جدیدترین‌ها

خوش آمدید به انجمن رمان نویسی | تک رمان

هم‌اکنون به خانواده بزرگ تک رمان بپیوندید و از امتیازات رایگان آن استفاده کنید. " تک رمان مکانی برای درخشش شما عزیزان "

💎اختصاصی رمان جهان تو | فاطمه تاجیکی کاربر تک رمان

FateMeh_TajiKi✾

موسس سایت
پرسنل مدیریت
مدیریت کل سایت
کاربر VIP انجمن
تاریخ ثبت‌نام
Nov 10, 2019
نوشته‌ها
1,256
پسندها
20,821
امتیازها
118
محل سکونت
قلب دخترم...
وب سایت
forums.taakroman.ir
اسم رمان:جهان تو
نویسنده:فاطمه تاجیکی کاربر انجمن تک رمان
ژانر:عاشقانه_علمی/تخیلی
ناظر: Nightmare
خلاصه رمان:
تا به حال در مورد جهان موازی چیزی شنیدید؟ در مورد جهان موازی تحقیقات زیادی انجام شده بعضی از این تحقیقات به نتیجه رسیدند و بودن جهان موازی رو اثبات می‌کنن، عده‌ای وجود جهان موازی رو انکار می‌کنن و عده‌ای سعی بر اثبات وجودش دارن! اینجا دختری داریم که به شدت به جهان موازی اعتقاد داره و این اعتقاد سرنوشتش رو تغییر میده، درگیر اتفاقاتی میشه که با وجود اعتقاداتش دور از باورش بود اتفاقاتی که خوندنش خارج از لطف نیست...

مقدمه:
یک پالت، یک قلمو و رنگی که بر روی بوم ماهرانه به نقاشی در می آید و سوت آغاز عشق زده می شود...
.
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
آخرین ویرایش توسط مدیر:

تحت تعقیب

مدیر ارشد بازنشسته
مدیر بازنشسته
تاریخ ثبت‌نام
Nov 29, 2019
نوشته‌ها
106
پسندها
565
امتیازها
63
6E2FDEAE-A8CF-4EEB-B4C5-AF8634CEC41D.jpeg

خواهشمند است قبل ازتایپ رمان به قوانین زیر توجه کنید


قوانین تایپ رمان

قوانین تایپ رمان | تک رمان - انجمن رمان نویسی | تک رمان

پرسش وپاسخ رمان نویسی

تاپیک جامع پرسش و پاسخ رمان نویسی - انجمن رمان نویسی | تک رمان

تایپک جامع درخواست جلد

* تایپک جامع درخواست جلد * - انجمن رمان نویسی | تک رمان

تایپک جامع دریافت جلد

تایپک جامع دریافت جلد - انجمن رمان نویسی | تک رمان

موفق و موید باشید
مدیریت تک رمان ?​
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان

FateMeh_TajiKi✾

موسس سایت
پرسنل مدیریت
مدیریت کل سایت
کاربر VIP انجمن
تاریخ ثبت‌نام
Nov 10, 2019
نوشته‌ها
1,256
پسندها
20,821
امتیازها
118
محل سکونت
قلب دخترم...
وب سایت
forums.taakroman.ir
بسم تعالی



شروع جهان تو:

عصبی گوشی‌ام را قطع کردم و دستانم را مشت کردم! گوشی بی‌چاره میان دستانم مظلومانه فشرده می‌شد.
عصبانیتم فروکش نکرده بود و بدتر شده بودم! گوشی‌ام زنگ خورد. لعنت به او که این گونه بی‌پروا بدون ذره‌ای خجالت باز هم زنگ می‌زند و مرا مقصر می‌داند!
قطع شد اما من خیره به صفحه گوشی در افکارم غوطه ور بودم که باز هم زنگ خورد این بار نتوانستم جوابش را نده‌ام عصبانی تر از قبل پاسخ دادم:
-چیه؟ چی می‌خوای؟ اصلا با چه رویی به من زنگ می‌زنی؟
صدای عصبانی‌اش در گوشم پیچید!
-سر من داد نزن که میام حالت رو می‌گیرم تو غ*لط می‌کنی زنگ میزنی به پرستو!
این مردک با خودش چند چند است؟ خنده‌ای بلند و عصبی سر دادم و داد زدم:
-سیامک خفه شو، بدبخت نذار کاری کنم همه زندگیت رو از دست بدی اصلا می‌فهمی با کی حرف می‌زنی؟
ترسیده گفت:
-باشه، باشه من غ*لط کردم حق بده بهم من هرچی میگم سریع تر ازدواج کنیم تو بهونه میاری بالاخره منم مردم و...
بهت زده میان حرفش پریدم و گفتم:
-من میگم بذار درسم رو تموم کنم بعد ازدواج کنیم و الان تو اسمش رو می‌ذاری بهونه؟ تو نامزد داری و اون وقت رفتی با دخترعموت ریختی روهم اون‌قدر بهش بها دادی که پرو پرو به من میگه تو اومدی میون ما؟ این جوریه سیامک می‌خوای بی‌چاره‌ات کنم؟
سیامک که پرویی را به حد رساند و طلبکار گفت:
-برو بابا هیچ غ*لطی نمی‌تونی بکنی! اصلا می‌دونی خوب کردم خیانت کردم! الان که فکرش رو می‌کنم تو یک دختر از خود راضی هستی که پشتش به باباش گرمه تو لیاقت عشق من و نداری!
و قطع کرد صورتم از عصبانیت د*اغ شده بود. او خیانت کرده است و مرا مقصر می‌داند؟ م*حکم گوشی‌ام را به دیوار رو به رویم کوبیدم که به تابلو زیبایم خورد و افتاد و شیشه رویش هزار تکه شد. مبهوت تابلو ماندم! برای کشیدن این تابلو زحمات زیادی کشیده بودم تمام عشقم را در این تابلو به نمایش گذاشته بودم! عصبی داد زدم:
-سیامک بی‌چاره‌ات می کنم!
در اتاقم به ضرب باز شد. آرمان بود که نفس زنان در چهار چوب در قرار گرفته بود!
-نفس خوبی؟
آرمان را که دیدم نتوانستم طاقت بیاورم و با صدای بلندی شروع به گریه کردن کردم.
با چند قدم بلند خودش را به من که وسط اتاقم ایستاده بودم رساند و مرا در آ*غ*و*ش پر مهر خود کشید.
با صدای مهربان و متعجبش گفت:
-ای من به فدای اون چشمات چرا گریه می کنی عمر برادر؟
میان هق هقم نامش را صدا زدم.
-جانم عزیزم، جانم عمرم ، جانم دردونه ام.
و صورتم را میان دستانش گرفت و ب*وسه باران کرد.
دقایقی بعد هر دو روی تخت یاسی رنگم نشسته بودیم و من سرم روی شانه اش بود و دستش دور ک*م*رم حلقه بود.
-آروم شدی یکی یدونه؟
آرام شده بودم، مگر می‌شود در آ*غ*و*ش برادرم باشم و آرام نشوم؟ با صدای گرفته ای گفتم:
-آره آروم شدم داداشم.
-می‌خوای تعریف کنی ؟
سرم را تکان دادم و با حرص گفتم:
-سیامک بی همه چیز با پرستو دخترعموش بهم خیانت کرد! سیامک انتخاب شما بود مگه نگفتید آدمیه که اصلا منو ناراحت نمی‌کنه؟ پس چی‌شد؟
تکان خوردن آرمان را حس کردم سرم را از روی شانه‌اش برداشتم و او مات صورتم ماند و گفت:
-مطمئنی؟ از کجا فهمیدی؟!
سرم را به نشانه تایید تکان دادم و گفتم:
-یه شماره ناشناس عکساشون رو توی وات‌ساپ برام فرستاد! البته حدس می‌زنم کار خود پرستو باشه، بهش زنگ زدم و هرچی از دهنش در اومد بهم گفت حتی مهلت حرف زدن بهم نداد! باورت میشه به من گفت من رفتم وسط زندگی اون دوتا؟! جالب این جاست سیامک میگه من لیاقت عشق اون رو ندارم و یه دختر از خود راضی‌ام و هیچ غ*لطی نمی‌تونم بکنم! البته باید بگم منم کم نیاوردم هم با پیام هم زنگ زدن دوباره به پرستو جد و آبادش رو آوردم جلو چشم هاش.
آرمان م*حکم دندان هایش را روی هم می‌فشرد.
خط قرمزش بودم و وای به حال کسی که به من نگاه چپی بی‌اندازد چه برسد که توهین کند.
کمی خودم را لوس کرده و همراه با عصبانیت و اشک گفتم:
-آرمان، اون بی‌همه چیز باعث شد تابلوم بشکنه چی کار کنم حالا؟ می‌دونی چقدر دوستش داشتم!
آرمان عصبانیتش را کنترل کرد و با لبخند گفت:
-خودم برات درستش می‌کنم.
سرم را تکان دادم و خیره پارکت های سفید رنگ اتاقم شدم.
آرمان گوشی‌اش را از جیبش در آورد و زیر چشمی کارهایش را دنبال می‌کردم شماره ای را گرفت:
-الو بابا کجایی؟
-باشه پس زودتر بیا خونه موضوع مهمی در مورد نفس پیش اومده، باشه پس منتظرتیم.
گوشی‌اش را قطع کرد و مرا در آ*غ*و*ش کشید و گفت:
-دردونه، بابا تا فهمید موضوع تویی گفت الان خودش رو می‌رسونه ببین چه قدر عزیزی؟
می‌دانستم این پدر و پسر مرا بیش از آن چه که نشان می دهند دوست دارند.
می‌دانم پدر هنوز با خواهرش که به من گفته بود" دختره از خود راضی " قهر است.
می‌دانم چه قدر مرا دوست دارند و همین برایم کافی بود.
دستانم را دور گ*ردنش حلقه کرده و به صورت کشیده‌اش خیره شدم سپس با عشق ب*وسه‌ای روی گونه‌اش نشاندم و گفتم:
-دارم می‌بینم داداشم.
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان

