خوش آمدید!

با عضویت در انجمن تک رمان از مزایای(چاپ کتاب،منتشر کردن رمان و...به صورت رایگان، خدمات ویراستاری، نقد و...)بهرمند شوید. با ما بهترین‌ها را تجربه کنید.☆

همین حالا عضویتت رو قطعی کن!
  • جهت شرکت در فراخوان چاپ کتاب مشترک با مناسب ترین قیمت . کلیک کنید
  • جهت چاپ کتاب خود با مناسب‌ترین قیمت و بهترین کیفیت . کلیک کنید

حرفه‌ای رمان رایحه زندگی|TARANOM(ترنم.م)کاربرانجمن تک رمان

  • نویسنده موضوع TARANOM
  • تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها 54
  • بازدیدها 2K
  • Tagged users هیچ

ساعت تک رمان

TARANOM

کاربر تک رمان
کاربر تک رمان
تاریخ ثبت‌نام
2020-07-05
نوشته‌ها
81
کیف پول من
1,305
Points
65
#پارت.29
بعد از روز دادگاه دیگر کوروش را ندیدم. دیگر نه عطرش در حوالی من پرسه زد و نه خبرش.
***
به ساعت خیره شدم. حدود یک ساعت از زمان سفارش غذا می‌گذشت و روده بزرگ تمام دستگاه گوارش را نوش جان کرده بود و یک آبم رویش! حالا که عزرائیل قصد تشریف‌فرمایی نداشت، پیک غذا شده بود بلای جانم! با حرص شماره را می‌گیرم و فریادم آوار می‌شود سر اپراتور کوفتی‌شان تا شماره "یک" مضحک را بگیرم و بلکم صدای آدمیزاد زنده‌ای را بشنوم. شماره اشتراک را تکرار می‌کنم و سفارشم را و او می‌گوید که به خاطر باران دیر شده. من مقابل ساعت می‌نشینم و ساعت مقابل من. او خواب است و مهم نیست که چه‌قدر باطری‌اش را عوض کنی، کلاً کارش این شده و جوجه‌ای که صبح‌ها یک زمان جیک جیک کنان می‌پرید بیرون و بازی روان و اعصاب راه می‌انداخت، برای منی که یک سر ژن‌هایم یحتمل برمی‌گردند به جغد و هم‌نوعان، واقعاً بازی کثیفی بود! بالاخره زنگ در می‌خورد. این پیک دیوانه مگر اشتراک و زنگ مرا نمی‌شناسد؟! پس پول اضافه برای خدمات تا درب برای مشتری وی‌آی‌پی، حکایت گذر خر از پل بود دیگر؟! هفت سال است که مرا می‌شناسند و حالا بالاخره دارند بازی درمی‌آورند.به سمت اف اف می‌روم.درب را می‌گشایم و از همانجا می‌گویم.
- بیارش واحد پنجاه!
دست به س*ی*نه منتظر می‌مانم آن هم با لبخندی که حسابی به پنیر پیتزایی که شاید، آن‌هم شاید حالا کش بیاید، دل بسته.چرا پس نیامد؟ عصبی دستی پیش می‌برم.هنوز ایستاده است! عالم و آدم شده‌اند جناب کوروش و مایه عذاب؟!
- بیار دیگه!
- خانم بیاید تحویل بگیرید. به من گفتن...
حرصی می‌شوم.
- به من ربطی نداره به تو چی گفتن! بیارش بالا و انعامت رو بگیر! کار همیشه همین بوده!
باران شدید است و ناگهان برق می‌رود. دلم را خوش به برق اضطراری می‌کنم که یادم می‌آید مدیر پای تلفن به من جامعه‌گریز، گفت:«خانم سبک روح، من یه سر دارم و هزاری سودا! شما می‌تونی حریف آقای ماجدی بشی، خب بفرما! جدیداً کمبود آبه و برقا هم زدن تو کار سک سک کردن! یه پا کره شمالی شدیم ما!آقای ماجدی هم پول بده نیست! من از جیب خودم که نمی‌تونم بدم! هم خدمات تمیزکاری هم برق وِل معطل جناب مونده!من دیگه پیرم دراومد! این از شما که من یه بار بیش‌تر ندیدمتون، اونم از اون! گیری افتادیما!»
آری! این را می‌گوید و تماس را قطع می‌کند. مثلاً اگر جمالش به جمال من روشن می‌شد، مسیح به جای عروج نزول می‌کرد و حسن به جای حسین، کربلایی؟! چه می‌گفت این پیر مرد؟! پوفی می‌کشم و به سمت پنجره همیشه بسته و خاک گرفته می‌روم. پرده را که کنار می‌زنم، هرچه گرد و خاک بود به جای اکسیژن وارد ریه‌هایم می‌شود.گرد و خاک مثل سرطان است، پاک که نشود، درمان که نشود، غده‌اش مسیر رگ لنف را که پیدا کند، کارت تمام است و فاتحه! خانه‌ات آباد گرد و خاک! پنجره را با هر سختی که بود باز می‌کنم. تمام وجودم یک حنجره می‌شود و فریاد.
-بیارش بالا!
او که انگار فقط یک ندا می‌شنود، سرش بالا می‌آورد. مثل موش آب کشیده شده و دستش را حفاظ مقابل باران می‌گیرد. قطرات یخ باران صورت و موهای مرا هم خیس می‌کنند. بلندترفریاد می‌کشم.
-میگم بیارش بالا! بالا!
او فقط گوشی خود را در هوا تکان می‌دهد و من دلم می‌خواهد آب شوم و برم در زمین و اگر بشود شوهرم را هم با خود از جهان ناپدید کنم. راستش شماره پیک را گرفته بودم و به جای این آرتیست بازی‌ها می‌توانستم به یک تماس ساده بسنده کنم. شماره را می‌گیرم.
- بیارش واحد پنجاه!
- گذاتمش روی صندوق ساختمون خانم! با اجازه!
بی‌محابا فریاد می‌کشم.
- نه! نه! خب وایسا تا من بیام!
او صدایش بی‌حوصله است.
- خانم این آخرین سفارش امشب بود، ساعت کاری هم خیلی وقته گذشته، بیاید خودتون بردارید دیگه!
همان‌طور که میان لباس‌هایم می‌گردم تا یک شال و بافت پیدا کنم، نفس‌زنان می‌گویم.
- اگر شما دیر نمی‌کردید الان این آش و این کاسه نبود جناب! من حتماً گزارش می‌کنم شما رو! وایسید پایین! سری پیش که این طور شد، من الکی از خونمون اومدم بیرون یه از خدا بی‌خبری روزی شب من رو برده بود نوش جان کنه!
این، این پله چندم بود؟ ای خدا یا مرا بکش یا تعداد پله‌ها را کم کن! کاش شانس من می‌زد و یک سوپرمنی، ابرخفنی، به جای آن شوربای خیانتکار عاشقم می‌شد و حالیا که نفسی نمانده و سراب خیال، پله‌ها را در هاله‌ای از توهم می‌بیند، مرد داستان دستش را دور کمرم می‌آویخت و آن پنج شاخه عشق دور کمرم بهار می‌شدند و پله‌ها را ضرب‌الاجل پایین می‌رفتیم! حیف که سوپرمَن آمریکای لامذهب برای دیگری است و ناصرالدین شاه برای من! حکمتت را شکر خدا! چند پله مانده است؟! خدا پدر و مادر آقای ماجدی را نیامرزد که این آش را برای من پخت.به نیمرو راضی‌ترم تا پیتزا! بالاخره می‌رسم و هرکه نداند من که می‌دانم به یقین معجره کرده‌ام! با دیدن پیک از پشت با عصبانیت می‌گویم:
- اگر وقتی برق بود می... .
صدایم در نطفه خاموش می‌شود. پیک برمی‌گردد و سرش پایین است دارد دفترچه حساب را در کیف کمری خود می‌گذارد و آب از روی بارانی‌اش چکه می‌کند. او که سرش همچنان پایین است می‌گوید:
- اگر اومده بودم، برق که رفت، نه شما حالا حالاها به پیتزات می‌رسیدی نه من به کارم. بفرمایید خانم!
دستم جلو نمی‌رود. او ولی گوشی خود را با دست آزادش از جیب بارانی درمی‌آورد و پرحرص ولی صبور می‌گوید:
- بفرما دیگه! خانم من شیفتِ...اِ تویی که! ده تومنی؟!
نمی‌دانم دارد تعریف می‌کند یا ناسزا می‌گوید، مثلا می‌توانست به بسته شیک و گران وینستون اشاره کند، یا زنی که...
چه دارم می‌گویم؟ سرم را به چپ و راست تکان می‌دهم.
- اینجا؟
به برج نگاهی می‌اندازد.لبخندش کمی، اگر کذب نباشد و خیال انگار رنگ غم می‌گیرد.
- دیگه از امروز پیک هم هستم!
باران شدت می‌گیرد. لرز به جانم می‌افتد که با یک پیراهن بلند بافت سیاه و شال چروک در زیر این سرما ایستاده‌ام.ای زمستان چه در دامانت داری جز سرمای استخوان سوز و مشتی شاخه شکسته از سنگینی برف؟!جعبه پیتزا را از دستش می‌گیرم.با لرز می‌گویم:
- دَه توتومنی نی‌نیستم!
او مردانه می‌خندد. باران دارد عذابش می‌دهد، می‌دانم! مسخره‌ام می‌کند.
-ب‌ب‌باشه!
اگر جانی در تن مانده بود، پیتزا را در سرش خ*را*ب می‌کردم ولی، سری تکان می‌دهم می‌خواهم به داخل برگردم که باد شدیدی به رسم طوفان وزیدن می‌گیرد. درب آهنین پشت سرم با شدت کوبیده می‌شود و بی‌اراده از صدای بلندش جیغی می‌کشم. من سردم است و حالا باران، قطراتش را که متجاوزانی طبیعی‌اند، دست مال می‌کنند بافت سیاهم را، که بلکه آسمان شب را مشایعت کند، جسمی زنی که انگار زیر باران نیمه عر*یان است.دروغ نباشد و اغراق، به رسم ابوالقاسم فردوسی هم که باشد، هزارسال بود که از سرخ و سفید شدنم میگذشت!بارانی بلند و گ*شا*دی که در آن کسی، بشری باید برای یافتن من اعلامیه پخش می‌کرد را روی دوشم انداخت و همانطور که از سرمای دستانش را روی بازوانش می‌کشید و آب از نوک موهایش چکه می‌کرد، گفت:
- حالا باید صدات کنم بارونی؟!
انتظار داشتم مثل قصه‌های هزار و یک شب شهرزاد، بوی او روی بارانی مانده باشد ولی هیچ بویی نبود.فقط بوی باران بود که خدایی می‌کرد.پیتزا را زیر بارانی بردم.
-تو تو با همه ررراحتی ن..ننه؟!
با انگشت شستش گوشه هشتی ابرویش را می‌خاراند.
-من کلاً آدم راحتیم!
و سپس به یک نارنجی پوش که زیر آسمان تاریک شب برق می‌زد، نگاه انداخت و بلند گفت:
-یا علییی مشتی!
و او هم جوابش را داد! انقدر ساده با آدم‌ها ارتباط می‌گرفت!رو کرد به من.
-شوهرت خونه است؟
دست و پایم را گم می‌کنم.بالاخره لرزش و از بهم خوردن دندان‌هایم کاسته شده بود.
-نه! یعنی آره!الاناست که بیاد.ممنون که وایسادی!
دست می‌برم تا بارانی‌اش را به او پس بدهم که می‌گوید:
-نه نمی‌خواد.من سردم نیست تازه قبلش هم خیس شدم!وایمیسم تا شوهرت بیاد.دیروقته!
ل*ب می‌گزم.کاش برود! دستم دور جعبه پیتزا محکم می‌شوم.انقباض عضلاتم را حس می‌کنم.
-مگه نگفتی شیفت داری؟ برو! اونم الان میاد.
نگاه درمانده‌ای به من می‌اندازد.
-کلید داری؟می‌خوای از دیوار نگهبانی بپرم بالا و نگهبان رو خبر کنم؟
-نگهبان نیست.با مدیر ساختمون دعواشون شده مدیر هم اخراجش کرده گویا، زیاد در جریان نیستم.تو برو!
دیگر دارد گریه‌ام می‌گیرد.کاش سریع‌تر برود.
-نمیشه که این وقت شب! به همسایه زنگ بزن خب!
شماره همسایه دارم من آخر؟! در مرز انفجارم! مدیر ساختمان را دارم فقط که هفته پیش بلیط دو طرفه گرفت به کانادا!
-باشه.ممنون که وایسادی!
به موبایل با چشم اشاره می‌کند.سردش است و این خیلی معلوم است.
-زنگ بزن دیگه دختر!
دستم می‌لرزد.شماره کوروش را می‌گیرم.صدایش مثل ناقوس مرگ در گوش‌هایم می‌پیچد.صدایش که مملو از تعجب است و تعجبش حالم را بهم می‌زند.
-رایحه؟!!
#رایحه.زندگی
#ترنم.م
#انجمن_تک_رمان

