خوش آمدید!

با عضویت در انجمن تک رمان از مزایای(چاپ کتاب،منتشر کردن رمان و...به صورت رایگان، خدمات ویراستاری، نقد و...)بهرمند شوید. با ما بهترین‌ها را تجربه کنید.☆

همین حالا عضویتت رو قطعی کن!

درحال تایپ رمان شکست جادو | سارینا الماسی کاربر انجمن تک رمان

  • نویسنده موضوع .Sarina.
  • تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها 31
  • بازدیدها 2K
  • Tagged users هیچ

ساعت تک رمان

.Sarina.

مدیر ارشد + ناظر ارشد رمان
پرسنل مدیریت
مدیریت ارشد
ناظر ارشد
ناظر انجمن
مشاور انجمن
ویراستار انجمن
گوینده انجمن
تیزریست انجمن
میکسر انجمن
کپیست انجمن
تایپیست انجمن
ادیتور انجمن
کاربر ویژه انجمن
کتابخوان انجمن
تاریخ ثبت‌نام
2024-04-21
نوشته‌ها
871
کیف پول من
142,397
Points
1,139
پارت هجدهم

- عجیبه! چقدر زود همه یادشون رفت.
با شنیدن صدایی که در مغزش آشنا بود، روی برگرداند و با فیلیکس رو‌به‌رو شد. هر زمانی بود، فرار می‌کرد یا بابت اومدنش معذب میشد؛ اما این بار خنثی و بی‌هیچ حسی به او خیره شد.
- به هوش اومدی؟
با دلتنگی تک‌تک اجزای صورت کلارا را زیر نظر گذراند. دلش پرپر می‌زد او را در آ*غ*و*ش بگیرد؛ اما افسوس که نمی‌توانست و این عشق ممنوعه بود. افسوس که عشق از نظرش حسی بیهوده و مزخرفی بیش نبود؛ اما خب قلبش این منطق را نمی‌پذیرفت و نمی‌فهمید نباید برای این دختر بتپد.
زبان تر کرد تا به او بفهماند درکش می‌کند.
- پس تو هم مثل من... .
به ستون سپید رنگ پشتش تکیه داد و به چشم‌های سبز پسر خیره شد. دیگر حتی از او نفرتی نداشت؛ در واقع هیچ احساسی برایش نمانده بود. ل*ب‌های خشکیده‌اش را از هم باز کرد و سخن فیلیکس را کامل کرد.
- خالی‌ام از هر حسی... .
کنارش به ستون سپید قصر تکیه داد و دستش را در جیب لباس سبز رنگش کرد و گفت:
- اما تو غم رو داری؛ این هم یک احساسه.
با تعجب به سمتش برگشت؛ یک حس دیگر! لحظه‌ای می‌خواست بخندد؛ اما وقتش نبود.
- الان هم با تعجب به سمتم برگشتی، تعجب و شگفتی هم یک احساسه. این‌ها رو نمی‌گم تا حرف‌هات رو رد کنم؛ نمی‌خوام بهت بگم این حس‌ها رو از خودت دور کن. می‌خوام بگم می‌فهممت، احساسات زیادی توی قلبت وجود داره؛ اما به دلیل غمی که توی دلت داری، نمی‌تونی نشونشون بدی و این باعث میشه همه به بی‌احساسی متهمت کنن.
برایش عجیب بود که این سخنان را از زبان فیلیکس بشنود. این پسر به ظاهر بی‌احساس، گویا قدرت ذهن‌خوانی داشت. تک‌تک حرف‌های او، در ذهن دخترک می‌چرخیدند.
- اون‌ها نمی‌فهمن که تو، هنوز هم نسبت بهشون احساساتی داری؛ اما ناامیدی باعث میشه احساساتت رو خالی و پوچ بدونی. برای همین هم نمی‌ذاری کسی از اون چیزی که درونته آگاه بشه.
بغض درون گلویش هر لحظه سنگین‌تر میشد. نکند این پسر جادوگر بود؟ چگونه ذهنش یا بهتر بگویم قلبش را می‌خواند؟ از هر کَس این سخنان را می‌شنید، تعجب نمی‌کرد؛ اما از این پسر جداً بعید بود.
به کفش سیاهش چشم دوخته و ادامه می‌دهد:
- می‌دونم که انتظار داشتی جیمز به عنوان برادرت، توی چنین لحظاتی کنارت باشه. می‌دونستم که دلت می‌خواست توی آ*غ*و*ش بهترین دوستت، ماریا ساعت‌ها اشک بریزی؛ این که مادرم باهات همدردی کنه، برات آرزو شده بود و این که به هیچ‌کدوم نرسیدی... باعث شد از همه ناامید بشی.

#شکست_جادو
#سارینا
#انجمن_تک_رمان
کد:
- عجیبه! چقدر زود همه یادشون رفت.
با شنیدن صدایی که در مغزش آشنا بود، روی برگرداند و با فیلیکس رو‌به‌رو شد. هر زمانی بود، فرار می‌کرد یا بابت اومدنش معذب میشد؛ اما این بار خنثی و بی‌هیچ حسی به او خیره شد.
- به هوش اومدی؟
با دلتنگی تک‌تک اجزای صورت کلارا را زیر نظر گذراند. دلش پرپر می‌زد او را در آ*غ*و*ش بگیرد؛ اما افسوس که نمی‌توانست و این عشق ممنوعه بود. افسوس که عشق از نظرش حسی بیهوده و مزخرفی بیش نبود؛ اما خب قلبش این منطق را نمی‌پذیرفت و نمی‌فهمید نباید برای این دختر بتپد.
 زبان تر کرد تا به او بفهماند درکش می‌کند.
- پس تو هم مثل من... .
به ستون سپید رنگ پشتش تکیه داد و به چشم‌های سبز پسر خیره شد. دیگر حتی از او نفرتی نداشت؛ در واقع هیچ احساسی برایش نمانده بود. ل*ب‌های خشکیده‌اش را از هم باز کرد و سخن فیلیکس را کامل کرد.
- خالی‌ام از هر حسی... .
کنارش به ستون سپید قصر تکیه داد و دستش را در جیب لباس سبز رنگش کرد و گفت:
- اما تو غم رو داری؛ این هم یک احساسه.
با تعجب به سمتش برگشت؛ یک حس دیگر! لحظه‌ای می‌خواست بخندد؛ اما وقتش نبود.
- الان هم با تعجب به سمتم برگشتی، تعجب و شگفتی هم یک احساسه. این‌ها رو نمی‌گم تا حرف‌هات رو رد کنم؛ نمی‌خوام بهت بگم این حس‌ها رو از خودت دور کن. می‌خوام بگم می‌فهممت، احساسات زیادی توی قلبت وجود داره؛ اما به دلیل غمی که توی دلت داری، نمی‌تونی نشونشون بدی و این باعث میشه همه به بی‌احساسی متهمت کنن.
برایش عجیب بود که این سخنان را از زبان فیلیکس بشنود. این پسر به ظاهر بی‌احساس، گویا قدرت ذهن‌خوانی داشت. تک‌تک حرف‌های او، در ذهن دخترک می‌چرخیدند.
- اون‌ها نمی‌فهمن که تو، هنوز هم نسبت بهشون احساساتی داری؛ اما ناامیدی باعث میشه احساساتت رو خالی و پوچ بدونی. برای همین هم نمی‌ذاری کسی از اون چیزی که درونته آگاه بشه.
بغض درون گلویش هر لحظه سنگین‌تر میشد. نکند این پسر جادوگر بود؟ چگونه ذهنش یا بهتر بگویم قلبش را می‌خواند؟ از هر کَس این سخنان را می‌شنید، تعجب نمی‌کرد؛ اما از این پسر جداً بعید بود. 
به کفش سیاهش چشم دوخته و ادامه می‌دهد:
- می‌دونم که انتظار داشتی جیمز به عنوان برادرت، توی چنین لحظاتی کنارت باشه. می‌دونستم که دلت می‌خواست توی آ*غ*و*ش بهترین دوستت، ماریا ساعت‌ها اشک بریزی؛ این که مادرم باهات همدردی کنه، برات آرزو شده بود و این که به هیچ‌کدوم نرسیدی... باعث شد از همه ناامید بشی.
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
آخرین ویرایش:

.Sarina.

