• رمان ققنوس آتش به قلم مونا ژانر تخیلی، مافیایی/جنایی، اجتماعی، عاشقانه کلیک کنید

درحال تایپ رمان شولای برفی | لیلا مرادی کاربر انجمن تک رمان

  • نویسنده موضوع Leila.navel80
  • تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها 48
  • بازدیدها 828
  • Tagged users هیچ

ساعت تک رمان

وضعیت
موضوع بسته شده است و نمی‌توان پاسخ جدیدی فرستاد.

Leila.navel80

کاربر تک رمان
کاربر تک رمان
تاریخ ثبت‌نام
2024-02-05
نوشته‌ها
62
لایک‌ها
318
امتیازها
53
کیف پول من
769
Points
81
1708176593988.jpg
رمان: شولای برفی
نویسنده: لیلا مرادی
ژانر: عاشقانه_درام
ناظر: Negin_SH
ویراستار: MINERVA

خلاصه رمان:
سرد شد، شبیه به جسم یخ‌زده‌‌ که وسط چله‌ی زمستان، هیچ آتشی گرمش نمی‌کرد. رفتن آن مرد مثل آخرین برگ پاییزی بود که از درخت جدا شد و او را ل*خت و عر*یان در میان باد و بورانِ فصل خزان تنها گذاشت. شولای برفی روایت دو زوج عاشقه که اتفاقی منجر به بر هم خوردن ر*اب*طه‌ی گرم و شیرینشون میشه. قصه از اون‌‌جایی شروع شده که شیرزاد، در یک تصمیم ناگهانی خواهان جدایی از نامزدش نازگله.

مقدمه:
یه زمانی، خیلی سال پیش، وقتی آدم‌ها ناراحت می‌شدند، یه چیزی از گوشه‌ی چشمشون مثل یه قطره می‌چکید. احساس قشنگی بود ولی هیچ‌کس اسمش رو نمی‌دونست. بعدها، همه‌ی عاشق‌ها جمع شدند و اسم این قطره رو گذاشتند اشک و اسم این احساس رو گریه.
کد:
رمان: شولای برفی
نویسنده: لیلا مرادی
ژانر: عاشقانه_درام
ناظر: Negin_SH
ویراستار: MINERVA

خلاصه رمان:
سرد شد، شبیه به جسم یخ‌زده‌‌ که وسط چله‌ی زمستان، هیچ آتشی گرمش نمی‌کرد. رفتن آن مرد مثل آخرین برگ پاییزی بود که از درخت جدا شد و او را ل*خت و عر*یان در میان باد و بورانِ فصل خزان تنها گذاشت. شولای برفی روایت دو زوج عاشقه که اتفاقاتی، منجر به بر هم خوردن ر*اب*طه‌ی گرم و شیرینشون میشه. قصه از اون‌‌جایی شروع میشه که شیرزاد، در یک تصمیم ناگهانی خواهان جدایی از نامزدش نازگله.

مقدمه:
یه زمانی، خیلی سال پیش، وقتی آدم‌ها ناراحت می‌شدند، یه چیزی از گوشه‌ی چشمشون مثل یه قطره می‌چکید. احساس قشنگی بود ولی هیچ‌کس اسمش رو نمی‌دونست. بعدها، همه‌ی عاشق‌ها جمع شدند و اسم این قطره رو گذاشتند اشک و اسم این احساس رو گریه.
#انجمن_تک_رمان #لیلا_مرادی #شولای_برفی
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان

آخرین ویرایش:

Negin_SH

سرپرست بخش کتاب
پرسنل مدیریت
سرپرست بخش
ناظر رمان
تیزریست
کاربر VIP انجمن
کتابخوان برتر
تاریخ ثبت‌نام
2021-01-06
نوشته‌ها
4,566
لایک‌ها
14,731
امتیازها
193
سن
19
محل سکونت
شهر گنبدهای فیروزه‌ای
کیف پول من
72,432
Points
264

تایید رمان۲ (1).png

خواهشمند است قبل از تایپ رمان به قوانین زیر توجه کنید:
قوانین تایپ رمان:
قوانین تایپ رمان | تک رمان

پاسخ به ابهامات شما:
تاپیک جامع پرسش و پاسخ رمان نویسی

درخواست جلد:
دفتر درخواست جلد | تک رمان

درخواست تگِ رمان:
| تاپیک جامع درخواست تگ رمان |

اعلام پایان رمان:
تاپیک جامع اعلام پایان رمان
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان

پیوست‌ها

  • تایید رمان۲ (1).png
    تایید رمان۲ (1).png
    527.7 کیلوبایت · بازدیدها: 1

Leila.navel80

کاربر تک رمان
کاربر تک رمان
تاریخ ثبت‌نام
2024-02-05
نوشته‌ها
62
لایک‌ها
318
امتیازها
53
کیف پول من
769
Points
81
تمام جملات، مثل تازیانه بر صورتش کوفته میشد، انگار که رعد و برقی وسط زندگی‌اش غریده بود و بدنش را مثل مجسمه خشک کرده بود. ناباوری، بهت، سردرگمی و سکوت، تنها واکنشی بود که در صورتش هویدا بود. در چهره سردش دنبال رد و نشانی از شوخی بود اما چیزی جز ترحم و دلسوزی نمی‌دید. از چه دلسوز بود؟ مگر دلی این وسط شکسته بود؟ مگر مخاطبش دختر روبه‌رویش بود که حالا کلافه به او زل زده بود؟ پشیمان بود؟ از چه؟ از بودن با او؟ هر چه فکر می‌کرد، به نتیجه‌ای نمی‌رسید. لبخند زد؛ نمی‌دانست لبخندش به هرچیزی شباهت داشت جز لبخند زدن. انگار که توی آن، زهر ریخته باشند. از میان ل*ب‌های خشکیده‌اش، یک اسم دو بخشی را هجی کرد:
- شیرزاد.
سکوتش، آتش به جانش می‌زند. این‌بار اما نازگل قصد کوتاه آمدن ندارد. مثل گذشته‌ها که هر بار از سر عشق و دوست داشتن، غرورش را زیر پا له می‌کرد. همیشه او فدا می‌کرد و شیرزاد هم طالب عشق بود. نکند خسته شده باشد؟ یادش به مهمانی هفته پیش افتاد که آن‌جا از او خواسته بود حجابش را بردارد و او مخالفت کرده بود. آن‌قدر که آخر سر، کارشان به دعوا کشید. می‌گفت: « تو مرا درک نمی‌کنی.» تازه فهمیده بود که ادعا می‌کرد من و او دو خط موازی هستیم که به هم نمی‌رسیم. می‌گفت: « اخلاقمان از غرب تا شرق فاصله دارد! » از این بندها خسته شده بود؛ ولی آخر مگر همین مرد روبه‌رویش او را نمی‌شناخت که حالا این‌طور تغییر عقیده داده بود؟ نگاهش مثل گذشته‌ها مهربان نبود. مثل آن موقع‌ها که سرِ بازی خطایی می‌کرد و فردایش با بسته‌ی پفک و شکلات می‌آمد دم در خانه و با خواهش و التماس، می‌خواست او را ببخشد. انگار قرار بود برای همیشه تنهایش بگذارد. به کجا؟ این سوالی بود که باید از او می‌پرسید. در گلویش انگار که خار گذاشته باشند. این بار دخترک بود که خواهش می‌کرد زودتر این بازی را تمام کند.

کد:
تمام جملات، مثل تازیانه بر صورتش کوفته میشد، انگار که رعد و برقی وسط زندگی‌اش غریده بود و بدنش را مثل مجسمه خشک کرده بود. ناباوری، بهت، سردرگمی و سکوت، تنها واکنشی بود که در صورتش هویدا بود. در صورتش دنبال رد و نشانی از شوخی بود اما چیزی جز ترحم و دلسوزی نمی‌دید. از چه دلسوز بود؟ مگر دلی این وسط شکسته بود؟ مگر مخاطبش دختر روبه‌رویش بود که حالا کلافه به او زل زده بود؟ پشیمان بود؟ از چه؟ از بودن با او؟ هر چه فکر می‌کرد، به نتیجه‌ای نمی‌رسید. لبخند زد؛ نمی‌دانست لبخندش به هرچیزی شباهت داشت جز لبخند زدن. انگار که توی آن، زهر ریخته باشند. از میان ل*ب‌های خشکیده‌اش، یک اسم دو بخشی را هجی کرد:

- شیرزاد.

سکوتش، آتش به جانش می‌زند. این‌بار اما نازگل قصد کوتاه آمدن ندارد. مثل گذشته‌ها که هر بار از سر عشق و دوست داشتن، غرورش را زیر پا له می‌کرد. همیشه او فدا می‌کرد و شیرزاد هم طالب عشق بود. نکند خسته شده باشد؟ یادش به مهمانی هفته پیش افتاد که آن‌جا از او خواسته بود حجابش را بردارد و او مخالفت کرده بود. آن‌قدر که آخر سر، کارشان به دعوا کشید. می‌گفت: « تو مرا درک نمی‌کنی.» تازه فهمیده بود که ادعا می‌کرد من و او دو خط موازی هستیم که به هم نمی‌رسیم. می‌گفت: « اخلاقمان از غرب تا شرق فاصله دارد! » از این بندها خسته شده بود؛ ولی آخر مگر همین مرد روبه‌رویش او را نمی‌شناخت که حالا این‌طور تغییر عقیده داده بود؟ نگاهش مثل گذشته‌ها مهربان نبود. مثل آن موقع‌ها که سرِ بازی خطایی می‌کرد و فردایش با بسته‌ی پفک و شکلات می‌آمد دم در خانه و با خواهش و التماس، می‌خواست او را ببخشد. انگار قرار بود برای همیشه تنهایش بگذارد. به کجا؟ این سوالی بود که باید از او می‌پرسید. در گلویش انگار که خار گذاشته باشند. این بار دخترک بود که خواهش می‌کرد زودتر این بازی را تمام کند.

