خوش آمدید!

با عضویت در انجمن تک رمان از مزایای(چاپ کتاب،منتشر کردن رمان و...به صورت رایگان، خدمات ویراستاری، نقد و...)بهرمند شوید. با ما بهترین‌ها را تجربه کنید.☆

همین حالا عضویتت رو قطعی کن!
  • جهت شرکت در فراخوان چاپ کتاب مشترک با مناسب ترین قیمت . کلیک کنید
  • جهت چاپ کتاب خود با مناسب‌ترین قیمت و بهترین کیفیت . کلیک کنید

در حال پیشرفت رمان په ژاره | میم.ز کاربر انجمن تک رمان

ساعت تک رمان

!MoOn

کاربر تک رمان
کاربر تک رمان
تاریخ ثبت‌نام
2022-04-14
نوشته‌ها
146
کیف پول من
2,272
Points
162
تک جلد په ژاره.jpg
اسم: په ژاره ( دلتنگی )
«جلد دوم مجموعه‌ی هایش»
ژانر: اجتماعی، تراژدی، عاشقانه
نویسنده: میم_ز
ناظر: امیـر والا؏☣
خلاصه:
تنها یک تصمیمی که وابسته به نظر دیگران بود، باعث شد مسیر زندگی‌اش تغییر کند. تصمیمی که برخلاف آن‌چه تصور می‌کرد، سرانجام دیگری برایش رقم زد. سرانجامی که باعث شد عقلش کیش و مات شود و صدای فریاد قلب شکسته‌اش، گوش آسمان را کَر کند!
مقدمه:
در تمام رویاهایم از دوران‌های باستانی، رد پای تو را می‌بینم. ضمناً می‌دانم همه جا کنارت بوده‌ام، با نوازش سر انگشتانت به خواب رفته‌ام؛ اگر هزار سال بعد هم مثل سبزه از خاک برویم، در آوندهایم جریان داری.

#میم_ز
#په_ژاره
#انجمن_تک_رمان

کد:
اسم: په ژاره ( دلتنگی )

«جلد دوم مجموعه‌ی هایش»

ژانر: اجتماعی، تراژدی، عاشقانه

خلاصه:

تنها یک تصمیمی که وابسته به نظر دیگران بود، باعث شد مسیر زندگی‌اش تغییر کند. تصمیمی که برخلاف آن‌چه تصور می‌کرد، سرانجام دیگری برایش رقم زد. سرانجامی که باعث شد عقلش کیش و مات شود و صدای فریاد قلب شکسته‌اش، گوش آسمان را کَر کند!

مقدمه:

در تمام رویاهایم از دوران‌های باستانی، رد پای تو را می‌بینم. ضمناً می‌دانم همه جا کنارت بوده‌ام، با نوازش سر انگشتانت به خواب رفته‌ام؛ اگر هزار سال بعد هم مثل سبزه از خاک برویم، در آوندهایم جریان داری.
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان

امیـر والا؏☣

مدیر تالار تیزریست + ناظر تالار رمان
پرسنل مدیریت
مدیر تالار
ناظر رمان
نویسنده انجمن
تیزریست
کاربر ویژه تک رمان
تاریخ ثبت‌نام
2021-03-16
نوشته‌ها
754
کیف پول من
11,380
Points
502
تایید رمان۲.png
تایید رمان۲.png
خواهشمند است قبل از تایپ رمان به قوانین زیر توجه کنید:



قوانین تایپ رمان:




پاسخ به ابهامات شما:




درخواست جلد:




درخواست تگِ رمان:




اعلام پایان رمان:



موفق باشید.
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان

!MoOn

کاربر تک رمان
کاربر تک رمان
تاریخ ثبت‌نام
2022-04-14
نوشته‌ها
146
کیف پول من
2,272
Points
162

!MoOn

کاربر تک رمان
کاربر تک رمان
تاریخ ثبت‌نام
2022-04-14
نوشته‌ها
146
کیف پول من
2,272
Points
162

