خوش آمدید!

با عضویت در انجمن تک رمان از مزایای(چاپ کتاب،منتشر کردن رمان و...به صورت رایگان، خدمات ویراستاری، نقد و...)بهرمند شوید. با ما بهترین‌ها را تجربه کنید.☆

همین حالا عضویتت رو قطعی کن!

در حال پیشرفت رمان در حصار ابلیس | اثر ساناز هموطن کاربر تک انجمن رمان

ساعت تک رمان

ساناز_هموطن

ناظر رمان
پرسنل مدیریت
ناظر رمان
نویسنده انجمن
کتابخوان برتر
دلنویس انجمن
منتقد انجمن
تاریخ ثبت‌نام
2023-06-10
نوشته‌ها
427
کیف پول من
9,817
Points
491
پارت۱۵۸


لوسیفر
خشمگین خواست وارد تونل ذهنش شود و با عبور از آن در زیر زمین خانه باغ امید که به خواست خودش تحت شکنجه شاهپور و بهمن قرار گرفته بود، ظاهر شود... کاتار ناگهان بازوی او را گرفت و نگهش داشت! لوسیفر از خشم چشمان تیله‌ایش گشاد شد و فریاد زد:
- چه غلطی می‌کنی! چرا نمیای؟
کاتار با ادب و آرامش گفت:
- میشه عجولانه تصمیم نگیرین، سرورم؟
لوسیفر با‌ غضب گفت:
- نمی‌بینی دارن آمیدان من رو شکنجه میدن؟
کاتار با نگرانی گفت:
- خواهش می‌کنم کمی آروم باشین، گوش بدین... می‌دونم شما طاقت دیدن درد و شکنجه‌ی پسرتون رو ندارین اما نباید بدون سیاست وارد بازی آمیدان بشین. جناب لوسیفر پسرخونده‌ی شما ابلیسی فوق‌العاده زیرک و با سیاسته... اگه بی‌گدار مقابلش به آب بزنین، مِیدون رو کلاً به اون واگذار کردین. اما اگه با فکر و سیاست پیش برین می‌تونین به راحتی اون رو به مِیدون خودتون بکشین و همونی رو که می‌خواین رقم بزنین!
لوسیفر چشمانش را به کاتار ریز کرد و دست او را از دور بازویش جدا نمود و گفت:
- کاتار، تو چی از آمیدان می‌دونی که من نمی‌دونم؟ چرا این همه به اون بدبینی؟!
کاتار با همان تشویش در نگاهش گفت:
- جناب آمیدان باید دنیای پنهانی از شما و بقیه داشته باشه.
لوسیفر با کنجکاوی پرسید:
- مثلاً چه دنیایی؟ اون قدرت تسخیر ارواح رو داره، پس مصلماً جهنمی هم براشون داره.
کاتار سری تکان داد و گفت:
- این دنیا نمی‌تونه جهنم باشه، من فکر می‌کنم جدا از ارواحی که در جهنمش می‌تونه تحت عذاب بزاره، دنیای دست نیافتنی دیگه‌ای هم داره... یه دنیایی که می‌تونه ارواح رو بدون عذاب نگه داره!
لوسیفر با لجاجت گفت:
- غیر ممکنه، چرا باید ارواح رو بدون عذاب نگه داره؟ ارواحی که تسخیر ما میشن توی درد و عذاب جهنمی‌مون شریکن!
کاتار با کمی ترس از بیان حرفش با تردید گفت:
- چون من فکر می‌کنم روح کارمینا در اختیار آمیدان باشه. شما همیشه از این‌که بعد مرگ کارمینا روحش رو نتونستین تسخیر کنین در عجب بودین... من مطمئنم اون روح توسط آمیدان به دنیایی غیر جهنمش کشیده شد... وگرنه اون هرگز روح مادرش رو برای جهنم تسخیر نمی‌کرد!
لوسیفر ژرف در فکر رفت و زمزمه کرد:
- اما آمیدان خیلی کوچیک‌ بود که کارمینا کشته شد!
کاتار با نگرانی بیشتری گفت:
- برای همین بهتون میگم سرورم آمیدان، ابلیس غیر قابل پیش‌بینی هستن.‌ نباید مقابل اون عجولانه و احساسی تصمیمی بگیرین... ایشون هرگز از قدرت‌های برتری که بعد ده سال ریاضتی که رفتن و به دست اوردن با کسی سخنی نگفته. حتی شما هم هنوز راهی به جهنم اون نداشتین!
لوسیفر با نگاهی به گوی که با شلاق به جان آمیدان افتاده بودند، چشمانش را بست و گفت:
- این لعنتی رو از جلو چشم من دور کن!
کاتار ردیابی را قطع کرد و گفت:
- ایشون خیلی باهوش و درون‌گرا هستن! اما شانس به شما رو کرده، پسرتون واقعاً عاشق شده... عاشق دختری که حالا برای ما تنها مهره‌ی باقی مونده‌ست تا بتونیم قدرت طبیعتی که کُشنده‌ی تاریکیِ رو درون اون حفظ کنیم!
لوسیفر با خشم گفت:
- نه اون دختر نباید وارد زندگی آمیدان بشه... اون یه انسان حقیره.
کاتار لبخند کم‌رنگی زد گفت:
- این اتفاق افتاده عالیجناب... اون دختر این‌قدری در دل پسرتون جا پیدا کرده که داره جسمش رو با ریاضت دادن ضعیف می‌کنه تا بتونه به اون نزدیک بشه!
لوسیفر پوزخندی زد و گفت:
- این کار احمقانه‌ست. هر چقدر هم ضعیف بشه باز یه جسم برتر داره و با ن*زد*یک*ی به اون دختر، می‌کُشتش.
کاتار با سیاست گفت:
- همین برگ برنده‌ی شماست. من مطمئنم ستاره‌ی اون دختر خاموش شده که طلسم ما باطل شد، شک نکنین اون دختر مرده و سرورم آمیدان روح اون دختر رو تسخیر کرده و مجدد تونسته احیاش کنه!
لوسیفر مشکوک گفت:
- خُب اگر این‌طور باشه باید غرامت زیادی به عنوان قربانی به اَبَر خدایان جهنمی بده! اون انسانِ، دست بردن تو تقدیرش غرامت بیشتری داره. بعد اگه این‌طور که تو میگی روح اون دختر در تسخیرش باشه، این ریاضت برای ضعیف شدنش نیاز نیست چون روح اون رو در اختیار داره.
کاتار متفکر به دور دست خیره شد و گفت:
- پسرخونده‌ی شما عاشق شده جناب لوسیفر، جسم اون دختر رو می‌خواد، همه وجودش برای داشتن اون خواهش شده وگرنه اصلاً مجدد احیاش نمی‌کرد و همون روحش رو داشت... اما الان می‌دونه نمی‌تونه به جسمش نزدیک بشه و کام دل ازش بگیره! داره تمام سعی خودش رو می‌کنه راهی برای تضعیف جسم خودش پیدا کنه! حالا وقتشه شما نقش یه پدر مهربون و دلسوز رو بازی کنین و جسم دختره رو‌ قوی کنین تا برای برای همه چی آماده بشه.
لوسیفر با تعجب گفت:
- منظورت چیه کاتار دختره رو برای همه چی آماده کنم؟
کاتار با بدجنسی گفت:
- طلسم اتصال قدرت طبیعت به اون دختر دیگه کار نمی‌کنه، این یعنی نمی‌تونیم ا‌ون دو رو جدا کنیم. پس مجبوریم با همین جسم حفظش کنیم! جناب لوسیفر کمی دورتر رو نگاه کنین، چی از این بهتر، کُشنده‌ی تاریکی توی جسمی باشه که عاشقی مثل پادشاه کائنات، آمیدان رو داره که می‌تونه حمایتش کنه و دست تاریکی رو ازش کوتاه نگه داره؟ با قوی کردن جسم دختره توسط قدرت طبیعت، دل پسرتون رو برای داشتنش نرم کنین. این دختر مثل طوئمه‌ی راحتی سر قلاب شماست... هم پادشاه کائنات رو خواهین داشت هم ملکه‌ی طبیعت. این دو رو به‌هم وصل کنین نه این‌که مانعشون بشین... من مطمئنم این همون تقدیریه که پسرتون رو به برگشتن به قدرت و پادشاه کائنات بودن سوق میده، وقتی تو تقدیر این دختر دست بُرده و با خدای اون در افتاده، مطمئن باشین سرورم آمیدان برای حفظ و به دست اوردن جسم این دختر، دیگه ترسی از هیچ قدرت و اَبَر خدایی نداره و همین اون رو رقیب سختی برای تاریکی می‌کنه!
لوسیفر متفکر سری تکان داد و گفت:
- تو فکر می‌کنی آمیدان برای داشتن اون دختر از ما طلب کمک می‌کنه؟ نمی‌بینی داره چطوری به خودش ریاضت میده!
کاتار دستانش را از هم باز کرد و شانه‌هایش را بالا داد و گفت:
- اما ما می‌دونیم زحمت اون بیهوده‌ست و خودش هم به زودی می‌فهمه، صبور باشین و بزارین این نیاز و خواهش داشتن اون دختر لبریزش کنه... اون‌وقت شما می‌مونین و سیاست پدرونه‌تون.
لوسیفر با لبخند شیطانی بر صندلی نشست و گفت:
- آفرین حق با توست، این دختر رو دورادور باید حفظ کنیم تا طوئمه تاریکی نشه. دیگه نمی‌تونیم از آمیدان بخوایم محله رو حصار کنه اما حالا قدرت برتری مثل شاهین رو داریم. اون رو آماده می‌کنم به زمین بره و بدون این‌که اصل مقصد رو بگم به بهانه معاملات مافیایی اون محل رو مجدد در حصار اون در میاریم تا تاریکی نتونه به دختره آسیبی برسونه. باید بریم پیش نریوس ببینیم چطوری میشه با کمک قدرت طبیعت جسم دختره رو قوی کنیم تا آمیدان راحت‌تر اون رو داشته باشه!
کد:
پارت۱۵۸

لوسیفر خشمگین خواست وارد تونل ذهنش شود و با عبور از آن در زیر زمین خانه باغ امید که به خواست خودش تحت شکنجه شاهپور و بهمن قرار گرفته بود، ظاهر شود... کاتار ناگهان بازوی او را گرفت و نگهش داشت! لوسیفر از خشم چشمان تیله‌ایش گشاد شد و فریاد زد:
- چه غلطی می‌کنی! چرا نمیای؟
کاتار با ادب و آرامش گفت:
- میشه عجولانه تصمیم نگیرین، سرورم؟
لوسیفر با‌ غضب گفت:
- نمی‌بینی دارن آمیدان من رو شکنجه میدن؟
کاتار با نگرانی گفت:
- خواهش می‌کنم کمی آروم باشین، گوش بدین... می‌دونم شما طاقت دیدن درد و شکنجه‌ی پسرتون رو ندارین اما نباید بدون سیاست وارد بازی آمیدان بشین. جناب لوسیفر پسرخونده‌ی شما ابلیسی فوق‌العاده زیرک و با سیاسته... اگه بی‌گدار مقابلش به آب بزنین، مِیدون رو کلاً به اون واگذار کردین. اما اگه با فکر و سیاست پیش برین می‌تونین به راحتی اون رو به مِیدون خودتون بکشین و همونی رو که می‌خواین رقم بزنین!
لوسیفر چشمانش را به کاتار ریز کرد و دست او را از دور بازویش جدا نمود و گفت:
- کاتار، تو چی از آمیدان می‌دونی که من نمی‌دونم؟ چرا این همه به اون بدبینی؟!
کاتار با همان تشویش در نگاهش گفت:
- جناب آمیدان باید دنیای پنهانی از شما و بقیه داشته باشه.
لوسیفر با کنجکاوی پرسید:
- مثلاً چه دنیایی؟ اون قدرت تسخیر ارواح رو داره، پس مصلماً جهنمی هم براشون داره.
کاتار سری تکان داد و گفت:
- این دنیا نمی‌تونه جهنم باشه، من فکر می‌کنم جدا از ارواحی که در جهنمش می‌تونه تحت عذاب بزاره، دنیای دست نیافتنی دیگه‌ای هم داره... یه دنیایی که می‌تونه ارواح رو بدون عذاب نگه داره!
لوسیفر با لجاجت گفت:
- غیر ممکنه، چرا باید ارواح رو بدون عذاب نگه داره؟ ارواحی که تسخیر ما میشن توی درد و عذاب جهنمی‌مون شریکن!
کاتار با کمی ترس از بیان حرفش با تردید گفت:
- چون من فکر می‌کنم روح کارمینا در اختیار آمیدان باشه. شما همیشه از این‌که بعد مرگ کارمینا روحش رو نتونستین تسخیر کنین در عجب بودین... من مطمئنم اون روح توسط آمیدان به دنیایی غیر جهنمش کشیده شد... وگرنه اون هرگز روح مادرش رو برای جهنم تسخیر نمی‌کرد!
لوسیفر ژرف در فکر رفت و زمزمه کرد:
- اما آمیدان خیلی کوچیک‌ بود که کارمینا کشته شد!
کاتار با نگرانی بیشتری گفت:
- برای همین بهتون میگم سرورم آمیدان، ابلیس غیر قابل پیش‌بینی هستن.‌ نباید مقابل اون عجولانه و احساسی تصمیمی بگیرین... ایشون  هرگز از قدرت‌های برتری که بعد ده سال ریاضتی که رفتن و به دست اوردن با کسی سخنی نگفته. حتی شما هم هنوز راهی به جهنم اون نداشتین!
لوسیفر با نگاهی به گوی که با شلاق به جان آمیدان افتاده بودند، چشمانش را بست و گفت:
- این لعنتی رو از جلو چشم من دور کن!
کاتار ردیابی را قطع کرد و گفت:
- ایشون خیلی باهوش و درون‌گرا هستن! اما شانس به شما رو کرده، پسرتون واقعاً عاشق شده... عاشق دختری که حالا برای ما تنها مهره‌ی باقی مونده‌ست تا بتونیم قدرت طبیعتی که کُشنده‌ی تاریکیِ رو درون اون حفظ کنیم!
لوسیفر با خشم گفت:
- نه اون دختر نباید وارد زندگی آمیدان بشه... اون یه انسان حقیره.
کاتار لبخند کم‌رنگی زد گفت:
- این اتفاق افتاده عالیجناب... اون دختر این‌قدری در دل پسرتون جا پیدا کرده که داره جسمش رو با ریاضت دادن ضعیف می‌کنه تا بتونه به اون نزدیک بشه!
لوسیفر پوزخندی زد و گفت:
- این کار احمقانه‌ست. هر چقدر هم ضعیف بشه باز یه جسم برتر داره و با ن*زد*یک*ی به اون دختر، می‌کُشتش.
کاتار با سیاست گفت:
- همین برگ برنده‌ی شماست. من مطمئنم ستاره‌ی اون دختر خاموش شده که طلسم ما باطل شد، شک نکنین اون دختر مرده و سرورم آمیدان روح اون دختر رو تسخیر کرده و مجدد تونسته احیاش کنه!
لوسیفر مشکوک گفت:
- خُب اگر این‌طور باشه باید غرامت زیادی به عنوان قربانی به اَبَر خدایان جهنمی بده! اون انسانِ، دست بردن تو تقدیرش غرامت بیشتری داره. بعد اگه این‌طور که تو میگی روح اون دختر در تسخیرش باشه، این ریاضت برای ضعیف شدنش نیاز نیست چون روح اون رو در اختیار داره.
کاتار متفکر به دور دست خیره شد و گفت:
- پسرخونده‌ی شما عاشق شده جناب لوسیفر، جسم اون دختر رو می‌خواد، همه وجودش برای داشتن اون خواهش شده وگرنه اصلاً مجدد احیاش نمی‌کرد و همون روحش رو داشت... اما الان می‌دونه نمی‌تونه به جسمش نزدیک بشه و کام دل ازش بگیره! داره تمام سعی خودش رو می‌کنه راهی برای تضعیف جسم خودش پیدا کنه! حالا وقتشه شما نقش یه پدر مهربون و دلسوز رو بازی کنین و جسم دختره رو‌ قوی کنین تا برای برای همه چی آماده بشه.
لوسیفر با تعجب گفت:
- منظورت چیه کاتار دختره رو برای همه چی آماده کنم؟
کاتار با بدجنسی گفت:
- طلسم اتصال قدرت طبیعت به اون دختر دیگه کار نمی‌کنه، این یعنی نمی‌تونیم ا‌ون دو رو جدا کنیم. پس مجبوریم با همین جسم حفظش کنیم! جناب لوسیفر کمی دورتر رو نگاه کنین، چی از این بهتر، کُشنده‌ی تاریکی توی جسمی باشه که عاشقی مثل پادشاه کائنات، آمیدان رو داره که می‌تونه حمایتش کنه و دست تاریکی رو ازش کوتاه نگه داره؟ با قوی کردن جسم دختره توسط قدرت طبیعت، دل پسرتون رو برای داشتنش نرم کنین. این دختر مثل طوئمه‌ی راحتی سر قلاب شماست... هم پادشاه کائنات رو خواهین داشت هم ملکه‌ی طبیعت. این دو رو به‌هم وصل کنین نه این‌که مانعشون بشین... من مطمئنم این همون تقدیریه که پسرتون رو به برگشتن به قدرت و پادشاه کائنات بودن سوق میده، وقتی تو تقدیر این دختر دست بُرده و با خدای اون در افتاده، مطمئن باشین سرورم آمیدان برای حفظ و به دست اوردن جسم این دختر، دیگه ترسی از هیچ قدرت و اَبَر خدایی نداره و همین اون رو رقیب سختی برای تاریکی می‌کنه!
لوسیفر متفکر سری تکان داد و گفت:
- تو فکر می‌کنی آمیدان برای داشتن اون دختر از ما طلب کمک می‌کنه؟ نمی‌بینی داره چطوری به خودش ریاضت میده!
کاتار دستانش را از هم باز کرد و شانه‌هایش را بالا داد و گفت:
- اما ما می‌دونیم زحمت اون بیهوده‌ست و خودش هم به زودی می‌فهمه، صبور باشین و بزارین این نیاز و خواهش داشتن اون دختر لبریزش کنه... اون‌وقت شما می‌مونین و سیاست پدرونه‌تون.
لوسیفر با لبخند شیطانی بر صندلی نشست و گفت:
- آفرین حق با توست، این دختر رو دورادور باید حفظ کنیم تا طوئمه تاریکی نشه. دیگه نمی‌تونیم از آمیدان بخوایم محله رو حصار کنه اما حالا قدرت برتری مثل شاهین رو داریم. اون رو آماده می‌کنم به زمین بره و بدون این‌که اصل مقصد رو بگم به بهانه معاملات مافیایی اون محل رو مجدد در حصار اون در میاریم تا تاریکی نتونه به دختره آسیبی برسونه. باید بریم پیش نریوس ببینیم چطوری میشه با کمک قدرت طبیعت جسم دختره رو قوی کنیم تا آمیدان راحت‌تر اون رو داشته باشه!
#رمان_در_حصار_ابلیس
#اثر_ساناز_هموطن
#انجمن_تک_رمان
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان

ساناز_هموطن

ناظر رمان
پرسنل مدیریت
ناظر رمان
نویسنده انجمن
کتابخوان برتر
دلنویس انجمن
منتقد انجمن
تاریخ ثبت‌نام
2023-06-10
نوشته‌ها
427
کیف پول من
9,817
Points
491
پارت۱۵۹