کد:
#پارت.29

بعد از روز دادگاه دیگر کوروش را ندیدم.دیگر نه عطرش در حوالی من پرسه زد و نه خبرش.

***

به ساعت خیره شدم.حدود یک ساعت از زمان سفارش غذا می‌گذشت و روده بزرگ تمام دستگاه گوارش را نوش جان کرده بود و یک آبم رویش! حالا که عزرائیل قصد تشریف‌فرمایی نداشت، پیک غذا شده بود بلای جانم!با حرص شماره را می‌گیرم و فریادم آوار می‌شود سر اپراتور کوفتی‌شان تا شماره "یک" مضحک را بگیرم و بلکم صدای آدمیزاد زنده‌ای را بشنوم.شماره اشتراک را تکرار می‌کنم و سفارشم را و او می‌گوید که به خاطر باران دیر شده.من مقابل ساعت می‌نشینم و ساعت مقابل من.او خواب است و مهم نیست که چه‌قدر باطری‌اش را عوض کنی، کلاً کارش این شده و جوجه‌ای که صبح‌ها یک زمان جیک جیک کنان می‌پرید بیرون و بازی روان و اعصاب راه می‌انداخت، برای منی که یک سر ژن‌هایم یحتمل برمی‌گردند به جغد و هم‌نوعان، واقعاً بازی کثیفی بود! بالاخره زنگ در می‌خورد.این پیک دیوانه مگر اشتراک و زنگ مرا نمی‌شناسد؟! پس پول اضافه برای خدمات تا درب برای مشتری وی‌آی‌پی، حکایت گذر خر از پل بود دیگر؟! هفت سال است که مرا می‌شناسند و حالا بالاخره دارند بازی درمی‌آورند.به سمت اف اف می‌روم.درب را می‌گشایم و از همانجا می‌گویم.

-بیارش واحد پنجاه!