#انجمن_تک_رمان #لیلا_مرادی #شولای_برفی
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
آخرین ویرایش:

Leila.navel80

کاربر تک رمان
کاربر تک رمان
تاریخ ثبت‌نام
2024-02-05
نوشته‌ها
62
لایک‌ها
318
امتیازها
53
کیف پول من
769
Points
81
- شیرزاد، میشه جدی باشی؟ من اصلاً حرف‌هات رو نمی‌فهمم. آخه الآن می‌خوای کجا بری؟
و این چنگ زدن به موهای قهوه‌ایش که برخلاف همیشه به‌ هم ریخته شده بود، خبر از چه می‌داد؟ اصلاً چرا صدایش این‌قدر خش‌دار بود؟ حالا باید خوش‌حال باشد. چرا این‌طور خیره‌اش شده؟ آن نگاه پرحسرتش را باید کجای دلش می‌گذاشت؟ از چه چیزی این‌قدر کلافه بود؟
- نازگل، من نمی‌تونم باهات بمونم، تو اون کسی نیستی که توی زندگیم بهش نیاز دارم. هیچ‌وقت من رو نفهمیدی. من برای خودم یه هدف‌هایی دارم. می‌خوام برم اون‌ور، این‌جا برای من کوچیکه. اگه تو ادعا می‌کنی دوستم داری، پس چرا باهام نمیای؟
و این من و تو گفتن‌هایش، زیادی گنگ و ناشناخته بود. از کی تا حالا این‌قدر از هم دور شده بودند؟ تا همین چند روز پیش که همه چیز خوب بود. فقط از همان سفر آخرش به آن کشور کوفتی این‌طور عوض شده بود. بهانه‌های بیهوده می‌آورد. از او زده شده بود؟ می‌گفت دیگر دوستش ندارد؟ مگر میشد باور کند؟ از بس عاشقانه‌هایش را نثارش کرده بود که این حرف‌ها، حکم شوخی را برایش داشت. یک قدم به سمتش برداشت و چادر را سفت میان انگشتانش فشرد. حالا در ته آن تیله‌های سبز، چیزی نمی‌توانست بخواند، سردِ سرد. این مرد همیشه در ذهنش مرموز بود و حالا انگار که نقش یک قاتل زندگی را برایش ایفا می‌کرد. چطور می‌توانست تحمل کند دیدن حال و روزش را؟ مگر نمی‌گفت که نمی‌گذارم آب در دلت تکان بخورد؟ قرار بود یکی یک‌دانه‌ی محمد افشار را با جان و دل، کنار خود نگه دارد. می‌گفت: «خوشبختیت تمام آرزومه.» حرف‌های روز و شبشان این بود که برای زندگی آینده‌شان، نقشه بکشند. می‌گفت که با عشقش، به او انگیزه و تلاش می‌دهد؛ پس حالا چه شده بود؟ از چه پشیمان بود؟ چرا دیگر مثل گذشته‌ها که غمگین میشد، دلداری‌اش نمی‌داد؟ چرا دیگر با قربان صدقه‌هایش، نازش را نمی‌کشید؟ می‌گفت: «اسمت بهت میاد. از بس نازی که نمی‌ذارم یه تار مو از سرت کم بشه!» پس این خنجری که قلبش را زخمی کرده بود را چطور می‌توانست درمان کند؟ دست بر سی*ن*ه‌ی سمت چپش گرفت تا راه نفسش باز شود. این مرد ناشناس روبه‌رویش، حتی نگران حالش هم نبود.
- دروغ میگی. می‌خوای من رو بازی بدی، مگه نه؟
از این گفت‌وگو‌های بی سر و ته، عصبی شده بود. دوست داشت زودتر برود و نازگلش را پشت سر بگذارد. پشت به او کرد و انگار که صدایش مثل ناقوس مرگ بود:
- نه، از همیشه جدی‌ترم. برو دنبال زندگیت. عشق ما یه حس زودگذر بود که خیلی زود فروکش کرد. متاسفم ولی من نمی‌تونم با کسی بمونم که به من و زندگیم احترام نمی‌ذاره.
این کلمه‌ها آتش قلبش را شعله‌ور کرد. خواست فریاد بکشد: « لعنتی! عشق تو تموم شده، چرا جمع می‌بندی؟» خواست تمام بی‌رحمی‌اش را بر دهانش جاری کند تا این بهانه‌های جدیدش را تمام کند اما مثل همیشه فریاد، سکوتش بود. فقط با بهت رفتنش را تماشا کرد. حتی نماند تا از او خداحافظی کند. مثل یک مرده‌ی متحرک، به تنه‌ی درخت تکیه داد و نگاهش قفل دو قلب کنده‌کاری رو‌به‌رویش شد و آن‌جا فهمید که چه خاکی بر سرش شده؛ تازه فهمید این مردی که این‌طور روح و جانش را سلاخی کرده بود، همانی بود که دو سال پیش او را به این پارک آورد و با چاقو، طرح قلبی را کشید. می‌گفت:« کلیدِ قلب من دست توعه، درِ قلبم فقط به روی تو باز میشه.» می‌گفت: « از روز به دنیا اومدنت، خوشبخت‌ترین مرد دنیا شدم. ازهمون روزی که مامانت با پتوی صورتی، تو رو توی بغلم گذاشت و من از خدا خواستم زودتر بزرگ بشی تا تو رو مال خودم کنم.»
کنار قلب حکاکی شده‌اش، یک قلب کوچک و نازک کشیده شده بود. آن روز از او خواسته بود قدر این قلب ضعیف و کوچک را بداند. به او گفته بود این قلب گنجایش مصیبت را ندارد، می شکند. نمی‌دانست که قرار است با دست‌های خودش، روزگارش این‌‌چنین سیاه شود. حالا چطور باید این همه مصیبت را روی شانه خود می‌گذاشت و روانه‌ی خانه می‌شد؟ حالا چه باید به خانواده‌اش می‌گفت؟ پاهایش تحمل وزنش را نداشتند. روی جدولی نشست و مستأصل و سردرگم، به دور و برش نگاه کرد.
- الان میاد. نمی‌ذاره تنها بمونم. میاد دستم رو می‌گیره و از اون بستنی‌های سنتی عمو اکبر که همیشه برام می‌خرید رو می‌خره و مجبورم می‌کنه تا آخر بخورم.
هیچ‌وقت به او نگفت که چه‌قدر از بستنی زعفرانی بدش می‌آید.
کد:
- شیرزاد، میشه جدی باشی؟ من اصلاً حرف‌هات رو نمی‌فهمم. آخه الآن می‌خوای کجا بری؟

و این چنگ زدن به موهای قهوه‌ایش که برخلاف همیشه به‌ هم ریخته شده بود، خبر از چه می‌داد؟ اصلاً چرا صدایش این‌قدر خش‌دار بود؟ حالا باید خوش‌حال باشد. چرا این‌طور خیره‌اش شده؟ آن نگاه پرحسرتش را باید کجای دلش می‌گذاشت؟ از چه چیزی این‌قدر کلافه بود؟

- نازگل، من نمی‌تونم باهات بمونم، تو اون کسی نیستی که توی زندگیم بهش نیاز دارم. هیچ‌وقت من رو نفهمیدی. من برای خودم یه هدف‌هایی دارم. می‌خوام برم اون‌ور، این‌جا برای من کوچیکه. اگه تو ادعا می‌کنی دوستم داری، پس چرا باهام نمیای؟

و این من و تو گفتن‌هایش، زیادی گنگ و ناشناخته بود. از کی تا حالا این‌قدر از هم دور شده بودند؟ تا همین چند روز پیش که همه چیز خوب بود. فقط از همان سفر آخرش به آن کشور کوفتی این‌طور عوض شده بود. بهانه‌های بیهوده می‌آورد. از او زده شده بود؟ می‌گفت دیگر دوستش ندارد؟ مگر میشد باور کند؟ از بس عاشقانه‌هایش را نثارش کرده بود که این حرف‌ها، حکم شوخی را برایش داشت. یک قدم به سمتش برداشت و چادر را سفت میان انگشتانش فشرد. حالا در ته آن تیله‌های سبز، چیزی نمی‌توانست بخواند، سردِ سرد. این مرد همیشه در ذهنش مرموز بود و حالا انگار که نقش یک قاتل زندگی را برایش ایفا می‌کرد. چطور می‌توانست تحمل کند دیدن حال و روزش را؟ مگر نمی‌گفت که نمی‌گذارم آب در دلت تکان بخورد؟ قرار بود یکی یک‌دانه‌ی محمد افشار را با جان و دل، کنار خود نگه دارد. می‌گفت: «خوشبختیت تمام آرزومه.» حرف‌های روز و شبشان این بود که برای زندگی آینده‌شان، نقشه بکشند. می‌گفت که با عشقش، به او انگیزه و تلاش می‌دهد؛ پس حالا چه شده بود؟ از چه پشیمان بود؟ چرا دیگر مثل گذشته‌ها که غمگین میشد، دلداری‌اش نمی‌داد؟ چرا دیگر با قربان صدقه‌هایش، نازش را نمی‌کشید؟ می‌گفت: «اسمت بهت میاد. از بس نازی که نمی‌ذارم یه تار مو از سرت کم بشه!» پس این خنجری که قلبش را زخمی کرده بود را چطور می‌توانست درمان کند؟ دست بر سی*ن*ه‌ی سمت چپش گرفت تا راه نفسش باز شود. این مرد ناشناس روبه‌رویش، حتی نگران حالش هم نبود.

- دروغ میگی. می‌خوای من رو بازی بدی، مگه نه؟

از این گفت‌وگو‌های بی سر و ته، عصبی شده بود. دوست داشت زودتر برود و نازگلش را پشت سر بگذارد. پشت به او کرد و انگار که صدایش مثل ناقوس مرگ بود:

- نه، از همیشه جدی‌ترم. برو دنبال زندگیت. عشق ما یه حس زودگذر بود که خیلی زود فروکش کرد. متاسفم ولی من نمی‌تونم با کسی بمونم که به من و زندگیم احترام نمی‌ذاره.

