خوش آمدید!

با عضویت در انجمن تک رمان از مزایای(چاپ کتاب،منتشر کردن رمان و...به صورت رایگان، خدمات ویراستاری، نقد و...)بهرمند شوید. با ما بهترین‌ها را تجربه کنید.☆

همین حالا عضویتت رو قطعی کن!
  • جهت شرکت در فراخوان چاپ کتاب مشترک با مناسب ترین قیمت . کلیک کنید
  • جهت چاپ کتاب خود با مناسب‌ترین قیمت و بهترین کیفیت . کلیک کنید

درحال تایپ رمان جهانی از تبار سیاهی |pureimpure کاربر انجمن تک رمان

  • نویسنده موضوع pureimpure
  • تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها 8
  • بازدیدها 271
  • Tagged users هیچ

ساعت تک رمان

pureimpure

کاربر تک رمان
کاربر تک رمان
تاریخ ثبت‌نام
2022-09-18
نوشته‌ها
9
کیف پول من
338
Points
13
نام رمان: جهانی از تبار سیاهی
نویسنده:pureimpure
ناظر: ALII
ژانر:ترسناک،معمایی،فانتزی
خلاصه:شنیده ام میگویند اگر دری بر رویت بسته شود در دیگری به رویت باز میگردد به گمان میرود این دنیای بی رحم، تمام درهایش را بروی دخترک بسته است. دخترکی که بازیچه دست سرنوشتی شوم گشته و چاره ای جزء ادامه این راه برایش نمانده؛ تا جایی که دیگر هیچ رحم و انسانیتی برایش نماند.

#pureimpure
#جهانی_ازتبار_سیاهی
#انجمن_تک_رمان

کد:
نام رمان: جهانی از تبار سیاهی

نویسنده:pureimpure

ژانر:ترسناک،معمایی،فانتزی

خلاصه:شنیده ام میگویند اگر دری بر رویت بسته شود در دیگری به رویت باز میگردد به گمان میرود این دنیای بی رحم، تمام درهایش را بروی دخترک بسته است. دخترکی که بازیچه دست سرنوشتی شوم گشته و چاره ای جزء ادامه این راه برایش نمانده؛ تا جایی که دیگر هیچ رحم و انسانیتی برایش نماند.
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان

آخرین ویرایش توسط مدیر:

ALII

ناظر تالار رمان + کاندید مدیریت تالار کامپیوتر
پرسنل مدیریت
ناظر رمان
کاندیدای مدیریت
تاریخ ثبت‌نام
2020-07-30
نوشته‌ها
311
کیف پول من
4,590
Points
455
تایید رمان۲.png



خواهشمند است قبل از تایپ رمان به قوانین زیر توجه کنید:

قوانین تایپ رمان:
قوانین تایپ رمان | تک رمان

پاسخ به ابهامات شما:
تاپیک جامع پرسش و پاسخ رمان نویسی

درخواست جلد:
دفتر درخواست جلد | تک رمان

درخواست تگِ رمان:
| تاپیک جامع درخواست تگ رمان |

اعلام پایان رمان:
تاپیک جامع اعلام پایان رمان

با آرزوی موفقیت برای نویسنده.​
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
آخرین ویرایش:

pureimpure

کاربر تک رمان
کاربر تک رمان
تاریخ ثبت‌نام
2022-09-18
نوشته‌ها
9
کیف پول من
338
Points
13
مقدمه: این سیاهی به گویی گوشت خوار است، چون احساس میکنم دارد مرا میبلعد، ولی نه! او جسم مرا نمیخواهد، او طمع بر روی روح و احساسات من بسته...
نمیتوان مقاومت کرد باهر تقلایی که میکنم، بیشتر و سریعتر تو این سیاهی فرو میروم، ولی عجیب ارامش بخش است...