دست به س*ی*نه منتظر می‌مانم آن هم با لبخندی که حسابی به پنیر پیتزایی که شاید، آن‌هم شاید حالا کش بیاید، دل بسته.چرا پس نیامد؟ عصبی دستی پیش می‌برم.هنوز ایستاده است! عالم و آدم شده‌اند جناب کوروش و مایه عذاب؟!

-بیار دیگه!

-خانم بیاید تحویل بگیرید.به من گفتن...

حرصی می‌شوم.

-به من ربطی نداره به تو چی گفتن! بیارش بالا و انعامت رو بگیر!کار همیشه همین بوده!

باران شدید است و ناگهان برق می‌رود.دلم را خوش به برق اضطراری می‌کنم که یادم می‌آید مدیر پای تلفن به من جامعه‌گریز، گفت:«خانم سبک روح، من یه سر دارم و هزاری سودا! شما می‌تونی حریف آقای ماجدی بشی، خب بفرما! جدیداً کمبود آبه و برقا هم زدن تو کار سک سک کردن! یه پا کره شمالی شدیم ما!آقای ماجدی هم پول بده نیست! من از جیب خودم که نمی‌تونم بدم! هم خدمات تمیزکاری هم برق وِل معطل جناب مونده!من دیگه پیرم دراومد! این از شما که من یه بار بیش‌تر ندیدمتون، اونم از اون! گیری افتادیما!»

آری! این را می‌گوید و تماس را قطع می‌کند.مثلاً اگر جمالش به جمال من روشن می‌شد، مسیح به جای عروج نزول می‌کرد و حسن به جای حسین، کربلایی؟! چه می‌گفت این پیر مرد؟! پوفی می‌کشم و به سمت پنجره همیشه بسته و خاک گرفته می‌روم.پرده را که کنار می‌زنم، هرچه گرد و خاک بود به جای اکسیژن وارد ریه‌هایم می‌شود.گرد و خاک مثل سرطان است، پاک که نشود، درمان که نشود، غده‌اش مسیر رگ لنف را که پیدا کند، کارت تمام است و فاتحه! خانه‌ات آباد گرد و خاک!پنجره را با هر سختی که بود باز می‌کنم. تمام وجودم یک حنجره می‌شود و فریاد.

-بیااااارش باااالا!

او که انگار فقط یک ندا می‌شنود، سرش بالا می‌آورد.مثل موش آب کشیده شده و دستش را حفاظ مقابل باران می‌گیرد.قطرات یخ باران صورت و موهای مرا هم خیس می‌کنند.بلندتر فریاد می‌کشم.

-میگم بیاااااارش باااالا! باااالا!

او فقط گوشی خود را در هوا تکان می‌دهد و من دلم می‌خواهد آب شوم و برم در زمین و اگر بشود شوهرم را هم با خود از جهان ناپدید کنم.راستش شماره پیک را گرفته بودم و به جای این آرتیست بازی‌ها می‌توانستم به یک تماس ساده بسنده کنم. شماره را می‌گیرم.

-بیارش واحد پنجاه!

-گذاتمش روی صندوق ساختمون خانم! با اجازه!

بی‌محابا فریاد می‌کشم.

-نهههه! نههه! خب وایسا تا من بیام!

او صدایش بی‌حوصله است.

-خانم این آخرین سفارش امشب بود، ساعت کاری هم خیلی وقته گذشته، بیاید خودتون بردارید دیگه!

همان‌طور که میان لباس‌هایم می‌گردم تا یک شال و بافت پیدا کنم، نفس‌زنان می‌گویم.

-اگر شما دیر نمی‌کردید الان این آش و این کاسه نبود جناب!من حتماً گزارش می‌کنم شما رو! وایسید پایین! سری پیش که این طور شد، من الکی از خونمون اومدم بیرون یه از خدا بی‌خبری روزی شب من رو برده بود نوش جان کنه!

...

این،این پله چندم بود؟ای خدا یا مرا بکش یا تعداد پله‌ها را کم کن!کاش شانس من می‌زد و یک سوپرمنی، ابرخفنی، به جای آن شوربای خیانتکار عاشقم می‌شد و حالیا که نفسی نمانده و سراب خیال، پله‌ها را در هاله‌ای از توهم می‌بیند، مرد داستان دستش را دور کمرم می‌آویخت و آن پنج شاخه عشق دور کمرم بهار می‌شدند و پله‌ها را ضرب‌الاجل پایین می‌رفتیم!حیف که سوپرمَن آمریکای لامذهب برای دیگری است و ناصرالدین شاه برای من! حکمتت را شکر خدا! چند پله مانده است؟!خدا پدر و مادر آقای ماجدی را نیامرزد که این آش را برای من پخت.به نیمرو راضی‌ترم تا پیتزا! بالاخره می‌رسم و هرکه نداند من که می‌دانم به یقین معجره کرده‌ام!با دیدن پیک از پشت با عصبانیت می‌گویم:

-اگر وقتی برق بود می...

صدایم در نطفه خاموش می‌شود.پیک برمی‌گردد و سرش پایین است دارد دفترچه حساب را در کیف کمری خود می‌گذارد و آب از روی بارانی‌اش چکه می‌کند.او که سرش همچنان پایین است می‌گوید:

-اگر اومده بودم، برق که رفت، نه شما حالا حالاها به پیتزات می‌رسیدی نه من به کارم.بفرمایید خانم!

دستم جلو نمی‌رود.او ولی گوشی خود را با دست آزادش از جیب بارانی درمی‌آورد و پرحرص ولی صبور می‌گوید:

-بفرما دیگه! خانم من شیفتِ...اِ تویی که! ده تومنی؟!

نمی‌دانم دارد تعریف می‌کند یا ناسزا می‌گوید، مثلا می‌توانست به بسته شیک و گران وینستون اشاره کند، یا زنی که...

چه دارم می‌گویم؟ سرم را به چپ و راست تکان می‌دهم.

-اینجا؟

به برج نگاهی می‌اندازد.لبخندش کمی، اگر کذب نباشد و خیال انگار رنگ غم می‌گیرد.

-دیگه از امروز پیک هم هستم!

باران شدت می‌گیرد.لرز به جانم می‌افتد که با یک پیراهن بلند بافت سیاه و شال چروک در زیر این سرما ایستاده‌ام.ای زمستان چه در دامانت داری جز سرمای استخوان سوز و مشتی شاخه شکسته از سنگینی برف؟!جعبه پیتزا را از دستش می‌گیرم.با لرز می‌گویم:

-دَدَدَه‌ه‌ه توتومنی نی‌نیستممم!

او مردانه می‌خندد.باران دارد عذابش می‌دهد، می‌دانم!مسخره‌ام می‌کند.

-ب‌ب‌باشه!

اگر جانی در تن مانده بود، پیتزا را در سرش خ*را*ب می‌کردم ولی، سری تکان می‌دهم می‌خواهم به داخل برگردم که باد شدیدی به رسم طوفان وزیدن می‌گیرد.درب آهنین پشت سرم با شدت کوبیده می‌شود و بی‌اراده از صدای بلندش جیغی می‌کشم.من سردم است و حالا باران، قطراتش را که متجاوزانی طبیعی‌اند، دست مال می‌کنند بافت سیاهم را، که بلکه آسمان شب را مشایعت کند، جسمی زنی که انگار زیر باران نیمه عر*یان است.دروغ نباشد و اغراق، به رسم ابوالقاسم فردوسی هم که باشد، هزارسال بود که از سرخ و سفید شدنم میگذشت!بارانی بلند و گ*شا*دی که در آن کسی، بشری باید برای یافتن من اعلامیه پخش می‌کرد را روی دوشم انداخت و همانطور که از سرمای دستانش را روی بازوانش می‌کشید و آب از نوک موهایش چکه می‌کرد، گفت:

-حالا باید صدات کنم بارونی؟!