این کلمه‌ها آتش قلبش را شعله‌ور کرد. خواست فریاد بکشد: « لعنتی! عشق تو تموم شده، چرا جمع می‌بندی؟» خواست تمام بی‌رحمی‌اش را بر دهانش جاری کند تا این بهانه‌های جدیدش را تمام کند اما مثل همیشه فریاد، سکوتش بود. فقط با بهت رفتنش را تماشا کرد. حتی نماند تا از او خداحافظی کند. مثل یک مرده‌ی متحرک، به تنه‌ی درخت تکیه داد و نگاهش قفل دو قلب کنده‌کاری رو‌به‌رویش شد و آن‌جا فهمید که چه خاکی بر سرش شده؛ تازه فهمید این مردی که این‌طور روح و جانش را سلاخی کرده بود، همانی بود که دو سال پیش او را به این پارک آورد و با چاقو، طرح قلبی را کشید. می‌گفت:« کلیدِ قلب من دست توعه، درِ قلبم فقط به روی تو باز میشه.» می‌گفت: « از روز به دنیا اومدنت، خوشبخت‌ترین مرد دنیا شدم. ازهمون روزی که مامانت با پتوی صورتی، تو رو توی بغلم گذاشت و من از خدا خواستم زودتر بزرگ بشی تا تو رو مال خودم کنم.»

کنار قلب حکاکی شده‌اش، یک قلب کوچک و نازک کشیده شده بود. آن روز از او خواسته بود قدر این قلب ضعیف و کوچک را بداند. به او گفته بود این قلب گنجایش مصیبت را ندارد، می شکند. نمی‌دانست که قرار است با دست‌های خودش، روزگارش این‌‌چنین سیاه شود. حالا چطور باید این همه مصیبت را روی شانه خود می‌گذاشت و روانه‌ی خانه می‌شد؟ حالا چه باید به خانواده‌اش می‌گفت؟ پاهایش تحمل وزنش را نداشتند. روی جدولی نشست و مستأصل و سردرگم، به دور و برش نگاه کرد.

- الان میاد. نمی‌ذاره تنها بمونم. میاد دستم رو می‌گیره و از اون بستنی‌های سنتی عمو اکبر که همیشه برام می‌خرید رو می‌خره و مجبورم می‌کنه تا آخر بخورم.

هیچ‌وقت به او نگفت که چه‌قدر از بستنی زعفرانی بدش می‌آید.

#انجمن_تک_رمان #لیلا_مرادی #شولای_برفی
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
آخرین ویرایش توسط مدیر:

Leila.navel80

کاربر تک رمان
کاربر تک رمان
تاریخ ثبت‌نام
2024-02-05
نوشته‌ها
62
لایک‌ها
318
امتیازها
53
کیف پول من
769
Points
81
هیچ‌وقت نفهمید. همیشه جلوی او، یک نازگل دیگر بود. خبری از دختر خانه‌ی پدرش نبود که همه چیز طبق خواسته خودش برایش فراهم باشد. جلوی او میشد یک زن پخته و کامل که از سر این عشق، با دلش راه می‌آمد. آخر تحمل کلافه بودنش را نداشت. با همه‌ی عقاید متفاوتشان، سعی می‌کرد کنارش که باشد، این تفاوت‌ها توی ذوق نزند. این مرد دنیا را یک شکل دیگر می‌دید. تجمل و پول و خودنمایی، سه تا چیزی که در تمام این سال‌ها مثل هوو کنارش بودند! آخر سر همین‌ها باعث شدند شیرزاد او را جا بگذارد و برود. دلش به همین زودی تنگ شده بود. دلتنگ قدم‌ زدن‌هایشان، شعر خواندن‌هایش و لبخندهای عاشقانه‌ی مرد مهربانش. دلش حتی برای آن دختر گل‌فروشی که شیرزاد همیشه از او برایش گل می‌خرید، تنگ شده بود. همیشه همین‌جاها بود. انگار فهمیده بود که مرد چشم سبز رفته بود و این‌ اطراف آفتابی نمی‌شد. کاش بود؛ شاید می‌توانست نشانی‌اش را ازش بگیرد‌. کی می‌دانست مقصد آن مرد کجاست؟
- حتماً دایی‌ اینا خبر داشتن. آره! باید برم پیششون. این‌‌جوری که نمی‌شه؛ با چندتا حرف و دعوا همه چیز رو جا بذاره و بره!
در میان راه، چادر را روی سرش محکم گرفته بود تا از سرش نیفتد. آسمان هم مثل دلش بغض‌دار شده بود و هوای باران به سرش زده بود. همان‌طور پیاده کوچه‌ها را یکی دوتا می‌کرد تا به درب آهنی مشکی‌شان برسد؛ همانی که سال‌ها پیش از میان میله‌هایش، داخل حیاطشان را دزدکی دید می‌زد تا ببیند کی بیرون می‌آید. آخر خانه‌هایشان نزدیک به هم بود؛ فقط یک کوچه فاصله داشت. زیر درخت هلوی کنار دیوار خانه دوطبقه‌شان ایستاد و نفسی تازه کرد. هرجا که پا می‌گذاشت، یک خاطره از او جلوی چشمانش نقش می‌بست. آخر از موقعی که چشم باز کرده بود، شیرزاد در زندگیش بود و بس! موقعی که با دختردایی‌اش شبنم، زیر همین درخت می‌نشستند و خاله بازی می‌کردند، می‌آمد و کلی اذیتشان می‌کرد. بازی‌شان را به‌هم می‌ریخت، از همان بچگی شر بود! بعدها فهمید که می‌گفت که آن موقع‌ها دوست داشتم فقط حرصت بدهم و تو مثل خانم‌بزرگ‌ها، چادر به کمر ببندی و دنبالم کنی. می‌گفت که تحمل نداشتم حتی با خواهرم بازی کنی؛ دوست داشت تمامش را برای خود داشته باشد. بزرگ‌تر که شد، ج*ن*س عشقش هم فرق کرد. یادش هست که در دوران نوجوانیش، هرجا که می‌خواست همراه شبنم برود، او هم مثل بادیگارد پشت سرشان بود؛ حرف هم که می‌زدی، می‌گفت: «شماها رو که نمی‌شه تنها گذاشت؛ پس‌فردا چیزیتون بشه، اون‌وقت باید یقه کی رو گرفت؟» با تکان‌های دستی جلوی صورتش، از عالم خیال بیرون آمد. سرش را برگرداند که چهره‌ی نگران شبنم جلویش نقش بست.
- خوبی نازگل؟ هرچی صدات می‌زدم، نشنیدی.
چشمان سبزش عجیب به برادر نامردش شباهت داشت. آهسته از میان ل*ب‌های خشکیده‌اش، سکوتش را شکست و بی‌معنی‌ترین حرفی که می‌توانست بزند را بر زبان آورد:
- خوبم‌. شیرزاد خونه نیومده؟
چقدر صدایش ضعیف بود! چهره‌ی شبنم از همیشه گرفته‌تر بود. نکند او هم شوخی برادرش را باور کرده بود؟ بازویش را گرفت.
- شبنم، شیرزاد خونه‌ست یا نه؟
و این لرزش صدایش را چطور می‌توانست کنترل کند؟ انگار که جواب دادن این سوال، برایش سخت‌ترین کار دنیا باشد، دستش را پشتش گذاشت و به جلو هل داد.
- بعداً راجبش حرف می‌زنیم. تو با این حالت بری خونه، عمه‌ی بی‌چاره سکته می‌کنه!
بچه می‌شود و بازویش را از زیر دستش جدا می‌کند.
- نه، تا شیرزاد نیاد همین‌جا وایمیستم. بهش زنگ بزن. گوشیم شارژ نداره، بگو نازگل اومده؛ میاد.
کد:
هیچ‌وقت نفهمید. همیشه جلوی او، یک نازگل دیگر بود. خبری از دختر خانه‌ی پدرش نبود که همه چیز طبق خواسته خودش برایش فراهم باشد. جلوی او میشد یک زن پخته و کامل که از سر این عشق، با دلش راه می‌آمد. آخر تحمل کلافه بودنش را نداشت. با همه‌ی عقاید متفاوتشان، سعی می‌کرد کنارش که باشد، این تفاوت‌ها توی ذوق نزند. این مرد دنیا را یک شکل دیگر می‌دید. تجمل و پول و خودنمایی، سه تا چیزی که در تمام این سال‌ها مثل هوو کنارش بودند! آخر سر همین‌ها باعث شدند شیرزاد او را جا بگذارد و برود. دلش به همین زودی تنگ شده بود. دلتنگ قدم‌ زدن‌هایشان، شعر خواندن‌هایش و لبخندهای عاشقانه‌ی مرد مهربانش. دلش حتی برای آن دختر گل‌فروشی که شیرزاد همیشه از او برایش گل می‌خرید، تنگ شده بود. همیشه همین‌جاها بود. انگار فهمیده بود که مرد چشم سبز رفته بود و این‌ اطراف آفتابی نمی‌شد. کاش بود؛ شاید می‌توانست نشانی‌اش را ازش بگیرد‌. کی می‌دانست مقصد آن مرد کجاست؟

- حتماً دایی‌ اینا خبر داشتن. آره! باید برم پیششون. این‌‌جوری که نمی‌شه؛ با چندتا حرف و دعوا همه چیز رو جا بذاره و بره!