مدیر ارشد + ناظر ارشد رمان
پرسنل مدیریت
مدیریت ارشد
ناظر ارشد
ناظر انجمن
مشاور انجمن
ویراستار انجمن
گوینده انجمن
تیزریست انجمن
میکسر انجمن
کپیست انجمن
تایپیست انجمن
ادیتور انجمن
کاربر ویژه انجمن
کتابخوان انجمن
تاریخ ثبت‌نام
2024-04-21
نوشته‌ها
871
کیف پول من
142,397
Points
1,139
پارت نوزدهم

حال خودش هم، دست کمی از حال کلارا نداشت. مشت دستانش هر لحظه بیشتر فشرده میشد و هر لحظه، احتمال خورد شدن استخوان‌های دستانش بیشتر از قبل میشد. قسم خورده بود از کلارا مراقبت کند؛ اما حال، این دختر از خودش هم ماتم‌زده‌تر است.
- درکت می‌کنم، چون خودم هم تمام این لحظات رو با تک‌تک سلول‌های بدنم درک کردم. کسی که از ته دلم عاشقشم فکر می‌کنه ازش متنفرم؛ فقط چون عشق رو یه احساس پوچ می‌دونم.
تمام تلاشش بر روی این بود که اشک‌های کلارا از دیوار دفاعی چشمانش عبور کنند تا حداقل کمی بار روی دوش دخترک سبک شود. با این که چکیدن حتی یک قطره اشک از چشمان نیلی متالیک او برایش کابوس بود، راهی جز این برای راحت شدن کلارا وجود نداشت.
کلارا به نیم رخ پسر خیره شد. اعتراف می‌کرد موهای قهوه‌ای او با وجود به هم ریخته بودن، نیم رخش را زیباتر می‌کرد. می‌خواست لبخند بزند و تشکر کند؛ اما حتی نحوه‌ی انجام این کار را از یاد برده بود.
- نمی‌خوام با نصیحت کردن حوصله‌ات رو سر ببرم؛ اما تمام سعی‌ات روی این باشه که مثل من نشی. تو همون کلارایی هستی که همه رو دوست داشت و به همه عشق می‌ورزید... .
زیر ل*ب ادامه داد: «البته به جز من!»
لبخندش به پوزخند تلخی مبدل شد و جواب فیلیکس را با کمی خشم داد.
- اما اون‌ها... لیاقت عشق من رو ندارن. براشون حتی مهم نیست که پدرم... .
انگشت اشاره‌اش را بر روی ل*ب‌های بی‌روح کلارا گذاشت و ادامه داد:
- هیش! تو از کجا می‌دونی براشون مهم نیست؟ خبر داری جیمز چه عذابی می‌کشه؟ خبر داری چجوری به خاطر افسردگیت افسرده شده؟
با چشم‌هایی که کم‌کم اشک، درونشان می‌جوشید؛ به تیله‌های سبز چشمان فیلیکس خیره شد. با دیدن این چشم‌ها، چیزی درون قفسه‌ی س*ی*نه‌اش به کوبش درآمد. چرا برایش تا به این حد آشنا بودند؟ خودش جواب این سؤال را در ذهنش داد. «چون پسر عمه‌ی منه و با هم بزرگ شدیم.»
با دلخوری به جیمز که مروارید‌های قرمز تاج روی سرش می‌درخشیدند، چشم دوخت و ل*ب زد:
- اگه واقعاً نگرانم بود می‌تونست به دیدنم بیاد؛ این‌طور نیست؟
به دخترک حق می‌داد؛ اما نباید اجازه می‌داد این دلخوری کوچک، به یک نفرت و کینه‌ی بزرگ تبدیل شود.
- آدم‌ها، همیشه هم حق انتخاب ندارن. حاضرم باهات شرط ببندم مادرم بیشتر از همه به جیمز فشار وارد می‌کرده. خودم هم جای اون بودم؛ زمانی که پدرم مرد، همه‌ی چشم‌ها به من بود و این... واقعاً سخت‌ترین عذابه. به یاد دارم که مادرم کل اون دوران انتظار داشت آرومش کنم؛ اما خودم هم به کسی نیاز داشتم که بتونم پیشش اشک بریزم و خودم رو خالی کنم. می‌دونی، احساسات هر دوتون رو، درک می‌کنم.
بی‌آن که متوجه شرایط اطرافش باشد، قلبش بر منطقش غلبه کرد و او را در آ*غ*و*ش گرفت و گیسوان طلایی‌اش را نوازش کرد.

#شکست_جادو
#سارینا
#انجمن_تک_رمان

کد:
حال خودش هم، دست کمی از حال کلارا نداشت. مشت دستانش هر لحظه بیشتر فشرده میشد و هر لحظه، احتمال خورد شدن استخوان‌های دستانش بیشتر از قبل میشد. قسم خورده بود از کلارا مراقبت کند؛ اما حال، این دختر از خودش هم ماتم‌زده‌تر است.
- درکت می‌کنم، چون خودم هم تمام این لحظات رو با تک‌تک سلول‌های بدنم درک کردم. کسی که از ته دلم عاشقشم فکر می‌کنه ازش متنفرم؛ فقط چون عشق رو یه احساس پوچ می‌دونم.
تمام تلاشش بر روی این بود که اشک‌های کلارا از دیوار دفاعی چشمانش عبور کنند تا حداقل کمی بار روی دوش دخترک سبک شود. با این که چکیدن حتی یک قطره اشک از چشمان نیلی متالیک او برایش کابوس بود، راهی جز این برای راحت شدن کلارا وجود نداشت. 
کلارا به نیم رخ پسر خیره شد. اعتراف می‌کرد موهای قهوه‌ای او با وجود به هم ریخته بودن، نیم رخش را زیباتر می‌کرد. می‌خواست لبخند بزند و تشکر کند؛ اما حتی نحوه‌ی انجام این کار را از یاد برده بود. 
- نمی‌خوام با نصیحت کردن حوصله‌ات رو سر ببرم؛ اما تمام سعی‌ات روی این باشه که مثل من نشی. تو همون کلارایی هستی که همه رو دوست داشت و به همه عشق می‌ورزید... .
زیر ل*ب ادامه داد: «البته به جز من!»
لبخندش به پوزخند تلخی مبدل شد و جواب فیلیکس را با کمی خشم داد. 
- اما اون‌ها... لیاقت عشق من رو ندارن. براشون حتی مهم نیست که پدرم... .
انگشت اشاره‌اش را بر روی ل*ب‌های بی‌روح کلارا گذاشت و ادامه داد:
- هیش! تو از کجا می‌دونی براشون مهم نیست؟ خبر داری جیمز چه عذابی می‌کشه؟ خبر داری چجوری به خاطر افسردگیت افسرده شده؟
با چشم‌هایی که کم‌کم اشک، درونشان می‌جوشید؛ به تیله‌های سبز چشمان فیلیکس خیره شد. با دیدن این چشم‌ها، چیزی درون قفسه‌ی س*ی*نه‌اش به کوبش درآمد. چرا برایش تا به این حد آشنا بودند؟ خودش جواب این سؤال را در ذهنش داد. «چون پسر عمه‌ی منه و با هم بزرگ شدیم.» 
با دلخوری به جیمز که مروارید‌های قرمز تاج روی سرش می‌درخشیدند، چشم دوخت و ل*ب زد: 
- اگه واقعاً نگرانم بود می‌تونست به دیدنم بیاد؛ این‌طور نیست؟
به دخترک حق می‌داد؛ اما نباید اجازه می‌داد این دلخوری کوچک، به یک نفرت و کینه‌ی بزرگ تبدیل شود. 
- آدم‌ها، همیشه هم حق انتخاب ندارن. حاضرم باهات شرط ببندم مادرم بیشتر از همه به جیمز فشار وارد می‌کرده. خودم هم جای اون بودم؛ زمانی که پدرم مرد، همه‌ی چشم‌ها به من بود و این... واقعاً سخت‌ترین عذابه. به یاد دارم که مادرم کل اون دوران انتظار داشت آرومش کنم؛ اما خودم هم به کسی نیاز داشتم که بتونم پیشش اشک بریزم و خودم رو خالی کنم. می‌دونی، احساسات هر دوتون رو، درک می‌کنم.
بی‌آن که متوجه شرایط اطرافش باشد، قلبش بر منطقش غلبه کرد و او را در آ*غ*و*ش گرفت و گیسوان طلایی‌اش را نوازش کرد.
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
آخرین ویرایش:

.Sarina.

مدیر ارشد + ناظر ارشد رمان
پرسنل مدیریت
مدیریت ارشد
ناظر ارشد
ناظر انجمن
مشاور انجمن
ویراستار انجمن
گوینده انجمن
تیزریست انجمن
میکسر انجمن
کپیست انجمن
تایپیست انجمن
ادیتور انجمن
کاربر ویژه انجمن
کتابخوان انجمن
تاریخ ثبت‌نام
2024-04-21
نوشته‌ها
871
کیف پول من
142,397
Points
1,139
پارت بیستم

دیگر برایش مهم نبود کسی که درون آغوشش پناه گرفته، فیلیکس است و حسش نسبت به او چیست. برایش مهم نبود چقدر از او نفرت داشت، فیلیکس درکش کرد و همین برایش کافی بود.
او نیاز داشت به آغوشی که درکش کند و حال، درونش است. به اشک‌هایش اجازه داد ببارند.
امنیت درون این آ*غ*و*ش را با هیچ چیز عوض نمی‌کرد.
فیلیکس، نمی‌توانست خودش را درک کند. کلی تلاش برای درآوردن اشک‌های این دختر کرد و حالا، با هر قطره اشک او عذاب می‌کشد. به راستی که عشق احساس عجیب و مرموزی است. سرش را درون موهای موج‌دار و خوش‌حالتش فرو می‌برد و نامحسوس او را می‌بوید. چقدر دلش برای این دختر تخس و سر به هوا تنگ شده بود.
صدای مهمان ناخوانده‌ی جیمز او را از رویا بیرون کشید و توجه همه را جلب کرد.
- سرورم! ضمن تبریک سخنی برای گفتن دارم.
نگاه همه به صدای ناشناس چرخید. با دیدن این چهره، نفس در س*ی*نه‌ی حاضرین حبس شد؛ چطور ممکن بود که زنده باشد؟
کلارا، از آ*غ*و*ش فیلیکس بیرون آمد و با چشم‌های گرد شده به آن مرد خیره شد.
به فیلیکس نگاه کرد که با نفرت به او چشم دوخته است. تنها فیلیکس نبود که این انزجار را نسبت به این مرد داشت. ماریا هم با نفرت و خشم بهش نگاه می‌کرد؛ برنامه‌ی جدیدش چه بود؟ چه نقشه‌ای داشت؟
هلن جیغی نمایشی کشید و جام نو*شی*دنی‌اش از دستش افتاد.
- ادوارد؟ تو چطور زنده‌ای!؟ پس فیلیکس که... .
پوزخندی زد.
- سلام عزیزم! قراری با رابرت گذاشته بودیم و با مرگ غم‌انگیزش فسخ شد.
چهره‌ی ناراحتی به خود گرفت و ادامه داد:
- امروز این‌جام تا ظلمی که در حقش شده رو بی‌جواب نذارم.
به ماریا نگاهی کرد که از شدت خشم دندان‌هایش را به هم می‌سایید.
- بانو؟! انگار از دیدنم خوش‌حال نیستین.
***
با خشم به اتاقش بازگشت. از این‌ که نتوانست حرفی بزند، عصبانی و پشیمان بود. با دیدن چشمان زمردی‌اش جا خورد؛ چطور شده بود که به این‌جا می‌آمد؟
- اد... ادوارد؟
مستانه خندید.
- بی‌خیال! تو که اسم من رو می‌دونی، می‌تونی استیکس صدام کنی.

