خوش آمدید!

با عضویت در انجمن تک رمان از مزایای(چاپ کتاب،منتشر کردن رمان و...به صورت رایگان، خدمات ویراستاری، نقد و...)بهرمند شوید. با ما بهترین‌ها را تجربه کنید.☆

همین حالا عضویتت رو قطعی کن!
  • جهت شرکت در فراخوان چاپ کتاب مشترک با مناسب ترین قیمت . کلیک کنید
  • جهت چاپ کتاب خود با مناسب‌ترین قیمت و بهترین کیفیت . کلیک کنید

در حال پیشرفت رمان په ژاره | میم.ز کاربر انجمن تک رمان

ساعت تک رمان

!MoOn

کاربر تک رمان
کاربر تک رمان
تاریخ ثبت‌نام
2022-04-14
نوشته‌ها
146
کیف پول من
2,272
Points
162
کد:
نفسش را با د*ه*ان بیرون فرستاد و قبل از این‌که ل*ب بگشاید و از گرمای هوا شکایت کند، در باز شد و چهره خندان یوسف در چارچوب در نقش بست.
- سلام، خوش اومدین.
یوسف از جلوی در کمی کنار رفت و نگاه کمند به جاکفشی که پشت سر یوسف قرار داشت کشیده شد.
میان کفش‌های جفت شده، دنبال یک جفت کفش مشکی زنانه می‌گشت که متعلق به ماه‌جبین بود.
 بعد از پیدا کردن کفش‌ها، لبخندی بر روی ل*ب‌هایش نقش بست که از چشم یوسف دور نماند و حین این‌که قدمی به عقب می‌گذاشت گفت:
- بفرمایید تو تا کمند جان هم زودتر به دیدار یار برسن!
همه از علاقه‌ی زیاد کمند به ماه‌جبین خبر داشتند، ماه‌جبین برای کمند تنها یک مادر بزرگ نبود، بلکه یک مادر بود!
کمند تک‌خنده‌ی کوتاهی کرد، دستی به روسری‌اش کشید و با گفتن «ببخشید»ی کوتاه، زودتر از پدر و مادرش به داخل خانه گام برداشت.
کفش‌هایش را سریع از پا در آورد و مرتب درون جاکفشی گذاشت. باد خنک کولر از همان بدو ورودش به خانه، به صورتش خورد و گرما را از تنش ربود. با قرار گرفتن دستی پشت کمرش، سرش را به عقب چرخاند و یک جفت چشم سبز جلوی نگاهش نقش بست.
مادرش با زبان اشاره گفت:
- زیر لفظی می‌خوای؟ زود برو تو دیگه!
دست راستش را بر روی چشمش گذاشت و سپس از روی تک پله‌ای که روبه‌رویش قرار داشت بالا رفت.
بوی مرغ زعفرانی که مطمئن بود دست‌پخت ماه‌جبین است زیر بینی‌اش پیچید.
 سرش را به سمت چپ هدایت کرد، ماه‌جبین جلوی چشم‌هایش نقش بست که بر روی مبل قالی، درون نشیمن نشسته بود.
دسته‌ی کیفش را بر روی شانه‌اش مرتب کرد و سپس بر روی قالی‌های سرمه‌ای خانه به راه افتاد.
خوش‌بختانه جز ماه‌جبین کسی داخل نشیمن نبود و او زودتر می‌توانست خودش را در آغوشش حل کند!
فاصله‌ی پنج قدمی خودش را با ماه‌جبین پر کرد و بر روی مبلی که کنار مادربزرگش بود، نشست.
کیفش را بر روی پاهایش گذاشت، صورتش را به صورت گندم‌گون ماه‌جبین نزدیک کرد و ب*وسه‌ای بر روی گونه‌اش کاشت.
- سلام ماه خوشگلم!
ماه‌جبین، لبخندی بر روی ل*ب‌های کشیده‌اش نشاند و گفت:
- سلام عزیزم.
سپس مثل همیشه دستش را دور شانه‌ی ظریف کمند حلقه کرد، او را به سمت خودش کشید و ب*وسه‌ای بر روی موهایش کاشت.
با آمدن فاطمه، ماه‌جبین دستش را از دور شانه‌ی کمند جدا کرد و آغوشش پذیرای دخترش شد.
با پیچیدن صدای گریه‌ی نوزاد درون گوشش، لبخندی بر روی ل*ب‌های کمند نقش بست.
دست‌هایش را بر روی دسته‌های چوبی مبل گذاشت و برخاست.
روی پاشنه‌ی پا چرخید و به پشت سرش، جایی که آشپزخانه قرار داشت، چشم دوخت.
با دیدن قامت آشنای خاله‌ی بزرگش، از نشیمن بیرون آمد و وارد آشپزخانه شد.
کنار میز چوبی وسط آشپزخانه ایستاد و گفت:
- سلام خاله.
مرضیه دست از هم زدن غذا کشید و به سمت او چرخید. مثل همیشه روسری سرش نامرتب و موهای کوتاهش بر روی صورتش ریخته شده بود. با دیدن کمند، کفگیر درون دستش را در قابلمه رها کرد و آغوشش را برای او باز کرد.
- بیا ببینمت.
کمند کیفش را بر روی میز گذاشت، صدای برخورد زنجیر کیف بر روی شیشه‌ی میز در گوشش پیچید.
فاصله‌ی سه قدمی خودش را با مرضیه پر کرد و درون آغوشش جا گرفت.

نفسش را با د*ه*ان بیرون فرستاد و قبل از این‌که ل*ب بگشاید و از گرمای هوا شکایت کند، در باز شد و چهره خندان یوسف در چارچوب در نقش بست.
- سلام، خوش اومدین.
یوسف از جلوی در کمی کنار رفت و نگاه کمند به جاکفشی که پشت سر یوسف قرار داشت کشیده شد.
میان کفش‌های جفت شده، دنبال یک جفت کفش مشکی زنانه می‌گشت که متعلق به ماه‌جبین بود.
بعد از پیدا کردن کفش‌ها، لبخندی بر روی ل*ب‌هایش نقش بست که از چشم یوسف دور نماند و حین این‌که قدمی به عقب می‌گذاشت گفت:
- بفرمایید تو تا کمند جان هم زودتر به دیدار یار برسن!
همه از علاقه‌ی زیاد کمند به ماه‌جبین خبر داشتند، ماه‌جبین برای کمند تنها یک مادر بزرگ نبود، بلکه یک مادر بود!
کمند تک‌خنده‌ی کوتاهی کرد، دستی به روسری‌اش کشید و با گفتن «ببخشید»ی کوتاه، زودتر از پدر و مادرش به داخل خانه گام برداشت.
کفش‌هایش را سریع از پا در آورد و مرتب درون جاکفشی گذاشت. باد خنک کولر از همان بدو ورودش به خانه، به صورتش خورد و گرما را از تنش ربود. با قرار گرفتن دستی پشت کمرش، سرش را به عقب چرخاند و یک جفت چشم سبز جلوی نگاهش نقش بست.
مادرش با زبان اشاره گفت:
- زیر لفظی می‌خوای؟ زود برو تو دیگه!
دست راستش را بر روی چشمش گذاشت و سپس از روی تک پله‌ای که روبه‌رویش قرار داشت بالا رفت.
بوی مرغ زعفرانی که مطمئن بود دست‌پخت ماه‌جبین است زیر بینی‌اش پیچید.
سرش را به سمت چپ هدایت کرد، ماه‌جبین جلوی چشم‌هایش نقش بست که بر روی مبل قالی، درون نشیمن نشسته بود.
دسته‌ی کیفش را بر روی شانه‌اش مرتب کرد و سپس بر روی قالی‌های سرمه‌ای خانه به راه افتاد.
خوش‌بختانه جز ماه‌جبین کسی داخل نشیمن نبود و او زودتر می‌توانست خودش را در آغوشش حل کند!
فاصله‌ی پنج قدمی خودش را با ماه‌جبین پر کرد و بر روی مبلی که کنار مادربزرگش بود، نشست.
کیفش را بر روی پاهایش گذاشت، صورتش را به صورت گندم‌گون ماه‌جبین نزدیک کرد و ب*وسه‌ای بر روی گونه‌اش کاشت.
- سلام ماه خوشگلم!
ماه‌جبین، لبخندی بر روی ل*ب‌های کشیده‌اش نشاند و گفت:
- سلام عزیزم.
سپس مثل همیشه دستش را دور شانه‌ی ظریف کمند حلقه کرد، او را به سمت خودش کشید و ب*وسه‌ای بر روی موهایش کاشت.
با آمدن فاطمه، ماه‌جبین دستش را از دور شانه‌ی کمند جدا کرد و آغوشش پذیرای دخترش شد.
با پیچیدن صدای گریه‌ی نوزاد درون گوشش، لبخندی بر روی ل*ب‌های کمند نقش بست.
دست‌هایش را بر روی دسته‌های چوبی مبل گذاشت و برخاست.
روی پاشنه‌ی پا چرخید و به پشت سرش، جایی که آشپزخانه قرار داشت، چشم دوخت.
با دیدن قامت آشنای خاله‌ی بزرگش، از نشیمن بیرون آمد و وارد آشپزخانه شد.
کنار میز چوبی وسط آشپزخانه ایستاد و گفت:
- سلام خاله.
مرضیه دست از هم زدن غذا کشید و به سمت او چرخید. مثل همیشه روسری سرش نامرتب و موهای کوتاهش بر روی صورتش ریخته شده بود. با دیدن کمند، کفگیر درون دستش را در قابلمه رها کرد و آغوشش را برای او باز کرد.
- بیا ببینمت.
کمند کیفش را بر روی میز گذاشت، صدای برخورد زنجیر کیف بر روی شیشه‌ی میز در گوشش پیچید.
فاصله‌ی سه قدمی خودش را با مرضیه پر کرد و درون آغوشش جا گرفت.
#میم.ز #رمان_پهژاره #انجمن_تک_رمان
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان

!MoOn

کاربر تک رمان
کاربر تک رمان
تاریخ ثبت‌نام
2022-04-14
نوشته‌ها
146
کیف پول من
2,272
Points
162
کد:
چانه‌اش را بر روی شانه‌ی مرضیه قرار داد و گفت:
- دلم برات تنگ شده بود.
مرضیه دستش را پشت کمر کمند گذاشت و با مهربانی ذاتی‌اش ل*ب زد:
- منم همین‌طور، عجیبه بوی رنگ نمیدی!
تک‌خنده‌ای کرد و از آ*غ*و*ش مرضیه بیرون آمد، نگاهش را به کابینت‌های قهوه‌ای دوخت و گفت:
- قبل از این‌که بیایم مامانم مجبورم کرد یه چند ساعتی رو توی حموم سپری کنم تا بوی رنگ ندم.
نگاهش را از آویزهای روی درهای کابینت گرفت و به لبخند مرضیه دوخت. شانه‌هایش را بالا انداخت و خندید.
گوشه ل*بش را به دندان گرفت و گفت:
- زهرا کجاست؟
- توی‌ اتاق بچه.
تازه یادش آمد برای چه به خانه‌ی زهرا آمده بودند! دسته‌ی کیفش را به دست گرفت و از آشپزخانه بیرون آمد.
نگاهش را به نشیمن دوخت، پدرش و یوسف جلوی تلویزیون نشسته بودند و اخبار می‌دیدند و مادرش و ماه‌جبین با هم صحبت می‌کردند.
به سمت چپ نگاه کرد و با باز بودن در سفید رنگ اتاق که چسبیده به در ورودی بود، قدمی به جلو برداشت.
صدای «الله اکبر» گفتن پدربزرگش باعث شد به قدم‌هایش سرعت ببخشد.
نماز خواندن پدر بزرگش را دوست داشت و همیشه گوشه‌ای می‌ایستاد و به نماز خواندن او چشم می‌دوخت.
میان چارچوب در ایستاد و به قامت خمیده‌ی پدر بزرگش زل زد. با وجود این‌که زانوهایش درد می‌کرد اما حاضر به خواندن نماز آن هم به صورت نشسته نبود.
لبخندی بر روی ل*بش نقش بست، نگاهش را به سمت راست اتاق جایی که تخت سفید رنگ نوزاد قرار داشت دوخت.
زهرا نوزاد درون دستش را، روی تخت گذاشت و پارچه‌ی سفید رنگی بر روی آن کشید. کمند با همان لبخند نشسته بر روی ل*ب‌هایش، آرام به زهرا سلام کرد. زهرا چادر سفید رنگی که گوشه‌ی تخت بود را به دست گرفت و با مهربانی ذاتی‌اش به کمند خیره شد.  هیچ یک از اعضای این خانواده‌ به کمند ترحم نمی‌کردند و در پس تک-تک نگاهشان چیزی جز مهربانی بدون ریا، یافت نمی‌شد!
دست به س*ی*نه، بدون این‌که قدمی به جلو بگذارد صورت کوچک نوزاد را نگاه کرد، نمی‌خواست تا پدربزرگش نمازش تمام نشده، قدمی به داخل اتاق بگذارد.
نفس عمیقی کشید، بوی نوزاد فضای اتاق را در بر گرفته بود و بادی که از میان پرده‌های صورتی اتاق رد می‌شد به پیچیدن بو، زیر بینی‌اش کمک می‌کرد.
بینی کوچک نوزاد، همانند بینی زهرا  و موهای مشکی که از زیر کلاه سفید رنگش دیده می‌شد، همسان پدرش یوسف بود!
- بیا ببینمت بچه!
دست از بررسی کردن اعضای صورت نوزاد برداشت و با لبخند قدمی به جلو گذاشت.
- باز هم متوجه شدین من اومدم؟
پدر بزرگش، حین این‌که سجاده‌ی قهوه‌ای رنگ جلویش را جمع می‌کرد گفت:
- مگه کسی غیر تو، مثل کِرپو به آدم زل می‌زنه؟
کنار پدر بزرگش، روی قالی سرمه‌ای اتاق نشست، ابروهایش را بالا پراند و به کلمه‌ای که پدر بزرگش گفته بود، فکر کرد.
زبانش را بر روی ل*بش کشید و گفت:
- سلام، کِرپو چیه دیگه بابا بزرگ؟
تک‌ خنده‌ی زهرا باعث شد نگاهش را از چشم‌های زمردی پدربزرگش بگیرد و به زهرا بدوزد که همسان لبو، سرخ شده بود.
با انگشت اشاره‌اش، گوشه‌ی ابرویش را خاراند و گفت:
- چرا می‌خندی؟ معنیش چیز بدی میشه؟

چانه‌اش را بر روی شانه‌ی مرضیه قرار داد و گفت:
- دلم برات تنگ شده بود.
مرضیه دستش را پشت کمر کمند گذاشت و با مهربانی ذاتی‌اش ل*ب زد:
- منم همین‌طور، عجیبه بوی رنگ نمیدی!
تک‌خنده‌ای کرد و از آ*غ*و*ش مرضیه بیرون آمد، نگاهش را به کابینت‌های قهوه‌ای دوخت و گفت:
- قبل از این‌که بیایم مامانم مجبورم کرد یه چند ساعتی رو توی حموم سپری کنم تا بوی رنگ ندم.
نگاهش را از آویزهای روی درهای کابینت گرفت و به لبخند مرضیه دوخت. شانه‌هایش را بالا انداخت و خندید.
گوشه ل*بش را به دندان گرفت و گفت:
- زهرا کجاست؟
- توی‌ اتاق بچه.
تازه یادش آمد برای چه به خانه‌ی زهرا آمده بودند! دسته‌ی کیفش را به دست گرفت و از آشپزخانه بیرون آمد.
نگاهش را به نشیمن دوخت، پدرش و یوسف جلوی تلویزیون نشسته بودند و اخبار می‌دیدند و مادرش و ماه‌جبین با هم صحبت می‌کردند.
به سمت چپ نگاه کرد و با باز بودن در سفید رنگ اتاق که چسبیده به در ورودی بود، قدمی به جلو برداشت.
صدای «الله اکبر» گفتن پدربزرگش باعث شد به قدم‌هایش سرعت ببخشد.
نماز خواندن پدر بزرگش را دوست داشت و همیشه گوشه‌ای می‌ایستاد و به نماز خواندن او چشم می‌دوخت.
میان چارچوب در ایستاد و به قامت خمیده‌ی پدر بزرگش زل زد. با وجود این‌که زانوهایش درد می‌کرد اما حاضر به خواندن نماز آن هم به صورت نشسته نبود.
لبخندی بر روی ل*بش نقش بست، نگاهش را به سمت راست اتاق جایی که تخت سفید رنگ نوزاد قرار داشت دوخت.
زهرا نوزاد درون دستش را، روی تخت گذاشت و پارچه‌ی سفید رنگی بر روی آن کشید. کمند با همان لبخند نشسته بر روی ل*ب‌هایش، آرام به زهرا سلام کرد. زهرا چادر سفید رنگی که گوشه‌ی تخت بود را به دست گرفت و با مهربانی ذاتی‌اش به کمند خیره شد. هیچ یک از اعضای این خانواده‌ به کمند ترحم نمی‌کردند و در پس تک-تک نگاهشان چیزی جز مهربانی بدون ریا، یافت نمی‌شد!
دست به س*ی*نه، بدون این‌که قدمی به جلو بگذارد صورت کوچک نوزاد را نگاه کرد، نمی‌خواست تا پدربزرگش نمازش تمام نشده، قدمی به داخل اتاق بگذارد.
نفس عمیقی کشید، بوی نوزاد فضای اتاق را در بر گرفته بود و بادی که از میان پرده‌های صورتی اتاق رد می‌شد به پیچیدن بو، زیر بینی‌اش کمک می‌کرد.
بینی کوچک نوزاد، همانند بینی زهرا و موهای مشکی که از زیر کلاه سفید رنگش دیده می‌شد، همسان پدرش یوسف بود!
- بیا ببینمت بچه!
دست از بررسی کردن اعضای صورت نوزاد برداشت و با لبخند قدمی به جلو گذاشت.
- باز هم متوجه شدین من اومدم؟
پدر بزرگش، حین این‌که سجاده‌ی قهوه‌ای رنگ جلویش را جمع می‌کرد گفت:
- مگه کسی غیر تو، مثل کِرپو به آدم زل می‌زنه؟
کنار پدر بزرگش، روی قالی سرمه‌ای اتاق نشست، ابروهایش را بالا پراند و به کلمه‌ای که پدر بزرگش گفته بود، فکر کرد.
زبانش را بر روی ل*بش کشید و گفت:
- سلام، کِرپو چیه دیگه بابا بزرگ؟
تک‌ خنده‌ی زهرا باعث شد نگاهش را از چشم‌های زمردی پدربزرگش بگیرد و به زهرا بدوزد که همسان لبو، سرخ شده بود.
با انگشت اشاره‌اش، گوشه‌ی ابرویش را خاراند و گفت:
- چرا می‌خندی؟ معنیش چیز بدی میشه؟

#رمان_پهژاره #میم.ز #انجمن_رمان_نویسی_تک_رمان
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان

!MoOn

کاربر تک رمان
کاربر تک رمان
تاریخ ثبت‌نام
2022-04-14
نوشته‌ها
146
کیف پول من
2,272
Points
162
کد:
زهرا شانه‌هایش را بالا انداخت، انگشتش را زیر بینی خوش فرمش کشید و گفت:
- نه.
طنین پدر بزرگش، باعث شد سرش را به چپ بچرخاند و به چشم‌های زمردی‌اش بنگرد.
- زهرا کِرپو یعنی چی؟
صدای لبریز از خنده‌ی زهرا، باعث شد بی‌اختیار لبخند بر روی ل*ب‌های کمند بنشیند.
- مارمولک بابا بزرگ.
چشم‌های کمند، همانند دو توپ بزرگ شدند. این‌که معنای این واژه، یک خزنده باشد به ذهنش خطور نکرده بود.
- نوه عزیز خودمی، باید برای این خانوم کلاس چگونه کرمانی حرف بزنیم، بزاریم!
کمند، دست از بررسی کردن واژه‌ی کرمانی کشید و با اعتراض گفت:
- من مارمولکم؟
زهرا بی‌خیال ایستادن شد و روبه‌روی پدر بزرگ بر روی زمین نشست. صورتش از درد بخیه‌هایش جمع شد اما سریع لبخند محوی بر روی ل*ب نشاند و گفت:
- اذیتش نکنین پدر بزرگ.
کمند ل*ب برچید و به نشانه‌ی اعتراض نگاهش را به سمت نوزاد سوق داد. صدای خنده‌ی پدر بزرگش نوید این را می‌داد که از اعتراض کمند، ناراضی نیست.
دست‌هایش را بر روی زمین گذاشت و برخاست. به سمت نوزادی که غرق در خواب بود گام برداشت و کنار تختش ایستاد. صورت سفیدش هم‌سان قند بود و ل*ب‌های صورتی‌اش او را زیباتر نشان می‌داد.
- شبیه کیه؟
 بی‌توجه به سوال زهرا، سرش را به صورت نوزاد نزدیک کرد و عمیق بو کشید. پلک‌هایش را بست و سعی کرد این بو را در گوشه‌ای از ذهنش ثبت کند. وقتی که از ثبت شدن بو، مطمئن شد بدون این‌که پلک‌هایش را بگشاید ل*ب زد:
- دماغش  شبیه دماغ توِ و رنگ  موهاش مثل یوسفِ!
با شنیدن صدای پدر بزرگش، آرام پلک‌هایش را باز کرد.
- از این بچه فقط دماغ و مو دیده، داری من رو مأیوس می‌کنی کمند!
تک خنده‌ی آرامی کرد و به سمت پدر بزرگش چرخید که هم‌چنان روی زمین نشسته و عصای قهوه‌ای رنگش را به دست گرفته بود.
شانه‌هایش را بالا انداخت، دست‌هایش را در هم قلاب و  بازوهایش را لمس کرد.
- آخه چیزی از صورتش مشخص نیست، خیلی کوچیکه.
نگاهش را به سمت زهرا سوق داد و گفت:
- اسمش رو چی گذاشتین؟
زهرا دستش را بر روی زمین گذاشت و حین این‌که بلند می‌شد، گفت:
- وانیا!
ابروهای کمانی‌اش را بالا پراند، گوشه ل*بش را به دندان گرفت و با تعجب گفت:
- معنیش چی میشه؟
سوال کمند، سوالی بود که این روزها همه از زهرا می‌پرسیدند و او با صبوری به همه پاسخ می‌داد.
- معنیش میشه هدیه‌ی خدا.
ل*ب‌هایش را محکم بر روی هم قرار داد و باعث شد چال روی گونه‌اش خودش را به نمایش بگذارد.
 نگاهش را به صورت غرق در خواب وانیا دوخت و به این فکر کرد که این اسم برازنده‌ی اوست، چون هر نوزاد هدیه‌ای از سمت خدا بود.
صدای پدر بزرگش باعث شد دست از افکارش بردارد و بی‌خیال حلاجی کردن فلسفه‌ی اسم وانیا شود.
- بیا کمکم کن بلند شم.
کیفش را روی زمین انداخت و فاصله‌ی پنج قدمی خودش را با پدر بزرگش پُر کرد. دست پینه بسته‌ی پدر بزرگ را به‌ دست گرفت و به او کمک کرد تا از روی زمین بلند شود.
بعد از این‌که قامت پدر بزرگش صاف شد، دستش را جلو برد و یقه‌ی پیراهن سفیدی که به تن پدر بزرگش بود را صاف کرد و گفت:
- حالا خوش‌تیپ شدی!
پدر بزرگش که عاشق کل-کل با نوه‌هایش بود، حین این‌که با عصا به سمت در قدم برمی‌داشت گفت:
-  من مادرزادی خوش‌تیپم ، اگه این‌طور نبود مادر بزرگت زن من نمی‌شد!
#۱۰
زهرا شانه‌هایش را بالا انداخت، انگشتش را زیر بینی خوش فرمش کشید و گفت:
- نه.
طنین پدر بزرگش، باعث شد سرش را به چپ بچرخاند و به چشم‌های زمردی‌اش بنگرد.
- زهرا کِرپو یعنی چی؟
صدای لبریز از خنده‌ی زهرا، باعث شد بی‌اختیار لبخند بر روی ل*ب‌های کمند بنشیند.
- مارمولک بابا بزرگ.
چشم‌های کمند، همانند دو توپ بزرگ شدند. این‌که معنای این واژه، یک خزنده باشد به ذهنش خطور نکرده بود.
- نوه عزیز خودمی، باید برای این خانوم کلاس چگونه کرمانی حرف بزنیم، بزاریم!
کمند، دست از بررسی کردن واژه‌ی کرمانی کشید و با اعتراض گفت:
- من مارمولکم؟
زهرا بی‌خیال ایستادن شد و روبه‌روی پدر بزرگ بر روی زمین نشست. صورتش از درد بخیه‌هایش جمع شد اما سریع لبخند محوی بر روی ل*ب نشاند و گفت:
- اذیتش نکنین پدر بزرگ.
کمند ل*ب برچید و به نشانه‌ی اعتراض نگاهش را به سمت نوزاد سوق داد. صدای خنده‌ی پدر بزرگش نوید این را می‌داد که از اعتراض کمند، ناراضی نیست.
دست‌هایش را بر روی زمین گذاشت و برخاست. به سمت نوزادی که غرق در خواب بود گام برداشت و کنار تختش ایستاد. صورت سفیدش هم‌سان قند بود و ل*ب‌های صورتی‌اش او را زیباتر نشان می‌داد.
- شبیه کیه؟
بی‌توجه به سوال زهرا، سرش را به صورت نوزاد نزدیک کرد و عمیق بو کشید. پلک‌هایش را بست و سعی کرد این بو را در گوشه‌ای از ذهنش ثبت کند. وقتی که از ثبت شدن بو، مطمئن شد بدون این‌که پلک‌هایش را بگشاید ل*ب زد:
- دماغش شبیه دماغ توِ و رنگ موهاش مثل یوسفِ!
با شنیدن صدای پدر بزرگش، آرام پلک‌هایش را باز کرد.
- از این بچه فقط دماغ و مو دیده، داری من رو مأیوس می‌کنی کمند!
تک خنده‌ی آرامی کرد و به سمت پدر بزرگش چرخید که هم‌چنان روی زمین نشسته و عصای قهوه‌ای رنگش را به دست گرفته بود.
شانه‌هایش را بالا انداخت، دست‌هایش را در هم قلاب و بازوهایش را لمس کرد.
- آخه چیزی از صورتش مشخص نیست، خیلی کوچیکه.
نگاهش را به سمت زهرا سوق داد و گفت:
- اسمش رو چی گذاشتین؟
زهرا دستش را بر روی زمین گذاشت و حین این‌که بلند می‌شد، گفت:
- وانیا!
ابروهای کمانی‌اش را بالا پراند، گوشه ل*بش را به دندان گرفت و با تعجب گفت:
- معنیش چی میشه؟
سوال کمند، سوالی بود که این روزها همه از زهرا می‌پرسیدند و او با صبوری به همه پاسخ می‌داد.
- معنیش میشه هدیه‌ی خدا.
ل*ب‌هایش را محکم بر روی هم قرار داد و باعث شد چال روی گونه‌اش خودش را به نمایش بگذارد.
نگاهش را به صورت غرق در خواب وانیا دوخت و به این فکر کرد که این اسم برازنده‌ی اوست، چون هر نوزاد هدیه‌ای از سمت خدا بود.
صدای پدر بزرگش باعث شد دست از افکارش بردارد و بی‌خیال حلاجی کردن فلسفه‌ی اسم وانیا شود.
- بیا کمکم کن بلند شم.
کیفش را روی زمین انداخت و فاصله‌ی پنج قدمی خودش را با پدر بزرگش پُر کرد. دست پینه بسته‌ی پدر بزرگ را به‌ دست گرفت و به او کمک کرد تا از روی زمین بلند شود.
بعد از این‌که قامت پدر بزرگش صاف شد، دستش را جلو برد و یقه‌ی پیراهن سفیدی که به تن پدر بزرگش بود را صاف کرد و گفت:
- حالا خوش‌تیپ شدی!
پدر بزرگش که عاشق کل-کل با نوه‌هایش بود، حین این‌که با عصا به سمت در قدم برمی‌داشت گفت:
- من مادرزادی خوش‌تیپم ، اگه این‌طور نبود مادر بزرگت زن من نمی‌شد!
#رمان_پهژاره #میم.ز #انجمن_رمان_نویسی_تک_رمان
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان

!MoOn

کاربر تک رمان
کاربر تک رمان
تاریخ ثبت‌نام
2022-04-14
نوشته‌ها
146
کیف پول من
2,272
Points
162
کد:
نگاهش را به نگاه زهرا دوخت و با هم خندیدند. روسری‌اش را که کمی عقب رفته بود را جلوتر کشید و به دنبال پدر بزرگش از اتاق بیرون رفت.
روی مبل کنار ماه‌جبین نشست و با دیدن ظرف‌های نقره‌ای روی میز چشم‌هایش برق زد. عاشق قاووت بود و برای همین بدون مکث، به سمت میز خم شد، قاشق کوچک درون ظرف را به دست گرفت و بعد از پر کردنش، بدون این‌که قاشق به ل*ب‌هایش برخورد کند، قاووت را به داخل دهانش ریخت.
پلک‌هایش را بست و مزه‌ی خوبش را با تمام وجودش حس کرد.
گوشه‌ی پلکش را گشود و با چشم‌های خندان ماه‌جبین مواجه شد. حین این‌که مجدد قاشقش را به ظرف نزدیک می‌کرد، گفت:
- زندگی بدون قاووت غیر ممکن است!
صدای پدر بزرگش، میان خنده‌ی جمع فاصله انداخت و باعث شد ذهن کمند توان ثبت مجدد مزه‌ی قاووت را از دست بدهد.
- فردا شب بیا خونه‌ی ما، تنها!
کلمه‌ی تنها را آن‌قدر محکم گفت که باعث شد نگاه همه به سمت پدر بزرگ کشیده شود. زبانش را بر روی دندان‌هایش کشید و گفت:
- تنها؟
پدر بزرگش تنها سرش را بالا و پایین کرد و به صفحه‌ی تلویزیون چشم دوخت. نگاهش را به ماه‌جبین دوخت و آرام گفت:
- می‌دونی چه‌کار داره باهام؟
ماه‌جبین تنها به صورت دورانی پشت دست کمند را نوازش کرد و گفت:
- نه مادر.
ل*ب‌هایش را محکم بر روی هم فشار داد و مجدد به سمت ظرف قاووت خم شد و سعی کرد ذهنش را از چیزی که نمی‌دانست، دور کند.
***
نفس عمیقی کشید و ریه‌هایش از هوای گرم تیر ماه پر شد. جای خورشید سوزان را ماه گرفته بود و نبود ستاره‌ها در آسمان، به درخشش بیشتر ماه کمک می‌کرد.
دستش را به دستگیره ماشین رساند و آن را گشود، زبانش را بر روی ل*ب‌های رژ خورده‌اش کشید و حین این‌که پایش را از ماشین بیرون می‌گذاشت، از راننده تشکر کرد.
دستی به مانتوی کاربنی رنگش کشید و بدون این‌که تلاشی برای مهار کردن موهایی که روی پیشانی‌اش ریخته شده بودند، بکند؛ به سمت در سفید رنگ روبه‌رویش قدم برداشت.
نمای سفید رنگ خانه، مثل همیشه از تمیزی برق می‌زد و برگ‌های درخت انگور که از روی دیوار به داخل کوچه سرک می‌کشیدند، هارمونی خیره کننده‌ای ساخته بود.
روی تک پله‌‌ی جلوی در ایستاد و انگشتش را به زنگ آیفون رساند. بعد از پیچیدن صدای زنگ آیفون در گوشش، روی پاشنه‌ی پا چرخید و به انتهای کوچه خیره شد. مثل همیشه جلوی در آخرین خانه پر بود از ماشین‌هایی با مدل‌های مختلف.
- کیه؟
طنین پدر بزرگش در کوچه پیچید و باعث شد چشم از ماشین‌های آخر کوچه بگیرد.
- کمندم!
کمی بعد حین این‌که با دستش در را آرام می‌بست، نگاهش را به اطراف حیاط دوخت. حیاطی که هیچ کدام از خاطرات بچگی‌اش متعلق به آن نبود چون پنج سال قبل، پدر بزرگش به خاطر زلزله دل از خانه‌ی قدیمی‌اش کَند و به این‌جا آمدند.
بر روی موزاییک‌های بدون طرح خانه حرکت کرد و با پنج قدم خودش را به در ورودی خانه رساند. قبل از این‌که در سفید رنگ را بگشاید، سایه‌ی مادر بزرگش پشت در نمایان شد.
#۱۱
نگاهش را به نگاه زهرا دوخت و با هم خندیدند. روسری‌اش را که کمی عقب رفته بود را جلوتر کشید و به دنبال پدر بزرگش از اتاق بیرون رفت.
روی مبل کنار ماه‌جبین نشست و با دیدن ظرف‌های نقره‌ای روی میز چشم‌هایش برق زد. عاشق قاووت بود و برای همین بدون مکث، به سمت میز خم شد، قاشق کوچک درون ظرف را به دست گرفت و بعد از پر کردنش، بدون این‌که قاشق به ل*ب‌هایش برخورد کند، قاووت را به داخل دهانش ریخت.
پلک‌هایش را بست و مزه‌ی خوبش را با تمام وجودش حس کرد.
گوشه‌ی پلکش را گشود و با چشم‌های خندان ماه‌جبین مواجه شد. حین این‌که مجدد قاشقش را به ظرف نزدیک می‌کرد، گفت:
- زندگی بدون قاووت غیر ممکن است!
صدای پدر بزرگش، میان خنده‌ی جمع فاصله انداخت و باعث شد ذهن کمند توان ثبت مجدد مزه‌ی قاووت را از دست بدهد.
- فردا شب بیا خونه‌ی ما، تنها!
کلمه‌ی تنها را آن‌قدر محکم گفت که باعث شد نگاه همه به سمت پدر بزرگ کشیده شود. زبانش را بر روی دندان‌هایش کشید و گفت:
- تنها؟
پدر بزرگش تنها سرش را بالا و پایین کرد و به صفحه‌ی تلویزیون چشم دوخت. نگاهش را به ماه‌جبین دوخت و آرام گفت:
- می‌دونی چه‌کار داره باهام؟
ماه‌جبین تنها به صورت دورانی پشت دست کمند را نوازش کرد و گفت:
- نه مادر.
ل*ب‌هایش را محکم بر روی هم فشار داد و مجدد به سمت ظرف قاووت خم شد و سعی کرد ذهنش را از چیزی که نمی‌دانست، دور کند.
***
نفس عمیقی کشید و ریه‌هایش از هوای گرم تیر ماه پر شد. جای خورشید سوزان را ماه گرفته بود و نبود ستاره‌ها در آسمان، به درخشش بیشتر ماه کمک می‌کرد.
دستش را به دستگیره ماشین رساند و آن را گشود، زبانش را بر روی ل*ب‌های رژ خورده‌اش کشید و حین این‌که پایش را از ماشین بیرون می‌گذاشت، از راننده تشکر کرد.
دستی به مانتوی کاربنی رنگش کشید و بدون این‌که تلاشی برای مهار کردن موهایی که روی پیشانی‌اش ریخته شده بودند، بکند؛ به سمت در سفید رنگ روبه‌رویش قدم برداشت.
نمای سفید رنگ خانه، مثل همیشه از تمیزی برق می‌زد و برگ‌های درخت انگور که از روی دیوار به داخل کوچه سرک می‌کشیدند، هارمونی خیره کننده‌ای ساخته بود.
روی تک پله‌‌ی جلوی در ایستاد و انگشتش را به زنگ آیفون رساند. بعد از پیچیدن صدای زنگ آیفون در گوشش، روی پاشنه‌ی پا چرخید و به انتهای کوچه خیره شد. مثل همیشه جلوی در آخرین خانه پر بود از ماشین‌هایی با مدل‌های مختلف.
- کیه؟
طنین پدر بزرگش در کوچه پیچید و باعث شد چشم از ماشین‌های آخر کوچه بگیرد.
- کمندم!
کمی بعد حین این‌که با دستش در را آرام می‌بست، نگاهش را به اطراف حیاط دوخت. حیاطی که هیچ کدام از خاطرات بچگی‌اش متعلق به آن نبود چون پنج سال قبل، پدر بزرگش به خاطر زلزله دل از خانه‌ی قدیمی‌اش کَند و به این‌جا آمدند.
بر روی موزاییک‌های بدون طرح خانه حرکت کرد و با پنج قدم خودش را به در ورودی خانه رساند. قبل از این‌که در سفید رنگ را بگشاید، سایه‌ی مادر بزرگش پشت در نمایان شد.
#رمان_پهژاره
#میم.ز