پارت اول:
اسم من مهساست از نظر ظاهری چیز قابل توجهی ندارم که بهش اشاره کنم، میشه اینجوری توصیفش کرد؛ یک دختر مثل بقیه. نفس عمیقی میکشم من معمولا فرد اجتماعی نیستم و سرم توکار خودمه، ولی بیشتر وقتها همش حس میکنم انگار با بقیه یه فرق اساسی دارم، سرم تو افکار خودم بود که در به شدت باز شد! دستامو کلافه وار درون موهام کشیدم.
- چته چرا نمیتونی عین ادم بیای تو؟
داداشم بود، امین چهارسال ازم بزرگتره و کارش مسخره بازی و اذیت کردن منه؛ یه پرش بلندی سمتم کرد! و موهای بلندم دور دستاش پیچید و باخشم غرید:
- صد دفعه به تو نگفتم جلو اون دهنتو ببند هرچی از دهنت درمیادو بلغور میکنی
پوزخندی زد
- بگو غلط کردم!
- نه نمیگم
موهامو بیشتر کشید دردش طاقت فرسا بود پس گفتم:
- غلط کردم
ازم فاصله گرفت، و با اون نیشخند مسخر‌ه‌ش بهم چشم دوخت؛
- افرین حالا شدی یه دختر خوب
- بگو چی میخواستی ع*و*ضی
- عه نکنه بازم دلت کتک میخواد؟ اشغال نگفتم درست حرف بزن!
بغض داشت گلوم فشار میداد اب گلوم به‌ زور قورت دادم، نه من جلوش کم نمیارم نفس عمیقی کشیدم
- خوب چی میخواستی؟
- هیچی فقط این قیافه مسخرت، یکی از مورد علاقه هامه؛ واقعا خیلی چندشی
بعد با یه قهقهه رفت
- درم بب...
هعی از جام بلند شدم و در رو بستم عین همیشه... رفتم جلوی اینه پو*ست سفید، دماغی معمولی، چشم ها و موهایی سیاه چونم داشت میلرزید! و زیر چشمام قرمز شوده بود هر وقت بغضم میگیره قیافم این شکلی میشه؛ یعنی قشنگ داد میزنه میخوام گریه کنم بالاخره بغضم شکست، اشکام کل صورتمو پوشونده بود نه نباید گریه کنم! وگرنه اون به هدفش میرسه تند تند اشکامو پاک کردم و به سمت سرویس قدم برداشتم، جلوی روشویی وایستادم و چند مشت اب به صورتم زدم بعد یه نفس عمیقی کشیدم بیرون اومدم و لباسای خوابمو عوض کردم یه بلوز شلوار ست خونگی به رنگ سیاه سفید برداشتم؛ که روش یه قلب قرمزم بود. تنم کردم کمی به خودم عطر زدم و شروع کردم به شونه کردن موهام بعد فرق وسط باز کردم و دو طرف جمع کردم و شروع کردم به بافتنشون

#pureimpure
#جهانی_ازتبار_سیاهی
#انجمن_تک_رمان

کد:
مقدمه: این سیاهی به گویی گوشت خوار است، چون احساس میکنم دارد مرا میبلعد، ولی نه! او جسم مرا نمیخواهد، او طمع بر روی روح و احساسات من بسته...

نمیتوان مقاومت کرد باهر تقلایی که میکنم، بیشتر و سریعتر تو این سیاهی فرو میروم، ولی عجیب ارامش بخش است...

 

پارت اول:

اسم من مهساست از نظر ظاهری چیز قابل توجهی ندارم که بهش اشاره کنم، میشه اینجوری توصیفش کرد؛ یک دختر مثل بقیه. نفس عمیقی میکشم من معمولا فرد اجتماعی نیستم و سرم توکار خودمه، ولی بیشتر وقتها همش حس میکنم انگار با بقیه یه فرق اساسی دارم، سرم تو افکار خودم بود که در به شدت باز شد! دستامو کلافه وار درون موهام کشیدم.

- چته چرا نمیتونی عین ادم بیای تو؟

داداشم بود، امین چهارسال ازم بزرگتره و کارش مسخره بازی و اذیت کردن منه؛ یه پرش بلندی سمتم کرد! و موهای بلندم دور دستاش پیچید و باخشم غرید:

- صد دفعه به تو نگفتم جلو اون دهنتو ببند هرچی از دهنت درمیادو بلغور میکنی

پوزخندی زد

- بگو غلط کردم!

- نه نمیگم

موهامو بیشتر کشید دردش طاقت فرسا بود پس گفتم:

- غلط کردم

ازم فاصله گرفت، و با اون نیشخند مسخر‌ه‌ش بهم چشم دوخت؛

- افرین حالا شدی یه دختر خوب

- بگو چی میخواستی ع*و*ضی

- عه نکنه بازم دلت کتک میخواد؟ اشغال نگفتم درست حرف بزن!

بغض داشت گلوم فشار میداد اب گلوم به‌ زور قورت دادم، نه من جلوش کم نمیارم نفس عمیقی کشیدم

- خوب چی میخواستی؟

- هیچی فقط این قیافه مسخرت، یکی از مورد علاقه هامه؛ واقعا خیلی چندشی

بعد با یه قهقهه رفت

- درم بب...

هعی از جام بلند شدم و در رو بستم عین همیشه... رفتم جلوی اینه پو*ست سفید، دماغی معمولی، چشم ها و موهایی سیاه چونم داشت میلرزید! و زیر چشمام قرمز شوده بود هر وقت بغضم میگیره قیافم این شکلی میشه؛ یعنی قشنگ داد میزنه میخوام گریه کنم بالاخره بغضم شکست، اشکام کل صورتمو پوشونده بود نه نباید گریه کنم! وگرنه اون به هدفش میرسه تند تند اشکامو پاک کردم و به سمت سرویس قدم برداشتم، جلوی روشویی وایستادم و چند مشت اب به صورتم زدم بعد یه نفس عمیقی کشیدم بیرون اومدم و لباسای خوابمو عوض کردم یه بلوز شلوار ست خونگی به رنگ سیاه سفید برداشتم؛ که روش یه قلب قرمزم بود. تنم کردم کمی به خودم عطر زدم و شروع کردم به شونه کردن موهام بعد فرق وسط باز کردم و دو طرف جمع کردم و شروع کردم به بافتنشون
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
آخرین ویرایش:

pureimpure

کاربر تک رمان
کاربر تک رمان
تاریخ ثبت‌نام
2022-09-18
نوشته‌ها
9
کیف پول من
338
Points
13
پارت دوم:
بعد که کارم تموم شد؛ به سمت بیرون قدم برداشتم... خونمون یه خونه‌ ی ۴۰۰ متری بود و چهارتا اتاق داشت سه تاش بزرگ بودن، یکیش یکم کوچیک تر بود. به سمت اشپزخونه قدم برداشتم؛ صندلیو بیرون کشیدم و روش نشستم و با دقت همه جارو موشکافی کردم، خب... داشتم میگفتم پدر من اسمش علیه و ۴۰ سالشه موهای بور روشن با چشم های سبز داره، و کارش مهندسی برق؛ به مامان ثنا چشم دوختم اون یه زن خانه داره، ولی با این حال تدریس مجازی زبان میکنه و یک پیج کاری تو اینیستا داره، اون موهای طلایی و پو*ست گندمی داره و چشم های عسلی ۳۹ سالشه. اینم بگم من یک خواهر کوچیک تر از خودم هم دارم، اون خیلی خوش قلب و مهربونو، شیرینه از بین خوانودمون اونو بیشتر از همه دوسش دارم؛ از لحاظ ظاهری اون موهای قهوه ای داره، که وقتی جلوی خورشید وایمیسته به رنگ طلاییم میزنه، و چشم های ابی مایل به سبز داره، ۱۱ سالشه اون بیشتر شبیه مامان بزرگمه...
همینجوری داشتم تو افکارم صید میکردم که صدای مامان ثنا منو به خودم اورد؛
- سارا! مواظب چاقو تو دستت باش
- چشم مامان مواظبم
خندیدم و یک لقمه خیار گوجه و پنیر براش گرفتم، و دادم دستش با ذوق خندید و برگشت بهم نگاه کرد؛
- مرسی خواهری
صدای امین رو از روبه روم شنیدم...
- سارا مگه نمیدونی مهسا خواهرت نیست؟
- یعنی چی امین!؟
هووف حدس میزدم باز این مسخره بازیاش شروع شده، بی اهمیت بهش شروع کردم به خوردن صبحونه‌م.
- خوب به مهسا نگاه کن، معلومه سر راهیه احتمالا گذاشتنش دم در و مامان بابا دلشون براش سوخته و اوردنش خونه؛
نیشخند صدا داری زد اخمام کشیدم توهم و با خودم زمزمه کردم:
- بیخیال مهسا به اعصابت مسلط شو نذار حالت رو بد کنه!
یه اب پرتقال برای خودم ریختم و شروع کردم به خوردنش.

#pureimpure
#جهانی_ازتبار_سیاهی
#انجمن_تک_رمان

کد:
پارت دوم:

بعد که کارم تموم شد؛ به سمت بیرون قدم برداشتم... خونمون یه خونه‌ ی معمولی ۴۰۰ متری بود و چهارتا اتاق داشت سه تاش بزرگ بودن، یکیش یکم کوچیک تر بود. به سمت اشپزخونه قدم برداشتم؛ صندلیو بیرون کشیدم و روش نشستم و با دقت همه جارو موشکافی کردم، خب... داشتم میگفتم پدر من اسمش علیه و ۴۰ سالشه موهای بور روشن با چشم های سبز داره، و کارش مهندسی برق؛ به مامان ثنا چشم دوختم اون یه زن خانه داره، ولی با این حال تدریس مجازی زبان میکنه و یک پیج کاری تو اینیستا داره، اون موهای طلایی و پو*ست گندمی داره و چشم های عسلی ۳۹ سالشه. اینم بگم من یک خواهر کوچیک تر از خودم هم دارم، اون خیلی خوش قلب و مهربونو، شیرینه از بین خوانودمون اونو بیشتر از همه دوسش دارم؛ از لحاظ ظاهری اون موهای قهوه ای داره، که وقتی جلوی خورشید وایمیسته به رنگ طلاییم میزنه، و چشم های ابی مایل به سبز داره، ۱۱ سالشه اون بیشتر شبیه مامان بزرگمه...

همینجوری داشتم تو افکارم صید میکردم که صدای مامان ثنا منو به خودم اورد؛

- سارا! مواظب چاقو تو دستت باش

- چشم مامان مواظبم

خندیدم و یک لقمه خیار گوجه و پنیر براش گرفتم، و دادم دستش با ذوق خندید و برگشت بهم نگاه کرد؛

- مرسی خواهری

صدای امین رو از روبه روم شنیدم...

- سارا مگه نمیدونی مهسا خواهرت نیست؟

- یعنی چی امین!؟

هووف حدس میزدم باز این مسخره بازیاش شروع شده، بی اهمیت بهش شروع کردم به خوردن صبحونه‌م.

- خوب به مهسا نگاه کن، معلومه سر راهیه احتمالا گذاشتنش دم در و مامان بابا دلشون براش سوخته و اوردنش خونه؛

نیشخند صدا داری زد اخمام کشیدم توهم و با خودم زمزمه کردم:

- بیخیال مهسا به اعصابت مسلط شو نذار حالت رو بد کنه!