#شکست_جادو
#سارینا
#انجمن_تک_رمان
کد:
دیگر برایش مهم نبود کسی که درون آغوشش پناه گرفته، فیلیکس است و حسش نسبت به او چیست. برایش مهم نبود چقدر از او نفرت داشت، فیلیکس درکش کرد و همین برایش کافی بود. 
 او نیاز داشت به آغوشی که درکش کند و حال، درونش است. به اشک‌هایش اجازه داد ببارند.
امنیت درون این آ*غ*و*ش را با هیچ چیز عوض نمی‌کرد. 
فیلیکس، نمی‌توانست خودش را درک کند. کلی تلاش برای درآوردن اشک‌های این دختر کرد و حالا، با هر قطره اشک او عذاب می‌کشد. به راستی که عشق احساس عجیب و مرموزی است. سرش را درون موهای موج‌دار و خوش‌حالتش فرو می‌برد و نامحسوس او را می‌بوید. چقدر دلش برای این دختر تخس و سر به هوا تنگ شده بود. 
صدای مهمان ناخوانده‌ی جیمز او را از رویا بیرون کشید و توجه همه را جلب کرد. 
- سرورم! ضمن تبریک سخنی برای گفتن دارم.
نگاه همه به صدای ناشناس چرخید. با دیدن این چهره، نفس در س*ی*نه‌ی حاضرین حبس شد؛ چطور ممکن بود که زنده باشد؟
کلارا، از آ*غ*و*ش فیلیکس بیرون آمد و با چشم‌های گرد شده به آن مرد خیره شد. 
به فیلیکس نگاه کرد که با نفرت به او چشم دوخته است. تنها فیلیکس نبود که این انزجار را نسبت به این مرد داشت. ماریا هم با نفرت و خشم بهش نگاه می‌کرد؛ برنامه‌ی جدیدش چه بود؟ چه نقشه‌ای داشت؟
هلن جیغی نمایشی کشید و جام نو*شی*دنی‌اش از دستش افتاد. 
- ادوارد؟ تو چطور زنده‌ای!؟ پس فیلیکس که... .
پوزخندی زد.
- سلام عزیزم! قراری با رابرت گذاشته بودیم و با مرگ غم‌انگیزش فسخ شد.
چهره‌ی ناراحتی به خود گرفت و ادامه داد:
- امروز این‌جام تا ظلمی که در حقش شده رو بی‌جواب نذارم.
به ماریا نگاهی کرد که از شدت خشم دندان‌هایش را به هم می‌سایید.
- بانو؟! انگار از دیدنم خوش‌حال نیستین.
***
با خشم به اتاقش بازگشت. از این‌ که نتوانست حرفی بزند، عصبانی و پشیمان بود. با دیدن چشمان زمردی‌اش جا خورد؛ چطور شده بود که به این‌جا می‌آمد؟
- اد... ادوارد؟
مستانه خندید.
- بی‌خیال! تو که اسم من رو می‌دونی، می‌تونی استیکس صدام کنی.
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
آخرین ویرایش:

.Sarina.

مدیر ارشد + ناظر ارشد رمان
پرسنل مدیریت
مدیریت ارشد
ناظر ارشد
ناظر انجمن
مشاور انجمن
ویراستار انجمن
گوینده انجمن
تیزریست انجمن
میکسر انجمن
کپیست انجمن
تایپیست انجمن
ادیتور انجمن
کاربر ویژه انجمن
کتابخوان انجمن
تاریخ ثبت‌نام
2024-04-21
نوشته‌ها
871
کیف پول من
142,397
Points
1,139
پارت بیست و یکم

آب‌ دهانش را باصدا قورت داد و به استیکس که موهای قهوه‌ای‌اش را روی صورت سفیدش به هم ریخته بود، خیره شد.
- چی شد که به این‌جا اومدی؟
استیکس، سیگارش را از ل*ب‌های خشکش فاصله داد. آن را درون گلدان رزی که مثلاً ارمغان صلح میان آن دو بود، انداخت و به شکل اصلی خود بازگشت.
موهای سیاهش را به پشت گوش هدایت کرد و از روی پنجره به پایین پرید. قدمی جلو گذاشت و گفت:
- گند زدی رابرت! اون شیء رو پیدا کرده؛ توضیحی براش داری؟
به لکنت افتاد؛ چطور ممکن است؟ همه جوره روی کلارا متمرکز بود؛ چطور به دستش افتاده؟
- اما چطور؟ اون حتی از قصر بیرون نرفته.
به دیوار کاغذ شده‌ی قرمز رنگ تکیه داد. سیگار جدیدی را روشن کرد و کامی ازش گرفت. دودش را از د*ه*ان خارج کرد و گفت:
- این رو تو باید بهم توضیح بدی! من تو رو به قدرت رسوندم و اجازه دادم پادشاهی این سرزمین رو به عهده بگیری؛ با این که کاملاً گند زدی به قوانین، هیچی نگفتم و اجازه دادم برای خودت بتازونی. برای این موضوع چه توضیحی داری؟ اون قدرت رو جذب کرده و هر لحظه ممکنه همه چیز رو بفهمه.
با ترس قدمی عقب گذاشت؛ تنها کسی که ازش می‌ترسید، همین مرد بود. او به تنهایی قدرت نابود کردن او و تمام خانواده‌ و سرمایه‌اش را داشت.
- انگار فراموش کردی که امیلی حتی بهت نگاه نمی‌کرد. این من بودم که تو رو به قدرت رسوندم و بعدش هم که به عنوان مثلاً برترین زوج شناخته شدین؛ اما... .
به سمتش گام برداشت؛ به صورتش نزدیک شد. سیاهی چشمان ترسناکش، با سرخ شدن ترسناک‌تر می‌شدند و دست راستش به رنگ اولیه‌ی چشمانش درمی‌آمد و ناخن‌هایش رشد می‌کردند.
- گند زدی رابرت!
با دست چپش گلویش را فشرد و او را به دیوار سرخ پشتش چسباند. دست راستش را درون س*ی*نه‌اش فرو برد و قلبش را بیرون کشید. قلب را جلوی صورت رنگ‌پریده‌ی رابرت گرفت و خطاب به او ادامه داد:
- زیادی تپیده نه؟
صح*نه‌ی دردناکی بود. هرکه به جای استیکس در آن‌جا حضور داشت، قلبش به درد می‌آمد؛ اما او به مهربانی خواهرش نبود و با یک تهدید کار را تمام نمی‌کرد. او از درد انسان‌ها ل*ذت می‌برد. دندان‌های نیشش به سرعت رشد کردند. زمان زیادی بود طعم خون انسان را نچشیده بود.

#شکست_جادو
#سارینا
#انجمن_تک_رمان
کد:
آب‌ دهانش را باصدا قورت داد و به استیکس که موهای قهوه‌ای‌اش را روی صورت سفیدش به هم ریخته بود، خیره شد.
- چی شد که به این‌جا اومدی؟
استیکس، سیگارش را از ل*ب‌های خشکش فاصله داد. آن را درون گلدان رزی که مثلاً ارمغان صلح میان آن دو بود، انداخت و به شکل اصلی خود بازگشت. 
موهای سیاهش را به پشت گوش هدایت کرد و از روی پنجره به پایین پرید. قدمی جلو گذاشت و گفت:
- گند زدی رابرت! اون شیء رو پیدا کرده؛ توضیحی براش داری؟
به لکنت افتاد؛ چطور ممکن است؟ همه جوره روی کلارا متمرکز بود؛ چطور به دستش افتاده؟
- اما چطور؟ اون حتی از قصر بیرون نرفته.
به دیوار کاغذ شده‌ی قرمز رنگ تکیه داد. سیگار جدیدی را روشن کرد و کامی ازش گرفت. دودش را از د*ه*ان خارج کرد و گفت:
- این رو تو باید بهم توضیح بدی! من تو رو به قدرت رسوندم و اجازه دادم پادشاهی این سرزمین رو به عهده بگیری؛ با این که کاملاً گند زدی به قوانین، هیچی نگفتم و اجازه دادم برای خودت بتازونی. برای این موضوع چه توضیحی داری؟ اون قدرت رو جذب کرده و هر لحظه ممکنه همه چیز رو بفهمه.
با ترس قدمی عقب گذاشت؛ تنها کسی که ازش می‌ترسید، همین مرد بود. او به تنهایی قدرت نابود کردن او و تمام خانواده‌ و سرمایه‌اش را داشت.
- انگار فراموش کردی که امیلی حتی بهت نگاه نمی‌کرد. این من بودم که تو رو به قدرت رسوندم و بعدش هم که به عنوان مثلاً برترین زوج شناخته شدین؛ اما... .
به سمتش گام برداشت؛ به صورتش نزدیک شد. سیاهی چشمان ترسناکش، با سرخ شدن ترسناک‌تر می‌شدند و دست راستش به رنگ اولیه‌ی چشمانش درمی‌آمد و ناخن‌هایش رشد می‌کردند.
- گند زدی رابرت!
با دست چپش گلویش را فشرد و او را به دیوار سرخ پشتش چسباند. دست راستش را درون س*ی*نه‌اش فرو برد و قلبش را بیرون کشید. قلب را جلوی صورت رنگ‌پریده‌ی رابرت گرفت و خطاب به او ادامه داد:
- زیادی تپیده نه؟
صح*نه‌ی دردناکی بود. هرکه به جای استیکس در آن‌جا حضور داشت، قلبش به درد می‌آمد؛ اما او به مهربانی خواهرش نبود و با یک تهدید کار را تمام نمی‌کرد. او از درد انسان‌ها ل*ذت می‌برد. دندان‌های نیشش به سرعت رشد کردند. زمان زیادی بود طعم خون انسان را نچشیده بود.
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
آخرین ویرایش:

.Sarina.