زنگ آخر با صدای تیز و پر طرفداری که داشت در مدرسه طنین‌انداز شد و دختران دبستانی با هیاهو و فریادهای پر شور و نشاط، آماده‌ی رفتن به خانه‌هایشان شدند.
سوزان وارد کلاسِ کنار کلاس خودشان شد و با احتیاط از کنار پرده‌ی پنجره، بیرون را نگاه کرد و آن دو پسری که ظهر تعقیبش می‌کردند را دید که در پیاده‌روی روبه‌روی مدرسه ایستاده‌اند و به پنجره‌ی کلاس او نگاه می‌کنند. آرام از پشت پنجره کنار آمد و به آرزو که در آستانه‌ی درب کلاس ایستاده بود گفت:
- لعنتی‌ها هستن، از نگاه کردنشون به پنجره کلاس ما معلومه حتی می‌دونن کلاسمون کدومه! بیا از در بزرگه
بریم.
سوزان و آرزو دوباره با راضی کردن آقای منافی به بهانه‌ی فرار از مادران دانش‌آموزها از درب بزرگِ مدرسه خارج شدند و چون می‌دانستند سر کوچه هم ممکن است چند بپای دیگر داشته باشند، تصمیم گرفتند از ته کوچه میان‌بری به محله‌ی رضا دوست برادر سوزان‌ که از بهمن و شاهپور کتک خورده بود، بزنند.
ته کوچه‌های شرقی محل که کوچه‌ی مدرسه هم قرار داشت تا چشم کار می‌کرد در آن سال‌ها زمین خالی و بیابانی شکل بود که کانال فاضلاب بزرگی در حد فاصل بیابانی زمین خالی‌ها و کمی دورتر از انتهای کوچه‌ها، مانند مرزی قرار داشت.
کانال چون رود کثیف و آلوده‌ای در گودی قرار گرفته بود و اطراف آن تَل خاک بالا آمده بود و اگر کسی می‌خواست از مرز کانال عبور کند و به زمین‌های بیابانی برود، باید ابتدا شیب تَل خاکی را پایین می‌رفت و اگر می‌توانست عرض یک و نیم متری کانال را می‌پرید از شیب اون سمت کانال باید بالا می‌رفت و وارد زمین خالی‌ها میشد که انتهای آن‌ها به همان محل خیابان درختی راه داشت که به محله آرزو و خانه‌ی رضا متصل بود، بدون این‌که از داخل محله سوزان عبور کنند!
این مسیر معمولاً به خاطر بوی بد کانال فاضلابی و مسیر خاکی و حیواناتی مانند موش‌های بزرگ و سگ‌ها و شغال‌‌ها و روباه‌هایی که از تجمع شهری دور می‌شدند و به آن‌جا پناه می‌بردند، جای کم رفت و آمد و خلوتی بود... بیشتر شاید از روی حس کنجکاوی، دانش‌آموزان پسر گاهی چند نفری آن‌جا را کنکاش می‌کردند.
آرزو که از قبل به سوزان گفته بود، این محل ترسناک و خلوت است دستش را با وحشت به بازوی سوزان حلقه کرده بود و از بالای تَل خاکی پشت کوچه‌ها در حال عبور بودند.
آرزو با استرس زیادی که داشت از بوی بد کانال فاضلاب، همان‌طور که یک دستش را جلوی بینیش گرفته بود، گفت:
- حالا چطوری از این کانال به اون سمتش بپریم؟
سوزان به جریان سیاه رنگ آب کانال نگاهی انداخت و در حالی‌که سعی می‌کرد ترسی از خودش نشان ندهد که موجب آشفتگی بیشتر آرزو شود، گفت:
- حالا بیا، شاید یه جاش باریک‌تر باشه، بشه راحت‌تر پرید.
سوزان در سکوت بیابان که تنها صدای شُرشُر ضعیف گنداب فاضلاب آن را می‌شکست، صدای لغزیدن خورده سنگ‌هایی را نزدیک‌شان شنید و حس کرد کسی پشت سرشان آن‌ها را تعقیب می‌کند! با وحشت سر چرخاند و کلاغ سیاه بزرگی را دید که بال‌هایش را باز کرد و از تَل برآمده خاکی پایین رفت و با چند قارقار نزدیک آب لجنی کانال شد و دنبال خوردن چیزی از آشغال‌های روی آب بود!
آرزو از عکس‌العمل سوزان با ترس گفت:
- چیزی بود؟ چی شد!
سوزان اعتماد به نفس خود را به دست آورد و گفت:
- نترس اون کلاغ بی‌ریخت بود!
هنوز جمله‌اش کامل تمام نشده بود که موش بسیار بزرگی از داخل آب فاضلاب شنا کُنان بیرون جهید و به سمت تَل خاک بالا آمد و درست به زیر پای آرزو دوید!
آرزو فریاد کِشان و وحشت زده بالا پرید و پاهایش را با ترس بلند کرد که به موش برخورد نکند که ناگهان پایش لغزید و‌ در حالت بی‌تعادل برای این‌که به پایین پرتاب نشود، چنگ به مقنعه سوزان زد اما همان‌طور که موها و مقنعه‌ی سوزان را می‌کشید از سرش در آورد و موهایش باز شد... از شیب تَل خاکی در حالی‌که فریاد کمک سر داد به پایین سُر خورد!
سوزان با وجود دردی که از کشیده شدن موهایش در سرش پیچید سریع چرخید و با سرعت، بند کیف او را در حالی‌که دسته‌ی کیف در دست خود آرزو بود، گرفت و سعی کرد از سقوط او جلوگیری کند!
آرزو تا نزدیک کانال آویزان به سمت پایین سُر خورد و سوزان هم که نمی‌توانست وزن او را در آن شرایط لغزندگی خاک و شن ریزه‌ها تحمل کند بر بالای تل خاکی با کشیده شدن آرزو به پایین در حالی‌که موهای بلندش باز شده بود و پریشان روی شانه وصورتش ریخته بود با زانو زمین افتاد و با یک دست بند کیف آرزو را دور مچش پیچید، او را نگه داشت که درون کانال سقوط نکند!
سوزان با دست دیگرش کیفش را بالای تل خاک پرتاب کرد و دستش را خالی نمود تا با چنگ زدن به خاک بتواند خودش را به جایی بند کند... اما آرزو که با نزدیک شدن به کانال و دیدن موش‌هایی که با وحشت و هراسان از افتادن او و برهم خوردن آرامش فاضلاب، نزدیک پاهایش در رفت و آمد بودن، دچار وحشت بیشتری شد، شروع به فریاد و تقلا کرد که بالا بیاید و این کار او سوزان را بیشتر پایین کشید!
سوزان که دیگر توان مقاومت و نگه داشتن آرزو را نداشت و چون بند کیف هم دور مچش محکم شده بود، همراه آرزو بر روی شیب خاکی به پایین کشیده شد و چشمانش را بست و می‌دانست هر دو به داخل کانال پر لجن سقوط خواهند کرد... ناگهان دستی دور مچش گره شد و او را از سقوط بیشتر نگه داشت و هر دو با اتصال کیف آرزو بر شیب تَل خاکی به سمت کانال فاضلاب آویزان و معلق ماندند!
کد:
پارت۱۵۹

زنگ آخر با صدای تیز و پر طرفداری که داشت در مدرسه طنین‌انداز شد و دختران دبستانی با هیاهو و فریادهای پر شور و نشاط، آماده‌ی رفتن به خانه‌هایشان شدند.
سوزان وارد کلاسِ کنار کلاس خودشان شد و با احتیاط از کنار پرده‌ی پنجره، بیرون را نگاه کرد و آن دو پسری که ظهر تعقیبش می‌کردند را دید که در پیاده‌روی روبه‌روی مدرسه ایستاده‌اند و به پنجره‌ی کلاس او نگاه می‌کنند. آرام از پشت پنجره کنار آمد و به آرزو که در آستانه‌ی درب کلاس ایستاده بود گفت:
- لعنتی‌ها هستن، از نگاه کردنشون به پنجره کلاس ما معلومه حتی می‌دونن کلاسمون کدومه! بیا از در بزرگه
 بریم.
سوزان و آرزو دوباره با راضی کردن آقای منافی به بهانه‌ی فرار از مادران دانش‌آموزها از درب بزرگِ مدرسه خارج شدند و چون می‌دانستند سر کوچه هم ممکن است چند بپای دیگر داشته باشند، تصمیم گرفتند از ته کوچه میان‌بری به محله‌ی رضا دوست برادر سوزان‌ که از بهمن و شاهپور کتک خورده بود، بزنند.
ته کوچه‌های شرقی محل که کوچه‌ی مدرسه هم قرار داشت تا چشم کار می‌کرد در آن سال‌ها زمین خالی و بیابانی شکل بود که کانال فاضلاب بزرگی در حد فاصل بیابانی زمین خالی‌ها و کمی دورتر از انتهای کوچه‌ها، مانند مرزی قرار داشت.
کانال چون رود کثیف و آلوده‌ای در گودی قرار گرفته بود و اطراف آن تَل خاک بالا آمده بود و اگر کسی می‌خواست از مرز کانال عبور کند و به زمین‌های بیابانی برود، باید ابتدا شیب تَل خاکی را پایین می‌رفت و اگر می‌توانست عرض یک و نیم متری کانال را می‌پرید از شیب اون سمت کانال باید بالا می‌رفت و وارد زمین خالی‌ها میشد که انتهای آن‌ها به همان محل خیابان درختی راه داشت که به محله آرزو و خانه‌ی رضا متصل بود، بدون این‌که از داخل محله سوزان عبور کنند!
این مسیر معمولاً به خاطر بوی بد کانال فاضلابی و مسیر خاکی و حیواناتی مانند موش‌های بزرگ و سگ‌ها و شغال‌‌ها و روباه‌هایی که از تجمع شهری دور می‌شدند و به آن‌جا پناه می‌بردند، جای کم رفت و آمد و خلوتی بود... بیشتر شاید از روی حس کنجکاوی، دانش‌آموزان پسر گاهی چند نفری آن‌جا را کنکاش می‌کردند.
آرزو که از قبل به سوزان گفته بود، این محل ترسناک و خلوت است دستش را با وحشت به بازوی سوزان حلقه کرده بود و از بالای تَل خاکی پشت کوچه‌ها در حال عبور بودند.
آرزو با استرس زیادی که داشت از بوی بد کانال فاضلاب، همان‌طور که یک دستش را جلوی بینیش گرفته بود، گفت:
- حالا چطوری از این کانال به اون سمتش بپریم؟
سوزان به جریان سیاه رنگ آب کانال نگاهی انداخت و در حالی‌که سعی می‌کرد ترسی از خودش نشان ندهد که موجب آشفتگی بیشتر آرزو شود، گفت:
- حالا بیا، شاید یه جاش باریک‌تر باشه، بشه راحت‌تر پرید.
سوزان در سکوت بیابان که تنها صدای شُرشُر ضعیف گنداب فاضلاب آن را می‌شکست، صدای لغزیدن خورده سنگ‌هایی را نزدیک‌شان شنید و حس کرد کسی پشت سرشان آن‌ها را تعقیب می‌کند! با وحشت سر چرخاند و کلاغ سیاه بزرگی را دید که بال‌هایش را باز کرد و از تَل برآمده خاکی پایین رفت و با چند قارقار نزدیک آب لجنی کانال شد و دنبال خوردن چیزی از آشغال‌های روی آب بود!
آرزو از عکس‌العمل سوزان با ترس گفت:
- چیزی بود؟ چی شد!
سوزان اعتماد به نفس خود را به دست آورد و گفت:
- نترس اون کلاغ بی‌ریخت بود!
هنوز جمله‌اش کامل تمام نشده بود که موش بسیار بزرگی از داخل  آب فاضلاب شنا کُنان بیرون جهید و به سمت تَل خاک بالا آمد و درست به زیر پای آرزو دوید!
آرزو فریاد کِشان و وحشت زده بالا پرید و پاهایش را با ترس بلند کرد که به موش برخورد نکند که ناگهان پایش لغزید و‌ در حالت بی‌تعادل برای این‌که به پایین پرتاب نشود، چنگ به مقنعه سوزان زد اما همان‌طور که موها و مقنعه‌ی سوزان را می‌کشید از سرش در آورد و موهایش باز شد... از شیب تَل خاکی در حالی‌که فریاد کمک سر داد به پایین سُر خورد!
سوزان با وجود دردی که از کشیده شدن موهایش در سرش پیچید سریع چرخید و با سرعت، بند کیف او را در حالی‌که دسته‌ی کیف در دست خود آرزو بود، گرفت و سعی کرد از سقوط او جلوگیری کند! 
آرزو تا نزدیک کانال آویزان به سمت پایین سُر خورد و سوزان هم که نمی‌توانست وزن او را در آن شرایط لغزندگی خاک و شن ریزه‌ها تحمل کند بر بالای تل خاکی با کشیده شدن آرزو به پایین در حالی‌که موهای بلندش باز شده بود و پریشان روی شانه وصورتش ریخته بود با زانو زمین افتاد و با یک دست بند کیف آرزو را دور مچش پیچید، او را نگه داشت که درون کانال سقوط نکند!
سوزان با دست دیگرش کیفش را بالای تل خاک پرتاب کرد و دستش را خالی نمود تا با چنگ زدن به خاک بتواند خودش را به جایی بند کند... اما آرزو که با نزدیک شدن به کانال و دیدن موش‌هایی که با وحشت و هراسان از افتادن او و برهم خوردن آرامش فاضلاب، نزدیک پاهایش در رفت و آمد بودن، دچار وحشت بیشتری شد، شروع به فریاد و تقلا کرد که بالا بیاید و این کار او سوزان را بیشتر پایین کشید!
سوزان که دیگر توان مقاومت و نگه داشتن آرزو را نداشت و چون بند کیف هم دور مچش محکم شده بود، همراه آرزو بر روی شیب خاکی به پایین کشیده شد و چشمانش را بست و می‌دانست هر دو به داخل کانال پر لجن سقوط خواهند کرد... ناگهان دستی دور مچش گره شد و او را از سقوط بیشتر نگه داشت و هر دو با اتصال کیف آرزو بر شیب تَل خاکی به سمت کانال فاضلاب آویزان و معلق ماندند!
#رمان_در_حصار_ابلیس
#اثر_ساناز_هموطن
#انجمن_تک_رمان
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان

ساناز_هموطن

ناظر رمان
پرسنل مدیریت
ناظر رمان
نویسنده انجمن
کتابخوان برتر
دلنویس انجمن
منتقد انجمن
تاریخ ثبت‌نام
2023-06-10
نوشته‌ها
427
کیف پول من
9,817
Points
491
پارت۱۶۰


سوزان
چشمان وحشت زده از ترسش را بالا گرفت و همان‌طور که آرزو را نگه داشته بود به چشمان آبی و براق پسری که مچ دست چپ او را در دست داشت نگاه کرد و با هیجان فریاد زد:
- لطفاً ولمون نکنین، ما رو بالا بکشین.
دیمن در سکوت فقط به سیاهی گیسوان سوزان که بر چهره‌اش ریخته بود و در حالت معلق به ر*ق*ص در آمده بودند، خیره مانده بود و در ذهنش می‌سنجید، این کانال آیا آن‌قدری عمق دارد که اگر دست جسم همزاد را رها کند، بدون دست بردن در تقدیرش، بتواند بدون رد اثری، زیر لجن‌ها دفن شود!
آرزو و سوزان دوباره با التماس فریاد زدن:
- کمکمون کنین، خواهش می‌کنیم ما رو بالا بکشین!
دیمن ناگهان همان‌طور که دست سوزان را در دست داشت، چیزی عجیب شبیه گرمایی ل*ذت بخش را در وجودش احساس کرد که برایش تازگی داشت! حواسش پرت این حس شد و گره مشتش شل‌تر و سوزان با تکان‌های آرزو که با وحشت گریه می‌کرد و موشی از روی پایش داشت بالا می‌آمد، پایین‌تر کشیده شد... دِیمن سریع بدون این‌که قدرت فکری داشته باشد مچ سوزان را محکم‌تر گرفت و در حالی‌که خودش هم کمی دولا شده بود او را بالا کشید!
سوزان همان‌طور که آرزو را با خودش بالا می‌کشید از فریادهای وحشت آرزو که موش تا شانه‌اش بالا آمده بود با لگد در همان حال آویزان، موش را از شانه‌ی آرزو پایین پرتاب کرد و دِیمن هر دو را بالا کشید!
آرزو که از ترس دیگر توان ایستادن نداشت، همان‌طور لرزان و گریان بر روی تل خاک افتاد و سوزان خواست سمت او خم شود که تازه متوجه شد، مچ دستش هنوز در دست پسر کمک دهنده است... با کشیدن دستش، مؤدبانه گفت:
- آقا خیلی ازتون ممنونیم، واقعاً کمک بزرگی به ما کردین.
دِیمن که فهمیده بود حس جدیدی که در وجودش شعله کشید از اتصال دست سوزان است، همان‌طور در سکوت به چشمان سوزان خیره مانده بود و دست او‌ را رها نمی‌کرد!
سوزان از نگاه عجیب دِیمن دچار هراس شد و در حالی‌که محکم‌تر دستش را می‌کشید گفت:
- میشه مُچ دستم رو رها کنین، دستم درد گرفته.
دیمن کمی گِره دستش را شل کرد و سوزان که داشت خودش را به عقب می‌کشید، ناگهان با شُل کردن دست دِیمن به عقب کشیده شد و داشت باز از بالای تَل خاک، عقبی به پایین پرتاب میشد... دِیمن مجدد مچش را محکم گرفت و او را سمت خودش کشید که سقوط نکند. با کشش او سوزان با شتاب به سمت س*ی*نه‌ی او کشیده شد و از مقابل در آ*غ*و*ش او فرو رفت، دِیمن دستانش را پشت شانه‌های او قلاب کرد و تعادلش را در حالی‌که ضربان قلب سوزان را کاملاً روی ب*دن خودش حس می‌کرد و عطر موهای او به صورتش می‌خورد، نگه داشت!
سوزان نگاه پر هراسش در نگاه دِیمن گره خورد و در حالی‌که حس می‌کرد از شرم گونه‌هایش د*اغ شدند، دست‌پاچه خودش را از آ*غ*و*ش دِیمن بیرون کشید و گفت:
- معذرت می‌خوام، ببخشین. باز داشتم میفتادم پایین... نمی‌دونم امروز چرا هی این‌جوری میشه!
سریع برگشت دنبال گیره‌ی سرش روی زمین چشم چرخاند و چون از پیدا کردنش ناامید شد مقنعه را از روی گ*ردنش بالا کشیدو موهایش را از پشت درون مانتواش جا داد... بی‌توجه به بهت دِیمن از حرکات او، دست آرزو را گرفت و بلندش کرد و از مقابل دِیمن که انگار هیچ حرکتی نمی‌توانست به ب*دن خودش بدهد، کیف‌ خودش و کیف آرزو را برداشت و با دویدن، آرزو را همراه خود از تل خاک به سمت ته کوچه‌های شرقی کشید و داد زد:
- آرزو آبغوره بسته، عجله کن به قدر کافی دیر کردیم!
دیمن فقط با نگاه از بالای تل خاک به دویدن و دور شدن آن دو خیره مانده بود. دستش را روی قلبش گذاشت و از شدت ضربانی که گرفته بود، تعجب کرد و ناگهان به یاد حرف فِرانک افتاد و با خود تکرار کرد، (حس گرمای ل*ذت بخش در قلب!)
پاهایش انگار سست شد و بالای تل خاک در حالی‌که کمی پاهایش را بر شیب آن حائل کرد، نشست و با خودش زمزمه کرد؛ (گرما...گرما! این حس یعنی همون گرمایی بود که فِرانک توصیفش می‌کرد.) اما چرا این‌جا چرا از آن دختری که باید می‌کشتش و در بهترین موقعیت به سادگی رهایش کرده بود! حسی که از لمس دست سوزان، درون رگ‌های سردش ریخت، ل*ذت غیر قابل توصیفی به او داد و وقتی ضربان قلبش را روی س*ی*نه‌ی خودش حس کرد، قلبش گُر گرفت و ضربان بالایی به او داد که هنوز حس ل*ذت بخشش انگار در خون او در کل رگ‌هایش در جریان بود!
با ذهنی به‌هم ریخته، خواست از زمین بلند شود که دستش به شیئی فلزی برخورد کرد و کنجکاو نگاه کرد و ساعت مچی را دید که وقتی مچ سوزان را گرفت دور مچ او دیده بود... با اشتیاق آن را برداشت و در مشتش نگه داشت و در حالی‌که خاک لباسش را می‌تکاند، دوباره توجه‌‌اش در شیب تل خاکی به گیره‌ی فلزی موهای سوزان جلب شد و کمی از شیب پایین رفت و آن را هم برداشت... با یادآوری سیاهی ر*ق*ص موهای سوزان، عمیق آن را بو کشید و دقیق همین عطر را وقتی او در آغوشش فرو رفت از تن و موهای او حس کرده بود!
با خودش فکر کرد، نباید عجله ای در کشتن آن دختر کرد... دلش می‌خواست بیشتر پیرامون حس ل*ذت بخشی که از اتصال به سوزان گرفته بود، بیندیشد! با این فکر ساعت مچی و گیر‌ه‌ی سر را در جیبش گذاشت و ناپدید شد!
کد:
پارت۱۶۰