یه اب پرتقال برای خودم ریختم و شروع کردم به خوردنش.
‌‌
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
آخرین ویرایش:

pureimpure

کاربر تک رمان
کاربر تک رمان
تاریخ ثبت‌نام
2022-09-18
نوشته‌ها
9
کیف پول من
338
Points
13
پارت سوم:
- نه ابجی سر راهی نیست! تو داری دروغ میگی امین، میخوای سر به سرم بذاری
ته دلم قربون صدقه، این فنچ کوچولوم رفتم.
نگاهم رو کشیدم به سمت امین، همونطور که داشت لقمه رو میچپوند توی دهنش، و یه لقمه ی دیگه هم دستش بود گفت:
- پس چرا مهسا نه به مامان بزرگ و بابا بزرگ رفته، نه به یکی از ماها؟ نگاهش کن! من از دایی حسن شنیدم میگه: تو خاندان ما کمتر کسی بود که بلوند نباشه، اونا هم در نهایت یه شباهتایی داشتن.
بعد مهسا...
ادامه نداد ولی با یک لبخند بزرگ جوری که کل دندوناش معلوم بود، بهم چشم دوخت...
زیر اون نگاه نحسش، احساس حقارت میکردم،
خوب معنی این نگاهش رو میدونستم...
- مهسا! امین راست میگه؟ تو خواهر من نیستی؟
ضربه نهایی... لیوانی که تا اون موقع تو دستم نگه داشته بودم رو کوبوندم روی میز، و با عصابانیت داد زدم:
- دهنتو ببند امین! همش داری بلوف میزنی، اونم جلوی بچه؟ اگه باور بکنه چی؟
- خب... حقیقت تلخه مهسا، یک بار دیگه هم صدات رو برای من بلند بکنی، جوری میزنمت که صدای سگ بدی؛
- جراتشو نداری، تو حتی نمیتونی دماغت رو بالا بکشی یابو.
از جاش بلند شد، و دستش رو برد بالا، یه جیغ ریز زدم و دستامو به عنوان محافظ جلوی صورتم گرفتم، که بابا به جفتمون غرید:
- چه خبرتونه!؟ مهسا اون بزرگتر از توئه احترامش رو نگه دار، هی هیچی بهتون نمیگم
چرا همش من ادم بده میشم؟
لرزش چونه ام شروع شده بود‌.
دوباره نه! نمیخوام جلوشون ضعیف جلوه بدم، دستامو رو شقیقه هام فشار دادم.
امین با کلافگی پووفی کشید، و بهم تشر زد:
- اینبار تونستی قسر در بری افسرده منزوی، ولی اگه تنها گیرت بیارم من میدونم و تو.
سرمو بالا اوردم بالاخره شکست؛ اشکام ریخت...
مامان بیخیال اروم ل*ب زد:
- خوبی دخترم؟
پوزخند صدا داری زدم:
- نکه برات مهمه!
بابا علی نگاهم کرد...
- مهسا درست با مادرت حرف بزن! احترام سرت نمیشه؟ شدی شبیه اون بچه لوس و ننر هایی که، هرچی میگی میزنن زیر گریه، من اینجوری تربیتت کردم؟ بلند شو برو که چشمم بهت نیوفته

#pureimpure
#جهانی_ازتبار_سیاهی
#انجمن_تک_رمان

کد:
پارت سوم:

- نه ابجی سر راهی نیست! تو داری دروغ میگی امین میخوای سر به سرم بذاری 

ته دلم قربون صدقه، این فنچ کوچولوم رفتم.

نگاهم رو کشیدم به سمت امین، همونطور که داشت لقمه رو میچپوند توی دهنش، و یه لقمه ی دیگه هم دستش بود گفت:

- پس چرا مهسا نه به مامان بزرگ و بابا بزرگ رفته، نه به یکی از ماها؟ نگاهش کن! من از دایی حسن شنیدم میگه: تو خاندان ما کمتر کسی بود که بلوند نباشه، اونا هم در نهایت یه شباهتایی داشتن.

 بعد مهسا...

ادامه نداد ولی با یک لبخند بزرگ جوری که کل دندوناش معلوم بود، بهم چشم دوخت...

زیر اون نگاه نحسش، احساس حقارت میکردم،

خوب معنی این نگاهش رو میدونستم...

- مهسا! امین راست میگه؟ تو خواهر من نیستی؟

ضربه نهایی... لیوانی که تا اون موقع تو دستم نگه داشته بودم رو کوبوندم روی میز، و با عصابانیت داد زدم:

- دهنتو ببند امین! همش داری بلوف میزنی، اونم جلوی بچه؟ اگه باور بکنه چی؟

- خب... حقیقت تلخه مهسا، یک بار دیگه هم صدات رو برای من بلند بکنی، جوری میزنمت که صدای سگ بدی؛

- جراتشو نداری، تو حتی نمیتونی دماغت رو بالا بکشی یابو.

از جاش بلند شد، و دستش رو برد بالا، یه جیغ ریز زدم و دستامو به عنوان محافظ جلوی صورتم گرفتم، که بابا به جفتمون غرید:

- چه خبرتونه!؟ مهسا اون بزرگتر از توئه احترامش رو نگه دار، هی هیچی بهتون نمیگم

چرا همش من ادم بده میشم؟

لرزش چونه ام شروع شده بود‌.

دوباره نه! نمیخوام جلوشون ضعیف جلوه بدم، دستامو رو شقیقه هام فشار دادم.