انتظار داشتم مثل قصه‌های هزار و یک شب شهرزاد، بوی او روی بارانی مانده باشد ولی هیچ بویی نبود.فقط بوی باران بود که خدایی می‌کرد.پیتزا را زیر بارانی بردم.

-تو  تو با همه ررراحتی ن..ننه؟!

با انگشت شستش گوشه هشتی ابرویش را می‌خاراند.

-من کلاً آدم راحتیم!

و سپس به یک نارنجی پوش که زیر آسمان تاریک شب برق می‌زد، نگاه انداخت و بلند گفت:

-یا علییی مشتی!

و او هم جوابش را داد! انقدر ساده با آدم‌ها ارتباط می‌گرفت!رو کرد به من.

-شوهرت خونه است؟

دست و پایم را گم می‌کنم.بالاخره لرزش و از بهم خوردن دندان‌هایم کاسته شده بود.

-نه! یعنی آره!الاناست که بیاد.ممنون که وایسادی!

دست می‌برم تا بارانی‌اش را به او پس بدهم که می‌گوید:

-نه نمی‌خواد.من سردم نیست تازه قبلش هم خیس شدم!وایمیسم تا شوهرت بیاد.دیروقته!

ل*ب می‌گزم.کاش برود! دستم دور جعبه پیتزا محکم می‌شوم.انقباض عضلاتم را حس می‌کنم.

-مگه نگفتی شیفت داری؟ برو! اونم الان میاد.

نگاه درمانده‌ای به من می‌اندازد.

-کلید داری؟می‌خوای از دیوار نگهبانی بپرم بالا و نگهبان رو خبر کنم؟

-نگهبان نیست.با مدیر ساختمون دعواشون شده مدیر هم اخراجش کرده گویا، زیاد در جریان نیستم.تو برو!

دیگر دارد گریه‌ام می‌گیرد.کاش سریع‌تر برود.

-نمیشه که این وقت شب! به همسایه زنگ بزن خب!

شماره همسایه دارم من آخر؟! در مرز انفجارم! مدیر ساختمان را دارم فقط که هفته پیش بلیط دو طرفه گرفت به کانادا!

-باشه.ممنون که وایسادی!

به موبایل با چشم اشاره می‌کند.سردش است و این خیلی معلوم است.

-زنگ بزن دیگه دختر!

دستم می‌لرزد.شماره کوروش را می‌گیرم.صدایش مثل ناقوس مرگ در گوش‌هایم می‌پیچد.صدایش که مملو از تعجب است و تعجبش حالم را بهم می‌زند.
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
آخرین ویرایش توسط مدیر:

TARANOM

کاربر تک رمان
کاربر تک رمان
تاریخ ثبت‌نام
2020-07-05
نوشته‌ها
81
کیف پول من
1,305
Points
65
#پارت.30
"هوروش"
مرد پشت رِل از گرانی می‌گفت و کسی نبود تا زبانش را بند بیاورد! سرم درد گرفته بود و اصولاً کسی نبودم که اعتراض کنم.دست به س*ی*نه به ناسزاها و چرت و پرت‌هایش گوش می‌سپردم.شقیقه‌ام را می‌فشارم.بالاخره کامیون متوقف می‌شود.در این روز بارانی فقط اسباب‌کشی من کم بود!پیاده می‌شوم تا ریموت را بزنم ولی؛ گویا برق رفته! شنیده بودم دیوار روی سر مریض آوار می‌شود ولی باور نکرده بودم! به سمت راننده می‌روم.صدا به صدا نمی‌رسد و یک زن دیوانه هم در این ساختمان دارد هوار می‌کشد! آن هم از آن ارتفاع!پلاک درست است دیگر؟!پوفی می‌کشم و زیر باران به سمت راننده رل پا تند می‌کنم.
-باید صبر کنیم بارون بند بیاد.
مرد عصبی ریش خود را می‌جَوَد.
-پسر خوب من که وقت ندارم.یه نایلکسی چیز بزرگی بکشید و ببرید!
خسته‌ام و عصبی!
-برق‌ها رفته.تا طبقه چهل و هشت که نمی‌تونیم بریم.من حالا کلید می‌اندازم اگر شد برم ببینم برق اضطراری چشه که در باز بشه شما وسایل رو تو پارکینگی یا انباری خالی کنید.
زیر باران می‌دوم.تمام تنم خیس است و خسته! الان فقط یک چای د*اغ و در آوردن این جوراب‌های خیس در کفش می‌تواند حالم را خوب کند! هرچه جلوتر می‌روم، هرچه بیش‌تر پیش می‌روم، ابروانم بیش‌از پیش در هم تنیده می‌شوند.می‌دانم قلبم دارد دیوانه‌وار می‌کوبد و می‌دانم که هوا کم است!از دور می‌بینمش! باورم نمی‌شود! تمام حرصم را دلتنگی‌ام را و نفرتم را به انگشتانم منتقل می‌کنم.زنی که هیچ وقت فراموشش نکردم!می‌دانم رگ‌ پیشانی‌ام حالا باد کرده است.خیلی وقت بود که دیگر به او فکر هم نمی‌کردم ولی حالا با دیدنش، د*اغ دلم تازه شده بود!چشمانم سرخ سرخ است و نمی‌دانم از اعجاب دیدنش است یا از نفرت! هه! دارد با یکی دیگر بگو و بخند راه می‌اندازد! چه سرخ و سفید هم می‌شود!که گفته است این موجودات ضعیفه‌اند؟! آنان یک جور ناجور قوی‌اند! دلم می‌خواهد جلو بروم و بکوبم در دهانش! به شوهرت هم با پیک خیانت می‌کنی؟! آخر مرد پیک؟!
لبی به دندان می‌گیرم و نزدیک می‌شوم و صدایشان واضح‌تر که پسر می‌گوید:
-زنگ بزن دیگه دختر!
او تلفنش را بالا می‌برد.لابد از سرما دستانش می‌لرزد.برایم مهم نیست ولی مگر شوهر خوش‌غیرتش نبود که بیاید و پیتزا را تحویل بگیرد؟!جلو می‌روم.حضورم را انگار هردو حس می‌کنند.به سمتم برمی‌گردد.نگاهم می‌کند.همیشه زور من به تو می‌چربید و نگاه تو به زور من!انعکاس صورتم در آن نگاه شیشه‌ای و خالی تنم را می‌لرزاند.او رایحه بود؟
#رایحه.زندگی
#ترنم.م
#انجمن_تک_رمان

کد:
#پارت.30

"هوروش"

مرد پشت رِل از گرانی می‌گفت و کسی نبود تا زبانش را بند بیاورد! سرم درد گرفته بود و اصولاً کسی نبودم که اعتراض کنم.دست به س*ی*نه به ناسزاها و چرت و پرت‌هایش گوش می‌سپردم.شقیقه‌ام را می‌فشارم.بالاخره کامیون متوقف می‌شود.در این روز بارانی فقط اسباب‌کشی من کم بود!پیاده می‌شوم تا ریموت را بزنم ولی؛ گویا برق رفته! شنیده بودم دیوار روی سر مریض آوار می‌شود ولی باور نکرده بودم! به سمت راننده می‌روم.صدا به صدا نمی‌رسد و یک زن دیوانه هم در این ساختمان دارد هوار می‌کشد! آن هم از آن ارتفاع!پلاک درست است دیگر؟!پوفی می‌کشم و زیر باران به سمت راننده رل پا تند می‌کنم.

