درحال تایپ رمان افول خور | مهدیس امیرخانی کاربر انجمن تک رمان

ساعت تک رمان

آفتــابــ گــردوݩ

کاربر تک رمان
کاربر تک رمان
تاریخ ثبت‌نام
2022-08-08
نوشته‌ها
509
لایک‌ها
2,148
امتیازها
73
محل سکونت
میان خیال خاطرات💫
کیف پول من
16,633
Points
803
با لباس‌های بیرون روی مبل نشست. و خستگی بر چشم‌هایش غلبه شد و خورشید به خوابی عمیق فرو رفت.
***
امتحانش را گند زد و تمام شب بیداری‌هایش حرام شد. عرض ارادتی به روح محمد کرد. اگر این همه استرس به جان دخترک بی‌چاره نمی‌انداخت حالا خورشید با خیال راحت از امسالش ل*ذت می‌برد.
خورشید هر موقع به این‌که ممکن است برای آخرین بار کتاب به دستش بگیرد غصه‌اش می‌شود و اضطراب مانند پیچک دور قلبش می‌نشیند.
با هزار زور و مشقت تاکسی‌ای پیدا کرد و به خانه برگشت. باز هم مثل هر موقع که مهمان داشتند در اتاقش چپید تا با آن پسر ترسناک و چشم‌های چپش روبرو نشود.
بی‌هدف موهایش را باز کرد و جلوی پنجره نشست و ناگهان زد زیر گریه! از شدت فشار روحی دستش را در موهایش کرد و کشید‌ بعد هر کسی را که به یادش آم لعن و نفرین کرد. دیگر نمی‌دانست به چه زبانی بگوید؛ می‌خواهم درس بخوانم! آقاجان و محمد که در کتشان نمی‌رفت!
خورشید سرش را روی پنجره گذاشت و روی هم فشردن چشم‌هایش با ابر شدنشان برابر بود. نوای گریه‌اش در اتاق پیچید و دست‌هایش محکم‌تر دور زانوهایش فشرده شد. می‌خواست بلند شود و چندین بار بالا و پایین بپرد و جیغ‌هایش گوش فلک را کر کند بلکه راحت شود.
ناگهان صدایی در فضا پیچید و رفته رفته آن‌قدر جذاب‌تر شد که گریه‌ی خورشید قطع شد. دست‌های خورشید چندین بار روی صورتش بالا پایین شد و چشم‌های خیسش را در حیاط بزرگ پر از گل و گیاه چرخاند.
چشمش که به سپهراد خورد یکه خورد. محمد و سپهراد ل*ب حوض وسط حیاط نشسته بودند و دست‌ سپهراد با آن خالکوبی رویش، روی سیم‌های گیتار بالا و پایین میشد.
هوا نیمه تاریک بود و سپهراد با مهارت تمام گیتار را می‌نواخت و چنان در حس رفته بود که خورشید را غرق در آهنگ صدایش کرد. عجب صدایی داشت! نه این‌که مردانه و بم باشد نه، ولی خورشید مجذوبش شده بود.
موهای خورشید پیچک شد دور انگشتش و چشم‌هایش بیشتر از قبل غرق شدند در نت‌های موسیقی! صدای سپهراد گرم‌تر شد و خورشید غرق‌تر! در نهایت قطع شدن صدای سپهراد دستی شد که او را از باتلاق بیرون کشید‌‌.
خواندن و نواختن سپهراد قطع شد اما خورشید همان‌گونه خیره به پسرک مانده بود و موهای خورشید محکم‌تر از قبل دور انگشتش پیچیده شد. سر سپهراد بالا آمد و نگاهش را به خورشیدی که موهایش را دور انگشتش حلقه کرده بود و پنهانی نگاهش می‌کرد دوخت.
انتظار نداشت سپهراد نگاهش کند. خورشید به جای این‌که فرار کند، همان‌جا جلوی پنجره از ترس یخ زد. چشم‌های سپهراد در تاریکی ترسناک‌تر شده بودند. آن پسر بیماری لاعلاج داشت که چشم‌هایش این شکلی بودند؟ تا قبل از این‌ها خورشید هرگز فکر نمی‌کرد کسی با چشم‌های این شکلی پیدا شود!

#انج_تک_رمان
#مهدیس‌_امیرخانی
#افول_خور
کد:
با لباس‌های بیرون روی مبل نشست. و خستگی بر چشم‌هایش غلبه شد و خورشید به خوابی عمیق فرو رفت.

***

امتحانش را گند زد و تمام شب بیداری‌هایش حرام شد. عرض ارادتی به روح محمد کرد. اگر این همه استرس به جان دخترک بی‌چاره نمی‌انداخت حالا خورشید با خیال راحت از امسالش ل*ذت می‌برد.
خورشید هر موقع به این‌که ممکن است برای آخرین بار کتاب به دستش بگیرد غصه‌اش می‌شود و اضطراب مانند پیچک دور قلبش می‌نشیند.
با هزار زور و مشقت تاکسی‌ای پیدا کرد و به خانه برگشت. باز هم مثل هر موقع که مهمان داشتند در اتاقش چپید تا با آن پسر ترسناک و چشم‌های چپش روبرو نشود.
بی‌هدف موهایش را باز کرد و جلوی پنجره نشست و ناگهان زد زیر گریه! از شدت فشار روحی دستش را در موهایش کرد و کشید‌ بعد هر کسی را که به یادش آم لعن و نفرین کرد. دیگر نمی‌دانست به چه زبانی بگوید؛ می‌خواهم درس بخوانم! آقاجان و محمد که در کتشان نمی‌رفت!
خورشید سرش را روی پنجره گذاشت و روی هم فشردن چشم‌هایش با ابر شدنشان برابر بود. نوای گریه‌اش در اتاق پیچید و دست‌هایش محکم‌تر دور زانوهایش فشرده شد. می‌خواست بلند شود و چندین بار بالا و پایین بپرد و جیغ‌هایش گوش فلک را کر کند بلکه راحت شود.
ناگهان صدایی در فضا پیچید و رفته رفته آن‌قدر جذاب‌تر شد که گریه‌ی خورشید قطع شد. دست‌های خورشید چندین بار روی صورتش بالا پایین شد و چشم‌های خیسش را در حیاط بزرگ پر از گل و گیاه چرخاند.
چشمش که به سپهراد خورد یکه خورد. محمد و سپهراد ل*ب حوض وسط حیاط نشسته بودند و دست‌ سپهراد با آن خالکوبی رویش، روی سیم‌های گیتار بالا و پایین میشد.
هوا نیمه تاریک بود و سپهراد با مهارت تمام گیتار را می‌نواخت و چنان در حس رفته بود که خورشید را غرق در آهنگ صدایش کرد. عجب صدایی داشت! نه این‌که مردانه و بم باشد نه، ولی خورشید مجذوبش شده بود.
موهای خورشید پیچک شد دور انگشتش و چشم‌هایش بیشتر از قبل غرق شدند در نت‌های موسیقی! صدای سپهراد گرم‌تر شد و خورشید غرق‌تر! در نهایت قطع شدن صدای سپهراد دستی شد که او را از باتلاق بیرون کشید‌‌.
خواندن و نواختن سپهراد قطع شد اما خورشید همان‌گونه خیره به پسرک مانده بود و موهای خورشید محکم‌تر از قبل دور انگشتش پیچیده شد. سر سپهراد بالا آمد و نگاهش را به خورشیدی که موهایش را دور انگشتش حلقه کرده بود و پنهانی نگاهش می‌کرد دوخت.
انتظار نداشت سپهراد نگاهش کند. خورشید به جای این‌که فرار کند، همان‌جا جلوی پنجره از ترس یخ زد. چشم‌های سپهراد در تاریکی ترسناک‌تر شده بودند. آن پسر بیماری لاعلاج داشت که چشم‌هایش این شکلی بودند؟ تا قبل از این‌ها خورشید هرگز فکر نمی‌کرد کسی با چشم‌های این شکلی پیدا شود!
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
امضا : آفتــابــ گــردوݩ

آفتــابــ گــردوݩ

کاربر تک رمان
کاربر تک رمان
تاریخ ثبت‌نام
2022-08-08
نوشته‌ها
509
لایک‌ها
2,148
امتیازها
73
محل سکونت
میان خیال خاطرات💫
کیف پول من
16,633
Points
803
خورشید بالأخره عزم نداشته‌اش را جزم کرد و چشم‌هایش را از پنجره‌ی بزرگ برداشت و کنج اتاق در خودش جمع شد. خدا را شکر که محمد او را پشت پنجره ندید!
بی‌بی به سفارش محمد پرده‌ی مخملی سرمه‌ای رنگی را به پنجره آویخته بود. محمد دوست نداشت هر رهگذری چشمش از پنجره به خورشید بیوفتد یا خورشید چشم‌های آهویی‌اش را به پسرهای روستا بدوزد.
- نه‌نه جون!
با شنیدن صدای بی‌بی دست پاچه بلند شد و طوری لباسش را مرتب کرد. انگار بی‌بی با نگاه به لباسش خواهد فهمید که خورشید از پشت پنجره آن پسره‌ی چشم چپ را دید می‌زده است.
- بله؟
- باز چرا چپیدی این‌جا؟
- ول کن بی‌بی! پس چی کار کنم؟ کجا برم؟
- به جای فاز غم گرفتن پاشو یه چیزی درست کن واسه شام.
- باشه!
***
در حالی که انگشت‌هایش چشم‌هایش را مالش می‌داد، ماگ قهوه‌اش را به ل*ب‌هایش نزدیک کرد. جرعه‌ای از قهوه‌ی د*اغ نوشید تا بلکه چند دقیقه‌ی دیگر هم بیدار بماند.
چشم‌هایش از بی‌خوابی به سوزش افتاده بود و کم مانده بود سرش از درد نصف شود و جانش در برود. هر چقدر که بیشتر پرونده را می‌خواند بیشتر از قبل گیج میشد. همه جای پرونده می‌لنگید و هیچ چیزی سر جای خود نبود.
زنی ۲۵ ساله که شش سال پیش همسرش را از دست داده بود ادعا می‌کرد همسرش زنده است و او را خودش و چند تن از نزدیکانشان دیده‌اند. آن مرد کاملاً شبیه به شوهر مرده‌ی زن بود. در حالی که از لحاظ حقوقی کسی به اسم آن مرد وجود نداشت.
خورشید از شدت خستگی سرش را روی میز گذاشت و کمی چشم‌های سرخ شده‌اش را بست بلکه کمی آرامش یابد.
خورشید آن‌قدر از کار و زندگی خسته شده بود که روی میز در خلسه شیرین خواب فرو رفت بلکه شاید فردا بهتر از امروز باشد.
صبح که با زنگ ساعت به سختی از دنیای خواب بیرون آمد ناله‌ای زیر ل*ب کرد. از دویدن در این زندگی یکنواختش خسته شده بود. کاش امکانش بود که بخوابد و هرگز چشم نگشاید.
با شانه‌های افتاده خودش را به سرویس بهداشتی رساند و می‌خواست با مشت‌های آب که بر صورت میزد خوابش را بپراند. بدون خشک کردن صورتش به طرف پرده‌های هال کوچکش رفت تا بلکه با کنار زدنشان پرتوی نوری فضا را روشن کند.
سرش را به پنجره تکیه داد و چشم بر ماشین همیشگی دوخت. ماشین مشکوک حتی این وقت صبح هم آن‌جا بود؟! عجب مزاحم علّافی! بی‌خبر از این‌که راننده آن ماشین کیست؛ سرش را به شیشه تکیه داد و باز هم دعا کرد که ای کاش کمی آرامش در وجودش رسوخ کند.

