جدیدترین‌ها

خوش آمدید به انجمن رمان نویسی | تک رمان

هم‌اکنون به خانواده بزرگ تک رمان بپیوندید و از امتیازات رایگان آن استفاده کنید. " تک رمان مکانی برای درخشش شما عزیزان "

📚کامل شده رمان شلیک آزاد | فاطمه تاجیکی کاربر تک رمان

وضعیت
موضوع بسته شده است و نمی‌توان پاسخ جدیدی فرستاد.

FateMeh_TajiKi✾

موسس سایت
پرسنل مدیریت
مدیریت کل سایت
کاربر VIP انجمن
تاریخ ثبت‌نام
Nov 10, 2019
نوشته‌ها
1,256
پسندها
20,821
امتیازها
118
محل سکونت
قلب دخترم...
وب سایت
forums.taakroman.ir
خوب می دانست این فشار دست بر روی شانه اش متعلق به کیست! آرام به سمت صاحب دست برگشت.
سیاوش با اخم هایی درهم به بیرون اشاره کرد و منتظر ماند سینا از اتاق خارج شود.
سینا که کمی ترسیده بود از اتاق بیرون رفت و سیاوش عصبی دنبالش روانه شد.
سیاوش آرام در اتاق را بست و به سمت اتاقش رفت.
سینا هم به دنبالش رفت می دانست توبیخی در راه هست.
وارد اتاق سیاوش شدند در که پشت سرشان بسته شد سیاوش به سمت سینا برگشت وسط اتاق دست به س*ی*نه به سینا خیره شد. سینا که منظور سیاوش را متوجه شده بود د*ه*ان باز کرد و گفت:
_فقط می خواستم دختره رو ببینم.
سیاوش پوزخندی زد و گفت:
_صبح هم می تونستی سر میز صبحانه ببینیش!
سینا عصبی گفت:
_از وجود این دختر توی این خونه عصابم بهم ریخته.
_کسی جلوت رو نگرفته می تونی همین فردا بری خونه خودت.
سینا ناباور خیره سیاوش شد. او را از خانه بیرون می کرد؟! حق داشت از این دختر بدش بیاید! سینا که عصبانیتش به اوج رسیده بود و هیچ گاه نمی توانست عصبانیتش را کنترل کند عصبی داد زد:
_اگه اون دختره بفهمه تو بزرگترین باند مافیایی خاورمیانه رو اداره می کنی تفم توی صورتت نمی ندازه!
سیاوش تند فاصله میانشان را پر کرد و یقه سینا را در دست گرفت و م*حکم او را به دیوار چسباند و گفت:
_چه زری زدی؟! صداتو واسه من می بری بالا؟ هان؟
"هان"آخر را با داد گفت، سینا که هنوز عصبانیتش فروکش نکرده بود گفت:
_چیه ترسیدی دختره نیومده ولت کنه بره؟
سیاوش یقه پیراهن سینا را در دست فشرد و سینا را کمی از زمین جدا کرد و گفت:
_فکر این که ستاره رو از من جدا کنی از سرت بنداز بیرون! فراموش کردی پدر همین دختر با من همکاری می کرد و جزو باند من بود؟ پس نخواه از آب گل آلود ماهی بگیری که اگه بخوای این کارو بکنی فرو میری توی منه باتلاق.
سینا را ول کرد و درحالی که یقه پیراهن سینا را مرتب می کرد گفت:
_پس دیگه با عصاب نداشته ی من بازی نکن! سرت توی کار خودت باشه به گوشم برسه پات و کج گذاشتی من اون پا رو می شکنم حالیته دیگه؟!
سینا ناراحت و عصبی به برادر بزرگش گفت:
_پدر این دختر جاس....
سیاوش در حالی که از سینا فاصله می گرفت و به سمت تختش می رفت میان حرفش پرید و گفت:
_هیس نمی خوام چیزی بشنوم! می تونی بری اما، حرفام رو فراموش نکن.
و خودش را روی تخت پرت کرد.
چشم هایش را بست و با دستش به در اشاره کرد.
سینا نگاه خیره اش را از برادرش گرفت و از اتاق خارج شد. پشت در اتاق سیاوش ایستاد و به در بسته ی اتاق ستاره خیره شد. پس از اندکی صبر با افکاری درهم وارد اتاقش شد.
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
آخرین ویرایش:

FateMeh_TajiKi✾

موسس سایت
پرسنل مدیریت
مدیریت کل سایت
کاربر VIP انجمن
تاریخ ثبت‌نام
Nov 10, 2019
نوشته‌ها
1,256
پسندها
20,821
امتیازها
118
محل سکونت
قلب دخترم...
وب سایت
forums.taakroman.ir
با شنیدن صدای زنگ گوشی اش از خواب پرید. خواب آلود گوشی اش را برداشت و صدایش را قطع کرد.
روی تخت نشست و باز چشم هایش را بست.
چقدر خوابش می آمد. خمیازه ای کشید و از جایش برخاست و به سمت دستشویی که درون اتاقش بود رفت. پس از شستن دست و صورتش از دستشویی خارج شد.
در کمد را باز کرد و گفت:
_حالا چی بپوشم؟ کاشکی لباس بیشتری آورده بودم!
توی فکر بود که چند تقه به در خورد و صدای رها را شنید:
_خانوم بیدارید؟
ستاره در کمد را بست و گفت:
_بله بیا تو.
رها وارد اتاق شد و خیره به ستاره گفت:
_میز صبحانه آماده است، تا ده دقیقه دیگه پایین باشید.
ستاره لبخندی زد و گفت:
_باشه عزیزم فقط این لباسای توی کمد...
رها کلافه میان حرفش پرید و گفت:
_همه نو هستن و اتیکت هاش رو خودم در آوردم! آقا دستور دادن اینا رو برای شما آماده کنیم همگی متعلق به شماست ده دقیقه دیگه پایین باشید.
و منتظر پاسخ ستاره نماند و از اتاق خارج شد. ستاره ابروهایش از تعجب بالا رفته بود همه این لباس ها برای او بود؟! سایز او را از کجا می دانستند؟! شلوار لی آبی و یک تونیک سفید تا روی زانو و شال سفیدی از توی کمد برداشت. لباس هایش را عوض کرد.
موهایش را شانه زد و همه را بالا بست و شال را روی سرش انداخت. راضی از تیپ ساده اش بدون هیچ آرایشی از اتاق خارج شد.
وارد آسانسور شد در درحال بسته شدن بود که دستی مانع بسته شدن در شد و فردی وارد اتاقک کوچک آسانسور شد. ستاره متعجب به فردی که روبه رویش ایستاده بود آرام گفت:
_سلام صبح بخیر!
سینا فقط سرش را تکان داد و کنجکاو به ستاره خیره شد. ستاره خجالت زده از نگاه های خیره سینا سرش را پایین انداخت. بعد از ثانیه ای آسانسور ایستاد و ابتدا سینا و بعد ستاره خارج شدند.
هر دو به سمت اتاق ناهار خوری رفتند.
وارد اتاق شدند سیاوش که در صدر میز صبحانه نشسته بود با دیدن ستاره لبخندی زد اما با دیدن سینا پشت سر ستاره اخم هایش درهم شد.
سمیه از اخم های درهم سیاوش ترسید و تند گفت:
_صبح بخیر ستاره و سینا جان بیاید بشینید.
ستاره با لبخند به هر دو "صبح بخیری" گفت و فهمید که این پسرک سینا برادر سیاوش است.
سیاوش با لبخندی به ستاره پاسخ داد.
ستاره پشت میز روی صندلی کنار سیاوش نشست. سینا آن سمت میز در کنار سمیه نشست.
سمیه درحالی که کمی آب پرتقالش را می خورد رو به ستاره گفت:
_دیشب خوب خوابیدی عزیزدلم؟
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان

FateMeh_TajiKi✾

موسس سایت
پرسنل مدیریت
مدیریت کل سایت
کاربر VIP انجمن
تاریخ ثبت‌نام
Nov 10, 2019
نوشته‌ها
1,256
پسندها
20,821
امتیازها
118
محل سکونت
قلب دخترم...
وب سایت
forums.taakroman.ir
