خوش آمدید!

با عضویت در انجمن تک رمان از مزایای(چاپ کتاب،منتشر کردن رمان و...به صورت رایگان، خدمات ویراستاری، نقد و...)بهرمند شوید. با ما بهترین‌ها را تجربه کنید.☆

همین حالا عضویتت رو قطعی کن!
  • جهت شرکت در فراخوان چاپ کتاب مشترک با مناسب ترین قیمت . کلیک کنید
  • جهت چاپ کتاب خود با مناسب‌ترین قیمت و بهترین کیفیت . کلیک کنید

درحال تایپ رمان نیران | Gemma (نگین حلاف) کاربر انجمن تک رمان

  • نویسنده موضوع Gemma
  • تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها 37
  • بازدیدها 686
  • Tagged users هیچ

ساعت تک رمان

Gemma

گوینده آزمایشی
گوینده آزمایشی
تاریخ ثبت‌نام
2022-10-07
نوشته‌ها
41
کیف پول من
1,045
Points
54
1665950570962.png
نام اثر: نیران
نویسنده: نگین حلاف
ناظر: Seta rad
ژانر: فانتزی، عاشقانه
خلاصه: در دنیایی شبیه به دنیای هستی، به جای آدمان و اناس، شیاطین و اهریمنان در حال حیات هستند. هر کدام از این شیاطین، نژادی خاص و دولتی جدا دارند اما با وجود این جدایی، سرزمینانشان یکپارچه و متحد است. دختری به نام آنامیس از نژاد دور رگه‌ی شیطان فرشته، از دوزخ گریز می‌کند و خود را در میان عالمی از شیاطین گم می‌کند. سلطان السلاطین شیاطین است که اعلام می‌کند مجازات فرار از جهنم چیست و او قرار است چه دردی را تحمل کند!
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان

آخرین ویرایش:

Seta rad

ناظر تالار رمان
پرسنل مدیریت
ناظر رمان
تاریخ ثبت‌نام
2022-06-16
نوشته‌ها
156
کیف پول من
2,532
Points
179
تایید رمان۲.png

خواهشمند است قبل از تایپ رمان به قوانین زیر توجه کنید:


قوانین تایپ رمان:

قوانین و فراخوان رمان


پاسخ به ابهامات شما:

اطلاعیه - تاپیک جامع پرسش و پاسخ رمان نویسی


درخواست جلد:

https://forums.taakroman.ir/threads/22782/#post-167277

درخواست تگِ رمان:

اطلاعیه - | تاپیک جامع درخواست تگ رمان |


اعلام پایان رمان:

اطلاعیه - تاپیک جامع اعلام پایان رمان

موفق باشید
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان

Gemma

گوینده آزمایشی
گوینده آزمایشی
تاریخ ثبت‌نام
2022-10-07
نوشته‌ها
41
کیف پول من
1,045
Points
54
مقدمه:
بیا این‌جا بنشین تا برایت از فرق‌هایمان با ذکر مثال بگویم
این‌گونه است که او خون می‌نوشد و آن فخر می‌فروشد.
او حیوان می‌شود و آن حیوان می‌کشد.
او مار می‌شود و آن پوسته‌ی مار تن می‌کند.
او تا روزها بدون غذا زنده می‌ماند اما آن تا می‌تواند می‌خورد.
او پایدار است اما آن همواره بی‌ثبات و شاهرگ می‌برد.
او در پشت در است و آن با پا به در می‌کوبد.
می‌کوبد و می‌کوبد و از تفاوت می‌گوید.
حال چه می‌شود اگر او تو باشی و آن من؟
پوزخندی می‌زند و می‌گوید:
مگر فرقی در این دو هم هست؟
سری تکان می‌دهم و با لبخند می‌گویم:
پس اِی توی جعلی، از نیرانت بترس!

پ.ن: نِیران به معنای جهنم است.


کد:
مقدمه:
بیا این‌جا بنشین تا برایت از فرق‌هایمان با ذکر مثال بگویم
این‌گونه است که او خون می‌نوشد و آن فخر می‌فروشد.
او حیوان می‌شود و آن حیوان می‌کشد.
او مار می‌شود و آن پوسته‌ی مار تن می‌کند.
او تا روزها بدون غذا زنده می‌ماند اما آن تا می‌تواند می‌خورد.
او پایدار است اما آن همواره بی‌ثبات و شاهرگ می‌برد.
او در پشت در است و آن با پا به در می‌کوبد.
می‌کوبد و می‌کوبد و از تفاوت می‌گوید.
حال چه می‌شود اگر او تو باشی و آن من؟
پوزخندی می‌زند و می‌گوید:
مگر فرقی در این دو هم هست؟
سری تکان می‌دهم و با لبخند می‌گویم:
پس اِی توی جعلی، از نیرانت بترس!
پ.ن: نِیران به معنای جهنم است.
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
آخرین ویرایش توسط مدیر:

Gemma

گوینده آزمایشی
گوینده آزمایشی
تاریخ ثبت‌نام
2022-10-07
نوشته‌ها
41
کیف پول من
1,045
Points
54
پارت ۱

به لطف آتش‌های همیشه برافروز و خط‌های مذاب منور، توان دیدن اطراف هست؛ اما جرأت برای دیدن نیست. صدای شیون و جیغ‌های متمدد فضا را دهشت‌انگیزتر کرده‌اند. ناله‌ها و درخواست‌های رهایی در گوش هر کس سوت می‌کشند و گناهکاران توبه می‌کنند.
آنامیس بی‌حال به روی زمین د*اغ افتاد. آب دهانش را قورت داد و به مأمور جهنم که به طور کامل سیاه و بی‌صورت بود دیده دوخت. با دیدن چوب بزرگی که در دستش بود و آن را به روی زمین می‌کشید و به وحشت و هراس افتاد. به سختی خودش را به عقب کشاند و عاجز گفت:
- نه، نه... دوباره نه! خوا... خواهش می‌کنم!
اما خود هم می‌دانست که مأمور جهنم تا پایان عذابی که به تو می‌دهد هیچ سخنی نمی‌گوید!
چوب بزرگ با نهایت قدرت به پای بـرهنه‌ی آنامیس نشست و آنامیس با درد فریاد کشید. مأمور جهنم بار دوم ضربه‌اش را به پای آنامیس وارد کرد که این‌بار به جای فریاد آنامیس، صدای شکستن استخوان‌هایش هم شنیده شد.
مأمور به قصد ضربه‌ی بعد چوب را بلند کرد که آنامیس دلیرانه فریادی پر از خشم کشید و سنگ در دستش را بر سر مأمور کوبید؛ اما هم دستش و هم سنگش، از جسم نداشته‌ی آن مأمور عبور کرد.
در آن‌طرف هشت هرمس و شاهنشاه دیان در سالن بزرگ غذاخوری قصر نیران درحال خوردن و نوشیدن بودن و از آن‌‌بالا به عذاب جهنمیان چشم دوخته بودند؛ اما اِویس با کلافگی چنگال و قاشقش را رها کرد و از منظره‌ مقابلش چشم برداشت. با یادآوری حرف‌های بتا چشمان زردش را بسته و باز کرد؛ با کاسه‌ی صبر لبریز شده چنگی به موهای پرپشت مشکیش زد و گفت:
- حکومت آلفا همیشه پابرجاست و این آلفائه که توی نژادش یک هِرمِس داره نه گله‌ی بتا! ولی موندم کی می‌خواد اون بتایِ یه چشم این موضوع رو بفهمه!
آهکان ریز خندید و قاشق را وارد دهانش کرد. شانه‌ای از روی بی‌تفاوتی به بالا انداخت و گفت:
- سخت نگیر گرگ خوب، گوشتت رو بخور و از منظره ل*ذت ببر!
حرف آهکان بنزینی بر روی خشم اویس شد. آتش خشمی که از آتش جهنم هم برافروخته‌تر بود؛ با خشم فریاد زد:
- تو یکی حرف نزن خزنده!
صدراعظم شان، که در کنار شاهنشاه دیان ایستاده بود اخم‌هایش را در هم کشید و روبه آن‌دو گفت:
- هِرمِس آهکان، هرمس اِویس!
و متاکد افزود:
- ازتون خواهشمندم به‌هم احترام بذارین!
آنامیس بی‌توان سنگ را به پایین انداخت. قطره اشکی از گونه‌های داغش سر خورد. نفس عمیقی کشید و سِحر در رگ‌ها و شاهرگ‌هایش به طغیان نشست.
اویس با حرص نگاهش را از شان گرفت و آهکان همچنان می‌خندید. اویس بی‌توجه به او، به گوی‌های مشکی دیان نظر کرد و گفت:
- دیان، واقعاً نمیشه یه حرکتی واسه این موضوع بزنی؟
دیان دستش را به زیر چانه‌اش گذاشت و خیره به چشم‌اندازش گفت:
- صد بار گفتم اویس دیگه چند بار بگم؟ یه‌کم صبر کن، خودشون به هرمس بودنت عادت می‌کنن.
ناگهان چشمان آبی روشن آنانیس مانند چراغی پر نور شدند و با غضب دو دستش را به س*ی*نه‌ی مأمور گذاشت که این‌بار جسم روح‌مانند آن فانی شد و به فاصله‌ی ده متر پرت شد و کمرش محکم به دیوار سنگی برخورد کرد.
صدای آن برخورد در فضای بزرگ طبقه‌ی اول جهنم پیچید. شانه‌ی تمام هرمس‌ها از شوک این صدا بالا پرید. هرمس هِیریس نگاهش را پایین‌تر کشید و متعجب گفت:
- اون دختره الآن چه غلطی کرد؟
آنامیس متحیر شد و دستی به لباس گونی‌مانند پاره‌اش کشید. موهای بلند قهوه‌ای رنگش که باز پریشان بودن را پشت گوشش انداخت. درد پایش به دلیل عذاب‌هایی که در دور تکرار بودند مانند همیشه بعد از گذشت چند ثانیه خود به خود التیام می‌شد. به سختی از جا بلند شد و روبه تراسی که در آن هرمس‌ و شاهنشاه قرار داشت بلند گفت:
- بیاین پایین لعنتی‌ها! بیاین پایین!
#رمان_نیران
#نگین_حلاف
#انمجن_تک_رمان