#انجمن_تک_رمان
#مهدیس_امیرخانی
#افول_خور
کد:
خورشید بالأخره عزم نداشته‌اش را جزم کرد و چشم‌هایش را از پنجره‌ی بزرگ برداشت و کنج اتاق در خودش جمع شد. خدا را شکر که محمد او را پشت پنجره ندید!
بی‌بی به سفارش محمد پرده‌ی مخملی سرمه‌ای رنگی را به پنجره آویخته بود. محمد دوست نداشت هر رهگذری چشمش از پنجره به خورشید بیوفتد یا خورشید چشم‌های آهویی‌اش را به پسرهای روستا بدوزد.
- نه‌نه جون!
با شنیدن صدای بی‌بی دست پاچه بلند شد و طوری لباسش را مرتب کرد. انگار بی‌بی با نگاه به لباسش خواهد فهمید که خورشید از پشت پنجره آن پسره‌ی چشم چپ را دید می‌زده است.
- بله؟
- باز چرا چپیدی این‌جا؟
- ول کن بی‌بی! پس چی کار کنم؟ کجا برم؟
- به جای فاز غم گرفتن پاشو یه چیزی درست کن واسه شام.
- باشه!

***

در حالی که انگشت‌هایش چشم‌هایش را مالش می‌داد، ماگ قهوه‌اش را به ل*ب‌هایش نزدیک کرد. جرعه‌ای از قهوه‌ی د*اغ نوشید تا بلکه چند دقیقه‌ی دیگر هم بیدار بماند.
چشم‌هایش از بی‌خوابی به سوزش افتاده بود و کم مانده بود سرش از درد نصف شود و جانش در برود. هر چقدر که بیشتر پرونده را می‌خواند بیشتر از قبل گیج میشد. همه جای پرونده می‌لنگید و هیچ چیزی سر جای خود نبود.
زنی ۲۵ ساله که شش سال پیش همسرش را از دست داده بود ادعا می‌کرد همسرش زنده است و او را خودش و چند تن از نزدیکانشان دیده‌اند. آن مرد کاملاً شبیه به شوهر مرده‌ی زن بود. در حالی که از لحاظ حقوقی کسی به اسم آن مرد وجود نداشت.
خورشید از شدت خستگی سرش را روی میز گذاشت و کمی چشم‌های سرخ شده‌اش را بست بلکه کمی آرامش یابد.
خورشید آن‌قدر از کار و زندگی خسته شده بود که روی میز در خلسه شیرین خواب فرو رفت بلکه شاید فردا بهتر از امروز باشد.
صبح که با زنگ ساعت به سختی از دنیای خواب بیرون آمد ناله‌ای زیر ل*ب کرد. از دویدن در این زندگی یکنواختش خسته شده بود. کاش امکانش بود که بخوابد و هرگز چشم نگشاید.
با شانه‌های افتاده خودش را به سرویس بهداشتی رساند و می‌خواست با مشت‌های آب که بر صورت میزد خوابش را بپراند. بدون خشک کردن صورتش به طرف پرده‌های هال کوچکش رفت تا بلکه با کنار زدنشان پرتوی نوری فضا را روشن کند.
سرش را به پنجره تکیه داد و چشم بر ماشین همیشگی دوخت. ماشین مشکوک حتی این وقت صبح هم آن‌جا بود؟! عجب مزاحم علّافی! بی‌خبر از این‌که راننده آن ماشین کیست؛ سرش را به شیشه تکیه داد و باز هم دعا کرد که ای کاش کمی آرامش در وجودش رسوخ کند.
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
امضا : آفتــابــ گــردوݩ

آفتــابــ گــردوݩ

کاربر تک رمان
کاربر تک رمان
تاریخ ثبت‌نام
2022-08-08
نوشته‌ها
509
لایک‌ها
2,148
امتیازها
73
محل سکونت
میان خیال خاطرات💫
کیف پول من
16,633
Points
803
***
روی تخت آهنی دراز کشیده بود و با لبخندی عجیبی به عکس‌هایی که یواشکی از دلبرش گرفته بود نگاه می‌کرد. کاش آن دخترک برای او میشد. هر روز با شعله‌های او بیدار میشد و تنهایی یکدیگر را پر می‌کردند ولی خب، نه تکین سر و زبان داشت تا عشقش را فریاد بزند و نه خورشید می‌توانست خلاء‌اش را با مردی پر کند!
آخ از آن گره‌ی بین ابروهای نازک یار! درست همانند گره‌ی عشق بود! صدای موبایل سکوت اتاق بیست متری را در هم شکست و باعث در هم تنیدن ابروهای تکین شد. کسی سال تا سال جویای احوالش نبود ولی حالا که در فکر آن موجود دوست داشتنی بود تلفنش به صدا در آمد.
- بله؟!
این همه حرص در صدایش طبیعی بود؟ نیامدن صدایی از فرد پشت تلفن سیستم عصبی‌اش را بیشتر ت*ح*ریک کرد و این دفعه بلندتر و محکم‌تر فرد پشت تلفن را خطاب کرد. فایده‌ای نداشت و شماره‌ی ناشناس فقط یک مزاحم بود و لاغیر.
عصبی از جایش بلند شد و زیرپوشش را با تیشرت مشکی عوض کرد و کوله به دوش از اتاقش یرون زد. پله‌های ساختمان قدیمی و مخروبه را تند تند پایین رفت تا عاشقی از سرش بپرد.
او در اتاقی بیست متری که در یکی از محله‌های فقیر تهران بود زندگی می‌کرد. یک ساختمان پنج طبقه که ک*ثافت از روی نمای آپارتمان می‌چکد. همسایه‌ی روبرویی‌اش مرد مفنگی است که چند روز یک بار پیدایش است و زنش بخاطر اعتیاد داشتن ترکش کرده است. همسایه بغلی‌اش پسر دانشجوی لوسی است و این‌ها تنها چیزی‌هایی هستند که از همسایه‌هایش می‌داند.
او حوصله خودش را نداشت چه رسد به زن‌هایی که جلوی در ساختمان بساط سبزی پهن کرده‌اند و غیبت خواهرشوهر و مادر شوهرشان را می‌کنند.
تکین عصبی دست‌هایش را در جیب شلوارش فرو برد و قدم‌های را تندتر کرد تا بلکه بیشتر از این شاهد صح*نه‌های دلخراش پایین شهر تهران نباشد.
با رسیدن به میدان در کرکره‌ای گاراژ را بالا داد و وارد شد.
او جایی در محفل عاشقان ندارد و جایش همین گاراژ است که بوی روغن در آن پیچیده است. لباسش را با لباس‌های کثیف کار عوض کرد و باز افتاد به جان ماشین بیچاره. چه میشد اگر مثل یک پیچ گوشتی می‌افتاد بر جان قلب خورشیدش و اسم خودش را رویش هک می‌کرد؟
- چطوری مش تکین؟
تکین دست از کار کشید و قبل از چرخیدن به طرف مشتری وراجش دندان‌هایش را محکم روی هم سابید. آچار در دستش را به گوشه‌ای پرت کرد و برگشت طرف مرد کوتاه قد.
مرد لبخندش را تا گوش‌هایش امتداد داد و دستش را جلو آورد و شروع کرد به احوال پرسی. تند تند حرف میزد و گوش‌های تکین از این همه وراجی سوت می‌کشید. امان از این مردک شکم گنده که می‌آمد و خلوتش را در هم میزد.
تکین بدون این‌که پاسخ لبخند مردک شکم گنده را بدهد دستش را در دست مردک گذاشت و در جواب نطق‌های مردک که پنج دقیقه طول کشیده بود فقط گفت:
- ممنون خوبم‌!