سوزان چشمان وحشت زده از ترسش را بالا گرفت و همان‌طور که آرزو را نگه داشته بود به چشمان آبی و براق پسری که مچ دست چپ او را در دست داشت نگاه کرد و با هیجان فریاد زد:
- لطفاً ولمون نکنین، ما رو بالا بکشین.
دیمن در سکوت فقط به سیاهی گیسوان سوزان که بر چهره‌اش ریخته بود و در حالت معلق به ر*ق*ص در آمده بودند، خیره مانده بود و در ذهنش می‌سنجید، این کانال آیا آن‌قدری عمق دارد که اگر دست جسم همزاد را رها کند، بدون دست بردن در تقدیرش، بتواند بدون رد اثری، زیر لجن‌ها دفن شود!
آرزو و سوزان دوباره با التماس فریاد زدن:
- کمکمون کنین، خواهش می‌کنیم ما رو بالا بکشین!
دیمن ناگهان همان‌طور که دست سوزان را در دست داشت، چیزی عجیب شبیه گرمایی ل*ذت بخش را در وجودش احساس کرد که برایش تازگی داشت! حواسش پرت این حس شد و گره مشتش شل‌تر و سوزان با تکان‌های آرزو که با وحشت گریه می‌کرد و موشی از روی پایش داشت بالا می‌آمد، پایین‌تر کشیده شد... دِیمن سریع بدون این‌که قدرت فکری داشته باشد مچ سوزان را محکم‌تر گرفت و در حالی‌که خودش هم کمی دولا شده بود او را بالا کشید!
سوزان همان‌طور که آرزو را با خودش بالا می‌کشید از فریادهای وحشت آرزو که موش تا شانه‌اش بالا آمده بود با لگد در همان حال آویزان، موش را از شانه‌ی آرزو پایین پرتاب کرد و دِیمن هر دو را بالا کشید!
آرزو که از ترس دیگر توان ایستادن نداشت، همان‌طور لرزان و گریان بر روی تل خاک افتاد و سوزان خواست سمت او خم شود که تازه متوجه شد، مچ دستش هنوز در دست پسر کمک دهنده است... با کشیدن دستش، مؤدبانه گفت:
- آقا خیلی ازتون ممنونیم، واقعاً کمک بزرگی به ما کردین.
دِیمن که فهمیده بود حس جدیدی که در وجودش شعله کشید از اتصال دست سوزان است، همان‌طور در سکوت به چشمان سوزان خیره مانده بود و دست او‌ را رها نمی‌کرد!
سوزان از نگاه عجیب دِیمن دچار هراس شد و در حالی‌که محکم‌تر دستش را می‌کشید گفت:
- میشه مُچ دستم رو رها کنین، دستم درد گرفته.
دیمن کمی گِره دستش را شل کرد و سوزان که داشت خودش را به عقب می‌کشید، ناگهان با شُل کردن دست دِیمن به عقب کشیده شد و داشت باز از بالای تَل خاک، عقبی به پایین پرتاب میشد... دِیمن مجدد مچش را محکم گرفت و او را سمت خودش کشید که سقوط نکند. با کشش او سوزان با شتاب به سمت س*ی*نه‌ی او کشیده شد و از مقابل در آ*غ*و*ش او فرو رفت، دِیمن دستانش را پشت شانه‌های او قلاب کرد و تعادلش را در حالی‌که ضربان قلب سوزان را کاملاً روی ب*دن خودش حس می‌کرد و عطر موهای او به صورتش می‌خورد، نگه داشت!
سوزان نگاه پر هراسش در نگاه دِیمن گره خورد و در حالی‌که حس می‌کرد از شرم گونه‌هایش د*اغ شدند، دست‌پاچه خودش را از آ*غ*و*ش دِیمن بیرون کشید و گفت:
- معذرت می‌خوام، ببخشین. باز داشتم میفتادم پایین... نمی‌دونم امروز چرا هی این‌جوری میشه!
سریع برگشت دنبال گیره‌ی سرش روی زمین چشم چرخاند و چون از پیدا کردنش ناامید شد مقنعه را از روی گ*ردنش بالا کشیدو موهایش را از پشت درون مانتواش جا داد... بی‌توجه به بهت دِیمن از حرکات او، دست آرزو را گرفت و بلندش کرد و از مقابل دِیمن که انگار هیچ حرکتی نمی‌توانست به ب*دن خودش بدهد، کیف‌ خودش و کیف آرزو را برداشت و با دویدن، آرزو را همراه خود از تل خاک به سمت ته کوچه‌های شرقی کشید و داد زد:
- آرزو آبغوره بسته، عجله کن به قدر کافی دیر کردیم!
دیمن فقط با نگاه از بالای تل خاک به دویدن و دور شدن آن دو خیره مانده بود. دستش را روی قلبش گذاشت و از شدت ضربانی که گرفته بود، تعجب کرد و ناگهان به یاد حرف فِرانک افتاد و با خود تکرار کرد، (حس گرمای ل*ذت بخش در قلب!)
پاهایش انگار سست شد و بالای تل خاک در حالی‌که کمی پاهایش را بر شیب آن حائل کرد، نشست و با خودش زمزمه کرد؛ (گرما...گرما! این حس یعنی همون گرمایی بود که فِرانک توصیفش می‌کرد.) اما چرا این‌جا چرا از آن دختری که باید می‌کشتش و در بهترین موقعیت به سادگی رهایش کرده بود! حسی که از لمس دست سوزان، درون رگ‌های سردش ریخت، ل*ذت غیر قابل توصیفی به او داد و وقتی ضربان قلبش را روی س*ی*نه‌ی خودش حس کرد، قلبش گُر گرفت و ضربان بالایی به او داد که هنوز حس ل*ذت بخشش انگار در خون او در کل رگ‌هایش در جریان بود!
با ذهنی به‌هم ریخته، خواست از زمین بلند شود که دستش به شیئی فلزی برخورد کرد و کنجکاو نگاه کرد و ساعت مچی را دید که وقتی مچ سوزان را گرفت دور مچ او دیده بود... با اشتیاق آن را برداشت و در مشتش نگه داشت و در حالی‌که خاک لباسش را می‌تکاند، دوباره توجه‌‌اش در شیب تل خاکی به گیره‌ی فلزی موهای سوزان جلب شد و کمی از شیب پایین رفت و آن را هم برداشت... با یادآوری سیاهی ر*ق*ص موهای سوزان، عمیق آن را بو کشید و دقیق همین عطر را وقتی او در آغوشش فرو رفت از تن و موهای او حس کرده بود!
با خودش فکر کرد، نباید عجله ای در کشتن آن دختر کرد... دلش می‌خواست بیشتر پیرامون حس ل*ذت بخشی که از اتصال به سوزان گرفته بود، بیندیشد! با این فکر ساعت مچی و گیر‌ه‌ی سر را در جیبش گذاشت و ناپدید شد!
#رمان_در_حصار_ابلیس
#اثر_ساناز_هموطن
#انجمن_تک_رمان
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
آخرین ویرایش:

ساناز_هموطن

ناظر رمان
پرسنل مدیریت
ناظر رمان
نویسنده انجمن
کتابخوان برتر
دلنویس انجمن
منتقد انجمن
تاریخ ثبت‌نام
2023-06-10
نوشته‌ها
427
کیف پول من
9,817
Points
491
پارت۱۶۱


فِرانک
که متوجه برگشتن دِیمن از زمین شد با خوشحالی به اتاق کار او رفت و در فکر تدارک جشنی برای پایان عامل باز دارنده از سلطنت تاریکی بود. فِرانک می‌دانست دِیمن با رصد ستاره‌ی همزاد برای سر و گوش آب دادن به زمین رفت و او خیال داشت با فهمیدن جا و نام و نشان جسم همزاد، خودش اقدام به کُشتن کُشنده تاریکی کند و هر تنبیه و غرامتی باشد او بپردازد و ردی از پادشاه تاریکی که نباید طبق قوانین بازی، حمله‌ی مستقیمی می‌کرد، باقی نماند.
دِیمن بیشتر اوقات خود را در همان اتاق کار خودش و یا اتاق رصد و وسایل جادوگری‌اش می‌گذراند و به ندرت او را میشد در بارگاه‌اش که خالی از خدمه بود، پیدا کرد. دِیمن که وجودش سراسر از سرمای تاریکی شکل گرفته بود در طول عمر هزاران ساله‌ی خود هیچ حس لذتی از گرما یا میل عاطفی به ج*نس*ی مخالف در خودش حس نکرده بود! تنها حسی که به او ل*ذت می‌داد کشتار و عذابِ با تاریکی بر قربانیانش بود!
فِرانک که جواب اجازه‌ی ورودش را نگرفت با تردید درب اتاق کار دِیمن را گشود و آن‌جا را خالی دید! به تالار بازگشت و ارشد قصر «جیسون» را دید که مشغول رسیدگی به امور تالار قصر بود.
جیسون از ارشدهای قدیمی قصر دِیمن بود که مدت‌ زیادی میشد به دِیمن خدمت می‌کرد و ر*اب*طه‌ی دوستانه‌ای با فِرانک و دِیمن داشت و در بیشتر خوش گذرانی‌ها و دورهمی‌های آن‌ها کنارشان بود.
جیسون قد و هیکلی درشت با قدرت‌های تاریکی عمیق داشت و بیشتر امور قصر را او اداره می‌کرد. چهره‌اش کشیده و مرموز بود با چشمانی به رنگ آبی که آرامش زیبایی داشت، موهایی تیره و صاف و درهم تا پایین گ*ردنش که به زیبایی روی پیشانی‌اش می‌ریخت. با سیاست رفتاری و آرامش ذاتی که داشت به خوبی از عهده‌ی امور قصر و کوشک‌ها و قلعه‌ها برمی‌آمد و بین افراد قصر دِیمن از احترام بالایی برخوردار بود.
فِرانک در فضای کم نور و خوفناک تالار اصلی قصر به جِیسون نزدیک‌ شد و گفت:
- هی جِیسون، دِیمن کجاست؟ چرا توی اتاق کارش نیست!
جِیسون همان‌طور که سرش به خواندن لوح گزارش امور قصر گرم بود، جواب داد:
- شاید توی بارگاهش باشه.
فِرانک پوزخندی زد و گفت:
- دِیمن و بارگاه! برای چی باید اون‌جا بره؟ نه می‌تونه بخوابه نه بانویی در انتظارشه!
جِیسون اخم‌هایش را درهم کشید و لوح را از مقابلش پایین گرفت و با جدیت به فِرانک خیره شد و گفت:
- اما برعکس اون تو سرگرمی‌هات زیاد شده! فِرانک بهت گفتم سپاهت رو آماده نگه دار، اون شوالیه‌ی تاریکی از ریاضت برگشته، جاسوس‌ها خبر دادن به محض رسیدنش سپاه عظیمی از قدرت‌های آتشین تدارک دیده! اون از تو و دِیمن زخم خورده و دیر نباشه که به قصد انتقام پدر و مادرش، برای جنگ با شما لشکرکِشی کنه.
فِرانک بی‌تفاوت شانه‌ای بالا انداخت و گفت:
- جوش نزن، کار قبیله‌ی آتش تمومه... دِیمن همین روزهاست که سلطنت رو از اون‌ها پس بگیره و خودم حساب اون شوالیه‌ی تاریکی رو می‌رسم. کارهات رو زود سر و سامون بده، امشب جشن داریم.
جِیسون که از بی‌تفاوتی فِرانک تعجب کرد، سری تکان داد و همان‌طور که دور شدن او را تماشا می‌کرد گفت:
- دِیمن رو دیدی بهش بگو این غول‌تشنش خیلی توی اداره‌ی امور قصر دخالت می‌کنه. من تا خود دِیمن فرمان آخر رو نده از میکا دستوری نمی‌گیرم.
فِرانک با تکان دادن سرش بدون این‌که به پشت‌ نگاه کند سمت بارگاه دِیمن رفت! فِرانک بعد از عبور از تالار خالی و تاریک بارگاه دِیمن که در بالاترین قسمت قصرش بود، مقابل اتاق شخصی او ایستاد و با چند ضربه به درب وارد شد... باز هم اتاق بزرگ او را خالی و غرق تاریکی دید!
ناامید، ذهنی با دِیمن ارتباط گرفت و پرسید:
- کجایی؟ همه جا رو دنبالت زیر پا گذاشتم!
دِیمن جواب داد:
- بیا بالا!
فِرانک با همین دو کلمه‌ی دِیمن فهمید او منظورش از بالاتر از آن اتاق در بارگاه‌اش، مرتفع‌ترین قسمت قصرش است که بارها به وقت مشوش بودن ذهنش، او را آن‌جا در بالکن دیدبانیِ بالاترین دِژ کله قندی قصر دیده بود!
کد:
پارت۱۶۱

فِرانک که متوجه برگشتن دِیمن از زمین شد با خوشحالی به اتاق کار او رفت و در فکر تدارک جشنی برای پایان عامل باز دارنده از سلطنت تاریکی بود. فِرانک می‌دانست دِیمن با رصد ستاره‌ی همزاد برای سر و گوش آب دادن به زمین رفت و او خیال داشت با فهمیدن جا و نام و نشان جسم همزاد، خودش اقدام به کُشتن کُشنده تاریکی کند و هر تنبیه و غرامتی باشد او بپردازد و ردی از پادشاه تاریکی که نباید طبق قوانین بازی، حمله‌ی مستقیمی می‌کرد، باقی نماند.
دِیمن بیشتر اوقات خود را در همان اتاق کار خودش و یا اتاق رصد و وسایل جادوگری‌اش می‌گذراند و به ندرت او را میشد در بارگاه‌اش که خالی از خدمه بود، پیدا کرد. دِیمن که وجودش سراسر از سرمای تاریکی شکل گرفته بود در طول عمر هزاران ساله‌ی خود هیچ حس لذتی از گرما یا میل عاطفی به ج*نس*ی مخالف در خودش حس نکرده بود! تنها حسی که به او ل*ذت می‌داد کشتار و عذابِ با تاریکی بر قربانیانش بود!
فِرانک که جواب اجازه‌ی ورودش را نگرفت با تردید درب اتاق کار دِیمن را گشود و آن‌جا را خالی دید! به تالار بازگشت و ارشد قصر «جیسون» را دید که مشغول رسیدگی به امور تالار قصر بود.
جیسون از ارشدهای قدیمی قصر دِیمن بود که مدت‌ زیادی میشد به دِیمن خدمت می‌کرد و ر*اب*طه‌ی دوستانه‌ای با فِرانک و دِیمن داشت و در بیشتر خوش گذرانی‌ها و دورهمی‌های آن‌ها کنارشان بود.
جیسون قد و هیکلی درشت با قدرت‌های تاریکی عمیق داشت و بیشتر امور قصر را او اداره می‌کرد. چهره‌اش کشیده و مرموز بود با چشمانی به رنگ آبی که  آرامش زیبایی داشت، موهایی تیره و صاف و درهم تا پایین گ*ردنش که به زیبایی روی پیشانی‌اش می‌ریخت. با سیاست رفتاری و آرامش ذاتی که داشت به خوبی از عهده‌ی امور قصر و کوشک‌ها و قلعه‌ها برمی‌آمد و بین افراد قصر دِیمن از احترام بالایی برخوردار بود.
فِرانک در فضای کم نور و خوفناک تالار اصلی قصر به جِیسون نزدیک‌ شد و گفت:
- هی جِیسون، دِیمن کجاست؟ چرا توی اتاق کارش نیست!
جِیسون همان‌طور که سرش به خواندن لوح گزارش امور قصر گرم بود، جواب داد:
- شاید توی بارگاهش باشه.
فِرانک پوزخندی زد و گفت:
- دِیمن و بارگاه! برای چی باید اون‌جا بره؟ نه می‌تونه بخوابه نه بانویی در انتظارشه!
جِیسون اخم‌هایش را درهم کشید و لوح را از مقابلش پایین گرفت و با جدیت به فِرانک خیره شد و گفت:
- اما برعکس اون تو سرگرمی‌هات زیاد شده! فِرانک بهت گفتم سپاهت رو آماده نگه دار، اون شوالیه‌ی تاریکی از ریاضت برگشته، جاسوس‌ها خبر دادن به محض رسیدنش سپاه عظیمی از قدرت‌های آتشین تدارک دیده! اون از تو و دِیمن زخم خورده و دیر نباشه که به قصد انتقام پدر و مادرش، برای جنگ با شما لشکرکِشی کنه.
فِرانک بی‌تفاوت شانه‌ای بالا انداخت و گفت:
- جوش نزن، کار قبیله‌ی آتش تمومه... دِیمن همین روزهاست که سلطنت رو از اون‌ها پس بگیره و خودم حساب اون شوالیه‌ی تاریکی رو می‌رسم. کارهات رو زود سر و سامون بده، امشب جشن داریم.
جِیسون که از بی‌تفاوتی فِرانک تعجب کرد، سری تکان داد و همان‌طور که دور شدن او را تماشا می‌کرد گفت:
- دِیمن رو دیدی بهش بگو این غول‌تشنش خیلی توی اداره‌ی امور قصر دخالت می‌کنه. من تا خود دِیمن فرمان آخر رو نده از میکا دستوری نمی‌گیرم.
فِرانک با تکان دادن سرش بدون این‌که به پشت‌ نگاه کند سمت بارگاه دِیمن رفت! فِرانک بعد از عبور از تالار خالی و تاریک بارگاه دِیمن که در بالاترین قسمت قصرش بود، مقابل اتاق شخصی او ایستاد و با چند ضربه به درب وارد شد... باز هم اتاق بزرگ او را خالی و غرق تاریکی دید!
ناامید، ذهنی با دِیمن ارتباط گرفت و پرسید:
- کجایی؟ همه جا رو دنبالت زیر پا گذاشتم!
دِیمن جواب داد:
- بیا بالا!
فِرانک با همین دو کلمه‌ی دِیمن فهمید او منظورش از بالاتر از آن اتاق در بارگاه‌اش، مرتفع‌ترین قسمت قصرش است که بارها به وقت مشوش بودن ذهنش، او را آن‌جا در بالکن دیدبانیِ بالاترین دِژ کله قندی قصر دیده بود!
#رمان_در_حصار_ابلیس
#اثر_ساناز_هموطن
#انجمن_تک_رمان
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
آخرین ویرایش:

ساناز_هموطن

ناظر رمان
پرسنل مدیریت
ناظر رمان
نویسنده انجمن
کتابخوان برتر
دلنویس انجمن
منتقد انجمن
تاریخ ثبت‌نام
2023-06-10
نوشته‌ها
427
کیف پول من
9,817
Points
491
پارت۱۶۲


فِرانک
که حوصله‌ی بالا رفتن از پله‌های پیچ در پیچ و تاریک منتهی به بالاترین دژ دیدبانی قصر را نداشت با استفاده از انرژی برترش بر روی بالکن دژ ظاهر شد.
قصر دِیمن در میان قصرهای دیگر سرزمین‌ها از ارتفاع بلندتری برخوردار بود و نوک دژها وقلعه‌های آن از ابرها هم عبور می‌کردند و انگار ماه در فاصله‌ی کمی از آن قرار داشت... بالکن دیدبازی دژ، ستون‌های عظیم سیاه داشت که مجسمه‌های اهریمنی دور تا دور ستون‌های اصلی و بزرگ این دژها خودنمایی می‌کردند و مقابل فضای بالکن نیز حفاظ‌ها از ستون‌های محکم و کوچک‌تری با ارتفاع کمتر تشکیل شده بودند که آن‌ها نیز اشکال و نقش و نگارهای اهریمنی داشتند! فِرانک با حضور در بالکن بالاترین دژ با چرخاندن چشم، باز اثری از دِیمن ندید و فریاد زد:
- کدوم‌ گوری هستی؟ دِیمن قایم موشکت گرفته!
صدای دِیمن را از بالای سقف کله قندی دژ شنید که‌ گفت:
- این‌جام!
فرانک‌ از بالکن دژ در حالی‌که از کمر خودش را به حفاظ‌های ستونی چسباند، سرش را بالا گرفت و دِیمن را دید که بر روی سنگ‌های مربع‌مربعِ ب*ر*جسته‌ی شیروانی سقف دژ نشسته... باد با نوای سوزناکی موهای سیاه و بلندش را به بازی گرفته بود و سیگاری دود می‌کرد!
فرانک صدایش را بلندتر کرد تا از ناله‌ی باد گذر کند و گفت:
- توقع نداری که من بالا بیام؟
دیمن پوزخندی زد و کام عمیقی از سیگارش گرفت و بلند گفت:
- می‌ترسی؟
فِرانک شانه بالا انداخت و با همان لحن بلند گفت:
- من مثل تو بال ندارم از سقوط نترسم!
دِیمن خندید و گفت:
- بال نداری، مرگ هم‌ نداری! از چی پس می‌ترسی؟
فِرانک جواب داد:
- درسته اگه از این بالا سقوط کنم نمی‌میرم اما از متلاشی شدن و‌ این‌که اون‌وقت من رو باید با بیل جمع کنی و ترمیم کنی، متنفرم! همین جا جام خیلی هم خوبه.
دیمن با لبخند سری تکان داد و روی شیروانی سقف دژ ایستاد... نگاهی به پرواز پر سر و صدای پرندگان اهریمنی که نزدیک‌ قرص ماه بالای سرش می‌چرخیدند، انداخت. پُک آخر هم به سیگارش زد و ته سیگارش را به پایین دژ پرتاب کرد. خودش را روی سقف شیروانی سُر داد و مقابل فِرانک بر بالکن پرید... چشمانش را ریز کرد و گفت:
- حالا چی؟ از تنهایی با من این بالا نمی‌ترسی؟!
فِرانک مشکوک نگاهش کرد و گفت:
- فکر کنم‌ تنها کسی که از تنهایی با تو نمی‌ترسه، منم! من همیشه منتظر خلوت کردن با توام چه این بالا چه توی دخمه‌ی اتاقِ کارت.
دیمن دستانش را روی شانه‌های فِرانک گذاشت و او را محکم به ستون‌های حفاظ چسباند و گفت:
- گرمای عشق به من رو‌ چطوری بار اول حس کردی؟
فِرانک از آن فاصله‌‌ی نزدیک زیر نور قرص کامل ماه به چشمان آبی و براق دِیمن خیره شد، آرامشی عجیب را در آن دید که با نگاه وحشی همیشگی او فرق داشت و با کنجکاوی جواب داد:
- باز حال و هوای عشق و‌ عاشقی لوسیفر به سرت زده! چرا خودت عاشق من نمی‌شی تا بفهمی گرمای عشق چه جوریه؟
دِیمن جدی گفت
- طفره نرو فِرانک، می‌خوام بیشتر از این حس بدونم!
فرانک‌ دستانش را بر دستان دِیمن که روی شانه‌هایش بود حائل کرد و نزدیک صورت او گفت:
- عشق من به تو با عشق لوسیفر به سیلویا فرق می‌کنه. تو برای من یه ابرخدای اهریمنی که باهمه بدی‌هات من هوادارتم و فداییت... برام فرق نداره چقدر بد و تاریک و اهریمنی باشی، فقط می‌دونم از کنار تو‌ بودن، برات جنگیدن، حتی زخمی شدن ل*ذت می‌برم. این حس هم یه جورایی برای من گرم و ل*ذت بخشه! اما حس عشق به یه ج*ن*س مخالف چیزی که تو دنبالشی از حس لوسیفر بدونی با این متفاوته. من هم‌ تجربه‌ش نکردم اما اندازه‌ی توام ازش دور نیستم. می‌دونم اون عشق آدم‌ها رو حتی اهریمن تاریکی مثل تو رو یا ابلیس آتشینی مثل لوسیفر رو می‌تونه تغییر بده!
دیمن چشمانش را ریز کرد و گفت:
- چرت و‌ پرت نطق نکن، از روی کتاب که نمی‌خونی! فرانک من می‌خوام حسش رو بدونم وگرنه خودم می‌دونم عشق که هیچ، خودِ خدای عاشق‌ها هم نمی‌‌تونه تاریکی من رو تغییر بده!
فِرانک اخم درهم‌ کشید و گفت:
- منظورت از حسش چیه؟ قبلاً گفتم یه حس ل*ذت بخشِ مثل گرماست!
دِیمن گفت:
- خُب این گرما یهویی که ظاهر نمی‌شه، بالاخره باید به چیزی وابسته شد، من می‌خوام اون وابستگی رو بدونم مگه بدون زمان هم این اتفاق شدنیه؟ یهویی که حس گرما از عشق ظاهر نمی‌شه، میشه؟
فِرانک گیج به چشمان دِیمن خیره گفت:
- اصلاً نمی‌فهمم منظورت چیه! خب میگم باید عاشق شد تا حسش کرد... لوسیفر هم حتماً طی گذر زمان به اون حس عشق زیاد رسیده.
دِیمن ناگهان عصبانی فریاد زد:
- گور بابای هر چی ابلیس و لوسیفر کردن... چرا هی اون رو مثال می‌زنی؟
فرانک کلافه از خشم دِیمن گفت:
- باز درجه‌ی دیوونه‌گیت بالا زد؟ این بحث با تو هیچ‌وقت جز شر برای من چیزی نداشته! اصلاً لوسیفر نه خود من... تا تو رو نبینم و اون حس خواستن و دوست داشتن و چه می‌دونم فدایی بودن برام پیش نیاد، مصلماً حس ل*ذت از این عشق رو نمی‌تونم داشته باشم.
دیمن با توجه به حرف‌های فِرانک با تردید زمزمه کرد:
- من مگه دیده بودمش که عاشقش بشم؟ پس چطور یهویی میشه اون حس ل*ذت رو ازش گرفت!
فِرانک‌ چشماش از تعجب گِرد شد گفت:
- کی؟ از کی داری حرف می‌زنی دِیمن؟
دِیمن ناگهان ساکت شد و به حرفی که بر ل*ب آورد، خودش هم‌ با تعجب فکر کرد! فِرانک نگران و کنجکاو مجدد پرسید:
- گفتم از کی حرف می‌زنی؟!
دِیمن ناگهان لحنش را تغییر داد و گفت :
- گفتی شر! پس با یه کم هیجان چطوری؟
فرانک تا بخواهد عکس‌العملی نشان دهد، دِیمن با ساعدش به س*ی*نه و گر*دن او ضربه‌ی محکمی زد که فِرانک با فریاد پر وحشتی از بالای ستون‌های حفاظ بالکن برعکس به پایین سقوط کرد!
کد:
پارت۱۶۲

فِرانک که حوصله‌ی بالا رفتن از پله‌های پیچ در پیچ و تاریک منتهی به بالاترین دژ دیدبانی قصر را نداشت با استفاده از انرژی برترش بر روی بالکن دژ ظاهر شد.
قصر دِیمن در میان قصرهای دیگر سرزمین‌ها از ارتفاع بلندتری برخوردار بود و نوک دژها وقلعه‌های آن از ابرها هم عبور می‌کردند و انگار ماه در فاصله‌ی کمی از آن قرار داشت... بالکن دیدبازی دژ، ستون‌های عظیم سیاه داشت که مجسمه‌های اهریمنی دور تا دور ستون‌های اصلی و بزرگ این دژها خودنمایی می‌کردند و مقابل فضای بالکن نیز حفاظ‌ها از ستون‌های محکم و کوچک‌تری با ارتفاع کمتر تشکیل شده بودند که آن‌ها نیز اشکال و نقش و نگارهای اهریمنی داشتند! فِرانک با حضور در بالکن بالاترین دژ با چرخاندن چشم، باز اثری از دِیمن ندید و فریاد زد:
- کدوم‌ گوری هستی؟ دِیمن قایم موشکت گرفته!
صدای دِیمن را از بالای سقف کله قندی دژ شنید که‌ گفت:
- این‌جام!
فرانک‌ از بالکن دژ در حالی‌که از کمر خودش را به حفاظ‌های ستونی چسباند، سرش را بالا گرفت و دِیمن را دید که بر روی سنگ‌های مربع‌مربعِ ب*ر*جسته‌ی شیروانی سقف دژ نشسته... باد با نوای سوزناکی موهای سیاه و بلندش را به بازی گرفته بود و سیگاری دود می‌کرد!
فرانک صدایش را بلندتر کرد تا از ناله‌ی باد گذر کند و گفت:
- توقع نداری که من بالا بیام؟
دیمن پوزخندی زد و کام عمیقی از سیگارش گرفت و بلند گفت:
- می‌ترسی؟
فِرانک شانه بالا انداخت و با همان لحن بلند گفت:
- من مثل تو بال ندارم از سقوط نترسم!
دِیمن خندید و گفت:
- بال نداری، مرگ هم‌ نداری! از چی پس می‌ترسی؟
فِرانک جواب داد:
- درسته اگه از این بالا سقوط کنم نمی‌میرم اما از متلاشی شدن و‌ این‌که اون‌وقت من رو باید با بیل جمع کنی و ترمیم کنی، متنفرم! همین جا جام خیلی هم خوبه.
دیمن با لبخند سری تکان داد و روی شیروانی سقف دژ ایستاد... نگاهی به پرواز پر سر و صدای پرندگان اهریمنی که نزدیک‌ قرص ماه بالای سرش می‌چرخیدند، انداخت. پُک آخر هم به سیگارش زد و ته سیگارش را به پایین دژ پرتاب کرد. خودش را روی سقف شیروانی سُر داد و مقابل فِرانک بر بالکن پرید... چشمانش را ریز کرد و گفت:
- حالا چی؟ از تنهایی با من این بالا نمی‌ترسی؟!
فِرانک مشکوک نگاهش کرد و گفت:
- فکر کنم‌ تنها کسی که از تنهایی با تو نمی‌ترسه، منم! من همیشه منتظر خلوت کردن با توام چه این بالا چه توی دخمه‌ی اتاقِ کارت.
دیمن دستانش را روی شانه‌های فِرانک گذاشت و او را محکم به ستون‌های حفاظ چسباند و گفت:
- گرمای عشق به من رو‌ چطوری بار اول حس کردی؟
فِرانک از آن فاصله‌‌ی نزدیک زیر نور قرص کامل ماه به چشمان آبی و براق دِیمن خیره شد، آرامشی عجیب را در آن دید که با نگاه وحشی همیشگی او فرق داشت و با کنجکاوی جواب داد:
- باز حال و هوای عشق و‌ عاشقی لوسیفر به سرت زده! چرا خودت عاشق من نمی‌شی تا بفهمی گرمای عشق چه جوریه؟
دِیمن جدی گفت
- طفره نرو فِرانک، می‌خوام بیشتر از این حس بدونم!
فرانک‌ دستانش را بر دستان دِیمن که روی شانه‌هایش بود حائل کرد و نزدیک صورت او گفت:
- عشق من به تو با عشق لوسیفر به سیلویا فرق می‌کنه. تو برای من یه ابرخدای اهریمنی که باهمه بدی‌هات من هوادارتم و فداییت... برام فرق نداره چقدر بد و تاریک و اهریمنی باشی، فقط می‌دونم از کنار تو‌ بودن، برات جنگیدن، حتی زخمی شدن ل*ذت می‌برم. این حس هم یه جورایی برای من گرم و ل*ذت بخشه! اما حس عشق به یه ج*ن*س مخالف چیزی که تو دنبالشی از حس لوسیفر بدونی با این متفاوته. من هم‌ تجربه‌ش نکردم اما اندازه‌ی توام ازش دور نیستم. می‌دونم اون عشق آدم‌ها رو حتی اهریمن تاریکی مثل تو رو یا  ابلیس آتشینی مثل لوسیفر رو می‌تونه تغییر بده!
دیمن چشمانش را ریز کرد و گفت:
- چرت و‌ پرت نطق نکن، از روی کتاب که نمی‌خونی! فرانک من می‌خوام حسش رو بدونم وگرنه خودم می‌دونم عشق که هیچ، خودِ خدای عاشق‌ها هم نمی‌‌تونه تاریکی من رو تغییر بده!
فِرانک اخم درهم‌ کشید و گفت:
- منظورت از حسش چیه؟ قبلاً گفتم یه حس ل*ذت بخشِ مثل گرماست!
دِیمن گفت:
- خُب این گرما یهویی که ظاهر نمی‌شه، بالاخره باید به چیزی وابسته شد، من می‌خوام اون وابستگی رو بدونم مگه بدون زمان هم این اتفاق شدنیه؟ یهویی که حس گرما از عشق ظاهر نمی‌شه، میشه؟
فِرانک گیج به چشمان دِیمن خیره گفت:
- اصلاً نمی‌فهمم منظورت چیه! خب میگم باید عاشق شد تا حسش کرد... لوسیفر هم حتماً طی گذر زمان به اون حس عشق زیاد رسیده.
دِیمن ناگهان عصبانی فریاد زد:
- گور بابای هر چی ابلیس و لوسیفر کردن... چرا هی اون رو مثال می‌زنی؟
فرانک کلافه از خشم دِیمن گفت:
- باز درجه‌ی دیوونه‌گیت بالا زد؟ این بحث با تو هیچ‌وقت جز شر برای من چیزی نداشته! اصلاً لوسیفر نه خود من... تا تو رو نبینم و اون حس خواستن و دوست داشتن و چه می‌دونم فدایی بودن برام پیش نیاد، مصلماً حس ل*ذت از این عشق رو نمی‌تونم داشته باشم.
دیمن با توجه به حرف‌های فِرانک با تردید زمزمه کرد:
- من مگه دیده بودمش که عاشقش بشم؟ پس چطور یهویی میشه اون حس ل*ذت رو ازش گرفت!
فِرانک‌ چشماش از تعجب گِرد شد گفت:
- کی؟ از کی داری حرف می‌زنی دِیمن؟
دِیمن ناگهان ساکت شد و به حرفی که بر ل*ب آورد، خودش هم‌ با تعجب فکر کرد! فِرانک نگران و کنجکاو مجدد پرسید:
- گفتم از کی حرف می‌زنی؟!
دِیمن ناگهان لحنش را تغییر داد و گفت :
- گفتی شر! پس با یه کم هیجان چطوری؟
فرانک تا بخواهد عکس‌العملی نشان دهد، دِیمن با ساعدش به س*ی*نه و گر*دن او ضربه‌ی محکمی زد که فِرانک با فریاد پر وحشتی از بالای ستون‌های حفاظ بالکن برعکس به پایین سقوط کرد!
#رمان_در_حصار_ابلیس
#اثر_ساناز_هموطن
#انجمن_تک_رمان
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان

ساناز_هموطن

ناظر رمان
پرسنل مدیریت
ناظر رمان
نویسنده انجمن
کتابخوان برتر
دلنویس انجمن
منتقد انجمن
تاریخ ثبت‌نام
2023-06-10
نوشته‌ها
427
کیف پول من
9,817
Points
491
پارت۱۶۳