امین با کلافگی پووفی کشید، و بهم تشر زد:

- اینبار تونستی قسر در بری افسرده منزوی، ولی اگه تنها گیرت بیارم من میدونم و تو.

سرمو بالا اوردم بالاخره شکست؛ اشکام ریخت...

 مامان بیخیال اروم ل*ب زد:

- خوبی دخترم؟

پوزخند صدا داری زدم:

- نکه برات مهمه!

بابا علی نگاهم کرد...

- مهسا درست با مادرت حرف بزن! احترام سرت نمیشه؟ شدی شبیه اون بچه لوس و ننر هایی که، هرچی میگی میزنن زیر گریه، من اینجوری تربیتت کردم؟ بلند شو برو که چشمم بهت نیوفته
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
آخرین ویرایش:

pureimpure

کاربر تک رمان
کاربر تک رمان
تاریخ ثبت‌نام
2022-09-18
نوشته‌ها
9
کیف پول من
338
Points
13
پارت چهارم:
جوری از جام بلند شدم، که صندلی پشتم نیم متر عقب تر پرت شد، نمیدونستم ناراحت باشم یا عصبانی یک لحظه چشمم به امین افتاد اون ع*و*ضی داشت میخندید! یعنی حال بده من براش یه جوکه؟ حس درد میکردم اونم تو ناحیه قلبم، خواستم به اتاقم برگردم...
همون لحظه سارا گوشه استینمو گرفت
- ابجی گریه نکن باشه؟
یک لبخند زورکی زدم و بهش گفتم:
- من خوبم فسقلی نگرانم نشو...
****
تو اتاقم نشسته بودم و داشتم به گذشته فکر میکردم، به تموم اون روزهای تلخی که گذشت...
پاهامو تو شکمم جمع کردم، و دستامو دورشون حلقه کردم از وقتی یادم میاد؛ تو فامیل همه مثل امین باهام رفتار میکردن، از کوچیک تا بزرگ حتی پدر و مادر خودمم رفتار متفاوت تری نسبت به من داشتن، همیشه انتخاب دوم همه بودم...
مطمئنم اگه یه روزی مامانم و بابام بین منو و بقیه بچه هاشون، بخوان یکی رو انتخاب کنن که نجاتش ب*دن اونارو انتخواب میکنن...
یادم میاد حتی وقتی مدرسه میرفتم همه ی بچه ها منو اذیتم میکردن و بهم میخندیدن...
راستش من همیشه تنهام، این منزوی بودن و همش تو اتاق چپیدن بازم انتخاب خود من نیست، خب کسی از من خوشش نمیاد...
هعی تو همین فکرا بودم که یهویی دلشوره عجیبی سراغم اومد! جوری که عرق سرد رو پیشونیم نشست، گوشیو از کنارم برداشتم و بازش کردم
دو پنجاه و نه دقیقه نصف شب بود چم شده بود رو نمیدونم ولی با خودم ثانیه هارو میشمردم، انگار احساس میکردم یک دقیقه دیگه یه اتفاقی قراره بیوفته...
چهار..سه..دو..یک.. و بالاخره سه شد
و هیچ اتفاقی نیوفتاد!؟ به خودم تشر زدم خوب معلومه نمیوفته دیگه خنگه انتظار چی رو... صدای خنده خفیفی شنیدم عین برق گرفته ها از جام پریدم، رفتم سمت کلید برق چی!؟ نه نه امکان نداره یعنی لامپ سوخته! قلبم داشت دیوانه وار میتپید دستگیره در و بالا پایین کردم، یعنی چی؟ یادم نمیاد درو قفل کرده باشم

#pureimpure
#جهانی_ازتبار_سیاهی
#انجمن_تک_رمان

کد:
پارت چهارم:

جوری از جام بلند شدم، که صندلی پشتم نیم متر عقب تر پرت شد، نمیدونستم ناراحت باشم یا عصبانی یک لحظه چشمم به امین افتاد اون ع*و*ضی داشت میخندید! یعنی حال بده من براش یه جوکه؟ حس درد میکردم اونم تو ناحیه قلبم، خواستم به اتاقم برگردم...
 همون لحظه سارا گوشه استینمو گرفت

- ابجی گریه نکن باشه؟

یک لبخند زورکی زدم و بهش گفتم:

- من خوبم فسقلی نگرانم نشو...

****

تو اتاقم نشسته بودم و داشتم به گذشته فکر میکردم، به تموم اون روزهای تلخی که گذشت...

پاهامو تو شکمم جمع کردم، و دستامو دورشون حلقه کردم از وقتی یادم میاد؛ تو فامیل همه مثل امین باهام رفتار میکردن، از کوچیک تا بزرگ حتی پدر و مادر خودمم رفتار متفاوت تری نسبت به من داشتن، همیشه انتخاب دوم همه بودم...

مطمئنم اگه یه روزی مامانم و بابام بین منو و بقیه بچه هاشون، بخوان یکی رو انتخاب کنن که نجاتش ب*دن اونارو انتخواب میکنن...

یادم میاد حتی وقتی مدرسه میرفتم همه ی بچه ها منو اذیتم میکردن و بهم میخندیدن...

راستش من همیشه تنهام، این منزوی بودن و همش تو اتاق چپیدن بازم انتخاب خود من نیست، خب کسی از من خوشش نمیاد...