#انجمن_تک_رمان
#افول_خور
#مهدیس_امیرخانی
کد:
***
روی تخت آهنی دراز کشیده بود و با لبخندی عجیبی به عکس‌هایی که یواشکی از دلبرش گرفته بود نگاه می‌کرد. کاش آن دخترک برای او میشد. هر روز با شعله‌های او بیدار میشد و تنهایی یکدیگر را پر می‌کردند ولی خب، نه تکین سر و زبان داشت تا عشقش را فریاد بزند و نه خورشید می‌توانست خلاء‌اش را با مردی پر کند!
آخ از آن گره‌ی بین ابروهای نازک یار! درست همانند گره‌ی عشق بود! صدای موبایل سکوت اتاق بیست متری را در هم شکست و باعث در هم تنیدن ابروهای تکین شد. کسی سال تا سال جویای احوالش نبود ولی حالا که در فکر آن موجود دوست داشتنی بود تلفنش به صدا در آمد.
- بله؟!
این همه حرص در صدایش طبیعی بود؟ نیامدن صدایی از فرد پشت تلفن سیستم عصبی‌اش را بیشتر ت*ح*ریک کرد و این دفعه بلندتر و محکم‌تر فرد پشت تلفن را خطاب کرد. فایده‌ای نداشت و شماره‌ی ناشناس فقط یک مزاحم بود و لاغیر.
عصبی از جایش بلند شد و زیرپوشش را با تیشرت مشکی عوض کرد و کوله به دوش از اتاقش یرون زد. پله‌های ساختمان قدیمی و مخروبه را تند تند پایین رفت تا عاشقی از سرش بپرد.
او در اتاقی بیست متری که در یکی از محله‌های فقیر تهران بود زندگی می‌کرد. یک ساختمان پنج طبقه که ک*ثافت از روی نمای آپارتمان می‌چکد. همسایه‌ی روبرویی‌اش مرد مفنگی است که چند روز یک بار پیدایش است و زنش بخاطر اعتیاد داشتن ترکش کرده است. همسایه بغلی‌اش پسر دانشجوی لوسی است و این‌ها تنها چیزی‌هایی هستند که از همسایه‌هایش می‌داند.
او حوصله خودش را نداشت چه رسد به زن‌هایی که جلوی در ساختمان بساط سبزی پهن کرده‌اند و غیبت خواهرشوهر و مادر شوهرشان را می‌کنند.
تکین عصبی دست‌هایش را در جیب شلوارش فرو برد و قدم‌های را تندتر کرد تا بلکه بیشتر از این شاهد صح*نه‌های دلخراش پایین شهر تهران نباشد.
با رسیدن به میدان در کرکره‌ای گاراژ را بالا داد و وارد شد.
او جایی در محفل عاشقان ندارد و جایش همین گاراژ است که بوی روغن در آن پیچیده است. لباسش را با لباس‌های کثیف کار عوض کرد و باز افتاد به جان ماشین بیچاره. چه میشد اگر مثل یک پیچ گوشتی می‌افتاد بر جان قلب خورشیدش و اسم خودش را رویش هک می‌کرد؟
- چطوری مش تکین؟
تکین دست از کار کشید و قبل از چرخیدن به طرف مشتری وراجش دندان‌هایش را محکم روی هم سابید. آچار در دستش را به گوشه‌ای پرت کرد و برگشت طرف مرد کوتاه قد.
مرد لبخندش را تا گوش‌هایش امتداد داد و دستش را جلو آورد و شروع کرد به احوال پرسی. تند تند حرف میزد و گوش‌های تکین از این همه وراجی سوت می‌کشید. امان از این مردک شکم گنده که می‌آمد و خلوتش را در هم میزد.
تکین بدون این‌که پاسخ لبخند مردک شکم گنده را بدهد دستش را در دست مردک گذاشت و در جواب نطق‌های مردک که پنج دقیقه طول کشیده بود فقط گفت:
- ممنون خوبم‌!
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
امضا : آفتــابــ گــردوݩ

آفتــابــ گــردوݩ

کاربر تک رمان
کاربر تک رمان
تاریخ ثبت‌نام
2022-08-08
نوشته‌ها
509
لایک‌ها
2,148
امتیازها
73
محل سکونت
میان خیال خاطرات💫
کیف پول من
16,633
Points
803
قبل از این‌که مردک باز هم د*ه*ان باز کند تکین تعارف زد مردک بنشیند تا کم‌تر مثل دریل مغزش را سوراخ کند. مردک وراج روی صندلی گوشه‌ی گاراژ نشست و باز هم پیچ فکش شل شد.
تکین عاجزمند کنار مردک نشست تا بلکه حرف‌هایش انتها یابند. از هیچ‌چیز به اندازه حرف زدن و ارتباط برقرار کردن با دنیای بیرونش متنفر نبود. آرام بودن خورشید آسمان عشق، دریچه‌های قلبش را گشوده است. با فکر به خورشید خنکی بی‌حد و مرزی به تار و پود جانش رسوخ کرد و قلبش بی‌قرارتر از همیشه خود را به قفسه س*ی*نه کوبید.
***
با پیچیدن صدای زنگ موبایل در دفترش سرش را از روی پرونده بلند کرد و در حالی که چشمش را می‌مالید با آهنگ خسته صدایش جواب داد:
- بفرمایید.
- خانم عرفان سلام‌. علیزاده‌ام‌. باید ببینمتون.
و بعد از کمی مکث افزود:
- هر چه زودتر!
صدای هول‌زده زن اضطراب را بر خورشید هدیه کرد. تشویش نهفته در صدای زن باعث شده بود نتواند کلمات را به درستی تلفظ کند.
- سلام. بله شناختمتون. چه مشکل...
زن بدون این‌که به خورشید فلک زده اجازه حرف زدن دهد گفت:
- باید حضوری حرف بزنیم لطفاً هر چه زودتر خودتون رو برسونین.
خورشید از صندلی چرمی پشت میزش برخاست.
- آدرس رو پیامک بزنین.
بعد به طرف در رفت و دفترش را به منشی سپرد. همان‌طور که با عجله پاشنه‌های کفش مشکی‌اش را روی زمین می‌کوبید دستش را برای اولین تاکسی بلند کرد.
همین که سوار پژو نقره‌ای رنگ شد صدای پیامک گوشی‌اش باعث شد نگاهش را به آدرس بدوزد. زن آدرس یک بیمارستان را داده بود و در سطر آخر پیامش خواسته بود خودش را هرچه سریع‌تر برساند.
خورشید آدرس را به‌ پیرمرد سر تاس داد و تا رسیدن به بیمارستان افکار مشوشش را اندکی سر و سامان می‌دهد. همین که جلوی بیمارستان توقف می‌کنند دستش را در کیف چرمش می‌کند و هر اسکناسی که جلوی دستش می‌آید بیرون کشیده و به پیرمرد می‌دهد.
کیفش را روی شانه می‌اندازد و به طرف طبقه دوم بیمارستان قدم برمی‌دارد. بخاطر دویدن با کفش‌های پاشنه دار کنی لنگ‌لنگان راه می‌رفت. به محض این‌که چشم علیزاده به قامت خورشید خورد از جایش جست و خورشید نفهمید که کی بازوهایش اسیر دست‌های زن شد:
- خانم وکیل قربونتون برم من‌! تو رو خدا یه کاری کنین! جون بچه‌هام تو خطره!
خورشید ابرو در هم می‌تند و با تعجب می‌پرسد:
- آروم باشین و همه چی رو توضیح بدین.
کلمه‌ها از د*ه*ان زن به بیرون پرت می‌شوند و خورشید بیشتر از قبل به این‌که این یک پرونده ساده نیست پی می‌برد.
***


#انجمن_تک_رمان
#مهدیس_امیرخانی
#افول_خور
کد:
قبل از این‌که مردک باز هم د*ه*ان باز کند تکین تعارف زد مردک بنشیند تا کم‌تر مثل دریل مغزش را سوراخ کند. مردک وراج روی صندلی گوشه‌ی گاراژ نشست و باز هم پیچ فکش شل شد.
تکین عاجزمند کنار مردک نشست تا بلکه حرف‌هایش انتها یابند. از هیچ‌چیز به اندازه حرف زدن و ارتباط برقرار کردن با دنیای بیرونش متنفر نبود. آرام بودن خورشید آسمان عشق، دریچه‌های قلبش را گشوده است. با فکر به خورشید خنکی بی‌حد و مرزی به تار و پود جانش رسوخ کرد و قلبش بی‌قرارتر از همیشه خود را به قفسه س*ی*نه کوبید.
***
با پیچیدن صدای زنگ موبایل در دفترش سرش را از روی پرونده بلند کرد و در حالی که چشمش را می‌مالید با آهنگ خسته صدایش جواب داد:
- بفرمایید.
- خانم عرفان سلام‌. علیزاده‌ام‌. باید ببینمتون.
و بعد از کمی مکث افزود:
- هر چه زودتر!
صدای هول‌زده زن اضطراب را بر خورشید هدیه کرد. تشویش نهفته در صدای زن باعث شده بود نتواند کلمات را به درستی تلفظ کند.
- سلام. بله شناختمتون. چه مشکل...
زن بدون این‌که به خورشید فلک زده اجازه حرف زدن دهد گفت:
- باید حضوری حرف بزنیم لطفاً هر چه زودتر خودتون رو برسونین.
خورشید از صندلی چرمی پشت میزش برخاست.
- آدرس رو پیامک بزنین.
بعد به طرف در رفت و دفترش را به منشی سپرد. همان‌طور که با عجله پاشنه‌های کفش مشکی‌اش را روی زمین می‌کوبید دستش را برای اولین تاکسی بلند کرد.
همین که سوار پژو نقره‌ای رنگ شد صدای پیامک گوشی‌اش باعث شد نگاهش را به آدرس بدوزد. زن آدرس یک بیمارستان را داده بود و در سطر آخر پیامش خواسته بود خودش را هرچه سریع‌تر برساند.
خورشید آدرس را به‌ پیرمرد سر تاس داد و تا رسیدن به بیمارستان افکار مشوشش را اندکی سر و سامان می‌دهد. همین که جلوی بیمارستان توقف می‌کنند دستش را در کیف چرمش می‌کند و هر اسکناسی که جلوی دستش می‌آید بیرون کشیده و به پیرمرد می‌دهد.
کیفش را روی شانه می‌اندازد و به طرف طبقه دوم بیمارستان قدم برمی‌دارد. بخاطر دویدن با کفش‌های پاشنه دار کنی لنگ‌لنگان راه می‌رفت. به محض این‌که چشم علیزاده به قامت خورشید خورد از جایش جست و خورشید نفهمید که کی بازوهایش اسیر دست‌های زن شد:
- خانم وکیل قربونتون برم من‌! تو رو خدا یه کاری کنین! جون بچه‌هام تو خطره!
خورشید ابرو در هم می‌تند و با تعجب می‌پرسد:
- آروم باشین و همه چی رو توضیح بدین.
کلمه‌ها از د*ه*ان زن به بیرون پرت می‌شوند و خورشید بیشتر از قبل به این‌که این یک پرونده ساده نیست پی می‌برد.
***
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
امضا : آفتــابــ گــردوݩ