کد:
پارت ۱
به لطف آتش‌های همیشه برافروز و خط‌های مذاب منور، توان دیدن اطراف هست؛ اما جرأت برای دیدن نیست. صدای شیون و جیغ‌های متمدد فضا را دهشت‌انگیزتر کرده‌اند. ناله‌ها و درخواست‌های رهایی در گوش هر کس سوت می‌کشند و گناهکاران توبه می‌کنند.
آنامیس بی‌حال به روی زمین د*اغ افتاد. آب دهانش را قورت داد و به مأمور جهنم که به طور کامل سیاه و بی‌صورت بود دیده دوخت. با دیدن چوب بزرگی که در دستش بود و آن را به روی زمین می‌کشید و به وحشت و هراس افتاد. به سختی خودش را به عقب کشاند و عاجز گفت:
- نه، نه... دوباره نه! خوا... خواهش می‌کنم!
اما خود هم می‌دانست که مأمور جهنم تا پایان عذابی که به تو می‌دهد هیچ سخنی نمی‌گوید!
چوب بزرگ با نهایت قدرت به پای بـرهنه‌ی آنامیس نشست و آنامیس با درد فریاد کشید. مأمور جهنم بار دوم ضربه‌اش را به پای آنامیس وارد کرد که این‌بار به جای فریاد آنامیس، صدای شکستن استخوان‌هایش هم شنیده شد.
مأمور به قصد ضربه‌ی بعد چوب را بلند کرد که آنامیس دلیرانه فریادی پر از خشم کشید و سنگ در دستش را بر سر مأمور کوبید؛ اما هم دستش و هم سنگش، از جسم نداشته‌ی آن مأمور عبور کرد.
در آن‌طرف هشت هرمس و شاهنشاه دیان در سالن بزرگ غذاخوری قصر نیران درحال خوردن و نوشیدن بودن و از آن‌‌بالا به عذاب جهنمیان چشم دوخته بودند؛ اما اِویس با کلافگی چنگال و قاشقش را رها کرد و از منظره‌ مقابلش چشم برداشت. با یادآوری حرف‌های بتا چشمان زردش را بسته و باز کرد؛ با کاسه‌ی صبر لبریز شده چنگی به موهای پرپشت مشکیش زد و گفت:
- حکومت آلفا همیشه پابرجاست و این آلفائه که توی نژادش یک هِرمِس داره نه گله‌ی بتا! ولی موندم کی می‌خواد اون بتایِ یه چشم این موضوع رو بفهمه!
آهکان ریز خندید و قاشق را وارد دهانش کرد. شانه‌ای از روی بی‌تفاوتی به بالا انداخت و گفت:
- سخت نگیر گرگ خوب، گوشتت رو بخور و از منظره ل*ذت ببر!
حرف آهکان بنزینی بر روی خشم اویس شد. آتش خشمی که از آتش جهنم هم برافروخته‌تر بود؛ با خشم فریاد زد:
- تو یکی حرف نزن خزنده!
صدراعظم شان، که در کنار شاهنشاه دیان ایستاده بود اخم‌هایش را در هم کشید و روبه آن‌دو گفت:
- هِرمِس آهکان، هرمس اِویس!
و متاکد افزود:
- ازتون خواهشمندم به‌هم احترام بذارین!
آنامیس بی‌توان سنگ را به پایین انداخت. قطره اشکی از گونه‌های داغش سر خورد. نفس عمیقی کشید و سِحر در رگ‌ها و شاهرگ‌هایش به طغیان نشست.
اویس با حرص نگاهش را از شان گرفت و آهکان همچنان می‌خندید. اویس بی‌توجه به او، به گوی‌های مشکی دیان نظر کرد و گفت:
- دیان، واقعاً نمیشه یه حرکتی واسه این موضوع بزنی؟
دیان دستش را به زیر چانه‌اش گذاشت و خیره به چشم‌اندازش گفت:
- صد بار گفتم اویس دیگه چند بار بگم؟ یه‌کم صبر کن، خودشون به هرمس بودنت عادت می‌کنن.
ناگهان چشمان آبی روشن آنانیس مانند چراغی پر نور شدند و با غضب دو دستش را به س*ی*نه‌ی مأمور گذاشت که این‌بار جسم روح‌مانند آن فانی شد و به فاصله‌ی ده متر پرت شد و کمرش محکم به دیوار سنگی برخورد کرد.
صدای آن برخورد در فضای بزرگ طبقه‌ی اول جهنم پیچید. شانه‌ی تمام هرمس‌ها از شوک این صدا بالا پرید. هرمس هِیریس نگاهش را پایین‌تر کشید و متعجب گفت:
- اون دختره الآن چه غلطی کرد؟
آنامیس متحیر شد و دستی به لباس گونی‌مانند پاره‌اش کشید. موهای بلند قهوه‌ای رنگش که باز پریشان بودن را پشت گوشش انداخت. درد پایش به دلیل عذاب‌هایی که در دور تکرار بودند مانند همیشه بعد از گذشت چند ثانیه خود به خود التیام می‌شد. به سختی از جا بلند شد و روبه تراسی که در آن هرمس‌ و شاهنشاه قرار داشت بلند گفت:
- بیاین پایین لعنتی‌ها! بیاین پایین!
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
آخرین ویرایش توسط مدیر:

Gemma

گوینده آزمایشی
گوینده آزمایشی
تاریخ ثبت‌نام
2022-10-07
نوشته‌ها
41
کیف پول من
1,045
Points
54
پارت ۲