#انجمن_تک_رمان
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان

!MoOn

کاربر تک رمان
کاربر تک رمان
تاریخ ثبت‌نام
2022-04-14
نوشته‌ها
146
کیف پول من
2,272
Points
162
کد:
بدون این‌که در را باز کند، پایش را بالا آورد و به آرامی بند کفش را باز کرد. با شنیدن صدای ماه‌جبین، لبخندی بر روی ل*ب نشاند، کفش‌هایش را کنار دیوار گذاشت و خودش را در آ*غ*و*ش ماه‌جبین انداخت.
- سلام بانو.
ماه‌جبین ب*وسه‌ای بر روی پیشانی‌اش کاشت و او را از خود جدا کرد. از جلوی در کمی کنار رفت و گفت:
- خوش‌ اومدی عزیز دلم.
کمند به صورت ماه‌جبین خیره شد، امشب مثل همیشه نبود و انگار حضور کمند در این خانه او را آزرده کرده بود.
دسته‌ی کیفش را محکم بین دست فشرد و قدمی به داخل گذاشت. سعی کرد ذهنش را از چیزی که مطمئن نبود دور کند و برای همین، آرام پرسید:
- بابا بزرگ کجاست؟
ماه‌جبین با استرس دستی به روسری سفیدش کشید و بعد از این‌که در را بست، ل*ب زد:
- داره اخبار می‌بینه.
کمند نفس عمیقی کشید و سعی کرد اضطرابی که درون جانش رخنه کرده بود را دور کند. ماه‌جبین زودتر از کمند، از راهروی عریض خانه عبور کرد و درب قهوه‌ای که با شیشه‌های رنگی مزین شده بود را گشود.
کمند برای رهایی از سوال‌هایی که در ذهنش غوطه‌ور شده بودند، به سرعت قدم‌هایش افزود و ثانیه‌ای بعد، حین این‌که کیفش را بر روی جالباسی می‌گذاشت، سرش را به سمت نشیمن کج کرد و گفت:
- سلام.
پدر بزرگ، عینک روی چشم‌هایش را برداشت و  بر روی میز قرار داد . با مکث سرش را به سمت کمند چرخاند و با همان جذبه همیشگی‌اش گفت:
- سلام، دیر اومدی.
بعد از اتمام حرفش، تلویزیون را خاموش کرد و با لحنی آرام‌تر از قبل گفت:
- ولی خوش اومدی!
کمند، لبخند دندان‌نمایی زد و سپس، از تک پله‌ای که روبه‌رویش بود بالا رفت و به سمت آخرین مبلی که درون نشیمن بود گام برداشت. می‌دانست باید دلیل قانع کننده‌ای برای تاخیرش بیاورد، برای همین گفت:
- ببخشید آژانس دیر اومد.
روی مبل تک‌نفره‌ای که کنار پدربزرگش بود نشست، آرنجش را بر روی دسته‌ی چوبی مبل گذاشت و کف دستش را زیر چانه‌اش قرار داد.
به نیم‌رخ پدربزرگش خیره شد، بر خلاف ماه‌جبین خبری از اضطراب در چهره‌ی پدر بزرگش نبود.
زبانش را بر روی ل*بش کشید و گفت:
- خب چی می‌خواستین بهم بگین بابا حیدر؟
می‌دانست که وقتی او را بابا حیدر صدا می‌زند، قند در دلش آب می‌شود و برای رسیدن به پاسخ سوال‌هایش،  به کلمه‌ی بابا حیدر متوسل شده بود.
حیدر دستی به پشت گ*ردنش کشید و این لمس را تا ریش‌های سفیدش امتداد داد. نگاهش را به روبه‌رویش، جایی که ماه‌جبین ایستاده بود سوق داد و گفت:
- مطمئنی نمی‌خوای بعد شام بهت بگم؟
کمند بدون این که دستش را از زیر چانه‌اش بردارد، با لبخند ل*ب زد:
- مگه چیز بدی می‌خواین بهم بگین؟
ماه‌جبین با سینی چای از آشپزخانه بیرون آمد و رو به حیدر گفت:
- بهتر نیست اول به علی بگی؟
استرسی که به جان کمند افتاده بود، از تک-تک رفتارهایش قابل رویت بود. ل*بش را به دندان گرفت و پوستش را کَند. پاهایش را بر روی هم انداخت و آرام زمزمه کرد:
- کم-کم دارم می‌ترسم!
#۱۲
بدون این‌که در را باز کند، پایش را بالا آورد و به آرامی بند کفش را باز کرد. با شنیدن صدای ماه‌جبین، لبخندی بر روی ل*ب نشاند، کفش‌هایش را کنار دیوار گذاشت و خودش را در آ*غ*و*ش ماه‌جبین انداخت.
- سلام بانو.
ماه‌جبین ب*وسه‌ای بر روی پیشانی‌اش کاشت و او را از خود جدا کرد. از جلوی در کمی کنار رفت و گفت:
- خوش‌ اومدی عزیز دلم.
کمند به صورت ماه‌جبین خیره شد، امشب مثل همیشه نبود و انگار حضور کمند در این خانه او را آزرده کرده بود.
دسته‌ی کیفش را محکم بین دست فشرد و قدمی به داخل گذاشت. سعی کرد ذهنش را از چیزی که مطمئن نبود دور کند و برای همین، آرام پرسید:
- بابا بزرگ کجاست؟
ماه‌جبین با استرس دستی به روسری سفیدش کشید و بعد از این‌که در را بست، ل*ب زد:
- داره اخبار می‌بینه.
کمند نفس عمیقی کشید و سعی کرد اضطرابی که درون جانش رخنه کرده بود را دور کند. ماه‌جبین زودتر از کمند، از راهروی عریض خانه عبور کرد و درب قهوه‌ای که با شیشه‌های رنگی مزین شده بود را گشود.
کمند برای رهایی از سوال‌هایی که در ذهنش غوطه‌ور شده بودند، به سرعت قدم‌هایش افزود و ثانیه‌ای بعد، حین این‌که کیفش را بر روی جالباسی می‌گذاشت، سرش را به سمت نشیمن کج کرد و گفت:
- سلام.
پدر بزرگ، عینک روی چشم‌هایش را برداشت و بر روی میز قرار داد . با مکث سرش را به سمت کمند چرخاند و با همان جذبه همیشگی‌اش گفت:
- سلام، دیر اومدی.
بعد از اتمام حرفش، تلویزیون را خاموش کرد و با لحنی آرام‌تر از قبل گفت:
- ولی خوش اومدی!
کمند، لبخند دندان‌نمایی زد و سپس، از تک پله‌ای که روبه‌رویش بود بالا رفت و به سمت آخرین مبلی که درون نشیمن بود گام برداشت. می‌دانست باید دلیل قانع کننده‌ای برای تاخیرش بیاورد، برای همین گفت:
- ببخشید آژانس دیر اومد.
روی مبل تک‌نفره‌ای که کنار پدربزرگش بود نشست، آرنجش را بر روی دسته‌ی چوبی مبل گذاشت و کف دستش را زیر چانه‌اش قرار داد.
به نیم‌رخ پدربزرگش خیره شد، بر خلاف ماه‌جبین خبری از اضطراب در چهره‌ی پدر بزرگش نبود.
زبانش را بر روی ل*بش کشید و گفت:
- خب چی می‌خواستین بهم بگین بابا حیدر؟
می‌دانست که وقتی او را بابا حیدر صدا می‌زند، قند در دلش آب می‌شود و برای رسیدن به پاسخ سوال‌هایش، به کلمه‌ی بابا حیدر متوسل شده بود.
حیدر دستی به پشت گ*ردنش کشید و این لمس را تا ریش‌های سفیدش امتداد داد. نگاهش را به روبه‌رویش، جایی که ماه‌جبین ایستاده بود سوق داد و گفت:
- مطمئنی نمی‌خوای بعد شام بهت بگم؟
کمند بدون این که دستش را از زیر چانه‌اش بردارد، با لبخند ل*ب زد:
- مگه چیز بدی می‌خواین بهم بگین؟
ماه‌جبین با سینی چای از آشپزخانه بیرون آمد و رو به حیدر گفت:
- بهتر نیست اول به علی بگی؟
استرسی که به جان کمند افتاده بود، از تک-تک رفتارهایش قابل رویت بود. ل*بش را به دندان گرفت و پوستش را کَند. پاهایش را بر روی هم انداخت و آرام زمزمه کرد:
- کم-کم دارم می‌ترسم!
#میم.ز #پهژاره #رمان_پهژاره #انجمن_رمان_نویسی
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان

!MoOn

کاربر تک رمان
کاربر تک رمان
تاریخ ثبت‌نام
2022-04-14
نوشته‌ها
146
کیف پول من
2,272
Points
162
کد:
ابروهای سفید حیدر به هم نزدیک شدند و بعد از تر کردن ل*ب‌هایش رو به ماه‌جبین گفت:
- نه،چون کمند خودش باید تصمیم بگیره!
 تسبیح فیروزه‌ای رنگش را از روی میز عسلی کنارش برداشت و ادامه داد:
- و این‌قدر استرس برای این کار جزئی لازم نیست، داری بچه رو می‌ترسونی!
ماه‌جبین سینی چای را روی میز چوبی گذاشت، سپس گره‌ی روسری‌اش را باز و مجدد بست.
حیدر سرش را به سمت کمند چرخاند و با آرامش گفت:
- برای این گفتم بعد شام بهت بگم چون مطمئنم ذهنت درگیر میشه و هیچی از مزه‌ی غذا نمی‌فهمی.
کمند دستش را به آرامی به سمت شال لیمویی رنگش برد و آن‌را از روی سرش به سمت شانه‌هایش هدایت کرد. آب دهنش را فرو فرستاد و آرام گفت:
- الان بگین لطفاً.
سپس دست‌هایش را در هم قفل کرد و روی پاهایش گذاشت. از استرسش اندکی کاسته شده بود اما هنوزم از چیزی که نمی‌دانست، می‌ترسید!
حیدر دانه‌های فیروزه‌ای تسبیح را به عقب هدایت کرد و حین این‌که در دلش صلوات می‌فرستاد، گفت:
- آقای قادری رو یادته؟
کمند نفس حبس شده‌اش را یک دفعه رها کرد، به پشتی مبل تکیه داد و با گوشه چشم به پدر بزرگش نگریست.
- همونی که گفت عکس دوتا نوه‌هاش رو بکشم؟
حیدر سرش را بالا و پایین کرد و ماه‌جبین، بی‌خیال ایستادن شد و روی نزدیک‌ترین مبل، نشست.
کمند دستی به موهای ریخته شده بر پیشانی‌اش کشید و گفت:
- الان دوباره می‌خواد سفارش بده؟
حیدر، تسبیح درون دستش را به داخل جیب پیراهنش هدایت و سپس کمر خم کرده و استکان چایی سرخ رنگ را از داخل سینی برداشت.
- آره، اما این‌بار خودت رو سفارش دادن!
***
دستگیره پنجره را به دست گرفت و آن را به سمت راست چرخاند. با باز شدن پنجره، باد گرم به صورتش سیلی زد و موهای ریخته شده بر پیشانی‌اش را به‌هم ریخت.
دست چپش را به لبه‌ی پنجره رساند، چشم‌هایش را بست و سعی کرد با فکر کردن به بوی نان د*اغ، ذهنش را از حرف‌هایی که دو روز قبل، بین خودش و پدربزرگش رد و بدل شده بود، دور کند.
قلبش محکم می‌کوبید و استرس باعث شده بود مدام به جان ل*ب‌هایش بیوفتد. سخت‌ترین تصمیم عمرش را می‌بایست بگیرد، تصمیمی که به تنها گذاشتن مادرش منجر می‌شد!
دستش از لبه‌ی پنجره سُر خورد و کنار بدنش ثابت ماند. از چیزی که نمی‌دانست رخ می‌دهد یا نه، واهمه داشت. می‌ترسید همانند ده سال قبل، مادرش در خانه تنها بماند و آتش به قصد گرفتن جانش افروخته شود و چون ناشنواست صدای داد و فریادش به گوش کسی نرسد.
با فکر کردن به ده سال قبل، عرق سردی از روی کمرش سُر خورد و پایین آمد. آب دهانش را فرو فرستاد و پلک‌هایش را گشود و به آسمان سیاه که حریری از ستاره‌ها زینت بخش آن شده بود، نگریست.
سرش را به سمت راست چرخاند و با پیدا کردن قرص ماه، آرام ل*ب زد:
- تو می‌تونی کمکم کنی؟
صدای همهمه‌ی افرادی که جلوی نانوایی ایستاده بودند به گوشش رسید. نفسش را آرام بیرون فرستاد، دست‌هایش را در س*ی*نه جمع کرد و اجازه داد باد میان موهایش بپیچد و رشته‌ی افکارش را پاره کند!
#۱۳
ابروهای سفید حیدر به هم نزدیک شدند و بعد از تر کردن ل*ب‌هایش رو به ماه‌جبین گفت:
- نه،چون کمند خودش باید تصمیم بگیره!
تسبیح فیروزه‌ای رنگش را از روی میز عسلی کنارش برداشت و ادامه داد:
- و این‌قدر استرس برای این کار جزئی لازم نیست، داری بچه رو می‌ترسونی!
ماه‌جبین سینی چای را روی میز چوبی گذاشت، سپس گره‌ی روسری‌اش را باز و مجدد بست.
حیدر سرش را به سمت کمند چرخاند و با آرامش گفت:
- برای این گفتم بعد شام بهت بگم چون مطمئنم ذهنت درگیر میشه و هیچی از مزه‌ی غذا نمی‌فهمی.
کمند دستش را به آرامی به سمت شال لیمویی رنگش برد و آن‌را از روی سرش به سمت شانه‌هایش هدایت کرد. آب دهنش را فرو فرستاد و آرام گفت:
- الان بگین لطفاً.
سپس دست‌هایش را در هم قفل کرد و روی پاهایش گذاشت. از استرسش اندکی کاسته شده بود اما هنوزم از چیزی که نمی‌دانست، می‌ترسید!
حیدر دانه‌های فیروزه‌ای تسبیح را به عقب هدایت کرد و حین این‌که در دلش صلوات می‌فرستاد، گفت:
- آقای قادری رو یادته؟
کمند نفس حبس شده‌اش را یک دفعه رها کرد، به پشتی مبل تکیه داد و با گوشه چشم به پدر بزرگش نگریست.
- همونی که گفت عکس دوتا نوه‌هاش رو بکشم؟
حیدر سرش را بالا و پایین کرد و ماه‌جبین، بی‌خیال ایستادن شد و روی نزدیک‌ترین مبل، نشست.
کمند دستی به موهای ریخته شده بر پیشانی‌اش کشید و گفت:
- الان دوباره می‌خواد سفارش بده؟
حیدر، تسبیح درون دستش را به داخل جیب پیراهنش هدایت و سپس کمر خم کرده و استکان چایی سرخ رنگ را از داخل سینی برداشت.
- آره، اما این‌بار خودت رو سفارش دادن!
***
دستگیره پنجره را به دست گرفت و آن را به سمت راست چرخاند. با باز شدن پنجره، باد گرم به صورتش سیلی زد و موهای ریخته شده بر پیشانی‌اش را به‌هم ریخت.
دست چپش را به لبه‌ی پنجره رساند، چشم‌هایش را بست و سعی کرد با فکر کردن به بوی نان د*اغ، ذهنش را از حرف‌هایی که دو روز قبل، بین خودش و پدربزرگش رد و بدل شده بود، دور کند.
قلبش محکم می‌کوبید و استرس باعث شده بود مدام به جان ل*ب‌هایش بیوفتد. سخت‌ترین تصمیم عمرش را می‌بایست بگیرد، تصمیمی که به تنها گذاشتن مادرش منجر می‌شد!
دستش از لبه‌ی پنجره سُر خورد و کنار بدنش ثابت ماند. از چیزی که نمی‌دانست رخ می‌دهد یا نه، واهمه داشت. می‌ترسید همانند ده سال قبل، مادرش در خانه تنها بماند و آتش به قصد گرفتن جانش افروخته شود و چون ناشنواست صدای داد و فریادش به گوش کسی نرسد.
با فکر کردن به ده سال قبل، عرق سردی از روی کمرش سُر خورد و پایین آمد. آب دهانش را فرو فرستاد و پلک‌هایش را گشود و به آسمان سیاه که حریری از ستاره‌ها زینت بخش آن شده بود، نگریست.
سرش را به سمت راست چرخاند و با پیدا کردن قرص ماه، آرام ل*ب زد:
- تو می‌تونی کمکم کنی؟
صدای همهمه‌ی افرادی که جلوی نانوایی ایستاده بودند به گوشش رسید. نفسش را آرام بیرون فرستاد، دست‌هایش را در س*ی*نه جمع کرد و اجازه داد باد میان موهایش بپیچد و رشته‌ی افکارش را پاره کند!
#میم.ز #رمان_پهژاره
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان

!MoOn

کاربر تک رمان
کاربر تک رمان
تاریخ ثبت‌نام
2022-04-14
نوشته‌ها
146
کیف پول من
2,272
Points
162
کد:
بدون این‌که نگاهش را از روی ماه بردارد به حرف‌های پدر بزرگش فکر کرد. انگار تک-تک کلماتی که حیدر به او گفته بود، بر روی ماه حک شده بودند و جلوی او رژه می‌رفتند. می‌بایست با یک نفر صحبت کند اما چه کسی را نمی دانست!
انگشت شصتش را به د*ه*ان گرفت و نگاهش را از ماه به پیاده رو، جایی که آدم‌ها در صف نانوایی ایستاده بودند سوق داد. چون لامپ اتاقش خاموش بود، کسی متوجه‌ی حضور او نمی‌شد و با خیالی راحت می‌توانست، افکارش را دست باد بسپارد و باد آن‌ها را یک دور بچرخاند و مجدد به سمتش بازگرداند. اسم تک-تک آدم‌هایی که می‌شناخت را مرور کرد و سپس با پیدا کردن فرد مورد نظرش، انگشتش را از د*ه*ان بیرون آورد و زمزمه کرد:
- باید به نغمه زنگ بزنم!
گامی به عقب برداشت و سپس، بدون این که پرده را بکشد، بر روی پاشنه‌ی پا چرخید و به سمت کلید برق رفت.
حین این‌که با دست راستش کلید را به سمت پایین هدایت می‌کرد، گوشی‌اش را از داخل جیب سارافون یاسی رنگش بیرون آورد و در مخاطبین‌های اندکش، به دنبال اسم نغمه گشت.
خودش را روی تخت انداخت و چهار زانو نشست. با دیدن اسم لاتین نغمه در مخاطبین گوشی‌اش، قبل از این‌که تماس را برقرار کند به ساعت بالای گوشی‌اش خیره شد.
ل*ب پایینش را گ*از گرفت و موهایش را پشت گوشش فرستاد و سپس، چشم از ساعت که عدد هفت و سی دقیقه را نشان می‌داد گرفت و آیکون تماس را لمس کرد.
گوشی را به گوش راستش نزدیک و اجازه داد صدای بوق درون گوشش بپیچد. با طنین سومین بوق، صدای لطیف نغمه پرده‌ی گوش کمند را نوازش داد.
- سلام.
طرحی از لبخند بر روی ل*ب‌های بدون رژش ظاهر شد، پلک‌هایش را بست، نفس عمیقی کشید و ل*ب زد:
- سلام خوبی؟
- مرسی تو خوبی؟
پلک‌هایش را به آرامی گشود، تابلوی نقاشی‌اش که متعلق به ده سال پیش بود، روی دیوار روبه‌رویش به او لبخند می‌زد. عجیب بود که فکر می‌کرد آدم درون قاب از او می‌خواست کمی شجاع باشد و کاری که پدر بزرگش از او می‌خواهد را قبول کند.
سرش را کمی پایین انداخت و سپس، مثل همیشه بدون مقدمه چینی گفت:
- شکر، منم خوبم.
نفس عمیقی کشید و قبل از این‌که ادامه‌ی حرفش را بزند، صدای نغمه به گوشش رسید:
- باز کجا به مشکل خوردی؟
غم درون دلش جا گرفت و لحظه‌ای از خودش بدش آمد! از این بدش آمد که هرگاه به مشکل می‌خورد یاد دوستی می‌کرد که ده سال تمام تنها به هنگام سختی‌ها به یاد او نمی‌افتاد.
ل*ب‌هایش را محکم بر روی هم قرار داد و حین این‌که سعی می‌کرد صدایش نلرزد، گفت:
- بابا بزرگم ازم خواسته یه کاری انجام بدم.
- و این‌کار مصادف میشه با بیرون رفتن تو از خونه؟
دستش را روی رو تختی صورتی گذاشت و صاف نشست.
- آره.
مطمئن بود الان نغمه با یک لبخند که چال روی چانه‌اش را به خوبی به رخ می‌کشد، مشغول صحبت کردن با اوست.
- خب این کار چیه؟
نفس عمیقی کشید و ل*ب زد:
- معلم طراحی یه موسسه بشم!
#۱۴
بدون این‌که نگاهش را از روی ماه بردارد به حرف‌های پدر بزرگش فکر کرد. انگار تک-تک کلماتی که حیدر به او گفته بود، بر روی ماه حک شده بودند و جلوی او رژه می‌رفتند. می‌بایست با یک نفر صحبت کند اما چه کسی را نمی دانست!
انگشت شصتش را به د*ه*ان گرفت و نگاهش را از ماه به پیاده رو، جایی که آدم‌ها در صف نانوایی ایستاده بودند سوق داد. چون لامپ اتاقش خاموش بود، کسی متوجه‌ی حضور او نمی‌شد و با خیالی راحت می‌توانست، افکارش را دست باد بسپارد و باد آن‌ها را یک دور بچرخاند و مجدد به سمتش بازگرداند. اسم تک-تک آدم‌هایی که می‌شناخت را مرور کرد و سپس با پیدا کردن فرد مورد نظرش، انگشتش را از د*ه*ان بیرون آورد و زمزمه کرد:
- باید به نغمه زنگ بزنم!
گامی به عقب برداشت و سپس، بدون این که پرده را بکشد، بر روی پاشنه‌ی پا چرخید و به سمت کلید برق رفت.
حین این‌که با دست راستش کلید را به سمت پایین هدایت می‌کرد، گوشی‌اش را از داخل جیب سارافون یاسی رنگش بیرون آورد و در مخاطبین‌های اندکش، به دنبال اسم نغمه گشت.
خودش را روی تخت انداخت و چهار زانو نشست. با دیدن اسم لاتین نغمه در مخاطبین گوشی‌اش، قبل از این‌که تماس را برقرار کند به ساعت بالای گوشی‌اش خیره شد.
ل*ب پایینش را گ*از گرفت و موهایش را پشت گوشش فرستاد و سپس، چشم از ساعت که عدد هفت و سی دقیقه را نشان می‌داد گرفت و آیکون تماس را لمس کرد.
گوشی را به گوش راستش نزدیک و اجازه داد صدای بوق درون گوشش بپیچد. با طنین سومین بوق، صدای لطیف نغمه پرده‌ی گوش کمند را نوازش داد.
- سلام.
طرحی از لبخند بر روی ل*ب‌های بدون رژش ظاهر شد، پلک‌هایش را بست، نفس عمیقی کشید و ل*ب زد:
- سلام خوبی؟
- مرسی تو خوبی؟
پلک‌هایش را به آرامی گشود، تابلوی نقاشی‌اش که متعلق به ده سال پیش بود، روی دیوار روبه‌رویش به او لبخند می‌زد. عجیب بود که فکر می‌کرد آدم درون قاب از او می‌خواست کمی شجاع باشد و کاری که پدر بزرگش از او می‌خواهد را قبول کند.
سرش را کمی پایین انداخت و سپس، مثل همیشه بدون مقدمه چینی گفت:
- شکر، منم خوبم.
نفس عمیقی کشید و قبل از این‌که ادامه‌ی حرفش را بزند، صدای نغمه به گوشش رسید:
- باز کجا به مشکل خوردی؟
غم درون دلش جا گرفت و لحظه‌ای از خودش بدش آمد! از این بدش آمد که هرگاه به مشکل می‌خورد یاد دوستی می‌کرد که ده سال تمام تنها به هنگام سختی‌ها به یاد او نمی‌افتاد.
ل*ب‌هایش را محکم بر روی هم قرار داد و حین این‌که سعی می‌کرد صدایش نلرزد، گفت:
- بابا بزرگم ازم خواسته یه کاری انجام بدم.
- و این‌کار مصادف میشه با بیرون رفتن تو از خونه؟
دستش را روی رو تختی صورتی گذاشت و صاف نشست.
- آره.
مطمئن بود الان نغمه با یک لبخند که چال روی چانه‌اش را به خوبی به رخ می‌کشد، مشغول صحبت کردن با اوست.
- خب این کار چیه؟
نفس عمیقی کشید و ل*ب زد:
- معلم طراحی یه موسسه بشم!
#رمان_پهژاره #میم.ز #انجمن_رمان_نویسی_تک_رمان
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان

!MoOn

کاربر تک رمان
کاربر تک رمان
تاریخ ثبت‌نام
2022-04-14
نوشته‌ها
146
کیف پول من
2,272
Points
162
کد:
- خب تصمیم تو چیه؟
طره‌ای از موهایش را به دور انگشت اشاره‌اش پیچاند، کمرش را به عقب متمایل کرد و سپس ل*ب زد:
- نمی‌دونم، از یه طرف دوست دارم از این حصاری که اطرافم درست کردم رد شم و از طرف دیگه، می‌ترسم اتفاق ده سال پیش به یه شکل دیگه رخ بده.
بعد از اتمام حرفش، نفس حبس شده‌اش را آزاد کرد. نگاهش را به کنده‌کاری‌های سقف دوخت و به طنین نغمه گوش سپرد:
- می‌دونی که اگه از یه چیز بترسی، میاد سراغت؟
نفس در س*ی*نه‌اش حبس شد و عرق سردی از تیره‌ی کمرش پایین آمد. صدای نغمه باعث شد، نفسش را بیرون بفرستد و کمر صاف کند.
- این ترست ده ساله که باهاته، وقتشه بزاریش کنار و به زندگی عادی برگردی.
ل*ب‌هایش را محکم بر روی هم فشار داد، آن‌قدر محکم که چال گونه‌اش پدیدار گشت. مردمک سبز رنگ چشم‌هایش را به اطراف اتاق چرخاند و سپس گفت:
- سخته، اگه... .
نغمه میان حرفش پرید و اجازه تکمیل جمله را به او نداد.
- سخت نیست، این تویی که داری سختش می‌کنی! بهترین کار اینه که کاری که پدربزرگت ازت خواسته رو انجام بدی تا بفهمی ترسی که این همه مدت داشتی الکی بوده.
ضربان قلبش بالا رفت و کلمات، خودشان را پشت دهانش حبس کردند و بیرون نیامدند.
سرش را پایین انداخت و با انگشت اشاره‌اش، طرح‌های درهم بر روی سارافونش کشید و ل*ب زد:
- اگه یه درصد رخ بده چی؟
- اگه قرار باشه به خاطر همین یه درصد‌ها، هیچ کاری انجام ندیم و ریسک نکنیم، زنده موند‌مون به چه دردی می‌خوره؟
انگشتش ثابت ماند و دیگر طرحی نکشید. صدای ضربان قلبش را حس نمی‌کرد و تنها جملاتی که نغمه به او گفته بود، در مغزش اکو می‌شد.
با وجود این که مطمئن بود نغمه درست می‌گوید، اما باز هم می‌ترسید و این ترسش چیزی نبود که بتواند کنترلش کند.
- الو؟ کمند؟
نفس عمیقی کشید و به آیینه‌ی قدی سمت راستش خیره شد. از چشم‌های سبزش، خستگی می‌بارید و عرق‌های نشسته بر پیشانی‌اش، به او می‌فهماند که استرسش بیش از اندازه است!
آب دهانش را فرو فرستاد و گفت:
- مرسی از کمکت.
- این یعنی میری؟
پاهایش را از تخت پایین انداخت و نگاهش را از تصویر نقش بسته‌اش در آیینه گرفت.
- نیاز دارم بیشتر فکر کنم!
صدای خنده‌ی نغمه، خنده بر روی ل*ب‌های خشکش آورد.
- انگار خاستگار براش اومده این همه می‌خواد فکر کنه!
کف دستش را بر روی تخت گذاشت و برخاست، بر روی پاشنه‌ی پا چرخید و به پنجره‌ی باز خیره شد. حین این‌که به سمت پنجره گام برمی‌داشت تا آن را ببندد، ل*ب زد:
-کم از خاستگار نداره!
نغمه دیوانه‌ای نثارش کرد و طبق عادت همیشگی‌اش، شروع به صحبت کردن درباره‌ی اتفاقاتی کرد که طی یک ماه گذشته برایش رخ داده بود.
کمند بعد از بستن پنجره، با یک دست پرده را کشید و حین این‌که به صحبت‌های نغمه گوش می‌داد، به سمت صندلی میز آرایشش گام برداشت و بر روی آن نشست.
آرنجش را بر روی میز گذاشت و به چشم‌هایش در آیینه خیره شد و سعی کرد با گوش دادن به حرف‌های نغمه، ذهنش را از افکار مزاحمش دور کند!
#۱۵
- خب تصمیم تو چیه؟
طره‌ای از موهایش را به دور انگشت اشاره‌اش پیچاند، کمرش را به عقب متمایل کرد و سپس ل*ب زد:
- نمی‌دونم، از یه طرف دوست دارم از این حصاری که اطرافم درست کردم رد شم و از طرف دیگه، می‌ترسم اتفاق ده سال پیش به یه شکل دیگه رخ بده.
بعد از اتمام حرفش، نفس حبس شده‌اش را آزاد کرد. نگاهش را به کنده‌کاری‌های سقف دوخت و به طنین نغمه گوش سپرد:
- می‌دونی که اگه از یه چیز بترسی، میاد سراغت؟
نفس در س*ی*نه‌اش حبس شد و عرق سردی از تیره‌ی کمرش پایین آمد. صدای نغمه باعث شد، نفسش را بیرون بفرستد و کمر صاف کند.
- این ترست ده ساله که باهاته، وقتشه بزاریش کنار و به زندگی عادی برگردی.
ل*ب‌هایش را محکم بر روی هم فشار داد، آن‌قدر محکم که چال گونه‌اش پدیدار گشت. مردمک سبز رنگ چشم‌هایش را به اطراف اتاق چرخاند و سپس گفت:
- سخته، اگه... .
نغمه میان حرفش پرید و اجازه تکمیل جمله را به او نداد.
- سخت نیست، این تویی که داری سختش می‌کنی! بهترین کار اینه که کاری که پدربزرگت ازت خواسته رو انجام بدی تا بفهمی ترسی که این همه مدت داشتی الکی بوده.
ضربان قلبش بالا رفت و کلمات، خودشان را پشت دهانش حبس کردند و بیرون نیامدند.
سرش را پایین انداخت و با انگشت اشاره‌اش، طرح‌های درهم بر روی سارافونش کشید و ل*ب زد:
- اگه یه درصد رخ بده چی؟
- اگه قرار باشه به خاطر همین یه درصد‌ها، هیچ کاری انجام ندیم و ریسک نکنیم، زنده موند‌مون به چه دردی می‌خوره؟
انگشتش ثابت ماند و دیگر طرحی نکشید. صدای ضربان قلبش را حس نمی‌کرد و تنها جملاتی که نغمه به او گفته بود، در مغزش اکو می‌شد.
با وجود این که مطمئن بود نغمه درست می‌گوید، اما باز هم می‌ترسید و این ترسش چیزی نبود که بتواند کنترلش کند.
- الو؟ کمند؟
نفس عمیقی کشید و به آیینه‌ی قدی سمت راستش خیره شد. از چشم‌های سبزش، خستگی می‌بارید و عرق‌های نشسته بر پیشانی‌اش، به او می‌فهماند که استرسش بیش از اندازه است!
آب دهانش را فرو فرستاد و گفت:
- مرسی از کمکت.
- این یعنی میری؟
پاهایش را از تخت پایین انداخت و نگاهش را از تصویر نقش بسته‌اش در آیینه گرفت.
- نیاز دارم بیشتر فکر کنم!
صدای خنده‌ی نغمه، خنده بر روی ل*ب‌های خشکش آورد.
- انگار خاستگار براش اومده این همه می‌خواد فکر کنه!
کف دستش را بر روی تخت گذاشت و برخاست، بر روی پاشنه‌ی پا چرخید و به پنجره‌ی باز خیره شد. حین این‌که به سمت پنجره گام برمی‌داشت تا آن را ببندد، ل*ب زد:
-کم از خاستگار نداره!
نغمه دیوانه‌ای نثارش کرد و طبق عادت همیشگی‌اش، شروع به صحبت کردن درباره‌ی اتفاقاتی کرد که طی یک ماه گذشته برایش رخ داده بود.
کمند بعد از بستن پنجره، با یک دست پرده را کشید و حین این‌که به صحبت‌های نغمه گوش می‌داد، به سمت صندلی میز آرایشش گام برداشت و بر روی آن نشست.
آرنجش را بر روی میز گذاشت و به چشم‌هایش در آیینه خیره شد و سعی کرد با گوش دادن به حرف‌های نغمه، ذهنش را از افکار مزاحمش دور کند!
#میم.ز #رمان_پهژاره
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان

!MoOn

کاربر تک رمان
کاربر تک رمان
تاریخ ثبت‌نام
2022-04-14
نوشته‌ها
146
کیف پول من
2,272
Points
162
کد:
***
مداد سیاه درون دستش را روی میز گذاشت و سپس طرحی را که روی کاغذ کشیده بود، جلوی چشم‌هایش آورد.
با دقت، تک-تک اعضای صورتِ آدمی که کشیده بود را زیر نظر گرفت. همه چیز خوب پیش رفته بود اما دو ابروی آدم، قرینه نشده بودند!
کلافه کاغذ را روی میز پرت کرد و از روی صندلی برخاست. سخت‌ترین کار دنیا قرینه کشیدن بود!
گوشه ل*بش را به دندان گرفت و گوشی‌اش را از داخل جیب شلوارش بیرون آورد.
بعد از زدن رمز گوشی، وارد گالری‌اش شد و مجدد به عکسی که قرار بود نقاشی آن را بکشد، نگریست. نگاهش  بین عکس و کاغذی که ثانیه‌ای قبل میان دستانش بود، در گردش بود.
بعد از پیدا کردن نقص‌های کارش، گره‌ای میان ابروهایش انداخت و سپس از گالری گوشی‌اش بیرون آمد. انگشت اشاره‌اش را بر روی برنامه‌ی موسیقی گذاشت و قبل از این‌که اولین آهنگ لیست پخشش را، لمس کند صدای در مانع این کار شد.
دکمه‌ی ب*غ*ل گوشی را با انگشت شصتش لمس  و سپس، فاصله‌ی ده قدمی خودش را با در پُر کرد.
گوشی را به دست چپش سپرد و با دست دیگرش، درب را گشود. قامت مادرش با یک سینی چای و کیک، پشت در نمایان شد.
لبخندی بر روی ل*ب نشاند، قدمی به چپ برداشت و به مادرش اجازه داد به داخل اتاق بیاید.
بدون این که در را ببند، پشت سر مادرش گام برداشت. فاطمه بدون این‌ که به نقاشی‌های درهم کمند توجه کند، سینی درون دستش را روی میز چوبی گذاشت. کمر صاف کرد و به عقب چرخید.
 چشم‌های سبز کمند تک-تک حرکات مادرش را زیر نظر گرفته بودند، مطمئن بود می‌خواهد حرفی به او بزند برای همین با انگشت اشاره‌اش گوشه بینی‌اش را خاراند و گفت:
- خب چی می‌خواستی بهم بگی؟
فاطمه، گره‌ی روسری سفیدش را شُل‌تر کرد و گفت:
- تصمیمت چی شد؟
کمند مثل همیشه به ل*ب‌ها و دست‌های مادرش خیره شد تا متوجه‌ی منظورش شود. زبانش را بر روی ل*ب‌های خشکش کشید و گفت:
- تقریباً آره.
سپس به سمت میز گام برداشت و با دیدن کیک کاکائویی، چشم‌هایش برق زد. به سمت میز کمر خم کرد و بعد از برداشتن چنگال، تکه‌ای از کیک جدا کرده و به داخل دهانش گذاشت.
طعم کاکائو در دهانش پیچید و پلک‌هایش با ل*ذت بسته شدند. با پیچیدن دردی در بازویش، پلک‌هایش را سریع گشود و به سمت چپ، جایی که مادرش ایستاده بود نگریست.
با همان چنگالی که در حصار دست‌هایش بود، جای نیشگون مادرش را لمس کرد و با درد گفت:
- چرا می‌زنی؟
فاطمه، ابروهایش را به هم نزدیک کرد و با حرکات تند دستش، نشان داد که عصبانی است!
- کاری که بابا بزرگت گفته رو انجام میدی!
دستش را از روی بازویش برداشت، گوشه‌ی ل*بش را بالا داد و گفت:
- نمی‌خوام!
فاطمه دستش را جلو آورد، گوش کمند را میان انگشت‌هایش گرفت و گفت:
- جرأت داری یک بار دیگه حرفت رو تکرار کن!
کمند اشک نشسته در چشم‌هایش را پس زد و با بغض گفت:
- می‌ترسم بازم... .
فاطمه میان حرفش پرید و اجازه‌ی کامل شدن جمله‌اش را به او نداد:
- نترس، هیچ اتفاقی نمیوفته.
سپس گوش کمند را رها کرده و به سمت در اتاق پا تند کرد، مطمئن بود اگر ثانیه‌ای بیشتر در اتاق می‌ماند، اشک‌هایش سرازیر می‌شدند و سد مقاومتش می‌شکست!
#۱۶
***
مداد سیاه درون دستش را روی میز گذاشت و سپس طرحی را که روی کاغذ کشیده بود، جلوی چشم‌هایش آورد.
با دقت، تک-تک اعضای صورتِ آدمی که کشیده بود را زیر نظر گرفت. همه چیز خوب پیش رفته بود اما دو ابروی آدم، قرینه نشده بودند!
کلافه کاغذ را روی میز پرت کرد و از روی صندلی برخاست. سخت‌ترین کار دنیا قرینه کشیدن بود!
گوشه ل*بش را به دندان گرفت و گوشی‌اش را از داخل جیب شلوارش بیرون آورد.
بعد از زدن رمز گوشی، وارد گالری‌اش شد و مجدد به عکسی که قرار بود نقاشی آن را بکشد، نگریست. نگاهش بین عکس و کاغذی که ثانیه‌ای قبل میان دستانش بود، در گردش بود.
بعد از پیدا کردن نقص‌های کارش، گره‌ای میان ابروهایش انداخت و سپس از گالری گوشی‌اش بیرون آمد. انگشت اشاره‌اش را بر روی برنامه‌ی موسیقی گذاشت و قبل از این‌که اولین آهنگ لیست پخشش را، لمس کند صدای در مانع این کار شد.
دکمه‌ی ب*غ*ل گوشی را با انگشت شصتش لمس و سپس، فاصله‌ی ده قدمی خودش را با در پُر کرد.
گوشی را به دست چپش سپرد و با دست دیگرش، درب را گشود. قامت مادرش با یک سینی چای و کیک، پشت در نمایان شد.
لبخندی بر روی ل*ب نشاند، قدمی به چپ برداشت و به مادرش اجازه داد به داخل اتاق بیاید.
بدون این که در را ببند، پشت سر مادرش گام برداشت. فاطمه بدون این‌ که به نقاشی‌های درهم کمند توجه کند، سینی درون دستش را روی میز چوبی گذاشت. کمر صاف کرد و به عقب چرخید.
چشم‌های سبز کمند تک-تک حرکات مادرش را زیر نظر گرفته بودند، مطمئن بود می‌خواهد حرفی به او بزند برای همین با انگشت اشاره‌اش گوشه بینی‌اش را خاراند و گفت:
- خب چی می‌خواستی بهم بگی؟
فاطمه، گره‌ی روسری سفیدش را شُل‌تر کرد و گفت:
- تصمیمت چی شد؟
کمند مثل همیشه به ل*ب‌ها و دست‌های مادرش خیره شد تا متوجه‌ی منظورش شود. زبانش را بر روی ل*ب‌های خشکش کشید و گفت:
- تقریباً آره.
سپس به سمت میز گام برداشت و با دیدن کیک کاکائویی، چشم‌هایش برق زد. به سمت میز کمر خم کرد و بعد از برداشتن چنگال، تکه‌ای از کیک جدا کرده و به داخل دهانش گذاشت.
طعم کاکائو در دهانش پیچید و پلک‌هایش با ل*ذت بسته شدند. با پیچیدن دردی در بازویش، پلک‌هایش را سریع گشود و به سمت چپ، جایی که مادرش ایستاده بود نگریست.
با همان چنگالی که در حصار دست‌هایش بود، جای نیشگون مادرش را لمس کرد و با درد گفت:
- چرا می‌زنی؟
فاطمه، ابروهایش را به هم نزدیک کرد و با حرکات تند دستش، نشان داد که عصبانی است!
- کاری که بابا بزرگت گفته رو انجام میدی!
دستش را از روی بازویش برداشت، گوشه‌ی ل*بش را بالا داد و گفت:
- نمی‌خوام!
فاطمه دستش را جلو آورد، گوش کمند را میان انگشت‌هایش گرفت و گفت:
- جرأت داری یک بار دیگه حرفت رو تکرار کن!
کمند اشک نشسته در چشم‌هایش را پس زد و با بغض گفت:
- می‌ترسم بازم... .
فاطمه میان حرفش پرید و اجازه‌ی کامل شدن جمله‌اش را به او نداد:
- نترس، هیچ اتفاقی نمیوفته.
سپس گوش کمند را رها کرده و به سمت در اتاق پا تند کرد، مطمئن بود اگر ثانیه‌ای بیشتر در اتاق می‌ماند، اشک‌هایش سرازیر می‌شدند و سد مقاومتش می‌شکست!
#میم.ز #رمان_پهژاره #انجمن_رمان_نویسی_تک_رمان
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان

!MoOn

کاربر تک رمان
کاربر تک رمان
تاریخ ثبت‌نام
2022-04-14
نوشته‌ها
146
کیف پول من
2,272
Points
162
کد:
کمند با چشم‌های اشکی، به رفتن مادرش چشم دوخت و وقتی درب اتاق بسته شد، پرده‌ی اشکش کنار رفت و گونه‌هایش خیس شد.
سرش را پایین انداخت، نگاهش بین سینی چای و طرحی که روی میز جا خوش کرده، در نوسان بود. با پشت دستش،اشک‌های روی گونه‌ی استخوانی‌اش را پاک کرد.
چاره‌ای جز قبول کردن نداشت، هرچند ته دلش راضی بود، راضی از این‌که می‌تواند هنرش را با دیگران قسمت کند!
نفس عمیقی کشید و سپس، گوشی درون دستش را جلوی چشم‌هایش آورد. رمزش را زد و انگشت شصتش را بر روی اولین آهنگ لیست پخشش قرار و اجازه داد، صدای محسن چاووشی آرامش رفته را به روحش بازگرداند.
***
استرس داشت و این از تک-تک رفتارهایش قابل رویت بود. حالت تهوع به سراغش آمده و گوشه ل*بش بر اثر کنده شدن پوستش، خون شده بود.
هر یک دقیقه جلوی آیینه می‌رفت و ظاهرش را چک می‌کرد. روسری کاربنی رنگی که هم‌رنگ مانتویش بود، مدام از سرش سُر می‌خورد و موهای مشکی کوتاهش بر روی پیشانی‌اش می‌نشست.
کلافه دستمالی از داخل کشوی میز آرایشش برداشت و روی ل*بش گذاشت. با دست دیگرش، گره‌ی زیر روسری را باز و با عصبانیت او را از سرش برداشت.
پای راستش را بر زمین کوبید و از روی صندلی برخاست. کلافه دستش را به کمر زد و تک-تک روسری‌هایی که روی تختش بود را زیر نظر گرفت. هیچ چیز به نظرش خوب نمی‌آمد و به نوعی وسواس گرفته بود. می‌ترسید به خاطر پوشش نادرستش، او را قبول نکنند و برای همین از صبح، ده روسری به سر کرده بود.
گامی به جلو برداشت و خودش را به تخت رساند، دستمال را از گوشه‌ی ل*بش برداشت و بدون این‌که نگاهش را از روسری‌هایش بگیرد، آن را گوشه‌ی تخت رها کرد.
تنها یک ساعت وقت داشت تا به موسسه طراحی برسد و هنوز روسری مدنظرش را پیدا نکرده بود. به سمت تخت کمر خم کرد، دست راستش را جلو برد و دانه به دانه روسری‌ها را کنار زد.
آستین سه ربع مانتویش بالاتر رفت و دستبند چرمی که دور مچ ظریفش بود ، هارمونی خیره کننده‌ای با پو*ست سفیدش ایجاد کرد.
کلافه موهای ناآرامش را پشت گوشش هدایت کرد و سپس گوی‌های سبز رنگش را بین روسری‌ها چرخاند.
با دیدن روسری نخی که رنگش لیمویی بود، لبخندی بر روی ل*ب‌هایش نشاند. گوشه‌ی روسری را به دست گرفت و سپس کمر صاف کرد.
به سمت آیینه‌ی قدی چرخید و روسری را بر سرش انداخت. ترکیب لیمویی با کاربنی، به دلش نشست و لبخندش را عمیق‌تر کرد.
گامی به چپ برداشت و جلوی میز آرایشش ایستاد. کف دست‌هایش را بر روی میز گذاشت، کمرش را به جلو خم کرد تا بتواند با دقت بیشتری صورتش را ببیند.
کک و مک‌های روی گونه‌هایش به چشمش خورد، دستش را به سمت کرم پودرش برد و با دقت آن را به صورتش مالید.
ثانیه‌ای بعد خبری از کک و مک‌های اعصاب خوردکنش نبود. کمرش را صاف کرد و از بین رژلب‌هایش، رژ صورتی را برگزید و روی ل*بش کشید. راضی از صورتش، موهایش را که تا سرشانه‌اش می‌رسید، با یک کش مشکی بست و سپس روسری‌اش را به سر کرد.
ظاهرش بعد از سه ساعت، مورد تاییدش قرار گرفت. عادت به زدن ادکلن نداشت اما برای دیده شدن، با تردید دستش را به سمت شیشه‌ی ادکلنش که به رنگ صورتی بود، برد و چند پاف به خود زد. همه چیز به ظاهر خوب بود اما درون دلش استرس جولان می‌داد!
#۱۷
کمند با چشم‌های اشکی، به رفتن مادرش چشم دوخت و وقتی درب اتاق بسته شد، پرده‌ی اشکش کنار رفت و گونه‌هایش خیس شد.
سرش را پایین انداخت، نگاهش بین سینی چای و طرحی که روی میز جا خوش کرده، در نوسان بود. با پشت دستش،اشک‌های روی گونه‌ی استخوانی‌اش را پاک کرد.
چاره‌ای جز قبول کردن نداشت، هرچند ته دلش راضی بود، راضی از این‌که می‌تواند هنرش را با دیگران قسمت کند!
نفس عمیقی کشید و سپس، گوشی درون دستش را جلوی چشم‌هایش آورد. رمزش را زد و انگشت شصتش را بر روی اولین آهنگ لیست پخشش قرار و اجازه داد، صدای محسن چاووشی آرامش رفته را به روحش بازگرداند.
***
استرس داشت و این از تک-تک رفتارهایش قابل رویت بود. حالت تهوع به سراغش آمده و گوشه ل*بش بر اثر کنده شدن پوستش، خون شده بود.
هر یک دقیقه جلوی آیینه می‌رفت و ظاهرش را چک می‌کرد. روسری کاربنی رنگی که هم‌رنگ مانتویش بود، مدام از سرش سُر می‌خورد و موهای مشکی کوتاهش بر روی پیشانی‌اش می‌نشست.
کلافه دستمالی از داخل کشوی میز آرایشش برداشت و روی ل*بش گذاشت. با دست دیگرش، گره‌ی زیر روسری را باز و با عصبانیت او را از سرش برداشت.
پای راستش را بر زمین کوبید و از روی صندلی برخاست. کلافه دستش را به کمر زد و تک-تک روسری‌هایی که روی تختش بود را زیر نظر گرفت. هیچ چیز به نظرش خوب نمی‌آمد و به نوعی وسواس گرفته بود. می‌ترسید به خاطر پوشش نادرستش، او را قبول نکنند و برای همین از صبح، ده روسری به سر کرده بود.
گامی به جلو برداشت و خودش را به تخت رساند، دستمال را از گوشه‌ی ل*بش برداشت و بدون این‌که نگاهش را از روسری‌هایش بگیرد، آن را گوشه‌ی تخت رها کرد.
تنها یک ساعت وقت داشت تا به موسسه طراحی برسد و هنوز روسری مدنظرش را پیدا نکرده بود. به سمت تخت کمر خم کرد، دست راستش را جلو برد و دانه به دانه روسری‌ها را کنار زد.
آستین سه ربع مانتویش بالاتر رفت و دستبند چرمی که دور مچ ظریفش بود ، هارمونی خیره کننده‌ای با پو*ست سفیدش ایجاد کرد.
کلافه موهای ناآرامش را پشت گوشش هدایت کرد و سپس گوی‌های سبز رنگش را بین روسری‌ها چرخاند.
با دیدن روسری نخی که رنگش لیمویی بود، لبخندی بر روی ل*ب‌هایش نشاند. گوشه‌ی روسری را به دست گرفت و سپس کمر صاف کرد.
به سمت آیینه‌ی قدی چرخید و روسری را بر سرش انداخت. ترکیب لیمویی با کاربنی، به دلش نشست و لبخندش را عمیق‌تر کرد.
گامی به چپ برداشت و جلوی میز آرایشش ایستاد. کف دست‌هایش را بر روی میز گذاشت، کمرش را به جلو خم کرد تا بتواند با دقت بیشتری صورتش را ببیند.
کک و مک‌های روی گونه‌هایش به چشمش خورد، دستش را به سمت کرم پودرش برد و با دقت آن را به صورتش مالید.
ثانیه‌ای بعد خبری از کک و مک‌های اعصاب خوردکنش نبود. کمرش را صاف کرد و از بین رژلب‌هایش، رژ صورتی را برگزید و روی ل*بش کشید. راضی از صورتش، موهایش را که تا سرشانه‌اش می‌رسید، با یک کش مشکی بست و سپس روسری‌اش را به سر کرد.
ظاهرش بعد از سه ساعت، مورد تاییدش قرار گرفت. عادت به زدن ادکلن نداشت اما برای دیده شدن، با تردید دستش را به سمت شیشه‌ی ادکلنش که به رنگ صورتی بود، برد و چند پاف به خود زد. همه چیز به ظاهر خوب بود اما درون دلش استرس جولان می‌داد!
#میم.ز #انجمن_رمان_نویسی_تک_رمان #رمان_پهژاره
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
بالا