در میان راه، چادر را روی سرش محکم گرفته بود تا از سرش نیفتد. آسمان هم مثل دلش بغض‌دار شده بود و هوای باران به سرش زده بود. همان‌طور پیاده کوچه‌ها را یکی دوتا می‌کرد تا به درب آهنی مشکی‌شان برسد؛ همانی که سال‌ها پیش از میان میله‌هایش، داخل حیاطشان را دزدکی دید می‌زد تا ببیند کی بیرون می‌آید. آخر خانه‌هایشان نزدیک به هم بود؛ فقط یک کوچه فاصله داشت. زیر درخت هلوی کنار دیوار خانه دوطبقه‌شان ایستاد و نفسی تازه کرد. هرجا که پا می‌گذاشت، یک خاطره از او جلوی چشمانش نقش می‌بست. آخر از موقعی که چشم باز کرده بود، شیرزاد در زندگیش بود و بس! موقعی که با دختردایی‌اش شبنم، زیر همین درخت می‌نشستند و خاله بازی می‌کردند، می‌آمد و کلی اذیتشان می‌کرد. بازی‌شان را به‌هم می‌ریخت، از همان بچگی شر بود! بعدها فهمید که می‌گفت که آن موقع‌ها دوست داشتم فقط حرصت بدهم و تو مثل خانم‌بزرگ‌ها، چادر به کمر ببندی و دنبالم کنی. می‌گفت که تحمل نداشتم حتی با خواهرم بازی کنی؛ دوست داشت تمامش را برای خود داشته باشد. بزرگ‌تر که شد، ج*ن*س عشقش هم فرق کرد. یادش هست که در دوران نوجوانیش، هرجا که می‌خواست همراه شبنم برود، او هم مثل بادیگارد پشت سرشان بود؛ حرف هم که می‌زدی، می‌گفت: «شماها رو که نمی‌شه تنها گذاشت؛ پس‌فردا چیزیتون بشه، اون‌وقت باید یقه کی رو گرفت؟» با تکان‌های دستی جلوی صورتش، از عالم خیال بیرون آمد. سرش را برگرداند که چهره‌ی نگران شبنم جلویش نقش بست.

- خوبی نازگل؟ هرچی صدات می‌زدم، نشنیدی.

چشمان سبزش عجیب به برادر نامردش شباهت داشت. آهسته از میان ل*ب‌های خشکیده‌اش، سکوتش را شکست و بی‌معنی‌ترین حرفی که می‌توانست بزند را بر زبان آورد:

- خوبم‌. شیرزاد خونه نیومده؟

چقدر صدایش ضعیف بود! چهره‌ی شبنم از همیشه گرفته‌تر بود. نکند او هم شوخی برادرش را باور کرده بود؟ بازویش را گرفت.

- شبنم، شیرزاد خونه‌ست یا نه؟

و این لرزش صدایش را چطور می‌توانست کنترل کند؟ انگار که جواب دادن این سوال، برایش سخت‌ترین کار دنیا باشد، دستش را پشتش گذاشت و به جلو هل داد.

- بعداً راجبش حرف می‌زنیم. تو با این حالت بری خونه، عمه‌ی بی‌چاره سکته می‌کنه!

بچه می‌شود و بازویش را از زیر دستش جدا می‌کند.

- نه، تا شیرزاد نیاد همین‌جا وایمیستم. بهش زنگ بزن. گوشیم شارژ نداره، بگو نازگل اومده؛ میاد.
#انجمن_تک_رمان #لیلا_مرادی #شولای_برفی
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
آخرین ویرایش توسط مدیر:

Leila.navel80

کاربر تک رمان
کاربر تک رمان
تاریخ ثبت‌نام
2024-02-05
نوشته‌ها
62
لایک‌ها
318
امتیازها
53
کیف پول من
769
Points
81
این لحن پر التماسش، جگر خودش را آتش می‌زند؛ چه برسد به دختر‌دایی‌اش که مثل خواهر نداشته‌اش بود. یعنی از برادرش خبر نداشت؟ نمی‌دانست امروز چه بلایی بر سرش آورده بود؟ کاش حالش را می‌فهمید و این‌طور در مقابلش سکوت نمی‌کرد.
- شبنم، تو رو خدا یه چیزی بگو. دلم داره می‌ترکه. شیرزاد چرا این‌طوری شده؟ دو روزه هر چی زنگ می‌زدم، جواب نمی‌داد. امروز یه‌کاره پا شده اومده میگه تو رو نمی‌خوام! دیوونه شده. برو بهش زنگ بزن. من طاقت این شوخی‌هاش رو ندارم.
با شرمندگی سر پایین می‌اندازد. چرا او شرمنده شده؟ برادرش این آتش را روشن کرده؛ حالا چرا به جای او، شبنم این‌طور نگاهش غم گرفته بود؟ دیگر صبرش لبریز شد. یقه لباسش را میان مشت‌های لرزانش گرفت.
- حرف بزن تو رو خدا!
سد اشک‌هایش، روی صورتش سیل راه می‌اندازد. جوابش همین گریه‌ی بی‌صدا بود. دستش از روی یقه‌اش شل شد و کنار ب*دن خشک شده‌اش آویزان ماند. نباید این اشک‌ها را باور می‌کرد. حتماً داشت کابوس می‌دید. پوزخندی عصبی زد.
- شما خواهر و برادر زده به سرتون! چتون شده؟ دارم میگم من و شیرزاد نامزدیم؛ نمی‌تونه که بره.
حرف‌های نامفهومی که بر زبان می‌آورد، رفته رفته بالا رفت و زن‌دایی را هم به بیرون کشاند. شبنم سعی داشت با ملایمت آرامش کند اما او مثل کسی که از کما بیرون آمده باشد، بر سر و سی*ن*ه‌اش می‌کوبید و این جمله‌ها را فریاد می‌زد:
- دوستم داره، به خدا دروغ نمی‌گم! بهم قول داد. فقط دلخوره ازم.
حالش این‌قدر خ*را*ب بود که مادر شیرزاد، با ترحم به او خیره شده بود و ل*ب از ل*ب باز نمی‌کرد. به زور گام‌هایش را محکم برداشت و جلویش ایستاد. سی*ن*ه‌اش می‌سوخت و دردش بیشتر از دردی که امروز بر سرش آمده بود، نبود.
- زن‌دایی، تو یه چیزی بگو. از پسرت خبر نداری؟ چرا... چرا... .
بغض مثل غده، گلویش را فشار می‌داد. نتوانست ادامه حرفش را بزند. شبنم هم پا به‌ پایش گریه می‌کرد و سعی در دلداری‌اش داشت.
- نازگل، تو رو خدا آروم باش. بیا بریم تو؛ این‌جا بده.
مثل جنون‌زده‌ها، جیغ هیستریکی کشید. به عقب هلش داد.
- ساکت شو! همتون می‌خواید من رو بازی بدید. شیرزاد نرفته،. من که کاری نکردم. بهش هم گفتم نمی‌تونم باهاش برم خارج. میره یعنی؟ بدون من میره، آره؟!
آخرش را با جیغ گفت و دو زانو روی زمین‌ افتاد. چقدر ساده بود که فکر می‌کرد شیرزاد، سر این چیزها او را رها کرده. حتماً هوای عشق دیگه‌ای به سرش زده بود؛ ولی آخر مگر می‌توانست جز او، عشق یک نفر دیگر را به قلبش راه دهد؟ این عشق آتشین، از بچگی در دل این مرد بود. همیشه و همه‌جا هوایش را داشت. آن اوایل، او را فقط به چشم یک برادر می‌دید. تک فرزند بود و روز و شبش با بچه‌های دایی‌اش می‌گذشت. یک‌جورایی با هم بزرگ شده بودند. رفته رفته بزرگ‌تر که شدند، ج*ن*س علاقه‌شان هم فرق کرد. به خود آمد و دید ای دل غافل! قلبش گیر دو تیله‌ی سبزِ وحشی بود. چقدر آن روزها گریه کرده بود! فکر می‌کرد شیرزاد که از علاقه‌اش بفهمد، پسش می‌زند و همان دیدارهای کوتاه را هم از دست می‌دهد اما نمی‌دانست که این مرد، در هفت سالگی عاشق شده بود؛ آری، در هفت سالگی! همان موقعی که در نوزادی بغلش گرفته بود، از مادرش که میشد عمه‌اش، قول گرفته بود که وقتی نازگل بزرگ شد با هم ازدواج کنند. با همه‌ی آن کوچکی‌اش، عشقش را در قلبش نگه داشته بود و حالا مگر می‌توانست باور کند که این عشق بیست ساله، با دستان خودش ازبین رفته باشد؟ نگاه سرد زن‌دایی، ترس را بر دلش رخنه زد. هیچ نرمشی در چهره‌اش نبود و او قادر نبود معنی نگاهش را بخواند. حالا مثل بیچاره‌ها، کمرش خم شده بود و با عجز نگاهش می‌کرد تا خبری از پسرش به او دهد؛ اما او با گفتن جمله کوتاهش تیر خلاص را زد.

- شیرزاد از ایران رفته.
کد:
این لحن پر التماسش، جگر خودش را آتش می‌زند؛ چه برسد به دختر‌دایی‌اش که مثل خواهر نداشته‌اش بود. یعنی از برادرش خبر نداشت؟ نمی‌دانست امروز چه بلایی بر سرش آورده بود؟ کاش  حالش را می‌فهمید و این‌طور در مقابلش سکوت نمی‌کرد.

- شبنم، تو رو خدا یه چیزی بگو. دلم داره می‌ترکه. شیرزاد چرا این‌طوری شده؟ دو روزه هر چی زنگ می‌زدم، جواب نمی‌داد. امروز یه‌کاره پا شده اومده میگه تو رو نمی‌خوام! دیوونه شده. برو بهش زنگ بزن. من طاقت این شوخی‌هاش رو ندارم.

با شرمندگی سر پایین می‌اندازد. چرا او شرمنده شده؟ برادرش این آتش را روشن کرده؛ حالا چرا به جای او، شبنم این‌طور نگاهش غم گرفته بود؟ دیگر صبرش لبریز شد. یقه لباسش را میان مشت‌های لرزانش گرفت.

- حرف بزن تو رو خدا!

سد اشک‌هایش، روی صورتش سیل راه می‌اندازد. جوابش همین گریه‌ی بی‌صدا بود. دستش از روی یقه‌اش شل شد و کنار ب*دن خشک شده‌اش آویزان ماند. نباید این اشک‌ها را باور می‌کرد. حتماً داشت کابوس می‌دید. پوزخندی عصبی زد.