دکوراسیون قصر، یک دست قرمز رنگ بود؛ شاید تنها چیزی که به رنگ قرمز نبود، لوستر بزرگِ سفیدی بود که در بالای سر آنامیس می‌درخشید و کریستال‌هایش گاه به گاه تکان می‌خورد.
آنامیس لباس پاره‌اش را با لباسی بلند و مشکی‌رنگی تعویض کرده بود و به دلیل پولک‌هایی که در بالاتنه‌ی لباسش به کار رفته بود، دستانش را از زیر آستین بلندش با کلافگی می‌خارید.
غافل از این‌که هرمس‌ها و شاهنشاه در مقابل چشمانش نشسته‌اند و اخمی حواله‌ی چهره‌ی ماه‌مانندش می‌کنند. شاهنشاه دیان که از سکوت این جمع به کفر آمده بود، پایش را به روی پایش گذاشت و گفت:
- چه‌طوری اون‌کار رو کردی؟
آنامیس خاراندن دستش را متوقف کرد. با چشمانی گرده شده سر بلند کرد و گفت:
- نمی‌دونم.
دیان سرش را به سمت راژان، هرمس جادوگران برگرداند و سری تکان داد. راژان که متوجه‌ی منظور او شده بود به آنامیس خیره شد. آنامیس که دنباله‌ی نگاه دیان را گرفته بود با تعجب به راژان چشم دوخت‌، که ناگهان دست راژان بالا گرفته شد و زیرلب گفت:
- اِنِس‌ پی‌ ایرز.
ناگهان پیچک دردی به دور قلب آنامیس پیچید. ناله‌ی خفیفی کرد که راژان گفت:
- اون یه دو رگه‌اس.
پرنسیپ، هرمس اژدهایان اخمی کرد و گفت:
- دو رگه‌ی چی؟
راژان بدون نگاه کردن به پرنسییپ آرام گفت:
- فرشته شیطان.
ناگهان آهکان با ذوق از جا بلند شد. با لبخندی داندان‌نما به آنامیسی که دستش بر روی قلبش بود و با تعجب براندازش می‌کرد قدم برداشت. مقابل او که بر روی مبل سلطنتی قرمز رنگ تک‌نفره‌ای نشسته بود زانو زد و خیره به چشمان رنگی‌اش گفت:
- اولین‌باره از نزدیک می‌بینم!
هِیریس، هرمس خوناشامان، کراوات قرمز رنگش را ذره‌ای شل کرد و گفت:
- گول زیباییش رو نخور، به علاوه این یه فرشته‌ی کامل نیست؛ یه دو رگه‌ست!
صدر اعظم شان که مانند همیشه در کنار دیان ایستاده بود، خودش را خم کرد و در گوش دیانی که جلویش به روی مبل نشسته بود آرام گفت:
- سرورم! باید بهتون یادآوری کنم که توی جهنم تمام نیروهای شیاطین ازشون گرفته میشه. من لیست شیاطین جهنمی رو بررسی کردم؛ اما عکسی از این دختر ندیدم.
دیان که حال اخمش غلیظ‌تر شده بود بی‌توجه به افراد جمع رو به آنامیس گفت:
- اسمت چیه؟
آهکان از روی زمین بلند شد و کنار آنامیس نشست و همچنان با لبخند بهش خیره شد. آنامیس با شرم نگاهش را از او گرفت و روبه دیان گفت:
- آنامیس‌.
دارمان، هرمس تغییرشکل‌دهندگان، پرسشگرانه گفت:
- گناهت چیه؟
اما این‌بار آنامیس سر به زیر انداخت و کلامی سخن نگفت. هیریس پوزخندی زد و با اشاره به پرنسیپ گفت:
- این پسره مو سفید رو می‌بینی؟ اون یک اژدهای سفیده!
آنامیس سر بلند کرد و به پرنسیپ خیره شد که پرنسیپ لبخندی زد و سری تکان داد؛ اما هیریس ادامه داد:
- اون توانایی این رو داره که توی تک‌تک سلول‌های مغزت نفوذ کنه و هر چی اطلاعات توشون هست رو بیرون بکشه!
پرنسیپ نگاهش را به زمین گرفت و هیریس نچی کرد و گفت:
- ولی خیلی درد داره!
اخمی به روی ابروهای هیریس نشست و گفت:
- حالا خودت انتخاب کن، اطلاعات بدون درد، یا اطلاعات پردرد؟
آنامیس آهی کشید و گفت:
- من... من، حافظه‌م رو از دست دادم.
#رمان_نیران
#نگین_حلاف
#انجمن_تک_رمان

کد:
پارت ۲

دکوراسیون قصر، یک دست قرمز رنگ بود؛ شاید تنها چیزی که به رنگ قرمز نبود، لوستر بزرگِ سفیدی بود که در بالای سر آنامیس می‌درخشید و کریستال‌هایش گاه به گاه تکان می‌خورد.
آنامیس لباس پاره‌اش را با لباسی بلند و مشکی‌رنگی تعویض کرده بود و به دلیل پولک‌هایی که در بالاتنه‌ی لباسش به کار رفته بود، دستانش را از زیر آستین بلندش با کلافگی می‌خارید.
غافل از این‌که هرمس‌ها و شاهنشاه در مقابل چشمانش نشسته‌اند و اخمی حواله‌ی چهره‌ی ماه‌مانندش می‌کنند. شاهنشاه دیان که از سکوت این جمع به کفر آمده بود، پایش را به روی پایش گذاشت و گفت:
- چه‌طوری اون‌کار رو کردی؟
آنامیس خاراندن دستش را متوقف کرد. با چشمانی گرده شده سر بلند کرد و گفت:
- نمی‌دونم.
دیان سرش را به سمت راژان، هرمس جادوگران برگرداند و سری تکان داد. راژان که متوجه‌ی منظور او شده بود به آنامیس خیره شد. آنامیس که دنباله‌ی نگاه دیان را گرفته بود با تعجب به راژان چشم دوخت‌، که ناگهان دست راژان بالا گرفته شد و زیرلب گفت:
- اِنِس‌ پی‌ ایرز.
ناگهان پیچک دردی به دور قلب آنامیس پیچید. ناله‌ی خفیفی کرد که راژان گفت:
- اون یه دو رگه‌اس.
پرنسیپ، هرمس اژدهایان اخمی کرد و گفت:
- دو رگه‌ی چی؟
راژان بدون نگاه کردن به پرنسییپ آرام گفت:
- فرشته شیطان.
ناگهان آهکان با ذوق از جا بلند شد. با لبخندی داندان‌نما به آنامیسی که دستش بر روی قلبش بود و با تعجب براندازش می‌کرد قدم برداشت. مقابل او که بر روی مبل سلطنتی قرمز رنگ تک‌نفره‌ای نشسته بود زانو زد و خیره به چشمان رنگی‌اش گفت:
- اولین‌باره از نزدیک می‌بینم!
هِیریس، هرمس خوناشامان، کراوات قرمز رنگش را ذره‌ای شل کرد و گفت:
- گول زیباییش رو نخور، به علاوه این یه فرشته‌ی کامل نیست؛ یه دو رگه‌ست!
صدر اعظم شان که مانند همیشه در کنار دیان ایستاده بود، خودش را خم کرد و در گوش دیانی که جلویش به روی مبل نشسته بود آرام گفت:
- سرورم! باید بهتون یادآوری کنم که توی جهنم تمام نیروهای شیاطین ازشون گرفته میشه. من لیست شیاطین جهنمی رو بررسی کردم؛ اما عکسی از این دختر ندیدم.
دیان که حال اخمش غلیظ‌تر شده بود بی‌توجه به افراد جمع رو به آنامیس گفت:
- اسمت چیه؟
آهکان از روی زمین بلند شد و کنار آنامیس نشست و همچنان با لبخند بهش خیره شد. آنامیس با شرم نگاهش را از او گرفت و روبه دیان گفت:
- آنامیس‌.
دارمان، هرمس تغییرشکل‌دهندگان، پرسشگرانه گفت:
- گناهت چیه؟
اما این‌بار آنامیس سر به زیر انداخت و کلامی سخن نگفت. هیریس پوزخندی زد و با اشاره به پرنسیپ گفت:
- این پسره مو سفید رو می‌بینی؟ اون یک اژدهای سفیده!
آنامیس سر بلند کرد و به پرنسیپ خیره شد که پرنسیپ لبخندی زد و سری تکان داد؛ اما هیریس ادامه داد:
- اون توانایی این رو داره که توی تک‌تک سلول‌های مغزت نفوذ کنه و هر چی اطلاعات توشون هست رو بیرون بکشه!
پرنسیپ نگاهش را به زمین گرفت و هیریس نچی کرد و گفت:
- ولی خیلی درد داره!
اخمی به روی ابروهای هیریس نشست و گفت:
- حالا خودت انتخاب کن، اطلاعات بدون درد، یا اطلاعات پردرد؟
آنامیس آهی کشید و گفت:
- من... من، حافظه‌م رو از دست دادم.
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
آخرین ویرایش توسط مدیر:

Gemma

گوینده آزمایشی
گوینده آزمایشی
تاریخ ثبت‌نام
2022-10-07
نوشته‌ها
41
کیف پول من
1,045
Points
54
پارت ۳

ابروهای آهکان به بالا جست. خودش را بیشتر به آنامیس نزدیک‌ کرد و گفت:
- چرا قشنگم؟
آنامیس خجولانه کمی از آهکان فاصله گرفت و گفت:
- ن... نمی‌دونم.
هیریس، بِلادشاتی که به روی جلومبلی بزرگ بود را برداشت و لیوان خودش را پر کرد‌. ذره‌ای از آن نوشید و گفت:
- اوم، داره جالب میشه!
لِنسیس، هرمس ارواح و جن‌ها از روی مبل بلند شد و گفت:
- من میرم به قصرم‌.
دیان نگاهش را به سمت او سوق داد و گفت:
- پس جلسه‌مون چی؟
فِریک، هرمس هیولاها که در تمام این ماجرا بی‌حرف یک‌جا نشسته بود بعد از لنسیس از جا بلند شد و گفت:
- چه جلسه‌ای دیان؟ امشب به‌خاطر این دختره کلاً علاف بودیم!
اما آهکان لبخند روی ل*بش را کش داد و خیره به آنامیس که در کنارش بود گفت:
- چه علافیِ قشنگی!
دارمان با مسخرگی ادای بالا آوردن را در آورد و هیریس برای بار دوم پوزخند زد. دیان بالأخره از جا بلند شد و گفت:
- خیلی‌خب، دیگه کافیه!
دستانش را در جیب شلوار کت مشکی‌رنگش کرد و گفت:
- جلسه‌مون رو به فرداشب موکول می‌کنیم. الآن دیگه ساعت نزدیک دوازده شبه!
هیریس سری تکان داد و گفت:
- آره، اتفاقاً تازه روز من شروع شده!
و با گفتن حرفش، کمی از بلادشاتش نوشید.
تمام هرمس‌ها جز هیریس و آهکان زیرلب خداحافظی گفتند و از سالن اصلی قصر خارج شدند. دیان آهی کشید و خیره به آنامیسی که سرش را زیر انداخته بود گفت:
- حالا باید چی‌کارت کنم؟
آهکان سرش را به سمت دیان چرخش داد و گفت:
- من می‌تونم ببرمش به قصر خودم؟
هیریس سری به نشانه‌ی تأسف تکان داد و گفت:
- این هم قراره بشه واست مثل قبلیا؟
آهکان سری به معنای نه تکان داد و باز با شیفتگی به آنامیس خیره شد و گفت:
- نه، این با قبلیا متفاوته، این قشنگ‌تره!
و دستش را به دست آنامیس نزدیک کرد که آنامیس ترسیده دست خودش را کشید. آهکان اخم ریزی کرد که هیریس با صدای بلند خندید و گفت:
- به گوش باشین رپتایل‌های عزیز، این شما و این اولین دختری که هرمس آهکان رو ضایع کرد!
و خنده‌اش را بلندتر به بیرون داد و لـ*ـب‌های دیان هم به لبخندی باز شدند. آهکان با حرص از جا بلند شد و رو به آنامیس گفت:
- عیب نداره، خودم فردا تنظیماتت رو درست می‌کنم!
و سرش را به سمت دیان و شان برگرداند و گفت:
- خیلی‌خب، شبتون به خیر رفقا!
دیان لبخندی زد و با تکان دادن سرش گفت:
- شب به خیر آهکی.
و صدراعظم شان سری به نشانه‌ی تعظیم پایین آورد و گفت:
- شبتون به خیر هرمس آهکان.
و آهکان سری تکان داد و از جمع آن‌ها خارج شد. هیریس ذره‌ای از بلادشاتش را نوشید که دیان گفت:
- بلادشاتش از اون بلادشات سُکرهاست.
هیریس با ابروهای در هم کشیده لیوان را در مقابل چشمانش گرفت و گفت:
- آره می‌دونم، مزه خون انسان نمیده!
#رمان_نیران
#نگین_حلاف
#انجمن_تک_رمان

کد:
پارت ۳

ابروهای آهکان به بالا جست. خودش را بیشتر به آنامیس نزدیک‌ کرد و گفت:
- چرا قشنگم؟
آنامیس خجولانه کمی از آهکان فاصله گرفت و گفت:
- ن... نمی‌دونم.
هیریس، بِلادشاتی که به روی جلومبلی بزرگ بود را برداشت و لیوان خودش را پر کرد‌. ذره‌ای از آن نوشید و گفت:
- اوم، داره جالب میشه!
لِنسیس، هرمس ارواح و جن‌ها از روی مبل بلند شد و گفت:
- من میرم به قصرم‌.
دیان نگاهش را به سمت او سوق داد و گفت:
- پس جلسه‌مون چی؟
فِریک، هرمس هیولاها که در تمام این ماجرا بی‌حرف یک‌جا نشسته بود بعد از لنسیس از جا بلند شد و گفت:
- چه جلسه‌ای دیان؟ امشب به‌خاطر این دختره کلاً علاف بودیم!
اما آهکان لبخند روی ل*بش را کش داد و خیره به آنامیس که در کنارش بود گفت:
- چه علافیِ قشنگی!
دارمان با مسخرگی ادای بالا آوردن را در آورد و هیریس برای بار دوم پوزخند زد. دیان بالأخره از جا بلند شد و گفت:
- خیلی‌خب، دیگه کافیه!
دستانش را در جیب شلوار کت مشکی‌رنگش کرد و گفت:
- جلسه‌مون رو به فرداشب موکول می‌کنیم. الآن دیگه ساعت نزدیک دوازده شبه!
هیریس سری تکان داد و گفت:
- آره، اتفاقاً تازه روز من شروع شده!
و با گفتن حرفش، کمی از بلادشاتش نوشید.
تمام هرمس‌ها جز هیریس و آهکان زیرلب خداحافظی گفتند و از سالن اصلی قصر خارج شدند. دیان آهی کشید و خیره به آنامیسی که سرش را زیر انداخته بود گفت:
- حالا باید چی‌کارت کنم؟
آهکان سرش را به سمت دیان چرخش داد و گفت:
- من می‌تونم ببرمش به قصر خودم؟
هیریس سری به نشانه‌ی تأسف تکان داد و گفت:
- این هم قراره بشه واست مثل قبلیا؟
آهکان سری به معنای نه تکان داد و باز با شیفتگی به آنامیس خیره شد و گفت:
- نه، این با قبلیا متفاوته، این قشنگ‌تره!
و دستش را به دست آنامیس نزدیک کرد که آنامیس ترسیده دست خودش را کشید. آهکان اخم ریزی کرد که هیریس با صدای بلند خندید و گفت:
- به گوش باشین رپتایل‌های عزیز، این شما و این اولین دختری که هرمس آهکان رو ضایع کرد!
و خنده‌اش را بلندتر به بیرون داد و لـ*ـب‌های دیان هم به لبخندی باز شدند. آهکان با حرص از جا بلند شد و رو به آنامیس گفت:
- عیب نداره، خودم فردا تنظیماتت رو درست می‌کنم!
و سرش را به سمت دیان و شان برگرداند و گفت:
- خیلی‌خب، شبتون به خیر رفقا!
دیان لبخندی زد و با تکان دادن سرش گفت:
- شب به خیر آهکی.
و صدراعظم شان سری به نشانه‌ی تعظیم پایین آورد و گفت:
- شبتون به خیر هرمس آهکان.
و آهکان سری تکان داد و از جمع آن‌ها خارج شد. هیریس ذره‌ای از بلادشاتش را نوشید که دیان گفت:
- بلادشاتش از اون بلادشات سُکرهاست.
هیریس با ابروهای در هم کشیده لیوان را در مقابل چشمانش گرفت و گفت:
- آره می‌دونم، مزه خون انسان نمیده!
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
آخرین ویرایش توسط مدیر:

Gemma

گوینده آزمایشی
گوینده آزمایشی
تاریخ ثبت‌نام
2022-10-07
نوشته‌ها
41
کیف پول من
1,045
Points
54
پارت ۴