« بسم الله الرحمن الرحیم»
فصل اول: « یک هیچ به نفع تو!»
دسته‌ای از موهای مشکی رنگش را به دور انگشتش تاباند و با مکث از روی صندلی چوبی بلند شد. صدای قیژ-قیژ صندلی فضای کوچک اتاق را در بر گرفت و خنده برلب‌هایش آورد.
- یک بار نشده من بلند شم و تو قیژ-قیژ نکنی!
شانه‌های ظریفش را بالا انداخت و انگشتش را روی دسته‌ی صندلی کشید. لکه‌های کوچک و بزرگ رنگ روی صندلی خودنمایی می‌کردند و او علاقه‌ای به پاک کردن این رنگ‌ها نداشت. با این رنگ‌ها زندگی می‌کرد و نمی‌توانست زندگی‌اش را پاک کند!
دستمال سفید رنگی که روی میز شیشه‌ای کنارش بود را برداشت و با آن لکه‌های رنگی روی دستش را پاک کرد. بعد از اتمام کارش نفس عمیقی کشید، آن‌قدر عمیق که بوی رنگ درون س*ی*نه‌اش حبس شد و بیرون نیامد.
با ضربه‌ای که به در خورد، قلم موی آبی رنگش را پشت گوشش گذاشت و نجوا کرد:
- بله؟
روی پاشنه‌ی پا چرخید و به پشت سرش نگاه کرد. چشم‌های مشکی فرد روبه‌روش از حس تحسین لبریز شده بود و ل*ب‌های کشیده‌اش به خنده باز شده بودند!
دست به س*ی*نه ایستاد و با غرور اطراف اتاقش را زیر نظر گرفت. تابلوهای کوچکی که اثر دستش بودند را بر روی گوشه و‌ کنار دیوارها گذاشته بود و قلبش با نگاه کردن به آن‌ها لبریز از حس خوب می‌شد، حس خوبی که فریاد می‌زد« دیدی من تونستم؟».
دل از کنار پنجره کَند و قدمی به جلو گذاشت، دست‌هایش را در هم قلاب کرد و آرام ل*ب زد:
- خوب شده؟
نگاه مرد روبه‌رویش، بر روی قلم مویی که پشت گوشش جا گرفته بود، ثابت ماند. لبخند روی ل*بش پررنگ‌تر شد، دستی به ته ریشش کشید و محکم گفت:
- عالی شده!
چشم‌های سبزش را در حدقه چرخاند و مجدد اتاق را زیر نظر گرفت. انگشت اشاره‌اش که آغشته به رنگ سبز شده بود را به سمت بزرگترین تابلوی داخل اتاق گرفت و گفت:
- حس می‌کنم جای این تابلو مناسب نیست.
پیچیدن بوی گلاب زیر بینی کشیده‌اش خبر از نزدیک شدن مرد می‌داد. دست‌هایش را به بازوهایش رساند و آن‌ها را ب*غ*ل کرد. رد آفتاب که از میان پرده‌ی صورتی رنگ وارد اتاق شده بود را دنبال کرد تا به نیم رخ مرد کنارش رسید. آفتاب درون چشم‌های مرد جاخوش کرده بود و به جذابیت صورتش اضافه می‌کرد. تارهای سپید میان موهایش زیر نور آفتاب خودی نشان می‌دادند ولی دلیل نمی‌شد که او، او را دوست نداشته باشد.
دست پر از پینه‌ی مرد جلو آمد و قلم مو را از پشت گوشش برداشت و با خنده گفت:
- می‌ترسم آخرش یه روز حواست پرت شه و یه کارد بزاری پشت گوشِت!
ل*ب‌هایش به خنده باز شدند و چال کوچکی که روی صورتش بود، به نمایش گذاشته شد. نگاهش را مجدد به تابلو‌ دوخت و گفت:
- نگفتی، جاش خوبه؟
مرد کمی خم شد و قلم مو را درون لیوان شیشه‌ای روی میز گذاشت‌. بعد از اتمام کارش، کمر صاف کرد و مجدد به تابلو خیره شد. تصویری که در تابلو نقش بسته بود، خبر از نقصش می‌داد، نقصی که هیچ‌وقت قادر به برطرف کردن آن نبود!
ترکیب رنگ قهوه‌ای با زرد در تابلو خیره کننده بود، با قلبی که لبریز از حس خوب شده بود به سمت دخترش چرخید. دستش را به موهای مشکی دخترش رساند و به نرمی آن‌ها را پشت گوشش فرستاد.
- جاش خوبه.
#میم.ز #رمان_پهژاره
#انجمن_تک_رمان
کد:
« بسم الله الرحمن الرحیم»
فصل اول: « یک هیچ به نفع تو!»
دسته‌ای از موهای مشکی رنگش را به دور انگشتش تاباند و با مکث از روی صندلی چوبی بلند شد. صدای قیژ-قیژ صندلی فضای کوچک اتاق را در بر گرفت و خنده برلب‌هایش آورد.
- یک بار نشده من بلند شم و تو قیژ-قیژ نکنی!
شانه‌های ظریفش را بالا انداخت و انگشتش را روی دسته‌ی صندلی کشید. لکه‌های کوچک و بزرگ رنگ روی صندلی خودنمایی می‌کردند و او علاقه‌ای به پاک کردن این رنگ‌ها نداشت. با این رنگ‌ها زندگی می‌کرد و نمی‌توانست زندگی‌اش را پاک کند!
دستمال سفید رنگی که روی میز شیشه‌ای کنارش بود را برداشت و با آن لکه‌های رنگی روی دستش را پاک کرد. بعد از اتمام کارش نفس عمیقی کشید، آن‌قدر عمیق که بوی رنگ درون س*ی*نه‌اش حبس شد و بیرون نیامد.
با ضربه‌ای که به در خورد، قلم موی آبی رنگش را پشت گوشش گذاشت و نجوا کرد:
- بله؟
روی پاشنه‌ی پا چرخید و به پشت سرش نگاه کرد. چشم‌های مشکی فرد روبه‌روش از حس تحسین لبریز شده بود و ل*ب‌های کشیده‌اش به خنده باز شده بودند!
دست به س*ی*نه ایستاد و با غرور اطراف اتاقش را زیر نظر گرفت. تابلوهای کوچکی که اثر دستش بودند را بر روی گوشه و‌ کنار دیوارها گذاشته بود و قلبش با نگاه کردن به آن‌ها لبریز از حس خوب می‌شد، حس خوبی که فریاد می‌زد« دیدی من تونستم؟».
دل از کنار پنجره کَند و قدمی به جلو گذاشت، دست‌هایش را در هم قلاب کرد و آرام ل*ب زد:
- خوب شده؟
نگاه مرد روبه‌رویش، بر روی قلم مویی که پشت گوشش جا گرفته بود، ثابت ماند. لبخند روی ل*بش پررنگ‌تر شد، دستی به ته ریشش کشید و محکم گفت:
- عالی شده!
چشم‌های سبزش را در حدقه چرخاند و مجدد اتاق را زیر نظر گرفت. انگشت اشاره‌اش که آغشته به رنگ سبز شده بود را به سمت بزرگترین تابلوی داخل اتاق گرفت و گفت:
- حس می‌کنم جای این تابلو مناسب نیست.
پیچیدن بوی گلاب زیر بینی کشیده‌اش خبر از نزدیک شدن مرد می‌داد. دست‌هایش را به بازوهایش رساند و آن‌ها را ب*غ*ل کرد. رد آفتاب که از میان پرده‌ی صورتی رنگ وارد اتاق شده بود را دنبال کرد تا به نیم رخ مرد کنارش رسید. آفتاب درون چشم‌های مرد جاخوش کرده بود و به جذابیت صورتش اضافه می‌کرد. تارهای سپید میان موهایش زیر نور آفتاب خودی نشان می‌دادند ولی دلیل نمی‌شد که او، او را دوست نداشته باشد.
دست پر از پینه‌ی مرد جلو آمد و قلم مو را از پشت گوشش برداشت و با خنده گفت:
- می‌ترسم آخرش یه روز حواست پرت شه و یه کارد بزاری پشت گوشِت!
ل*ب‌هایش به خنده باز شدند و چال کوچکی که روی صورتش بود، به نمایش گذاشته شد. نگاهش را مجدد به تابلو‌ دوخت و گفت:
- نگفتی، جاش خوبه؟
مرد کمی خم شد و قلم مو را درون لیوان شیشه‌ای روی میز گذاشت‌. بعد از اتمام کارش، کمر صاف کرد و مجدد به تابلو خیره شد. تصویری که در تابلو نقش بسته بود، خبر از نقصش می‌داد، نقصی که هیچ‌وقت قادر به برطرف کردن آن نبود!
ترکیب رنگ قهوه‌ای با زرد در تابلو خیره کننده بود، با قلبی که لبریز از حس خوب شده بود به سمت دخترش چرخید. دستش را به موهای مشکی دخترش رساند و به نرمی آن‌ها را پشت گوشش فرستاد.
- جاش خوبه.
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان

!MoOn

کاربر تک رمان
کاربر تک رمان
تاریخ ثبت‌نام
2022-04-14
نوشته‌ها
146
کیف پول من
2,272
Points
162