آفتــابــ گــردوݩ

کاربر تک رمان
کاربر تک رمان
تاریخ ثبت‌نام
2022-08-08
نوشته‌ها
509
لایک‌ها
2,148
امتیازها
73
محل سکونت
میان خیال خاطرات💫
کیف پول من
16,633
Points
803
جلوی آینه نشسته بود و با موچین بی‌بی که کش رفته بود زیر ابروهایش را تمیز می‌کرد. آقاجان و محمد گور به گور شده سر زمین بودند و بی‌بی رفته بود خانه‌ همسایه‌‌. خورشید هم داشت از فرصت نهایت سوءستفاده را می‌کرد.
به تازگی ظاهرش برایش مهم شده بود. حالا که بیشتر از این نمی‌توانست درس بخواند، لاقل ظاهرش را مثل میت نکند! لحظه آخر که خواست بیرون برود نگاهی بر خودش در آینه روی طاقچه انداخت.
نفهمید چه شد که دست‌هایش لچک را به پرواز در آوردند و لحظه‌ای بعد لچک سفید سنتی روی زمین افتاده بود. لبخندی زد. آزاد بودن موهایش را دوست داشت!
بدو بدو به طرف مطبخ رفت تا قبل از آمدن بی‌بی غذا را حاضر کند. به تازگی رمق پاهای بی‌بی کم‌تر شده بود و قلب‌اش بیشتر رو به ضعف می‌نهاد. حالا خورشید هر لحظه ترس از دست دادن تنها شیرینی آنن خانه را داشت.
آرد را برداشت و مشغول درست کردن خمیر شد و از خدا خواست محمد صورت بزک کرده‌اش را نبیند! حتی فکر به چهره‌ی سرخ شده محمد و دست‌هایش که دور موهایش پیچیده شده است هم درد را به جانش هدیه می‌دهد.
تند تند سرش را تکان می‌دهد و حرصش از زندگی مسخره را روی خمیر فلاکت زده خالی می‌کند. همچین پیراشکی‌ای بپزد که سپهراد انگشت‌هایش را درسته قورت دهد!
خورشید باز هم لبخندی زد. اسم دخترش را چه بگذارد؟ خمیرها را گوشه‌ای گذاشت تا خودشان را بگیرند. اگر بچه‌شان پسر باشد چه؟
خورشید بود و خل شدن‌هایش! آن پسر غرب زده را که اصالت‌اش معلوم نیست را چه بر پدری؟!
مشغول درست کردن محتویات پیراشکی بود که صدای بهم کوبیده شدن در امد و بعد بی‌بی نفس زنان درحالی که چادرش را زیر ب*غ*ل زده بود پا در مطبخ گذاشت. با دیدن خورشید که لپ‌های سفیدش گل انداخته و لباس‌هایش آردی شده، خندید و قبل از این‌که خورشید به او سلام دهد، او را محکم در آ*غ*و*ش کشید.
خورشید دست به اعتراض زد:
- عه بی‌بی! لهم کردی که!
بی‌بی همان‌طور که با ذوق می‌خندید از خورشید جدا شد و گفت:
- یهویی دیدم دختر کوچولوم خانم شده خوش‌حال شدم!
خورشید لبخندی زد.
- امروز نمی‌دونی که چی شد!
خورشید دست از کار کشید. عاشق وقت‌هایی بود که با بی‌بی می‌نشستند و از در و همسایه غیبت می‌کردند. از زهرا خانم که تا آرنج النگو داشت تا عروس عمه شوکت که جهیزیه آفتابه نیاورده بود نقل دهن بی‌بی و دخترانش است.
- چی شد بی‌بی؟
- خدیجه خواهرِ زنداییت رو که می‌شناسی؟ یه خواهر شوهر داشت که پسرشم سربازی نرفته بود!
خورشید سری به نشانه تأیید تکان داد و بی‌بی ادامه داد:
- زنیکه همش به تو و خواهرت ایراد می‌گرفت که رفتین دبیرستان و درس خوندین و چش و گوشتون باز شد.
خورشید بینی‌اش را با چندش جمع کرد.
- امروز شوهرش جلوی آقات رو گرفت که رضایت بگیره تو رو برای پسر بزرگش بگیره.
خورشید چشم‌هایش را با ناز چرخاند.
- غلط کرده!
- آقات هم که الهی فداش شم حقشون رو گذاشت کف دستشون. انگاری برگشته گفته دختر من رو چه به پسر سیاه سوختت!
خورشید بلند بلند شروع به خندیدن کرد. علی پسر نصرت مثل اکثریت روستایی‌ها صورتش آفتاب سوخته بود و خورشید هنوز به یاد دارد که علی وقتی بچه بود همیشه آب بینی‌اش روان بود.
- کجایی زن؟ باز تو این جفت چشم من رو دور دیدی رفتی نشستی پای غیبت؟
بی‌بی دست و پاچه بلند شد و از مطبخ بیرون زد تا مثل همیشه دست و صورت شوهرش را در حوض بشورد. در روستا همیشه همین بود. زن کاملاً باید مطیع شخصی به اسم مرد خوانواده باشد و این هرگز در مخ خورشید نمی‌گنجید.
چرا باید خودش را پایبند روستای مزخرفش کند؟
زیر ل*ب با خودش زمزمه کرد:
- حالا که دوران خان و خان بودن تموم شده، مردم روستا خودشون خودشون رو شلاق می‌زنن!

#انجمن_تک_رمان
#مهدیس_امیرخانی
#افول‌_خور
کد:
جلوی آینه نشسته بود و با موچین بی‌بی که کش رفته بود زیر ابروهایش را تمیز می‌کرد. آقاجان و محمد گور به گور شده سر زمین بودند و بی‌بی رفته بود خانه‌ همسایه‌‌. خورشید هم داشت از فرصت نهایت سوءستفاده را می‌کرد.
به تازگی ظاهرش برایش مهم شده بود. حالا که بیشتر از این نمی‌توانست درس بخواند، لاقل ظاهرش را مثل میت نکند! لحظه آخر که خواست بیرون برود نگاهی بر خودش در آینه روی طاقچه انداخت. 
نفهمید چه شد که دست‌هایش لچک را به پرواز در آوردند و لحظه‌ای بعد لچک سفید سنتی روی زمین افتاده بود. لبخندی زد. آزاد بودن موهایش را دوست داشت!
بدو بدو به طرف مطبخ رفت تا قبل از آمدن بی‌بی غذا را حاضر کند. به تازگی رمق پاهای بی‌بی کم‌تر شده بود و قلب‌اش بیشتر رو به ضعف می‌نهاد. حالا خورشید هر لحظه ترس از دست دادن تنها شیرینی آنن خانه را داشت.
آرد را برداشت و مشغول درست کردن خمیر شد و از خدا خواست محمد صورت بزک کرده‌اش را نبیند! حتی فکر به چهره‌ی سرخ شده محمد و دست‌هایش که دور موهایش پیچیده شده است هم درد را به جانش هدیه می‌دهد. 
تند تند سرش را تکان می‌دهد و حرصش از زندگی مسخره را روی خمیر فلاکت زده خالی می‌کند. همچین پیراشکی‌ای بپزد که سپهراد انگشت‌هایش را درسته قورت دهد!
خورشید باز هم لبخندی زد. اسم دخترش را چه بگذارد؟ خمیرها را گوشه‌ای گذاشت تا خودشان را بگیرند. اگر بچه‌شان پسر باشد چه؟ 

خورشید بود و خل شدن‌هایش! آن پسر غرب زده را که اصالت‌اش معلوم نیست را چه بر پدری؟! 
مشغول درست کردن محتویات پیراشکی بود که صدای بهم کوبیده شدن در امد و بعد بی‌بی نفس زنان درحالی که چادرش را زیر ب*غ*ل زده بود پا در مطبخ گذاشت. با دیدن خورشید که لپ‌های سفیدش گل انداخته و لباس‌هایش آردی شده، خندید و قبل از این‌که خورشید به او سلام دهد، او را محکم در آ*غ*و*ش کشید.
خورشید دست به اعتراض زد:
- عه بی‌بی! لهم کردی که!
بی‌بی همان‌طور که با ذوق می‌خندید از خورشید جدا شد و گفت:
- یهویی دیدم دختر کوچولوم خانم شده خوش‌حال شدم! 
خورشید لبخندی زد.
- امروز نمی‌دونی که چی شد!
خورشید دست از کار کشید. عاشق وقت‌هایی بود که با بی‌بی می‌نشستند و از در و همسایه غیبت می‌کردند. از زهرا خانم که تا آرنج النگو داشت تا عروس عمه شوکت که جهیزیه آفتابه نیاورده بود نقل دهن بی‌بی و دخترانش است.
- چی شد بی‌بی؟
- خدیجه خواهرِ زنداییت رو که می‌شناسی؟ یه خواهر شوهر داشت که پسرشم سربازی نرفته بود!
خورشید سری به نشانه تأیید تکان داد و بی‌بی ادامه داد:
- زنیکه همش به تو و خواهرت ایراد می‌گرفت که رفتین دبیرستان و درس خوندین و چش و گوشتون باز شد.
خورشید بینی‌اش را با چندش جمع کرد.
- امروز شوهرش جلوی آقات رو گرفت که رضایت بگیره تو رو برای پسر بزرگش بگیره.
خورشید چشم‌هایش را با ناز چرخاند.
- غلط کرده!
- آقات هم که الهی فداش شم حقشون رو گذاشت کف دستشون. انگاری برگشته گفته دختر من رو چه به پسر سیاه سوختت!
خورشید بلند بلند شروع به خندیدن کرد. علی پسر نصرت مثل اکثریت روستایی‌ها صورتش آفتاب سوخته بود و خورشید هنوز به یاد دارد  که علی وقتی بچه بود همیشه آب بینی‌اش روان بود.
- کجایی زن؟ باز تو این جفت چشم من رو دور دیدی رفتی نشستی پای غیبت؟ 
بی‌بی دست و پاچه بلند شد و از مطبخ بیرون زد تا مثل همیشه دست و صورت شوهرش را در حوض بشورد. در روستا همیشه همین بود. زن کاملاً باید مطیع شخصی به اسم مرد خوانواده باشد و این هرگز در مخ خورشید نمی‌گنجید. 
چرا باید خودش را پایبند روستای مزخرفش کند؟
زیر ل*ب با خودش زمزمه کرد:
- حالا که دوران خان و خان بودن تموم شده، مردم روستا خودشون خودشون رو شلاق می‌زنن!
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
امضا : آفتــابــ گــردوݩ