و لیوان را به روی میز گذاشت و گفت:
- خیلی خب، منم دیگه برم.
و سرش را به سمت آنامیس برگرداند و گفت:
- هی!
آنامیس با تعجب به او خیره شد که هیریس چشمکی زد و گفت:
- فردا می‌بینمت عشق جدید آهکان!
و آرام خندید و بدون گفتن شب‌ به‌خیر از آن‌جا دور شد. دیان لبخندش را محو و اخم روی ابروهایش را تجدید کرد، سرش را به سمت شان برگرداند و بدون نگاه کردن به آنامیس با چشم به او اشاره کرد و گفت:
- شان! اینو برگردونش به طبقه‌ی اول جهنم.
زبان آنامیس به لکنت نشست و ترس به جانش خیمه زد.
- چ...چی؟ چرا؟ نه!
دیان دستش را درون جیب شلوار مشکی‌اش سراند و با نگاه به آنامیس گفت:
- اون‌وقت چرا نه؟
آنامیس بغض صدایش را کنترل کرد و گفت:
- م... من گناهی نکردم!
دیان پوزخندی صداداری زد و گفت:
- باید خدمتتون عارض بشم که کسی بیخودی نمیره جهنم!
آنامیس دو دستش را بالا آورد و به معنای نه تکان داد و گفت:
- نه، نه، لطفاً بهم گوش بدین!
دست لرزانش را به سمت دیان اشاره گرفت و گفت:
- ش... شما خودتون شاه شاهان شیاطین هستین، با نگاه کردن تو چشم‌های یه گناهکار گناهش رو تشخیص می‌دین! شما می‌تونین بوی گناه رو حس کنین!
افکار دیان به شک و شبهه نشست، قدمی به سمت آنامیس برداشت و پرسشگرانه گفت:
- تو از کجا می‌دونی من شاه شیاطینم؟
و بعد با صدای بلند گفت:
- شان!
شانه‌های آنامیس از فریاد پر اقتدار دیان ذره‌ای لرزید. دیان درحالی‌که به آنامیس می‌نگریست شان را خطاب داد و گفت:
- تو تاجی رو سر من می‌بینی؟
- خیر!
- کسی شاه صدام کرده؟
شان نگران به حال هراسان آنامیس دیده دوخت و با تکان دادن سرش گفت:
- خیر.
- پس تو چه‌طوری فهمیدی من شاهم؟ تو که حتی خودت هم نمی‌شناسی از کجا من رو شناختی؟
- خ... خب... .
دیان به آنامیس نزدیک‌تر شد و گفت:
- تو که حافظه‌ت رو از دست دادی پس از کجا اسم خودت هم می‌دونی؟
#رمان_نیران
#نگین_حلاف
#انجمن_تک_رمان
کد:
پارت ۴

و لیوان را به روی میز گذاشت و گفت:
- خیلی خب، منم دیگه برم.
و سرش را به سمت آنامیس برگرداند و گفت:
- هی!
آنامیس با تعجب به او خیره شد که هیریس چشمکی زد و گفت:
- فردا می‌بینمت عشق جدید آهکان!
و آرام خندید و بدون گفتن شب‌ به‌خیر از آن‌جا دور شد. دیان لبخندش را محو و اخم روی ابروهایش را تجدید کرد، سرش را به سمت شان برگرداند و بدون نگاه کردن به آنامیس با چشم به او اشاره کرد و گفت:
- شان! اینو برگردونش به طبقه‌ی اول جهنم.
زبان آنامیس به لکنت نشست و ترس به جانش خیمه زد.
- چ...چی؟ چرا؟ نه!
دیان دستش را درون جیب شلوار مشکی‌اش سراند و با نگاه به آنامیس گفت:
- اون‌وقت چرا نه؟
آنامیس بغض صدایش را کنترل کرد و گفت:
- م... من گناهی نکردم!
دیان پوزخندی صداداری زد و گفت:
- باید خدمتتون عارض بشم که کسی بیخودی نمیره جهنم!
آنامیس دو دستش را بالا آورد و به معنای نه تکان داد و گفت:
- نه، نه، لطفاً بهم گوش بدین!
دست لرزانش را به سمت دیان اشاره گرفت و گفت:
- ش... شما خودتون شاه شاهان شیاطین هستین، با نگاه کردن تو چشم‌های یه گناهکار گناهش رو تشخیص می‌دین! شما می‌تونین بوی گناه رو حس کنین!
افکار دیان به شک و شبهه نشست، قدمی به سمت آنامیس برداشت و پرسشگرانه گفت:
- تو از کجا می‌دونی من شاه شیاطینم؟
و بعد با صدای بلند گفت:
- شان!
شانه‌های آنامیس از فریاد پر اقتدار دیان ذره‌ای لرزید. دیان درحالی‌که به آنامیس می‌نگریست شان را خطاب داد و گفت:
- تو تاجی رو سر من می‌بینی؟
- خیر!
- کسی شاه صدام کرده؟
شان نگران به حال هراسان آنامیس دیده دوخت و با تکان دادن سرش گفت:
- خیر.
- پس تو چه‌طوری فهمیدی من شاهم؟ تو که حتی خودت هم نمی‌شناسی از کجا من رو شناختی؟
- خ... خب... .
دیان به آنامیس نزدیک‌تر شد و گفت:
- تو که حافظه‌ت رو از دست دادی پس از کجا اسم خودت هم می‌دونی؟
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
آخرین ویرایش توسط مدیر:

Gemma

گوینده آزمایشی
گوینده آزمایشی
تاریخ ثبت‌نام
2022-10-07
نوشته‌ها
41
کیف پول من
1,045
Points
54
پارت ۵

انگار صدای آنامیس خاموش و دهانش بی‌زبان شد. دیان سرتاپایش را برانداز کرد و بی‌تفاوت، از کنار قامتش گذر کرد. به سمت اتاق خوابش قدمی برداشت و بلند گفت:
- تا حالا هیچ‌کس نتونسته از جهنم فرار کنه، که در واقع اون‌کارت هم فرار نبود. من و هرمس‌ها چون متعجب بودیم از اون‌جا در آوردیمت.
و بعد از حرکت ایستاد، سرش را به سمت آنامیس برگرداند و گفت:
- و با توجه به این گستاخی بی‌قفه‌ت، طبقه‌ی دوم جهنم انتظارت رو می‌کشه!
و بعد دوباره حرکت کرد و از نقطه‌ی دید آنامیس دور شد. یک طبقه پایین‌تر، عذاب‌هایی دردناک‌تر و مکانی تاریک‌تر، چنین مکانی به انتظار آنامیس نشسته بود.
آنامیس نومید سرش را به سمت شان برگرداند. شان لباسی سلطنتی و به رنگ آبی پررنگ به تن داشت. دکمه‌های لباسش بسته شده و در بالا تنه‌ی آن، جواهرهای خوشرنگی به کار رفته بود. شان طبق عادت همیشگی‌اش دستانش را در پشت سرش گره زده و کمرش کاملاً راست بود. آهی کشید و به سمت آنامیس قدم برداشت و گفت:
- لازم نیست از نگهبان‌ها استفاده کنیم، من خودم همراهی‌تون می‌کنم.
آنامیس سری تکان داد و شان به دلیل حرف‌شنوی او، لبخند پررنگی زد. جلوتر از آنامیس حرکت کرد و آنامیس با قدم‌های بی‌جان و بی‌حال پشت‌سرش راه می‌رفت. تنها به یه چیز دلخوش بود؛ به خونی که در رگ‌هایش جریان می‌یافت. سر بلند کرد، قاب دیدگانش موهای مرتب و خوش‌حالت قهوه‌ای رنگ شان بود. بزاق دهانش را قورت داد و آرام گفت:
- من به عنوان یه دو رگه‌ی شیطان فرشته، در چه شرایطی می‌تونم توی سرزمین شیاطین بمونم، من... اوم من می‌تونم برم بهشت؟
و شان درحالی‌که به جلو راه می‌رفت و آنامیس به دنبالش بود کمی سرش را برگرداند و گفت:
- باید مراحل آنالیز روح انجام بشه، اگه ژن شیطانی که توی رگ‌هاتونه از ژن فرشته بیشتر باشه، شما می‌تونین در هر جای سرزمین شیاطین زندگی کنین، مثلاً اگه هفتاد درصد شیطان بودین و سی درصد فرشته!
آنامیس ذره‌ای اندیشید و ادامه داد:
- اگه بیشتر فرشته باشم چی؟ می‌تونم برم بهشت؟
شان تک‌خنده‌ای کرد و گفت:
- چه‌قدر دنبال بهشتین! فکر می‌کنین دنیای شیاطین فقط به یه جهنم و یه قصر به اسم نیران ختم میشه؟ به اندازه‌ی ده میلیارد شیطان از نژادهای مختلف جمعیت کلی حکومت ماست، تازه این سرشماری مال پنجاه سال پیشه، مطمئناً تا الان به یازده میلیارد هم رسیده.
- اما شما جواب سوال من رو ندادین!
و شان ناگهان از حرکت ایستاد و دیگر سخنی نگفت. منبع نوری به اسم امید، در قلب آنامیس درخشید؛ تصور می‌کرد که فرشتگان هرگز پشت یک فرشته‌ی دیگر را خالی نمی‌گذراند.
شان به جلو و آنامیس، به عقب قدم برداشت. شان سرش را برگرداند و صدای دویدن آنامیس در راهروی بلند قصر پیچید. شان سری با تأسف تکان داد و دستش را بالا آورد، بشکن ملایمی زد و ناگاه عضلات ب*دن آنامیس منقبض شدند، بی‌حس به روی زمین افتاد و در مغزش برای حرکت اعضای بدنش تا می‌توانست دستور صادر می‌کرد؛ اما ارتباطش با آن‌ها را ار دست داده بود. با یک بشکن، فلج شده بود!
#رمان_نیران
#نگین_حلاف
#انجمن_تک_رمان
کد:
پارت ۵