ابروهای کمانی‌اش را بالا پراند و دست به س*ی*نه ایستاد.
- همین؟ فقط جاش خوبه؟
ل*ب‌هایش را غنچه کرد و منتظر به چشم‌های پدرش خیره شد. مثل همیشه منتظر بود تا پدرش کلی از نقاشی‌هایش تعریف کند و او با اعتماد به نفس بیشتر به کارش ادامه دهد.
قدم‌های بلند پدرش به سمت تابلو برداشته شد و عینک گردش را روی بینی‌اش جابه‌جا کرد. سرش را نزدیک تابلو برد، بوی رنگ زیر بینی‌اش پیچید و ظرافت هنر دست دخترش بیشتر به چشم خورد. دستی به محاسن سفیدش کشید و با لبخند گفت:
- حالا که فکر می‌کنم از خوب هم خوب‌تره، کمند بابا.
کمند دست‌های رنگی‌اش که هنوز به درستی پاک نشده بودند را به صورتش نزدیک کرد و با ذوق گفت:
- همین‌رو می‌خواستم بشنوم.
مرد کمر صاف کرد و دست‌هایش را پشت سرش برد. روی موکت خاکستری رنگ چرخید و به چشم‌های سبز رنگ دخترش خیره شد. بی‌آن‌که قدمی به جلو بردارد ل*ب زد:
- هیچ‌وقت همه‌ی آدم‌ها موافق اثر و کارت نیستن، همیشه خودت رو برای مخالفت‌ها آماده کن.
دست‌های کمند از روی گونه‌اش سر خوردند و با پایین آمدن‌شان رد رنگ سبز را به جا گذاشتند. نگاهش رنگ تردید به خود گرفت و هرچه اعتماد به نفس جمع کرده بود، یک دفعه پرید.
- یعنی بده بابا علی؟
علی قدمی به جلو گذاشت و با انگشتش رنگ نشسته بر روی گونه‌ی کمند را پاک کرد.
- نه، من گفتم بده؟
نگاه کمند بین تابلو و چشم‌های پدرش در نوسان بود. چیزی در دلش فرو ریخت و با تردید ل*ب زد:
- پس این حرف‌ها...
علی موهای کمند را پشت گوشش فرستاد و از او فاصله گرفت. پارچه سفید رنگ را از روی میز برداشت و حین این‌که انگشتش را با آن پاک می‌کرد گفت:
- چیزی بود که می‌بایست بشنوی، و دلیل گفتن‌شون این نیست که کار تو بد بوده!
سرش را به معنی« فهمیدم!» بالا و پایین کرد و مجدد نگاهش را به تابلو دوخت. با شنیدن صدای بسته شدن در، سرش را به عقب چرخاند و با جای خالی پدرش مواجه شد. گوشه ل*بش را اسیر دندان‌هایش کرد و دست به س*ی*نه به تابلوی روبه‌رویش خیره شد. فکر این‌که ممکن است یک نفر از کار او ایراد بگیرد اصلا به مزاجش خوش نمیامد!
کلافه پوفی کشید و بیخیال کشیدن ادامه‌ی تابلویش شد. روپوش سفید رنگ را از تن در آورد و روی صندلی پرت کرد. آستین‌های لباس نخی‌اش را پایین کشید و به سمت در اتاق گام برداشت.
دستگیره چوبی در را پایین کشید و با باز شدن در، بوی خوش ماکارانی زیر بینی‌اش پیچید. بدون این‌که در را ببندد، از راهروی باریک رد شد و به هال رسید. دست‌هایش را داخل جیب پیراهن چهارخانه‌ی تنش برد و گوشه به گوشه‌ی هال را زیر نظر گرفت. با ندیدن مادرش، به سمت راست قدم برداشت و حین این‌که به سمت آشپزخانه می‌رفت، دکمه کولر را زد. به چارچوب خاکستری رنگ در تکیه داد و قامت مادرش را زیر نظر گرفت. لباس گل-گلی به تن کرده بود که هیکلش را درشت‌تر از قبل نشان می‌داد. مثل همیشه مادرش، از بوی رنگ حضور کمند را تشخیص داد و به عقب چرخید.چشم‌های سبز رنگش لکه‌ی رنگ روی صورت کمند را هدف گرفتند، کفگیر چوبی درون دستش را کنار گ*از گذاشت و فاصله‌ی ده قدمی بین خودش و کمند را پر کرد.
#رمان_پهژاره #میم.ز #انجمن_تک_رمان
کد:
ابروهای کمانی‌اش را بالا پراند و دست به س*ی*نه ایستاد.
- همین؟ فقط جاش خوبه؟
ل*ب‌هایش را غنچه کرد و منتظر به چشم‌های پدرش خیره شد. مثل همیشه منتظر بود تا پدرش کلی از نقاشی‌هایش تعریف کند و او با اعتماد به نفس بیشتر به کارش ادامه دهد.
قدم‌های بلند پدرش به سمت تابلو برداشته شد و عینک گردش را روی بینی‌اش جابه‌جا کرد. سرش را نزدیک تابلو برد، بوی رنگ زیر بینی‌اش پیچید و ظرافت هنر دست دخترش بیشتر به چشم خورد. دستی به محاسن سفیدش کشید و با لبخند گفت:
- حالا که فکر می‌کنم از خوب هم خوب‌تره، کمند بابا.
کمند دست‌های رنگی‌اش که هنوز به درستی پاک نشده بودند را به صورتش نزدیک کرد و با ذوق گفت:
- همین‌رو می‌خواستم بشنوم.
مرد کمر صاف کرد و دست‌هایش را پشت سرش برد. روی موکت خاکستری رنگ چرخید و به چشم‌های سبز رنگ دخترش خیره شد. بی‌آن‌که قدمی به جلو بردارد ل*ب زد:
- هیچ‌وقت همه‌ی آدم‌ها موافق اثر و کارت نیستن، همیشه خودت رو برای مخالفت‌ها آماده کن.
دست‌های کمند از روی گونه‌اش سر خوردند و با پایین آمدن‌شان رد رنگ سبز را به جا گذاشتند. نگاهش رنگ تردید به خود گرفت و هرچه اعتماد به نفس جمع کرده بود، یک دفعه پرید.
- یعنی بده بابا علی؟
علی قدمی به جلو گذاشت و با انگشتش رنگ نشسته بر روی گونه‌ی کمند را پاک کرد.
- نه، من گفتم بده؟
نگاه کمند بین تابلو و چشم‌های پدرش در نوسان بود. چیزی در دلش فرو ریخت و با تردید ل*ب زد:
- پس این حرف‌ها...
علی موهای کمند را پشت گوشش فرستاد و از او فاصله گرفت. پارچه سفید رنگ را از روی میز برداشت و حین این‌که انگشتش را با آن پاک می‌کرد گفت:
- چیزی بود که می‌بایست بشنوی، و دلیل گفتن‌شون این نیست که کار تو بد بوده!
سرش را به معنی« فهمیدم!» بالا و پایین کرد و مجدد نگاهش را به تابلو دوخت. با شنیدن صدای بسته شدن در، سرش را به عقب چرخاند و با جای خالی پدرش مواجه شد. گوشه ل*بش را اسیر دندان‌هایش کرد و دست به س*ی*نه به تابلوی روبه‌رویش خیره شد. فکر این‌که ممکن است یک نفر از کار او ایراد بگیرد اصلا به مزاجش خوش نمیامد!
کلافه پوفی کشید و بیخیال کشیدن ادامه‌ی تابلویش شد. روپوش سفید رنگ را از تن در آورد و روی صندلی پرت کرد. آستین‌های لباس نخی‌اش را پایین کشید و به سمت در اتاق گام برداشت.
دستگیره چوبی در را پایین کشید و با باز شدن در، بوی خوش ماکارانی زیر بینی‌اش پیچید. بدون این‌که در را ببندد، از راهروی باریک رد شد و به هال رسید. دست‌هایش را داخل جیب پیراهن چهارخانه‌ی تنش برد و گوشه به گوشه‌ی هال را زیر نظر گرفت. با ندیدن مادرش، به سمت راست قدم برداشت و حین این‌که به سمت آشپزخانه می‌رفت، دکمه کولر را زد. به چارچوب خاکستری رنگ در تکیه داد و قامت مادرش را زیر نظر گرفت. لباس گل-گلی به تن کرده بود که هیکلش را درشت‌تر از قبل نشان می‌داد. مثل همیشه مادرش، از بوی رنگ حضور کمند را تشخیص داد و به عقب چرخید.چشم‌های سبز رنگش لکه‌ی رنگ روی صورت کمند را هدف گرفتند، کفگیر چوبی درون دستش را کنار گ*از گذاشت و فاصله‌ی ده قدمی بین خودش و کمند را پر کرد.
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان

!MoOn

کاربر تک رمان
کاربر تک رمان
تاریخ ثبت‌نام
2022-04-14
نوشته‌ها
146
کیف پول من
2,272
Points
162