هعی تو همین فکرا بودم که یهویی دلشوره عجیبی سراغم اومد! جوری که عرق سرد رو پیشونیم نشست، گوشیو از کنارم برداشتم و بازش کردم
 دو پنجاه و نه دقیقه نصف شب بود چم شده بود رو نمیدونم ولی با خودم ثانیه هارو میشمردم، انگار احساس میکردم یک دقیقه دیگه یک اتفاقی قراره بیوفته...

چهار..سه..دو..یک.. و بالاخره سه شد
و هیچ اتفاقی نیوفتاد!؟ به خودم تشر زدم خوب معلومه نمیوفته دیگه خنگه انتظار چی رو... صدای خنده خفیفی شنیدم عین برق گرفته ها از جام پریدم، رفتم سمت کلید برق چی؟! نه نه امکان نداره یعنی لامپ سوخته! قلبم داشت دیوانه وار میتپید دستگیره در و بالا پایین کردم، یعنی چی؟ یادم نمیاد درو قفل کرده باشم
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
آخرین ویرایش:

pureimpure

کاربر تک رمان
کاربر تک رمان
تاریخ ثبت‌نام
2022-09-18
نوشته‌ها
9
کیف پول من
338
Points
13
پارت پنجم:
هر لحظه ترسم داشت بیشتر میشد، احساس میکردم هوای اتاق سرد تر شده دستگیره در رو همش بالا پایین میکردم؛
چرا این لعنتی باز نمیشه پس،
شروع کردم به مشت و لقد زدن به در؛
با فریاد صدا زدم:
- بابا، امین، سارا، مامان...
تروخدا یکی فقط یکی این در بی صاحاب رو بازش کنه.
داشتم از ترس میلرزیدم، به سرم زد گوشی رو بردارم و چراغ قوه ش رو روشن کنم، اب دهنمو قورت دادم و اروم اروم به پشتم برگشتم و روی زمین نشستم، داشتم با دستم دنبال گوشیم میگشتم بخاطر تاریکی اتاق نمیتونستم پیداش کنم، کم کم داشتم نا امید میشدم که با لمس یک چیز کور سوی امیدی تو دلم روشن شد؛ نفس عمیقی کشیدم و تونستم کمی به خودم مسلط بشم، رمز گوشیم رو باز کردم و چراغ قوه اش رو روشن کردم و دور اطرافم رو باهاش نگاه کردم، همینجوری داشتم با دقت تمام همه جارو موشکافی میکردم که چشمم به اینه قدی تو اتاقم خورد، به سمتش قدم برداشتم انگشتای دستم کم کم شل شدن و گوشیم از دستم افتاد پایین، احساس میکردم یک چیزی داره منو به اون سمت میکشه...
عجیب اروم بودم! انگار هیپنوتیزمم کرده باشن، جلوی اینه وایسادم یکی از دستام گذاشتم روش برخلاف تصورم که الان به شئ سفتی برخورد میکنه دستم ازش رد شود
دستمو بیرون اوردم و دوباره توش فرو کردم اینبار دو دستمم ازش رد کردم و به سمت جلو قدم برداشتم، کاش هیچوقت اون حماقت رو نمیکردم...
تا به خودم اومدم دیدم دارم از یه ارتفاع بلند سقوط میکنم! با تموم وجودم جیغ زدم، مطمئن بودم که دیگه باید اشهدمو بخونم چون الان به زمین برخورد میکنم، همینکه این فکر از مغزم گذشت از پشت به زمین افتادم چشمام همینطور بسته نگه داشته بودم داشتم نفس نفس میزدم پس چرا هیچ دردی احساس نکردم! یعنی الان من مردم؟ لای چشمام رو اروم اروم باز کردم، چندبار تند تند پشت سر هم پلک زدم
- این امکان نداره!

#pureimpure
#جهانی_ازتبار_سیاهی
#انجمن_تک_رمان

کد:
پارت پنجم:

هر لحظه ترسم داشت بیشتر میشد، احساس میکردم هوای اتاق سرد تر شده دستگیره در رو همش بالا پایین میکردم؛

چرا این لعنتی باز نمیشه پس،

شروع کردم به مشت و لقد زدن به در؛

با فریاد صدا زدم:

- بابا، امین، سارا، مامان...

تروخدا یکی فقط یکی این در بی صاحاب رو بازش کنه.

داشتم از ترس میلرزیدم، به سرم زد گوشی رو بردارم و چراغ قوه ش رو روشن کنم، اب دهنمو قورت دادم و اروم اروم به پشتم برگشتم و روی زمین نشستم، داشتم با دستم دنبال گوشیم میگشتم بخاطر تاریکی اتاق نمیتونستم پیداش کنم، کم کم داشتم نا امید میشدم که با لمس یک چیز کور سوی امیدی تو دلم روشن شد؛ نفس عمیقی کشیدم و تونستم کمی به خودم مسلط بشم، رمز گوشیم رو باز کردم و چراغ قوه اش رو روشن کردم و دور اطرافم رو باهاش نگاه کردم، همینجوری داشتم با دقت تمام همه جارو موشکافی میکردم که چشمم به اینه قدی تو اتاقم خورد، به سمتش قدم برداشتم انگشتای دستم کم کم شل شدن و گوشیم از دستم افتاد پایین، احساس میکردم یک چیزی داره منو به اون سمت میکشه...