- شما خواهر و برادر زده به سرتون! چتون شده؟ دارم میگم من و شیرزاد نامزدیم؛ نمی‌تونه که بره.

حرف‌های نامفهومی که بر زبان می‌آورد، رفته رفته بالا رفت و زن‌دایی را هم به بیرون کشاند. شبنم سعی داشت با ملایمت آرامش کند اما او مثل کسی که از کما بیرون آمده باشد، بر سر و سی*ن*ه‌اش می‌کوبید و این جمله‌ها را فریاد می‌زد:

- دوستم داره، به خدا دروغ نمی‌گم! بهم قول داد. فقط دلخوره ازم.

حالش این‌قدر خ*را*ب بود که مادر شیرزاد، با ترحم به او خیره شده بود و ل*ب از ل*ب باز نمی‌کرد. به زور گام‌هایش را محکم برداشت و جلویش ایستاد. سی*ن*ه‌اش می‌سوخت و دردش بیشتر از دردی که امروز بر سرش آمده بود، نبود.

- زن‌دایی، تو یه چیزی بگو. از پسرت خبر نداری؟ چرا... چرا... .

بغض مثل غده، گلویش را فشار می‌داد. نتوانست ادامه حرفش را بزند. شبنم هم پا به‌ پایش گریه می‌کرد و سعی در دلداری‌اش داشت.

- نازگل، تو رو خدا آروم باش. بیا بریم تو؛ این‌جا بده.

مثل جنون‌زده‌ها، جیغ هیستریکی کشید. به عقب هلش داد.

- ساکت شو! همتون می‌خواید من رو بازی بدید. شیرزاد نرفته،. من که کاری نکردم. بهش هم گفتم نمی‌تونم باهاش برم خارج. میره یعنی؟ بدون من میره، آره؟!

آخرش را با جیغ گفت و دو زانو روی زمین‌ افتاد. چقدر ساده بود که فکر می‌کرد شیرزاد، سر این چیزها او را رها کرده. حتماً هوای عشق دیگه‌ای به سرش زده بود؛ ولی آخر مگر می‌توانست جز او، عشق یک نفر دیگر را به قلبش راه دهد؟ این عشق آتشین، از بچگی در دل این مرد بود. همیشه و همه‌جا هوایش را داشت. آن اوایل، او را فقط به چشم یک برادر می‌دید. تک فرزند بود و روز و شبش با بچه‌های دایی‌اش می‌گذشت. یک‌جورایی با هم بزرگ شده بودند. رفته رفته بزرگ‌تر که شدند، ج*ن*س علاقه‌شان هم فرق کرد. به خود آمد و دید ای دل غافل! قلبش گیر دو تیله‌ی سبزِ وحشی بود. چقدر آن روزها گریه کرده بود! فکر می‌کرد شیرزاد که از علاقه‌اش بفهمد، پسش می‌زند و همان دیدارهای کوتاه را هم از دست می‌دهد اما نمی‌دانست که این مرد، در هفت سالگی عاشق شده بود؛ آری، در هفت سالگی! همان موقعی که در نوزادی بغلش گرفته بود، از مادرش که میشد عمه‌اش، قول گرفته بود که وقتی نازگل بزرگ شد با هم ازدواج کنند. با همه‌ی آن کوچکی‌اش، عشقش را در قلبش نگه داشته بود و حالا مگر می‌توانست باور کند که این عشق بیست ساله، با دستان خودش ازبین رفته باشد؟ نگاه سرد زن‌دایی، ترس را بر دلش رخنه زد. هیچ نرمشی در چهره‌اش نبود و او قادر نبود معنی نگاهش را بخواند. حالا مثل بیچاره‌ها، کمرش خم شده بود و با عجز نگاهش می‌کرد تا خبری از پسرش به او دهد؛ اما او با گفتن جمله کوتاهش تیر خلاص را زد.



- شیرزاد از ایران رفته.
#انجمن_تک_رمان #لیلا_مرادی #شولای_برفی
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
آخرین ویرایش توسط مدیر:

Leila.navel80

کاربر تک رمان
کاربر تک رمان
تاریخ ثبت‌نام
2024-02-05
نوشته‌ها
62
لایک‌ها
318
امتیازها
53
کیف پول من
769
Points
81
« لالا لالا گل ریحون
دوتا فال و دوتا فنجون
توی فنجون تو لیلی
تو خط فال من مجنون
لالا لالا گل خشخاش
چه نازی داره توی چشماش
پر از نقاشیه خوابت
تو تنها فکر اون‌ها باش
لالا لالا گل پونه
گل خوش‌رنگ بابونه
دیگه هیچ‌کَس تو این دنیا
سر قولش نمی‌مونه
لالا لالا شبِ دیره
ببین ماه رو، داره میره
هزارتا قصه هم گفتم
چرا خوابت نمی‌گیره؟
لالا لالا گل لاله
نبینم رویاهات کاله
فرشته مثل تو پاکه
فقط فرقش دوتا باله
لالا لالا گل مریم
نشینه تو چشات شبنم
یه عمره من فقط هرشب
واسه تو آرزو کردم
لالا لالا گل پونه
کلاغ آخر رسید خونه
یکی پیدا میشه یه شب
سر هر قولی می‌مونه. »
هق‌هقش اوج گرفت. مشت پر از خاکش را روی زمین ریخت. دیگه نبود، دیگه مثل همیشه نمی‌آمد و به شعرهایش گوش نمی‌داد. اولین شعری که به او یاد داد، همین بود. با همان پیراهن عروسکی گل‌دارش، با تمام هفت سالگی‌اش کنارش می‌نشست و برایش می‌خواند. او هم مثل پدرهای مهربان به او گوش می‌داد و جایزه‌اش یک آب‌نبات توت‌فرنگی بود. آن زمان با خود فکر می‌کرد که از شیرزاد بزرگ‌تر و قوی‌تر وجود ندارد. همه‌جا که می‌رفت، در کنارش احساس غرور داشت. بزرگ‌تر که شدند، متوجه حسادت و کینه بعضی از دختران فامیل روی خودش میشد. آخر شیرزاد از آن مردهای مغرور بود که به هیچ احد و ناسی اهمیت نمی‌داد؛ حالا چه شده بود که به این دختر روی خوش نشان داده بود، خدا می‌دانست. موقعی متوجه علاقه‌اش به خود شد که گیتار محبوبش را که هیچ‌کس جرئت برداشتنش را نداشت، به عنوان یادگاری به او داد. همان موقع به خود گفت: « نازگل، این مرد جور دیگه‌ای تو رو دوست داره.» از همان زمان حس‌های خوب در دلش روان شد. حالا دیگر فهمیده بود که عشقش یک‌طرفه نیست. محبت‌هایش، حضورش، همه و همه باعث شد که از او یک بت بسازد؛ یک بتِ زیبا، هوس انگیز و غلط‌انداز! بتی که با تبرش، چنان کمرش را شکسته بود که قادر به بلند شدن نبود. صدای پچ‌پچ مانند مادربزرگش را شنید. یک هفته گذشته بود، یک هفته‌ای که هنوز رفتنش را باور نداشت. به خود دلداری می‌داد که برمی‌گردد. حتماً این بار سفرش بیشتر از همیشه طول کشیده بود. نگاه دلسوزانه اطرافیانش را هیچ دوست نداشت. هنوز که اتفاقی نیفتاده بود، چرا همچین می‌کردند؟ این اشک‌ها هم از سر دلتنگی‌اش بود؛ وگرنه شیرزاد آدم رفتن نبود.
- نازگل، مادر پاشو از ل*ب باغچه. هوا سرده، مریض میشی.
مادرش در تمام این روزها، نگرانش بود. فکر می‌کرد حتما خل و دیوانه شده. شاید هم حق داشت؛ آخر در این یک هفته، هزار جور اتفاق افتاده بود. خبر به‌هم خوردن نامزدیشان، همه‌جا پیچیده بود.
کد:
« لالا لالا گل ریحون

دوتا فال و دوتا فنجون

توی فنجون تو لیلی

تو خط فال من مجنون

لالا لالا گل خشخاش

چه نازی داره توی چشماش

پر از نقاشیه خوابت

تو تنها فکر اون‌ها باش

لالا لالا گل پونه

گل خوش‌رنگ بابونه

دیگه هیچ‌کَس تو این دنیا

سر قولش نمی‌مونه

لالا لالا شبِ دیره

ببین ماه رو، داره میره

هزارتا قصه هم گفتم

چرا خوابت نمی‌گیره؟

لالا لالا گل لاله

نبینم رویاهات کاله

فرشته مثل تو پاکه

فقط فرقش دوتا باله

لالا لالا گل مریم

نشینه تو چشات شبنم

یه عمره من فقط هرشب

واسه تو آرزو کردم

لالا لالا گل پونه

کلاغ آخر رسید خونه

یکی پیدا میشه یه شب

سر هر قولی می‌مونه. »

هق‌هقش اوج گرفت. مشت پر از خاکش را روی زمین ریخت. دیگه نبود، دیگه مثل همیشه نمی‌آمد و به شعرهایش گوش نمی‌داد. اولین شعری که به او یاد داد، همین بود. با همان پیراهن عروسکی گل‌دارش، با تمام هفت سالگی‌اش کنارش می‌نشست و برایش می‌خواند. او هم مثل پدرهای مهربان به او گوش می‌داد و جایزه‌اش یک آب‌نبات توت‌فرنگی بود. آن زمان با خود فکر می‌کرد که از شیرزاد بزرگ‌تر و قوی‌تر وجود ندارد. همه‌جا که می‌رفت، در کنارش احساس غرور داشت. بزرگ‌تر که شدند، متوجه حسادت و کینه بعضی از دختران فامیل روی خودش میشد. آخر شیرزاد از آن مردهای مغرور بود که به هیچ احد و ناسی اهمیت نمی‌داد؛ حالا چه شده بود که به این دختر روی خوش نشان داده بود، خدا می‌دانست. موقعی متوجه علاقه‌اش به خود شد که گیتار محبوبش را که هیچ‌کس جرئت برداشتنش را نداشت، به عنوان یادگاری به او داد. همان موقع به خود گفت: « نازگل، این مرد جور دیگه‌ای تو رو دوست داره.» از همان زمان حس‌های خوب در دلش روان شد. حالا دیگر فهمیده بود که عشقش یک‌طرفه نیست. محبت‌هایش، حضورش، همه و همه باعث شد که از او یک بت بسازد؛ یک بتِ زیبا، هوس انگیز و غلط‌انداز! بتی که با تبرش، چنان کمرش را شکسته بود که قادر به بلند شدن نبود. صدای پچ‌پچ مانند مادربزرگش را شنید. یک هفته گذشته بود، یک هفته‌ای که هنوز رفتنش را باور نداشت. به خود دلداری می‌داد که برمی‌گردد. حتماً این بار سفرش بیشتر از همیشه طول کشیده بود. نگاه دلسوزانه اطرافیانش را هیچ دوست نداشت. هنوز که اتفاقی نیفتاده بود، چرا همچین می‌کردند؟ این اشک‌ها هم از سر دلتنگی‌اش بود؛ وگرنه شیرزاد آدم رفتن نبود.