آفتــابــ گــردوݩ

کاربر تک رمان
کاربر تک رمان
تاریخ ثبت‌نام
2022-08-08
نوشته‌ها
509
لایک‌ها
2,148
امتیازها
73
محل سکونت
میان خیال خاطرات💫
کیف پول من
16,633
Points
803
خورشید از جا بلند شد و چای خوشرنگی در استکان کمر باریک ریخت تا از شماتت بی‌بی‌اش در امان باشد.
سینی به دست روبروی آقا جان ایستاد. آقا جان کلاه نمدی‌اش را از سرش برداشت و بعد از انداختن قند در دهانش چایش را د*اغ د*اغ سر کشید. بعد ایرو درهم تنید.
- پس لچکت کو دختر؟
آخ چقدر برای خورشید سخت است دندان‌هایش را روی هم نکشد و وسط حیاط داد و فریاد راه نیاندازد. خورشید طاقتش جوشید و به یکباره صبرش لبریز شد و با حرص گفت:
- آقاجون اگه می‌خوای برو از انبار طناب بیار دست‌هام رو ببند!
آقاجان لیوان را محکم به نا کجا آباد پرتاب کرد و لیوان روی خاک‌های حیاط افتاد و پودر شد و ترس خورشید آسمان را در بر گرفت.
صورت آفتاب سوخته و پر چین‌ و چوروک آقاجان قرمز شد و ابروهایش درهم تنیده شد. رگ باد کرده گ*ردنش گویا می‌خواست شاهرگ خورشید را ببرد.
- چیه آقاجون؟ بد میگم؟ مگه شماها من رو تو خونه با این لچک و هزار زهر مار تو بند نگ...
سنگینی ضرب دست پیرمرد گوشه ل*ب خورشید را به سلاخی می‌کشد و کلماتی که در دهانش در هم پیچ می‌خورند و حدش را یاد آوری می‌کند. بی‌بی جلوی شوهرش را نمی‌گیرد و اجازه‌اش را هم ندارد! فقط جلز و ولز می‌کند تا به خورشید بفهماند؛ خفه شو!
آقاجان فریاد زد تا حد دختر ناخلفش را بیشتر در سرش فرو ببرد.
- خفه شو! اگه به جای رفتن پی درس و مشق می‌فرستادمت خونه شوهر الان واسه من واق واق نمی‌کردی!
ضربه بعدی خورشید را به زمین می‌نوازد و بالأخره خورشید ابر می‌شود. کاش مثل فیلم‌های آبکی پدرش تحت تاثیر قرار می‌گرفت و می‌گفت؛ آخ دخترم! این پدر بدت را ببخش! نباید می‌گذاشتم آب در دلت تکان بخورد!
به جای جمله رویاهایش، صدای ضربه سوم در گوشش می‌پیچد. خب این‌جا که فیلم و داستان نیست! این‌جا یک روستای پرت و دور افتاده، با مردانی کهن ذهن است.
خورشید که کتکش را خورد. بگذار لاقل جرئت نطق زدن به خودش بدهد که بعدها وقتی سر چشمه آب پر می‌کند حرص نخورد.
- خب چیه؟ می‌خوای بگی غیرت داری؟ که در و همسایه بگن؛ واو! غیرت فلانی رو باش! حتی نمی‌ذاره دخترش تو خونه راحت باشه!
این‌دفعه به جای دست پدرش پایش به پرواز در می‌آید و پهلوی خورشید را مورد هدف قرار می‌دهد. جیغ خورشید فقط به یک" آخ" ختم شد تا پهلوی غرورش هم درد نکشد.
بی‌بی که قلبش داشت زیر ناراحتی له میشد، سعی کرد قفل عصبانیت همسرش را با کلید محبت ببندد ولی گوش آقاجان که چیزی نمی‌شنید! حتی صدای در چوبی را که از هم وا شد را هم نشنید.
محمد با سگرمه‌های درهم خورشید را که چشم‌هایش در تلاطم خیرگی بود، از زیر ضربه‌های آقاجان رهایی داد. سپس دست خورشید را محکم کشید و او را کشان کشان به طرف اتاقش برد. معلوم نبود که باز دخترک چه گستاخی‌ای کرده است!

#انجمن_تک_رمان
#مهدیس_امیرخانی
#افول_خور
کد:
خورشید از جا بلند شد و چای خوشرنگی در استکان کمر باریک ریخت تا از شماتت بی‌بی‌اش در امان باشد.
سینی به دست روبروی آقا جان ایستاد. آقا جان کلاه نمدی‌اش را از سرش برداشت و بعد از انداختن قند در دهانش چایش را د*اغ د*اغ سر کشید. بعد ایرو درهم تنید.
- پس لچکت کو دختر؟
آخ چقدر برای خورشید سخت است دندان‌هایش را روی هم نکشد و وسط حیاط داد و فریاد راه نیاندازد. خورشید طاقتش جوشید و به یکباره صبرش لبریز شد و با حرص گفت:
- آقاجون اگه می‌خوای برو از انبار طناب بیار دست‌هام رو ببند!
آقاجان لیوان را محکم به نا کجا آباد پرتاب کرد و لیوان روی خاک‌های حیاط افتاد و پودر شد و ترس خورشید آسمان را در بر گرفت. 
صورت آفتاب سوخته و پر چین‌ و چوروک آقاجان قرمز شد و ابروهایش درهم تنیده شد. رگ باد کرده گ*ردنش گویا می‌خواست شاهرگ خورشید را ببرد.
- چیه آقاجون؟ بد میگم؟ مگه شماها من رو تو خونه با این لچک و هزار زهر مار تو بند نگ...
سنگینی ضرب دست پیرمرد گوشه ل*ب خورشید را به سلاخی می‌کشد و کلماتی که در دهانش در هم پیچ می‌خورند و حدش را یاد آوری می‌کند. بی‌بی جلوی شوهرش را نمی‌گیرد و اجازه‌اش را هم ندارد! فقط جلز و ولز می‌کند تا به خورشید بفهماند؛ خفه شو!
آقاجان فریاد زد تا حد دختر ناخلفش را بیشتر در سرش فرو ببرد.
- خفه شو! اگه به جای رفتن پی درس و مشق می‌فرستادمت خونه شوهر الان واسه من واق واق نمی‌کردی!
ضربه بعدی خورشید را به زمین می‌نوازد و بالأخره خورشید ابر می‌شود. کاش مثل فیلم‌های آبکی پدرش تحت تاثیر قرار می‌گرفت و می‌گفت؛ آخ دخترم! این پدر بدت را ببخش! نباید می‌گذاشتم آب در دلت تکان بخورد!
به جای جمله رویاهایش، صدای ضربه سوم در گوشش می‌پیچد. خب این‌جا که فیلم و داستان نیست! این‌جا یک روستای پرت و دور افتاده، با مردانی کهن ذهن است. 
خورشید که کتکش را خورد. بگذار لاقل جرئت نطق زدن به خودش بدهد که بعدها وقتی سر چشمه آب پر می‌کند حرص نخورد.
- خب چیه؟ می‌خوای بگی غیرت داری؟ که در و همسایه بگن؛ واو! غیرت فلانی رو باش! حتی نمی‌ذاره دخترش تو خونه راحت باشه!
این‌دفعه به جای دست پدرش پایش به پرواز در می‌آید و پهلوی خورشید را مورد هدف قرار می‌دهد. جیغ خورشید فقط به یک" آخ" ختم شد تا پهلوی غرورش هم درد نکشد.
بی‌بی که قلبش داشت زیر ناراحتی له میشد، سعی کرد قفل عصبانیت همسرش را با کلید محبت ببندد ولی گوش آقاجان که چیزی نمی‌شنید! حتی صدای در چوبی را که از هم وا شد را هم نشنید.

محمد با سگرمه‌های درهم خورشید را که چشم‌هایش در تلاطم خیرگی بود، از زیر ضربه‌های آقاجان رهایی داد. سپس دست خورشید را محکم کشید و او را کشان کشان به طرف اتاقش برد. معلوم نبود که باز دخترک چه گستاخی‌ای کرده است!
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
امضا : آفتــابــ گــردوݩ

آفتــابــ گــردوݩ

کاربر تک رمان
کاربر تک رمان
تاریخ ثبت‌نام
2022-08-08
نوشته‌ها
509
لایک‌ها
2,148
امتیازها
73
محل سکونت
میان خیال خاطرات💫
کیف پول من
16,633
Points
803
کم پیش می‌آمد آقاجان روی دخترهایش دست بلند کند اما؛ اگر دست بلند کند دیگر کسی نمی‌تواند جلویش را بگیرد!
محمد خورشید را روی قالی دستباف قرمز که جهاز بی‌بی بود انداخت.
- همین‌جا می‌مونی.
بعد هم شانه‌های خورشید فلک زده از صدای مهیب کوبش در بالا پرید. قطره اشکی از چشم‌های پر شده‌اش بر روی گونه سرخش روان شد و در کنار ل*بش گم شد و بعد خورشید طعم شور اشک را چشید.
دست‌هایش دیوانه‌وار روی صورتش به ر*ق*ص در آمد و آرام و دستوری خودش را سرزنش کرد:
- آروم باش خورشید! آروم دختر! تموم میشه! بالأخره یه روز از این دهات و آدم‌هاش دور میشی!
کنج چهار دیواری باز هم شاهد زانو ب*غ*ل کردن دخترک و اشک‌هایش بود.
کم‌کم خانه به آرامش قبلش بازگشت ولی آرامش از خورشید سلب شده بود. بیشتر از قبل خود را در آ*غ*و*ش کشید و هیچ مقاومتی برای ریزش اشک‌هایش نکرد.
صدای باز شدن لنگه‌های در گم شد در بین هق‌هق‌های دردناک دخترک. طولی نکشید که خورشید در آ*غ*و*ش پرمهری فرو رفت. در میان گریه لبخندی زد. او این شخص را ندیده هم با بویش می‌شناخت!
- آخه دختر چرا با آقاجونت در میوفتی؟
ل*ب‌های خورشید لرزید. حالا اگر عزیزِ جانش هم طرفش را نگیرد...
خورشید هق محکمی زد! قطعاً که می‌میرد! سر بلند کرد و بی‌بی با دیدن صورت سرخ دخترش دلش فشرده شد و قلب ضعیف‌اش خواست سر ناسازگاری بردارد.
بی‌بی بی‌طاقت ب*وسه‌ای روی پیشانی خورشید کاشت.
- گریه نکن دخترم! خورشید که نمی‌باره!
خورشید بی‌توجه به قربان صدقه‌های بی‌بی سرش را روی س*ی*نه بی‌بی گذاشت و پیراهن محلی و گل‌گلی بی‌بی را خیس کرد.
- چی می‌خوای دخترکم؟! بگو! بگو برات میارم!
- بی‌بی! من مرگ می‌خوام! می‌خوام برم زیر خاک.
بی‌بی ل*ب گزید و" استغفرلله‌" گفتنش کامل نشده بود که خورشید با گریه ادامه داد:
- بی‌بی! برام بیارش!
بی‌بی بی‌حرف خورشید را محکم‌تر در آ*غ*و*ش کشید انگار که می‌خواست این افکار مزخرف را از ذهن ته‌تغاری‌اش دور کند و شب خورشید اینگونه گذشت! همانند خیلی از شب‌های دوزخی دیگر!
***
صبح که بیدار شد هیچ‌کس را ندید. با حرص چشم‌هایش را بست. چگونه باید به این بی‌بی فهماند که پنجاه سالگی وقت استراحت است نه کار کردن روی زمین‌های کشاورزی که نسل در نسل چرخیده و به آن‌ها رسیده است!؟
به حیاط رفت و همین که شانه را روی موهایش کشید، صورتش از درد جمع شد! دیروز موهایش آن‌قدر کشیده شده بود که حالا شانه پر از مو بود. قلبش فشرده شد. ل*ب‌هایش به لرزه افتاد و شوری اشک صورت زخمی‌اش را پوشاند.
آقاجان و محمد تا او را نمی‌کشتند آرام نمی‌گرفتند. غم زده روی پله‌های زیر درخت چنار نشست.