ابروهایش را به هم نزدیک کرد و با زبان اشاره گفت:
- باز تو صورتت رنگیه؟
کمند بی‌توجه به حرف مادرش، ل*ب‌هایش را به خنده باز کرد و با تکان دادن دست‌هایش به مادرش گفت:
- فدایِ سرت!
دست گندمی مادرش را گرفت و به دنبال خود کشاند. از آشپزخانه بیرون آمد و به انتهای راهرو رسید؛ جلوی در سفید اتاق ایستاد، روی پاشنه‌ی پا چرخید و به چهره‌ی متعجب مادرش نگاه کرد. لبخند دندان‌نمایی زد و دست‌هایش را بر روی چشم‌هایش گذاشت و رو به مادرش گفت:
- دست‌هات رو بزار روی چشم‌هات!
مادرش درحالی که چشم‌هایش از علامت سوال لبریز شده بودند، تنها چشم‌هایش را بست و قول داد که آن‌ها را باز نکند.
کمند بی‌آن‌که چشم از مادرش بردارد، به داخل اتاق گام برداشت. بوی رنگ به مشامش خورد، ضربان قلبش از فکر کردن به واکنش مادرش، بالا رفت. از خوشحالی روی پا بند نمی‌شد و دلش می‌خواست هر چه زودتر، هنر دستش را به مادرش نشان دهد.
دست مادرش را مجدد در دست گرفت و قدمی به داخل اتاق گذاشت. با غرور به اطراف اتاق چشم‌ دوخت. تا چشم کار می‌کرد تابلو بود، تابلوهای ریز و درشتی که اشتراکات زیادی با هم داشتند. شانه‌اش را به دیوار تکیه داد، انگشتش را به گونه‌ی استخوانی مادرش رساند و به آرامی گونه‌ی مادرش را نوازش کرد. پلک‌های مادرش باز شدند و چشم‌های سبز رنگش اطراف اتاق را زیر نظر گرفتند. لبخند محوی بر روی ل*ب‌های کمند نشست، دستش را پایین آورد و کنار بدنش ثابت نگه داشت. تک-تک حرکات مادرش را زیر نظر گرفت و چشم به دست‌های مادرش دوخت تا عکس العملش را ببیند.
گوشه ل*بش را به دندان گرفت و در دل با خود گفت:
- الان دست می‌زنه و محکم من رو ب*غ*ل می‌کنه. بعد میگه کارهام خیلی قشنگ شدن.
ل*ب‌های کوچکش را محکم بر روی هم فشار داد و چال روی گونه‌اش خودش را به نمایش گذاشت. با انگشت اشاره‌اش شقیقه‌اش را خاراند و خسته از عکس‌العمل نشان ندادن مادرش، دستش را جلوی چشم‌هایش تکان داد و توجه مادرش را به خودش جلب کرد.
- خوب بود مامان فاطمه؟
نگاه فاطمه مجدد روی تابلویی که وسط دیوار روبه‌رویش بود، قرار گرفت. حسی که این تابلو به او متتقل می‌کرد غیر قابل وصف بود، حسی که از بیست‌تا تابلوی دیگر که در این اتاق بودند، پیدا نکرده بود و تنها در این تابلو یافته بود.
انگشت اشاره‌اش را به سمت تابلویی که توجه‌اش را جلب کرده بود گرفت و با زبان اشاره گفت:
- فقط همین تابلو خوبه.
اعتماد به نفس کمند یک‌باره دود شد و به هوا رفت. خمیده شدن شونه‌هایش به وضوح حس میشد و برق اشک در چشم‌های سبزش قابل رویت بود. موهای کوتاهش را پشت گوشش فرستاد و سعی کرد بغض داخل گلویش را مخفی کند. نفس عمیقی کشید و گفت:
- چرا؟
فاطمه حین این که به سمت در قدم برمی‌داشت تا به سمت آشپزخانه برود گفت:
- بقیه تابلوهات انگار فقط خط-خطی کردی تا یه برگه رو پُر کنی.
#میم.ز #رمان_پهژاره #انجمن_تک_رمان
کد:
ابروهایش را به هم نزدیک کرد و با زبان اشاره گفت:
- باز تو صورتت رنگیه؟
کمند بی‌توجه به حرف مادرش، ل*ب‌هایش را به خنده باز کرد و با تکان دادن دست‌هایش به مادرش گفت:
- فدایِ سرت!
دست گندمی مادرش را گرفت و به دنبال خود کشاند. از آشپزخانه بیرون آمد و به انتهای راهرو رسید؛ جلوی در سفید اتاق ایستاد، روی پاشنه‌ی پا چرخید و به چهره‌ی متعجب مادرش نگاه کرد. لبخند دندان‌نمایی زد و  دست‌هایش را بر روی چشم‌هایش گذاشت و رو به مادرش گفت:
- دست‌هات رو بزار روی چشم‌هات!
مادرش درحالی که چشم‌هایش از علامت سوال لبریز شده بودند، تنها چشم‌هایش را بست و قول داد که آن‌ها را باز نکند.
کمند بی‌آن‌که چشم از مادرش بردارد، به داخل اتاق گام برداشت. بوی رنگ به مشامش خورد، ضربان قلبش از فکر کردن به واکنش مادرش، بالا رفت. از خوشحالی روی پا بند نمی‌شد و دلش می‌خواست هر چه زودتر، هنر دستش را به مادرش نشان دهد.
دست مادرش را مجدد در دست گرفت و قدمی به داخل اتاق گذاشت. با غرور به اطراف اتاق چشم‌ دوخت. تا چشم کار می‌کرد تابلو بود، تابلوهای ریز و درشتی که اشتراکات زیادی با هم داشتند. شانه‌اش را به دیوار تکیه داد، انگشتش را به گونه‌ی استخوانی مادرش رساند و به آرامی گونه‌ی مادرش را نوازش کرد. پلک‌های مادرش باز شدند و چشم‌های سبز رنگش اطراف اتاق را زیر نظر گرفتند. لبخند محوی بر روی ل*ب‌های کمند نشست، دستش را پایین آورد و کنار بدنش ثابت نگه داشت. تک-تک حرکات مادرش را زیر نظر گرفت و چشم به دست‌های مادرش دوخت تا عکس العملش را ببیند.
گوشه ل*بش را به دندان گرفت و در دل با خود گفت:
- الان دست می‌زنه و محکم من رو ب*غ*ل می‌کنه. بعد میگه کارهام خیلی قشنگ شدن.
ل*ب‌های کوچکش را محکم بر روی هم فشار داد و چال روی گونه‌اش خودش را به نمایش گذاشت. با انگشت اشاره‌اش شقیقه‌اش را خاراند و خسته از عکس‌العمل نشان ندادن مادرش، دستش را جلوی چشم‌هایش تکان داد و توجه مادرش را به خودش جلب کرد.
- خوب بود مامان فاطمه؟
نگاه فاطمه مجدد روی تابلویی که وسط دیوار روبه‌رویش بود، قرار گرفت. حسی که این تابلو به او متتقل می‌کرد غیر قابل وصف بود، حسی که از بیست‌تا تابلوی دیگر که در این اتاق بودند، پیدا نکرده بود و تنها در این تابلو یافته بود.
انگشت اشاره‌اش را به سمت تابلویی که توجه‌اش را جلب کرده بود گرفت و با زبان اشاره گفت:
- فقط همین تابلو خوبه.
اعتماد به نفس کمند یک‌باره دود شد و به هوا رفت. خمیده شدن شونه‌هایش به وضوح حس میشد و برق اشک در چشم‌های سبزش قابل رویت بود. موهای کوتاهش را پشت گوشش فرستاد و سعی کرد بغض داخل گلویش را مخفی کند. نفس عمیقی کشید و گفت:
- چرا؟
فاطمه حین این که به سمت در قدم برمی‌داشت تا به سمت آشپزخانه برود گفت:
- بقیه تابلوهات انگار فقط خط-خطی کردی تا یه برگه رو پُر کنی.
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان

!MoOn

کاربر تک رمان
کاربر تک رمان
تاریخ ثبت‌نام
2022-04-14
نوشته‌ها
146
کیف پول من
2,272
Points
162
کد:
پلک‌هایش را بر روی هم قرار داد تا از ریزش اشک‌هایش جلوگیری کند. همین‌که مادرش از اتاق بیرون رفت، پلک‌هایش را گشود و با چشم‌هایی که پرده‌ای از اشک آن‌ها را پوشانده بود، به تابلوهایش خیره شد.دست‌هایش مشت شدند و قلبش تیر کشید. فکرش را هم نمی‌کرد مادرش چنین برخوردی داشته باشد!
دستش را به دیوار پشت سرش رساند و آرام-آرام سُر خورد و کنار دیوار، روی زمین نشست. پاهایش را در بدنش جمع کرد و چانه‌اش را بر روی زانوهایش گذاشت.
با غم به تابلوهایش نگاه کرد. در پشت هر تابلو، کلی حرف نهفته بود، حرف‌هایی که اگر به زبان می‌آورد دل سنگ آب می‌شد؛ اما او کمند بود و اعتماد به نفس حرف زدن را نداشت!
 از این‌که ممکن بود کسی پیدا شود و او را تایید نکند واهمه داشت و حال نزدیک‌ترین آدم زندگی‌اش، هنر دستش را تایید نمی‌کرد!
قطره اشکی که روی گونه‌اش نشسته بود و قصد پایین آمدن نداشت را با پشت دست پاک کرد، کف دست‌هایش را بر روی موکت گذاشت و از روی زمین بلند شد.
کمر ظریفش را به دیوار پشت سرش تکیه داد و موهای ل*خت مشکی‌‌اش را از جلوی چشم‌هایش کنار زد. انگشت اشاره‌اش را به سمت تابلویی که کوچک‌تر از بقیه بود گرفت و با حرص ل*ب زد:
- نمی‌فهمه که چی کشیدم، و گرنه این‌جوری نمی‌گفت!
کلافه دستش را میان موهایش برد و آن‌ها را بهم ریخت. پایش را محکم بر زمین کوبید و جلوی تابلویی که مورد پسند مادرش بود ایستاد.
انگشت اشاره‌اش را روی تابلو گذاشت و ل*ب زد:
- شاید چون این طرح از همه واضح‌تره، پسندش کرد!
ل*ب پایینش را به دندان گرفت و متفکرانه به تابلوی دیگری خیره شد. تابلویی که اگر کسی کمی به خط و خطوط‌هایش دقت می‌کرد، متوجه نیم رخ یک دختر می‌شد، دختری که دماغ بزرگش از ده فرسخی هم قابل رویت بود.
آن‌قدر این طرح را درهم کشیده بود که گاهی خودش هم برای پیدا کردن دختر، دقایقی وقت تلف می‌کرد. ل*ب برچید و رو به دختر درون قاب گفت:
- تو خودِ منی، همین‌قدر زشت و همین اندازه غیر قابل درک!
دکمه‌ی بالایی پیراهن چهارخانه‌اش را باز کرد و نفس عمیقی کشید. باز شد همان کمند سابق، کمندی که ظاهرش گُرد آفرید بود و باطنش دختری فاقد اعتماد به نفس لازم!
 بوی ماکارانی با رنگ ادغام شد و زیر بینی‌اش پیچید. با بلند شدن صدای معده‌اش، دل از اتاق امنش کَند و راهی آشپزخانه شد.
 بی‌شک جای امن این خانه برای مادرش، آشپزخانه بود چون همیشه او را در آن‌جا می‌دید. مادری که بغض گلویش را با خُرد کردن پیاز می‌ترکاند و به کمند می‌گفت که به خاطر خُرد کردن پیاز، اشکش در آمده است.
باد خنک کولر میان موهای کمند پیچید و آن‌ها را بهم ریخت. عرق پشت گ*ردنش خشک شد و به قولی جگرش به حال آمد.
به چارچوب در آشپزخانه تکیه داد و بی‌حرف به مادرش چشم دوخت، هرچند اگر حرفی هم می‌زد مادرش متوجه‌ی حضور او نمی‌شد!
چشم از مادرش که مشغول هم زدن غذا بود، گرفت و قدمی به عقب گذاشت. نگاهش را به طبقه‌ی بالا دوخت و طی یک تصمیم ناگهانی، به سمت راه پله‌هایی که روبه‌روی آشپزخانه بودند قدم برداشت.