FateMeh_TajiKi✾

موسس سایت
پرسنل مدیریت
مدیریت کل سایت
کاربر VIP انجمن
تاریخ ثبت‌نام
Nov 10, 2019
نوشته‌ها
1,256
پسندها
20,821
امتیازها
118
محل سکونت
قلب دخترم...
وب سایت
forums.taakroman.ir
نمی‌دانم چه مدت گذشته بود که پدر را در اتاق خود دیدم.
آرمان از جای برخاست و گفت:
-بابا لطفا بریم اتاق کارت یه موضوعی رو باید بهت بگم.
پدر که متعجب به من خیره بود سرش را تکان دادن و بی‌حرف همراه آرمان از اتاقم خارج شدند.
از خیانت آن مردک ابدا ناراحت و دلشکسته نبودم اما از این که غرورم را به بازی گرفته بود عصبی بودم.
پوف کلافه‌ای کشیدم و آرنج دستانم را روی پاهایم قرار دادم و با دستانم سرم را گرفتم و عصبی زمزمه کردم:
-اگه این کارت رو بدجور تلافی نکنم نفس نیستم!
اصلا غرورم به جهنم من این تابلوِ هنر دست خودم را کجای دلم قرار دهم؟! سرم را بلند کردم و ناراحت به شیشه های شکسته نگاهی انداختم.
خیره شیشه ها بودم و افکارم حوالی کارهای سیامک پرسه می‌زد.
پس از دقایقی پدر وارد اتاقم شد. سرم را بالا آوردم و خیره پدرم ماندم و او نیز در حالی که صورت گرد جذابش بر اثر خشم قرمز شده بود خیره من بود.
به سمتم آمد و من از جای برخاستم و به قهرمان زندگی‌ام زل زدم.
رو به رویم قرار گرفت و با یک حرکت مرا در آ*غ*و*ش کشید.
-بابا؟
پر عشق گفت:
-جانم نفس بابا؟
عصبی غریدم:
-غرورم رو به بازی گرفت، زندگیش رو به بازی بگیر!
پدرم م*حکم گفت:
-زندگیش رو نابود می‌کنم، بهت قول میدم جلوی همه به دست و پات بیفته!
با این جمله‌اش احساس قدرت به تمام بدنم تزریق شد.
منتظر بمان سیامک محمدی!
پدر از من فاصله گرفت و با لبخند گفت:
-می‌بینم که گرد و خاک به پا کردی پرنسس!
پشت چشمی نازک کردم و گفتم:
-تقصیر اون بود دیگه؛ تازه دودش هم تو چشم خودم رفت.
پدر خندید و گفت:
-می‌دونم به آرمان گفتم زنگ بزنن بیاد برات شیشه و قابش رو تغییر ب*دن.
تند گونه‌اش را ب*و*سیدم و گفتم:
-قربونت بشم که این‌قدر توی فکرمی‌.
دستانش را دور شانه‌ام حلقه کرد و به سمت در اتاق به راه افتاد و من نیز دنبالش کشانده شدم.
-گفتم بیان اتاقت رو تمیز کنن تا اون‌موقع بریم پذیرایی و با هم حرف بزنیم.
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان

FateMeh_TajiKi✾

موسس سایت
پرسنل مدیریت
مدیریت کل سایت
کاربر VIP انجمن
تاریخ ثبت‌نام
Nov 10, 2019
نوشته‌ها
1,256
پسندها
20,821
امتیازها
118
محل سکونت
قلب دخترم...
وب سایت
forums.taakroman.ir
احساس مزخرفی داشتم. هرچه بود به من خیانت شده بود. وارد اتاق نشیمن شدیم. نفس عمیقی کشیدم. تم بنفش کم رنگ و سفید این اتاق همیشه آرامش را به وجودم تزریق می‌کرد. روی مبل سه نفره بنفش کم‌رنگ روبه‌روی تلویزیون 50اینچ که به دیوار زده شده بود نشستیم. اخم‌هایم کمی درهم بود. انگشت های پدرم وسط ابروهایم نشست و اخم هایم را از هم باز کرد. گونه‌ام را ب*و*سید و گفت:
-دخترم، نبینم اخم‌هات رو این‌جوری می‌بینمت اعصابم بهم میریزه.
لبخندی زدم و گفتم:
-دورت بگردم، چشم دیگه اخم نمی‌کنم.
نگاهی به پر*ده‌های ساده بنفش انداختم. خم شدم از روی میز شیشه‌ای وسط مبل‌ها کنترل کوچک سفید رنگ را برداشتم و دکمه‌اش را فشردم. ثانیه‌ای بعد آرام خدمه مخصوص اتاق نشیمن خودش را به مبل ما رساند.
-جانم؟ چیزی نیاز دارید؟
با لبخند گفتم:
-آرام جان بی‌زحمت این پر*ده رو بکش من یکم حیاط رو ببینم حال و هوام عوض بشه.
-چشم.
لبخندی زدم و سرتاپایش را از نظر گذراندم. لباس مخصوص خدمه را به تن داشت. شلوار ساده مشکی و روپوش سفید تا روی زانو و شال سفید! پدر به پشتی مبل تکیه زده بود و پا روی پا انداخته بود و در فکر فرو رفته بود. ناراحت خیره‌اش شدم. می‌دانستم در فکر من است! حتی نمی‌خواست ذره‌ای من و آرمان ناراحت شویم. عمیقا عاشق ما بود خصوصا من که اسم خواهر مرحومم را به اصرار خودش روی من گذاشته بودند. خواهر عزیزم که ندیده عاشقانه دوستش دارم. آخر مادری مرا بزرگ کرده بود که همیشه از او برایم می‌گفت، نمی‌گذاشت خواهرم را فراموش کنیم. آخر هم از غم خواهرم دق کرد و کنار او آرام گرفت و پدری کنارمان ماند که به همسرش قول داده بود نگذارد آب در دلمان تکان بخورد. آن‌قدر مادرم را دوست داشت که بعداز گذشت ده سال هنوزهم به ازدواج مجدد فکر نکرده بود. با صدای آرام به خودم آمدم.
-چیزی نیاز ندارید خانوم؟
لبخندی زدم و رو به پدر گفتم:
-بابا چیزی نمی‌خوای؟
از فکر بیرون آمد و طلب قهوه کرد. من هم یک لیوان آب خواستم. آرام که رفت دستم را روی پای پدرم گذاشتم و گفتم:
-بابا؟ به خدا من برام مهم نیست سیامک چی‌کار کرده! اگه هم راضی به ازدواج با اون شدم فقط به اصرار شما و آرمان بود، وگرنه به من باشه می‌خوام تا آخر عمر ور دل شما باشم.
لبخند غمگینی زد و چشم‌های قهوه‌ای تیره‌اش را در چشمان قهوه‌ای روشنم دوخت و گفت:
-از همین ناراحتم، ما اصرار به این ازدواج داشتیم اما نتیجه رو که می‌بینم دلم می‌خواد...
حرفش را نیمه رها کرد. کمی به سمتش خم شدم و گفتم:
-اصلا مهم نیست، خداروشکر الان فهمیدیم؛ اگه پس فردا می‌رفتیم زیر یه سقف و می‌فهمیدم چی می‌شد؟ من که برام مهم نیست تنها دغدغه‌ام تابلوی جذابمه و بس!
خندید و بینی‌ام را کشید و گفت:
-از بچگی هم بی‌خیال بودی، مادرتم هی حرص می‌دادی.
پشت چشمی نازک کردم و گفتم:
-آره ولی چه فایده؟ آرزو به دل موندم یه بار من یا آرمان رو دعوا کنید. لوسمون کردید.
خندید و مرا در آ*غ*و*ش کشید. سرم را روی س*ی*نه‌اش گذاشتم و روی موهای رنگ شده‌ام را ب*و*سید. آرام قهوه و لیوان آب مرا آورد و به عشق پدر و دختری بینمان لبخندی زد و رفت. از پدر فاصله گرفتم و لیوان آبم را برداشتم. از جا برخاستم و به سمت دیوار شیشه‌ای رفتم. جای دیوار به خواست من شیشه گذاشته بودیم که بتوانیم راحت باغ بزرگ درون حیاط را ببینیم. در کشویی را باز کردم. سرم را بیرون بردم و باد ملایمی در حال وزیدن بود. نفس عمیقی کشیدم. تکیه به در زدم و خیره به درخت‌های سبز رنگ آرام، آرام آبم را می‌خوردم. با صدای پدرم به خودم آمدم:
-این‌قدر آروم چرا می‌خوری؟
خندیدم و به سمتش چرخیدم و گفتم:
-ای بابا همیشه منو سوژه می‌کنی ها حواسم هست.
با خنده سرش را تکان داد و از جا برخاست. قد بلندم به پدرم رفته بود. در آن پیراهن قهوه‌ای و شلوار پارچه‌ای مشکی حسابی جذاب شده بود. صورت گردش و ابروهای کشیده و چشم‌های متوسطش با آن مژه‌های بلند حسابی دلبری می‌کرد.
-من برم شرکت دخترم، یک ساعت دیگه جلسه دارم.
دستم را بالا آوردم و تکان دادم و گفتم:
-مواظب خودت باش شام هم من گفتم قیمه درست کنن خیلی وقته نخوردیم.
سرش را تکان داد و خداحافظی کرد و رفت.
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان

FateMeh_TajiKi✾

موسس سایت
پرسنل مدیریت
مدیریت کل سایت
کاربر VIP انجمن
تاریخ ثبت‌نام
Nov 10, 2019
نوشته‌ها
1,256
پسندها
20,821
امتیازها
118
محل سکونت
قلب دخترم...
وب سایت
forums.taakroman.ir
پدر که رفت از در شیشه‌ای بیرون رفتم. روبه‌روی در شیشه‌ای رو به طبیعت بکر یک دست مبل راحتی هفت نفره خاکستری رنگ چیده شده بود. روی مبل تک نفره رو به باغ نشستم و خم شدم لیوان را روی میز گذاشتم. نفس عمیقی کشیدم و از هوای آزاد ل*ذت بردم. جسمم در آن‌جا بود؛ اما فکرم در حوالی تابلوی جذابم و سیامک خیانت‌کار پرسه می‌زد. اشک در چشمان درشتم حلقه زد و آهی کشیدم. باید قوی باشم! نمی‌خواستم مادرم را که مطمئن بودم شاهد این اتفاقات هست ناراحت کنم. لبخندی به استایلم زدم. شلوار کتان سفید و تی‌شرت آستین بلند سفیدی را پوشیده بودم.انتهای تی‌شرت را در شلوارم زده بودم که کمربند مشکی طرح الماسم نمایان باشد. هوا ابری بود‌‌. دلم باران می‌خواست.
آرام با لیوان شیرموزی روبه‌رویم نشست و لبخندی زد و گفت:
-شیرموزت رو بخور.
خندیدم و گفتم:
-وای آرام توام رفتی توی تیم خاله محبوبه؟ از بس شیر خوردم وقتی می‌بینمش می‌خوام بالا بیارم.
یک تای ابروی اصلاح شده‌اش را بالا برد و با خنده دست به س*ی*نه گفت:
-برو خداروشکر کن تنوع داد شیر موز داد برات بیارم.
ناراضی خم شدم و لیوان را که آرام به سمتم گرفته بود گرفتم و یک نفس سرکشیدم و لیوان خالی را روی میز گذاشتم. خندید و گفت:
-خفه نشی!
چشمکی زدم و درحالی که انتهای موهای دم‌اسبی بسته‌ شده‌ام را دور انگشت اشاره‌ام می‌پیچیدم گفتم:
-نگران نباش آب بندی شدم دیگه.
به افسوس سری تکان داد. آرام تنها و صمیمی ترین دوستم بود. از بچگی باهم بزرگ شده بودیم. همراه مادربزرگش محبوبه زندگی می‌کرد. خانواده‌اش در یک تصادف کشته شده بودند. رعد و برقی زد که با ذوق گفتم:
-فکر کنم قراره بارون بیاد.
خندید و از جا برخاست وارد نشیمن شد. دکمه سقف متحرک را فشرد و دوباره به من پیوست. سقف متحرک که جمع شده بود آرام از دیوار فاصله گرفت و باز شد و کل فضایی که مبلای راحتی بودند را پوشاند.‌ مبل های روی یک سکوی کوچک قرار داشتند برای جلوگیری از خیس شدن در صورت جمع شدن آب.
باران نم نم شروع به باریدن کرد. لبخندی که روی ل*ب هایم بود با سوال آرام پر کشید.
-می‌خوای با سیامک چی‌کار کنی؟
با اخم‌های درهمی گفتم:
-همه چیز که تموم شد؛ ولی قرار شد آرمان به حسابش برسه.
آرام سرش را تکان داد و نفس عمیقی کشید‌ و گفت:
-اتاقت رو تمیز کردن، قاب تابلوت عوض شد و دوباره روی دیوار قرار گرفت، فقط شیشه‌اش مونده که بعداز برش میارنش، سیم‌کارتت هم خودم انداختم روی موبایل جدیدت همه شماره هات و عکس‌هات رو منتقل کردم به موبایل جدیدت و گذاشتمش روی عسلی قبلی هم فقط صفحه‌اش یکم ترک خورده بود اطلاعاتش رو کامل پاک کردم و دادمش به دختر زهرا.
بی‌خیال گفتم:
-باشه، فقط بگو شیشه رو نیارن! وقتی شیشه روش بود نمی‌تونستم بهش دست بزنم.
با لبخند سرش را تکان داد و خیره به بارانی که شدت گرفته بود گفت:
-توی این تابستون این بارون یه نعمت.
سرم را تکان دادم و از جا برخاستم و گفتم:
-تو بشین من برم یه سر به تابلوم بزنم و شاید بعدش رفتم بیرون.
آرام روی مبل تقریبا خودش را پهن کرده بود و با خستگی گفت:
-باشه منم از فرصت استفاده کنم و همین‌جا توی این هوای خوب بخوابم.
با لبخند سرم را تکان دادم و وارد خانه شدم. نگاهی به ساعت مچی الگانس رویال مدل ER3060-Goldانداختم ساعت تقریبا یازده و نیم بود. از راه‌رو با پارکت های قهوه‌ای گذاشتم و از پله ها بالا رفتم‌.
تمامی اتاق‌ها طبقه دوم بود. البته جز اتاق های خدمه که تقریبا با آشپزخانه در یک راه‌رو قرار گرفته بودند. وارد اتاقم شدم و به سمت عسلی طلایی رفتم. موبایل جدیدم را برداشتم‌. همان برند قبلی بود. نمی‌دانم چرا در مواقع عصبانیت موبایلم را به دیوار می‌کوبم؟ پدر بی‌چاره‌ام برای این‌جور مواقع ها چند موبایل خریده بود و در دفترکارش گذاشته بود. هرچند یک‌بار تنبیه‌ام کرد و دو روز از داشتن موبایل محروم بودم. هرچند یک هفته شد دو روز و دلش نیامد بیشتر از این مرا تنبیه کند.
یک ساعتی از رفتن آرمان می‌گذشت. در کشویی سفید کمد لباسم را باز کردم. از بین مانتوها یک مانتوی جلو باز سفید که تا روی زانوهایم بود برداشتم. پوشیدم و شال مشکی‌ام را روی سرم گذاشتم. روبه‌روی آینه قدی ایستادم و ل*ب‌های قلوه‌ای که رژ قرمز رنگم را رویش کشیده بودم به هم مالیدم. خط چشم کلفت پشت چشمم را از نظر گذراندم که مبادا پاک نشده باشد. ابروهای کشیده قهوه‌ای رنگم بهم ریخته بود‌.درستش کردم. بعداز این‌که مطمئنم شدم ایرادی در استایلم نیست دل از آینه کندم.
روبه‌روی تابلوی نازنینم ایستادم. برای کشیدن این تابلوی نقاشی از سبک قلم سیاه استفاده کرده بودم. مردی که روی لبه یک ساختمان رو به شهر ایستاده بود. و دستش در جیبش بود و یک لیوان نو*شی*دنی هم کنار پایش قرار داشت. یادم است یک شب در خواب این صح*نه را دیدم مردی با کت و شلوار مشکی پشت به من ایستاده بود و خیره شهر زیرپایش بود. آن‌قدر شیفته آن صح*نه شده بودم که در ذهنم ثبتش کردم و کلاس های نقاشی زیادی رفتم تا توانستم آن را نقاشی کنم. خبره به تابلو شماره آرمان را گرفتم.
پس از جند بوق پاسخ داد:
-جانم؟
لبخندی زدم و گفتم:
-آرمان خوبی؟ چی‌شد؟
با لبخند گفت:
-الان پیش عموعلی‌ام دردونه از کار پسرش متعجب و عصبیه زنگ زد سیامک بیاد اینجا!
اخم کرده گفتم:
-اون کار رو حل کردی؟
با صدای آرامی گفت:
-حل شد! عمو زنگ زد بهش بیمارستان بود گویا دستشم شکسته خیالت راحت! منتظرم بیاد بقیه خبرای بد رو بدم بهش بعدش بهت خبر میدم.
در حالی که از کشوی عسلی انگشتر فیروزه ام را که هدیه دوستم بود به انگشتم می‌کردم گفتم:
-اکی، جواب ندادم نگران نشی میرم بیرون شاید شب دیر بیام.
صدایش نگران شد:
-باشه عزیزم مواظب خودت باش.
لبخندی زدم و گفتم:
-چشم می‌بوسمت خداحافظ.
-خداحافظ.
گوشی را قطع کردم و خیره نقش‌ و نگارهای عجیب روی انگشتر شدم. عجب انگشتر عجیبی! یک ماهی می‌شد هدیه گرفته بودمش و یهو هوس انداختنش را کردم.
دوباره روبه‌روی تابلو ایستادم. دستی رویش کشیدم. خیلی وقت بود نمی‌توانستم بخاطر شیشه لمسش کنم. تابلوی جذاب من! ناخودآگاه اشک در چشمانم حلقه زد. گویا قلبم از چیزی ناراحت بود که عقلم از درکش عاجز بود. دستم روی تابلو بود که تصویر شروع به چرخیدن کرد! ترسیده دستم را عقب کشیدم که تصویر به حالت قبل برگشت! متعجب دوباره دستم را روی تابلو قراردادم پس از ثانیه‌ای تصویر دوباره شروع به تغییر کردن کرد و به صورت مارپیچی شروع به پی‌چیدن کرد! این‌بار دستم را برنداشتم که با اتفاقی افتاد از ترس جیغ خفه‌ای کشیدم.
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان

FateMeh_TajiKi✾

موسس سایت
پرسنل مدیریت
مدیریت کل سایت
کاربر VIP انجمن
تاریخ ثبت‌نام
Nov 10, 2019
نوشته‌ها
1,256
پسندها
20,821
امتیازها
118
محل سکونت
قلب دخترم...
وب سایت
forums.taakroman.ir
دستم وارد تابلو شده بود! دستم را سریع بیرون کشیدم. تابلو هنوز هم درحال حرکت بود. حس قوی می‌گفت دستم را دوباره وارد تابلو کنم. بی‌توجه به عقلم که فریاد می‌زد این کار را انجام ندهم از احساسم پیروی کردم و دستم را وارد تابلو کردم. انگشتم تا آرنج وارد تابلو شده بود. زیر ل*ب زمزمه کردم:
-خدا، مامان، آبجی مواظبم باشید!
و تا ک*م*ر وارد تابلو شدم. سیاهی مطلق بود. ترسیده قصد عقب کشیدن خودم را داشتم؛ که نیرویی کل بدنم را داخل کشید. جیغ خفه‌ای کشیدم. ثانیه‌ای بعد روی زمین سرد افتاده بودم. باد ملایمی صورتم را نوازش می‌کرد. از ترس نمی‌توانستم چشمانم را باز کنم.
با صدای حیران مردی که جیغ مانند گفت:
-ملکه؟!
ترس را کنار گذاشتم و آرام چشم‌هایم را باز کردم. اولین چیزی که دیدم تصویر واقعی تابلوی جذابم بود! همان تصویری که در خوابم دیده بودم.‌مردی کت و شلوار مشکی لبه‌ی ساختمان رو به شهر ایستاده بود. ترسیده از جا برخاستم و به مرد قدمی نزدیک شدم. باد موهای پریشان مرد را به بازی گرفته بود. دوباره صدای مرد آمد:
-ملکه؟
متعجب به پشت سرم نگاهی انداختم. چند مرد تنومند با کت و شلوار مشکی جلوی ورودی پشت بام ساختمان ایستاده بودند و متعجب خیره من بودند. بی‌توجه به آن‌ها به سمت مرد رویاهایم برگشتم. عجیب بود چرا اینجا شب بود؟ من کجا بودم؟ مرد با یک حرکت به سمتم چرخید و پایین پرید. پات چهره مردانه‌اش ماندم. گویی تا به حال مردی به جذابی او ندیده بودم. حق داشتم ندیده عاشق تابلویم باشم. چشمانش درشتش را ریز کرد و با تعجب خیره من بود! آب دهانم را قورت دادم و زمزمه کردم:
-سلام!
با شنیدن صدایم ابروهای پرپشت کشیده‌اش را درهم کشید و به سمتم قدم برداشت. ترسیده قدمی به عقب برداشتم که با صدای بم و خشنش وادار به ایستادنم کرد:
-تکون نخور!
خدای من صدایش! جذاب و گیرا بود. روبه‌رویم در یک قدمی‌ام ایستاد و سرتا پایم را از نظر گذراند.سپس چشمان مشکی‌اش که برق می‌زدند را در چشمان من دوخت. و ل*ب باریک پایینی‌اش را به درون دهانش کشید. یک دستش در جیبش بود و دست دیگرش را به فک استخوانی‌اش بند کرده بود و متفکر خیره من بود. دل را به دریا زدم و ترسیده پرسیدم:
-من کجام؟ شما منو می‌شناسید؟
پوزخندی روی صورت کشیده‌اش نشست. فکش را رها کرد و دستی درون موهای مشکی پرپشتش کشید. کمی به سمتم خم شد و زمزمه‌وار گفت:
-چرا زنده‌ای؟
با چشمان گردی نگاه‌اش کردم. خدایا من درگیر چه ماجرایی شده بودم؟ متعجب خیره‌اش بودم که مردی تقریبا با دو خودش را به کنار ما رساند. تعظیمی کرد و متعجب به من خیره شد. او هم کت و شلوار مشکی به تن داشت و یک هندزفری بیسیم مخصوص بادیگاردها درون گوشش جای گرفته بود. قالب تهی کردم. با صدای لرزانی گفتم:
-شماها کی هستید؟
با اشاره مرد رویاهایم، تمامی آن مردهای کت و شلوار مشکی رفتند. من ماندم و آن دو مرد متعجب! مرد رویاهایم رو به مردی که شبیه بادیگاردها بود عصبی گفت:
-مگه نگفتم مطمئن شو مرده؟
مرد بادیگارد متعجب گفت:
-سرورم، بانو هیچ علائم حیاتی نداشتن! ایشون رو جایی خاک کردم که اگه هم زنده باشن تا الان زیر خاک تموم کردن!
سپس سر تا پایم را از نظر گذراند و سرش را پایین انداخت و گفت:
-ایشون چهره‌اشون شبیه بانو؛ اما بانو نیستن ایشون خیلی لاغر هستن؛ اما بانو کمی تپل‌تر بودن و...
با داد مرد حرفش نیمه ماند:
-همین الان میری و مطمئن میشی اون احمق مرده وگرنه کارت تمومه!
مرد تند "چشمی" گفت و تعظیم کرده و دور شد. حال ما دوتا تنها بودیم. هنوز از حرف‌هایشان متعجب بودم. دریک حرکت بازویم را گرفت. از ترس جیغ خفه‌ای کشیدم. اخم‌هایش شدید درهم بود و مرا کشان کشان به سمت ل*ب ساختمان برد و دستوری گفت:
-روی لبه بشین!
اطاعت کردم و نشستم.خواستم شهر را ببینیم با دیدن ارتفاع هینی کشیدم و از جا برخاستم! با لکنت گفتم:
-این ساختمون چند طبقه است؟
با تمسخر گفت:
-۷۰طبقه!
خدایا من ترس از ارتفاع داشتم. نگاهم را از شهر گرفتم و با حالت زاری گفتم:
-میشه وایستم؟
غرید:
-بشین.
ناچار سرجایم نشستم و هرگز به پشت سرم و آن ارتفاع وحشتناک نگاهی ننداختم.
خودش هم کنارم نشست و خیره صورتم شد. ترسیده از نگاهش گفتم:
-میشه من برم؟ خانواده‌ام نگران میشن!
حرفی نزد و به نگاه کردنش ادامه داد. پس از دقایقی سکوت گفت:
-حرکاتت، اندامت، نوع حرف زدنت اصلا شبیه اون نیست! فقط از شانس بدت صورتت شبیه اون شده.
آب دهانم را قورت دادم و گفتم:
-شبیه کی؟
اخم کرده و پاسخی نداد. هر دو در چشمان یک‌دیگر خیره بودیم؛ که صدای زنی آمد.
-سرورم؟ ملکه پیدا شدن؟
هر دو نگاه از یک‌دیگر گرفتیم و به سمت زن چرخیدیم. یک مانتوی رسمی خاکستری رنگ و شلوار ستش را پوشیده بود. یک شال هم روی سرش انداخته بود. صورتش پر از چروک بود. با دیدن من چشمانش برق زد و روبه‌رویمان ایستاد و تعظیم کرد و گفت:
-بانوی من خیلی نگرانتون شدیم! حالتون خوبه؟
متعجب به سمت آن مرد برگشتم. اوهم نگاه‌ام می‌کرد. وقتی نگاه من را دید خیره در چشمانم گفت:
-بانو فخریه ما رو تنها بذارید و به قصر برگردید!
-چشم سرورم.
و صدای قدم‌هایش که دور شد را شنیدم. ابروهایم از شنیدن کلمه قصر به بالا رفته بودند. آب دهانم را قورت دادم و گفتم:
-تو کی هستی؟
نیشخندی زد و گفت:
-می‌خوای بگی من رو نمی‌شناسی؟ درسته اون نیستی ولی وقتی توی کشور منی باید من رو بشناسی!
متعجب گفتم:
-کشور تو؟
یک تای ابرویش را بالا داد و گفت:
-بله کشور من! پادشاهی ناریا.
با شنیدن این حرفش با صدای بلند شروع به خندیدن کردم. بی ‌شک این مردک دیوانه بود؟ پادشاهی ناریا؟ ایران را برعکس کرده بود و می‌گفت پادشاهی ناریا! از شدت خنده دل د*ر*د گرفته بودم. سر بلند کرده پاسخش را بدهم که با دیدن اخم‌هایش خنده‌ام را جمع کردم‌. از جا برخاستم و با تمسخر گفتم:
-خیلی خندیدم پادشاه جون! تو رو با کشور عزیزت تنها می‌ذارم منم میرم که خانواده‌ام نگرانم میشن توام پیش یه دکتر برو، دکتر لازمی!
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان

FateMeh_TajiKi✾

موسس سایت
پرسنل مدیریت
مدیریت کل سایت
کاربر VIP انجمن
تاریخ ثبت‌نام
Nov 10, 2019
نوشته‌ها
1,256
پسندها
20,821
امتیازها
118
محل سکونت
قلب دخترم...
وب سایت
forums.taakroman.ir
با خنده قصد رفتن کردم که از پشت کشیده شدم و در آغوشش فرو رفتم. ایستاده بود! سرم را از روی س*ی*نه‌اش بلند کردم و به صورتش چشم دوختم. خواستم فاصله بگیرم که دستش را دور ک*م*رم حلقه کرد و مرا م*حکم به خودش چسباند! با نیشخندی گفت:
-تا وقتی که فرمانده گارد امنیتی نیومده هیچ‌جا نمی‌تونی بری!
عصبی دستانم را روی س*ی*نه‌اش گذاشتم و سعی کردن به عقب هلش بدهم؛ اما دریغ از یک سانت فاصله! تقریبا با فریاد گفتم:
-ولم کن بابا! چه فرمانده‌ای؟ چه پادشاهی؟ اساسی توی توهمت غرق شدی.
نگاهی به اطراف انداخته و ادامه دادم:
-نکنه دوربین مخفیه و من خبر ندارم؟ خیلی خوب داری نقش بازی می‌کنی! جان جدت ولم کن برم کار و زندگی دارم! خدایا گیر چه آدمایی افتادم.
چشم غره‌ای رفت و گفت:
-ساکت باش تکون بخوری میگم بندازنت توی سیاه‌چاله!
سیاه‌چاله احیانا منظورش سیاه‌چاله فضایی که نیست؟ آب دهانم را قورت دادم و سرم را تکان دادم. "خوبه‌"ای زمزمه کرد و دوباره خیره صورتم شد. دستم را روی بازوهایش گذاشتم و زمزمه وار گفتم:
-لطفا ولم کن.
بی‌حرف پس از ثانیه‌ای مکث رهایم کرد. نفس عمیقی کشیدم و دوباره سرجای قبلی‌ام نشستم. او هم کنارم نشست و خیره زمین شد؛ اما من به نیم‌رخ جذابش خیره شدم. باورم نمی‌شود من او را در خوابم دیده‌ام و حال این‌جا کنار من است. ذهنم در حال انفجار بود.
با صدای شلیک گلوله به خودش آمد و دستش را دور شانه‌هایم انداخت و هر دویمان را روی زمین انداخت. به پشت سرم برگشتم. چه می‌دیدم! ماشینی که پرواز می‌کرد و دو نفر درحال تیراندازی به سمت ما بودند. ناگهان زمان ایستاد! متعجب به ماشینی که مدلش را نمی‌دانستم و بی حرکت در هوا مانده بود خیره شدم. سپس به مرد کنارم که با اخم های درهمی کنارم بی‌حرکت بود نگاهی کردم. ترسیده بلند شدم. چه شده بود؟ به سمت عقب برگشتم. بادیگاردها اسلحه به دست جلوی ورودی بی‌حرکت بودند.
قصد فرار داشتم که با به یادآوردن مرد پشیمان شدم. باید او را هم نجات بدهم.
دستش را گرفتم و به سمت ورودی کشاندمش. خدای من خیلی سنگین بود! به سختی تا جلوی ورودی و کنار بادیگارد ها کشاندمش. قصد رها کردنش و فرار را داشتم که همه چیز مثل قبل شد و قبل از رها کردن دستش، دستم را م*حکم گرفت.
تیری کنار پایم خورد از ترس جیغ کشیدم. بادیگاردها سریع ما را کاور کردند و شروع به شلیک کردن کردند. مرد همان‌طور که دستم را گرفته بود از جا برخاست و هردویمان را به داخل ساختمان پرت کرد. نفس نفس می‌زدیم. لعنتی کاشکی او را رها و فرار کرده بودم؛ اما جانش در خطر بود. لعنت به قلب دل رحم من. چند مرد تنومند دیگر از آسانسور خارج شدند با دیدن مردرویاهایم تعظیمی کردند که او فریاد زد:
-اون ماشین لعنتی رو منفجر کنید.
همگی یک صدا "چشمی" گفتند و وارد پشت بام شدند. حواسش به پشت بام بود و دست مرا رها کرده بود. در آسانسور باز بود‌. زیرچشمی نگاهی به فاصله خودم و آسانسور انداختم. با دو قدم بلند می‌توانستم وارد آسانسور شوم. در یک حرکت سریع به سمت آسانسور پاتند کردم. یک قدم برنداشته بودم که دستم را از پشت گرفت و به سمت خودش کشید و مرا در آغوشش قفل کرد. با چشمان پراشک و صدایی که براثر بغض می‌لرزید گفتم:
-توروخدا ولم کن برم!
خیره به چشمانم حلقه دورکمرم را تنگ‌تر کرد و زمزمه وار گفت:
-تازه پیدات کردم! می‌خوای کجا بری؟
مبهوت نگاهش کردم که چشمکی زد و گفت:
-فعلا باید ببینیم فرمانده به کجا رسیده.
یک بادیگارد کنارمان ایستاد و گفت:
-سرورم شما رو تا برج ملکه کاور می‌کنیم، بالگرد نزدیک برجِ! تعداد شورشی‌ها هر لحظه داره بیشتر میشه! نیروی پشتیبانی توی راهن، فرمانده در دسترس نیستن.
عصبی فشاری به ک*م*ر من وارد کرده و گفت:
-به هیچ عنوان نمی‌خوام به هیچ‌کدومتون آسیبی وارد بشه! همه‌اتون باید زنده بمونید.
بادیگارد با صدای بلندی گفت:
-چشم سرورم.
هفت بادیگارد به ما پیوستن و همگی سوارآسانسور شدیم. مردرویاهایم دوباره همان حرفش را برای آن‌ها تکرار کرد و خواست به هرقیمتی زنده بمانند‌. لعنتی کاش حداقل اسمش را می‌پرسیدم! که آن‌قدر او را مردرویاهایم صدا نزنم. دستم در دستش بود.
واقعا این ساختمان هفتاد طبقه بود! باورش برایم سخت بود. آسانسور ایستاد. ابتدا بادیگاردها وارد لابی شدند. وقتی مطمئن شدند خطری ما را تهدید نمی‌کند ما را به بیرون راهنمایی کردند. وارد لابی شدیم. از شدت تعجب دهانم باز شد. دکوراسیون اینن ساختمان معرکه بود با این تم طلایی، زمزمه وار گفتم:
-اسمت چیه؟
پاسخم را نداد و مرا همراه خود کشاند. از ساختمان بیرون زدیم. خیابان پر از دوچرخه‌سواران بود‌. جلوی ساختمان خیلی ساده بود. به سمت راست ساختمان رفتیم. لعنتی فقط دوچرخه بود! پس ماشین نداشتند؟ سرم را بالا گرفتم تا به آسمان نگاهی بیندازم که از شدت تعجب سرجایم میخکوب شدم. همه ماشین وسط ساختمان ها تردد می‌کردند. آن‌ چراغ قرمز معلق حیرتم را بیشتر کرد. درگیر چه شده بودم؟
دستم کشیده شده و تقریبا دنبال آن مرد کشیده شدم. اینجا پر از آسمان خراش بود. لعنتی ایران کشورمن این‌گونه نبود؟ اینجا دیگر چه جهنی هست؟ خدایا کمکم کن! وارد ساختمان کناری شدیم. اینجا زیباتر از ساختمان قبلی بود. ما را وارد آسانسور کردند. با دیدن دکمه ها سرم گیج رفت. دویست طبقه؟ یکی از بادیگاردها دکمه دویست را فشرد.
مرد خیره چشمان گرد من بود. ترسیده بودم نکند وارد دنیای اجنه شده بودم؟ با چشمان ریزی به مرد خیره شدم که کنارم ایستاده بود و دستم را م*حکم در دستش گرفته بود.
به قیافه‌اش نمی‌خورد اجنه باشد. به پاهایش نگاهی انداختم. خب خداروشکر کفش پوشیده بود این یعنی نیست. با خیال راحت نفس عمیقی کشیدم. فکر کنم گرفتار چیز بدتری شده بودم‌. بادیگاردها پشت به ما ایستاده بودند و ما دونفروپشت سرشان ایستاده بودیم. خودم را به مرد نزدیک‌تر کردم.
روی پنجه‌هایم ایستادم که قدم به گوشش برسد و زمزمه وار گفتم:
-اسمت چیه؟
همانند خودم با زمزمه گفت:
-منو پادشاه صدا بزن!هیچ‌کس حتی مادرم هم نمی‌تونه منو با اسم کوچیک صدا بزنه.
پشت چشمی نازک کردم و به حالت قبلم برگشتم‌. هنوز طبقه ۱۵۰بودیم! به طبقه دویست که رسیدیم بادیگاردها بیرون رفتند برای چک کردن امنیت.
وقتی گفتند می‌توانیم بیرون برویم به سمت بیرون قدم برداشتم‌؛ اما مرا عقب کشید و در گوشم زمزمه کرد:
-اسمم آژمان! جلوی بقیه اسمم رو صدا نزن!
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان

FateMeh_TajiKi✾

موسس سایت
پرسنل مدیریت
مدیریت کل سایت
کاربر VIP انجمن
تاریخ ثبت‌نام
Nov 10, 2019
نوشته‌ها
1,256
پسندها
20,821
امتیازها
118
محل سکونت
قلب دخترم...
وب سایت
forums.taakroman.ir
اوه چه جذاب! آژمان؟ لبخندی زدم. بیرون رفتیم و درون ساختمان منتظر فرود هلیکوپتر بودیم. خدایا چرا صدای هلیکوپر نمی‌آمد؟ مگر نگفته بودند نزدیک است؟ من به دیوار تکیه زده بودم و آژمان دست به س*ی*نه خیره‌ام بود. نمی‌دانم چه مدت گذشت که یکی از بادیگارد ها گفت:
-سرورم شما رو تا بالگرد کاور می‌کنیم.
آژمان دوباره دست مرا گرفت و دنبال خودش کشاند. با دیدن هلیکوپتر روبه‌رویم دهانم باز ماند! همان هلیکوپتر خودمان بود؛ اما خبری از پروانه‌هایش نبود. نزدیک بالگرد رسیدیم. صدای شلیک بلند شد. آژمان زیر ل*ب"لعنتی" زمزمه کرد و مسافت مانده را دوید و من هم ناچار دویدم. شخصی در بالگرد را باز کرده بود و دستش را به سمت آژمان دراز کرد و داد زد:
-سرورم عجله کنید.
آژمان دستش را در دست شخص گذاشت و او با یک حرکت آژمان را بالا کشید و من درحالی که دستم در دست آژمان بود روی زمین بودم. آژمان خیره در چشمانم دستم را رها کرد. ترسیده گفتم:
-کمک کن سوار بشم!
پوزخندی زد و عقب کشید. شخص متعجب خیره حرکت آژمان بود. آژمان دست به جیب گفت:
-در بالگرد رو نبند بگو حرکت کنه!
صدای متعجب فرد را شنیدم که گفت:
-اما...
آژمان داد زد:
-سریعتر!
شخص به سمت خلبان رفت و من ترسیده از صدای شلیک گفتم:
-آژمان توروخدا...
روی دو زانو نشست و نگذاشت حرفم را تمام کنم. با خنده و چشمکی گفت:
-مگه نمی‌خواستی بری؟ خب برو.
صدای قهقه‌اش درفضا پیچید و بالگرد از ساختمان آرام فاصله گرفت. من ترسیده به اطرافم نگاه کردم. تمامی بادیگارد ها مرده بودند. صدای شلیک گلوله از سمت ماشین زرد رنگی آمد مردی با خنده به سمتم رگباری شلیک می‌کرد. قدم اول را برنداشته احساس سوزش شدیدی در کتفم و سپس تمام ک*م*رم حس کردم.
با د*ر*د روی زمین به ک*م*ر افتادم. سرم به سمت آسمان برگشتم. آژمان را برای آخرین بار از آن فاصله دور دیدم و چشمانم بسته شد.
با حس نوازش موهایم چشمانم را آرام باز کردم که با صورت خندان آرمان روبه‌رو شدم. لبخندی زدم و پتو را بالاتر کشیدم. پشت به او کردم و غر زدم:
-بذار بخوابم!
-خوابالو خواب بسه! از وقتی اومدم خواب بودی، مگه قرار نبود بری بیرون چی‌شد؟
با شنیدن حرفش از جا پریدم و روی تخت نشستم. متعجب به آرمان نگاه کردم و با لکنت گفتم:
-من، من کی اومدم؟ ساعت چنده؟
آرمان متعجب گفت:
-یعنی چی کی اومدی؟ خوبی؟ ساعت چهار! یک ساعتی میشه اومدم، آرام گفت از ساعت یازده اومدی توی اتاقت و بیرون نرفتی.
آب دهانم را قورت دادم. دستپاچه لبخندی زدم و در حالی که شالم را که دور گر*دنم پیچیده بود باز می‌کردم گفتم:
-می‌خواستم برم بیرون خوابم برد! حتما خواب دیدم.
آرمان از جا برخاست و درحالی که از اتاق خارج می‌شد گفت:
-یه دوش بگیر بیا، بارونه میریم حیاط خلوت واسه خوردن عصرونه.
-باشه تو برو من میام.
ازاتاق که خارج شد به فکر فرو رفتم. یعنی آن اتفاقات همه خواب بودند؟ نفس عمیقی کشیدم. دلم می‌خواست آژمان واقعی باشد؛ اما خدا را شاکر بودم که آن اتفاقات خواب بود وگرنه مشخص نبود چه اتفاقاتی در انتظارم بود. خوشحال از برجاستم. لباس هایم را از کمد در آورد و خواستم روی تخت بیندازد که با دیدن م*لافه‌ی خاکی تخت چشمانم گرد شد. آب دهانم را قورت دادم و آرام به لباس های تنم نگاهی انداختم.
همه لباس‌های سفید رنگم خاکی بودند. ناباور روی تخت نشستم. یعنی همه آن اتفاقات واقعیت بود؟ پس چگونه به اینجا برگشته بودم؟ آژمان نامرد مرا با دشمنانش آن‌جا رها کرد. سریع از جا برخاستم و لباس‌هایم را در آوردم و نگاهی به مانتویم انداختم.
دنبال جای گلوله بودم؛ اما چیزی نیافتم. خسته از کشمکش های ذهنم به سمت حمام درون اتاقم رفتم. پس از گرفتن دوش و تعویض لباس هایم از اتاق خارج شدم.
موهایم را خشک کرده بودم و دورم رهایشان کرده بودم. وارد نشیمن شدم.
آرمان به تنهایی روی مبل‌ها زیر سقف متحرک درحالی که سرش در گوشی بود و قهوه‌اش را می‌خورد نشسته بود. لبخندی زدم و روبه‌رویش نشستم. یک قهوه و کیک شکلاتی آماده برایم گذاشته بودند. ناهار نخورده بودم و حسابی احساس گرسنگی می‌کردم. کیک شکلاتی را برداشتم و تند تند همه‌اش را خوردم.
آرمان خم شد و فنجانش را روی میز گذاشت و پا روی پا انداخته خیره من گفت:
-آروم بخوره می‌پره توی گلوت.
خنده‌ام گرفت و سرتا پایش را از نظر گذراندم. شلوار کتان سفید، پیراهن سبز آبی که آستین هایش را تا آرنج تا زده بود را پوشیده بود و حسابی جذاب شده بود. در دل قربان صدقه برادرم رفتم و گفتم:
-ای بابا، آروم می‌خورم بابا گیر میده تند می‌خورم تو گیر میدی! بالاخره چی‌کار کنم؟
خندید و گفت:
-هر جور دوست داری بخور.
با لبخند به قیافه جوان‌تر شده برادرم نگاه کردم. چهره‌اش کپی پدر بود اما نسخه جوان‌ترش، عکس های جوانی پدرم را می‌دیدم گویا آرمان را می‌دیدم.
یک تای ابرویش را بالا انداخت و گفت:
-جان؟ چیزی شده؟
لبخندی به لحن نگرانش زدم. شش سال از من بزرگتر بود و همیشه هوایم را داشت. با خنده گفتم:
-نه عزیزم فقط داشتم قربون صدقه‌ات می‌رفتم، آخه آدم هم این همه جذاب میشه؟
خندید و دستی دور ل*بش کشید و گفت:
-ای ز*ب*ون باز!
زبانم را بیرون آورده و شکلکی در آوردم.صدای خنده‌اش با ملودی زنگ موبایلش یکی شد. نگاهی به گوشی انداخته و با دیدن شماره اخم‌هایش درهم شد. نگران نگاه‌اش کردم. زیرچشمی مرا نگاه کرد و پاسخ موبایلش را داد:
-بله؟ مگه نگفتم بعد بهت زنگ میزنم الان پیش خواهرمم؟.... گفتم یا نه؟... خیلی خب اگه گفتم پس چرا زنگ میزنی؟
نمی‌دانم فرد پشت خط چه گفت که عصبی داد زد:
-دخترهِ احمق! بعد باهم حرف می‌زنیم.
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان

FateMeh_TajiKi✾

موسس سایت
پرسنل مدیریت
مدیریت کل سایت
کاربر VIP انجمن
تاریخ ثبت‌نام
Nov 10, 2019
نوشته‌ها
1,256
پسندها
20,821
امتیازها
118
محل سکونت
قلب دخترم...
وب سایت
forums.taakroman.ir
سپس تماس را قطع کرد. فرد پشت خط دختر بود؟ آب دهانم را قورت دادم. می‌ترسیدم آرمان را از دست بدهم! می‌دانستم هیچ دختری نمی‌تواند عشق خواهر و برادری بین ما را تحمل کن و قطعا ما را دور می‌کند. آرمان نقطه ضعفم را می‌دانست و مراعاتم را می‌کرد؛ اما با به یاد آوردن موضوعی ترسیده آب دهانم را قورت دادم و گفتم:
-آرمان، این صح*نه قبلا برام اتفاق افتاده! من اومدم این‌جا کیک خوردم، گوشیت زنگ خورد همین حرفا رو زدی! این صح*نه قبلا اتفاق افتاده.
عصبی از جا برخاستم‌. آرمان دست به س*ی*نه با پوزخندی خیره‌ام بود. ترسیده از عکس‌العملش گفتم:
-آرمان؟
با صدای قهقه‌ای که از پشت سرم آمد سریع چرخیدم. آژمان بود که قهقه می‌زد و چشمانش می‌درخشید و با چاقو میوه‌ خوری روبه‌رویم قرار گرفت و با صدای شیطانی گفت:
-می‌کشمت ملکه!
با چاقوی میوه خوری می‌خواست مرا بکشد؟ این دیگر چه سمی بود؟ چاقو را که بالا آورد چشمانم را بستم و داد زدم:
-من ملکه نیستم!
نفس‌زنان از جا برخاستم. ترسیده روی تخت نشستم. تمام بدنم را دست کشیدم. خیس از عرق بودم. خوشحال از سالم بودنم نفس عمیقی کشیدم و لبخند دندان نمایی زدم.
بی‌توجه به اطرافم دوباره روی تخت افتادم. کش و قوسی به بدنم دادم و در حالی که خمیازه می‌کشیدم گفتم:
-خدایا شکرت، خواب بود همه‌اش.
چند تقه به در خورد. فکر کردم مثل همیشه آرام است. چشمانم را بستم گیج خواب بودم. با صدای گرفته‌ای گفتم:
-بیا تو.
درباز شد و صدای قدم‌هایی به گوشم رسید. نزدیک تختم که رسید ایستاد. آرام چرا این‌قدر تند قدم برداشته بود؟ توجه‌ای نکردم.
-ملکه باید بیدارشید، سرورم توی سالن مرمر منتظر شماست!
با صدایی که شنیدم بهت زده سرجایم نشستم! از ترس نمی‌توانستم چشمانم را باز کنم. آب دهانم را قورت دادم. یک چشمم را بازکردم و زن مقابلم را از نظر گذراندم. با دیدن دخترک با آن هیکل تپلش جیغ خفه‌ای کشیدم. ترسیده قدمی عقب گذاشت و تا ک*م*ر خم شد و تند تند گفت:
-بانو، بانو ببخشید ترسوندمتون، معذرت می‌خوام...
کلافه میان حرفش پریدم و با لکنت گفتم:
-تو، تو کی هستی؟
ل*ب گزید و سرش را پایین‌تر انداخت و گفت:
-منو یادتون نمیاد؟، خدمتکارویژه شمام! بانو لطفا عجله کنید پادشاه عصبانی میشن! الان دو خدمه لباس امروزتون رو انتخاب می‌کنن بهتره زودتر به سرویس بهداشتی برید و دوش بگیرید ده دقیقه دیگه خدمه وارد اتاقتون میشن، من بیرون منتظرتون می‌مونم.
دوباره تا ک*م*ر خم شد و مرا با دهانی باز در اتاق تنها گذاشت. آب دهانم را قورت دادم. اتاق را از نظر گذراندم. یک اتاق سلطنتی که تمام وسایلش طلائی رنگ بود. با دیدن مجسمه خودم که روبه‌روی تختم بود ابروهایم از تعجب بالا رفت. به سمت مجسمه رفتم. مجسمه طلائی‌رنگی که شبیه من بود. مجسمه مرا ساخته بودند؟ حکایت تاج روی سرم چه بود؟ اصلا این‌جا چخبر است؟ لعنتی درگیر چه ماجرایی شده بودم؟ برای فهمیدن ماجرا باید سریعتر آماده شوم و به سالن مرمر بروم. دو در طلائی رنگ با فاصله روبه‌رویم بودند‌. به سمت دری که مجسمه سر دو یوزپلنگ به دیوار کوبیده شده بود رفتم. در را باز کردم و دهانم از تعجب باز ماند! اتاق لباس بود! یک اتاق بزرگ که با دور تا دورش لباس بود و وسطش یک میز بزرگ بود که پراز کیف های مارک بود. خدای من این‌جا واقعی بود یا خواب می‌بینم؟ یک سمت دیوار درون کمد دیواری پر از لباس های رسمی آویز شده بود. سمت دیگر دیوار لباس‌های مجلسی بودند و روبه‌رویم نصب دیوار را لباس‌های راحتی جای گرفته بودند و نصف دیگرش را لباس خواب!
پایین هر لباس یک جفت کفش ستش بود. دست به ک*م*ر وسط اتاق ایستادم. یک اتاق بیست و چهارمتری پراز لباس! سرم گیج رفت. سریع از اتاق خارج شدم و در کناری‌اش را باز کردم. با دیدن سرویس بهداشتی سوتی زدم.
خندان در را بستم. همیشه آرزو داشتم سرویس اتاقم به این بزرگی و جذابی باشد. توالت با شیشه از حمام جدا شده بود. وارد حمام شدم. یک وان دونفر که پر از آب بود و رویش گلبرگ‌های صورتی رنگ بود. چشمانم گرد شد. وان آماده بود. خوشحال لباس‌هایم را از تن در آوردم. اول به توالت رفتم و سپس به سمت وان رفتم و درونش دراز کشیدم. خدای من چقدر بوی خوبی می‌داد. ای کاش می‌توانستم مدت زمان بیشتری را این‌جا سپری کنم؛ اما وقتم کم بود. سریع از وان خارج شدم و دوش را باز کردم.
با دیدن قفسه شامپوها اخم‌هایم درهم رفت! این همه شامپو آخر برای چی؟ البته من خودم هم از چندنوع شامپو استفاده می‌کردم؛ اما این‌جا در همه چیز اصراف شده بود. بیش از پنجاه نوع شامپو بود. شامپو با رایحه شکلات را برداشتم.
‌سریع دوش گرفتم و روبه‌روی آینه قدی که نصف دیوار راه‌رو بزرگ را گرفته بود ایستادم. مجبورا از بین حو*له‌های تن‌پوش یکی را انتخاب کردم و پوشیدم. لعنتی وسواس مرا دیوانه می‌کند.نمی‌دانستم چه کسی این‌ها را استفاده کرده است؛ اما با بوییدن حو*له فهمیدم شسته شده است. کلافه از حمام بیرون رفتم. نمی‌دانستم چه مدت در این‌جا اسیر شده‌ام و خانواده‌ام در چه حالی هستند. باید زودتر به خانه باز می‌گشتم. کلافه وسط اتاق بزرگ دست به ک*م*ر ایستادم. با دیدن دو خدمتکار با لباس های سفید، مشکی که از اتاق لباس بیرون آمدند ابروهایم از تعجب بالا رفت‌. با دیدن من تعظیم کردند و سربه زیر گفتند:
-بانو، سریع‌تر باید آماده بشید.
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان

FateMeh_TajiKi✾

موسس سایت
پرسنل مدیریت
مدیریت کل سایت
کاربر VIP انجمن
تاریخ ثبت‌نام
Nov 10, 2019
نوشته‌ها
1,256
پسندها
20,821
امتیازها
118
محل سکونت
قلب دخترم...
وب سایت
forums.taakroman.ir
سرم را تکان دادم. روبه‌روی میز آرایش سلطنتی روی صندلی نشستم. یکی از دخترها گلدان طلائی رنگ روی میز، را کمی به سمت راست چرخاند.
متعجب به باکسی که از زیر زمین بالا آمد و کنار میز جای خوش کرد خیره شدم. یک باکس مخفی؟ اوه خدای من! این دیگر چه سیستمی بود؟ خدمه بی‌توجه به من باکس را باز کردن و سشوار را بیرون کشیدند.
بی آن‌که به برقش بزند روشنش کرد و مشغول خشک کردن موهایم شد. مطمئن شدم درحال دیدن کابوس هستم! اوه لعنتی من به این خواب خفن می‌گویم کابوس؟ نیشخندی به افکارم زدم و دانستم یک تخته‌ام کم است! گویا به حدی شیفته تابلوی هنر دستم شده‌ام؛ که این خواب جذاب را می‌بینم. پس بهتر بود از این خواب زیبا ل*ذت کافی را ببرم. مطمئنم اگر از خواب بیدار شوم و بفهمم در طول خواب فقط سرگردان بودم خودم را سرزنش می‌کنم. آرایشم که تمام شد به سمت اتاق لباس رفتم. صدای قدم‌هایشان را شنیدم. می‌خواستند همراه من وارد اتاق شوند؟ حتی اگر خواب هم باشد عمرا به این کار رضایت نمی‌دهم. میان چهارچوب در ایستادم و به سمتشان برگشتم. سربه زیر ایستادند
گردنشان د*ر*د نمی‌گرفت؟ یک تای ابرویم را بالا دادم و گفتم:
-خودم می‌تونم لباسم رو بپوشم.
یکی‌اشان با صدای گرفته‌اش گفت:
-اما...
میان کلامش پریدم و گفتم:
-فکر کن یه دستوره!
هر دو هم‌زمان "چشمی"گفتند. با لبخند وارد اتاق شدم. یک کت و شلوار سفید رنگ جذاب را آماده روی میز وسط گذاشته بودند. لباس را پوشیدم. درحالت عادی قد لباس تا یک وجب بالای زانویم بود! اما لباس برایم گشاد بود و قدش تا پایین زانویم رسیده بود. خندیدم و گفتم:
-این دیگه چه وضعشه! چرا گشاده برام!
پوف کلافه‌ای کشیدم و شال سفید رنگ را آزاد روی سرم انداختم. صدای یکی‌اشان آمد:
-بانو لباستون رو پوشیدید؟
-آره بیاید داخل.
هر دو هم‌زمان وارد اتاق شدند‌. خداروشکر سرشان بالا بود. دوقلو بودند؟ چقدر جذاب بودند. با دیدن من سعی کردند خنده‌اشان را کنترل کنند. خندیدم و گفتم:
-برام گشاده یه لباس دیگه بدید!
با خنده حرفم را تایید کردند. چند لباس رسمی دیگر را هم امتحان کردم؛ اما همگی گشادتر از آن کت و شلوار جذاب بودند. ناچار همان کت و شلوار اولی را پوشیدم. یکی از خدمه‌ها کنار میز که دور تا دورش کیف بود و فقط وسطش خالی بود ایستاد. انگشت اشاره‌اش را گوشه میز نشاند‌. پس از ثانیه‌ای آرام آرام وسط میز پایین رفت و بلافاصله دوباره بالا آمد! گویا عوض شده بود. رویش پر از جواهرات بود. اوه عاشق جواهرات بودم‌. این کلکسیون جواهرات هوش از سرم برده بود. با نیش باز نگاه‌اش می‌کردم. سنجاق س*ی*نه پروانه‌ای را که پر از نگین سفید رنگ بود را برداشتم؛ البته فکر کنم نگین باشند.
-ملکه من، مثل همیشه انتخاب درستی کردید این پروانه الماس رو امپراطور با عشق برای شما ساختن و مطمئنم این رو ببین خیلی خوشحال میشن!
متعجب به سمتش که پشت سرم ایستاده بود چرخیدم و گفتم:
-پروانه الماس؟
دست روی هم گذاشته بودند. دختری که خال گوشه ل*بش بود کمی خم شد و خیره به زمین گفت:
-بله بانو اسمی که امپراطور بخاطر شکل پروانه مانندش و الماس های استفاده شده روی این اثر زیبا گذاشتن!
چشم گرد کرده آهانی زمزمه کردم. جلو آمد و پروانه را از دستم گرفت. سمت چپ کتم وصلش کرد‌. هم‌زمان گفت:
-سارینا زودتر سرویس ملکه رو بیار.
پس اسم آن یکی سارینا بود. نمی‌دانم چرا این دختر با خال کنار ل*بش به دلم نشسته بود‌. بی‌اختیار لبخندی مهمانش کردم. با دیدن لبخندم، لبخندی زد که صورت گردش جذاب‌تر شد. ست جواهر سفید را با کمک سارینا پوشیدم. گردنبدش که بلند‌ی‌اش تا زیر س*ی*نه‌ام بود. دستبند و انگشتر جذابش، همگی ست سنجاق س*ی*نه‌ام بودند!
کفش سفید پاشنه بلند را پوشیدم. همراه‌اشان از اتاق خارج شدم. هر دو پشت سرم می‌آمدند.
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
بالا پایین