مدیر ارشد + ناظر ارشد رمان
پرسنل مدیریت
مدیریت ارشد
ناظر ارشد
ناظر انجمن
مشاور انجمن
ویراستار انجمن
گوینده انجمن
تیزریست انجمن
میکسر انجمن
کپیست انجمن
تایپیست انجمن
ادیتور انجمن
کاربر ویژه انجمن
کتابخوان انجمن
تاریخ ثبت‌نام
2024-04-21
نوشته‌ها
871
کیف پول من
142,397
Points
1,139
پارت بیست و دوم

اما این‌طور، زیادی جالب نمی‌شد. او تا به این حد با قربانیانش مهربان نبود که کار را یک جا تمام کند.
تا ترس جان او را در بر نمی‌گرفت و التماس‌هایش را نمی‌شنید، کار را تمام نمی‌کرد.
- نظرت چیه رابرت؟ این که قلبت رو خارج از س*ی*نه‌ات ببینی حس قشنگی نیست؟
چشمانش تا آخرین حد ممکن گشاد شده و نفس‌هایش به شمارش افتاده بود؛ باورش نمی‌شد این گونه همه‌چیز تمام شود.
- آخی! ترسیدی؟ خوبه که، میری پیش امیلی؛ البته! من قرار نیست بلایی سرت بیارم.
دندان‌هایش به حالت عادی بازگشتند و چشم‌هایش رنگ سیاه قبل را به خود گرفتند. کمی از سپیدی پوستش کم شد؛ اما هم‌چنان پو*ست سپیدش، تضاد زیادی با چشمانش داشت.
خون کثیف رابرت احتمالاً مزه‌ی خوبی نداشت؛ و اگرنه رحم در کار او نبود. البته! این نقشه، بهتر پیش می‌رفت و هیجان بیشتری داشت.
با دیدن سلنا که وارد اتاق میشد، چشم‌هایش تا آخرین حد ممکن باز شد. قلبش را به س*ی*نه‌اش بازگرداند و چاقویی را به دست سلنا داد. چی می‌تواند بدتر از خیانت مورد اعتمادترین آدم زندگی‌اش باشد؟ بشکنی زد و دستان رابرت به دیوار بسته شد.
در آخرین لحظه کنار گوش زن خائن زمزمه کرد:
- دیگه به دردم نمی‌خوره.
پس از گفتن این حرف، پوزخندی زد و بع قدم‌هایش سرعت بخشید و اتاق را ترک کرد.
***
با آن که آتش خشم در وجود ماریا زبانه می‌کشید، خونسردی‌اش را حفظ کرد. سر تعظیم فرو آورد و گفت:
- اشتباه می‌کنین، از دیدنتون ناراحت نیستم. فقط مثل بقیه شوکه شدم.
سپس در ذهنش ادامه داد: «این بار می‌خوای چه بلایی سر این خانواده بیاری؟»
چشمش را در میان جمعیت چرخاند تا به فیلیکس رسید. این پسر هم برایش خطرناک میشد؛ پس باید جوری همه چیز را کنترل می‌کرد.
- پسرم؟! تو چرا از دیدن من خوش‌حال نشدی؟
غم دروغینی به چهره‌اش نشاند و ادامه داد:
- فکر می‌کردم دلتنگم باشی... البته، این که خودت به همه گفتی من مردم هم بی‌تأثیر نیست.
به سمتش قدم برداشت و صورتش را به صورت برافروخته‌ی پسرک نزدیک کرد. کنار گوشش زمزمه کرد:
- یا نکنه خاطراتت باعث شده این‌طور از من متنفر بشی؟ هوم؟!

#شکست_جادو
#سارینا
#انجمن_تک_رمان

کد:
اما این‌طور، زیادی جالب نمی‌شد. او تا به این حد با قربانیانش مهربان نبود که کار را یک جا تمام کند. 
تا ترس جان او را در بر نمی‌گرفت و التماس‌هایش را نمی‌شنید، کار را تمام نمی‌کرد. 
- نظرت چیه رابرت؟ این که قلبت رو خارج از س*ی*نه‌ات ببینی حس قشنگی نیست؟
چشمانش تا آخرین حد ممکن گشاد شده و نفس‌هایش به شمارش افتاده بود؛ باورش نمی‌شد این گونه همه‌چیز تمام شود. 
- آخی! ترسیدی؟ خوبه که، میری پیش امیلی؛ البته! من قرار نیست بلایی سرت بیارم.
دندان‌هایش به حالت عادی بازگشتند و چشم‌هایش رنگ سیاه قبل را به خود گرفتند. کمی از سپیدی پوستش کم شد؛ اما هم‌چنان پو*ست سپیدش، تضاد زیادی با چشمانش داشت. 
خون کثیف رابرت احتمالاً مزه‌ی خوبی نداشت؛ و اگرنه رحم در کار او نبود. البته! این نقشه، بهتر پیش می‌رفت و هیجان بیشتری داشت. 
با دیدن سلنا که وارد اتاق میشد، چشم‌هایش تا آخرین حد ممکن باز شد. قلبش را به س*ی*نه‌اش بازگرداند و چاقویی را به دست سلنا داد. چی می‌تواند بدتر از خیانت مورد اعتمادترین آدم زندگی‌اش باشد؟ بشکنی زد و دستان رابرت به دیوار بسته شد.
در آخرین لحظه کنار گوش زن خائن زمزمه کرد:
- دیگه به دردم نمی‌خوره.
پس از گفتن این حرف، پوزخندی زد و بع قدم‌هایش سرعت بخشید و اتاق را ترک کرد.
***
با آن که آتش خشم در وجود ماریا زبانه می‌کشید، خونسردی‌اش را حفظ کرد. سر تعظیم فرو آورد و گفت:
- اشتباه می‌کنین، از دیدنتون ناراحت نیستم. فقط مثل بقیه شوکه شدم.
سپس در ذهنش ادامه داد: «این بار می‌خوای چه بلایی سر این خانواده بیاری؟»
چشمش را در میان جمعیت چرخاند تا به فیلیکس رسید. این پسر هم برایش خطرناک میشد؛ پس باید جوری همه چیز را کنترل می‌کرد.
- پسرم؟! تو چرا از دیدن من خوش‌حال نشدی؟
غم دروغینی به چهره‌اش نشاند و ادامه داد: 
- فکر می‌کردم دلتنگم باشی... البته، این که خودت به همه گفتی من مردم هم بی‌تأثیر نیست.
به سمتش قدم برداشت و صورتش را به صورت برافروخته‌ی پسرک نزدیک کرد. کنار گوشش زمزمه کرد:
- یا نکنه خاطراتت باعث شده این‌طور از من متنفر بشی؟ هوم؟!
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
آخرین ویرایش:

.Sarina.

مدیر ارشد + ناظر ارشد رمان
پرسنل مدیریت
مدیریت ارشد
ناظر ارشد
ناظر انجمن
مشاور انجمن
ویراستار انجمن
گوینده انجمن
تیزریست انجمن
میکسر انجمن
کپیست انجمن
تایپیست انجمن
ادیتور انجمن
کاربر ویژه انجمن
کتابخوان انجمن
تاریخ ثبت‌نام
2024-04-21
نوشته‌ها
871
کیف پول من
142,397
Points
1,139
پارت بیست و سوم