پلک‌هایش را بر روی هم قرار داد تا از ریزش اشک‌هایش جلوگیری کند. همین‌که مادرش از اتاق بیرون رفت، پلک‌هایش را گشود و با چشم‌هایی که پرده‌ای از اشک آن‌ها را پوشانده بود، به تابلوهایش خیره شد.دست‌هایش مشت شدند و قلبش تیر کشید. فکرش را هم نمی‌کرد مادرش چنین برخوردی داشته باشد!
دستش را به دیوار پشت سرش رساند و آرام-آرام سُر خورد و کنار دیوار، روی زمین نشست. پاهایش را در بدنش جمع کرد و چانه‌اش را بر روی زانوهایش گذاشت.
با غم به تابلوهایش نگاه کرد. در پشت هر تابلو، کلی حرف نهفته بود، حرف‌هایی که اگر به زبان می‌آورد دل سنگ آب می‌شد؛ اما او کمند بود و اعتماد به نفس حرف زدن را نداشت!
از این‌که ممکن بود کسی پیدا شود و او را تایید نکند واهمه داشت و حال نزدیک‌ترین آدم زندگی‌اش، هنر دستش را تایید نمی‌کرد!
قطره اشکی که روی گونه‌اش نشسته بود و قصد پایین آمدن نداشت را با پشت دست پاک کرد، کف دست‌هایش را بر روی موکت گذاشت و از روی زمین بلند شد.
کمر ظریفش را به دیوار پشت سرش تکیه داد و موهای ل*خت مشکی‌‌اش را از جلوی چشم‌هایش کنار زد. انگشت اشاره‌اش را به سمت تابلویی که کوچک‌تر از بقیه بود گرفت و با حرص ل*ب زد:
- نمی‌فهمه که چی کشیدم، و گرنه این‌جوری نمی‌گفت!
کلافه دستش را میان موهایش برد و آن‌ها را بهم ریخت. پایش را محکم بر زمین کوبید و جلوی تابلویی که مورد پسند مادرش بود ایستاد.
انگشت اشاره‌اش را روی تابلو گذاشت و ل*ب زد:
- شاید چون این طرح از همه واضح‌تره، پسندش کرد!
ل*ب پایینش را به دندان گرفت و متفکرانه به تابلوی دیگری خیره شد. تابلویی که اگر کسی کمی به خط و خطوط‌هایش دقت می‌کرد، متوجه نیم رخ یک دختر می‌شد، دختری که دماغ بزرگش از ده فرسخی هم قابل رویت بود.
آن‌قدر این طرح را درهم کشیده بود که گاهی خودش هم برای پیدا کردن دختر، دقایقی وقت تلف می‌کرد. ل*ب برچید و رو به دختر درون قاب گفت:
- تو خودِ منی، همین‌قدر زشت و همین اندازه غیر قابل درک!
دکمه‌ی بالایی پیراهن چهارخانه‌اش را باز کرد و نفس عمیقی کشید. باز شد همان کمند سابق، کمندی که ظاهرش گُرد آفرید بود و باطنش دختری فاقد اعتماد به نفس لازم!
بوی ماکارانی با رنگ ادغام شد و زیر بینی‌اش پیچید. با بلند شدن صدای معده‌اش، دل از اتاق امنش کَند و راهی آشپزخانه شد.
بی‌شک جای امن این خانه برای مادرش، آشپزخانه بود چون همیشه او را در آن‌جا می‌دید. مادری که بغض گلویش را با خُرد کردن پیاز می‌ترکاند و به کمند می‌گفت که به خاطر خُرد کردن پیاز، اشکش در آمده است.
باد خنک کولر میان موهای کمند پیچید و آن‌ها را بهم ریخت. عرق پشت گ*ردنش خشک شد و به قولی جگرش به حال آمد.
به چارچوب در آشپزخانه تکیه داد و بی‌حرف به مادرش چشم دوخت، هرچند اگر حرفی هم می‌زد مادرش متوجه‌ی حضور او نمی‌شد!
چشم از مادرش که مشغول هم زدن غذا بود، گرفت و قدمی به عقب گذاشت. نگاهش را به طبقه‌ی بالا دوخت و طی یک تصمیم ناگهانی، به سمت راه پله‌هایی که روبه‌روی آشپزخانه بودند قدم برداشت.
#میم.ز #رمان_پهژاره #انجمن_تک_رمان
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان

!MoOn

کاربر تک رمان
کاربر تک رمان
تاریخ ثبت‌نام
2022-04-14
نوشته‌ها
146
کیف پول من
2,272
Points
162
کد:
دستش را بر روی نرده‌ی طلایی رنگ گذاشت و از ده‌تا پله‌ای که روبه‌رویش بود بالا رفت.
فضای طبقه‌ی بالا برایش همیشه دل‌چسب بود، نفس عمیقی کشید و به سمت اولین درِ قهوه‌ای رنگ قدم برداشت. با سر انگشت‌هایش دستگیره در را پایین کشید و آن را گشود.
با باز شدن در، بوی گل نرگس به مشامش خورد و احساس بد را از او ربود. قدمی به داخل اتاق گذاشت و روی قالیچه‌ی صورتی رنگ اتاق گام برداشت و به سمت پنجره‌ی بزرگ اتاقش رفت.
پرده‌ی سفید که قلب‌های صورتی روی آن نقش بسته بود را با یک دست کنار زد. دستگیره‌ی پنجره را به دست گرفت و به آرامی آن را باز کرد. بوی نان زیر بینی‌اش پیچید و باعث شد طرح لبخند روی ل*ب‌هایش بنشیند.
کف دست‌هایش را لبه‌ی پنجره گذاشت و سرش را کمی از پنجره بیرون برد. باد گرم تابستان به صورتش سیلی زد و‌ موهایش را به هم ریخت. کلافه دستش را داخل موهایش برد و آن‌ها را به پشت گوشش هدایت کرد.
نگاهش را به پایین ساختمان سوق داد، جایی‌که آدم‌ها در صف نانوایی ایستاده بودند. همیشه دیدن آدم‌ها را از دور دوست داشت، از نزدیک شدن به آدم‌ها می‌ترسید برای همین با وجود بیست سال سن، تنها یک دوست داشت که او را هم هر از گاهی حاضر به دیدنش می‌شد و بیشتر در فضای مجازی با او در ارتباط بود.
مطمئن بود کسی در این گرما به بالا نگاه نمی‌کند و برای همین بیخیال مشغول دیدن خیابان شد. دستش را به زیر چانه‌اش هدایت کرد، پلک‌هایش را بست و اجازه داد بادی که حامل هوای گرم بود به صورتش سیلی بزند!
***
ل*ب‌هایش را محکم بر روی هم فشار داد و روی صندلی سفید رنگ اتاقش نشست. به آیینه‌ی مستطیل شکلی که روبه‌رویش بود چشم دوخت و مجدد ظاهرش را چک کرد. بدون این‌که چشم از آیینه بردارد، دست راستش را به زیر میز هدایت کرد و درب کشو را گشود.
گوشه ل*بش را گ*از گرفت و متفکرانه به ده‌تا رژ لبی که درون کشو بودند، چشم دوخت. انگشت اشاره‌اش را بر روی رژ صورتی گذاشت و آن را بیرون آورد.
آرنجش را روی میز گذاشت و بعد از باز کردن درب رژ ل*بش، با آرامش آن‌را بر روی ل*ب‌هایش کشید. بعد از اتمام کارش تنها به بستن درب رژ اکتفا کرد و آن را روی میز گذاشت. مثل همیشه انگشت اشاره‌اش را زیر بینی‌اش برد و کمی آن‌را به سمت بالا هدایت کرد.
- چی می‌شد تو‌ اندازه یه مورچه کوچیک‌تر بودی؟
نفسش را کلافه بیرون فرستاد و از روی صندلی بلند شد. اگر می‌خواست برای ظاهر خدادادی‌اش آه و ناله کند، ساعت‌ها می‌بایست جلوی آیینه بنشیند.
کیف دستی سفیدش را از روی تختی که وسط اتاق گذاشته شد بود برداشت. چشم‌هایش را بر روی بهم ریختگی اتاق بست و به سمت طبقه‌ی پایین رفت.
با حس کردن دستی بر روی شانه‌اش، ایستاد و به پشت سرش چشم دوخت. صورت گرد مادرش جلوی چشم‌هایش نقش بست. لبخند دندان‌نمایی زد و کامل به سمت مادرش چرخید. دست‌هایش را به سمت روسری ابریشمی مادرش برد و صدای به هم خوردن آویزهای دستبند‌هایش در گوشش پیچید. بالای روسری را مرتب کرد و بعد بدون این‌که لبخند را از روی ل*بش پاک کند گفت:
- حالا جگر شدی.

دستش را بر روی نرده‌ی طلایی رنگ گذاشت و از ده‌تا پله‌ای که روبه‌رویش بود بالا رفت.
فضای طبقه‌ی بالا برایش همیشه دل‌چسب بود، نفس عمیقی کشید و به سمت اولین درِ قهوه‌ای رنگ قدم برداشت. با سر انگشت‌هایش دستگیره در را پایین کشید و آن را گشود.
با باز شدن در، بوی گل نرگس به مشامش خورد و احساس بد را از او ربود. قدمی به داخل اتاق گذاشت و روی قالیچه‌ی صورتی رنگ اتاق گام برداشت و به سمت پنجره‌ی بزرگ اتاقش رفت.
پرده‌ی سفید که قلب‌های صورتی روی آن نقش بسته بود را با یک دست کنار زد. دستگیره‌ی پنجره را به دست گرفت و به آرامی آن را باز کرد. بوی نان زیر بینی‌اش پیچید و باعث شد طرح لبخند روی ل*ب‌هایش بنشیند.
کف دست‌هایش را لبه‌ی پنجره گذاشت و سرش را کمی از پنجره بیرون برد. باد گرم تابستان به صورتش سیلی زد و‌ موهایش را به هم ریخت. کلافه دستش را داخل موهایش برد و آن‌ها را به پشت گوشش هدایت کرد.
نگاهش را به پایین ساختمان سوق داد، جایی‌که آدم‌ها در صف نانوایی ایستاده بودند. همیشه دیدن آدم‌ها را از دور دوست داشت، از نزدیک شدن به آدم‌ها می‌ترسید برای همین با وجود بیست سال سن، تنها یک دوست داشت که او را هم هر از گاهی حاضر به دیدنش می‌شد و بیشتر در فضای مجازی با او در ارتباط بود.
مطمئن بود کسی در این گرما به بالا نگاه نمی‌کند و برای همین بیخیال مشغول دیدن خیابان شد. دستش را به زیر چانه‌اش هدایت کرد، پلک‌هایش را بست و اجازه داد بادی که حامل هوای گرم بود به صورتش سیلی بزند!
***
ل*ب‌هایش را محکم بر روی هم فشار داد و روی صندلی سفید رنگ اتاقش نشست. به آیینه‌ی مستطیل شکلی که روبه‌رویش بود چشم دوخت و مجدد ظاهرش را چک کرد. بدون این‌که چشم از آیینه بردارد، دست راستش را به زیر میز هدایت کرد و درب کشو را گشود.
گوشه ل*بش را گ*از گرفت و متفکرانه به ده‌تا رژ لبی که درون کشو بودند، چشم دوخت. انگشت اشاره‌اش را بر روی رژ صورتی گذاشت و آن را بیرون آورد.
آرنجش را روی میز گذاشت و بعد از باز کردن درب رژ ل*بش، با آرامش آن‌را بر روی ل*ب‌هایش کشید. بعد از اتمام کارش تنها به بستن درب رژ اکتفا کرد و آن را روی میز گذاشت. مثل همیشه انگشت اشاره‌اش را زیر بینی‌اش برد و کمی آن‌را به سمت بالا هدایت کرد.
- چی می‌شد تو‌ اندازه یه مورچه کوچیک‌تر بودی؟
نفسش را کلافه بیرون فرستاد و از روی صندلی بلند شد. اگر می‌خواست برای ظاهر خدادادی‌اش آه و ناله کند، ساعت‌ها می‌بایست جلوی آیینه بنشیند.
کیف دستی سفیدش را از روی تختی که وسط اتاق گذاشته شد بود برداشت. چشم‌هایش را بر روی بهم ریختگی اتاق بست و به سمت طبقه‌ی پایین رفت.
با حس کردن دستی بر روی شانه‌اش، ایستاد و به پشت سرش چشم دوخت. صورت گرد مادرش جلوی چشم‌هایش نقش بست. لبخند دندان‌نمایی زد و کامل به سمت مادرش چرخید. دست‌هایش را به سمت روسری ابریشمی مادرش برد و صدای به هم خوردن آویزهای دستبند‌هایش در گوشش پیچید. بالای روسری را مرتب کرد و بعد بدون این‌که لبخند را از روی ل*بش پاک کند گفت:
- حالا جگر شدی.
#میم.ز #رمان_پهژاره #انجمن_تک_رمان
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان

!MoOn

کاربر تک رمان
کاربر تک رمان
تاریخ ثبت‌نام
2022-04-14
نوشته‌ها
146
کیف پول من
2,272
Points
162
کد:
چشم‌های مادرش بر روی ل*ب‌های کمند قرار گرفت و بعد از کمی مکث متوجه حرفی که زده بود، شد. طرحی از لبخند بر روی ل*ب‌های بی‌رژش نقش بست و از کنار کمند رد شد.
بوی ادکلن محبوب مادرش زیر بینی‌اش پیچید، بر روی پاشنه‌ی پا چرخید و از پله‌ها پایین آمد.
بدون این‌که اطراف را زیر نظر بگیرد، حین این‌که به سمت در اصلی می‌رفت لامپ‌های خانه را روشن کرد.
- کمند بدو بیا دیر شد.
در دلش قربان صدقه‌ی وقت شناس  بودن پدرش رفت، زبانش را بر روی ل*ب‌هایش کشید و گفت:
- اومدم بابا.
کفش‌های اسپرت سفیدش را از داخل جاکفشی بیرون آورد و پوشید. بعد از بستن بند‌های کفش، کمرش را صاف کرد و قامت پدرش را درون چارچوب در دید.
لبخند از روی ل*ب‌هایش قصد پاک شدن نداشت چون گوشه به گوشه‌ی این خانه، انرژی مثبت به او می‌داد.
حین این‌که از در بیرون می‌رفت دستی به لبه‌ی روسری‌اش که طرح سنتی داشت کشید. نگاهش را به اطراف چرخاند و با دیدن مادرش که جلوی در آسانسور ایستاده بود، به قدم‌هایش سرعت بخشید.
مثل همیشه حضورش را با دست گذاشتن بر روی شانه‌ی مادرش اعلام کرد و کمی بعد با آمدن پدرش به داخل آسانسور گام برداشتند.
 به آیینه‌ی آسانسور نگاه نمی‌کرد و اعتقاد داشت تنها آیینه‌ی داخل اتاقش او را زیبا نشان می‌دهد اما مادرش با وسواس مرتب بودن روسری‌اش را درون آیینه‌ بررسی می‌کرد.
با پیچیدن صدای طبقه‌ی هم‌کف درون گوشش، نگاهش را از کیف سفیدش گرفت و به در دوخت. کمی بعد، حین این‌که سوار ماشین می‌شد به پیام جدیدی که روی صفحه‌ی گوشی‌اش نقش بسته بود، چشم‌ دوخت.
در ماشین را بست و بعد از بستن کمربندش، مجدد گوشی‌اش را به دست گرفت و وارد اینِستاگرامش شد.
مثل همیشه یک نفر قیمت طراحی چهره را از او پرسیده بود و او مجبور بود با حوصله جوابش را بدهد. بعد از نوشتن پیام، دکمه‌ی ارسال را زد و بی‌مکث گوشی را قفل کرد و درون کیفش انداخت.
با تکان خوردن دستی جلوی چشمش، زیپ کیفش را بست و نگاهش را به جلو، جایی که مادرش نشسته بود دوخت.
به حرکات دست‌های مادرش چشم دوخت تا متوجه شود چه می‌گوید.
- بچه‌ی زهرا دختره یا پسر؟
با یادآوری زهرا، دختر خاله‌اش که به تازگی زایمان کرده بود لبخندی بر روی ل*ب نشاند و گفت:
- دختره!
مادرش با لبخند نگاهش را از او گرفت و به جلو دوخت. علی از داخل آیینه به کمند چشم دوخت، چشم‌های کمند مانند همیشه نبودند!
دستی به ته ریشش کشید و گفت:
- کمند، چی‌شده؟
همین یک جمله کافی بود تا توجه‌ کمند را از خیابان به خودش جلب کند. نگاه کمند به چشم‌های نافذ پدرش بود که هرازگاهی از داخل آیینه به او نگاه می‌کرد. سکوت ماشین را مثل همیشه صدای اس ام اس گوشی پدرش می‌شکست. از وقتی که به یاد داشت در ماشین آهنگ گوش نمی‌دادند چون مادرش ناشنوا بود و با این‌کارشان به نوعی به او احترام می‌گذاشتند.
زبانش را بر روی ل*ب‌هایش کشید و به خیابان چشم‌ دوخت. می‌ترسید به پدرش نگاه کند و او متوجه‌ی غم داخل نگاهش شود. با مکث ل*ب زد:
- هیچی.
علی تای ابرویش را بالا داد و با شک گفت:
- چشم‌هات این رو نشون نمیده!
کمند سرش را پایین انداخت و به ناخن‌هایی که لاک فیروزه‌ای روی آن‌ها نشسته بود نگاه کرد و ل*ب زد:
- چیز مهمی نیست.
- پس چیزی هست، نگو هیچی نیست!
نفس عمیقی کشید، ریه‌هایش از بوی گلاب پر شد اما این بو از غمی که لحظه‌ی دیدن پیام بر دلش نشسته بود، کم نکرد!
دسته‌ی کیفش را به دست گرفت و ل*ب زد:
- هست ولی مهم نیست.
سرش را با مکث بالا آورد و با تردید به چشم‌های پدرش نگریست.

چشم‌های مادرش بر روی ل*ب‌های کمند قرار گرفت و بعد از کمی مکث متوجه حرفی که زده بود، شد. طرحی از لبخند بر روی ل*ب‌های بی‌رژش نقش بست و از کنار کمند رد شد.
بوی ادکلن محبوب مادرش زیر بینی‌اش پیچید، بر روی پاشنه‌ی پا چرخید و از پله‌ها پایین آمد.
بدون این‌که اطراف را زیر نظر بگیرد، حین این‌که به سمت در اصلی می‌رفت لامپ‌های خانه را روشن کرد.
- کمند بدو بیا دیر شد.
در دلش قربان صدقه‌ی وقت شناس بودن پدرش رفت، زبانش را بر روی ل*ب‌هایش کشید و گفت:
- اومدم بابا.
کفش‌های اسپرت سفیدش را از داخل جاکفشی بیرون آورد و پوشید. بعد از بستن بند‌های کفش، کمرش را صاف کرد و قامت پدرش را درون چارچوب در دید.
لبخند از روی ل*ب‌هایش قصد پاک شدن نداشت چون گوشه به گوشه‌ی این خانه، انرژی مثبت به او می‌داد.
حین این‌که از در بیرون می‌رفت دستی به لبه‌ی روسری‌اش که طرح سنتی داشت کشید. نگاهش را به اطراف چرخاند و با دیدن مادرش که جلوی در آسانسور ایستاده بود، به قدم‌هایش سرعت بخشید.
مثل همیشه حضورش را با دست گذاشتن بر روی شانه‌ی مادرش اعلام کرد و کمی بعد با آمدن پدرش به داخل آسانسور گام برداشتند.
به آیینه‌ی آسانسور نگاه نمی‌کرد و اعتقاد داشت تنها آیینه‌ی داخل اتاقش او را زیبا نشان می‌دهد اما مادرش با وسواس مرتب بودن روسری‌اش را درون آیینه‌ بررسی می‌کرد.
با پیچیدن صدای طبقه‌ی هم‌کف درون گوشش، نگاهش را از کیف سفیدش گرفت و به در دوخت. کمی بعد، حین این‌که سوار ماشین می‌شد به پیام جدیدی که روی صفحه‌ی گوشی‌اش نقش بسته بود، چشم‌ دوخت.
در ماشین را بست و بعد از بستن کمربندش، مجدد گوشی‌اش را به دست گرفت و وارد اینِستاگرامش شد.
مثل همیشه یک نفر قیمت طراحی چهره را از او پرسیده بود و او مجبور بود با حوصله جوابش را بدهد. بعد از نوشتن پیام، دکمه‌ی ارسال را زد و بی‌مکث گوشی را قفل کرد و درون کیفش انداخت.
با تکان خوردن دستی جلوی چشمش، زیپ کیفش را بست و نگاهش را به جلو، جایی که مادرش نشسته بود دوخت.
به حرکات دست‌های مادرش چشم دوخت تا متوجه شود چه می‌گوید.
- بچه‌ی زهرا دختره یا پسر؟
با یادآوری زهرا، دختر خاله‌اش که به تازگی زایمان کرده بود لبخندی بر روی ل*ب نشاند و گفت:
- دختره!
مادرش با لبخند نگاهش را از او گرفت و به جلو دوخت. علی از داخل آیینه به کمند چشم دوخت، چشم‌های کمند مانند همیشه نبودند!
دستی به ته ریشش کشید و گفت:
- کمند، چی‌شده؟
همین یک جمله کافی بود تا توجه‌ کمند را از خیابان به خودش جلب کند. نگاه کمند به چشم‌های نافذ پدرش بود که هرازگاهی از داخل آیینه به او نگاه می‌کرد. سکوت ماشین را مثل همیشه صدای اس ام اس گوشی پدرش می‌شکست. از وقتی که به یاد داشت در ماشین آهنگ گوش نمی‌دادند چون مادرش ناشنوا بود و با این‌کارشان به نوعی به او احترام می‌گذاشتند.
زبانش را بر روی ل*ب‌هایش کشید و به خیابان چشم‌ دوخت. می‌ترسید به پدرش نگاه کند و او متوجه‌ی غم داخل نگاهش شود. با مکث ل*ب زد:
- هیچی.
علی تای ابرویش را بالا داد و با شک گفت:
- چشم‌هات این رو نشون نمیده!
کمند سرش را پایین انداخت و به ناخن‌هایی که لاک فیروزه‌ای روی آن‌ها نشسته بود نگاه کرد و ل*ب زد:
- چیز مهمی نیست.
- پس چیزی هست، نگو هیچی نیست!
نفس عمیقی کشید، ریه‌هایش از بوی گلاب پر شد اما این بو از غمی که لحظه‌ی دیدن پیام بر دلش نشسته بود، کم نکرد!
دسته‌ی کیفش را به دست گرفت و ل*ب زد:
- هست ولی مهم نیست.
سرش را با مکث بالا آورد و با تردید به چشم‌های پدرش نگریست.
#میم.ز #رمان_پهژاره #انجمن_تک_رمان
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان

!MoOn

کاربر تک رمان
کاربر تک رمان
تاریخ ثبت‌نام
2022-04-14
نوشته‌ها
146
کیف پول من
2,272
Points
162
کد:
- یه کم خسته شدم، همین.
صدای تیک-تیک راهنما در گوشش پیچیدو ماشین به سمت راست هدایت شد. شیشه را پایین کشید و هوای گرم شب‌های کرمان را بلعید. هوایی که خالص بود و عاری از هرگونه دود!
- بعداً صحبت می‌کنیم، باشه کمند؟
دستش را از شیشه بیرون برد و حین این‌که به صدای برخورد دستبند‌هایش گوش می‌داد ل*ب زد:
- باشه.
زیر چشمی به آیینه جلو نگاه کرد، چشم‌های نافذ پدرش هرازگاهی او را نشانه می‌گرفتند.
- الان هم اون غم رو از توی صورتت محو کن تا مامانت ناراحت نشه!
ل*ب‌هایش را محکم بر روی هم فشار داد و سرش را بالا و پایین کرد. با ایستادن ماشین پشت چراغ قرمز، دستش را به داخل ماشین آورد و روی پاهایش گذاشت. صدای ظبط ماشینی که ظاهرا پشت سر آن‌ها ایستاده بود سکوت همیشگی ماشین را شکست.
- چه‌طوری ماه قشنگم
تو رو می‌خواد دل تنگم
مگه من دلم میاد
با دل کوچیکت بجنگم
تو مگه می‌تونی واقعا
یه روزی بد بشی با من
خیلی‌ها از من و تو منتظر یه اشتباهن!
« علی لهراسبی- ماه قشنگم»
آن‌چنان محو آهنگ شده بود که بعد از دور شدن صدایش در گوش‌هایش، همچنان آهنگ در سرش پخش می‌شد. با ایستادن ماشین، نگاهش را از بیرون گرفت و به جلو دوخت؛ به مقصد رسیده بودند. بدون مکث شیشه‌ی ماشین را بالا کشید و کمربندش را باز کرد. ذوق دیدن مامان ماه‌جبین باعث شد زودتر از پدر و مادرش، دل از صندلی ماشین بکند و پایین بیاید.
دستی به زیر گلویش کشید و به سمت ساختمان سه طبقه‌ای که سمت راستش قرار داشت رفت.
انگشت اشاره‌اش را بر روی زنگ آیفون قرار داد و به کوچه چشم دوخت. سکوت این کوچه را دوست داشت، آدم‌هایی که متعلق به این‌جا بودند سرشان در کار خودشان بود و با شنیدن صدای ماشین سرشان را از پنجره بیرون نمی‌آوردند!
- کیه؟
چشم از درخت کاج داخل پیاده‌رو گرفت و با لبخند گفت:
- کمندم!
در با صدای تیک باز شد و بعد از این‌که پدر و مادرش وارد ساختمان شدند، او هم پشت سر آن‌ها به راه افتاد.
این ساختمان از وجود آسانسور بی‌بهره بود و مجبور بودند سه طبقه را با استفاده از پله‌ها بالا بروند.
کمی بعد حین این‌که مادرش نفس-نفس می‌زد، پشت در کرم رنگی که متعلق به خانه‌ی زهرا بود ایستادند.
بند کیفش را درون دستش جابه‌جا کرد و دستی به روسری‌اش کشید. پدرش نفسی تازه کرد و حین این‌که از نبود آسانسور شکایت می‌کرد، زنگ در را زد.

- یه کم خسته شدم، همین.
صدای تیک-تیک راهنما در گوشش پیچیدو ماشین به سمت راست هدایت شد. شیشه را پایین کشید و هوای گرم شب‌های کرمان را بلعید. هوایی که خالص بود و عاری از هرگونه دود!
- بعداً صحبت می‌کنیم، باشه کمند؟
دستش را از شیشه بیرون برد و حین این‌که به صدای برخورد دستبند‌هایش گوش می‌داد ل*ب زد:
- باشه.
زیر چشمی به آیینه جلو نگاه کرد، چشم‌های نافذ پدرش هرازگاهی او را نشانه می‌گرفتند.
- الان هم اون غم رو از توی صورتت محو کن تا مامانت ناراحت نشه!
ل*ب‌هایش را محکم بر روی هم فشار داد و سرش را بالا و پایین کرد. با ایستادن ماشین پشت چراغ قرمز، دستش را به داخل ماشین آورد و روی پاهایش گذاشت. صدای ظبط ماشینی که ظاهرا پشت سر آن‌ها ایستاده بود سکوت همیشگی ماشین را شکست.
- چه‌طوری ماه قشنگم
تو رو می‌خواد دل تنگم
مگه من دلم میاد
با دل کوچیکت بجنگم
تو مگه می‌تونی واقعا
یه روزی بد بشی با من
خیلی‌ها از من و تو منتظر یه اشتباهن!
« علی لهراسبی- ماه قشنگم»
آن‌چنان محو آهنگ شده بود که بعد از دور شدن صدایش در گوش‌هایش، همچنان آهنگ در سرش پخش می‌شد. با ایستادن ماشین، نگاهش را از بیرون گرفت و به جلو دوخت؛ به مقصد رسیده بودند. بدون مکث شیشه‌ی ماشین را بالا کشید و کمربندش را باز کرد. ذوق دیدن مامان ماه‌جبین باعث شد زودتر از پدر و مادرش، دل از صندلی ماشین بکند و پایین بیاید.
دستی به زیر گلویش کشید و به سمت ساختمان سه طبقه‌ای که سمت راستش قرار داشت رفت.
انگشت اشاره‌اش را بر روی زنگ آیفون قرار داد و به کوچه چشم دوخت. سکوت این کوچه را دوست داشت، آدم‌هایی که متعلق به این‌جا بودند سرشان در کار خودشان بود و با شنیدن صدای ماشین سرشان را از پنجره بیرون نمی‌آوردند!
- کیه؟
چشم از درخت کاج داخل پیاده‌رو گرفت و با لبخند گفت:
- کمندم!
در با صدای تیک باز شد و بعد از این‌که پدر و مادرش وارد ساختمان شدند، او هم پشت سر آن‌ها به راه افتاد.
این ساختمان از وجود آسانسور بی‌بهره بود و مجبور بودند سه طبقه را با استفاده از پله‌ها بالا بروند.
کمی بعد حین این‌که مادرش نفس-نفس می‌زد، پشت در کرم رنگی که متعلق به خانه‌ی زهرا بود ایستادند.
بند کیفش را درون دستش جابه‌جا کرد و دستی به روسری‌اش کشید. پدرش نفسی تازه کرد و حین این‌که از نبود آسانسور شکایت می‌کرد، زنگ در را زد.
#میم_ز #میم.ز #رمان_پهژاره #انجمن_تک_رمان
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
بالا