-باید صبر کنیم بارون بند بیاد.

مرد عصبی ریش خود را می‌جَوَد.

-پسر خوب من که وقت ندارم.یه نایلکسی چیز بزرگی بکشید و ببرید!

خسته‌ام و عصبی!

-برق‌ها رفته.تا طبقه چهل و هشت که نمی‌تونیم بریم.من حالا کلید می‌اندازم اگر شد برم ببینم برق اضطراری چشه که در باز بشه شما وسایل رو تو پارکینگی یا انباری خالی کنید.

زیر باران می‌دوم.تمام تنم خیس است و خسته! الان فقط یک چای د*اغ و در آوردن این جوراب‌های خیس در کفش می‌تواند حالم را خوب کند! هرچه جلوتر می‌روم، هرچه بیش‌تر پیش می‌روم، ابروانم بیش‌از پیش در هم تنیده می‌شوند.می‌دانم قلبم دارد دیوانه‌وار می‌کوبد و می‌دانم که هوا کم است!از دور می‌بینمش! باورم نمی‌شود! تمام حرصم را دلتنگی‌ام را و نفرتم را به انگشتانم منتقل می‌کنم.زنی که هیچ وقت فراموشش نکردم!می‌دانم رگ‌ پیشانی‌ام حالا باد کرده است.خیلی وقت بود که دیگر به او فکر هم نمی‌کردم ولی حالا با دیدنش، د*اغ دلم تازه شده بود!چشمانم سرخ سرخ است و نمی‌دانم از اعجاب دیدنش است یا از نفرت! هه! دارد با یکی دیگر بگو و بخند راه می‌اندازد! چه سرخ و سفید هم می‌شود!که گفته است این موجودات ضعیفه‌اند؟! آنان یک جور ناجور قوی‌اند! دلم می‌خواهد جلو بروم و بکوبم در دهانش! به شوهرت هم با پیک خیانت می‌کنی؟! آخر مرد پیک؟!

لبی به دندان می‌گیرم و نزدیک می‌شوم و صدایشان واضح‌تر که پسر می‌گوید:

-زنگ بزن دیگه دختر!

او تلفنش را بالا می‌برد.لابد از سرما دستانش می‌لرزد.برایم مهم نیست ولی مگر شوهر خوش‌غیرتش نبود که بیاید و پیتزا را تحویل بگیرد؟!جلو می‌روم.حضورم را انگار هردو حس می‌کنند.به سمتم برمی‌گردد.نگاهم می‌کند.همیشه زور من به تو می‌چربید و نگاه تو به زور من!انعکاس صورتم در آن نگاه شیشه‌ای و خالی تنم را می‌لرزاند.او رایحه بود؟
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان

TARANOM

کاربر تک رمان
کاربر تک رمان
تاریخ ثبت‌نام
2020-07-05
نوشته‌ها
81
کیف پول من
1,305
Points
65
#پارت.31
"رایحه"
صدای کوروش در سیم‌های نامرئی ارتباط می‌پیچید.باران مثل شلاق آسمان در قرون وسطی جدید بر سر تیر چراغ برق فرود می‌آمد.نور مهتابی‌وار تیر چراغ برق، قطره‌های فرود آمده اطراف خودش را منور می‌کرد.تلألو چراغ در آبراه کوچکی که به دلیل نشست ذره‌بینی زمین اطراف تیرک، ایجاد شده بود، همان حفره کوچک آسفالت که حالا آب آن را مملو کرده بود، مثل یک دریاچه کوچک بود که قطره قطره بارش، قطره قطره شلاق را می‌شد در آن دید.صدای کوروش همچنان بلند بود و بوی باران همچنان خدایی می‌کرد.نگاه من از روی مرد پیک، مرد راننده، شب بدر چند روز پیش یا همانی که ده تومانی صدایم کرد، چرخید و چرخید و روی صورت در بهت فرو رفته مرد دیگری ثابت شد.چرخ‌دنده‌های مغزم با سرعت هرچه تمام داشتند دنبال این تصویر آشنا می‌گشتند.این تصویر خیس در باران، آن تصویر فسرده در برف و بوران! او هوروش بود.کسی که بعد از خیانت شوهرم، بی‌اختیار هرروز به او فکر می‌کردم.به این‌که اگر حلقه او به جای کوروش انگشت حلقه دست چپم را قاب می‌گرفت، چه می‌شد.خاطره‌اش دست‌آویزی بود که ذهنم از حال آن روزهایم پرش کند.
-رایحه؟! الو؟!
نمی‌دانم چرا، واقعاً نمی‌دانم ولی اختیار پاهایم دست من نبود.با تمام قدرت دویدم در کوچه خلوت پشت برج.دویدم تا صدای تحقیر کوروش را فقط و فقط خودم شنوا باشم.دویدم تا نه آن مرد راننده و نه هوروشی که نمی‌دانم از کجای آسمان بر سر آسمان‌خراش برج ما نازل شد، مرا نبینند.صدایم می‌لرزد، می‌دانم.بغض دارد دیوانه‌ام می‌کند، می‌دانم!
-کوروش...کجایی؟
صدای الو گفتن او قطع می‌شود.صدای باران امّا نه! کاش جواب بدهد، حداقل حالا!صدای پای کسی می‌آید.در مرز جنون، مرزبان، دراگانوف خودش را آماده می‌کند، به من هشدار می‌دهد تا از این خروج غیر مجاز عقب نشینی کنم.تیر آماده شلیک در مغز من است! مرزهای جنون باید درنوردیده شود، ولی مرزبان فریاد می‌زند که برگرد!بغض خانمان سوز می‌شود و صدای پا نزدیک‌تر.
-رایحه حالت خوبه؟! الان نرمالی؟! زنگ زدی که بپرسی کجام؟!
کاش صدایش خفه شود و فقط آن سایه منحوسش را که حالا نیاز دارم به من ببخشاید! کاش! هرچه باداباد! مرزبان بزن که از مرز جنون تو رد شدم!
-بیا اینجا!
و صدای راننده می‌پیچد در صدای سکوت کوروش.
-حالت خوبه؟
سری به نشان مثبت تکان می‌دهم.تلفنم را نزدیک دهانم می‌آورم.
-کوروش بیا.کارت دارم! پشت در موندم.
مرد پیک سری تکان می‌دهد و با فاصله می‌ایستد.کوروش ولی می‌گوید:
-من فرودگام رایحه.زنگ بزن کلیدسازی چیزی!
صدای بابا گفتن یک بچه معده‌ام را بهم می‌ریزد.
-بابا، مامان می‌گه زودباش!
و صدای کوروش که می‌خندد، حکم مرگ را صادر می‌کند.حکم حبس را هم! ابد و یک روز...
-باشه دخترم.برو بگو اومدم.رایحه؟! گوشت با منه؟! زنگ بزن کلیدساز و رفتی خونه بهم خبر بده!
و تماس قطع می‌شود مثل نفس من.چه خوب که باران بود.چه خوب که اشک‌هایم دیده نمی‌شد.صدای بشاش مرد پیک بلند شد.
-بدو بیا.مثل اینکه همسایه جدید کلید داره.بیا! در رو باز کرد!
نگاهش می‌کنم.به سمتش گام برمیدارم.دیگر دلم پیتزا نمی‌خواهد.دیگر دلم حتی آن عرق سگی را هم نمی‌خواهد.دلم فقط برای روزهای دوتایی خودم و خودش تنگ شده! همان روزها را می‌خواهم.به مرد که می‌رسم می‌گویم:
-ممنون که صبر کردی.
بارانی را درمی‌آورم و به سمتش می‌گیرم.لبخند بود یا دردخند یا پوزخند، هرچه بود آذین ل*ب می‌کنم و راه خانه را پیش می‌گیرم.مقابل درب ورودی آستین مرا می‌کشد.
-می‌خوای باهات بیام بالا؟
نگاه متعجبم را به او می‌دوزم.هه! حالا که مرد خانه‌ام نبود هر کس و ناکسی به خانه من چشم داشت؟! اخم پیشانی مرا چروک می‌کند.او اخم مرا نمی‌بیند و نگاهش معطوف به داخل ساختمان است.نگاهش را دنبال می‌کنم و چهره برزخی هوروش می‌رسم.
-اون یارو خیلی بد نگات می‌کنه! می‌خوای تا دم خونت بیام و برم؟
نگاهم را از هوروش می‌گیرم و آستین دستم را از دستش خارج می‌کنم.
-نه! آشناست.
بالاخره نگاهم می‌کند.قامتش از کوروش هم بلندتر است و برای دیدنش باید گردنم را به سمت چهره او بالا ببرم.لبخند باریکی می‌زند و یک چشمک قباله لبخندش.
-برو که پیتزات الان سوپ شده ا!
و می‌رود.نگاه گاه و بی‌گاه هوروش روی شانه‌ام سنگینی می‌کند.راه پله‌های اضطراری را پیش می‌گیرم تا دیگر چشممان بهم نخورد.مثل اینکه قسمت داشت کار خودش را می‌کرد.
#رایحه.زندگی
#ترنم.م
#انجمن_تک_رمان
کد:
#پارت.31