دستانش مشت شد. دلش می‌خواست صورت این مرد را با دیوار یکی کند؛ اما با توجه به شرایط، نفس عمیقی کشید و با سکوت جواب وقاحت استیکس را داد.
با دیدن سکوت فیلیکس، پوزخندی زد و به جایگاه قبلی‌اش بازگشت.
کلارا با تعجب به پسرک دروغگو خیره شده بود. پس حرف‌های چند لحظه پیشش همه دروغ بودند؟ پسره‌ی احمق! به او ترحم کرده؟! از همه احمق و کودن‌تر، خودش بود که با این پسر احساس راحتی کرد و درون آغوشش پناه گرفت.
ادوارد، پوزخندی به حالشان زد. این بار هیچ‌کدام نمی‌توانستند نقشه‌اش را بهم بریزند؛ حتی با وجود خیانت ماریا و بازگشت حافظه‌ی فیلیکس، باز هم او در رأس قدرت بود.
***
- تو کی هستی؟!
دست‌های ماریا مشت شد و از لای دندان‌های چفت شده‌اش غرید: «گندش بزنن!»
با یک حرکت سوار آذرخش شد و به سمت درب اسطبل راه افتاد؛ چاره‌ای جز استفاده از جادو برایش نمانده بود.
نیرویش را در دستش جمع کرد و با جادویی که درواقع پادزهر طلسم اصلی بود، بهش ضربه زد. امید داشت که خاطراتش به او کمک کنند تا خودش، کلارا و جیمز را از این مخمصه بیرون بکشد. این تمام کمکی بود که می‌توانست در حقشان کند.
افسار آذرخش را کشید و به سرعت از آن‌جا دور شد.
- امیدوارم بتونی درست رو از غلط تشخیص بدی.
***
ادوارد، به سمت جیمز قدم برداشت و جلویش زانو زد.
- عالی‌جناب، اول از همه ازتون می‌خوام اجازه بدین همسر و فرزندم رو با خودم از این‌جا ببرم.
مشت فیلیکس و ماریا فشرده‌تر شد. او با این کار فیلیکس را تحت کنترل خود درمی‌آورد.
ماریا می‌دانست نقشه‌اش تنها این نیست که با ادامه‌ی سخنانش مطمئن شد.
- و این که من می‌دونم چه کسی پدرتون رو به قتل رسونده؛ فقط به کمکتون لازم دارم تا اون رو به سزای اعمالش برسونم.
جیمز با عجله از روی تخت طلایی سلطنت برخواست. دست ادوارد را گرفت و او را از جایش بلند کرد.
- راجع به خواسته‌ی اولتون، من مخالفتی ندارم؛ اما در مورد پدرم... شما مطمئنین؟ نمی‌خوام آدم بی‌گناه، گناهکار شناخته بشه.

#شکست_جادو
#سارینا
#انجمن_تک_رمان

کد:
دستانش مشت شد. دلش می‌خواست صورت این مرد را با دیوار یکی کند؛ اما با توجه به شرایط، نفس عمیقی کشید و با سکوت جواب وقاحت استیکس را داد.
با دیدن سکوت فیلیکس، پوزخندی زد و به جایگاه قبلی‌اش بازگشت. 
کلارا با تعجب به پسرک دروغگو خیره شده بود. پس حرف‌های چند لحظه پیشش همه دروغ بودند؟ پسره‌ی احمق! به او ترحم کرده؟! از همه احمق و کودن‌تر، خودش بود که با این پسر احساس راحتی کرد و درون آغوشش پناه گرفت. 
ادوارد، پوزخندی به حالشان زد. این بار هیچ‌کدام نمی‌توانستند نقشه‌اش را بهم بریزند؛ حتی با وجود خیانت ماریا و بازگشت حافظه‌ی فیلیکس، باز هم او در رأس قدرت بود.
***
- تو کی هستی؟!
دست‌های ماریا مشت شد و از لای دندان‌های چفت شده‌اش غرید: «گندش بزنن!»
با یک حرکت سوار آذرخش شد و به سمت درب اسطبل راه افتاد؛ چاره‌ای جز استفاده از جادو برایش نمانده بود.
نیرویش را در دستش جمع کرد و با جادویی که درواقع پادزهر طلسم اصلی بود، بهش ضربه زد. امید داشت که خاطراتش به او کمک کنند تا خودش، کلارا و جیمز را از این مخمصه بیرون بکشد. این تمام کمکی بود که می‌توانست در حقشان کند.
افسار آذرخش را کشید و به سرعت از آن‌جا دور شد.
- امیدوارم بتونی درست رو از غلط تشخیص بدی.
***
ادوارد، به سمت جیمز قدم برداشت و جلویش زانو زد.
- عالی‌جناب، اول از همه ازتون می‌خوام اجازه بدین همسر و فرزندم رو با خودم از این‌جا ببرم.
مشت فیلیکس و ماریا فشرده‌تر شد. او با این کار فیلیکس را تحت کنترل خود درمی‌آورد.
 ماریا می‌دانست نقشه‌اش تنها این نیست که با ادامه‌ی سخنانش مطمئن شد.
- و این که من می‌دونم چه کسی پدرتون رو به قتل رسونده؛ فقط به کمکتون لازم دارم تا اون رو به سزای اعمالش برسونم.
جیمز با عجله از روی تخت طلایی سلطنت برخواست. دست ادوارد را گرفت و او را از جایش بلند کرد.
- راجع به خواسته‌ی اولتون، من مخالفتی ندارم؛ اما در مورد پدرم... شما مطمئنین؟ نمی‌خوام آدم بی‌گناه، گناهکار شناخته بشه.
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
آخرین ویرایش:

.Sarina.

مدیر ارشد + ناظر ارشد رمان
پرسنل مدیریت
مدیریت ارشد
ناظر ارشد
ناظر انجمن
مشاور انجمن
ویراستار انجمن
گوینده انجمن
تیزریست انجمن
میکسر انجمن
کپیست انجمن
تایپیست انجمن
ادیتور انجمن
کاربر ویژه انجمن
کتابخوان انجمن
تاریخ ثبت‌نام
2024-04-21
نوشته‌ها
871
کیف پول من
142,397
Points
1,139
پارت بیست و چهارم

دلش می‌خواست با دیدن این احساس مسخره‌ای که اسمش را مهربانی و دلسوزی گذاشته بودند، بالا بیاورد؛ اما حالا برای رسیدن به هدفش مجبور بود خودش را هم‌رنگ این جماعت نشان دهد.
- بله سرورم، کاملاً مطمئنم.
با قدرتی که داشت، داخل ذهنش پیامی به ماریا فرستاد: «نظرت راجع به کلارا چیه؟ هوم؟!»
«بلایی سرش نیار!»
« این بستگی به میزان حرف‌شنو بودن تو داره؛ کاری که گفتم رو کردی؟ نه! پس از من هم انتظاری نداشته باش.»
سپس خطاب به جیمز ادامه داد:
- این رو بهتون هشدار میدم که خواهرتون یک جانیه! به زودی دلیلش رو می‌فهمین.
پس از گفتن این حرف، بدون آن که به هیاهوی به پا شده توجهی کند؛ دستش را پشت ردای بلندش گره زد و قصر را ترک کرد.
این سخن او برای همه مهم بود؛ حتی ماریا و فیلیکسی که می‌دانستند دروغی بیش نیست. حتی جیمزی که مطمئن بود چنین کاری از خواهرکش برنمی‌آید؛ همه به این سخن اهمیت می‌دادند به جز خود کلارا که با بی‌حسی مطلق به هیجانات مردم نگاه می‌کرد. برایش مهم نبود اگر در نهایت بلایی به سرش می‌آمد و حتی زندگی‌اش را از دست می‌داد.
نمی‌توانست درک کند این همه سر و صدا به چه دلیل هستند و مردم نگران چه چیزی شده‌اند. به راستی که اگر به او اعتماد داشتند، حال، چنین شوکه نمی‌شدند.
خطاب به فیلیکس گفت:
- حالا دیدی که چرا لیاقت احساسات من رو ندارن؟ اگه بهم باور داشتن، حتی به حرف‌های اون مرد گوش نمی‌دادن؛ نه این که مادرت، عمه‌ی من... این‌طور درخواست مجازات شدنم رو بده. بی‌خیال! خوش‌بختی برای خیلی‌ها نشدنیه؛ مثل من.
پس از گفتن این حرف، تکیه‌اش را از ستون گرفت و به سمت جمعیت رفت. گلویش را صاف کرد و فریاد زد:
- بس کنید! اگه واقعاً فکر می‌کنین مقصر منم، پس دستگیرم کنید و این‌طور شوکه به هم نگاه نکنید.

#شکست_جادو
#سارینا
#انجمن_تک_رمان
کد:
دلش می‌خواست با دیدن این احساس مسخره‌ای که اسمش را مهربانی و دلسوزی گذاشته بودند، بالا بیاورد؛ اما حالا برای رسیدن به هدفش مجبور بود خودش را هم‌رنگ این جماعت نشان دهد.
- بله سرورم، کاملاً مطمئنم.
با قدرتی که داشت، داخل ذهنش پیامی به ماریا فرستاد: «نظرت راجع به کلارا چیه؟ هوم؟!»
«بلایی سرش نیار!»
« این بستگی به میزان حرف‌شنو بودن تو داره؛ کاری که گفتم رو کردی؟ نه! پس از من هم انتظاری نداشته باش.»
سپس خطاب به جیمز ادامه داد: 
- این رو بهتون هشدار میدم که خواهرتون یک جانیه! به زودی دلیلش رو می‌فهمین.
پس از گفتن این حرف، بدون آن که به هیاهوی به پا شده توجهی کند؛ دستش را پشت ردای بلندش گره زد و قصر را ترک کرد.
این سخن او برای همه مهم بود؛ حتی ماریا و فیلیکسی که می‌دانستند دروغی بیش نیست. حتی جیمزی که مطمئن بود چنین کاری از خواهرکش برنمی‌آید؛ همه به این سخن اهمیت می‌دادند به جز خود کلارا که با بی‌حسی مطلق به هیجانات مردم نگاه می‌کرد. برایش مهم نبود اگر در نهایت بلایی به سرش می‌آمد و حتی زندگی‌اش را از دست می‌داد.
نمی‌توانست درک کند این همه سر و صدا به چه دلیل هستند و مردم نگران چه چیزی شده‌اند. به راستی که اگر به او اعتماد داشتند، حال، چنین شوکه نمی‌شدند.
خطاب به فیلیکس گفت:
- حالا دیدی که چرا لیاقت احساسات من رو ندارن؟ اگه بهم باور داشتن، حتی به حرف‌های اون مرد گوش نمی‌دادن؛ نه این که مادرت، عمه‌ی من... این‌طور درخواست مجازات شدنم رو بده. بی‌خیال! خوش‌بختی برای خیلی‌ها نشدنیه؛ مثل من.
پس از گفتن این حرف، تکیه‌اش را از ستون گرفت و به سمت جمعیت رفت. گلویش را صاف کرد و فریاد زد:
- بس کنید! اگه واقعاً فکر می‌کنین مقصر منم، پس دستگیرم کنید و این‌طور شوکه به هم نگاه نکنید.
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
آخرین ویرایش:

.Sarina.