 عجیب اروم بودم! انگار هیپنوتیزمم کرده باشن، جلوی اینه وایسادم یکی از دستام گذاشتم روش برخلاف تصورم که الان به شئ سفتی برخورد میکنه دستم ازش رد شد دستمو بیرون اوردم و دوباره توش فرو کردم اینبار دو دستمم ازش رد کردم و به سمت جلو قدم برداشتم، کاش هیچوقت اون حماقت رو نمیکردم...

تا به خودم اومدم دیدم دارم از یه ارتفاع بلند سقوط میکنم! با تموم وجودم جیغ زدم، مطمئن بودم که دیگه باید اشهدمو بخونم چون الان به زمین برخورد میکنم، همینکه این فکر از مغزم گذشت از پشت به زمین افتادم چشمام همینطور بسته نگه داشته بودم داشتم نفس نفس میزدم پس چرا هیچ دردی احساس نکردم! یعنی الان من مردم؟ لای چشمام رو اروم اروم باز کردم، چندبار تند تند پشت سر هم پلک زدم

- این امکان نداره!
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
آخرین ویرایش:

pureimpure

کاربر تک رمان
کاربر تک رمان
تاریخ ثبت‌نام
2022-09-18
نوشته‌ها
9
کیف پول من
338
Points
13
پارت ششم:
خنده هیستریکی میکنم این یک خیاله یا یه جور توهم؟
نمیتونم اون چیزی رو که میبینم باورش کنم، پس سعی میکنم مغزم رو متمرکز کنم، دستم رو کلافه وار به صورتم میکشم، یعنی چی من در مورد بهشت و جهنم شنیدم پس یعنی اینجا یجورایی برزخ؟ نه محاله مرده باشم اونم اینقدر ساده...
بالاخره دست از این افکار درهم و برهم بر میدارم، بنظرم چیزی از حدس زدن و اینجا وایستادن عایدم نمیشه، پس شروع میکنم به راه رفتن جلوی یکی از اون راه ها که به اینجا ختم میشه.
وایمیستم اب دهنم رو قورت میدم، نفس عمیقی میکشم، بالاخره دست از دو دل بودن بر میدارم دلمو میزنم به دریا و به راهم ادامه میدم...
چند دقیقه هست که دارم راه میرم هنوز هم مغزم درست کار نمیکنه؛ همونطوری که حدس میزدم اینجا هزارتویی که تمامش از شیشه است...
اون موقع که چشمام رو باز کردم خودم رو تو این هزارتو پیدا کردم، که هنوزم تو نظرم عجیبه چون هیچ کسی اینجا نیست و همه چیز هم از اینه است حتی وقتی به بالای سرم یا زیر پاهام نگاه میکنم چیزی جز خودم نمیبینم! انگار من دقیقا وسط این هزار تو به هوش اومدم وقتیم به دور اطرافم نگاه کردم فقط راه هایی رو میدیدم که به اینجا ختم میشد، پس شانسی یکیش رو انتخاب کردم.
پوف الان باید چیکار کنم؟ چقدر باید راه برم؟ به احتمال نود و نه درصد این یه خوابه! پس فقط باید منتظر باشم که بیدار بشم، اره خودشه، همینه! نمیخواد زیاد فکر کنم...
هیستریک:نوعی اختلال، احساسات غیر قابل کنترل

#pureimpure
#جهانی_ازتبار_سیاهی
#انجمن_تک_رمان
کد:
پارت ششم:

خنده هیستریکی میکنم این یک خیاله یا یه جور توهم؟

نمیتونم اون چیزی رو که میبینم باورش کنم، پس سعی میکنم مغزم رو متمرکز کنم، دستم رو کلافه وار به صورتم میکشم، یعنی چی من در مورد بهشت و جهنم شنیدم پس یعنی اینجا یجورایی برزخ؟ نه محاله مرده باشم اونم اینقدر ساده...

بالاخره دست از این افکار درهم و برهم بر میدارم، بنظرم چیزی از حدس زدن و اینجا وایستادن عایدم نمیشه، پس شروع میکنم به راه رفتن جلوی یکی از اون راه ها که به اینجا ختم میشه.
 وایمیستم اب دهنم رو قورت میدم، نفس عمیقی میکشم، بالاخره دست از دو دل بودن بر میدارم دلمو میزنم به دریا و به راهم ادامه میدم...

چند دقیقه هست که دارم راه میرم هنوز هم مغزم درست کار نمیکنه؛ همونطوری که حدس میزدم اینجا  هزارتویی که تمامش از شیشه است...

 اون موقع که چشمام رو باز کردم خودم رو تو این هزارتو پیدا کردم، که هنوزم تو نظرم عجیبه چون هیچ کسی اینجا نیست و همه چیز هم از اینه است حتی وقتی به بالای سرم یا زیر پاهام نگاه میکنم چیزی جزء اینه نمیبینم! انگار من دقیقا وسط این هزار تو به هوش اومدم وقتیم به دور اطرافم نگاه کردم فقط راه هایی رو میدیدم که به اینجا ختم میشد، پس شانسی یکیش رو انتخاب کردم.