انگار صدای آنامیس خاموش و دهانش بی‌زبان شد. دیان سرتاپایش را برانداز کرد و بی‌تفاوت، از کنار قامتش گذر کرد. به سمت اتاق خوابش قدمی برداشت و بلند گفت:
- تا حالا هیچ‌کس نتونسته از جهنم فرار کنه، که در واقع اون‌کارت هم فرار نبود. من و هرمس‌ها چون متعجب بودیم از اون‌جا در آوردیمت.
و بعد از حرکت ایستاد، سرش را به سمت آنامیس برگرداند و گفت:
- و با توجه به این گستاخی بی‌قفه‌ت، طبقه‌ی دوم جهنم انتظارت رو می‌کشه!
و بعد دوباره حرکت کرد و از نقطه‌ی دید آنامیس دور شد. یک طبقه پایین‌تر، عذاب‌هایی دردناک‌تر و مکانی تاریک‌تر، چنین مکانی به انتظار آنامیس نشسته بود.
آنامیس نومید سرش را به سمت شان برگرداند. شان لباسی سلطنتی و به رنگ آبی پررنگ به تن داشت. دکمه‌های لباسش بسته شده و در بالا تنه‌ی آن، جواهرهای خوشرنگی به کار رفته بود. شان طبق عادت همیشگی‌اش دستانش را در پشت سرش گره زده و کمرش کاملاً راست بود. آهی کشید و به سمت آنامیس قدم برداشت و گفت:
- لازم نیست از نگهبان‌ها استفاده کنیم، من خودم همراهی‌تون می‌کنم.
آنامیس سری تکان داد و شان به دلیل حرف‌شنوی او، لبخند پررنگی زد. جلوتر از آنامیس حرکت کرد و آنامیس با قدم‌های بی‌جان و بی‌حال پشت‌سرش راه می‌رفت. تنها به یه چیز دلخوش بود؛ به خونی که در رگ‌هایش جریان می‌یافت. سر بلند کرد، قاب دیدگانش موهای مرتب و خوش‌حالت قهوه‌ای رنگ شان بود. بزاق دهانش را قورت داد و آرام گفت:
- من به عنوان یه دو رگه‌ی شیطان فرشته، در چه شرایطی می‌تونم توی سرزمین شیاطین بمونم، من... اوم من می‌تونم برم بهشت؟
و شان درحالی‌که به جلو راه می‌رفت و آنامیس به دنبالش بود کمی سرش را برگرداند و گفت:
- باید مراحل آنالیز روح انجام بشه، اگه ژن شیطانی که توی رگ‌هاتونه از ژن فرشته بیشتر باشه، شما می‌تونین در هر جای سرزمین شیاطین زندگی کنین، مثلاً اگه هفتاد درصد شیطان بودین و سی درصد فرشته!
آنامیس ذره‌ای اندیشید و ادامه داد:
- اگه بیشتر فرشته باشم چی؟ می‌تونم برم بهشت؟
شان تک‌خنده‌ای کرد و گفت:
- چه‌قدر دنبال بهشتین! فکر می‌کنین دنیای شیاطین فقط به یه جهنم و یه قصر به اسم نیران ختم میشه؟ به اندازه‌ی ده میلیارد شیطان از نژادهای مختلف جمعیت کلی حکومت ماست، تازه این سرشماری مال پنجاه سال پیشه، مطمئناً تا الان به یازده میلیارد هم رسیده.
- اما شما جواب سوال من رو ندادین!
و شان ناگهان از حرکت ایستاد و دیگر سخنی نگفت. منبع نوری به اسم امید، در قلب آنامیس درخشید؛ تصور می‌کرد که فرشتگان هرگز پشت یک فرشته‌ی دیگر را خالی نمی‌گذراند.
شان به جلو و آنامیس، به عقب قدم برداشت. شان سرش را برگرداند و صدای دویدن آنامیس در راهروی بلند قصر پیچید. شان سری با تأسف تکان داد و دستش را بالا آورد، بشکن ملایمی زد و ناگاه عضلات ب*دن آنامیس منقبض شدند، بی‌حس به روی زمین افتاد و در مغزش برای حرکت اعضای بدنش تا می‌توانست دستور صادر می‌کرد؛ اما ارتباطش با آن‌ها را ار دست داده بود. با یک بشکن، فلج شده بود!
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
آخرین ویرایش توسط مدیر:

Gemma

گوینده آزمایشی
گوینده آزمایشی
تاریخ ثبت‌نام
2022-10-07
نوشته‌ها
41
کیف پول من
1,045
Points
54
پارت ۶