"رایحه"

صدای کوروش در سیم‌های نامرئی ارتباط می‌پیچید.باران مثل شلاق آسمان در قرون وسطی جدید بر سر تیر چراغ برق فرود می‌آمد.نور مهتابی‌وار تیر چراغ برق، قطره‌های فرود آمده اطراف خودش را منور می‌کرد.تلألو چراغ در آبراه کوچکی که به دلیل نشست ذره‌بینی زمین اطراف تیرک، ایجاد شده بود، همان حفره کوچک آسفالت که حالا آب آن را مملو کرده بود، مثل یک دریاچه کوچک بود که قطره قطره بارش، قطره قطره شلاق را می‌شد در آن دید.صدای کوروش همچنان بلند بود و بوی باران همچنان خدایی می‌کرد.نگاه من از روی مرد پیک، مرد راننده، شب بدر چند روز پیش یا همانی که ده تومانی صدایم کرد، چرخید و چرخید و روی صورت  در بهت فرو رفته مرد دیگری ثابت شد.چرخ‌دنده‌های مغزم با سرعت هرچه تمام داشتند دنبال این تصویر آشنا می‌گشتند.این تصویر خیس در باران، آن تصویر فسرده در برف و بوران! او هوروش بود.کسی که بعد از خیانت شوهرم، بی‌اختیار هرروز به او فکر می‌کردم.به این‌که اگر حلقه او به جای کوروش انگشت حلقه دست چپم را قاب می‌گرفت، چه می‌شد.خاطره‌اش دست‌آویزی بود که ذهنم از حال آن روزهایم پرش کند.

-رایحه؟! الو؟!

نمی‌دانم چرا، واقعاً نمی‌دانم ولی اختیار پاهایم دست من نبود.با تمام قدرت دویدم در کوچه خلوت پشت برج.دویدم تا صدای تحقیر کوروش را فقط و فقط خودم شنوا باشم.دویدم تا نه آن مرد راننده و نه هوروشی که نمی‌دانم از کجای آسمان بر سر آسمان‌خراش برج ما نازل شد، مرا نبینند.صدایم می‌لرزد، می‌دانم.بغض دارد دیوانه‌ام می‌کند، می‌دانم!

-کوروش...کجایی؟

صدای الو گفتن او قطع می‌شود.صدای باران امّا نه! کاش جواب بدهد، حداقل حالا!صدای پای کسی می‌آید.در مرز جنون، مرزبان، دراگانوف خودش را آماده می‌کند، به من هشدار می‌دهد تا از این خروج غیر مجاز عقب نشینی کنم.تیر آماده شلیک در مغز من است! مرزهای جنون باید درنوردیده شود، ولی مرزبان فریاد می‌زند که برگرد!بغض خانمان سوز می‌شود و صدای پا نزدیک‌تر.

-رایحه حالت خوبه؟! الان نرمالی؟! زنگ زدی که بپرسی کجام؟!

کاش صدایش خفه شود و فقط آن سایه منحوسش را که حالا نیاز دارم به من ببخشاید! کاش! هرچه باداباد! مرزبان بزن که از مرز جنون تو رد شدم!

-بیا اینجا!

و صدای راننده می‌پیچد در صدای سکوت کوروش.

-حالت خوبه؟

سری به نشان مثبت تکان می‌دهم.تلفنم را نزدیک دهانم می‌آورم.

-کوروش بیا.کارت دارم! پشت در موندم.

مرد پیک سری تکان می‌دهد و با فاصله می‌ایستد.کوروش ولی می‌گوید:

-من فرودگام رایحه.زنگ بزن کلیدسازی چیزی!

صدای بابا گفتن یک بچه معده‌ام را بهم می‌ریزد.

-بابا، مامان می‌گه زودباش!

و صدای کوروش که می‌خندد، حکم مرگ را صادر می‌کند.حکم حبس را هم! ابد و یک روز...

-باشه دخترم.برو بگو اومدم.رایحه؟! گوشت با منه؟! زنگ بزن کلیدساز و رفتی خونه بهم خبر بده!

و تماس قطع می‌شود مثل نفس من.چه خوب که باران بود.چه خوب که اشک‌هایم دیده نمی‌شد.صدای بشاش مرد پیک بلند شد.

-بدو بیا.مثل اینکه همسایه جدید کلید داره.بیا! در رو باز کرد!

نگاهش می‌کنم.به سمتش گام برمیدارم.دیگر دلم پیتزا نمی‌خواهد.دیگر دلم حتی آن عرق سگی را هم نمی‌خواهد.دلم فقط برای روزهای دوتایی خودم و خودش تنگ شده! همان روزها را می‌خواهم.به مرد که می‌رسم می‌گویم:

-ممنون که صبر کردی.

بارانی را درمی‌آورم و به سمتش می‌گیرم.لبخند بود یا دردخند یا پوزخند، هرچه بود آذین ل*ب می‌کنم و راه خانه را پیش می‌گیرم.مقابل درب ورودی آستین مرا می‌کشد.

-می‌خوای باهات بیام بالا؟

نگاه متعجبم را به او می‌دوزم.هه! حالا که مرد خانه‌ام نبود هر کس و ناکسی به خانه من چشم داشت؟! اخم پیشانی مرا چروک می‌کند.او اخم مرا نمی‌بیند و نگاهش معطوف به داخل ساختمان است.نگاهش را دنبال می‌کنم و چهره برزخی هوروش می‌رسم.

-اون یارو خیلی بد نگات می‌کنه! می‌خوای تا دم خونت بیام و برم؟

نگاهم را از هوروش می‌گیرم و آستین دستم را از دستش خارج می‌کنم.

-نه! آشناست.

بالاخره نگاهم می‌کند.قامتش از کوروش هم بلندتر است و برای دیدنش باید گردنم را به سمت چهره او بالا ببرم.لبخند باریکی می‌زند و یک چشمک قباله لبخندش.