دِیمن
بعد سقوط فِرانک جفت پا بر لبه‌ی ستون حفاظ‌ها پرید و بال‌های سیاه و بزرگش را از پشت کمرش ظاهر کرد... با بال‌هایی تشکیل شده از پرهای بلند و سیاه که سرِ بالایی آن‌ها قلابی شکل، همانند سرِ بال‌های خفاش‌ها بود از بالای ستون‌ها پایین پرید و به سرعت با جفت کردن بال‌هایش و شکافتن سرعت باد از جهت مخالفش با فریاد پر هیجانی تیز و با شتابی عجیب به سمت پایین خیز برداشت و در کمتر از ثانیه‌ای که فِرانک در شرف برخورد با زمین بود از او عبور کرد، زیر او بال زد و فرود آمد و فِرانک را که با شتاب و سنگین در حال سقوط بود به راحتی در آ*غ*و*ش گرفت!
فِرانک که تمام طول سقوطش از بالاترین نقطه‌ی مرتفع قصر با فریاد کشیدن چشمانش را بسته بود، وقتی حس کرد در آغوشی فرو رفت چشمانش را باز کرد و با دیدن لبخند و چشمان پر شیطنت دِیمن میان لبخند نگهبان‌های تاریکی اطراف ایوان ورودی و دیگر نگهبان‌های دور تا دور محوطه‌ی بازِ اطراف قصر که به سختی خبردار ایستاده بودند تا نخندند، مشتی به شانه‌ی دِیمن زد و از آ*غ*و*ش او پایین پرید، شروع به ناسزا گفتن و مشت و لگد زدن به او کرد... دِیمن هم با خون‌سردی غش‌غش می‌خندید و بال‌هایش را دور ب*دن و صورتش حائل کرده بود که از ضربه‌های پر خشم فِرانک جلوگیری کند... در همان لحظات صدای میکا در محوطه ایوان ورودی پیچید:
- خب بعد به‌هم زدن نظم قصر، کاری هم از پیش بردی؟
دِیمن و فِرانک آرام شدند و سمت او نگریستند... میکا در لباس چرمینی که پوشیده بود با بالاتنه‌ای بلند و جلو باز به بازویش از سمت راست به ستون بزرگ طاق عظیم و با ابهت بالکن فرودی تکیه زده بود... بالای طاق هلالی شکل ایوان ورودی به قصر با مجسمه‌های اهریمنی بزرگ و ترسناکی منقش شده بود.
دِیمن بال‌هایش را جمع کرد و داخل کمرش ناپدید شدند و با سیاست گفت:
- این قصر سال‌هاست به پرواز تاریکی عادت داره، این پروازها چیزی رو درهم نمی‌شکنه. اون صدای لعنتی پیانوی توئه که سکوت و آرامش این قصر رو به‌هم ریخته.
میکا بدون احساسی در صدایش گفت:
- چیزی که تو رو اذیت می‌کنه نوای پیانوی من نیست، اون غمیِ که خودت‌ خواستی با من شریک بشی و من هم لحظه‌ای تو رو از این درد رها نمی‌کنم!
فِرانک چشمانش را به حالت تهدید درون چشمان میکا بُراق کرد و دست به قبضه‌ی شمشیرش برد، دِیمن دستش را جلوی خیز فِرانک گرفت و ازش خواست آرام باشد. به میکا با خون‌سردی خاص خودش گفت:
- تو که از شراکت با تاریکی من به بزرگی و پادشاهی رسیدی، جسم منتخب رو هم نابود کردی؛ دیگه نگران چی هستی؟
میکا با خشم گفت:
- احیاش کردن، روحش در تسخیر من نیست.
دیمن شانه‌ای بالا انداخت و گفت:
- مهم نیست، قدرت اون توی چشم‌هاش بود که تو با خنجر تاریکی معدومش کردی، دیگه کاری از اون جسم بر نمیاد.
میکا همان‌طور جدی گفت:
- اون قدرت کُشنده هنوز نابود نشده و درون جسمی پنهانه؛ جسم همزاد کجاست؟ به خودم بسپارش.
فِرانک توجه‌اش به تغییر حالت چهره‌ی دِیمن جلب شد و با لحنی که نفرت و انزجارش به میکا را نشان می‌داد، خطاب به او گفت:
- اون جسم رو من نابود می‌کنم، رد شما دو تا توی کشتارش نباشه مطمئن‌تره. شماها نمی‌تونین به اون قدرت کُشنده حمله‌ی مستقیم کنین. اما من می‌تونم.
دِیمن با تحکم به فِرانک گفت:
- نه تو هم نمی‌تونی، هیچ‌کدوم از ما نباید ردی در کشتن اون داشته باشیم. توام از تاریکی‌ای، طبق قوانین بازی که اون جادوگرهای لعنتی آکاریستا وضع کردن، بازی شطرنج‌گونه باید پیش بره. شماها همه جزو مُهره‌های بازی تاریکی هستین. در ضمن یه حرکت ما یه حرکت طبیعت. ما ضربه غیر مستقیمی با حمله به جسم منتخب، اِلِزا به خود قدرت کُشنده زدیم. تا اون‌ها حرکتی نکنن، ما حق حرکت بعدی رو نداریم.
میکا و فرانک خشمگین هم زمان گفتن:
- این نشدنیِ!
دِیمن با لحن بی‌تفاوتی گفت:
- اما باید بشه، بازی کردن رو یاد بگیرین، برای این بازی باید صبور باشین.
میکا با عصبانیت پله‌های ورودی به بالکن را پایین آمد و مقابل دِیمن و فِرانک در محوطه بیرونی قصر ایستاد و گفت:
- ما باید قبل بلوغ اون جسم نابودش کنیم، چرا منتظر حرکت اون‌ها باید بشیم! نهایتش می‌خوان با گرفتن چند قربانی و قدرت‌های تاریکی غرامت بگیرن.
فرانک هم با تأیید حرف میکا گفت:
- حق با میکاست، اومدیم و اون‌ها حرکتی نکردن، ما باید همین‌طور دست روی دست بزاریم، خنجر کشتارمون توی دستشون باشه؟
دِیمن آرام و مرموز لبخندی زد و دستانش را از هم باز کرد و گفت:
- این قوانین بازیه، جای خشمگین شدن و بدون فکر حرکتی کردن، بازی کردن رو یاد بگیرین... این بازی سیاست و ذکاوت می‌خواد و صبر و حوصله‌ی زیاد... من که بازی کردن رو دوست دارم.
دِیمن با همان نگاه موذی خودش به چشم‌های مشکوک میکا خیره شد و با نیشخندی به او‌ به پشت فِرانک چرخید و دستانش را روی شانه‌های او گذاشت و گفت:
- اگه حرکت نمی‌کنن ما باید وادار به حرکت‌شون کنیم، سیاست بازی اینه... از این به بعد شماها به عنوان مهره‌های بازی، توی صفحه‌ی شطرنج این بازی هستین و من بازی گردون این بازی! امکان نداره اجازه بدم این بازی برنده‌ای غیر تاریکی داشته باشه!
فِرانک متعجب سر چرخاند و به نگاه پر اشتیاق دِیمن برای ادامه‌ی بازی نگاه کرد و گفت:
- دِیمن می‌خوای این بازی احمقانه رو ادامه بدی! مگه خودت نبودی که می‌خواستی زودتر از بلوغ اون کُشنده، جسم همزاد رو نابود کنی؟
دِیمن سر تکان داد و گفت:
- همه چی به زمانش... نابودش می‌کنیم اما با همون قوانین بازی. حالا ما با حمله‌ای که به اِلِزا کردیم، انگار حرکت بازی رو شروع کردیم، باید باهوش‌تر رفتار کنیم تا غرامت ندیم. با اون جسم همزاد کاریتون نباشه، خودم می‌دونم چطور نابودش کنم!
دِیمن خطاب به میکا گفت:
- تو‌ام نمی‌خواد نگران کشتن اون جسم باشی، تو که داری پادشاهیت رو می‌کنی، طبیعت دیگه فعلاً جسم برتری نداره که بخواد قدرت طبیعت رو بهش وصل کنه. با خیال راحت سلطنتت رو‌ بکن!
میکا مشکوک گفت:
- تا خودم نکشمش خیالم راحت نمی‌شه! نمی‌خوام به سن بلوغ و شروع اون بازی مسخره برسه!
دیمن پوزخندی زد گفت:
- ما این بازی رو شروع کردیم چرا نمی‌فهمی! چیه می‌ترسی از بازی کردن با یه جسم زمینی؟
میکا ابروانش را درهم کشید و چهره‌اش بیشتر عبوس شد و گفت:
- دِیمن ع*و*ضی بازی در نیار، مجبورم نکن با خودت بازی رو شروع کنم‌. نام و نشونش را بهم بده، همین!
دِیمن با بی‌تفاوتی شانه بالا انداخت و گفت:
- من چه می‌دونم نام و نشونش چیه، ستاره‌ی اون رو دوباره نهان کردن!
دِیمن در حالی‌که از پشتِ شانه‌های فِرانک او را به جلو هول داد تا با خودش به رفتن همراه کند از کنار میکا که او را چپ‌چپ نگاه می‌کرد عبور کردند و در حالی‌که از پله‌های بالکن ورودی قصر بالا می‌رفتند به میکا گفت:
- قصر دست خودته امشب، جیسون با ماست... یه جشن خودمونی داریم. خودت حواست به امور باشه.
کد:
پارت۱۶۳

دِیمن بعد سقوط فِرانک جفت پا بر لبه‌ی ستون حفاظ‌ها پرید و بال‌های سیاه و بزرگش را از پشت کمرش ظاهر کرد... با بال‌هایی تشکیل شده از پرهای بلند و سیاه که سرِ بالایی آن‌ها قلابی شکل، همانند سرِ بال‌های خفاش‌ها بود از بالای ستون‌ها پایین پرید و به سرعت با جفت کردن بال‌هایش و شکافتن سرعت باد از جهت مخالفش با فریاد پر هیجانی تیز و با شتابی عجیب به سمت پایین خیز برداشت و در کمتر از ثانیه‌ای که فِرانک در شرف برخورد با زمین بود از او عبور کرد، زیر او بال زد و فرود آمد و فِرانک را که با شتاب و سنگین در حال سقوط بود به راحتی در آ*غ*و*ش گرفت!
فِرانک که تمام طول سقوطش از بالاترین نقطه‌ی مرتفع قصر با فریاد کشیدن چشمانش را بسته بود، وقتی حس کرد در آغوشی فرو رفت چشمانش را باز کرد و با دیدن لبخند و چشمان پر شیطنت دِیمن میان لبخند نگهبان‌های تاریکی اطراف ایوان ورودی و دیگر نگهبان‌های دور تا دور محوطه‌ی بازِ اطراف قصر که به سختی خبردار ایستاده بودند تا نخندند، مشتی به شانه‌ی دِیمن زد و از آ*غ*و*ش او پایین پرید، شروع به ناسزا گفتن و مشت و لگد زدن به او کرد... دِیمن هم با خون‌سردی غش‌غش می‌خندید و بال‌هایش را دور ب*دن و صورتش حائل کرده بود که از ضربه‌های پر خشم فِرانک جلوگیری کند... در همان لحظات صدای میکا در محوطه ایوان ورودی پیچید:
- خب بعد به‌هم زدن نظم قصر، کاری هم از پیش بردی؟
دِیمن و فِرانک آرام شدند و سمت او نگریستند... میکا در لباس چرمینی که پوشیده بود با بالاتنه‌ای بلند و جلو باز به بازویش از سمت راست به ستون بزرگ طاق عظیم و با ابهت بالکن فرودی تکیه زده بود... بالای طاق هلالی شکل ایوان ورودی به قصر با مجسمه‌های اهریمنی بزرگ و ترسناکی منقش شده بود.
دِیمن بال‌هایش را جمع کرد و داخل کمرش ناپدید شدند و با سیاست گفت:
- این قصر سال‌هاست به پرواز تاریکی عادت داره، این پروازها چیزی رو درهم نمی‌شکنه. اون صدای لعنتی پیانوی توئه که سکوت و آرامش این قصر رو به‌هم ریخته.
میکا بدون احساسی در صدایش گفت:
- چیزی که تو رو اذیت می‌کنه نوای پیانوی من نیست، اون غمیِ که خودت‌ خواستی با من شریک بشی و من هم لحظه‌ای تو رو از این درد رها نمی‌کنم!
فِرانک چشمانش را به حالت تهدید درون چشمان میکا بُراق کرد و دست به قبضه‌ی شمشیرش برد، دِیمن دستش را جلوی خیز فِرانک گرفت و ازش خواست آرام باشد. به میکا با خون‌سردی خاص خودش گفت:
- تو که از شراکت با تاریکی من به بزرگی و پادشاهی رسیدی، جسم منتخب رو هم نابود کردی؛ دیگه نگران چی هستی؟
میکا با خشم گفت:
- احیاش کردن، روحش در تسخیر من نیست.
دیمن شانه‌ای بالا انداخت و گفت:
- مهم نیست، قدرت اون توی چشم‌هاش بود که تو با خنجر تاریکی معدومش کردی، دیگه کاری از اون جسم بر نمیاد.
میکا همان‌طور جدی گفت:
- اون قدرت کُشنده هنوز نابود نشده و درون جسمی پنهانه؛ جسم همزاد کجاست؟ به خودم بسپارش.
فِرانک توجه‌اش به تغییر حالت چهره‌ی دِیمن جلب شد و با لحنی که نفرت و انزجارش به میکا را نشان می‌داد، خطاب به او گفت:
- اون جسم رو من نابود می‌کنم، رد شما دو تا توی کشتارش نباشه مطمئن‌تره. شماها نمی‌تونین به اون قدرت کُشنده حمله‌ی مستقیم کنین. اما من می‌تونم.
دِیمن با تحکم به فِرانک گفت:
- نه تو هم نمی‌تونی، هیچ‌کدوم از ما نباید ردی در کشتن اون داشته باشیم. توام از تاریکی‌ای، طبق قوانین بازی که اون جادوگرهای لعنتی آکاریستا وضع کردن، بازی شطرنج‌گونه باید پیش بره. شماها همه جزو مُهره‌های بازی تاریکی هستین. در ضمن یه حرکت ما یه حرکت طبیعت. ما ضربه غیر مستقیمی با حمله به جسم منتخب، اِلِزا به خود قدرت کُشنده زدیم. تا اون‌ها حرکتی نکنن، ما حق حرکت بعدی رو نداریم.
میکا و فرانک خشمگین هم زمان گفتن:
- این نشدنیِ!
دِیمن با لحن بی‌تفاوتی گفت:
- اما باید بشه، بازی کردن رو یاد بگیرین، برای این بازی باید صبور باشین.
میکا با عصبانیت پله‌های ورودی به بالکن را پایین آمد و مقابل دِیمن و فِرانک در محوطه بیرونی قصر ایستاد و گفت:
- ما باید قبل بلوغ اون جسم نابودش کنیم، چرا منتظر حرکت اون‌ها باید بشیم! نهایتش می‌خوان با گرفتن چند قربانی و قدرت‌های تاریکی غرامت بگیرن.
فرانک هم با  تأیید حرف میکا گفت:
- حق با میکاست، اومدیم و اون‌ها حرکتی نکردن، ما باید همین‌طور دست روی دست بزاریم، خنجر کشتارمون توی دستشون باشه؟
دِیمن آرام و مرموز لبخندی زد و دستانش را از هم باز کرد و گفت:
- این قوانین بازیه، جای خشمگین شدن و بدون فکر حرکتی کردن، بازی کردن رو یاد بگیرین... این بازی سیاست و ذکاوت می‌خواد و صبر و حوصله‌ی زیاد... من که بازی کردن رو دوست دارم.
دِیمن با همان نگاه موذی خودش به چشم‌های مشکوک میکا خیره شد و با نیشخندی به او‌ به پشت فِرانک چرخید و دستانش را روی شانه‌های او گذاشت و گفت:
- اگه حرکت نمی‌کنن ما باید وادار به حرکت‌شون کنیم، سیاست بازی اینه... از این به بعد شماها به عنوان مهره‌های بازی، توی صفحه‌ی شطرنج این بازی هستین و من بازی گردون این بازی! امکان نداره اجازه بدم این بازی برنده‌ای غیر تاریکی داشته باشه!
فِرانک متعجب سر چرخاند و به نگاه پر اشتیاق دِیمن برای ادامه‌ی بازی نگاه کرد و گفت:
- دِیمن می‌خوای این بازی احمقانه رو ادامه بدی! مگه خودت نبودی که می‌خواستی زودتر از بلوغ اون کُشنده، جسم همزاد رو نابود کنی؟
دِیمن سر تکان داد و گفت:
- همه چی به زمانش... نابودش می‌کنیم اما با همون قوانین بازی. حالا ما با حمله‌ای که به اِلِزا کردیم، انگار حرکت بازی رو شروع کردیم، باید باهوش‌تر رفتار کنیم تا غرامت ندیم. با اون جسم همزاد کاریتون نباشه، خودم می‌دونم چطور نابودش کنم!
دِیمن خطاب به میکا گفت:
- تو‌ام نمی‌خواد نگران کشتن اون جسم باشی، تو که داری پادشاهیت رو می‌کنی، طبیعت دیگه فعلاً جسم برتری نداره که بخواد قدرت طبیعت رو بهش وصل کنه. با خیال راحت سلطنتت رو‌ بکن!
میکا مشکوک گفت:
- تا خودم نکشمش خیالم راحت نمی‌شه! نمی‌خوام به سن بلوغ و شروع اون بازی مسخره برسه!
دیمن پوزخندی زد گفت:
- ما این بازی رو شروع کردیم چرا نمی‌فهمی! چیه می‌ترسی از بازی کردن با یه جسم زمینی؟
میکا ابروانش را درهم کشید و چهره‌اش بیشتر عبوس شد و گفت:
- دِیمن ع*و*ضی بازی در نیار، مجبورم نکن با خودت بازی رو شروع کنم‌. نام و نشونش را بهم بده، همین!
دِیمن با بی‌تفاوتی شانه بالا انداخت و گفت:
- من چه می‌دونم نام و نشونش چیه، ستاره‌ی اون رو دوباره نهان کردن!
دِیمن در حالی‌که از پشتِ شانه‌های فِرانک او را به جلو هول داد تا با خودش به رفتن همراه کند از کنار میکا که او را چپ‌چپ نگاه می‌کرد عبور کردند و در حالی‌که از پله‌های بالکن ورودی قصر بالا می‌رفتند به میکا گفت:
- قصر دست خودته امشب، جیسون با ماست... یه جشن خودمونی داریم. خودت حواست به امور باشه.
#رمان_در_حصار_ابلیس
#اثر_ساناز_هموطن
#انجمن_تک_رمان
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان

ساناز_هموطن

ناظر رمان
پرسنل مدیریت
ناظر رمان
نویسنده انجمن
کتابخوان برتر
دلنویس انجمن
منتقد انجمن
تاریخ ثبت‌نام
2023-06-10
نوشته‌ها
427
کیف پول من
9,817
Points
491
پارت۱۶۴