- نازگل، مادر پاشو از ل*ب باغچه. هوا سرده، مریض میشی.

مادرش در تمام این روزها، نگرانش بود. فکر می‌کرد حتما خل و دیوانه شده. شاید هم حق داشت؛ آخر در این یک هفته، هزار جور اتفاق افتاده بود. خبر به‌هم خوردن نامزدیشان، همه‌جا پیچیده بود.
#انجمن_تک_رمان #لیلا_مرادی #شولای_برفی
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
آخرین ویرایش توسط مدیر:

Leila.navel80

کاربر تک رمان
کاربر تک رمان
تاریخ ثبت‌نام
2024-02-05
نوشته‌ها
62
لایک‌ها
318
امتیازها
53
کیف پول من
769
Points
81
به‌ قولِ مادربزرگ، پاک آبرویشان رفته بود و حرفشان نقل دهن این و آن شده بود. مادر بی‌چاره‌اش، شوکه از این اتفافات، فشارش هی بالا پایین میشد. خانواده دایی‌اش هم از شرمندگی روی آمدن به این‌جا را نداشتند. پسرشان حسابی اعتبار و آبرویشان را به تاراج برده بود. فقط او بود که به همه‌ی این اتفاقات بی‌حس شده بود. شیرزاد را از بچگی می‌شناخت. بدون نازگل که نمی‌توانست یک لحظه هم نفس بکشد؛ حتماً در کارش مشکلی پیش آمده بود وگرنه می‌آمد و به همه‌ی این شایعات پایان می‌داد. شیرزاد همیشه بود، حالا نبودنش را نمی‌توانست قبول کند. مطمئن بود برمی‌گشت. نباید بی‌خودی فکر بد به دل راه دهد.
شالش را روی سرش گذاشت و دامن پیراهنش را بالا گرفت. بدو بدو از پله‌ها بالا رفت. از روی تقویم فهمید که امروز جمعه است. مثل همیشه پشتِ بام خانه‌شان، پاتوق حرف زدنشان میشد. شیرزاد نامش را گذاشته بود گل‌خانه؛ آخر هر بار که می‌آمد، یک دسته گل بنفشه و مریم برایش می‌خرید و او هم همه را در گلدان می‌کاشت، برای همین اسمش را گل‌خانه گذاشته بود. حالا برایش همان پیراهن گل‌دار ریز قرمز را پوشیده بود. امروز می‌خواست بهترین خودش باشد. تا نیم ساعت دیگر می‌رسید. نباید اثری از غم در چهره‌اش ببیند وگرنه زمین و زمان را به‌هم می‌دوخت. خودش را سرزنش می‌کرد و او ناتوان از آرام کردنش، فقط باید غصه می‌خورد. پس باید مثل همیشه لبخند می‌زد تا بی‌خود نگران نشود. عاشق بود دیگر، طاقت یک‌خرده ناراحتی معشوقش را نداشت.
یک دقیقه، دو دقیقه... ‌.
زیر‌ ل*ب شروع به خواندن کرد تا زمان زود بگذرد:
- کمکم کن، نزار این‌جا بمونم تا بپوسم.
کمکم کن نزار این‌جا ل*ب مرگ رو ببوسم
کمکم کن عشق نفرینی بی‌پروایی می‌خواد
ماهی چشمه کهنه هوای تازه‌ دریایی می‌خواد
دل من دریاییه چشمه زندونه برام
چکه‌چکه‌های آب مرثیه‌خونه برام
تو رگام به جای خون شعر سرخه رفتنه
تن به موندن نمی‌دم موندنم مرگ منه...‌ .
اشکش را با گوشه شالش گرفت و بغضش را قورت داد.
- الان میاد، نریز اشک‌های لعنتیت رو؛ شیرزاد نامرد نیست، سر قولش می‌مونه.
حالا با تمام غم‌هایش، آواز می‌خواند.
- عاشقم مثل مسافر عاشقم
عاشق رسیدن به انتها
عاشق بوی غریبانه‌ کوچ
تو سپیده‌ غریب جاده‌ها
من پر از وسوسه‌های رفتنم
رفتن و رسیدن و تازه شدن
توی یک سپیده‌ طوسی سرد
مسخ یک عشق پر‌آوازه شدن.
صدایش تحلیل رفت:
- دروغه، باید برم. آره، خودم باید برم دنبالش. فراموش کرده که کرده! خودم میرم پیشش.
کد:
به‌ قولِ مادربزرگ، پاک آبرویشان رفته بود و حرفشان نقل دهن این و آن شده بود. مادر بی‌چاره‌اش، شوکه از این اتفافات، فشارش هی بالا پایین میشد. خانواده دایی‌اش هم از شرمندگی روی آمدن به این‌جا را نداشتند. پسرشان حسابی اعتبار و آبرویشان را به تاراج برده بود. فقط او بود که به همه‌ی این اتفاقات بی‌حس شده بود. شیرزاد را از بچگی می‌شناخت. بدون نازگل که نمی‌توانست یک لحظه هم نفس بکشد؛ حتماً در کارش مشکلی پیش آمده بود وگرنه می‌آمد و به همه‌ی این شایعات پایان می‌داد. شیرزاد همیشه بود، حالا نبودنش را نمی‌توانست قبول کند. مطمئن بود برمی‌گشت. نباید بی‌خودی فکر بد به دل راه دهد.

شالش را روی سرش گذاشت و دامن پیراهنش را بالا گرفت. بدو بدو از پله‌ها بالا رفت. از روی تقویم فهمید که امروز جمعه است. مثل همیشه پشتِ بام خانه‌شان، پاتوق حرف زدنشان میشد. شیرزاد نامش را گذاشته بود گل‌خانه؛ آخر هر بار که می‌آمد، یک دسته گل بنفشه و مریم برایش می‌خرید و او هم همه را در گلدان می‌کاشت، برای همین اسمش را گل‌خانه گذاشته بود. حالا برایش همان پیراهن گل‌دار ریز قرمز را پوشیده بود. امروز می‌خواست بهترین خودش باشد. تا نیم ساعت دیگر می‌رسید. نباید اثری از غم در چهره‌اش ببیند وگرنه زمین و زمان را به‌هم می‌دوخت. خودش را سرزنش می‌کرد و او ناتوان از آرام کردنش، فقط باید غصه می‌خورد. پس باید مثل همیشه لبخند می‌زد تا بی‌خود نگران نشود. عاشق بود دیگر، طاقت یک‌خرده ناراحتی معشوقش را نداشت.

یک دقیقه، دو دقیقه... ‌.

زیر‌ ل*ب شروع به خواندن کرد تا زمان زود بگذرد:

- کمکم کن، نزار این‌جا بمونم تا بپوسم.

کمکم کن نزار این‌جا ل*ب مرگ رو ببوسم

 کمکم کن عشق نفرینی بی‌پروایی می‌خواد

ماهی چشمه کهنه هوای تازه‌ دریایی می‌خواد

دل من دریاییه چشمه زندونه برام

چکه‌چکه‌های آب مرثیه‌خونه برام

تو رگام به جای خون شعر سرخه رفتنه

تن به موندن نمی‌دم موندنم مرگ منه...‌ .

اشکش را با گوشه شالش گرفت و بغضش را قورت داد.

- الان میاد، نریز اشک‌های لعنتیت رو؛ شیرزاد نامرد نیست، سر قولش می‌مونه.

حالا با تمام غم‌هایش، آواز می‌خواند.

- عاشقم مثل مسافر عاشقم

عاشق رسیدن به انتها

عاشق بوی غریبانه‌ کوچ

تو سپیده‌ غریب جاده‌ها

من پر از وسوسه‌های رفتنم

رفتن و رسیدن و تازه شدن

توی یک سپیده‌ طوسی سرد

مسخ یک عشق پر‌آوازه شدن.