مدیر ارشد + ناظر ارشد رمان
پرسنل مدیریت
مدیریت ارشد
ناظر ارشد
ناظر انجمن
مشاور انجمن
ویراستار انجمن
گوینده انجمن
تیزریست انجمن
میکسر انجمن
کپیست انجمن
تایپیست انجمن
ادیتور انجمن
کاربر ویژه انجمن
کتابخوان انجمن
تاریخ ثبت‌نام
2024-04-21
نوشته‌ها
871
کیف پول من
142,397
Points
1,139
پارت بیست و پنجم

سعی کرد چشم‌هایش را بر روی التماسی که در دو تیله‌ی سبز چشمان جیمز می‌دید، ببندد.
با گوشه‌ی چشمش به بازی‌ای که هلن راه انداخته بود، خیره شد و پوزخندی گوشه‌ی ل*بش شکل گرفت.
- مگه نمی‌شنوید؟ خودش هم قبول کرد که باعث مرگ برادرم شده.
فیلیکس به سمت هلن گام برداشت و دست‌هایش را در دست گرفت و گفت:
- مامان، آروم باش! بهتر می‌دونی که کلارا اهل چنین کارهایی نیست.
اما گوش هلن بدهکار نبود؛ گویی قصد داشت هر طور که می‌شود، کلارا را روی چوبه‌ی دار ببیند. مشت دستان جیمز هر لحظه بیشتر فشرده میشد. این نمایش دیگر خسته‌اش کرده بود؛ چطور می‌توانست تنها کسی که برایش مانده است را از دست دهد؟ کلارا با چه فکری حرف‌های آن مرد را تأیید کرد؟ او که خودش بهتر می‌دانست هیچ تقصیری ندارد. قصد ادوارد چه بود؟ آن هم در این روز.
تمام درباریان در حال حرف زدن در این باره درون گوش یکدیگر بودند. هلن که دیگر هیچ! معرکه‌ای به راه انداخته بود که در تاریخ یافت نمی‌شد. چه عمه‌ای داشتند!
لحظه‌ای بعد، با صدای فریاد جیمز همه‌ی قصر را سکوت فرا گرفت.
- همگی دهنتون رو ببندید!
از روی جایگاهش برخواست و به سمت کلارا قدم برداشت.
- ازت ممنون میشم اگه نمایشی که به راه انداختی رو تمومش کنی! هیچ‌کس رو بدون مدرک دستگیر نمی‌کنیم.
بلندتر ادامه داد:
- همگی شنیدین؟
به سمت هلن چرخید و با پوزخند ادامه داد:
- عمه جان جریان چیه؟ چرا بدون هیچ مدرکی قصد دارید خواهر من رو از دور خارج کنین؟ نکنه... .
نمی‌فهمید چه می‌گوید؛ تنها می‌دانست این انگشت اتهام نباید به خواهرش اشاره کند. درست بود که این مدت، از هم دور بودند؛ اما هم‌چنان وظیفه‌اش مراقبت از این دختر بود.
صدای اعتراض کلارا مانع ادامه دادنش شد.
- جیمز! بفهم چی میگی.
پوزخندی زد و به سمت کلارا بازگشت. به چشمان آبی‌اش خیره شد و با خشم گفت:
- پس چرا اون‌ها به معنی حرفی که از دهنشون بیرون میاد دقت نمی‌کنن؟ چرا اجازه میدی این‌طور تحقیرت کنن؟
با صدایی بلند که همه بشنوند ادامه داد:
- هر کس بعد از این راجع به این موضوع حرفی بزنه بازداشت و زندانی میشه!
پس از گفتن این حرف دست کلارا را اسیر دست‌های مردانه‌اش کرد و از سالن خارج شد.

#شکست_جادو
#سارینا
#انجمن_تک_رمان
کد:
سعی کرد چشم‌هایش را بر روی التماسی که در دو تیله‌ی سبز چشمان جیمز می‌دید، ببندد.
با گوشه‌ی چشمش به بازی‌ای که هلن راه انداخته بود، خیره شد و پوزخندی گوشه‌ی ل*بش شکل گرفت.
- مگه نمی‌شنوید؟ خودش هم قبول کرد که باعث مرگ برادرم شده.
فیلیکس به سمت هلن گام برداشت و دست‌هایش را در دست گرفت و گفت:
- مامان، آروم باش! بهتر می‌دونی که کلارا اهل چنین کارهایی نیست.
اما گوش هلن بدهکار نبود؛ گویی قصد داشت هر طور که می‌شود، کلارا را روی چوبه‌ی دار ببیند. مشت دستان جیمز هر لحظه بیشتر فشرده میشد. این نمایش دیگر خسته‌اش کرده بود؛ چطور می‌توانست تنها کسی که برایش مانده است را از دست دهد؟ کلارا با چه فکری حرف‌های آن مرد را تأیید کرد؟ او که خودش بهتر می‌دانست هیچ تقصیری ندارد. قصد ادوارد چه بود؟ آن هم در این روز. 
تمام درباریان در حال حرف زدن در این باره درون گوش یکدیگر بودند. هلن که دیگر هیچ! معرکه‌ای به راه انداخته بود که در تاریخ یافت نمی‌شد. چه عمه‌ای داشتند!
لحظه‌ای بعد، با صدای فریاد جیمز همه‌ی قصر را سکوت فرا گرفت.
- همگی دهنتون رو ببندید!
از روی جایگاهش برخواست و به سمت کلارا قدم برداشت.
- ازت ممنون میشم اگه نمایشی که به راه انداختی رو تمومش کنی! هیچ‌کس رو بدون مدرک دستگیر نمی‌کنیم.
بلندتر ادامه داد:
- همگی شنیدین؟
به سمت هلن چرخید و با پوزخند ادامه داد:
- عمه جان جریان چیه؟ چرا بدون هیچ مدرکی قصد دارید خواهر من رو از دور خارج کنین؟ نکنه... .
نمی‌فهمید چه می‌گوید؛ تنها می‌دانست این انگشت اتهام نباید به خواهرش اشاره کند. درست بود که این مدت، از هم دور بودند؛ اما هم‌چنان وظیفه‌اش مراقبت از این دختر بود.
 صدای اعتراض کلارا مانع ادامه دادنش شد.
- جیمز! بفهم چی میگی.
پوزخندی زد و به سمت کلارا بازگشت. به چشمان آبی‌اش خیره شد و با خشم گفت: 
- پس چرا اون‌ها به معنی حرفی که از دهنشون بیرون میاد دقت نمی‌کنن؟ چرا اجازه میدی این‌طور تحقیرت کنن؟
با صدایی بلند که همه بشنوند ادامه داد:
- هر کس بعد از این راجع به این موضوع حرفی بزنه بازداشت و زندانی میشه!
پس از گفتن این حرف دست کلارا را اسیر دست‌های مردانه‌اش کرد و از سالن خارج شد.
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
آخرین ویرایش:

.Sarina.

مدیر ارشد + ناظر ارشد رمان
پرسنل مدیریت
مدیریت ارشد
ناظر ارشد
ناظر انجمن
مشاور انجمن
ویراستار انجمن
گوینده انجمن
تیزریست انجمن
میکسر انجمن
کپیست انجمن
تایپیست انجمن
ادیتور انجمن
کاربر ویژه انجمن
کتابخوان انجمن
تاریخ ثبت‌نام
2024-04-21
نوشته‌ها
871
کیف پول من
142,397
Points
1,139
پارت بیست و ششم