میکا
غمگین و عصبی از سر و صدای گیتار الکترونیک که صدای دریده شدن برده‌ها در جشن دِیمن و افراد ارشد قصرش در آن گم میشد به اتاق پیانوی خود پناه برد. مغموم کنار پنجره‌ی بزرگ ایستاد و خیره به بزرگی ماه نورانی مقابلش که از پنجره به داخل اتاق نور می‌ریخت، ل*ب طاقچه‌ی پنجره به پهلو نشست. آرام گردنبند یادگار خواهرش را از جیبش که همیشه آن را با خودش حمل می‌کرد در آورد و در نور ماه بالا گرفت و با حسرت به درخشش دو نیمه‌ی قلب تو گردنی آن که از هم جدا بودند و تکان می‌خوردند نگاه کرد... به یاد آورد که این هدیه را در تولد چهارده سالگی خواهرش به گر*دن او آویخته بود و او از خوشحالی صورت برادرش را غرق ب*وسه کرده بود. با یادآوری آن صح*نه، قلبش تیر کشید و بغضی سنگینی س*ی*نه‌اش را چنگ زد و با خود اندیشید، چقدر زود با وسوسه‌ای نتوانست خشمش را کنترل کند و به راحتی تسلیم تاریکی شده بود و روزهای پر عذابی از سخت‌ترین ریاضت‌ها را تنها برای لحظه‌ای انتقام از پدرش، سپری کرد و حالا که آن لحظه هم پایان گرفت، تنها تاریکی عمیق پر دردی در وجودش باقی مانده بود و دیگر هیچ!
میکا در افکار خودش زیر تابش نور ماه غرق بود که ناگهان با فریاد وحشت‌زده و دردناکی که سکوت افکار او را درهم شکست، سراسیمه از ل*ب پنجره بلند شد... در همان لحظه نگهبانی از بالای دژ بالاتر از پنجره‌ی اتاق او در حالی‌که آتش گرفته بود و در حال سوختن بود با فریاد و دست و پا زنان از مقابلش سقوط کرد و در کمتر از لحظه‌ای با زمین برخورد نمود و متلاشی شد!
میکا هراسان بدنش را از پنجره بیرون داد و بالا را نگاه کرد و سه نگهبان دیگر را دید که همان‌طور آتش گرفته‌اند و در حال سقوطند. سرش را به سرعت از بیرون پنجره داخل آورد و سراسیمه از اتاق خارج شد و بر سر نگهبان‌های داخل قصر با تحکم و دستوری فریاد زد:
- همگی برین جلوی درب ورودی تالار... عجله کنین به قصر شبیخون زدن!
نگهبان‌ها با عجله با نیزه‌هایی که از قدرت تاریکی داشتند و شمشیرهایی که بر کمر بسته بودند از تمام طبقات و طاق‌ها وایوان‌ها به دستور میکا سراسیمه به سمت درب ورودی قصر دویدند.
میکا، دیمن را ذهنی فراخواند و آن‌ها که سرخوش و نشئه بودند سریع از بین جوی خونی که از برده‌های دریده شده در تالار پذیرایی راه انداخته بودند به تالار اصلی قصر دویدند.
دِیمن گیج به میکا گفت:
- چه خبر شده؟ کی جرأت کرده به قصر تاریکی شبیخون بزنه؟
میکا در حالی‌که مجدد با عجله به طبقه‌ی بالا می‌دوید، فریاد زد:
- هر چیه از آسمون داره حمله می‌کنه!
میکا از طبقه بالا به ارشدها که خوش‌ گذرانیشان درهم شکسته بود و در تالار پایین هنوز گیج ایستاده بودند، فرمان داد:
- باید نگهبان‌های دژها رو پایین بیارین، عجله کنین!
دِیمن هم پشت سر میکا بالا دوید تا از پنجره‌های مشرف به بدنه‌ی قصر بتوانند دژها را نگاه کنند و با رسیدن پشت پنجره‌ی بلندی که به کل بدنه‌ی قصر از زاویه چپ مشرف بود، صدای وحشتناک تنوره‌ی حیوانی را شنیدند... هر دو از پنجره بیرون سمت آسمان را نگاه کردند و پرواز اژدهایی عظیم با فلس‌هایی که زیر درخشش نور ماه طلائی می‌نمود را در آسمان دیدند که با هر تنوره، آتش پر شعله‌ای را به سمت دژها می‌دمید و نگهبان‌هایی که سعی می‌کردند او را با تیرهای تاریکی هدف قرار دهند را به آتش می‌کشید و آن‌ها فریاد کشان در حال سوختن از ارتفاع به زمین پرتاب می‌شدند!
میکا با انزجار به بزرگی اژدهای تیره و طلائی که بالهای عظیمی داشت و با دُم بلند و سنگین خود به دژها ضربه میزد و آن‌ها به سادگی فرو می‌ریختند، نگریست و گفت:
- این چه کوفتیه! این حیوون از کجا پیداش شده؟
دِیمن چشمانش را ریز کرد و گفت:
- این یه حیوون نیست، ما هم باید تبدیل بشیم؛ این یه قدرت اهریمنیِ.
دِیمن ناگهان تبدیل به اژدر ماری عظیم و طولانی شد و از پنجره بیرون جهید و از روی سنگهای نمای قصر و شیروانی‌ها با سرعتی ماورائی بالا خزید و با پرتاب خود سمت اژدها، گلوی آتشین او‌ را گرفت و دور بال‌هایش پیچید با خودش بر روی طاقی از نمای قصر او را کوباند... طاق از ضربه و سنگینی آن دو خورد شد و هر دو همراه سنگ‌های طاق به درون تالار قصر سقوط کردند!
میکا با عجله پایین دوید تا او نیز تبدیل شود که در تالار پایینی تنها اژدر مار را دید و کمی بعد دِیمن به شکل انسانی خودش در آمد! میکا به او نزدیک شد گفت:
- اژدها چی شد؟
دِیمن با عجله با چشم اطرافش را کاوید گفت:
- ندیدمش، افتادیم پایین ناپدید شد!
کد:
پارت۱۶۴

میکا غمگین و عصبی از سر و صدای گیتار الکترونیک که صدای دریده شدن برده‌ها در جشن دِیمن و افراد ارشد قصرش در آن گم میشد به اتاق پیانوی خود پناه برد. مغموم کنار پنجره‌ی بزرگ ایستاد و خیره به بزرگی ماه نورانی مقابلش که از پنجره به داخل اتاق نور می‌ریخت، ل*ب طاقچه‌ی پنجره به پهلو نشست. آرام گردنبند یادگار خواهرش را از جیبش که همیشه آن را با خودش حمل می‌کرد در آورد و در نور ماه بالا گرفت و با حسرت به درخشش دو نیمه‌ی قلب تو گردنی آن که از هم جدا بودند و تکان می‌خوردند نگاه کرد... به یاد آورد که این هدیه را در تولد چهارده سالگی خواهرش به گر*دن او آویخته بود و او از خوشحالی صورت برادرش را غرق ب*وسه کرده بود. با یادآوری آن صح*نه، قلبش تیر کشید و بغضی سنگینی س*ی*نه‌اش را چنگ زد و با خود اندیشید، چقدر زود با وسوسه‌ای نتوانست خشمش را کنترل کند و به راحتی تسلیم تاریکی شده بود و روزهای پر عذابی از سخت‌ترین ریاضت‌ها را تنها برای لحظه‌ای انتقام از پدرش، سپری کرد و حالا که آن لحظه هم پایان گرفت، تنها تاریکی عمیق پر دردی در وجودش باقی مانده بود و دیگر هیچ!
میکا در افکار خودش زیر تابش نور ماه غرق بود که ناگهان با فریاد وحشت‌زده و دردناکی که سکوت افکار او را درهم شکست، سراسیمه از ل*ب پنجره بلند شد... در همان لحظه نگهبانی از بالای دژ بالاتر از پنجره‌ی اتاق او در حالی‌که آتش گرفته بود و در حال سوختن بود با فریاد و دست و پا زنان از مقابلش سقوط کرد و در کمتر از لحظه‌ای با زمین برخورد نمود و متلاشی شد!
میکا هراسان بدنش را از پنجره بیرون داد و بالا را نگاه کرد و سه نگهبان دیگر را دید که همان‌طور آتش گرفته‌اند و در حال سقوطند. سرش را به سرعت از بیرون پنجره داخل آورد و سراسیمه از اتاق خارج شد و بر سر نگهبان‌های داخل قصر با تحکم و دستوری فریاد زد:
- همگی برین جلوی درب ورودی تالار... عجله کنین به قصر شبیخون زدن!
نگهبان‌ها با عجله با نیزه‌هایی که از قدرت تاریکی داشتند و شمشیرهایی که بر کمر بسته بودند از تمام طبقات و طاق‌ها وایوان‌ها به دستور میکا سراسیمه به سمت درب ورودی قصر دویدند.
میکا، دیمن را ذهنی فراخواند و آن‌ها که سرخوش و نشئه بودند سریع از بین جوی خونی که از برده‌های دریده شده در تالار پذیرایی راه انداخته بودند به تالار اصلی قصر دویدند.
دِیمن گیج به میکا گفت:
- چه خبر شده؟ کی جرأت کرده به قصر تاریکی شبیخون بزنه؟
میکا در حالی‌که مجدد با عجله به طبقه‌ی بالا می‌دوید، فریاد زد:
- هر چیه از آسمون داره حمله می‌کنه!
میکا از طبقه بالا به ارشدها که خوش‌ گذرانیشان درهم شکسته بود و در تالار پایین هنوز گیج ایستاده بودند، فرمان داد:
- باید نگهبان‌های دژها رو پایین بیارین، عجله کنین!
دِیمن هم پشت سر میکا بالا دوید تا از پنجره‌های مشرف به بدنه‌ی قصر بتوانند دژها را نگاه کنند و با رسیدن پشت پنجره‌ی بلندی که به کل بدنه‌ی قصر از زاویه چپ مشرف بود، صدای وحشتناک تنوره‌ی حیوانی را شنیدند... هر دو از پنجره بیرون سمت آسمان را نگاه کردند و پرواز اژدهایی عظیم با فلس‌هایی که زیر درخشش نور ماه طلائی می‌نمود را در آسمان دیدند که با هر تنوره، آتش پر شعله‌ای را به سمت دژها می‌دمید و نگهبان‌هایی که سعی می‌کردند او را با تیرهای تاریکی هدف قرار دهند را به آتش می‌کشید و آن‌ها فریاد کشان در حال سوختن از ارتفاع به زمین پرتاب می‌شدند!
میکا با انزجار به بزرگی اژدهای تیره و طلائی که بالهای عظیمی داشت و با دُم بلند و سنگین خود به دژها ضربه میزد و آن‌ها به سادگی فرو می‌ریختند، نگریست و گفت:
- این چه کوفتیه! این حیوون از کجا پیداش شده؟
دِیمن چشمانش را ریز کرد و گفت:
- این یه حیوون نیست، ما هم باید تبدیل بشیم؛ این یه قدرت اهریمنیِ.
دِیمن ناگهان تبدیل به اژدر ماری عظیم و طولانی شد و از پنجره بیرون جهید و از روی سنگهای نمای قصر و شیروانی‌ها با سرعتی ماورائی بالا خزید و با پرتاب خود سمت اژدها، گلوی آتشین او‌ را گرفت و دور بال‌هایش پیچید با خودش بر روی طاقی از نمای قصر او را کوباند... طاق از ضربه و سنگینی آن دو خورد شد و هر دو همراه سنگ‌های طاق به درون تالار قصر سقوط کردند!
میکا با عجله پایین دوید تا او نیز تبدیل شود که در تالار پایینی تنها اژدر مار را دید و کمی بعد دِیمن به شکل انسانی خودش در آمد! میکا به او نزدیک شد گفت:
- اژدها چی شد؟
دِیمن با عجله با چشم اطرافش را کاوید گفت:
- ندیدمش، افتادیم پایین ناپدید شد!
#رمان_در_حصار_ابلیس
#اثر_ساناز_هموطن
#انجمن_تک_رمان
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
آخرین ویرایش:

ساناز_هموطن

ناظر رمان
پرسنل مدیریت
ناظر رمان
نویسنده انجمن
کتابخوان برتر
دلنویس انجمن
منتقد انجمن
تاریخ ثبت‌نام
2023-06-10
نوشته‌ها
427
کیف پول من
9,817
Points
491
پارت۱۶۵


در محوطه‌ی بیرونی قصر هم‌زمان با حمله‌ی هوایی اژدها، نگهبان‌ها بدون این‌که کسی را ببینند دانه‌دانه با زخم شمشیرهایی نامرئی از هم دریده می‌شدند و خیل کشته شدگان بر روی هم تلنبار شده بودند!
فِرانک و جیسون هم در محوطه بیرونی قصر هراسان سعی می‌کردند، افرادشان را سر و سامان دهند و با لشکری نامرئی بجنگند!
آلبرت، شوالیه سرخ موی هم با سپاهش از خارج دروازه‌ی بزرگ محوطه‌ی ورودی قصر از حصار به عقب برگشت تا به کمک سربازهای قصر بیایند.
شهاب که با کمک قدرتی که شاهین برای نامرئی شدن او و لشکرش به آن‌ها داده بود، بدون این‌که دیده شوند، نامرئی وارد حصار تاریکی شده بودند... با وارد شدن به محوطه‌ی قصر بدون این‌که برای سربازهای تاریکی قابل رویت باشند، آن‌ها را قتل عام می‌نمودند!
شهاب با دیدن آلبرت که سرخی موهای او را هرگز فراموش نمی‌کرد، خود با بیرون کشیدن شمشیر تاریکی‌اش که با گذر از ریاضت صعب‌الدوام به مدت ده سال عذابی که دیده بود، قدرت برتر بیشتری از تاریکی به دست آورده بود با کینه‌ای که از او داشت به سمت آلبرت یورش برد.
آلبرت که شمشیرش از جادوی دِیمن قدرت داشت با چرخاندن آن به اطرافش و برخورد به سپاه نامرئی آتشین، آن‌ها را پدیدار می‌نمود و بی‌رحمانه سر و دست و اعضای ب*دن بود که قطع می‌کرد و چهره‌اش با سرخی خون قربانیانش با رنگ موهایش یک‌دست شده بود!
آلبرت که با نامرئی بودن شهاب او را نمی‌دید با برخورد ضربه‌ای به زره فولادینش که آن هم با جادوی دِیمن حفاظی محکم برای او بود و شکافتن آن، هراسان به عقب پرید و فهمید تنها شمشیر تاریکی می‌تواند آن جادو را بشکند و از زره او عبور کند، وحشت‌زده فریاد زد:
- این شمشیر تاریکیِ، شوالیه تاریکی این‌جاست!
شهاب با تمرکز از نامرئی بودن خارج شد و مقابل آلبرت ایستاد و با صدای خشن و بلندی گفت:
- آره، من آخرین شوالیه تاریکیم... وقت تسویه حساب رسیده! سال‌ها بود برای رویارویی با حیوون نامرد و بزدلی مثل تو لحظه‌ شماری می‌کردم که از صح*نه روزگار محوت کنم، تو وجودت ننگ و عار برای نام هر شوالیه‌ایِ!
آلبرت که گوشه‌ای تنها گیر افتاده بود با ترس شمشیرش را سمت شهاب گرفت و گفت:
- هانوفل اون‌جور که تو فکر می‌کنی نیست، آروم باش... .
شهاب بهش مهلت نداد و با چند یورش چند زخم بر پیکر او‌ با شمشیرش زد... آلبرت که می‌دانست هر زخمی با شمشیر تاریکی شهاب بخورد، توان ترمیم ندارد، هراسان به سمت ساختمان‌های کوشک که خدمه و سپاه را آن‌جا سکنی می‌دادند، فرار کرد!
شهاب با خشم انتقامی که از او داشت در شلوغی جنگیدن لشکریان او را تعقیب نمود... آلبرت به سرعت به طبقات بالایی کوشک که عمارت بزرگی با اتاق‌های بسیار در هر طبقه‌ی آن بود، بالا دوید و به راهروی پنجمین طبقه که رسید، شهاب ناپدید شد و مقابل او ظاهر شد‌، راه را بر او بست و در خلوتی راهرو که همه‌ی ساکنین آن از وحشت لشکریان، طبقات بالایی را خالی نموده و فرار کرده بودند، فریاد زد:
- کجا می‌خوای فرار کنی؟ هیچ قدرتی نمی‌تونه تو رو از شمشیر انتقام من حفظ کنه!
آلبرت با نگاهی ملتمسانه گفت:
- من نمی‌خواستم به آماندا آسیب بزنم، من از نقشه‌ی دِیمن بی‌خبر بودم.
شهاب در حالی‌که رگ گ*ردنش متورم شده بود با خشم فریاد زد:
- خاموش باش... حیوون پست، اسم اون زن رو به ز*ب*ون کثیفت نیار!
شهاب دیوانه‌وار و با فریاد پر غضبی شمشیرش را بالا برد که فرق سر آلبرت را بشکافد... ناگهان صدای پر وحشت زنی در تالار پژواک گرفت که با التماس فریاد زد:
- هانوفل، نه خواهش می‌کنم؛ نه!
آلبرت از فرصت استفاده کرد و با خیزشی از تیررس شمشیر شهاب جا خالی داد! شهاب با شنیدن صدای آشنای زن با ناباوری شمشیرش را پایین آورد و سمت صدا و زن چرخید... با دیدن مادرش آماندا، پشت سرش در لباسی ابریشمینِ سیاه و زیبا که بیشتر تن و بدنش از چاک‌های باز آن بیرون بود و موهای بلوند و پر پشتش اطرافش ریخته بود، خشکش زد!
آماندا با نگاهی مملو از التماس به شهاب نزدیک شد و گفت:
- آلبرت در اون فضاحت به بار اومده، بی‌گناه بود! اون نمی‌دونست دِیمن چه نقشه‌ای برای من کشیده!
شهاب در حالی‌که قبضه‌ی شمشیرش را با خشم محکم در دستش فشار می‌داد با صدایی خشمگین که کوچک‌ترین رحم و مروتی در آن نبود گفت:
- تو این‌جا، توی قصر تاریکی چه غلطی می‌کنی؟
آماندا با ترس به چشمان پسرش که شعله‌های خشم از آن زبانه می‌کشید، نگریست و با صدای لرزانی گفت:
- من چند سالیِ با آلبرت این‌جا زندگی می‌کنم، ما به‌هم علاقه داریم!
شهاب از شنیدن جمله‌ای که از د*ه*ان مادرش خارج شد، تلویی خورد و به نرده‌ی ستونی ایوان بزرگ در طبقه‌ی بالا که از آن‌جا کل کوشک دیده میشد تکیه زد!
آماندا با اشک در چند قدمی شهاب ایستاد و در حالی‌که می‌لرزید، گفت:
- پسرم من رو ببخش. قبیله‌ی خودم من رو رها کردن و به سرزمین‌های بعید و بدون هیچ امکاناتی تبعید کردنم... اما این آلبرت بود که اومد من رو پیدا کرد و به این‌جا برگردوند و در رفاه کامل از من نگهداری کرده.
آلبرت که بیشتر در جوار شهاب ماندن را با آن خشم بدون کنترلش صلاح نمی‌دید، هراسان از مقابل شهاب عبور کرد و کنار آماندا آمد و بازوی او‌ را گرفت و گفت:
- بیا بریم.
آماندا با نگاهی غمگین به شکستن پسرش که عرق سردی بر پیشانیش نشسته بود و نگاهش را در سکوت به زمین دوخته بود، نگریست... بغضش را فرو خورد و با تکیه به آ*غ*و*ش آلبرت خواستند از مقابل شهاب عبور کنند.
شهاب همان‌طور که سر پایین داشت تُفی به زمین انداخت و با صدایی عاری ازهر گونه احساسی گفت:
- پدر من رو این‌جا خلع قدرت کردن و مثل برده‌ای در خدمت گرفتن... اون‌وقت تو زن بدکاره، مقابل مردی که همه چیزش رو برای من به این قبیله‌ی نامرد باخت با این حیوونِ بی‌همه چیز، مشغول خوش‌گذرونی‌ای؟!
آماندا از لحن پر کینه‌ی شهاب دچار وحشت شد و تا خواست سمت او برگردد و چیزی بگوید، داغی سوزش خنجر بلند شهاب را که از پر کمرش ناگهان با دست چپش بیرون کشید در شکم خود حس کرد که از پشت کمرش بیرون زد!
آلبرت با ناباوری به دستان خونین آماندا نگاه کرد که بر شکم خونینش دست گذاشت و خون غلیظ سیاهی از دهانش بیرون ریخت! شهاب اما فرصتی به آلبرت نداد که از شوک خارج شود... با شمشیر تاریکی با یک دست با انزجار ضربه محکمی به گر*دن او زد که سر آلبرت از تنش جدا شد و مقابل آماندا با چشمانی باز و موهایی سرخ و زیبا بر زمین افتاد!
آماندا همان‌طور که با درد خنجر درون شکمش بی رمق شده بود با وحشت از دیدن سر قطع شده‌ی آلبرت مقابلش، فریاد جان‌خراشی کشید... جسم بی‌سر آلبرت با زانو بر زمین افتاد و شهاب به سرعت قلب او را ازسینه‌اش خارج نمود و مقابل چشمان مادرش گرفت و گفت:
- نگران نباش لجاره، قلب توام به کفاره عشقتون، کنارش با خنجری پیوند می‌زنم.
شهاب به آماندا هم مهلت نداد، خنجر را از شکم او بیرون کشید و بدون ترحمی قلب مادرش را نیز از س*ی*نه‌اش خارج کرد و آماندا بی‌جان بر زمین افتاد!
قلب پر تپش هر دو را بر روی هم بر زمین گذاشت و خنجر خونین را بر هر دو قلب با خشم فرو کرد و و آن دو‌ را بر زمین دوخت و با چرخاندن خنجر هر دو قلب را از تپش باز نگه داشت و انرژی‌شان را درون ب*دن خود بلعید!
شهاب با نگاهی بدون احساس، بالای سر جسم بی‌جان آماندا که زیباییش به سرعت در حال نابودی و تجزیه بود، ایستاد و کمی نگاهش کرد... خم شد موهای او را از اطرافش جمع کرد و با شمشیرش از ته برید و بلندی آن را گره زد و درون زره خود فرو برد، زمزمه کرد:
- گیسوانت رو برای عبرت زن‌های قبیله‌ی آتش به سر در دروازه ورودی آویزون می‌کنم!
کد:
پارت۱۶۵

