خوش آمدید!

با عضویت در انجمن تک رمان از مزایای(چاپ کتاب،منتشر کردن رمان و...به صورت رایگان، خدمات ویراستاری، نقد و...)بهرمند شوید. با ما بهترین‌ها را تجربه کنید.☆

همین حالا عضویتت رو قطعی کن!
  • 🌱فراخوان جذب ناظر تایید ( همراه با آموزش ) کلیک کنید
  • تخفیف عیدانه ۶۰ درصدی چاپ کتاب در انتشارات تک رمان کلیک کنید

ساعت تک رمان

Reina✧

مدیریت کل سایت + مدیر تالار کپی
پرسنل مدیریت
مدیریت کل سایت
نویسنده حرفه‌ای
نویسنده انجمن
ویراستار انجمن
کتابخوان انجمن
حفاظت انجمن
کاربر افتخاری انجمن
کاربر ویژه انجمن
تاریخ ثبت‌نام
2023-07-07
نوشته‌ها
8,361
کیف پول من
384,444
Points
70,000,864
#❦ققنوس_آتش❦

#پارت_189

- تموم شد جیغ جیغو؟
دارک، نفس حبس شده‌اش را با خشم و ناامیدی به بیرون می‌فرستد، گویی که می‌خواهد تمام بار سنگین درونش را رها کند.
- چرا این کارا رو می‌کنی؟ می‌خوای چی رو ثابت کنی؟
خنده‌ی هیستریک و شیطنت‌آمیز ژاکلین، تنها بر عصبانیت دارک می‌افزود. ولی خودش نیز نمی‌دانست اگر روزی در برابر او قرار گیرد، کدام یک پیروز میدان خواهد بود. در آن لحظه‌ی بحرانی، ناگهان ژاکلین چهره‌ای جدی و خشک به خود گرفته و در حالی که پدرش و آیسلا را به خارج از ساختمان هدایت می‌کرد، با صدایی محکم گفت:
- برایان والتر؛ بر خلاف تو توانایی‌های من از قبل ثابت شده!
سپس با نیم نگاهی خشونت‌آمیز، بر سخنانش تأکید می‌کند.
- می‌دونی که؟
چشمانش! همچون لحظاتی که خشم در وجودش شعله‌ور می‌شود... چشمانش به‌سان مواد مذاب آتشین در می‌آیند. امروز باید شکست را بپذیرد.
امروز، ژاکلین پیروز میدان است.
اصلاً به این نمی‌اندیشد که ژاکلین چگونه سوار بر ماشینش شد و به راه افتاد، بلکه تمام توجهش معطوف به سخنان اوست.
به محض این که قدمی کج می‌نهد تا به اتاق مدیریت برود، یادش می‌آید. «برایان والتر؛ بر خلاف تو توانایی‌های من از قبل ثابت شده!» او گفت برایان والتر؟
عصبانی، یقه نگهبانی را که در کنار ورودی راهرو ایستاده می‌گیرد و با کلافگی می‌پرسد:
- تو شنیدی چی گفت؟ گفت برایان والتر؟ اینو گفت؟
- بله قربان، همین رو گفت.
از شدت کلافگی یقه مرد متعجب را پس می‌زند. او همه چیز را می‌داند؛ همه چیز را. اما از چه زمانی، از چه زمانی می‌دانست و در بازی بود؟ وقتی که می‌دانست، چرا نرفت؟ چرا نگفت؟ چرا ماند؟ چرا ماند و نقش بازی کرد؟
موهای خود را چنگ می‌زند و نزدیک است که همه آن‌ها را از جا بِکَند و با صدای بلند نعره می‌کشد.
- لعنتی!