پس از رسیدن به حیاط، با نهایت توانش دستش را از اسارت میان دست‌های جیمز درآورد.
به حدی خشمگین بود که نمی‌دانست چه می‌گوید و چه کاری انجام می‌دهد. پوزخندی زد و گفت:
- الان با نمایشی که راه انداختی مثلاً خواستی وانمود کنی برات مهمم؟
دیگر از رفتارهای کلارا به ستوه آمده بود. دوباره دستش را محکم گرفت و بدون آن که اراده‌ای داشته باشد، مچ دست خواهرش را فشرد. از شدت درد، اخم‌های کلارا در هم رفت.
- چی کار... .
از شدت خشم، صورتش به قرمزی می‌زد. از میان دندان‌های چفت شده‌اش، غرید:
- کسی که این نمایش مسخره رو راه انداخته، تویی نه من! وقتی میگم کسی راجع به این مسئله حرفی نزنه، شامل تو هم میشه.
شروع به تقلا کرد و سعی در خارج کردن مچ دستش از این اسارت داشت؛ اما جیمز قفل دستش را محکم‌تر کرد و با خشم ادامه داد:
- با چه عقلی به حرف‌های اون آدم مهر تأیید می‌زنی؟
گوشه‌ی ل*ب‌های بی‌رنگش بالا رفت. دستش را آزاد کرد و گفت:
- چرا جوری رفتار می‌کنی انگار که خودت حرف‌هاش رو باور نکردی؟
به قدری خشمگین شده که مطمئن بود دود از سرش بیرون می‌زند. دیگر نمی‌دانست چه جوابی باید به کلارا بدهد. واقعاً چه زمان تا به این حد بی‌منطق شده بود؟
- چرا فکر می‌کنی من حرف‌هاش رو باور کردم؟ تو چت شده کلارا؟ هیچ می‌فهمی چی داری میگی؟ اگه تو عزا داری ، من هم عزا دارم؛ اگه تو پدرت رو از دست دادی، من هم توی شرایط تو هستم. چرا فکر می‌کنی اوضاع فقط برای تو سخت شده؟
حال آسمان هم دست کمی از احوالات آن دو نداشت؛ گویا آسمان هم از دست مردمان گلایه داشت که این‌طور نعره می‌کشید.
از همان کودکی، نسبت به صدای غرش آسمان هراس داشت و جیمز، به خوبی از این ترس آگاه بود.
نگاهی به چهره‌ی ترسان دخترک انداخت و گویا، فراموش کرده لحظه‌ای پیش در حال بحث و جدال با او بوده است.
بازوانش را برای ب*غ*ل گرفتن خواهرکش باز کرد و او را به آ*غ*و*ش کشید. کنار گوشش نجوا کرد:
- چیزی نیست! کنارتم.
همین بود؛ همان جرقه‌ای که باعث ترکیدن انبار باروت میشد.
دلیل تمام بدخلقی‌های کلارا تنها دلتنگی برای این آ*غ*و*ش امن بود. به فیلیکس حق می‌داد؛ او هنوز هم احساساتش را داشت و فقط، یادش نمی‌آمد چگونه آن‌ها را بروز بدهد.
سنگینی بغض را درون گلویش احساس کرد. می‌توانست حس کند که این بغض، قصد خفه کردنش را دارد و اگر سدی که جلوی اشک‌هایش ساخته بود را از بین نمی‌برد، خفه شدنش حتمی میشد.
- من... متأسفم، جیمز... .
باران شروع به باریدن کرد؛ هم‌زمان با اشک‌های او. جیمز، حلقه‌ی دستش دور کمر کلارا را محکم‌تر کرد و زمزمه کرد:
- هیش! چیزی نشده که؛ خودم ازت مراقبت می‌کنم.
همین جمله، باعث شد ریزش اشک‌هایش شدت بگیرند. تمام مدت، چنین حامی‌ای داشته و هیچ‌وقت متوجهش نبوده.
با فاصله به آن‌ها نگاه می‌کرد. تلاشش در تمام این مدت همین بود؛ شکستن بغض خفه‌کننده‌ی دخترک؛ اما انگار، او هیچ شانسی ندارد.
با خشم دستش را مشت کرد؛ اما جای فریاد زدن، لبخند غمگینی زد.
- حداقلش اینه الان دردهاش رو توی خودش نمی‌ریزه؛ نه؟
لازم نبود برای دیدن صاحب صدا به خودش زحمت بدهد، می‌دانست این صدا متعلق به چه کسی است.
- چرا بهم کمک کردی؟ چرا بین من و برادرت... .
نفس عمیقی کشید و گفت:
- من تو یا کلارا رو انتخاب نکردم.
با چشمان آبی رنگش زمین را نشانه گرفت و ادامه داد:
- می‌دونی؟ من فقط خوش‌بختی خودم رو انتخاب کردم.
متعجب زمزمه کرد:
- خوش‌بختی؟
جهت نگاهش را به سمت خواهر و برادر تغییر داد.
- آره، خوش‌بختی! کلارا و جیمز رو می‌بینی؟ هیچ‌وقت حتی نیمی از عشقی که اون دو نفر از سمت هم دریافت می‌کنن رو... بی‌خیال! هرچی هم بگم نمی‌فهمی.
در حالی که مشت دستش هر لحظه فشرده‌تر میشد، جواب داد:
- اتفاقاً می‌فهمم، خیلی هم خوب می‌فهمم. اون آدم... .
می‌دانست چه می‌خواهد بگوید، پس سرش فرو افتاد و ل*ب زد:
- معذرت می‌خوام.
با دیدن سربازها که به سمت کلارا و جیمز می‌روند، تعجب در چشمان هر دویشان هویدا شد. با دستگیر شدن کلارا، با ترس به یکدیگر نگاه کردند. فیلیکس پیش قدم شد.
- چه اتفاقی داره می‌افته؟
با استرس ل*ب زد:
- نمی... دونم.

#شکست_جادو
#سارینا
#انجمن_تک_رمان
کد:
پس از رسیدن به حیاط، با نهایت توانش دستش را از اسارت میان دست‌های جیمز درآورد. 
به حدی خشمگین بود که نمی‌دانست چه می‌گوید و چه کاری انجام می‌دهد. پوزخندی زد و گفت:
- الان با نمایشی که راه انداختی مثلاً خواستی وانمود کنی برات مهمم؟
دیگر از رفتارهای کلارا به ستوه آمده بود. دوباره دستش را محکم گرفت و بدون آن که اراده‌ای داشته باشد، مچ دست خواهرش را فشرد. از شدت درد، اخم‌های کلارا در هم رفت.
- چی کار... .
از شدت خشم، صورتش به قرمزی می‌زد. از میان دندان‌های چفت شده‌اش، غرید: 
- کسی که این نمایش مسخره رو راه انداخته، تویی نه من! وقتی میگم کسی راجع به این مسئله حرفی نزنه، شامل تو هم میشه.
شروع به تقلا کرد و سعی در خارج کردن مچ دستش از این اسارت داشت؛ اما جیمز قفل دستش را محکم‌تر کرد و با خشم ادامه داد: 
- با چه عقلی به حرف‌های اون آدم مهر تأیید می‌زنی؟
گوشه‌ی ل*ب‌های بی‌رنگش بالا رفت. دستش را آزاد کرد و گفت:
- چرا جوری رفتار می‌کنی انگار که خودت حرف‌هاش رو باور نکردی؟
به قدری خشمگین شده که مطمئن بود دود از سرش بیرون می‌زند. دیگر نمی‌دانست چه جوابی باید به کلارا بدهد. واقعاً چه زمان تا به این حد بی‌منطق شده بود؟
- چرا فکر می‌کنی من حرف‌هاش رو باور کردم؟ تو چت شده کلارا؟ هیچ می‌فهمی چی داری میگی؟ اگه تو عزا داری ، من هم عزا دارم؛ اگه تو پدرت رو از دست دادی، من هم توی شرایط تو هستم. چرا فکر می‌کنی اوضاع فقط برای تو سخت شده؟
حال آسمان هم دست کمی از احوالات آن دو نداشت؛ گویا آسمان هم از دست مردمان گلایه داشت که این‌طور نعره می‌کشید.
از همان کودکی، نسبت به صدای غرش آسمان هراس داشت و جیمز، به خوبی از این ترس آگاه بود. 
نگاهی به چهره‌ی ترسان دخترک انداخت و گویا، فراموش کرده لحظه‌ای پیش در حال بحث و جدال با او بوده است.
بازوانش را برای ب*غ*ل گرفتن خواهرکش باز کرد و او را به آ*غ*و*ش کشید. کنار گوشش نجوا کرد:
- چیزی نیست! کنارتم.
همین بود؛ همان جرقه‌ای که باعث ترکیدن انبار باروت میشد.
 دلیل تمام بدخلقی‌های کلارا تنها دلتنگی برای این آ*غ*و*ش امن بود. به فیلیکس حق می‌داد؛ او هنوز هم احساساتش را داشت و فقط، یادش نمی‌آمد چگونه آن‌ها را بروز بدهد.
سنگینی بغض را درون گلویش احساس کرد. می‌توانست حس کند که این بغض، قصد خفه کردنش را دارد و اگر سدی که جلوی اشک‌هایش ساخته بود را از بین نمی‌برد، خفه شدنش حتمی میشد.
- من... متأسفم، جیمز... .
باران شروع به باریدن کرد؛ هم‌زمان با اشک‌های او. جیمز، حلقه‌ی دستش دور کمر کلارا را محکم‌تر کرد و زمزمه کرد:
- هیش! چیزی نشده که؛ خودم ازت مراقبت می‌کنم.
همین جمله، باعث شد ریزش اشک‌هایش شدت بگیرند. تمام مدت، چنین حامی‌ای داشته و هیچ‌وقت متوجهش نبوده.
با فاصله به آن‌ها نگاه می‌کرد. تلاشش در تمام این مدت همین بود؛ شکستن بغض خفه‌کننده‌ی دخترک؛ اما انگار، او هیچ شانسی ندارد.
 با خشم دستش را مشت کرد؛ اما جای فریاد زدن، لبخند غمگینی زد.
- حداقلش اینه الان دردهاش رو توی خودش نمی‌ریزه؛ نه؟
لازم نبود برای دیدن صاحب صدا به خودش زحمت بدهد، می‌دانست این صدا متعلق به چه کسی است.
- چرا بهم کمک کردی؟ چرا بین من و برادرت... .
نفس عمیقی کشید و گفت:
- من تو یا کلارا رو انتخاب نکردم.
با چشمان آبی رنگش زمین را نشانه گرفت و ادامه داد:
- می‌دونی؟ من فقط خوش‌بختی خودم رو انتخاب کردم.
متعجب زمزمه کرد: 
- خوش‌بختی؟
جهت نگاهش را به سمت خواهر و برادر تغییر داد.
- آره، خوش‌بختی! کلارا و جیمز رو می‌بینی؟ هیچ‌وقت حتی نیمی از عشقی که اون دو نفر از سمت هم دریافت می‌کنن رو... بی‌خیال! هرچی هم بگم نمی‌فهمی.
در حالی که مشت دستش هر لحظه فشرده‌تر میشد، جواب داد:
- اتفاقاً می‌فهمم، خیلی هم خوب می‌فهمم. اون آدم... .
می‌دانست چه می‌خواهد بگوید، پس سرش فرو افتاد و ل*ب زد:
- معذرت می‌خوام.
با دیدن سربازها که به سمت کلارا و جیمز می‌روند، تعجب در چشمان هر دویشان هویدا شد. با دستگیر شدن کلارا، با ترس به یکدیگر نگاه کردند. فیلیکس پیش قدم شد.
- چه اتفاقی داره می‌افته؟
با استرس ل*ب زد: 
- نمی... دونم.
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
آخرین ویرایش:

.Sarina.