در محوطه‌ی بیرونی قصر هم‌زمان با حمله‌ی هوایی اژدها، نگهبان‌ها بدون این‌که کسی را ببینند دانه‌دانه با زخم شمشیرهایی نامرئی از هم دریده می‌شدند و خیل کشته شدگان بر روی هم تلنبار شده بودند!
فِرانک و جیسون هم  در محوطه بیرونی قصر هراسان سعی می‌کردند، افرادشان را سر و سامان دهند و با لشکری نامرئی بجنگند!
آلبرت، شوالیه سرخ موی هم با سپاهش از خارج دروازه‌ی بزرگ محوطه‌ی ورودی قصر از حصار به عقب برگشت تا به کمک سربازهای قصر بیایند.
شهاب که با کمک قدرتی که شاهین برای نامرئی شدن او و لشکرش به آن‌ها داده بود، بدون این‌که دیده شوند، نامرئی وارد حصار تاریکی شده بودند... با وارد شدن به محوطه‌ی قصر بدون این‌که برای سربازهای تاریکی قابل رویت باشند، آن‌ها را قتل عام می‌نمودند!
شهاب با دیدن آلبرت که سرخی موهای او را هرگز فراموش نمی‌کرد، خود با بیرون کشیدن شمشیر تاریکی‌اش که با گذر از ریاضت صعب‌الدوام به مدت ده سال عذابی که دیده بود، قدرت برتر بیشتری از تاریکی به دست آورده بود با کینه‌ای که از او داشت به سمت آلبرت یورش برد.
آلبرت که شمشیرش از جادوی دِیمن قدرت داشت با چرخاندن آن به اطرافش و برخورد به سپاه نامرئی آتشین، آن‌ها را پدیدار می‌نمود و بی‌رحمانه سر و دست و اعضای ب*دن بود که قطع می‌کرد و چهره‌اش با سرخی خون قربانیانش با رنگ موهایش یک‌دست شده بود!
آلبرت که با نامرئی بودن شهاب او را نمی‌دید با برخورد ضربه‌ای به زره فولادینش که آن هم با جادوی دِیمن حفاظی محکم برای او بود و شکافتن آن، هراسان به عقب پرید و فهمید تنها شمشیر تاریکی می‌تواند آن جادو را بشکند و از زره او عبور کند، وحشت‌زده فریاد زد:
- این شمشیر تاریکیِ، شوالیه تاریکی این‌جاست!
شهاب با تمرکز از نامرئی بودن خارج شد و مقابل آلبرت ایستاد و با صدای خشن و بلندی گفت:
- آره، من آخرین شوالیه تاریکیم... وقت تسویه حساب رسیده! سال‌ها بود برای رویارویی با حیوون نامرد و بزدلی مثل تو لحظه‌ شماری می‌کردم که از صح*نه روزگار محوت کنم، تو وجودت ننگ و عار برای نام هر شوالیه‌ایِ!
آلبرت که گوشه‌ای تنها گیر افتاده بود با ترس شمشیرش را سمت شهاب گرفت و گفت:
- هانوفل اون‌جور که تو فکر می‌کنی نیست، آروم باش... .
شهاب بهش مهلت نداد و با چند یورش چند زخم بر پیکر او‌ با شمشیرش زد... آلبرت که می‌دانست هر زخمی با شمشیر تاریکی شهاب بخورد، توان ترمیم ندارد، هراسان به سمت ساختمان‌های کوشک که خدمه و سپاه را آن‌جا سکنی می‌دادند، فرار کرد!
شهاب با خشم انتقامی که از او داشت در شلوغی جنگیدن لشکریان او را تعقیب نمود... آلبرت به سرعت به طبقات بالایی کوشک که عمارت بزرگی با اتاق‌های بسیار در هر طبقه‌ی آن بود، بالا دوید و به راهروی پنجمین طبقه که رسید، شهاب ناپدید شد و مقابل او ظاهر شد‌، راه را بر او بست و در خلوتی راهرو که همه‌ی ساکنین آن از وحشت لشکریان، طبقات بالایی را خالی نموده و فرار کرده بودند، فریاد زد:
- کجا می‌خوای فرار کنی؟ هیچ قدرتی نمی‌تونه تو رو از شمشیر انتقام من حفظ کنه!
آلبرت با نگاهی ملتمسانه گفت:
- من نمی‌خواستم به آماندا آسیب بزنم، من از نقشه‌ی دِیمن بی‌خبر بودم.
شهاب در حالی‌که رگ گ*ردنش متورم شده بود با خشم فریاد زد:
- خاموش باش... حیوون پست، اسم اون زن رو به ز*ب*ون کثیفت نیار!
شهاب دیوانه‌وار و با فریاد پر غضبی شمشیرش را بالا برد که فرق سر آلبرت را بشکافد... ناگهان صدای پر وحشت زنی در تالار پژواک گرفت که با التماس فریاد زد:
- هانوفل، نه خواهش می‌کنم؛ نه!
آلبرت از فرصت استفاده کرد و با خیزشی از تیررس شمشیر شهاب جا خالی داد! شهاب با شنیدن صدای آشنای زن با ناباوری شمشیرش را پایین آورد و سمت صدا و زن چرخید... با دیدن مادرش آماندا،  پشت سرش در لباسی ابریشمینِ سیاه و زیبا که بیشتر تن و بدنش از چاک‌های باز آن بیرون بود و موهای بلوند و پر پشتش اطرافش ریخته بود، خشکش زد!
آماندا با نگاهی مملو از التماس به شهاب نزدیک شد و گفت:
- آلبرت در اون فضاحت به بار اومده، بی‌گناه بود! اون نمی‌دونست دِیمن چه نقشه‌ای برای من کشیده!
شهاب در حالی‌که قبضه‌ی شمشیرش را با خشم محکم در دستش فشار می‌داد با صدایی خشمگین که کوچک‌ترین رحم و مروتی در آن نبود گفت:
- تو این‌جا، توی قصر تاریکی چه غلطی می‌کنی؟
آماندا با ترس به چشمان پسرش که شعله‌های خشم از آن زبانه می‌کشید، نگریست و با صدای لرزانی گفت:
- من چند سالیِ با آلبرت این‌جا زندگی می‌کنم، ما به‌هم علاقه داریم!
شهاب از شنیدن جمله‌ای که از د*ه*ان مادرش خارج شد، تلویی خورد و به نرده‌ی ستونی ایوان بزرگ در طبقه‌ی بالا که از آن‌جا کل کوشک دیده میشد تکیه زد!
آماندا با اشک در چند قدمی شهاب ایستاد و در حالی‌که می‌لرزید، گفت:
- پسرم من رو ببخش. قبیله‌ی خودم من رو رها کردن و به سرزمین‌های بعید و بدون هیچ امکاناتی تبعید کردنم... اما این آلبرت بود که اومد من رو پیدا کرد و به این‌جا برگردوند و در رفاه کامل از من نگهداری کرده.
آلبرت که بیشتر در جوار شهاب ماندن را با آن خشم بدون کنترلش صلاح نمی‌دید، هراسان از مقابل شهاب عبور کرد و کنار آماندا آمد و بازوی او‌ را گرفت و گفت:
- بیا بریم.
آماندا با نگاهی غمگین به شکستن پسرش که عرق سردی بر پیشانیش نشسته بود و نگاهش را در سکوت به زمین دوخته بود، نگریست... بغضش را فرو خورد و با تکیه به آ*غ*و*ش آلبرت خواستند از مقابل شهاب عبور کنند.
شهاب همان‌طور که سر پایین داشت تُفی به زمین انداخت و با صدایی عاری ازهر گونه احساسی گفت:
- پدر من رو این‌جا خلع قدرت کردن و مثل برده‌ای در خدمت گرفتن... اون‌وقت تو زن بدکاره، مقابل مردی که همه چیزش رو برای من به این قبیله‌ی نامرد باخت با این حیوونِ بی‌همه چیز، مشغول خوش‌گذرونی‌ای؟!
آماندا از لحن پر کینه‌ی شهاب دچار وحشت شد و تا خواست سمت او برگردد و چیزی بگوید، داغی سوزش خنجر بلند شهاب را که از پر کمرش ناگهان با دست چپش بیرون کشید در شکم خود حس کرد که از پشت کمرش بیرون زد!
آلبرت با ناباوری به دستان خونین آماندا نگاه کرد که بر شکم خونینش دست گذاشت و خون غلیظ سیاهی از دهانش بیرون ریخت! شهاب اما فرصتی به آلبرت نداد که از شوک خارج شود... با شمشیر تاریکی با یک دست با انزجار ضربه محکمی به گر*دن او زد که سر آلبرت از تنش جدا شد و مقابل آماندا با چشمانی باز و موهایی سرخ و زیبا بر زمین افتاد!
آماندا همان‌طور که با درد خنجر درون شکمش بی رمق شده بود با وحشت از دیدن سر قطع شده‌ی آلبرت مقابلش، فریاد جان‌خراشی کشید... جسم بی‌سر آلبرت با زانو بر زمین افتاد و شهاب به سرعت قلب او را ازسینه‌اش خارج نمود و مقابل چشمان مادرش گرفت و گفت:
- نگران نباش لجاره، قلب توام به کفاره عشقتون، کنارش با خنجری پیوند می‌زنم.
شهاب به آماندا هم مهلت نداد، خنجر را از شکم او بیرون کشید و بدون ترحمی قلب مادرش را نیز از س*ی*نه‌اش خارج کرد و آماندا بی‌جان بر زمین افتاد!
قلب پر تپش هر دو را بر روی هم بر زمین گذاشت و خنجر خونین را بر هر دو قلب با خشم فرو کرد و و آن دو‌ را بر زمین دوخت و با چرخاندن خنجر هر دو قلب را از  تپش باز نگه داشت و انرژی‌شان را درون ب*دن خود بلعید!
شهاب با نگاهی بدون احساس، بالای سر جسم بی‌جان آماندا که زیباییش به سرعت در حال نابودی و تجزیه بود، ایستاد و کمی نگاهش کرد... خم شد موهای او را از اطرافش جمع کرد و با شمشیرش از ته برید و بلندی آن را گره زد و درون زره خود فرو برد، زمزمه کرد:
- گیسوانت رو برای عبرت زن‌های قبیله‌ی آتش به سر در دروازه ورودی آویزون می‌کنم!
#رمان_در_حصار_ابلیس
#اثر_ساناز_هموطن
#انجمن_تک_رمان
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان

ساناز_هموطن

ناظر رمان
پرسنل مدیریت
ناظر رمان
نویسنده انجمن
کتابخوان برتر
دلنویس انجمن
منتقد انجمن
تاریخ ثبت‌نام
2023-06-10
نوشته‌ها
427
کیف پول من
9,817
Points
491
پارت۱۶۶


شهاب
با انرژی برتری که شاهین برای نامرئی شدن به او داده بود، خود را دوباره غیر قابل رویت کرد و به محوطه‌ی باز قصر که سربازهای نامرئی سپاه او تعداد بی‌شماری از سربازهای تاریکی را کشته بودند، برگشت... در هر گوشه و کنار محوطه، خیل کشته شدگان بر زمین افتاده بودند و صدای فریاد دردناک زخمی‌ها در صدای چکاچک شمشیرها گم میشد!
شهاب، این‌بار فِرانک را دید که با قدرت شمشیر جادوئی که دِیمن از تاریکی و جادو به او نیرو داده بود با چرخاندن و ضربه زدن به سربازهای نامرئی، انرژی پنهان سازی آن‌ها را می‌بلعید و ظاهرشان می‌کرد و با شقاوت آن ها را یک تنه از هم می‌درید.
شهاب خود را مرئی نمود و با فریاد کشیدن، سربازهای سپاه خود را به دور شدن از فِرانک فرا خواند و از همه خواست عقب بایستند!
فِرانک با دیدن شهاب در زره فولادین سیاهی که بر تن داشت در حالی‌که خون سرخ قربانیانش روی صورتش به تیرگی می‌رفت و باد موهای بلندش را به بازی گرفته بود چشمانش را با خشم ریز کرد و گفت:
- پس این لشکر نامرئی رو تو هدایت می‌کنی! بعد اون همه سال ریاضت برگشتی که عین بزدل‌ها نامرئی بشی شبیخون بزنی؟
شهاب شمشیرش را با پژواک صدایش از نیام فولادین بیرون کشید و گفت:
- بزدلی تنها از تو و اون جادوگر کثیف بر میاد که جای این‌که مشق جنگ بلد باشی از جادوی شمشیرت استفاده می‌کنی.
فِرانک پوزخندی زد و گفت:
- اگه خیلی ادعای جنگیدنت میشه، هر دو با دو شمشیر بدون قدرت و جادو تن به تن بجنگیم.
شهاب با غیظ شمشیرش را در نیام جا کرد و با پا شمشیری که از سربازی مرده کنار پایش افتاده بود را به بالا پرتاب کرد و با دست گرفت و گفت:
- شمشیری بردار!
فِرانک هم شمشیر جادوئی و پر قدرتش را در نیام کمرش فرو برد و او نیز با پا شمشیری را از زمین بلند کرد و در دست گرفت... هر دو با گاردِ شمشیرهایشان و چرخیدن مقابل هم، یکدیگر را برانداز کردند و ناگهان با فریاد پر خشم و هیجانی به سمت هم یورش بردند!
چکاچک ضربات سنگین شمشیرها برهم در فضا می‌پیچید و هر دو با قدرت و مهارتی که در شمشیرزنی داشتند، بر یکدیگر یورش می‌بردند و گاهی با حرکتی سریع، لگدی یا پرشی از هم دور و نزدیک می‌شدند و ر*ق*ص موهای بلندشان ازحرکات تند بدنشان چهره‌ای خشن‌تر به هر دو بخشیده بود!
فِرانک به حرکت دستش سرعت بیشتری داد و نوک شمشیرش بر زره س*ی*نه‌ی شهاب نشست و شهاب بلافاصله از زیر شمشیر فرو رفته در زره فولادینش، شمشیرش را در پهلوی فِرانک فرو برد و او با درد کمی به عقب گام برداشت و شهاب به سرعت ضربه‌ی بعدی شمشیرش را بر شانه‌ی او نشاند و می‌دانست نباید به آن مهلت ترمیم بدهد... با لگدی به شکم فرانک، او را بر زمین انداخت و با فریاد پر خشمی شمشیرش را بلند کرد تا بر قلب او فرو نشاند که فِرانک از زیر، همان‌طور که بر کمر روی زمین افتاده بود، شمشیرش را در گلوی شهاب فرو کرد و خون د*اغ و سرغ شهاب بر صورت فِرانک فواره زد!
در داخل قصر، میکا و دِیمن از نامرئی شدن اژدهایی که درون قصر سقوط کرد، هر دو پشت به‌هم ایستادند و همه زوایا را با دقت زیر نظر داشتند... دِیمن فریاد زد:
- خودت رو نشون بده قبل این‌که با قدرت تاریکیم پودرت کنم!
صدای حرکت سنگینی از بالای سرشان بر روی سقف تالار بلند شد و آن دو کنجکاو بالا را نگاه کردند و این بار عقرب سیاه عظیم‌الجثه‌ای را دیدند که بر عکس با سرعت بر روی سقف حرکت کرد و ناگهان بر سر آن دو پرید و با دم زهرآهگینش با ضربه‌ای هر دوی آن‌ها را به دیوار تالار کوبید و با سرعت روی زمین سمت آن‌ها که بر زمین افتادند، حرکت کرد!
دِیمن همان‌طور که از زمین حرکت سریع عقرب را سمت خودشان دید، وردی خواند و چندین مار کبری در مسیر عقرب ظاهر شدند، دور آن پیچیدند!
دِیمن و میکا از فرصت استفاده کردند و سریع بلند شدند و تبدیل به اژدر مارهایی عظیم‌الجثه شدند، سمت عقرب یورش بردند!
هر سه برهم پیچیده بودند، زهرشان را با نیشش‌شان بر تن هم داخل می‌نمودند... ناگهان دِیمن و میکا حس سنگینی در خونشان کردند و هر دو از حالت تبدیل خارج و بر زمین پرتاب شدند!
دِیمن که متوجه شد عقرب باز با سرعت از روی سقف بالای سرشان به سمت آن‌ها در حرکت است، انرژی تاریکش را مانند بمبی با صدای مهیبی بر تالار رها کرد و عقرب با شدت از برخورد انرژی تاریکی بر زمین افتاد و از تبدیل در آمد!
دِیمن که تا آن لحظه نمی‌دانست با شاهین در حال جنگیدن هستند از دیدن او خشمگین برخاست که این بار شاهین انرژی عظیمی از خودش بیرون داد و چون بمبی در تالار با نوری ماوراءبنفش پخش شد و میکا و دِیمن هم زمان با هاله‌‌ی محافظی از تاریکی دور خود حصار کشیدند تا انرژی شاهین به آن‌ها برخورد نکند!
لحظاتی بعد با حیرت دیدند تمام نگهبان‌ها و سربازهای تاریکی که آن‌ها را برای پشتیبانی، محاصره کرده بودند تا به وقت نیاز حمله کنند به مجسمه‌های سنگی تبدیل شده‌اند و سکوت سنگینی کل قصر را در برگرفت!
کد:
پارت۱۶۶