چشمانش را آرام گشود که از نور شدید خورشید، ذره‌ای رنجید. به روی تخت نشست. در اتاقی قرار داشت با دکوراسیون آبی پررنگ، پارکت‌های چوبی و دیوارهای سفید و بالکنی شیشه‌ای که آن را باز گذاشته بودند. آنامیس به آهستگی از روی تخت آبی و لوزی شکلش بلند شد و به سمت در اتاق قدم برداشت.
دستگیره‌اش را به پایین کشید و صدای قژقژ در سفید‌رنگ، گوش‌هایش را نوازش کرد. از بهت، حتی توان لبخند زدن را هم نداشت، در دلش خدایش را هزاران بار شکر کرد و در اتاق را به طور کامل گشایش داد. نگاهش را درون راهروی قرمزرنگ گرداند، در کمال حیرتش راهرو خالی بود و حتی یک نگهبان هم درون آن وجود نداشت.
کف‌ پاهای بـر*ه*ن*ه‌اش را میزبان نرمی فرش قرمز پهن شده در راهرو کرد و به آرامی راه افتاد. راه‌پله درست در مقابل چشمانش بود و بالإجبار قدم‌هایش را تندتر کرد؛ قدم‌های تند فایده نداشت، برای فراری راحت‌تر و کم‌زمان‌تر باید پاهایش را به دویدن ملزم می‌کرد. فاصله‌اش با راه‌پله تنها پنج قدم، چهار قدم، سه قدم و... .
- هی سلام فرشته کوچولو!
ناگهان محکم به س*ی*نه‌ی او برخورد کرد و از پشت به روی زمین افتاد. آهکان دستانش را در جیبش فرو کرد و با لبخند نظاره‌گر تن آنامیس که در زیر پایش بود شد. آنامیس با درد دستی به سرش کشید و به آهکان چشم دوخت. کت و شلواری شیک به رنگ مشکی در تنش بود که یقه‌ و سر آستین آن با یک پارچه‌ی نارنجی‌رنگ مزین داده شده بود.
تاجی نارنجی‌رنگ به روی موهای بور و فرمانندش قرار داشت و چشمان نارنجی‌ پررنگش، عجیب با رنگ تاج و سر آستین‌های کتش هم‌نواخت شده بود. آنامیس با احتیاط از جا بلند شد. به راه‌پله‌ای که در پشت تن آهکان قرار داشت نگاهی گذرا و پر حسرتی انداخت. نگاهش که به نگاه آهکان برخورد، تازه دلیل انتظار و ساکتی او را یافت.
- س... سلام!
آهکان که تنها به دنبال جواب سلامش بود، با پاسخ آنامیس سری تکان داد و به سمت راه‌پله‌ها حرکت کرد. دست راستش را بالا آورد و در هوا تکانش داد.
- پیشنهاد می‌کنم اول صبح مسواک بزنی!
ابروهای قهوه‌ای آنامیس گره خورد، با خود گفت: او چه می‌دانست از ترس اسارت و عذاب‌های بی‌تکرار جهنم زیر پایشان؟ اما ناگهان شیطان مقابلش را، پوشیده در لباس یک ناجی را دید.
فاصله‌‌اش با آهکان را تقریباً با دویدن طی کرد. با آهکان هم‌قدم شد و همزمان با تره‌‌ای از موهای بازش بازی کرد.
- ممنونم، فرصت نشد بابت اتفاق دیشب ازتون دلجویی کنم.
ابروهای آهکان به بالا جهید. با خفظ همان لبخند به آنامیس دیده دوخت و گفت:
- تو فقط دلجویی کن!
نگاهش، لحنش، حرفش، خنده‌دار نبود؛ اما آنامیس برای تاثیرگذاری بیشترش به روی این مرد، اجباراً، دلفریب خندید. اما از کجا می‌دانست که آهکان نگاه و حرف‌هایش، از روی قصد و قرض دیگریست؛ آنامیس موهایش را آرام به پشت گوشش هدایت کرد و عزم پرسیدن سوالش را جذب کرد.
- من، یه سوال داشتم!
آهکان که حال، همراه آنامیس از پله‌های قرمز پایین می‌رفت، تنها به گفتن یک کلمه اکتفا کرد:
- بپرس.
اما همان یک کلمه، مانند مجوزی صادر شده برای سوال‌های بی‌نهایت آنامیس بود و چه‌قدر جواب دادن به این سوالات، روح آشفته او را خوشحال می‌کرد!
- خب، تو یا شما، یا اصلاً هر چی!
نگاهش را به سمت آهکان گرفت و ادامه داد:
- چه نوع، شیطانی هستین؟
#رمان_نیران
#نگین_حلاف
#انجمن_تک_رمان
کد:
پارت ۶

چشمانش را آرام گشود که از نور شدید خورشید، ذره‌ای رنجید. به روی تخت نشست. در اتاقی قرار داشت با دکوراسیون آبی پررنگ، پارکت‌های چوبی و دیوارهای سفید و بالکنی شیشه‌ای که آن را باز گذاشته بودند. آنامیس به آهستگی از روی تخت آبی و لوزی شکلش بلند شد و به سمت در اتاق قدم برداشت.
دستگیره‌اش را به پایین کشید و صدای قژقژ در سفید‌رنگ، گوش‌هایش را نوازش کرد. از بهت، حتی توان لبخند زدن را هم نداشت، در دلش خدایش را هزاران بار شکر کرد و در اتاق را به طور کامل گشایش داد. نگاهش را درون راهروی قرمزرنگ گرداند، در کمال حیرتش راهرو خالی بود و حتی یک نگهبان هم درون آن وجود نداشت.
کف‌ پاهای بـر*ه*ن*ه‌اش را میزبان نرمی فرش قرمز پهن شده در راهرو کرد و به آرامی راه افتاد. راه‌پله درست در مقابل چشمانش بود و بالإجبار قدم‌هایش را تندتر کرد؛ قدم‌های تند فایده نداشت، برای فراری راحت‌تر و کم‌زمان‌تر باید پاهایش را به دویدن ملزم می‌کرد. فاصله‌اش با راه‌پله تنها پنج قدم، چهار قدم، سه قدم و... .
- هی سلام فرشته کوچولو!
ناگهان محکم به س*ی*نه‌ی او برخورد کرد و از پشت به روی زمین افتاد. آهکان دستانش را در جیبش فرو کرد و با لبخند نظاره‌گر تن آنامیس که در زیر پایش بود شد. آنامیس با درد دستی به سرش کشید و به آهکان چشم دوخت. کت و شلواری شیک به رنگ مشکی در تنش بود که یقه‌ و سر آستین آن با یک پارچه‌ی نارنجی‌رنگ مزین داده شده بود.
تاجی نارنجی‌رنگ به روی موهای بور و فرمانندش قرار داشت و چشمان نارنجی‌ پررنگش، عجیب با رنگ تاج و سر آستین‌های کتش هم‌نواخت شده بود. آنامیس با احتیاط از جا بلند شد. به راه‌پله‌ای که در پشت تن آهکان قرار داشت نگاهی گذرا و پر حسرتی انداخت. نگاهش که به نگاه آهکان برخورد، تازه دلیل انتظار و ساکتی او را یافت.
- س... سلام!
آهکان که تنها به دنبال جواب سلامش بود، با پاسخ آنامیس سری تکان داد و به سمت راه‌پله‌ها حرکت کرد. دست راستش را بالا آورد و در هوا تکانش داد.
- پیشنهاد می‌کنم اول صبح مسواک بزنی!
ابروهای قهوه‌ای آنامیس گره خورد، با خود گفت: او چه می‌دانست از ترس اسارت و عذاب‌های بی‌تکرار جهنم زیر پایشان؟ اما ناگهان شیطان مقابلش را، پوشیده در لباس یک ناجی را دید.
فاصله‌‌اش با آهکان را تقریباً با دویدن طی کرد. با آهکان هم‌قدم شد و همزمان با تره‌‌ای از موهای بازش بازی کرد.
- ممنونم، فرصت نشد بابت اتفاق دیشب ازتون دلجویی کنم.
ابروهای آهکان به بالا جهید. با خفظ همان لبخند به آنامیس دیده دوخت و گفت:
- تو فقط دلجویی کن!
نگاهش، لحنش، حرفش، خنده‌دار نبود؛ اما آنامیس برای تاثیرگذاری بیشترش به روی این مرد، اجباراً، دلفریب خندید. اما از کجا می‌دانست که آهکان نگاه و حرف‌هایش، از روی قصد و قرض دیگریست؛ آنامیس موهایش را آرام به پشت گوشش هدایت کرد و عزم پرسیدن سوالش را جذب کرد.
- من، یه سوال داشتم!
آهکان که حال، همراه آنامیس از پله‌های قرمز پایین می‌رفت، تنها به گفتن یک کلمه اکتفا کرد:
- بپرس.
اما همان یک کلمه، مانند مجوزی صادر شده برای سوال‌های بی‌نهایت آنامیس بود و چه‌قدر جواب دادن به این سوالات، روح آشفته او را خوشحال می‌کرد!
- خب، تو یا شما، یا اصلاً هر چی!
نگاهش را به سمت آهکان گرفت و ادامه داد:
- چه نوع، شیطانی هستین؟
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
آخرین ویرایش توسط مدیر:

Gemma

گوینده آزمایشی
گوینده آزمایشی
تاریخ ثبت‌نام
2022-10-07
نوشته‌ها
41
کیف پول من
1,045
Points
54
پارت ۷