مدیر ارشد + ناظر ارشد رمان
پرسنل مدیریت
مدیریت ارشد
ناظر ارشد
ناظر انجمن
مشاور انجمن
ویراستار انجمن
گوینده انجمن
تیزریست انجمن
میکسر انجمن
کپیست انجمن
تایپیست انجمن
ادیتور انجمن
کاربر ویژه انجمن
کتابخوان انجمن
تاریخ ثبت‌نام
2024-04-21
نوشته‌ها
871
کیف پول من
142,397
Points
1,139
پارت بیست و هفتم

با اسارت دستان کلارا میان بازوهای آهنین سربازان، متعجب به دو گوی سرشار از اطمینان جیمز نگاه کرد. آرام چشم‌هایش را بست و گفت:
- بهم اعتماد کن.
به نظرش تناقض بیشترین چیزی بود که در اعمال پادشاه کشورشان دیده میشد. تصمیم گرفت این بار هم به او اعتماد کند.
با باز شدن درب میله‌ای زندان، احساس تهوع بهش دست داد. او پرنسس کشور بود و حالا، زندان؟ لحظه‌ای از کرده‌ی خود پشیمان شد؛ اما با یادآوری چشمان سرشار از آرامش جیمز، نفس عمیقی کشید و پاهای لرزانش را داخل زمین سرد زندان گذاشت.
با رد شدن موش نسبتاً بزرگی از روی پایش، بی‌اراده جیغ کشید و بدون آن که خودش هم بداند چه کرده است، به آ*غ*و*ش یکی از سربازان پناه برد.
هر دو با شگفت‌زدگی به چشمان یکدیگر خیره شدند. آن سرباز که ظاهراً فرمانده‌ی دیگر سربازان بود، با سرش به دیگر افراد حاضر دستور خروج داد.
کلارا با دستپاچگی از او جدا شد و سعی کرد ذهنش را برای عذرخواهی مرتب کند.
- چیزه، من، من قصد، نداشتم... .
باز هم باعث خنده‌اش میشد؛ به راستی که این دختر فوق‌العاده بود. آگاهی داشت که کلارا در هنگام ترس، هیچ‌کس و هیچ چیز را نمی‌شناسد.
کلاهخود آهنین بر روی سرش سنگینی می‌کرد. می‌دانست هنگامی که این مزاحمت را از بین ببرد، ممکن است کلارا از شدت تعجب جیغ بکشد؛ اما در نهایت که باید این کار را انجام می‌داد.
به آرامی کلاهخود را از روی سرش برداشت. در ذهن کلارا آشوب بود؛ نکند آن سرباز معنی کارش را اشتباه فهمیده باشد؟
- هی تو... .
با دیدن چهره‌ی سرباز، مردمک چشمان آبی رنگش تا آخرین حد ممکن گشاد شد. چطور ممکن بود آن قهرمان معروف برای نجاتش بیاید؟
مرتسجر که می‌دانست چه در ذهن خواهرش می‌گذرد، تصمیم گرفت کمی شوخ‌طبع باشد. تک خنده‌ای کرد و گفت:
- من چی؟ بانوی من... .
دستپاچه گفت:
- هیچی! هیچی!
قدمی به عقب برداشت که پایش گیر کرد و به زمین افتاد. مطمئن بود اگر بلند شود، سپیدی خاک بر روی دامن سیاهش، خودنمایی می‌کند.
اگر به جای مرتسجر، به عنوان جیمز این‌جا بود، حتماً ساعت‌ها به او می‌خندید؛ اما در این زمان جایز نبود.
با تک سرفه‌ی مرتسجر، توجه کلارا به سمت او چرخید.
- خب، نمی‌دونم برادرتون بهتون گفتن یا نه؛ اما من... .
حالا می‌فهمید منظور جیمز از اعتماد چه بود. این که او از قبل فکر همه چیز را کرده، باعث شادی‌اش میشد.
- اما... چه زمانی وقت کرد چنین کاری انجام بده؟ چه‌جوری همه چیز رو هماهنگ کرد؟
صدای رفت و آمد سربازان شنیده میشد که یعنی وقت زیادی برایشان باقی نمانده است.
- باور کنین اگر وقت داشتم، همه چیز رو کامل بهتون توضیح می‌دادم.
سپس دستش را به سمت او دراز کرد.
- لطفاً بهم اعتماد کنید.
تردید داشت. با این که او یک قهرمان بود باز هم او را نمی‌شناخت؛ با بیشتر شدن صدای نیزه‌ها که به زمین کوبیده میشد، فهمید تردید در این لحظه جایز نیست. دستش را در دست قهرمان آبی پوش کشور گذاشت و با اعتماد به او خیره شد.

#شکست_جادو
#سارینا
#انجمن_تک_رمان
کد:
با اسارت دستان کلارا میان بازوهای آهنین سربازان، متعجب به دو گوی سرشار از اطمینان جیمز نگاه کرد. آرام چشم‌هایش را بست و گفت: 
- بهم اعتماد کن. 
به نظرش تناقض بیشترین چیزی بود که در اعمال پادشاه کشورشان دیده میشد. تصمیم گرفت این بار هم به او اعتماد کند.
با باز شدن درب میله‌ای زندان، احساس تهوع بهش دست داد. او پرنسس کشور بود و حالا، زندان؟ لحظه‌ای از کرده‌ی خود پشیمان شد؛ اما با یادآوری چشمان سرشار از آرامش جیمز، نفس عمیقی کشید و پاهای لرزانش را داخل زمین سرد زندان گذاشت. 
با رد شدن موش نسبتاً بزرگی از روی پایش، بی‌اراده جیغ کشید و بدون آن که خودش هم بداند چه کرده است، به آ*غ*و*ش یکی از سربازان پناه برد. 
هر دو با شگفت‌زدگی به چشمان یکدیگر خیره شدند. آن سرباز که ظاهراً فرمانده‌ی دیگر سربازان بود، با سرش به دیگر افراد حاضر دستور خروج داد. 
کلارا با دستپاچگی از او جدا شد و سعی کرد ذهنش را برای عذرخواهی مرتب کند. 
- چیزه، من، من قصد، نداشتم... . 
باز هم باعث خنده‌اش میشد؛ به راستی که این دختر فوق‌العاده بود. آگاهی داشت که کلارا در هنگام ترس، هیچ‌کس و هیچ چیز را نمی‌شناسد. 
 کلاهخود آهنین بر روی سرش سنگینی می‌کرد. می‌دانست هنگامی که این مزاحمت را از بین ببرد، ممکن است کلارا از شدت تعجب جیغ بکشد؛ اما در نهایت که باید این کار را انجام می‌داد.
به آرامی کلاهخود را از روی سرش برداشت. در ذهن کلارا آشوب بود؛ نکند آن سرباز معنی کارش را اشتباه فهمیده باشد؟ 
- هی تو... . 
با دیدن چهره‌ی سرباز، مردمک چشمان آبی رنگش تا آخرین حد ممکن گشاد شد. چطور ممکن بود آن قهرمان معروف برای نجاتش بیاید؟ 
مرتسجر که می‌دانست چه در ذهن خواهرش می‌گذرد، تصمیم گرفت کمی شوخ‌طبع باشد. تک خنده‌ای کرد و گفت: 
- من چی؟ بانوی من... . 
دستپاچه گفت: 
- هیچی! هیچی! 
قدمی به عقب برداشت که پایش گیر کرد و به زمین افتاد. مطمئن بود اگر بلند شود، سپیدی خاک بر روی دامن سیاهش، خودنمایی می‌کند.
اگر به جای مرتسجر، به عنوان جیمز این‌جا بود، حتماً ساعت‌ها به او می‌خندید؛ اما در این زمان جایز نبود. 
با تک سرفه‌ی مرتسجر، توجه کلارا به سمت او چرخید. 
- خب، نمی‌دونم برادرتون بهتون گفتن یا نه؛ اما من... .
حالا می‌فهمید منظور جیمز از اعتماد چه بود. این که او از قبل فکر همه چیز را کرده، باعث شادی‌اش میشد. 
- اما... چه زمانی وقت کرد چنین کاری انجام بده؟ چه‌جوری همه چیز رو هماهنگ کرد؟
صدای رفت و آمد سربازان شنیده میشد که یعنی وقت زیادی برایشان باقی نمانده است. 
- باور کنین اگر وقت داشتم، همه چیز رو کامل بهتون توضیح می‌دادم. 
سپس دستش را به سمت او دراز کرد. 
- لطفاً بهم اعتماد کنید. 
تردید داشت. با این که او یک قهرمان بود باز هم او را نمی‌شناخت؛ با بیشتر شدن صدای نیزه‌ها که به زمین کوبیده میشد، فهمید تردید در این لحظه جایز نیست. دستش را در دست قهرمان آبی پوش کشور گذاشت و با اعتماد به او خیره شد.
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
آخرین ویرایش:
بالا