#انجمن_تک_رمان
#مهدیس_امیرخانی
#افول_خور
کد:
کم پیش می‌آمد آقاجان روی دخترهایش دست بلند کند اما؛ اگر دست بلند کند دیگر کسی نمی‌تواند جلویش را بگیرد!
محمد خورشید را روی قالی دستباف قرمز که جهاز بی‌بی بود انداخت.
- همین‌جا می‌مونی.
بعد هم شانه‌های خورشید فلک زده از صدای مهیب کوبش در بالا پرید. قطره اشکی از چشم‌های پرش بر روی گونه سرخش روان شد و در کنار ل*بش گم شد و بعد خورشید طعم شور اشک را چشید.
دست‌هایش دیوانه‌وار روی صورتش به ر*ق*ص در آمد و آرام و دستوری خودش را سرزنش کرد:
- آروم باش خورشید! آروم دختر! تموم میشه! بالأخره یه روز از این دهات و آدم‌هاش دور میشی!
کنج چهار دیواری باز هم شاهد زانو ب*غ*ل کردن دخترک و اشک‌هایش بود.
کم‌کم خانه به آرامش قبلش بازگشت ولی آرامش از خورشید سلب شده بود. بیشتر از قبل خود را در آ*غ*و*ش کشید و هیچ مقاومتی برای ریزش اشک‌هایش نکرد.
صدای باز شدن لنگه‌های در گم شد در بین هق‌هق‌های دردناک دخترک. طولی نکشید که خورشید در آ*غ*و*ش پرمهری فرو رفت. در میان گریه لبخندی زد. او این شخص را ندیده هم با بویش می‌شناخت!
- آخه دختر چرا با آقاجونت در میوفتی؟
ل*ب‌های خورشید لرزید. حالا اگر عزیزِ جانش هم طرفش را نگیرد...
خورشید هق محکمی زد! قطعاً که می‌میرد! سر بلند کرد و بی‌بی با دیدن صورت سرخ دخترش دلش فشرده شد و قلب ضعیفش خواست سر ناسازگاری بردارد.
بی‌بی بی‌طاقت ب*وسه‌ای روی پیشانی خورشید کاشت.
- گریه نکن دخترم! خورشید که نمی‌باره!
خورشید بی‌توجه به قربان صدقه‌های بی‌بی سرش را روی س*ی*نه بی‌بی گذاشت و پیراهن محلی و گل‌گلی بی‌بی را خیس کرد.
- چی می‌خوای دخترکم؟! بگو! بگو برات میارم!
- بی‌بی! من مرگ می‌خوام! می‌خوام برم زیر خاک.
بی‌بی ل*ب گزید و" استغفرلله‌" گفتنش کامل نشده بود که خورشید با گریه ادامه داد:
- بی‌بی! برام بیارش!
بی‌بی بی‌حرف خورشید را محکم‌تر در آ*غ*و*ش کشید انگار که می‌خواست این افکار مزخرف را از ذهن ته‌تغاری‌اش دور کند و شب خورشید اینگونه گذشت!
***

صبح که بیدار شد هیچ‌کس را ندید. با حرص چشم‌هایش را بست. چگونه باید به این بی‌بی فهماند که پنجاه سالگی وقت استراحت است نه کار کردن روی زمین‌های کشاورزی که نسل در نسل چرخیده و به آن‌ها رسیده است!؟
به حیاط رفت و همین که شانه را روی موهایش کشید، صورتش از درد جمع شد! دیروز موهایش آن‌قدر کشیده شده بود که حالا شانه پر از مو بود. قلبش فشرده شد. ل*ب‌هایش به لرزه افتاد و شوری اشک صورت زخمی‌اش را پوشاند.
آقاجان و محمد تا او را نمی‌کشتند آرام نمی‌گرفتند. غم زده روی پله‌های زیر درخت چنار نشست.
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
امضا : آفتــابــ گــردوݩ

آفتــابــ گــردوݩ

کاربر تک رمان
کاربر تک رمان
تاریخ ثبت‌نام
2022-08-08
نوشته‌ها
509
لایک‌ها
2,148
امتیازها
73
محل سکونت
میان خیال خاطرات💫
کیف پول من
16,633
Points
803
دلش پر کشید برای محبت‌های آبکی ریز و درشت پدرها در فیلم‌های آبکی‌تر! کاش پدرش به جای کشیدن موهایش نوازش‌اش می‌کرد و صورت خورشید از جای سیلی‌ها گلگون نبود!
کاش محمد مانند دیگر برادران بود! غیرت داشت نه تعصب! محبت داشت نه خشم! چشم‌های خیسش به آسمان دوخته شد و خورشید پرتو‌اش را با شدت بیشتری روی زخم‌های خورشید کوباند.
شنیدن صدای در، برای پاک کردن اشک‌هایش کافی بود. نمی‌خواست بی‌بی را ناراحت‌تر از این کند. تند در را باز کرد و شخص پشت در کسی نبود جز یه جفت چشم دو رنگ! با این‌که اولین بارش نبود، ولی مثل هر دفعه با دیدن آن چشم‌ها ترسید! به خصوص با آن برق رعد آسایش!
سپهراد بدون این‌که مثل پسرهای روستا سرش را پایین بیاندازد مستقیم در چشم‌های خورشید زل زد.
- سلام بر شما، بانوی زیبا!
خورشید لحظه‌ای خشکش زد. او حتی انتظار سلام را نداشت! خیال می‌کرد پسرک چشم‌های دریده‌اش را به زمین می‌دوزد و استغفار گویان به طرف اتاق خود خواهد رفت تا شخص سوم بینشان شیطان نباشد!
- میشه اجازه بدین بانو؟!
خورشید سرش را محکم تکان داد و فهمید نگاه خودش، از چشم‌های سپهراد هم دریده‌تر شده‌اند. خورشید بدون توجه به سپهراد که به رفتارهای غیر عادی‌اش نگاه می‌کرد، بدو بدو به طرف اتاق امنش دوید.
ناخواسته در اتاق را قفل کرد. پاهایش از تحمل وزنش ناتوان شد و زیر در افتاد. دستش، قلبش را چنگ زد بلکه کمی آرام شود.
نکند بیماری قلبی بی‌بی مسری بوده و به او هم منتقل شده باشد؟ ناخودآگاه دست‌هایش بالا رفتند و محکم روی سرش فرو آمدند. آن‌قدر پسر ندیده بود که با گستاخی سپهراد عقل ناقصش هم بر باد رفت.
بیشتر از هر زمانی احساس ناامنی می‌کرد. لعنتی به محمد که دم از غیرت و ن*ا*موس میزد فرستاد. لابد حفاظت از ن*ا*موس آقاجان به راه دادن مرد غریبه در خانه مختوم میشد!
تنها یک راه بود که آرامش را به موج‌های پریشان ذهنش باز می‌گرداند، آن هم...
با لبخند نگاه بر کتاب‌هایش دوخت. کتاب و درس خواندن تنها منجی‌اش از عالم خیال هستند. خود را روی زمین کشاند و بعد کتاب‌های درسی‌اش را در آ*غ*و*ش کشاند.
وقتی می‌تواند ساعت‌هایش را غرق در خواندن ادبیات و تاریخ کند، چرا با فکر به مرد غریبه زمانش را حرام کند؟
سپهراد برخلاف او، فکر کردن به خورشید را هدر دادن وقتش نمی‌دانست! در واقع او هر فرصتی که پیدا کند، سعی می‌کند به ج*ن*س مخالف فکر کند.
حالا این ج*ن*س مخالف می‌تواند مادرش باشد که در بچگی ترکش کرد و رفت! رفت و سپهراد ماند و عقده‌هایش! یا حتی می‌تواند به عمه‌ای بیاندیشد که او را اکثر شب‌ها در انباری پر از موش زندانی می‌کرد!
یا می‌تواند به دوست دخترهایش فکر کند. به مهتا و یاسمین و زهرا! یا حتی می‌تواند به خورشید فکر کند! حالا که دور از دوست دخترهایش است می‌تواند اندکی خودش را با آن دختر دهاتی جذاب سرگرم کند. البته اگر دخترک رفتارهای امروزش را تکرار نکند!
***