آهکان لبخندی زیر پوستی زد. نگاهش را به جلو گرفت و گفت:
- همین رو می‌خواستی بگی و جونت بالا نمی‌اومد؟
آنامیس سرش را به پایین انداخت و گوشه‌ی ل*بش را گزید.
- من یه رپتایلم.
معنی‌اش را نمی‌دانست اما اولین قدمی بود که برای آشنایی با این دنیای بیگانه برمی‌داشت؛ پس آرام هجی کرد:
- رِپ‌... تایل.
آهکان سری تکان داد و پله‌ی آخر را هم طی کرد. نگاهش را درون سالنی گرداند که پر از ستون‌های طلایی‌رنگ و پرتعدادی بود که به شکوه بیشتر قصر افزوده بودند.
- آره، راستش نسبت به باقی نژادها جمعیت‌مون بیشتره و متراکم نیستیم.
آهکان این حرف را، با تفاخر به زبان آورده و خوشحال بود که دیان در این‌جا حضور نداشت که بابت این برتری دانستن نژادش سرزنشش کند.
- خب، چه‌جور شیاطینی هستین؟
آهکان س*ی*نه سپر کرد، قدم‌هایش را محکم و بلندتر برداشت و تن بمش را به قصد شوخی بم‌تر کرد:
- تعریف از خود نباشه، جنگجو، شجاع، خونگرم، هنرمند و یه ذره هم شوخ طبع مادام!
انتظار خنده‌ی آنامیس را داشت؛ اما آنامیس با تفکر سری تکان داد و لـ*ـب زد:
- چه جالب.
آهکان تک‌سرفه‌ای مصلحتی کرد و حد انتظارش را به رویش نیاورد.
- هیچی از شیاطین نمی‌دونی نه؟
آنامیس اهل پوزخند و نیش‌خند نبود؛ اما حرف آهکان حرفی نبود که بتواند به آن پوزخند نزند. مانند عادتش در موقع حرف زدن، هر دو دستش را با شیوه‌ی خاصی در هوا تکان داد و گفت:
- راستش، من تا چشم باز می‌کردم فقط آتیش جهنم و چوب‌های سنگین رو می‌دیدم. بدون توقف پام می‌شکست و می‌شکست و می‌شکست... .
در جهنم، عذاب‌های مقرر شده برای گناهکاران واضح است. از نظر آهکان، این را حتی یک بچه‌ی خردسال هم می‌دانست که شکستن پای گناهکاران در جهنم، بدین معنیست که با آن پاها به مکان‌های نکوهیده رفته‌اند یا کار نادرستی با آن پا کرده‌اند.
- آره، گناهت واضحه!
- واضحه؟ من خودمم حتی متوجه‌ی گناهم نمیشم!
آهکان متوجه شده بود؛ اما با خود می‌گفت چه معنی‌ای دارد که همه‌چیز را برای این دخترک مرموز و بی‌هویت روشن سازد؟ بنابراین شانه‌ای به بالا انداخت و گفت:
- من زیاد تو کار گناه نیستم، ولی تو کار معلم‌بازی چرا!
قدم‌هایش را تندتر کرد و گفت:
- دنبالم بیا!
با گذر کردن از آن سالن بزرگ مجلل، سر از سالنی مانند همان؛ اما با مبل‌های سلطنتی طلایی سردرآوردند. مبل‌هایی تکه‌تکه که به اندازه‌ی دوازده نفر می‌توانستند به روی یکی از تکه‌هایش بنشینند.
دو مبل چهار نفره که در اطراف این دو، چهار مبل تک نفره قرار داشت. کف زمین، با پارکت‌های چوبی قهوه‌ای رنگ تزئین شده بود و لوستر بالای سرشان، این‌بار به جای سفید، به رنگ زرد بود.
آنامیس با دیدن هیریسی که به روی مبل نشسته بود و با تلفنش کار می‌کرد عقب گرد کرد؛ اما آهکان، مچ دستش را از روی آستین مشکی‌رنگش گرفت و همراه خودش، او را پشت یکی از آن مبل‌های چهار نفره به روی زمین نشاند.
هیریس در حدی با اخم به صفحه‌ای گوشی‌اش زل زده و غرق در آن بود که آهکان محال می‌دانست متوجه‌ی حضورشان شده باشد به همین دلیل، نوای آرامش را به دست گوش‌های آنامیس سپرد.
#رمان_نیران
#نگین_حلاف
#انجمن_تک_رمان
کد:
پارت ۷

آهکان لبخندی زیر پوستی زد. نگاهش را به جلو گرفت و گفت:
- همین رو می‌خواستی بگی و جونت بالا نمی‌اومد؟
آنامیس سرش را به پایین انداخت و گوشه‌ی ل*بش را گزید.
- من یه رپتایلم.
معنی‌اش را نمی‌دانست اما اولین قدمی بود که برای آشنایی با این دنیای بیگانه برمی‌داشت؛ پس آرام هجی کرد:
- رِپ‌... تایل.
آهکان سری تکان داد و پله‌ی آخر را هم طی کرد. نگاهش را درون سالنی گرداند که پر از ستون‌های طلایی‌رنگ و پرتعدادی بود که به شکوه بیشتر قصر افزوده بودند.
- آره، راستش نسبت به باقی نژادها جمعیت‌مون بیشتره و متراکم نیستیم.
آهکان این حرف را، با تفاخر به زبان آورده و خوشحال بود که دیان در این‌جا حضور نداشت که بابت این برتری دانستن نژادش سرزنشش کند.
- خب، چه‌جور شیاطینی هستین؟
آهکان س*ی*نه سپر کرد، قدم‌هایش را محکم و بلندتر برداشت و تن بمش را به قصد شوخی بم‌تر کرد:
- تعریف از خود نباشه، جنگجو، شجاع، خونگرم، هنرمند و یه ذره هم شوخ طبع مادام!
انتظار خنده‌ی آنامیس را داشت؛ اما آنامیس با تفکر سری تکان داد و لـ*ـب زد:
- چه جالب.
آهکان تک‌سرفه‌ای مصلحتی کرد و حد انتظارش را به رویش نیاورد.
- هیچی از شیاطین نمی‌دونی نه؟
آنامیس اهل پوزخند و نیش‌خند نبود؛ اما حرف آهکان حرفی نبود که بتواند به آن پوزخند نزند. مانند عادتش در موقع حرف زدن، هر دو دستش را با شیوه‌ی خاصی در هوا تکان داد و گفت:
- راستش، من تا چشم باز می‌کردم فقط آتیش جهنم و چوب‌های سنگین رو می‌دیدم. بدون توقف پام می‌شکست و می‌شکست و می‌شکست... .
در جهنم، عذاب‌های مقرر شده برای گناهکاران واضح است. از نظر آهکان، این را حتی یک بچه‌ی خردسال هم می‌دانست که شکستن پای گناهکاران در جهنم، بدین معنیست که با آن پاها به مکان‌های نکوهیده رفته‌اند یا کار نادرستی با آن پا کرده‌اند.
- آره، گناهت واضحه!
- واضحه؟ من خودمم حتی متوجه‌ی گناهم نمیشم!
آهکان متوجه شده بود؛ اما با خود می‌گفت چه معنی‌ای دارد که همه‌چیز را برای این دخترک مرموز و بی‌هویت روشن سازد؟ بنابراین شانه‌ای به بالا انداخت و گفت:
- من زیاد تو کار گناه نیستم، ولی تو کار معلم‌بازی چرا!
قدم‌هایش را تندتر کرد و گفت:
- دنبالم بیا!
با گذر کردن از آن سالن بزرگ مجلل، سر از سالنی مانند همان؛ اما با مبل‌های سلطنتی طلایی سردرآوردند. مبل‌هایی تکه‌تکه که به اندازه‌ی دوازده نفر می‌توانستند به روی یکی از تکه‌هایش بنشینند.
دو مبل چهار نفره که در اطراف این دو، چهار مبل تک نفره قرار داشت. کف زمین، با پارکت‌های چوبی قهوه‌ای رنگ تزئین شده بود و لوستر بالای سرشان، این‌بار به جای سفید، به رنگ زرد بود.
آنامیس با دیدن هیریسی که به روی مبل نشسته بود و با تلفنش کار می‌کرد عقب گرد کرد؛ اما آهکان، مچ دستش را از روی آستین مشکی‌رنگش گرفت و همراه خودش، او را پشت یکی از آن مبل‌های چهار نفره به روی زمین نشاند.
هیریس در حدی با اخم به صفحه‌ای گوشی‌اش زل زده و غرق در آن بود که آهکان محال می‌دانست متوجه‌ی حضورشان شده باشد به همین دلیل، نوای آرامش را به دست گوش‌های آنامیس سپرد.
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
آخرین ویرایش توسط مدیر:
بالا