صدایش تحلیل رفت:

- دروغه، باید برم. آره، خودم باید برم دنبالش. فراموش کرده که کرده! خودم میرم پیشش.
#انجمن_تک_رمان #لیلا_مرادی #شولای_برفی
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
آخرین ویرایش توسط مدیر:

Leila.navel80

کاربر تک رمان
کاربر تک رمان
تاریخ ثبت‌نام
2024-02-05
نوشته‌ها
62
لایک‌ها
318
امتیازها
53
کیف پول من
769
Points
81
مستأصل و حیران سر جای خود مانده بود و قدم از قدم برنمی‌داشت. حقیقت تلخ روی سرش آوار شده بود و به او د*ه*ان‌کجی می‌کرد. :« دیدی نیومد؟ یه هفته گذشته، مگه نمی‌گفتی جونش بهت وصل بود؟ پس چرا یه زنگ هم بهت نمی‌زنه؟» اشک‌هایش مثل مروارید صورتش را خیس می‌کردند. تمام این یک هفته جلوی چشمش رژه می‌رفت. کاش می‌توانست یک جواب کوبنده به این افکار مزاحم و منفی دهد. عشقشان پاک بود؛ با این بهانه‌های الکی تمام‌شدنی نبود. اصلاً مگر شهر هرت بود که همین‌طور برای خودش بگذارد و برود؟! تا به الان مگر دلِ او را شکسته بود که این دومین بار باشد؟ چرا؛ دعوا بود، قهر بود اما به یک روز هم نمی‌کشید. آخر سر با یک گل و بیرون رفتن سر و ته را هم می‌آورد. پس چرا این بار نمی‌آمد تا این گریه‌ها را تمام کند؟ مگر نمی‌گفت طاقت یک اشکش را ندارد؟ پس چرا درِ دهن مردم را نمی‌بست؟ جماعت دورویی که جلویش آه و دل‌سوزیشان به راه بود و پشت پرده با دمشان گردو می‌شکستند :« دیدی ته همه‌ی این دبدبه و کبکبه شد این؟ عشق کیلویی چند بابا؟! آدم باید اهل زندگی باشه.» یکی می‌گفت: «دختره این‌قدر ناز داشت که تا عروسی نکرده، پسره رو فراری داد!» این جماعت بی‌پرده با نیش و کنایه‌هایشان نمی‌دانستند دختری این وسط می‌سوزد و دم نمی‌زند.
- سکینه، دیدی چی‌شد؟ میگن پسره اون‌جا یه دستگاهی به هم زده بیا و ببین؛ تازه نومزد هم کرده!
جمله‌اش جوری بود که تمام وجودش را ویران کند. همان‌جا پشت دیوار ایستاد و چادر را در دستش فشرد. چرا قدم از قدم برنمی‌داشت و یک سیلی در گوش این زنی که پشت سر آن مرد حرف مفت می‌زد، نمی‌کوبید؟ صدایی در ذهنش گفت: «چرا هنوز هم به شیرزاد اعتماد داری؟» رشته‌ی افکارش با جمله زن دیگری پاره شد:
- دلم به حال دختره می‌سوزه فیروزه، اون روز از ملوک‌خانم شنیدم که می‌گفت عین دیوونه‌ها شده، صبح تا شب زل زده به در تا نامزدش بیاد.
و جواب کوتاه فیروزه‌خانم خنجری بود بر قلبش.
- نومزد بودند، الان دیگه یکی رو زیر سر داره.
نفس‌هایش سنگین شدند. همان‌جا پاهایش شل شد و با زانو روی زمین افتاد :« شیرزاد، بیا و ببین پشت سرت چی میگن. بیا ببین نازگلت به چه روزی دراومده. نامرد، یک‌ ماه گذشته، دارم عین پاسوخته‌ها روزها رو می‌شمرم تا بیای. چرا نمی‌زنی تو سرشون تا این‌قدر چرت و پرت بهم نبافن؟ چرا می‌ذاری تحقیر بشم؟ مگه نمی‌گفتی جز من نمی‌تونی عشق کَس دیگه‌ای رو به قلبت راه بدی؟ پس چرا... چرا میگن یه دختر دیگه‌ای رو جایگزینم کردی؟ دروغه، می‌دونم.» ساده نبود، فقط زیادی به این مرد اعتماد داشت. به مردی که جوری رفته بود که انگار از قبل نبود. انگار که شیرزاد نامی هیچ‌وقت در زندگی‌اش پا نگذاشته بود و وجود نداشت.
***
باز هم آمده بود جلوی در خانه دایی‌اش، امروز می‌خواست جواب بشنود. نیامده بود گریه و زاری کند. باید می‌فهمید چه آواری روی زندگی‌اش افتاده بود. شاهین، پسرِ کوچک دایی‌اش مثل همیشه با مهربانی‌های برادرانه‌اش او را به داخل خانه هدایت کرد. می‌خواست نشان دهد که بعد از رفتن شیرزاد، هنوز هم قدمش در این خانه مقدم بود.
- آبجی، یه لیوان شربت بیار. نازگل اومده.
چشم‌غره زن‌دایی را دید و خم به ابرو نیاورد؛ مثل تمام این سال‌ها. همیشه او را به چشم یک دشمن می‌دید. کسی که شیرزاد را در چنگ خود گرفته بود. تمام آرزویش این بود که خواهرزاده‌ی فرنگ‌رفته‌اش را عروس خود کند ولی این وسط پازل‌ها سرجایش قرار نگرفته بودند. شیرزاد نه سهم او شده بود، نه سهم دختر خواهرش. کجا بود؟ خدا می‌دانست.

کد:
مستأصل و حیران سر جای خود مانده بود و قدم از قدم برنمی‌داشت. حقیقت تلخ روی سرش آوار شده بود و به او د*ه*ان‌کجی می‌کرد. :« دیدی نیومد؟ یه هفته گذشته، مگه نمی‌گفتی جونش بهت وصل بود؟ پس چرا یه زنگ هم بهت نمی‌زنه؟» اشک‌هایش مثل مروارید صورتش را خیس می‌کردند. تمام این یک هفته جلوی چشمش رژه می‌رفت. کاش می‌توانست یک جواب کوبنده به این افکار مزاحم و منفی دهد. عشقشان پاک بود؛ با این بهانه‌های الکی تمام‌شدنی نبود. اصلاً مگر شهر هرت بود که همین‌طور برای خودش بگذارد و برود؟! تا به الان مگر دلِ او را شکسته بود که این دومین بار باشد؟ چرا؛ دعوا بود، قهر بود اما به یک روز هم نمی‌کشید. آخر سر با یک گل و بیرون رفتن سر و ته را هم می‌آورد. پس چرا این بار نمی‌آمد تا این گریه‌ها را تمام کند؟ مگر نمی‌گفت طاقت یک اشکش را ندارد؟ پس چرا درِ دهن مردم را نمی‌بست؟ جماعت دورویی که جلویش آه و دل‌سوزیشان به راه بود و پشت پرده با دمشان گردو می‌شکستند :« دیدی ته همه‌ی این دبدبه و کبکبه شد این؟ عشق کیلویی چند بابا؟! آدم باید اهل زندگی باشه.» یکی می‌گفت: «دختره این‌قدر ناز داشت که تا عروسی نکرده، پسره رو فراری داد!» این جماعت بی‌پرده با نیش و کنایه‌هایشان نمی‌دانستند دختری این وسط می‌سوزد و دم نمی‌زند.

- سکینه، دیدی چی‌شد؟ میگن پسره اون‌جا یه دستگاهی به هم زده بیا و ببین؛ تازه نومزد هم کرده!

جمله‌اش جوری بود که تمام وجودش را ویران کند. همان‌جا پشت دیوار ایستاد و چادر را در دستش فشرد. چرا قدم از قدم برنمی‌داشت و یک سیلی در گوش این زنی که پشت سر آن مرد حرف مفت می‌زد، نمی‌کوبید؟ صدایی در ذهنش گفت: «چرا هنوز هم به شیرزاد اعتماد داری؟» رشته‌ی افکارش با جمله زن دیگری پاره شد:

- دلم به حال دختره می‌سوزه فیروزه، اون روز از ملوک‌خانم شنیدم که می‌گفت عین دیوونه‌ها شده، صبح تا شب زل زده به در تا نامزدش بیاد.

و جواب کوتاه فیروزه‌خانم خنجری بود بر قلبش.

- نومزد بودند، الان دیگه یکی رو زیر سر داره.

نفس‌هایش سنگین شدند. همان‌جا پاهایش شل شد و با زانو روی زمین افتاد :« شیرزاد، بیا و ببین پشت سرت چی میگن. بیا ببین نازگلت به چه روزی دراومده. نامرد، یک‌ ماه گذشته، دارم عین پاسوخته‌ها روزها رو می‌شمرم تا بیای. چرا نمی‌زنی تو سرشون تا این‌قدر چرت و پرت بهم نبافن؟ چرا می‌ذاری تحقیر بشم؟ مگه نمی‌گفتی جز من نمی‌تونی عشق کَس دیگه‌ای رو به قلبت راه بدی؟ پس چرا... چرا میگن یه دختر دیگه‌ای رو جایگزینم کردی؟ دروغه، می‌دونم.» ساده نبود، فقط زیادی به این مرد اعتماد داشت. به مردی که جوری رفته بود که انگار از قبل نبود. انگار که شیرزاد نامی هیچ‌وقت در زندگی‌اش پا نگذاشته بود و وجود نداشت.

***

باز هم آمده بود جلوی در خانه دایی‌اش، امروز می‌خواست جواب بشنود. نیامده بود گریه و زاری کند. باید می‌فهمید چه آواری روی زندگی‌اش افتاده بود. شاهین، پسرِ کوچک دایی‌اش مثل همیشه با مهربانی‌های برادرانه‌اش او را به داخل خانه هدایت کرد. می‌خواست نشان دهد که بعد از رفتن شیرزاد، هنوز هم قدمش در این خانه مقدم بود.

- آبجی، یه لیوان شربت بیار. نازگل اومده.