-برو که پیتزات الان سوپ شده ا!

و می‌رود.نگاه گاه و بی‌گاه هوروش روی شانه‌ام سنگینی می‌کند.راه پله‌های اضطراری را پیش می‌گیرم تا دیگر چشممان بهم نخورد.مثل اینکه قسمت داشت کار خودش را می‌کرد.

 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان

TARANOM

کاربر تک رمان
کاربر تک رمان
تاریخ ثبت‌نام
2020-07-05
نوشته‌ها
81
کیف پول من
1,305
Points
65
#پارت.32
گاهی به این فکر می‌کنم که چه قدر از مسیر رفته درست و چه قدر غلط بوده، گاهی هم به این می‌رسم که شاید مشکل از ما نیست و پای دنیاست که لنگ است نه ما! گاهی هم به نتایج معکوس می‌رسم؛ به هر حال در مذاکرات من و تیم پنج+یک به این نتیجه رسیدم که بعضاً ما انسان‌ها هستیم که راه راست را سوا می‌کنیم برای آخر کار و اندک فرصت باقی مانده و راه کج را سفت و سخت ادامه می‌دهیم! گاهی هم دنیا کج می‌شود و راه فرع لباس اصل می‌پوشد و فرع در لباس اصل جذاب است!به هرحال زندگی ماراتون ناجوانمردانه‌ای است که یکی با بوگاتی بولید دیگری با جنسیسGV۸۰ و یکی با پراید ایران‌خودرو و یکی دیگر با موتور، بچه‌ای با دوچرخه و بعضی مثل من با پای پیاده مشغول به رقابتیم! این‌که چه کسی زودتر به مقصد خواهد رسید یک نتیجه از پیش تعیین شده است؟! خیر! برای مثال من پیاده می‌توانم دوچرخه سوار را از روی دوچرخه‌اش پرتاب کنم روی زمین و خودم را به موتوری برسانم و ترک موتور بشینم و آنقدر گ*از دهیم که به پراید ایران‌خودرو برسیم، بعد هم شیشه سمت راننده را در صورت راننده خورد کرده و به وقت چپه کردن سوار ماشین شویم! اگر در طول سواری با موتور، خاری هم بود برای پرتاب روی زمین آسفالتی، عاشقان می‌گذاشتند به حساب غم و بلای عشق و حکایت خار مغیلان و افراد اهل رقابت حواسشان به رقیب از غرب آمده خود می‌دادند! البته از غرب آمده یک اصطلاح برای دلداری بیش‌تر نیست! از این که بگذریم، وقتی که سوار آن پراید اصیل شدیم بهترین گزینه تغییر است.تنها راهی که شاید به آن بالا بالاها برسی! حالا ماشین من پلیس بیدار در شب‌هاست و آنان متواریان دزدپیشه!در این ابتکار منحصر به فرد، با فشار یک دکمه در خودروی پلیس تعقیب‌کننده، یک نوار Y شکل از جلوی سپر باز می‌شود و از زیر تایر عقب خودروی در حال فرار عبور کرده، یک شبکه مستحکم به دور چرخ و آکسل عقب آن می‌پیچد. این شبکه به یک نوار یدک‌کشی با مقاومت بالا متصل است، این درست زمانی است که حتی بوگاتی بولید هم در مقابلت سر خم می‌کند.تنها راه بازی برای پیاده این است؟با دستانی که میل شهوتناک جنایت در رگ‌هایشان جولان می‌دهد و پیغمبرانی که آیه‌های سیاه را بر مغزهای زنگار گرفته بشر، نزولش را بشارت می‌دهند، در این بازی نابرابر کسی خواهد زیست که داد بستاند؟ باید درست بازی کرد؟! آن روز، من به این سؤال پاسخ دادم.همان روزی که باغ‌های ب*وسه‌های ما را خورشید سوزانده بود و در چشمان تو دیگر، ردپایی از مهر نبود، درست لحظه‌ای که من پای ضریحی سرد برای دستان د*اغ تو نشسته بودم.آن روز گرم تابستانی جوابم شد: نه!
-طلاق بگیرم! هم تو از این بند راحت می‌شی هم من از این زندگی!
من نگاهت کردم.مسخره بود! بعد از تمام ناحقی‌هایی که در حق من روا داشتی، طلاق، آزادی نامشروع می‌نمود در شهر بی‌دین من!
-نه!
در چشمانت حسی مملو از نفرت، تعجب و خشم حاکم بود.انگار ورق قاره‌ای فراموشی داشت سرزمین خاطرات تو را زیر می‌گرفت و رشته کوهی از ج*ن*س هوس را بنا می‌کرد.تو همانی بودی که برای نگه داشتن این ازدواج دست به هر چیزی می‌زدی!یادت رفته؟!
-تو دیوانه شدی رایحه! دیوانه! تا همین سال پیش خودت رو داشتی می‌کشتی که طلاق بگیری!
من آنقدر بلند می‌خندم که حس می‌کنم تمام اتمسفر زمین را در همین قاه قاه خنده مصرف کرده‌ام.من با تنی انباشه از کاه با چشمان شیشه‌ای به نگاه گریزانت خیره می‌مانم.
-حق طلاق با توعه، حق زندگی نکردن هم باز با توعه! کافیه درخواست طلاق پاش به این خونه برسه، یقین داشته باش جناب زرین که دادگاه علنی بعدی، دادگاهیه که کمتر از حبس ابد برات نمی‌برن!تو تا لحظه مرگت باید اسم من رو به دوش بکشی و برای این سکوت هم باید جیبت رو شل کنی آقای دکتر!درخواست طلاق من، برای قبل از مردن عزیزانم بود، حالا تو هم باید مثل من زجر بکشی! باید سی درصد سهامت رو بدی به من و قراردادی بنویسی که حقوق ماهیانه به من بده! حق‌السکوت!اسمش همینه دیگه نه؟!
طلا، مادر او، مادر شوهرم، با خشم روی میز می‌کوبد.صورتش سرخ است و از خشم به نفس زدن افتاده است.نگاهش می‌کنم و دیگر هیچ در نگاهم نیست.
-این‌طور نگام نکن مادرجون! وقتی اون زنگ رو زدین باید فکر اینجاشم می‌کردین! کوروش حتماً بهتون نگفته بود نه؟!
شهریار زرین، همان که پدرشوهرش می‌خوانند، به جای زن جوابم داد.
-طلاق بگیر و به جای سی درصد، سی و دو درصد سهام رو بگیر! اون هم به ما تحویل بده! این برات بهتر نیست؟! می‌تونی با هر مردی هم که خواستی باشی!تو هنوز جوونی و آینده داری!می‌تونی مادر بشی! می‌تونی ازدواج کنی!
بی‌اختیار به کوروش نگاه می‌کنم.به رگ‌های ب*ر*جسته شده‌اش.به چشمان سرخش!خنده‌ام را نمی‌شود خورد!
-بابا؟! قبل از گفتن این جمله‌ها با پسرتون مشورت کردین؟!شما کسی بودین که ژینا رو وارد زندگی من کرد و کوروش هم کسی بود که پای من رو به زندگی خودش باز کرد.اسم من از شناسنامه این مرد حتی تا قیامت هم پاک نمی‌شه! حرف آخر من اینه.پارسا؟ تا الان ساکت بودی! نمی‌خوای مشاوره حقوقی به خانواده عزیزم بدی؟!
کیفم را از روی میز برمی‌دارم و سمت آسانسور گام برمی‌دارم.لباس سیاه عزا در تنم زار می‌زند و من انگار خوشحالی را برای همیشه مثل یک عکس سیاه فوری، در ته ته صندوق خاک گرفته‌ای قفل می‌کنم و پنهان.آن روز من تصمیم گرفتم که این‌گونه انتقام بگیرم و حالا انگار در قبری که خودم کنده‌ام به خواب رفته‌ام.
روی یکی از پله‌ها می‌نشینم.نمی‌دانم دقیقاً چند پله تا واحد من مانده است.جعبه پیتزا سرد شده و نم‌دار را مقابل چشمانم می‌گیرم و یک قطره روی جعبه می‌افتد.یک قطره دیگر و دوباره قطره‌ای دیگر و صدایش مثل شیر خ*را*ب‌شده‎‌ای است که آب از آن در سینک چکه می‌کند.در جعبه را باز می‌کنم.راه گلویم بسته است ولی با زور یکی از آن تکه‌های مربعی را برمی‌دارم در دهانم جا می‌کنم و اشک‌های بی‌حسابم را می‌زنم به حساب سرفه! می‌زنم به حساب باد! می‌زنم به حساب خاک پرده و شیشه!می‌زنم به حساب ده تومانی شنیدن از راننده و میزنم به حساب دیدن دوباره هوروش!
پیتزای نیمه خورده را همان‌جا روی پله رها می‌کنم.شاید اگر دخیل ببندم به کیسه‌های قرص حالم بهتر شود.شاید اگر...
صدای پا رشته افکارم را از هم می‌درد.
-سد معبر کردی!
من؟! یکی نیست بگوید از من لاغرتر پیدا کردی، بیا و رگ من را بزن! من جایی نگرفته‌ام که! خودم را به نرده می‌چسبانم که او رد شود.نگاهم هنوز روی جعبه باقی است و نگاه او هنوز روی من!پژواک نفس‌های تندش در سرم می‌پیچد.خوش آمدی به محله خوش نشین‌ها! حتماً در این سال‌ها قایقت به گنج نشسته‌ است نه؟ من که به خیالم کشتی‌ام به گل که هیچ، دارد ژرفای اقیانوس را درست در قسمت برمودا، اندازه می‌زند!طوری نگاهم می‌کند که هر آن در انتظار یک قتل تمیز به خواب بروم.به هر حال به نظرم وانمود کردن به ندیدنش راه به جایی نمی‌برد.بلند می‌شوم و دست به زانو می‌زنم.
-سلام!
او ده پله با من فاصله دارد.گ*ردنش به سمت من نمی‌چرخد و صدای پوزخندش می‌شود جواب! او که نمی‌داند جواب سلام واجب است قدم به پله بعد برمی‌دارد.شانه‌هایم بی‌اختیار بالا می‌پرند.باید پرنده بود و پر زد به واحد من!
من هم راه می‌روم و پله‌ها را یکی یکی بالا می‌روم.او مثل یک روح، مثل یک سایه سنگین و در پیله قهر راه می‌رود.این اوی دیوانه نمی‌داند در شب‌های بد مستی نفرین را رهسپار خانه‌اش کرده بودم که اگر او ل*ب باز می‌کرد و معترف به عشق من هیچ گاه، هیچ گاه آن دستان را به لفظ خوش مرد دیگری نمی‌فروختم.اگر فقط او قدمی که یک مرد باید برمی‌داشت را برداشته بود، من هیچ زمانی به پیوند زناشویی با کوروش تبعید نمی‌شدم!دوستش داشتم و دیگر این دوست داشتن مثل یک سیب در بهشت، ممنوعه و دور از دسترس بود.هوروش برعکس مرد من جیب‌هایش خالی بود ولی کیفش همیشه مملو بود از کتب‌ قطور.او برعکس کوروش بود.احساسی و خجالتی!ما در یک جلسه کتابخوانی وقتی که او دانشجو بود و من پشت کنکوری با هم رو به رو شدیم.او هر بار کتاب تازه‌ای را رونمایی می‌کرد و با اشتیاق درباره آن توضیح می‌داد و هربار، هربار به یک بهانه‌ای کتاب‌هایش را به من قرض!اوی احمق نمی‌دانست که من اصلاً به خاطر او داروسازی خواندم!
#رایحه.زندگی
#ترنم.م
#انجمن_تک_رمان