شهاب با انرژی برتری که شاهین برای نامرئی شدن به او داده بود، خود را دوباره غیر قابل رویت کرد و به محوطه‌ی باز قصر که سربازهای نامرئی سپاه او تعداد بی‌شماری از سربازهای تاریکی را کشته بودند، برگشت... در هر گوشه و کنار محوطه، خیل کشته شدگان بر زمین افتاده بودند و صدای فریاد دردناک زخمی‌ها در صدای چکاچک شمشیرها گم میشد!
شهاب، این‌بار فِرانک را دید که با قدرت شمشیر جادوئی که دِیمن از تاریکی و جادو به او نیرو داده بود با چرخاندن و ضربه زدن به سربازهای نامرئی، انرژی پنهان سازی آن‌ها را می‌بلعید و ظاهرشان می‌کرد و با شقاوت آن ها را یک تنه از هم می‌درید.
شهاب خود را مرئی نمود و با فریاد کشیدن، سربازهای سپاه خود را به دور شدن از فِرانک فرا خواند و از همه خواست عقب بایستند!
فِرانک با دیدن شهاب در زره فولادین سیاهی که بر تن داشت در حالی‌که خون سرخ قربانیانش روی صورتش به تیرگی می‌رفت و باد موهای بلندش را به بازی گرفته بود چشمانش را با خشم ریز کرد و گفت:
- پس این لشکر نامرئی رو تو هدایت می‌کنی! بعد اون همه سال ریاضت برگشتی که عین بزدل‌ها نامرئی بشی شبیخون بزنی؟
شهاب شمشیرش را با پژواک صدایش از نیام فولادین بیرون کشید و گفت:
- بزدلی تنها از تو و اون جادوگر کثیف بر میاد که جای این‌که مشق جنگ بلد باشی از جادوی شمشیرت استفاده می‌کنی.
فِرانک پوزخندی زد و گفت:
- اگه خیلی ادعای جنگیدنت میشه، هر دو با دو شمشیر بدون قدرت و جادو تن به تن بجنگیم.
شهاب با غیظ شمشیرش را در نیام جا کرد و با پا شمشیری که از سربازی مرده کنار پایش افتاده بود را به بالا پرتاب کرد و با دست گرفت و گفت:
- شمشیری بردار!
فِرانک هم شمشیر جادوئی و پر قدرتش را در نیام کمرش فرو برد و او نیز با پا شمشیری را از زمین بلند کرد و در دست گرفت... هر دو با گاردِ شمشیرهایشان و چرخیدن مقابل هم، یکدیگر را برانداز کردند و ناگهان با فریاد پر خشم و هیجانی به سمت هم یورش بردند!
چکاچک ضربات سنگین شمشیرها برهم در فضا می‌پیچید و هر دو با قدرت و مهارتی که در شمشیرزنی داشتند، بر یکدیگر یورش می‌بردند و گاهی با حرکتی سریع، لگدی یا پرشی از هم دور و نزدیک می‌شدند و ر*ق*ص موهای بلندشان ازحرکات تند بدنشان چهره‌ای خشن‌تر به هر دو بخشیده بود!
فِرانک به حرکت دستش سرعت بیشتری داد و نوک شمشیرش بر زره س*ی*نه‌ی شهاب نشست و شهاب بلافاصله از زیر شمشیر فرو رفته در زره فولادینش، شمشیرش را در پهلوی فِرانک فرو برد و او با درد کمی به عقب گام برداشت و شهاب به سرعت ضربه‌ی بعدی شمشیرش را بر شانه‌ی او نشاند و می‌دانست نباید به آن مهلت ترمیم بدهد... با لگدی به شکم فرانک، او را بر زمین انداخت و با فریاد پر خشمی شمشیرش را بلند کرد تا بر قلب او فرو نشاند که فِرانک از زیر، همان‌طور که بر کمر روی زمین افتاده بود، شمشیرش را در گلوی شهاب فرو کرد و خون د*اغ و سرغ شهاب بر صورت فِرانک فواره زد!
در داخل قصر، میکا و دِیمن از نامرئی شدن اژدهایی که درون قصر سقوط کرد، هر دو پشت به‌هم ایستادند و همه زوایا را با دقت زیر نظر داشتند... دِیمن فریاد زد:
- خودت رو نشون بده قبل این‌که با قدرت تاریکیم پودرت کنم!
صدای حرکت سنگینی از بالای سرشان بر روی سقف تالار بلند شد و آن دو کنجکاو بالا را نگاه کردند و این بار عقرب سیاه عظیم‌الجثه‌ای را دیدند که بر عکس با سرعت بر روی سقف حرکت کرد و ناگهان بر سر آن دو پرید و با دم زهرآهگینش با ضربه‌ای هر دوی آن‌ها را به دیوار تالار کوبید و با سرعت روی زمین سمت آن‌ها که بر زمین افتادند، حرکت کرد!
دِیمن همان‌طور که از زمین حرکت سریع عقرب را سمت خودشان دید، وردی خواند و چندین مار کبری در مسیر عقرب ظاهر شدند، دور آن پیچیدند!
دِیمن و میکا از فرصت استفاده کردند و سریع بلند شدند و تبدیل به اژدر مارهایی عظیم‌الجثه شدند، سمت عقرب یورش بردند!
هر سه برهم پیچیده بودند، زهرشان را با نیشش‌شان بر تن هم داخل می‌نمودند... ناگهان دِیمن و میکا حس سنگینی در خونشان کردند و هر دو از حالت تبدیل خارج و بر زمین پرتاب شدند!
دِیمن که متوجه شد عقرب باز با سرعت از روی سقف بالای سرشان به سمت آن‌ها در حرکت است، انرژی تاریکش را مانند بمبی با صدای مهیبی بر تالار رها کرد و عقرب با شدت از برخورد انرژی تاریکی بر زمین افتاد و از تبدیل در آمد!
دِیمن که تا آن لحظه نمی‌دانست با شاهین در حال جنگیدن هستند از دیدن او خشمگین برخاست که این بار شاهین انرژی عظیمی از خودش بیرون داد و چون بمبی در تالار با نوری ماوراءبنفش پخش شد و میکا و دِیمن هم زمان با هاله‌‌ی محافظی از تاریکی دور خود حصار کشیدند تا انرژی شاهین به آن‌ها برخورد نکند!
لحظاتی بعد با حیرت دیدند تمام نگهبان‌ها و سربازهای تاریکی که آن‌ها را برای پشتیبانی، محاصره کرده بودند تا به وقت نیاز حمله کنند به مجسمه‌های سنگی تبدیل شده‌اند و سکوت سنگینی کل قصر را در برگرفت!
#رمان_در_حصار_ابلیس
#اثر_ساناز_هموطن
#انجمن_تک_رمان
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان

ساناز_هموطن

ناظر رمان
پرسنل مدیریت
ناظر رمان
نویسنده انجمن
کتابخوان برتر
دلنویس انجمن
منتقد انجمن
تاریخ ثبت‌نام
2023-06-10
نوشته‌ها
427
کیف پول من
9,817
Points
491
پارت۱۶۷


شهاب
که با شمشیر فِرانک زخمی شد، دست بر گلویش که خون با شدت از شریان بریده‌ی آن فواره میزد گذاشت، چند تلو خورد و عقب رفت تا بتواند زخمش را ترمیم کند. فِرانک همان‌طور که بر زمین افتاده بود با پایش زیر پاهای شهاب کشید و او را بر زمین زد و به سرعت بر روی شهاب خیز برداشت و روی س*ی*نه‌ی او نشست و شمشیر جادوئیش را از نیام بیرون کشید تا بر قلب شهاب فرو کند که ناگهان نیش دردناک شمشیری را از پشت س*ی*نه‌اش حس کرد، فرو رفت و از قلبش خارج‌ شد!
شهاب با ناباوری از زیر هیبت فِرانک که با درد روی او خم شد و توان نگه داشتن شمشیرش را نداشت و از دستش افتاد، پدرش را دید که با خشم دندان‌هایش را برهم می‌فشرد و فریادی از گلو خارج می‌کرد... هانیستا سریع شمشیر تاریکی شهاب را از نیام کمرش بیرون کشید و آن را محکم از پشت پهلوی فِرانک درون کلیه‌اش فرو برد و اریب از شکمش خارج کرد و با تمام توانش نگه داشت... هانیستا با اتصال شمشیری که در قلب فِرانک فرو برده بود و او که دیگر قدرت ترمیم زخم شمشیر تاریکی را نداشت، انرژی عقاب جنگنده‌ای که از خودش، فِرانک درون قلبش داشت را به تن خود باز می‌گرداند!
شهاب با حیرت در حالی‌که خون غلیظی از د*ه*ان فِرانک‌ روی چهره‌اش ریخت، پدرش را نگاه می‌کرد که به سرعت موهایش رو‌ به سفیدی می‌رفت و صورتش درهم می‌شکست و پیر و پیرتر میشد!
شهاب نگران فریاد زد:
- نه، نه پدر این انرژی رو دیگه نباید بگیری!
شهاب به سرعت شمشیر را از پشت کمر فِرانک بیرون کشید و او را سمتی پرتاب کرد و پدرش را که توان ایستادن نداشت در آ*غ*و*ش گرفت و با نگاهی پر بغض به نفس‌های آخر او که به زور از س*ی*نه‌اش خارج میشد نگاه کرد و با اندوه چشمان اشک‌بارش را بر چهره‌ی چروک شده‌ی هانیستا گذاشت و با هق‌هق گفت:
- چرا! تو که می‌دونستی جسمت رو ضعیف کردن و دیگه توان گرفتن این قدرت رو نداشتی، چرا؟!
هانیستا در حالی‌که نفس‌های آخرش را می‌کشید، بریده‌بریده و به زور گفت:
- این آخر... ین کاری بود که می‌تو... نستم برای تو انجام بدم. قد... رت رو از قل... بم بکش، این تنها یاد‌... گاریِ که می‌... تونم ازخو... دم برات به‌جا بزا... رم.
شهاب از شل شدن ب*دن پدرش در آغوشش فهمید، او تجزیه شد و بدون این‌که سر از صورت او بردارد با چند فریاد پر درد، اشک‌هایش روی صورت پدرش را خیس کردند و با غصه زمزمه می‌کرد:
- من اومده بودم از این اسارت رهات کنم، چرا بهم زمان ندادی... !
شاهین با سنگ کردن تمام سربازهای داخل قصر با غرور مقابل میکا و دِیمن صاف ایستاد... دِیمن خشمگین به چهره‌ی زیبا و با ابهت شاهین خیره شد و هم‌زمان با میکا انرژی تاریکی به سمت او روانه کردند... شاهین به هوا پرید و مجدد به اژدهایی تبدیل شد و از سقف فرو ریخته‌ی قصر با سرعت خارج شد!
کمی بر فراز قصر پرواز کرد و با سرعت ارتفاع پروازش را کم نمود و نزدیک محوطه‌ی قصر به پرواز در آمد و بر باقی سربازهای تاریکی آتش سهمگینی تنوره نمود و صدای گُرگُر آتش در همه محوطه بلند شد و سربازها با درد و عذاب، فریادکشان در آن آتش می‌سوختند!
شاهین از بالا در پروازش، متوجه نشستن شهاب بر زمین و در آ*غ*و*ش گرفتن پدرش شد. با سرعت سمت آن‌ها ارتفاعش را کم‌تر نمود و هر دوی آن‌ها را در پنجه‌ی قوی و بزرگ دستانش گرفت و با فرمان عقب گرد به سربازهای نامرئیش، مجدد اوج گرفت و از حصار تاریکی خارج شدند!
دِیمن و میکا شتابان از قصر بیرون دویدند و با دیدن وضع نابسامان محوطه‌ی بیرونی و خیل کشته شدگان و آتشی که همه جا را فرا گرفته بود به سرعت با انرژی دادن سعی در خاموش کردن آتش و ترمیم زخمی‌ها نمودند.
دِیمن نگران بین ارشدهایش که هر کدام با عجله و سراسیمه مشغول انرژی دادن به زخمی‌ها بودند، دنبال فِرانک گشت و چون او‌ را ندید هراسان در محوطه دوید و او‌ را صدا زد.
سربازی نفس زنان سمت دِیمن دوید و با دست به گوشه‌ای از محوطه اشاره کرد و گفت:
- سردار اون‌جاست به کمک احتیاج داره!
دِیمن آشفته سمت فِرانک دوید و او را در حالی که خون زیادی از قلبش فوران می‌کرد را رو به تجزیه و خشک شدن بدنش دید!
سراسیمه کنار او نشست و سرش را روی س*ی*نه‌اش گرفت و دستش را روی قلب او گذاشت و شروع به انرژی دادن کرد و سعی کرد زخم‌هایش را زودتر ترمیم کند... فِرانک بریده‌بریده گفت:
- فکر ک... نم کارم تمو... مه، هنوز عاش... قم نشدی؟
دِیمن با بغض به چهره‌ی بی‌رنگ فِرانک نگاه کرد‌ و گفت:
- ببند دهنت رو، حرف نزن!
فِرانک لبخند تلخی زد و به زور گفت:
- من رو توی تاریک... یت تسخ... یر کن، زود باش تا تسخ... یر آتش نشدم!
دِیمن فهمید بیشتر انرژی فِرانک تسخیر انرژی آتش شده، عصبی دست بر س*ی*نه‌ی خود فرو برد و شروع به خواندن وردی نمود... دستش را هاله‌ی تاریکی چون مارهای ریزی در بر گرفت و تا گر*دن و صورتش بالا آمد و با اوج گرفتن صدای خواندن وردش، هاله‌ی تاریک پر رنگ‌تر بر روی دست و ب*دن او شروع به حرکت کرد... دِیمن دستش را از س*ی*نه‌اش خارج نمود و بر س*ی*نه‌ی فِرانک فرو‌ برد و قلب او را در دست فشرد و با بلندتر خواندن ورد، چند شوک به قلب او داد و فِرانک با فریاد دردناکی، ضربان زیادی در قلب خود حس کرد و با نفس بلندی بی‌هوش شد!
دِیمن وِرد خواندن را متوقف نمود و نفس بلندی کشید... با اندوه به جسم احیا شده و بی‌هوش فِرانک لبخند تلخی زد و گفت:
- نمی‌زارم به این راحتی از من بگیرنت دوست من؛ هنوز وقت داری تا عاشقم کنی!
کد:
پارت۱۶۷

شهاب که با شمشیر فِرانک زخمی شد، دست بر گلویش که خون با شدت از شریان بریده‌ی آن فواره میزد گذاشت، چند تلو خورد و عقب رفت تا بتواند زخمش را ترمیم کند. فِرانک همان‌طور که بر زمین افتاده بود با پایش زیر پاهای شهاب کشید و او را بر زمین زد و به سرعت بر روی شهاب خیز برداشت و روی س*ی*نه‌ی او نشست و شمشیر جادوئیش را از نیام بیرون کشید تا بر قلب شهاب فرو کند که ناگهان نیش دردناک شمشیری را از پشت س*ی*نه‌اش حس کرد، فرو رفت و از قلبش خارج‌ شد!
شهاب با ناباوری از زیر هیبت فِرانک که با درد روی او خم شد و توان نگه داشتن شمشیرش را نداشت و از دستش افتاد، پدرش را دید که با خشم دندان‌هایش را برهم می‌فشرد و فریادی از گلو خارج می‌کرد... هانیستا سریع شمشیر تاریکی شهاب را از نیام کمرش بیرون کشید و آن را محکم  از پشت پهلوی فِرانک درون کلیه‌اش فرو برد و اریب از شکمش خارج کرد و با تمام توانش نگه داشت... هانیستا با اتصال شمشیری که در قلب فِرانک فرو برده بود و او که دیگر قدرت ترمیم زخم شمشیر تاریکی را نداشت، انرژی عقاب جنگنده‌ای که از خودش، فِرانک درون قلبش داشت را به تن خود باز می‌گرداند!
شهاب با حیرت در حالی‌که خون غلیظی از د*ه*ان فِرانک‌ روی چهره‌اش ریخت، پدرش را نگاه می‌کرد که به سرعت موهایش رو‌ به سفیدی می‌رفت و صورتش درهم می‌شکست و پیر و پیرتر میشد!
شهاب نگران فریاد زد:
- نه، نه پدر این انرژی رو دیگه نباید بگیری!
شهاب به سرعت شمشیر را از پشت کمر فِرانک بیرون کشید و او را سمتی پرتاب کرد و پدرش را که توان ایستادن نداشت در آ*غ*و*ش گرفت و با نگاهی پر بغض به نفس‌های آخر او که به زور از س*ی*نه‌اش خارج میشد نگاه کرد و با اندوه چشمان اشک‌بارش را بر چهره‌ی چروک شده‌ی هانیستا گذاشت و با هق‌هق گفت:
- چرا! تو که می‌دونستی جسمت رو ضعیف کردن و دیگه توان گرفتن این قدرت رو نداشتی، چرا؟!
هانیستا در حالی‌که نفس‌های آخرش را می‌کشید، بریده‌بریده و به زور گفت:
- این آخر... ین کاری بود که می‌تو... نستم برای تو انجام بدم. قد... رت رو از قل... بم بکش، این تنها یاد‌... گاریِ که می‌... تونم ازخو... دم برات به‌جا بزا... رم.
شهاب از شل شدن ب*دن پدرش در آغوشش فهمید، او تجزیه شد و بدون این‌که سر از صورت او بردارد با چند فریاد پر درد، اشک‌هایش روی صورت پدرش را خیس کردند و با غصه زمزمه می‌کرد:
- من اومده بودم از این اسارت رهات کنم، چرا بهم زمان ندادی... !
شاهین با سنگ کردن تمام سربازهای داخل قصر با غرور مقابل میکا و دِیمن صاف ایستاد... دِیمن خشمگین به چهره‌ی زیبا و با ابهت شاهین خیره شد و هم‌زمان با میکا انرژی تاریکی به سمت او روانه کردند... شاهین به هوا پرید و مجدد به اژدهایی تبدیل شد و از سقف فرو ریخته‌ی قصر با سرعت خارج شد!
کمی بر فراز قصر پرواز کرد و با سرعت ارتفاع پروازش را کم نمود و نزدیک محوطه‌ی قصر به پرواز در آمد و بر باقی سربازهای تاریکی آتش سهمگینی تنوره نمود و صدای گُرگُر آتش در همه محوطه بلند شد و سربازها با درد و عذاب، فریادکشان در آن آتش می‌سوختند!
شاهین از بالا در پروازش، متوجه نشستن شهاب بر زمین و در آ*غ*و*ش گرفتن پدرش شد. با سرعت سمت آن‌ها ارتفاعش را کم‌تر نمود و هر دوی آن‌ها را در پنجه‌ی قوی و بزرگ دستانش گرفت و با فرمان عقب گرد به سربازهای نامرئیش، مجدد اوج گرفت و از حصار تاریکی خارج شدند!
دِیمن و میکا شتابان از قصر بیرون دویدند و با دیدن وضع نابسامان محوطه‌ی بیرونی و خیل کشته شدگان و آتشی که همه جا را فرا گرفته بود به سرعت با انرژی دادن سعی در خاموش کردن آتش و ترمیم زخمی‌ها نمودند.
دِیمن  نگران بین ارشدهایش که هر کدام با عجله و سراسیمه مشغول انرژی دادن به زخمی‌ها بودند، دنبال فِرانک گشت و چون او‌ را ندید هراسان در محوطه دوید و او‌ را صدا زد.
سربازی نفس زنان سمت دِیمن دوید و با دست به گوشه‌ای از محوطه اشاره کرد و گفت:
- سردار اون‌جاست به کمک احتیاج داره!
دِیمن آشفته سمت فِرانک دوید و او را در حالی که خون زیادی از قلبش فوران می‌کرد را رو به تجزیه و خشک شدن بدنش دید!
سراسیمه کنار او نشست و سرش را روی س*ی*نه‌اش گرفت و دستش را روی قلب او گذاشت و شروع به انرژی دادن کرد و سعی کرد زخم‌هایش را زودتر ترمیم کند... فِرانک بریده‌بریده گفت:
- فکر ک... نم کارم تمو... مه، هنوز عاش... قم نشدی؟
دِیمن با بغض به چهره‌ی بی‌رنگ فِرانک نگاه کرد‌ و گفت:
- ببند دهنت رو، حرف نزن!
فِرانک لبخند تلخی زد و به زور گفت:
- من رو توی تاریک... یت تسخ... یر کن، زود باش تا تسخ... یر آتش نشدم!
دِیمن فهمید بیشتر انرژی فِرانک تسخیر انرژی آتش شده، عصبی دست بر س*ی*نه‌ی خود فرو برد و شروع به خواندن وردی نمود... دستش را هاله‌ی تاریکی چون مارهای ریزی در بر گرفت و تا گر*دن و صورتش بالا آمد و با اوج گرفتن صدای خواندن وردش، هاله‌ی تاریک پر رنگ‌تر بر روی دست و ب*دن او شروع به حرکت کرد... دِیمن دستش را از س*ی*نه‌اش خارج نمود و بر س*ی*نه‌ی فِرانک فرو‌ برد و قلب او را در دست فشرد و با بلندتر خواندن ورد، چند شوک به قلب او داد و فِرانک با فریاد دردناکی، ضربان زیادی در قلب خود حس کرد و با نفس بلندی بی‌هوش شد!
دِیمن وِرد خواندن را متوقف نمود و نفس بلندی کشید... با اندوه به جسم احیا شده و بی‌هوش فِرانک لبخند تلخی زد و گفت:
- نمی‌زارم به این راحتی از من بگیرنت دوست من؛ هنوز وقت داری تا عاشقم کنی!
#رمان_در_حصار_ابلیس
#اثر_ساناز_هموطن
#انجمن_تک_رمان
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
بالا