کد:
‌
- تموم شد جیغ جیغو؟
دارک، نفس حبس شده‌اش را با خشم و ناامیدی به بیرون می‌فرستد، گویی که می‌خواهد تمام بار سنگین درونش را رها کند.
- چرا این کارا رو می‌کنی؟ می‌خوای چی رو ثابت کنی؟
خنده‌ی هیستریک و شیطنت‌آمیز ژاکلین، تنها بر عصبانیت دارک می‌افزود. ولی خودش نیز نمی‌دانست اگر روزی در برابر او قرار گیرد، کدام یک پیروز میدان خواهد بود. در آن لحظه‌ی بحرانی، ناگهان ژاکلین چهره‌ای جدی و خشک به خود گرفته و در حالی که پدرش و آیسلا را به خارج از ساختمان هدایت می‌کرد، با صدایی محکم گفت:
- برایان والتر؛ بر خلاف تو توانایی‌های من از قبل ثابت شده!
سپس با نیم نگاهی خشونت‌آمیز، بر سخنانش تأکید می‌کند.
- می‌دونی که؟
چشمانش! همچون لحظاتی که خشم در وجودش شعله‌ور می‌شود... چشمانش به‌سان مواد مذاب آتشین در می‌آیند. امروز باید شکست را بپذیرد.
امروز، ژاکلین پیروز میدان است.
اصلاً به این نمی‌اندیشد که ژاکلین چگونه سوار بر ماشینش شد و به راه افتاد، بلکه تمام توجهش معطوف به سخنان اوست.
به محض این که قدمی کج می‌نهد تا به اتاق مدیریت برود، یادش می‌آید. «برایان والتر؛ بر خلاف تو توانایی‌های من از قبل ثابت شده!» او گفت برایان والتر؟
عصبانی، یقه نگهبانی را که در کنار ورودی راهرو ایستاده می‌گیرد و با کلافگی می‌پرسد:
- تو شنیدی چی گفت؟ گفت برایان والتر؟ اینو گفت؟
- بله قربان، همین رو گفت.
از شدت کلافگی یقه مرد متعجب را پس می‌زند. او همه چیز را می‌داند؛ همه چیز را. اما از چه زمانی، از چه زمانی می‌دانست و در بازی بود؟ وقتی که می‌دانست، چرا نرفت؟ چرا نگفت؟ چرا ماند؟ چرا ماند و نقش بازی کرد؟
موهای خود را چنگ می‌زند و نزدیک است که همه آن‌ها را از جا بِکَند و با صدای بلند نعره می‌کشد.
- لعنتی!
#ققنوس_آتش
#Mona❦
#انجمن_تک_رمان
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
آخرین ویرایش:

Reina✧

مدیریت کل سایت + مدیر تالار کپی
پرسنل مدیریت
مدیریت کل سایت
نویسنده حرفه‌ای
نویسنده انجمن
ویراستار انجمن
کتابخوان انجمن
حفاظت انجمن
کاربر افتخاری انجمن
کاربر ویژه انجمن
تاریخ ثبت‌نام
2023-07-07
نوشته‌ها
8,361
کیف پول من
384,444
Points
70,000,864
#ققنوس_آتش

#پارت_190
پانصد میلیون قرن پیش | فلاماریس¹

با قامتی خمیده، دستانش را با لطافتی وصف‌ناپذیر بر پرهای نرم ارل می‌گسترد. نوازشی عاشقانه بر گر*دن او می‌نشاند، گویی می‌خواهد تمام مهرش را در این لمسِ محبت‌آمیز خلاصه کند.
- هی پسر! یکم اوج بگیر، نمی‌تونی سریع‌تر پرواز کنی؟
بی‌آن که لبی بگشاید، ارل در ژرفای س*ی*نه‌اش غرش خفیفی برمی‌آورد؛ گویی نوای قلبش، در سکوتی سنگین، به گوش جانِ سوارش طنین می‌اندازد.
- آروم باش پاتریشیا! مطمئنم دیر نمی‌رسیم.
پاتریشیا، با تبسمی ملیح که از اعماق جانش برمی‌خواست، آرامشی دوباره یافت. از بامداد، ارل را به کار و جنبش وا داشته بود، چه آن که این روز، در خاطرش بسی ارجمند و فراموش‌ نشدنی به شمار می‌آید.
در پهنه‌ی آسمان نیل‌فام، با شتابی وصف‌ناپذیر می‌راند و دسته‌گل عروسی را با دقتی تمام آراسته نگه داشته، که ناگهان، خلائی هولناک در ژرفای وجودش احساس کرد. اضطرابی بی‌مانند، چون خنجری زهرآگین، در اعماق جانش ریشه دواند و هستی‌اش را به ورطه‌ی نابودی کشاند؛ گویی هر سلول تنش در چنگال این احساس غریب گرفتار آمده و فرصت دم‌زدن را از او می‌ستاند.
- ارل سریع‌تر برو.
با تپشی فزاینده، بال‌هایش را در هوا می‌کوفت، گویی آهنگ شکستن پرده‌ی اثیری فلاماریس را در سر داشت. در این پهنه‌ی افسون‌گر و سرزمین اساطیری، هیچ احساسی بی‌سبب نبود، حتی این دلشوره‌ی غریب که در جانش رخنه کرده بود.
دیری نپایید که انبوه جنگل را پشت سر نهاد و خانه‌های مردمان دیارش، چون خوشه‌ای از ستارگان، در برابر دیدگانش هویدا گشتند. گویی نگینی گران‌بها در قلب سرزمین می‌درخشیدند و ساکنان آن، هر یک با شور و اشتیاقی وصف‌ناشدنی، به تکاپوی تدارک جشنی قریب‌الوقوع بودند.
دل‌گسترده در وسعت بی‌کران سرزمین ققنوس‌ها، چشمانش به کاخی سرخ پدیدار افتاد که گروهی از سواران بر پشت ققنوس‌های خویش، در کمال مهارت و زیبایی، در حال آذین‌بندی آن بودند. ققنوس‌های طبیعت با دلسوزی و هنرمندی گرداگرد آن سازه را با گل‌های رنگارنگ و دل‌فریبی زینت می‌نهادند، در حالی که ققنوس‌های رعد، آن تزیینات را با شعله‌های خیره‌کننده‌ای روشن می‌کردند تا نمادی از عظمت و جلال امپراتریس‌شان را به نمایش بگذارند.