#انجمن_تک_رمان
#افول_خور
#مهدیس_امیرخانی
کد:
دلش پر کشید برای محبت‌های آبکی ریز و درشت پدرها در فیلم‌های آبکی‌تر! کاش پدرش به جای کشیدن موهایش نوازش‌اش می‌کرد و صورت خورشید از جای سیلی‌ها گلگون نبود!
کاش محمد مانند دیگر برادران بود! غیرت داشت نه تعصب! محبت داشت نه خشم! چشم‌های خیسش به آسمان دوخته شد و خورشید پرتو‌اش را با شدت بیشتری روی زخم‌های خورشید کوباند.
شنیدن صدای در، برای پاک کردن اشک‌هایش کافی بود. نمی‌خواست بی‌بی را ناراحت‌تر از این کند. تند در را باز کرد و شخص پشت در کسی نبود جز یه جفت چشم دو رنگ! با این‌که اولین بارش نبود، ولی مثل هر دفعه با دیدن آن چشم‌ها ترسید! به خصوص با آن برق رعد آسایش!
سپهراد بدون این‌که مثل پسرهای روستا سرش را پایین بیاندازد مستقیم در چشم‌های خورشید زل زد.
- سلام بر شما، بانوی زیبا!
خورشید لحظه‌ای خشکش زد. او حتی انتظار سلام را نداشت! خیال می‌کرد پسرک چشم‌های دریده‌اش را به زمین می‌دوزد و استغفار گویان به طرف اتاق خود خواهد رفت تا شخص سوم بینشان شیطان نباشد!
- میشه اجازه بدین بانو؟!
خورشید سرش را محکم تکان داد و فهمید نگاه خودش، از چشم‌های سپهراد هم دریده‌تر شده‌اند. خورشید بدون توجه به سپهراد که به رفتارهای غیر عادی‌اش نگاه می‌کرد، بدو بدو به طرف اتاق امنش دوید.
ناخواسته در اتاق را قفل کرد. پاهایش از تحمل وزنش ناتوان شد و زیر در افتاد. دستش، قلبش را چنگ زد بلکه کمی آرام شود. 
نکند بیماری قلبی بی‌بی مسری بوده و به او هم منتقل شده باشد؟ ناخودآگاه دست‌هایش بالا رفتند و محکم روی سرش فرو آمدند. آن‌قدر پسر ندیده بود که با گستاخی سپهراد عقل ناقصش هم بر باد رفت. 
بیشتر از هر زمانی احساس ناامنی می‌کرد. لعنتی به محمد که دم از غیرت و ن*ا*موس میزد فرستاد. لابد حفاظت از ن*ا*موس آقاجان به راه دادن مرد غریبه در خانه مختوم میشد!
تنها یک راه بود که آرامش را به موج‌های پریشان ذهنش باز می‌گرداند، آن هم...
با لبخند نگاه بر کتاب‌هایش دوخت. کتاب و درس خواندن تنها منجی‌اش از عالم خیال هستند. خود را روی زمین کشاند و بعد کتاب‌های درسی‌اش را در آ*غ*و*ش کشاند. 
وقتی می‌تواند ساعت‌هایش را غرق در خواندن ادبیات و تاریخ کند، چرا با فکر به مرد غریبه زمانش را حرام کند؟
سپهراد برخلاف او، فکر کردن به خورشید را هدر دادن وقتش نمی‌دانست! در واقع او هر فرصتی که پیدا کند، سعی می‌کند به ج*ن*س مخالف فکر کند.
حالا این ج*ن*س مخالف می‌تواند مادرش باشد که در بچگی ترکش کرد و رفت! رفت و سپهراد ماند و عقده‌هایش! یا حتی می‌تواند به عمه‌ای بیاندیشد که او را اکثر شب‌ها در انباری پر از موش زندانی می‌کرد!
یا می‌تواند به دوست دخترهایش فکر کند. به مهتا و یاسمین و زهرا! یا حتی می‌تواند به خورشید فکر کند!  حالا که دور از دوست دخترهایش است می‌تواند اندکی خودش را با آن دختر دهاتی جذاب سرگرم کند. البته اگر دخترک رفتارهای امروزش را تکرار نکند!

***
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
امضا : آفتــابــ گــردوݩ

آفتــابــ گــردوݩ

کاربر تک رمان
کاربر تک رمان
تاریخ ثبت‌نام
2022-08-08
نوشته‌ها
509
لایک‌ها
2,148
امتیازها
73
محل سکونت
میان خیال خاطرات💫
کیف پول من
16,633
Points
803
خورشید آخرین جرعه شکلات د*اغ را سر کشید و لیوان کاغدی را در سطل آشغال قرمز رنگ پرتاب کرد.
نگاهش را به زن رنگ پریده روی نیمکت دوخت. زیر چشم‌های زن سیاه شده بود و سر و وضعش شلخته بود. به هرحال پسر پنج ساله‌اش در کما است!
خورشید دست انداخت دور شانه‌‌های ظریف زن که از فرط درد و رنج خمیده شده بودند. زن بیچاره که حس کرد پشتوانه‌ای دارد، خودش را در آ*غ*و*ش دخترک رها کرد.
محکم تن خورشید را فشرد و بغضش را رها کرد. خورشید دستش را به قصد آرام کردن زن روی کمرش کشید. اشک‌های زن لباس خورشید را خیس کرده بود و خورشید مجبور بود کاری را که دوست ندارد انجام دهد؛ ب*غ*ل کردن!
درست از همان موقع که نتوانست برای آخرین بار بی‌بی را ب*غ*ل کند و حسرت دیدن سنگ قبرش بر دلش ماند، از هرچه ب*غ*ل و ب*وسه بود متنفر شد. البته پس از آن اتفاقات آغوشی نبود که طالب خورشید باشد!
خورشید جلوی خودش را گرفت که زن را پس نزند. به هرحال الان شرایط فرق داشت و آن زن در طلب یک آ*غ*و*ش بود.
خورشید کسی نبود که پناه بی‌پناهان نشود، بنابراین دست‌هایش را همچون قفسی به دور زن تنید. زن مدام زیر ل*ب‌هایش اسم طفل پنج ساله‌اش را صدا میزد.
خورشید زن را از خود جدا کرد و تلاش کرد تا لبخندی به ل*ب‌هایش بنشاند ولی نتیجه سعی‌اش فقط یک کج خند مسخره بود. به راستی، چند وقت است که از ته دل نخندیده است؟
- نگران نباش! حالش خوب میشه!
خورشید حتی یک درصد هم به حرفش اطمینان نداشت. بهترین حالت برای پسر بچه روی تخت مرگ بود و بس. خورشید نفرت را تم صدایش کرد و ادامه داد:
- مطمئن باش اونی رو که مسبب این حال پسرته رو پیدا می‌کنم!
هنوز کلمات خورشید از دهانش به بیرون پرت نشده بود که مردی با تنه‌ای که به خورشید زد باعث شد کوله سفید خودشید روی زمین پرت شود. تا خورشید سرش را بالا آورد تا ناسزایی به مردک بلند قامت بدهد، مرد که به نظر باعجله به‌نظر می‌رسید، با عذرخواهی به طرف پله‌ها دوید.
خورشید مات به رفتن مرد نگریست و حرف زن در گوشش اکو شد" نصف صورتش سوخته بود!"
خورشید بی‌توجه به زن، به دنبال مرد دوید. خودش بود! همانی که با ماشین پسرک پنج ساله را زیر گرفته بود تا بمیرد!
خورشید درحالی که نفس‌نفس میزد بلند داد زد:
- صبر کن! وایسا! وایسا آقا!
مرد برگشت و با دیدن خورشید که در تکاپو برای رسیدن به او بود، تمام تاب و توانش را به پاهایش بخشید و با نهایت سرعتش پله‌ها را پیمود. خورشید داد زد:
- بگیریدش!
صدای بلند خورشید به نگاه‌های متعجب دامن زد ولی هیچ‌کس حتی حاضر نشد قدمی به سوی مردک بردارد.

#انجمن_تک_رمان
#مهدیس_امیرخانی
#افول_خور
کد:
خورشید آخرین جرعه شکلات د*اغ را سر کشید و لیوان کاغدی را در سطل آشغال قرمز رنگ پرتاب کرد.

نگاهش را به زن رنگ پریده روی نیمکت دوخت. زیر چشم‌های زن سیاه شده بود و سر و وضعش شلخته بود. به هرحال پسر پنج ساله‌اش در کما است!
خورشید دست انداخت دور شانه‌‌های ظریف زن که از فرط درد و رنج خمیده شده بودند. زن بیچاره که حس کرد پشتوانه‌ای دارد، خودش را در آ*غ*و*ش دخترک رها کرد. 
محکم تن خورشید را فشرد و بغضش را رها کرد. خورشید دستش را به قصد آرام کردن زن روی کمرش کشید. اشک‌های زن لباس خورشید را خیس کرده بود و خورشید مجبور بود کاری را که دوست ندارد انجام دهد؛ ب*غ*ل کردن!
درست از همان موقع که نتوانست برای آخرین بار بی‌بی را ب*غ*ل کند و حسرت دیدن سنگ قبرش بر دلش ماند، از هرچه ب*غ*ل و ب*وسه بود متنفر شد. البته پس از آن اتفاقات آغوشی نبود که طالب خورشید باشد!
خورشید جلوی خودش را گرفت که زن را پس نزند. به هرحال الان شرایط فرق داشت و آن زن در طلب یک آ*غ*و*ش بود. 
خورشید کسی نبود که پناه بی‌پناهان نشود، بنابراین دست‌هایش را همچون قفسی به دور زن تنید. زن مدام زیر ل*ب‌هایش اسم طفل پنج ساله‌اش را صدا میزد. 
خورشید زن را از خود جدا کرد و تلاش کرد تا لبخندی به ل*ب‌هایش بنشاند ولی نتیجه سعی‌اش فقط یک کج خند مسخره بود. به راستی، چند وقت است که از ته دل نخندیده است؟
- نگران نباش! حالش خوب میشه!
خورشید حتی یک درصد هم به حرفش اطمینان نداشت. بهترین حالت برای پسر بچه روی تخت مرگ بود و بس. خورشید نفرت را تم صدایش کرد و ادامه داد:
- مطمئن باش اونی رو که مسبب این حال پسرته رو پیدا می‌کنم!
هنوز کلمات خورشید از دهانش به بیرون پرت نشده بود که مردی با تنه‌ای که به خورشید زد باعث شد کوله سفید خودشید روی زمین پرت شود. تا خورشید سرش را بالا آورد تا ناسزایی به مردک بلند قامت بدهد، مرد که به نظر باعجله به‌نظر می‌رسید، با عذرخواهی به طرف پله‌ها دوید.
خورشید مات به رفتن مرد نگریست و حرف زن در گوشش اکو شد" نصف صورتش سوخته بود!"
خورشید بی‌توجه به زن، به دنبال مرد دوید. خودش بود! همانی که با ماشین پسرک پنج ساله را زیر گرفته بود تا بمیرد!
خورشید درحالی که نفس‌نفس میزد بلند داد زد:
- صبر کن! وایسا! وایسا آقا!
مرد برگشت و با دیدن خورشید که در تکاپو برای رسیدن به او بود، تمام تاب و توانش را به پاهایش بخشید و با نهایت سرعتش پله‌ها را پیمود. خورشید داد زد:
- بگیریدش!
صدای بلند خورشید به نگاه‌های متعجب دامن زد ولی هیچ‌کس حتی حاضر نشد قدمی به سوی مردک بردارد.
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
امضا : آفتــابــ گــردوݩ