پوف الان باید چیکار کنم؟ چقدر باید راه برم؟ به احتمال نود و نه درصد این یه خوابه! پس فقط باید منتظر باشم که بیدار بشم، اره خودشه، همینه! نمیخواد زیاد فکر کنم...
هیستریک: نوعی اختلال، احساسات غیر قابل کنترل
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
آخرین ویرایش:

pureimpure

کاربر تک رمان
کاربر تک رمان
تاریخ ثبت‌نام
2022-09-18
نوشته‌ها
9
کیف پول من
338
Points
13
پارت هفتم:
هرچقدر بین اون هزار توها قدم میزنه چیزی جزء انعکاس خودش تو اینه هارو نمیبینه، همه چیز براش غیر قابل باوره هنوز هم افکارهای توی مغزش مبهمه و جوابی براشون نداره، اینکه الان چیکار باید بکنه و چه اتفاقاتی پیش روشه؛ با گزشتن از افکارش حال جسمیش هم چندان تعریفی نداره...
لرزش دستهام شروع شده! نمیدونم دارم راه درستی رو میرم یا نه، حتی نمیدونم اینجا کجاست و من چرا باید تو این توهم یا هر کوفتی که اسمش هست گیر بیوفتم، تا به خودم میام میبینم باز ناخوداگاه دارم ناخونای دستم رو میجوم به خودم تشر میزنم:
- بسه مهسا چته؟
- چرا داری اینجوری میکنی!؟ هنوز که چیزی نشده.
قدم هام رو تندتر میکنم، استرسم هر لحظه داره بیشتر میشه همش سعی میکنم خودم رو اروم کنم...
ولی اگه واقعا تا ابد اینجا گیر بکنم چی!؟
با این فکر یک ان به خودم لرزیدم...
الان رسما داشتم میدویدم، نه معلومه همه اینا الکیه همش یه بازی مسخره ست، اره فقط باید به انتهای این مکان پرپیچ و خم برسم، اینجوری میتونم از اینجا برم بیرون...
تازه میتونم لبخند سارا رو یه بار دیگه ام ببینم، با فکر بهش دلتنگیم نسبت به چیز هایی که قبلا داشتم بیشتر میشه...
اخ چقد دلم میخواد وقتی برگردم با یه نو*شی*دنی د*اغ، بخزم زیر پتو و اون رمان مورد علاقم رو بخونم...
حالا که فکر میکنم خیلی کارا هست که هنوز نکردم، من هنوز دوست دارم یه مامور پلیس بشم پس وقتی برگردم باید حسابی خر بزنم تازه باید سعی کنم توجه خوانوادم رو هم برگردونم مطمئنم تو وجودشون یه جرعه محبت واسه دخترشون دارن لبخند ریزی رو لبام نقش میبنده...

#pureimpure
#جهانی_ازتبار_سیاهی
#انجمن_تک_رمان

کد:
پارت هفتم:

هرچقدر بین اون هزار توها قدم میزنه چیزی جزء انعکاس خودش تو اینه هارو نمیبینه، همه چیز براش غیر قابل باوره هنوز هم افکارهای توی مغزش مبهمه و جوابی براشون نداره، اینکه الان چیکار باید بکنه و چه اتفاقاتی پیش روشه؛ با گزشتن از افکارش حال جسمیش هم چندان تعریفی نداره...

لرزش دستهام شروع شده! نمیدونم دارم راه درستی رو میرم یا نه، حتی نمیدونم اینجا کجاست و من چرا باید تو این توهم یا هر کوفتی که اسمش هست گیر بیوفتم، تا به خودم میام میبینم باز ناخوداگاه دارم ناخونای دستم رو میجوم به خودم تشر میزنم:

- بسه مهسا چته؟ 

- چرا داری اینجوری میکنی!؟ هنوز که چیزی نشده.

قدم هام رو تندتر میکنم، استرسم هر لحظه داره بیشتر میشه همش سعی میکنم خودم رو اروم کنم...

 ولی اگه واقعا تا ابد اینجا گیر بکنم چی!؟

با این فکر یک ان به خودم لرزیدم...

الان رسما داشتم میدویدم، نه معلومه همه اینا الکیه همش یه بازی مسخره ست، اره فقط باید به انتهای این مکان پرپیچ و خم برسم، اینجوری میتونم از اینجا برم بیرون...

 تازه میتونم لبخند سارا رو یه بار دیگه ام ببینم، با فکر بهش دلتنگیم نسبت به چیز هایی که قبلا داشتم بیشتر میشه... 

اخ چقد دلم میخواد وقتی برگردم با یه نو*شی*دنی د*اغ، بخزم زیر پتو و اون رمان مورد علاقم رو بخونم...

حالا که فکر میکنم خیلی کارا هست که هنوز نکردم، من هنوز دوست دارم یه مامور پلیس بشم پس وقتی برگردم باید حسابی خر بزنم تازه باید سعی کنم توجه خوانوادم رو هم برگردونم مطمئنم تو وجودشون یه جرعه محبت واسه دخترشون دارن لبخند ریزی رو لبام نقش میبنده...
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
بالا