ستاره با به یاد آوردن اتفاقات دیشب قرمز شد و سرش را پایین انداخت! دیشب را فراموش کرده بود وگرنه موقع ورود با پرویی تمام به سیاوش خیره نمی ماند لعنت به ذهن فراموش کارش! سیاوش که فهمید ستاره چرا قرمز شده است بی صدا خندید. ستاره آرام گفت:
_اره سمیه جون.
سمیه مشکوک نگاهی به سیاوش انداخت و "خوبه ای" گفت.
سیاوش قوری چای را برداشت و درون فنجان سفید رنگ رو به روی ستاره چای ریخت و با صدای آرامی که فقط ستاره بشنود گفت:
_خجالت نداره که، همه چیز رو فراموش کن و مثل یک دختر خوب صبحانه ات رو بخور باشه؟
ستاره آرام " باشه ای " گفت. سیاوش کمی شکر درون فنجای چای ریخت و در حالی که چای ستاره را هم می زد لبخندی زد. سمیه و سینا متعجب به کار های سیاوش خیره بودند. در مهربانی سیاوش در حالت عادی اش وقتی عصابش آرام بود شکی نداشتند! اما این همه خوش خدمتی از او بعید بود.
سیاوش به هر دو چشم غره رفت. سینا ل*ب هایش را روی هم فشرد و بی توجه به میز رنگارنگ فقط کمی از آب پرتقالش را خورد و به بهانه این که کارهایش زیاد است از پشت میز بلند شد و قصد خروج کرد.
سمیه نیز به دنبالش رفت و سینا را کنار در ورودی گیر انداخت و با نگرانی رو به روی سینا قرار گرفت و گفت:
_پسرم تورو خدا با سیاوش در نیفت روی حرفش حرف نزن.
سینا لبخندی زد که صورت کشیده اش را جذابتر کرد و گفت:
_نگران نباش مادر من مواظبم خیالت راحت باشه.
سمیه پیراهن سورمه ای رنگ سینا را مرتب کرد و با عشق سرتاپای سینا را از نظر گذراند و این تیپ کلاسیک عجیب به پسرش می آمد. آن ها را بدنیا نیاورده بود اما حق مادری به گردنشان داشت هم خاله اشان بود هم زن عمویشان و فرزندان خواهرش او را در خلوتشان مادر صدا می کردند.
_باشه من امشب میرم حرفام رو فراموش نکنی مواظب خودت باشی باشه پسرم؟!
سینا پیشانی سمیه را ب*و*سید و گفت:
_تونستم برای بدرقه ات میام نتونستم به بزرگی خودت ببخش.
سمیه سینا را در آ*غ*و*ش کشید و گفت:
_نیا پسرم به سیاوشم گفتم نیاد راننده منو می بره نمی خوام توی فرودگاه گرفتار بشید این طور منم دلتنگیم بیشتر میشه.
سینا سرش را تکان داد و سمیه دل کند از این ته تغاری خواهرش و از او جدا شد و سینا خداحافظی کرده از خانه خارج شد.
سمیه بغض کرده نفس عمیقی کشید. ای کاش می توانست بماند و نرود.
و چه کسی گفته است که سیاوش عصبی می گذرد از خطای برادرش؟ و وای به حال کسی که سیاوش را عصبانی کند...
ستاره فقط کمی پنیر و چای خورده بود. همیشه از خوردن صبحانه بدش می آمد هر صبح به زور کمی نان و پنیر و چای می خورد.
سیاوش که صبحانه اش را تمام کرده بود به صندلی اش تکیه داده بود و منتظر تمام شدن صبحانه ستاره بود و وقتی دید دیگر ستاره چیزی نمی خورد گفت:
_چرا چیزی نمی خوری؟!
ستاره آرام گفت:
_زیاد میل به صبحانه ندارم یعنی کلا صبحا جز چای نمی تونم چیزی بخورم.
سیاوش "آهانی" گفت.
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان

FateMeh_TajiKi✾

موسس سایت
پرسنل مدیریت
مدیریت کل سایت
کاربر VIP انجمن
تاریخ ثبت‌نام
Nov 10, 2019
نوشته‌ها
1,256
پسندها
20,821
امتیازها
118
محل سکونت
قلب دخترم...
وب سایت
forums.taakroman.ir
_اون لباسای تو کمد برای منه؟ شما سایز من و از کجا فهمیدی؟ اصلا چرا باید یه کمد لباس برای من آماده بشه؟
و با چشمانی پر از سوال خیره سیاوش شد.
سیاوش نفس عمیقی کشید و گفت:
_همون روزی که دیدمت خواستم بیارمت پیش خودم! به هرحال یادگار عمو فیروز بودی واسه همین اون اتاق رو برات آماده کردم اون کافی شاپی که مشغول کار بودی توش مال من بود! اون پرسیدن سایزت و اندازه گیری ها برای لباس فرم نبود برای آماده کردن اون لباسای توی کمد بود!
ستاره با دهانی باز خیره سیاوش شد و گفت:
_یعنی کافی شاپ مال تو بود؟
سیاوش از این که ستاره او را "تو" خطاب می کرد خوشحال شد و گفت:
_آره واسه همین رضا رو فرستادم جلو تا استخدامت کنه ! من واسه راحتی تو همه کار می کنم خانوم!
لبخندی بر روی ل*ب های ستاره نشست و سرش را پایین انداخت. از این که بعد از خانواده اش کسی بود به او اهمیت می داد خوشحال بود.
سیاوش از جای برخاست و گفت:
_خب دیگه من باید برم دختر خوب با من کاری نداری؟!
ستاره نیز بلند شد و با لبخند گفت:
_نه ممنون.
_هرچی نیاز داشتی به رها بگو اون برات انجامش میده.
ستاره تند گفت:
_میشه به جای رها به اون دختره که اسمش لیلاست بگم؟
سیاوش متعجب گفت:
_اسم لیلا رو از کجا می دونی؟!
ستاره با چشمانی گرد گفت:
_وا دیشب خودت معرفیش کردی!
_باشه ولی چرا رها نه؟
ستاره مشغول بازی با شالش شد و سر به زیر گفت:
_نمی خوام فکر بد کنی اما رها یه جوریه!
سیاوش خندید و گفت:
_پس توام فهمیدی رها رفتارش یه جوریه مشکلی نیست فقط لیلا نمی تونه بیاد طبقه سوم.
ستاره متعجب سرش را بالا آورد و گفت:
_چرا خب؟!
سیاوش در سکوت به ستاره خیره شد. ستاره که دل نازک بود کمی ناراحت شد می دانست زیاد از حد کنجکاو است اما دلش می خواست سیاوش پاسخش را بدهد. شانه ای بالا انداخت و گفت:
_باشه مرسی.
سیاوش خداحافظی گفت و قصد خروج کرد. ستاره به کت و شلوار مشکی رنگی که سیاوش پوشیده بود نگاهی انداخت و با خود گفت" این مرد چقدر خوشتیپ و جنتلمنِ خوش به حال زن آینده اش!"
سیاوش با سمیه نیز خداحافظی کرد و پس از ب*وس*یدن پیشانی خاله اش از خانه خارج شد.
سمیه روی مبل راحتی نشسته بود و قهوه اش را می خورد و تلویزیون می دید. ستاره آرام کنارش نشست و خیره تلویزیون شد.
_قهوه می خوری؟
ستاره نیم نگاهی به سمیه انداخت و گفت:
_نه مرسی من قهوه دوست ندارم.
سمیه سرش را تکان داد و فنجان قهوه اش را روی میز گذاشت و گفت:
_خب دخترم چندسالته؟ من تورو ندیده بودم فقط خواهر و برادرت رو دیده بودم!
ستاره با لبخند گفت:
_من 21سالمه، آره خب من زیاد همراه پدر و مادرم جایی نمی رفتم همیشه درگیر درسم بودم و یا پیش بابابزرگم می موندم.
_پس این طور ، توی اون تصادف همراهشون نبودی درسته؟
اشک در چشمان ستاره حلقه بست و گفت:
_ شیش سال پیش بود اونموقع من دوم دبیرستان بودم و می خواستم برم اردو پدر و مادرم هرچی اصرار کردن من نرفتم و اردو رفتن رو به همراهی اونا ترجیح دادم و اونا چهارنفری به سمت شمال اومدن! ای کاش منم همراه شون می رفتم و الان مجبور نبودم،نبودنشون رو تحمل کنم!
سمیه دست ستاره را در دست گرفت و گفت:
_دخترم این حرف رو نزن! خواست خدا بوده که تو الان این جا باشی، ببخش نمی خواستم ناراحتت کنم.
ستاره دست دیگرش را روی دست سمیه گذاشت و لبخند غمگینی زد و گفت:
_نه این چه حرفیه! د*اغ دل من همیشه تازه است هیچ وقت کهنه نمی شه.
سمیه سرش را تکان داد. آن روز را فقط با سمیه گذراند و ناهار را دوتایی تنها خوردند.
ساعتای حدود 3 بود که سمیه و ستاره رو به روی هم ایستاده بودند و چمدان کوچک سمیه کنارش قرار داشت و وقت رفتن سمیه بود.
سمیه، ستاره را در آ*غ*و*ش کشید و باهم روبوسی کردند.
سمیه با لبخندی گفت:
_تازه آشنا شدیم کاشکی می شد بیشتر بمونم و باهم بیشتر وقت بگذرونیم ولی چی کار کنم که دخترم اون ور دنیا تنهاست و دل تنگ منه.
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان

FateMeh_TajiKi✾

موسس سایت
پرسنل مدیریت
مدیریت کل سایت
کاربر VIP انجمن
تاریخ ثبت‌نام
Nov 10, 2019
نوشته‌ها
1,256
پسندها
20,821
امتیازها
118
محل سکونت
قلب دخترم...
وب سایت
forums.taakroman.ir
ستاره لبخندی زد و گفت:
_منم از آشنایی با شما خیلی خوشحال شدم اصلا نفهمیدم زمان چطور گذشت.
سمیه دست های ستاره را در دست گرفت و گفت:
_امیدوارم سری بعد که اومدم بازم توی این خونه ببینمت الان که هستی خیالم بابت سیاوش راحته!
و در دل ادامه داد"اما بابت سینا ناراحت" ستاره که متوجه منظور سمیه نشده بود فقط لبخندی زد.
راننده چمدان سمیه را برداشت و از خانه خارج شد.
سمیه و ستاره بار دیگر هم را در آ*غ*و*ش کشیدند و پس از خداحافظی از یکدیگر جدا شدند و سمیه دل نگران به سمت فرودگاه رفت.
ستاره نفس عمیقی کشید و لیلا را صدا زد.
لیلا تند خود را به ستاره رساند و گفت:
_بله خانوم من رو صدا کردید؟!
ستاره سرش را تکان داد و گفت:
_دیگه به من نگو خانوم! بیا باهم بریم توی حیاط این ویلای بزرگ یکم قدم بزنیم!
_اما من توی آشپزخونه کار دارم!
ستاره ناراحت گفت:
_اما سیاوش گفت هرچیزی نیاز داشتم بهت بگم.
لیلا خواست پیشنهاد ستاره را قبول کند که رها خود را به آن ها رساند و گفت:
_اولا سیاوش نه و آقا دوما کاری داشتید به من بگید لیلا توی آشپزخونه کار می کنه لیلا برو به کارا برس.
ستاره ناراحت سرش را تکان داد و وارد حیاط بزرگ ویلا شد. لیلا که از همان ابتدا از این دختر خوشش آمده بود با اخم به رها خیره شد. رها عصبی گفت:
_چیه با اون چشم های ریزت خیره شدی به من گمشو توی آشپزخونه.
لیلا با حرص وارد آشپزخانه شد. رها هم پر حرص وارد پذیرایی شد برای گردگیری پذیرایی و زیر ل*ب غرغر می کرد:
_اه دختره نیومده چه عزیز شده! با اون هیکل لاغر مردنیش.
حسود بود دیگر آن هیکل لاغر و روی فرم ستاره خار چشمش شده بود آخر خودش کمی تپل بود.
ستاره بین درخت های درون حیاط قدم می زد.
و پشیمان از نپوشیدن پالتو حرص می خورد.
اخر در این سرما حیاط آمدنش با این تونیک نازک دیگر چه ص*ی*غه ای بود؟!
عصبی به داخل عمارت بازگشت. ترجیح می داد تلویزیون ببیند تا وقتی که سیاوش باز می گردد.
ساعت پنج بود که سیاوش وارد خانه شد. رها تند به پیشوازش آمد و گفت:
_خوش اومدید آقا.
و کت سیاوش را ازش گرفت. سیاوش سرش را تکان داد و گفت:
_ستاره کجاست؟!
رها کمی حرصش گرفت و گفت:
_توی پذیرایی دارن فیلم می بینن.
سیاوش سرش را تکان داد و به سمت پذیرایی پا تند کرد. دل تنگی که شاخ و دم نداشت در این چند ساعت آن قدر دلتنگ بود که نمی توانست کلمه ای برایش پیدا کند.
وارد پذیرایی شد و تمام وجودش چشم شد و خیره شد به دلبرکش که آرام خیره تلویزیون بود.
پس از چند دقیقه دست از نگاه کردن کشید و روی مبل تک نفره کنار ستاره جای گرفت. ستاره با دیدن سیاوش گفت:
_سلام خوش اومدی.
سیاوش لبخندی زد و گفت:
_ممنون، امروز چطور بود؟!
ستاره به پیراهن جیگری رنگ سیاوش نگاهی انداخت و گفت:
_تا وقتی سمیه جون بود باهم صحبت می کردیم خوش گذشت بعد رفتنشون بد نبود.
_خب از لیلا راضی هستی؟
ستاره با به یاد آوردن اتفاقات بعدظهر ل*ب هایش اویزان شد و گفت:
_فرصت نشد آخه رها نذاشت لیلا همراه م بیاد حیاط باهم قدم بزنیم گفت هرچیزی نیاز بود به خودش بگم.
سیاوش از این که ستاره همانند بچه ها شروع به شکایت کرده بود ذوق زده شد بود. این دختر مهره مار دارد!
اصلا این دخترک منبع تمام نشدنی عشق است.
_ناراحتی نداره عزیزم الان حلش می کنم.
این "عزیزم" گفتن سیاوش چه شیرین بود برایش.
سیاوش، رها را صدا کرد. رها تند خودش را به سیاوش رساند و گفت:
_بله آقا؟ چیزی نیاز دارید؟!
سیاوش با اخم هایی درهم گفت:
_از این به بعد لیلا به ستاره می رسه وقتی ستاره بهش نیاز نداشت می تونه بیاد آشپزخونه.
_چشم آقا.
و با اشاره سیاوش از پذیرایی بیرون رفت.
ستاره که با سیاوش احساس راحتی می کرد گفت:
_وای مرسی ولی اگه به من باشه کل روز لیلای بی‌چاره رو به حرف می گیرم.
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان

FateMeh_TajiKi✾

موسس سایت
پرسنل مدیریت
مدیریت کل سایت
کاربر VIP انجمن
تاریخ ثبت‌نام
Nov 10, 2019
نوشته‌ها
1,256
پسندها
20,821
امتیازها
118
محل سکونت
قلب دخترم...
وب سایت
forums.taakroman.ir
و آرام خندید. سیاوش نیز خیره اش بود همین ساده بودن دخترک او را مجذوب کرده بود از این اداهای مسخره که دختران از خود در می‌آوردند متنفر بود.
چند روزی از بودن ستاره در آن خانه می‌گذشت و همه چیز آرام بود. سینا نیز منتظر بود ستاره دست از پا خطا کند که بهانه ای برای بیرون کردن او داشته باشد.
سیاوش در تمام مدتی که خانه بود تمام حواسش را پی ستاره می‌داد و با او وقت می گذراند و تمام محبتش را خرج این دخترک ساده می کرد.
ستاره نیز به آن خانه عادت کرده بود فکر رفتن را از سر بیرون کرده بود و حتی دیگر از پیام های تهدید آمیز خشایار نمی ترسید؛ با لیلا خیلی صمیمی شده بود و تمام خانه را باهم گشته بودند.
البته به جز طبقه سوم که لیلا حق ورود به آن را نداشت.
ساعت شیش عصر بود و ستاره مثل سه هفته گذشته روی مبل های راحتی پذیرایی نشسته بود و انتظار آمدن سیاوش را می کشید.
دروغ چرا از سیاوش خوشش آمده بود. به قول لیلا آخر می شود کسی را پیدا کرد که سیاوش به دلش ننشسته باشد؟!
صدای قدم هایی که م*حکم بر روی پارکت ها گذاشته می شدند به گوشش رسید.
پس آمده بود مرد این روزهای زندگی دختر قصه ما. ستاره نگاهی به لباس هایش انداخته بود.
شلوار دامنی آبی کاربنی و تونیک سورمه ای رنگ با شال آبی حسابی جذابش کرده بود، خصوصا با آن رژ قرمز و خط چشم.
سیاوش رو به روی ستاره قرار گرفت ستاره از جا برخاست و گفت:
_سلام خوش اومدی.
سیاوش لبخندی زد و گفت:
_خیلی ممنون خانوم بشین.
خودش نیز رو به روی ستاره نشست. سیاوش با آن تی شرت لیمویی و شلوار لی آبی در چشم های ستاره خوش تیپ جلوه می کرد.
_خوبی بانو؟
ستاره لبخندی زد و گفت:
_آره مرسی.
سیاوش سرش را تکان داد و گفت:
_از صبح من یه مدت نیستم میرم یه سفر کاری این مدت تنهایی البته خدمه و نگهبانای دم در هستند پس نگران نباش این مدتم از خونه بیرون نرو! چیزی نیاز داشتی به لیلا بگو اون با نگهبان هماهنگ می کنه.
ستاره مغموم گفت:
_سینا هم که دیروز رفت! کجا میری؟
سیاوش چیزی نگفت فقط خیره اش شد. ستاره ناراحت تر گفت:
_خب میدونم زیادی کنجکاوم! بی خیال اما مواظب خودت باش!
سیاوش متعجب به ستاره خیره شد. گفته بود مواظب خودت باش؟ ستاره نگرانش شده بودم؟ با لبخند جواب داد:
_نگران نباش مواظبم توام مواظب خودت باش من صبح زود میرم.
ستاره ناراحت سرش را کمی تکان داد. سیاوش از جا برخاست و گفت:
_خب من برم بالا یکم کار دارم سر میز شام می بینمت.
ستاره فقط لبخندی زد. سیاوش به سمت اتاقش رفت.
ستاره نیز لیلا را صدا زد. لیلا بعد ثانیه ای خودش را به ستاره رساند و کنارش نشست.
لیلا با آن لباس فرم مخصوصش لباس سفید و مشکی. شلوار سفید، تونیک سفید، مشکی تا روی زانو و شال سفید حسابی جذاب بود.
_ چی شده دختر چرا ناراحتی؟!
ستاره پکر در چشمان ریز طوسی رنگ لیلا خیره شد و گفت:
_سیاوش داره میره!
لیلا متعجب گفت:
_کجا؟!
_نمی دونم فقط گفت چند روز نیست!
لیلا سرش را تکان داد و گفت:
_خب همیشه آقا میرن سفر کاری ناراحتی نداره که!
ستاره خیره به میز چیزی نگفت.
چند روز دیگر گذشت سه روز بود که سیاوش رفته بود و ستاره در بی خبری به سر می برد.
پریا نیز در تهران بود و می خواست بیاید و ستاره را ببیند و چند روزی کنارش بماند و رفع دلتنگی کند! می‌دانست باید از سیاوش اجازه بگیرد.
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان

FateMeh_TajiKi✾

موسس سایت
پرسنل مدیریت
مدیریت کل سایت
کاربر VIP انجمن
تاریخ ثبت‌نام
Nov 10, 2019
نوشته‌ها
1,256
پسندها
20,821
امتیازها
118
محل سکونت
قلب دخترم...
وب سایت
forums.taakroman.ir
نگاهی به ساعت گوشی اش انداخت ساعت ده شب بود. یعنی سیاوش بیدار بود؟ گوشی اش را برداشت و اتاقش را به مقصد اتاق سیاوش ترک کرد.
وارد اتاق سیاوش شد. اتاق را از نظر گذراند و خودش را روی تخت پرت کرد.
سیاوش در اتاقی کوچک که فقط یک میز و صندلی بود نشسته بود و لپ تاپش را چک می کرد و ارقامی را از روی برگه ها وارد لپ تاپ می کرد. گوشی اش زنگ خورد با دیدن نام بهروز متعجب گوشی اش را برداشت:
_الو سلام آقا.
_چی شده؟!
_آقا داشتم دوربینا رو چک می کردم دیدم ستاره خانوم وارد اتاقتون شدند، چون پسورد دوربین اتاقتون رو نمی دونستیم گفتیم اطلاع بدیم خودتون چک کنید!
سیاوش بعد از گفتن "باشه ای" عصبی گوشی را قطع کرد.
می ترسید از این که گفته های سینا درست باشد.
سریع کمی با لپ تاپش ور رفت وارد دوربینای خانه شد و دوربین قسمت اتاقش را باز کرد پسورد را زد و دوربین گوشه اتاق که به رو به روی تخت و میز بود باز شد. ستاره را دید که روی تخت دراز کشیده است یک بالشت را در آ*غ*و*ش کشیده است و با گوشی اش ور می رود با دیدنش در آن حالت دلش آرام گرفت و لبخند مهربانی زد.
حسابی دلش برای این دخترک تنگ شده بود.
خیره ستاره بود که گوشی اش را به گوشش چسبانده بود. به کی زنگ می زد؟ گوشی سیاوش زنگ خورد. با دیدن شماره ستاره لبخندی زد یعنی این دخترک دلتنگش شده بود؟ گوشی را جواب داد:
_سلام خانوم.
ستاره ل*ب گزید. سیاوش تصویر را روی صورت ستاره زوم کرد و از دیدن این حالتش در دل قربان صدقه اش رفت.
_سلام سیاوش خوبی؟!
عاشق اسمش می شد وقتی این همه زیبا نامش را صدا می زد.
_ممنون خوبم خودت چطوری؟ همه چیز مرتبه؟!
_آره خوبم ، اهوم مرتبه حقیقتش زنگ زدم بپرسم میشه دوستم چند روزی بیاد پیشم بمونه؟ پریا رو میگم آخه اومده تهران گیر داده بیاد پیشم من بهش گفتم زشته نمیشه اما خب دلش تنگ شده بیرونم که نمی تونم برم.
سیاوش لبخندی زد و گفت:
_چرا باید زشت باشه رفیقت بیاد خونه ات؟ اونجا خونه توام هست پس زنگ بزن به دوستت و بگو می تونه بیاد و هرچقدر دلش می خواد پیشت بمونه.
ستاره ذوق زده گفت:
_وای مرسی.
_خواهش می کنم.
چند ثانیه ای در سکوت گذشت. ستاره بالشت را م*حکم به خود فشرد و چانه اش را روی بالشت گذاشت و به صدای نفس های سیاوش گوش می داد. سیاوش نیز دلش نمی آمد چیزی بگوید یا گوشی اش را قطع کند. ستاره بالاخره ل*ب باز کرد و گفت:
_کی بر می گردی؟ آخه می خواستم برگشتی من و پریا با تو بریم بیرون آخه من می ترسم تنهایی بریم خشایار پیدام کنه!
سیاوش می دانست همه این حرف ها بهانه است و این دخترک دلتنگ است! آرام گفت:
_دو روز دیگه تهرانم! تا اون موقع با پریا وقت بگذرون.
ستاره ذوق زده خندید اما با دستش جلوی دهانش را گرفت که مبادا سیاوش صدای خنده اش را بشنود.
به زور جلوی خنده اش را گرفت و گفت:
_باشه مواظب خودت باش مزاحمت نمی شم.
سیاوش که از دیدن عکس العمل ستاره سرحال آمده بود گفت:
_هستم توام باش و این که مزاحم نیستی شبت بخیر.
_شب بخیر.
و گوشی را قطع کرد. ستاره ذوق زده روی تخت نشست و بالشت را دو دستی به خود فشرد و جیغش را درون بالشت خفه کرد.
از آن سمت سیاوش با ل*ب های پرخنده به کارهای ستاره خیره بود.
ستاره پیامی برای پریا فرستاد که صبح می‌تواند بیاید.
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان

FateMeh_TajiKi✾

موسس سایت
پرسنل مدیریت
مدیریت کل سایت
کاربر VIP انجمن
تاریخ ثبت‌نام
Nov 10, 2019
نوشته‌ها
1,256
پسندها
20,821
امتیازها
118
محل سکونت
قلب دخترم...
وب سایت
forums.taakroman.ir
پریا خودش را روی تخت ستاره انداخت و با خنده گفت:
_چقدر خوش گذشت!
ستاره با لبخند شالش را در آورد و روی صندلی کنار میز آرایش نشست و گفت:
_آره واقعا؛ اصلا نفهمیدم کی عصر شد!
پریا چشمان درشت سبز رنگش را با ناز باز و بسته کرد و گفت:
_بله مشخصه وقتی با من باشی بهت خوش می‌گذره!
ستاره با خنده گفت:
_خودشیفته.
_ای کاش لیلا هم می‌تونست بیاد بالا، دختر باحالیه.
ستاره با ل*ب های آویزانی گفت:
_ سیاوش ممنوع کرده.
پریا ادایش را در آورد و گفت:
_توام با این سیاوشت.
ستاره ناراحت سرش را پایین انداخت و " آهی " کشید.
پریا متعجب از جا برخاست و به سمت ستاره رفت و رو به رویش زانو زد.
دستانش را روی دست های ستاره که روی پایش قرار داشت، قرار داد و گفت:
_نگو که دل باختی!
اشک های ستاره همچو مروارید های درخشان شروع به ریختن کردن.
پریا هم عصبی شده بود و هم ناراحت!
با صدای گرفته‌ای گفت:
_تو که می‌دونی اون...
ستاره میان حرفش پرید و گفت:
_خودم می‌دونم اما، مگه دست منه؟!
پریا مدتی سکوت کرد و خیره صورت غرق در اشک ستاره شد و سپس ل*ب باز کرد:
_نمی‌دونم امیدوارم هرچی خیره همون بشه، توام اشکات رو پاک می‌زنم لهت می‌کنم! پاشو بریم ماجراجویی جدید.
ستاره اشک هایش را پاک کرد و گفت:
_یا خدا باز شروع کرد، همین امروز ظهر زدی اتاق سیاوش رو نابود کردی!
پریا ادایش را در آورد و از اتاق بیرون زد. ستاره تند به دنبالش رفت می ترسید خرابکاری کند آخر این دختر چه می فهمد که ستاره در این خانه مهمان است؟ پریا به سمت در بزرگ ته راه رو به راه افتاد.
ستاره سرجایش ایستاد و بلند گفت:
_حتی فکرشم نکن به اون در نزدیک بشی! هم سیاوش هم رها اخطار دادند که به اون در نزدیک نشم!
پریا دست به ک*م*ر به سمتش برگشت و گفت:
_از بچگی ترسو بودی، برو توی اتاقت بشین از دوری سیاوش خ*ون گریه کن منم برم کارآگاه بازی مو در بیارم‌.
و غرغر کنان به سمت در رفت و ستاره ناچار همراه اش شد.
در دل دعا می کرد در قفل باشد.
پریا دستگیره در را پایین کشید و در کمال تعجب در باز شد! اگر این اتاق آن‌قدر مهم بود پس چرا قفل نبود؟
ابتدا پریا و سپس ستاره وارد اتاق شدند.
اتاق همانند اتاق جلسه بود یک میز 24نفره وسط اتاق، میز بار هم کنج دیوار قرار داشت.
یک سمت اتاق کل دیوار را قفسه های کتاب تشکیل داده بودند! اما در قفسه ها به جای کتاب پلاستیک و شیشه هایی وجود داشت.
پریا متعجب به سمت قفسه ها رفت. یک پلاستیک پلمپ که درونش موادی مانند نمک بود را برداشت.
روی پلاستیک" جان-روسیه" نوشته شده بود. پریا متعجب گفت:
_فکر کنم سیاوش توی کار نمکه!
_سلام.
پریا و ستاره هر دو ترسان به سمت در برگشتند.
سیاوش به در تکیه داده، یک دستش در جیب شلوارش بود و خیره پلاستیک درون دست پریا بود.
پریا لبخند دستپاچه ای زد و با لکنت گفت:
-سلام، یکم نمک می‌خواستیم اومدیم از این‌جا برداریم!
سپس پلاستیک را سر جایش قرار داد. ستاره که سکوت کرده بود آروم گفت:
-سلام، ببخشید تورو خدا من به پریا گفتم که....
سیاوش که کمی عصبی بود میان حرفش پرید و گفت:
-مهم نیست بیاید بیرون.
و از اتاق بیرون رفت. جلوی در، در انتظار خروج آن دو بود.
ستاره با حالت زاری به پریا نگاه کرد و با شانه هایی افتاده از اتاق بیرون رفت و به دنبالش پریای پشیمان از اتاق بیرون زد.
پریا با اشاره ستاره به سمت اتاقشان رفت و ستاره به سیاوشی که در آن پیراهن کاربنی رنگ و شلوار پارچه ای مشکی حسابی دلبری می‌کرد خیره شد.
سیاوش بی توجه به نگاه ستاره کلید اتاق را از جیبش درآورد و در را قفل کرد و به خود لعنت فرستاد که چرا لحظه آخر فراموش کرده است در را قفل کند.
پس از قفل کردن در نفس عمیقی کشید و به سمت ستاره برگشت. ستاره که از برگشتن ناگهانی سیاوش به سمتش دستپاچه شده بود تند گفت:
-سلام!
سیاوش آرام خندید و گفت:
-علیک سلام خانوم.
ستاره شومیز آستین دار طلایی اش را کمی مرتب کرد و گفت:
-تورو خدا ببخشید پریا خیلی دختر شیطونیه، سعی کردم جلوش رو بگیرم اما حریفش نشدم.
سیاوش دستش به سمت تکه مویی که از زیر شال ستاره بیرون آمده بود و صورتش را جذابتر کرده بود رفت که با نگاه خیره ستاره به دستش به خود آمد و کلافه دستش را عقب کشید. عصبی از این مرز میانشان گفت:
-مشکلی نداره ستاره جان خودت رو بابتش ناراحت نکن، رفیقت رو بردار برو پایین منم لباس عوض می‌کنم میام که باهم آشنا بشیم.
ستاره " باشه‌ای" گفت و به سمت اتاقش رفت.
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان

FateMeh_TajiKi✾

موسس سایت
پرسنل مدیریت
مدیریت کل سایت
کاربر VIP انجمن
تاریخ ثبت‌نام
Nov 10, 2019
نوشته‌ها
1,256
پسندها
20,821
امتیازها
118
محل سکونت
قلب دخترم...
وب سایت
forums.taakroman.ir
وضعیت
موضوع بسته شده است و نمی‌توان پاسخ جدیدی فرستاد.
بالا پایین