آفتــابــ گــردوݩ

کاربر تک رمان
کاربر تک رمان
تاریخ ثبت‌نام
2022-08-08
نوشته‌ها
509
لایک‌ها
2,148
امتیازها
73
محل سکونت
میان خیال خاطرات💫
کیف پول من
16,633
Points
803
مرد به تندی از در بیمارستان بیرون زد و به سرعت برق از دید خورشید ناپدید شد. خورشید به دنبال مرد بیرون زد و به طرف راست که مرد رفته بود دوید.
خورشید با این‌که می‌دانست هیچ‌وقت نمی‌تواند به مرد برسد باز هم در تکاپو بود. شالش در پایین پله‌ها، جلوی پزشک میانسالی افتاده بود و دانه‌های عرق صورتش را پوشانده بود.‌
خورشید بازهم با عجز داد زد:
- اون مرد رو بگیرین!
مرد از سیریش بودن خورشید کفری شد. عجب آدم سمجی! به عمد به کوچه بن بست خلوتی پیچید و همین که به ته کوچه رسیدند، به طرف خورشید برگشت و ضربه محکمی که از دیدن فیلم بروسلی فرا گرفته بود، به پشت گر*دن خورشید زد و لحظه‌ای بعد هاله‌ای تاریک چشم‌های خورشید را فرا گرفت.
***
- زیباست!
خورشید همین که صدای پسرک گستاخ را شنید تخته شاسی از دستش رها شد و روی گِل‌ها افتاد.
سپهراد باچشم‌های دریده‌اش خورشید را برانداز کرد و ادامه داد:
- درست عین خودت!
خورشید سرخ شد. نه از خجالت، بلکه از عصبانیت! آخ که اگر محمد بفهمد پسری ل*ب چشمه این حرف را به او زده است، سر هر دو را زنده زنده می‌پزد!
خورشید تخته شاسی‌اش را برداشت و ابروهای مشکی‌اش را بهم دیگر نزدیک تر کرد.
- بهتره حدت رو بدونی!
خورشید انتظار داشت که روی غرور سپهراد را لکه بزرگ قهوه‌ای رنگی بپوشاند و به خورشید تیکه درشتی بچسباند اما لحظاتی بعد صدای قهقهه بلند سپهراد خلوت جنگل توت را درهم شکست.
خورشید بی‌توجه به گلی بودن تحته شاسی، آن را ب*غ*ل کرد و تند آن‌جا را‌ ترک کرد تا بیشتر از آن خون‌اش به غلغله نیوفتد!
همین که به خانه رسید بی‌بی را دید که کنار حوض نشسته و درحال شستن تشتی پر از لباس است. خورشید شاکی گفت:
- بی‌بی این کارا چیه؟ دو دقیقه نمی‌تونی راحت بشینی من بیام بشورم؟ فکر اون قلبت نیستی؟
بی‌بی هن‌هن‌کنان گفت:
- چی کار کنم ننه؟ از این‌که خونه گند بگیره بهتره! تازه تا وقتی شماها تو قلب من هستین نمی‌ایسته!
بی‌بی در آخرین میزان وسواسی بودن قرار داشت. او هر وقت که لباس یا ظرف کثیفی در خانه می‌دید، تا وقتی که آن را نمی‌شست آرام و قرار نداشت. او روزی دوبار برای سوزاندن زباله‌ها به دره می‌رفت و هر دو هفته یک بار روفرشی‌های طرح بوته‌اش را کنار رود می‌شست!
- بی‌بی! با نیم ساعت دیر شسته شدن چیزی نمی‌شه که.
بعد به طرف بی‌بی رفت. تخته شاسی‌اش را روی پله‌ها گذاشت و ادامه داد:
- اصلاً برو کنار بذار خودم بشورم.
- تو نمی‌تونی. مچ‌های دست تو ظریفه. خوب نمی‌تونی بسابی!
خورشید بی‌بی لجبازش را بهتر از هرکسی می‌شناخت. پس بدون بحث کردن به طرف در رفت و این‌جا بود که متوجه گلی شدن پیراهن محلی‌اش شد. یعنی اگر الان امکانش بود خودش به جای محمد کله سپهراد را می‌پخت و جلوی سگ‌های اصغر چوپان می‌انداخت.
اصغر چوپان نزدیک به شصت سال سن داشت و چون به عشق جوانی‌اش نرسید عزب ماند و دل به دشت و دمن زد‌.
خورشید لباسش را عوض کرد و نشست سر کتاب‌هایش. کتاب‌هایی که بهترین دوست‌هایش هستند. خورشید همیشه ترجیح می‌داد به جای گشتن با دخترهای روستا، رفتن به باغ و چیدن آلوچه و گیلاس درس بخواند.
اندکی بعد صدای در آمد و ملودی صدای بی‌بی همیشه پسر دوست که قربان صدقه آن پسرک دوزاری شهری می‌رفت!
خورشید با عصبانیت کتاب تاریخش را بست و با خشم بلند شد. ل*ب پنجره رفت و آرام گوشه‌ای از پرده را کنار زد. سپهراد را دید که مشغول چاپلوسی بود و در حال پهن کردن رخت‌های شسته شده!

#انجمن_تک_رمان
#مهدیس_امیرخانی
#افول_خور
کد:
مرد به تندی از در بیمارستان بیرون زد و به سرعت برق از دید خورشید ناپدید شد. خورشید به دنبال مرد بیرون زد و به طرف راست که مرد رفته بود دوید. 
خورشید با این‌که می‌دانست هیچ‌وقت نمی‌تواند به مرد برسد باز هم در تکاپو بود. شالش در پایین پله‌ها، جلوی پزشک میانسالی افتاده بود و دانه‌های عرق صورتش را پوشانده بود.‌
خورشید بازهم با عجز داد زد:
- اون مرد رو بگیرین!
مرد از سیریش بودن خورشید کفری شد. عجب آدم سمجی! به عمد به کوچه بن بست خلوتی پیچید و همین که به ته کوچه رسیدند، به طرف خورشید برگشت و ضربه محکمی که از دیدن فیلم بروسلی فرا گرفته بود، به پشت گر*دن خورشید زد و لحظه‌ای بعد هاله‌ای تاریک چشم‌های خورشید را فرا گرفت.
***

- زیباست!
خورشید همین که صدای پسرک گستاخ را شنید تخته شاسی از دستش رها شد و روی گِل‌ها افتاد.
سپهراد باچشم‌های دریده‌اش خورشید را برانداز کرد و ادامه داد:
- درست عین خودت!
خورشید سرخ شد. نه از خجالت، بلکه از عصبانیت! آخ که اگر محمد بفهمد پسری ل*ب چشمه این حرف را به او زده است، سر هر دو را زنده زنده می‌پزد!
خورشید تخته شاسی‌اش را برداشت و ابروهای مشکی‌اش را بهم دیگر نزدیک تر کرد.
- بهتره حدت رو بدونی!
خورشید انتظار داشت که روی غرور سپهراد را لکه بزرگ قهوه‌ای رنگی بپوشاند و به خورشید تیکه درشتی بچسباند اما لحظاتی بعد صدای قهقهه بلند سپهراد خلوت جنگل توت را درهم شکست.
خورشید بی‌توجه به گلی بودن تحته شاسی، آن را ب*غ*ل کرد و تند آن‌جا را‌ ترک کرد تا بیشتر از آن خون‌اش به غلغله نیوفتد!
همین که به خانه رسید بی‌بی را دید که کنار حوض نشسته و درحال شستن تشتی پر از لباس است. خورشید شاکی گفت:
- بی‌بی این کارا چیه؟ دو دقیقه نمی‌تونی راحت بشینی من بیام بشورم؟ فکر اون قلبت نیستی؟
بی‌بی هن‌هن‌کنان گفت:
- چی کار کنم ننه؟ از این‌که خونه گند بگیره بهتره! تازه تا وقتی شماها تو قلب من هستین نمی‌ایسته!
بی‌بی در آخرین میزان وسواسی بودن قرار داشت. او هر وقت که لباس یا ظرف کثیفی در خانه می‌دید، تا وقتی که آن را نمی‌شست آرام و قرار نداشت. او روزی دوبار برای سوزاندن زباله‌ها به دره می‌رفت و هر دو هفته یک بار روفرشی‌های طرح بوته‌اش را کنار رود می‌شست!
- بی‌بی! با نیم ساعت دیر شسته شدن چیزی نمی‌شه که.
بعد به طرف بی‌بی رفت. تخته شاسی‌اش را روی پله‌ها گذاشت و ادامه داد:
- اصلاً برو کنار بذار خودم بشورم.
- تو نمی‌تونی. مچ‌های دست تو ظریفه. خوب نمی‌تونی بسابی!
خورشید بی‌بی لجبازش را بهتر از هرکسی می‌شناخت. پس بدون بحث کردن به طرف در رفت و این‌جا بود که متوجه گلی شدن پیراهن محلی‌اش شد. یعنی اگر الان امکانش بود خودش به جای محمد کله سپهراد را می‌پخت و جلوی سگ‌های اصغر چوپان می‌انداخت.
اصغر چوپان نزدیک به شصت سال سن داشت و چون به عشق جوانی‌اش نرسید عزب ماند و دل به دشت و دمن زد‌.
خورشید لباسش را عوض کرد و نشست سر کتاب‌هایش. کتاب‌هایی که بهترین دوست‌هایش هستند. خورشید همیشه ترجیح می‌داد به جای گشتن با دخترهای روستا، رفتن به باغ و چیدن آلوچه و گیلاس درس بخواند.
اندکی بعد صدای در آمد و ملودی صدای بی‌بی همیشه پسر دوست که قربان صدقه آن پسرک دوزاری شهری می‌رفت!
خورشید با عصبانیت کتاب تاریخش را بست و با خشم بلند شد. ل*ب پنجره رفت و آرام گوشه‌ای از پرده را کنار زد. سپهراد را دید که مشغول چاپلوسی بود و در حال پهن کردن رخت‌های شسته شده!
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
امضا : آفتــابــ گــردوݩ
بالا