چشم‌غره زن‌دایی را دید و خم به ابرو نیاورد؛ مثل تمام این سال‌ها. همیشه او را به چشم یک دشمن می‌دید. کسی که شیرزاد را در چنگ خود گرفته بود. تمام آرزویش این بود که خواهرزاده‌ی فرنگ‌رفته‌اش را عروس خود کند ولی این وسط پازل‌ها سرجایش قرار نگرفته بودند. شیرزاد نه سهم او شده بود، نه سهم دختر خواهرش. کجا بود؟ خدا می‌دانست.
#انجمن_تک_رمان #لیلا_مرادی #شولای_برفی
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
آخرین ویرایش توسط مدیر:

Leila.navel80

کاربر تک رمان
کاربر تک رمان
تاریخ ثبت‌نام
2024-02-05
نوشته‌ها
62
لایک‌ها
318
امتیازها
53
کیف پول من
769
Points
81
شبنم با سینی حاوی لیوان‌های شربت وارد هال شد؛ یکی آلبالویی و دیگری پرتقال. شاهین هم مثل برادرش از آب‌ پرتقال بدش می‌آمد و او برعکس! مثل دو ج*ن*س ناجور بودند که به هم وصل شده بودند و پیچ‌های زندگیشان هم آن‌قدر سست بود که سریع از هم فرو بریزد. با صدای ناهید خانم، زندایی‌اش چشم از لیوان شربتش گرفت و به نگاه سرد و یخش زل زد.
- برای چی این‌جا اومدی؟ می‌بینی که شیرزاد نیست.
صدای اعتراض شاهین و مامان گفتن آهسته‌ی شبنم را شنید و خودخوری کرد. انگار این زن خوب موقعیتی پیدا کرده بود که با کلامِ زهردارش، نمک روی زخمش بپاشد. آخ که نبودن شیرزاد چقدر توی ذوق می‌زد! از ضعف بدنش می‌لرزید و صدایش مرتعش شده بود.
- خبری ازش ندارین؟ قرار نیست بیاد؟
سرش را بالا گرفت. شاید دلش به رحم آید. خودش زن بود، مگر نمی‌فهمید حالش را؟ اما چیزی جز یک نگاه تاریک و سرد نصیبش نشد. کلافه نگاهش را به شاهین و شبنم داد. حرص سرتاپایش را گرفت. از این نگاه‌های پرترحم صبرش لبریز شد‌. باید همین‌جا تمامش می‌کرد. از جا بلند شد و لیوان شربتش را روی میز کوبید.
- یه چیزی بگین. مگه من مسخره‌تونم؟! زن‌دایی، پسرت یک‌ ماهه رفته و همه چیز رو ول کرده به امون خدا. چرا چیزی نمی‌گی؟ مگه چی‌ شده که این‌طوری بخواد بره؟ از من خطایی سر زده؟ کاری کردم که داره این‌طوری من رو تنبیه می‌کنه؟
تیزی نگاه سبزش رویش نشست. تکانی به هیکل چاقش داد و با لحن خشکی جوابش را داد:
- بی‌خودی خودت رو کوچیک نکن دختر. شیرزاد قرار نیست برگرده. اون تو رو نمی‌خواد، بهتره بپذیریش.
این روزها صد بار می‌مرد و زنده میشد اما این جواب قابلیت مرگ حتمی را داشت. اگر دستان شاهین نبود، شاید همان‌جا با زانو روی زمین می‌افتاد. نگاهش به زن روبه‌رویش بود که با بی‌مهری به او خیره بود و نمی‌خواست که از حرفش کوتاه بیاید. شبنم لیوان آبی به دستش داد و با سرزنش نگاهی به مادرش انداخت.
- چه مشکلی با این دختر داری مامان؟ نازگل چه گناهی کرده که باید پای بی‌غیرتی‌های شیرزاد بسوزه؟ آخه الان وقت این حرف‌ها بود؟
ناهید خانم انگار که اتفاقی نیفتاده باشد، با ترش‌رویی گفت:
- مگه چی گفتم دختر؟ تو هم هواخواهش نباش‌. خودش خانواده داره، الان زنگ می‌زنم مریم بیاد جمعش کنه. خونه من که دیوونه‌خونه نیست بیام دختر مردم رو درمون کنم!
دیگر بسش بود. این تحقیرها ناروا به او تحمیل میشد. مثل جنون زده‌ها به سمتش حمله‌ور شد و یقه‌اش را چسبید.
- من چی کارت کردم هان؟ چی‌ کار؟ بسه! بسه این همه تیکه بارم کردی! اگه الان حال و روزم اینه, صدقه‌سری پسر نمونته. کجاست؟ شیرزاد کجاست؟
جیغ می‌زد و محکم تکانش می‌داد. هیچ‌کس جلودارش نبود. ناهید خانم حالا با ترس و چشمان درشت شده‌اش، سعی می‌کرد یک‌جوری خودش را از چنگالش نجات دهد. این دختر به سیم آخر زده بود! حالا که شیرزادی نبود و قرار هم نبود باشد، باید یک‌جور خودش را خالی می‌کرد. یقه‌اش را ول کرد و به جان خودش افتاد. موهایش را در چنگ گرفت و کشید.
- ازتون متنفرم! متنفرم دروغ‌گوها! شما باعث شدین. شیرزاد نرفته. میاد.
هیچ درکی از حرف‌هایش نداشت. با ضجه این کلمات را ادا می‌کرد. مثل دیوانه‌ها زیرِ ل*ب هذیان می‌گفت و عقب‌عقب می‌رفت. شبنم با گریه نگاهش می‌کرد و شاهین سعی داشت آرامش کند.
- آبجی، تو رو خدا آروم باش. من خودم میارمش. فقط تو با خودت این‌جوری نکن.
سرش را تند تکان داد. چشمانش را به‌هم فشرد.
- نمیره، نمیره، بدون من نمیره... .
دست بر گوش‌هایش گرفت و جیغ کشید.

کد:
شبنم با سینی حاوی لیوان‌های شربت وارد هال شد؛ یکی آلبالویی و دیگری پرتقال. شاهین هم مثل برادرش از آب‌ پرتقال بدش می‌آمد و او برعکس! مثل دو ج*ن*س ناجور بودند که به هم وصل شده بودند و پیچ‌های زندگیشان هم آن‌قدر سست بود که سریع از هم فرو بریزد. با صدای ناهید خانم، زندایی‌اش چشم از لیوان شربتش گرفت و به نگاه سرد و یخش زل زد.

- برای چی این‌جا اومدی؟ می‌بینی که شیرزاد نیست.

صدای اعتراض شاهین و مامان گفتن آهسته‌ی شبنم را شنید و خودخوری کرد. انگار این زن خوب موقعیتی پیدا کرده بود که با کلامِ زهردارش، نمک روی زخمش بپاشد. آخ که نبودن شیرزاد چقدر توی ذوق می‌زد! از ضعف بدنش می‌لرزید و صدایش مرتعش شده بود.

- خبری ازش ندارین؟ قرار نیست بیاد؟

سرش را بالا گرفت. شاید دلش به رحم آید. خودش زن بود، مگر نمی‌فهمید حالش را؟ اما چیزی جز یک نگاه تاریک و سرد نصیبش نشد. کلافه نگاهش را به شاهین و شبنم داد. حرص سرتاپایش را گرفت. از این نگاه‌های پرترحم صبرش لبریز شد‌. باید همین‌جا تمامش می‌کرد. از جا بلند شد و لیوان شربتش را روی میز کوبید.

- یه چیزی بگین. مگه من مسخره‌تونم؟! زن‌دایی، پسرت یک‌ ماهه رفته و همه چیز رو ول کرده به امون خدا. چرا چیزی نمی‌گی؟ مگه چی‌ شده که این‌طوری بخواد بره؟ از من خطایی سر زده؟ کاری کردم که داره این‌طوری من رو تنبیه می‌کنه؟

تیزی نگاه سبزش رویش نشست. تکانی به هیکل چاقش داد و با لحن خشکی جوابش را داد:

- بی‌خودی خودت رو کوچیک نکن دختر. شیرزاد قرار نیست برگرده. اون تو رو نمی‌خواد، بهتره بپذیریش.

این روزها صد بار می‌مرد و زنده میشد اما این جواب قابلیت مرگ حتمی را داشت. اگر دستان شاهین نبود، شاید همان‌جا با زانو روی زمین می‌افتاد. نگاهش به زن روبه‌رویش بود که با بی‌مهری به او خیره بود و نمی‌خواست که از حرفش کوتاه بیاید. شبنم لیوان آبی به دستش داد و با سرزنش نگاهی به مادرش انداخت.

- چه مشکلی با این دختر داری مامان؟ نازگل چه گناهی کرده که باید پای بی‌غیرتی‌های شیرزاد بسوزه؟ آخه الان وقت این حرف‌ها بود؟

ناهید خانم انگار که اتفاقی نیفتاده باشد، با ترش‌رویی گفت:

- مگه چی گفتم دختر؟ تو هم هواخواهش نباش‌. خودش خانواده داره، الان زنگ می‌زنم مریم بیاد جمعش کنه. خونه من که دیوونه‌خونه نیست بیام دختر مردم رو درمون کنم!

دیگر بسش بود. این تحقیرها ناروا به او تحمیل میشد. مثل جنون زده‌ها به سمتش حمله‌ور شد و یقه‌اش را چسبید.

- من چی کارت کردم هان؟ چی‌ کار؟ بسه! بسه این همه تیکه بارم کردی! اگه الان حال و روزم اینه, صدقه‌سری پسر نمونته. کجاست؟ شیرزاد کجاست؟

جیغ می‌زد و محکم تکانش می‌داد. هیچ‌کس جلودارش نبود. ناهید خانم حالا با ترس و چشمان درشت شده‌اش، سعی می‌کرد یک‌جوری خودش را از چنگالش نجات دهد. این دختر به سیم آخر زده بود! حالا که شیرزادی نبود و قرار هم نبود باشد، باید یک‌جور خودش را خالی می‌کرد. یقه‌اش را ول کرد و به جان خودش افتاد. موهایش را در چنگ گرفت و کشید.

- ازتون متنفرم! متنفرم دروغ‌گوها! شما باعث شدین. شیرزاد نرفته. میاد.

هیچ درکی از حرف‌هایش نداشت. با ضجه این کلمات را ادا می‌کرد. مثل دیوانه‌ها زیرِ ل*ب هذیان می‌گفت و عقب‌عقب می‌رفت. شبنم با گریه نگاهش می‌کرد و شاهین سعی داشت آرامش کند.

- آبجی، تو رو خدا آروم باش. من خودم میارمش. فقط تو با خودت این‌جوری نکن.

سرش را تند تکان داد. چشمانش را به‌هم فشرد.

- نمیره، نمیره، بدون من نمیره... .

دست بر گوش‌هایش گرفت و جیغ کشید.
#انجمن_تک_رمان #لیلا_مرادی #شولای_برفی
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
آخرین ویرایش توسط مدیر:
وضعیت
موضوع بسته شده است و نمی‌توان پاسخ جدیدی فرستاد.
بالا