و دست دیگرش را به چانه‌اش بند کرده بود. با لبخند گفتم:
-می‌بینمت آژمان جون.
و بی‌توجه به فرمانده‌ی خشمگین با چشمان بسته‌ای وارد در نورانی شدم. چشمانم را آرام باز کردم. در اتاقم بودم. از خوشحالی جیغ خفیفی کشیدم. قصد خروج از اتاقم را داشتم که با به یاد آوری لباس‌ها و جواهرات سرجایم ایستادم. به سمت کمدم رفتم. باکس مشکی جواهراتم را برداشتم و تمام جواهرات آن پادشاه لعنتی را در آورده و در باکس گذاشتم. باکس را سرجایش برگرداندم و لباس‌های مسخره را از تن کندم. لباس‌های خودم را پوشیدم.
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
بالا پایین