¹.Flamaris؛ به معنای "جایی که شعله‌ها می‌سوزند" تعبیر شود.
Picsart_25-03-23_02-03-15-338.jpg
کد:
‌
پانصد میلیون قرن پیش | فلاماریس¹

با قامتی خمیده، دستانش را با لطافتی وصف‌ناپذیر بر پرهای نرم ارل می‌گسترد. نوازشی عاشقانه بر گر*دن او می‌نشاند، گویی می‌خواهد تمام مهرش را در این لمسِ محبت‌آمیز خلاصه کند.
- هی پسر! یکم اوج بگیر، نمی‌تونی سریع‌تر پرواز کنی؟
بی‌آن که لبی بگشاید، ارل در ژرفای س*ی*نه‌اش غرش خفیفی برمی‌آورد؛ گویی نوای قلبش، در سکوتی سنگین، به گوش جانِ سوارش طنین می‌اندازد.
- آروم باش پاتریشیا! مطمئنم دیر نمی‌رسیم.
پاتریشیا، با تبسمی ملیح که از اعماق جانش برمی‌خواست، آرامشی دوباره یافت. از بامداد، ارل را به کار و جنبش وا داشته بود، چه آن که این روز، در خاطرش بسی ارجمند و فراموش‌ نشدنی به شمار می‌آید.
در پهنه‌ی آسمان نیل‌فام، با شتابی وصف‌ناپذیر می‌راند و دسته‌گل عروسی را با دقتی تمام آراسته نگه داشته، که ناگهان، خلائی هولناک در ژرفای وجودش احساس کرد. اضطرابی بی‌مانند، چون خنجری زهرآگین، در اعماق جانش ریشه دواند و هستی‌اش را به ورطه‌ی نابودی کشاند؛ گویی هر سلول تنش در چنگال این احساس غریب گرفتار آمده و فرصت دم‌زدن را از او می‌ستاند.
- ارل سریع‌تر برو.
با تپشی فزاینده، بال‌هایش را در هوا می‌کوفت، گویی آهنگ شکستن پرده‌ی اثیری فلاماریس را در سر داشت. در این پهنه‌ی افسون‌گر و سرزمین اساطیری، هیچ احساسی بی‌سبب نبود، حتی این دلشوره‌ی غریب که در جانش رخنه کرده بود.
دیری نپایید که انبوه جنگل را پشت سر نهاد و خانه‌های مردمان دیارش، چون خوشه‌ای از ستارگان، در برابر دیدگانش هویدا گشتند. گویی نگینی گران‌بها در قلب سرزمین می‌درخشیدند و ساکنان آن، هر یک با شور و اشتیاقی وصف‌ناشدنی، به تکاپوی تدارک جشنی قریب‌الوقوع بودند.
دل‌گسترده در وسعت بی‌کران سرزمین ققنوس‌ها، چشمانش به کاخی سرخ پدیدار افتاد که گروهی از سواران بر پشت ققنوس‌های خویش، در کمال مهارت و زیبایی، در حال آذین‌بندی آن بودند. ققنوس‌های طبیعت با دلسوزی و هنرمندی گرداگرد آن سازه را با گل‌های رنگارنگ و دل‌فریبی زینت می‌نهادند، در حالی که ققنوس‌های رعد، آن تزیینات را با شعله‌های خیره‌کننده‌ای روشن می‌کردند تا نمادی از عظمت و جلال امپراتریس‌شان را به نمایش بگذارند.
#ققنوس_آتش
#Mona❦
#انجمن_تک_رمان
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
بالا