کد:
گاهی به این فکر می‌کنم که چه قدر از مسیر رفته درست و چه قدر غلط بوده، گاهی هم به این می‌رسم که شاید مشکل از ما نیست و پای دنیاست که لنگ است نه ما! گاهی هم به نتایج معکوس می‌رسم؛ به هر حال در مذاکرات من و تیم پنج+یک به این نتیجه رسیدم که بعضاً ما انسان‌ها هستیم که راه راست را سوا می‌کنیم برای آخر کار و اندک فرصت باقی مانده و راه کج را سفت و سخت ادامه می‌دهیم! گاهی هم دنیا کج می‌شود و راه فرع لباس اصل می‌پوشد و فرع در لباس اصل جذاب است!به هرحال زندگی ماراتون ناجوانمردانه‌ای است که یکی با بوگاتی بولید دیگری با جنسیسGV۸۰  و یکی با پراید ایران‌خودرو و یکی دیگر با موتور، بچه‌ای با دوچرخه و بعضی مثل من با پای پیاده مشغول به رقابتیم! این‌که چه کسی زودتر به مقصد خواهد رسید یک نتیجه از پیش تعیین شده است؟! خیر! برای مثال من پیاده می‌توانم دوچرخه سوار را از روی دوچرخه‌اش پرتاب کنم روی زمین و خودم را به موتوری برسانم و ترک موتور بشینم و آنقدر گ*از دهیم که به پراید ایران‌خودرو برسیم، بعد هم شیشه سمت راننده را در صورت راننده خورد کرده و به وقت چپه کردن سوار ماشین شویم! اگر در طول سواری با موتور، خاری هم بود برای پرتاب روی زمین آسفالتی، عاشقان می‌گذاشتند به حساب غم و بلای عشق و حکایت خار مغیلان  و افراد اهل رقابت حواسشان به رقیب از غرب آمده خود می‌دادند! البته از غرب آمده یک اصطلاح برای دلداری بیش‌تر نیست! از این که بگذریم، وقتی که سوار آن پراید اصیل شدیم بهترین گزینه تغییر است.تنها راهی که شاید به آن بالا بالاها برسی! حالا ماشین من پلیس بیدار در شب‌هاست و آنان متواریان دزدپیشه!در این ابتکار منحصر به فرد، با فشار یک دکمه در خودروی پلیس تعقیب‌کننده، یک نوار Y شکل از جلوی سپر باز می‌شود و از زیر تایر عقب خودروی در حال فرار عبور کرده، یک شبکه مستحکم به دور چرخ و آکسل عقب آن می‌پیچد. این شبکه به یک نوار یدک‌کشی با مقاومت بالا متصل است، این درست زمانی است که حتی بوگاتی بولید هم در مقابلت سر خم می‌کند.تنها راه بازی برای پیاده این است؟با دستانی که میل شهوتناک جنایت در رگ‌هایشان جولان می‌دهد و پیغمبرانی که آیه‌های سیاه را بر مغزهای زنگار گرفته بشر، نزولش را بشارت می‌دهند، در این بازی نابرابر کسی خواهد زیست که داد بستاند؟ باید درست بازی کرد؟! آن روز، من به این سؤال پاسخ دادم.همان روزی که باغ‌های ب*وسه‌های ما را خورشید سوزانده بود و در چشمان تو دیگر، ردپایی از مهر نبود، درست لحظه‌ای که من پای ضریحی سرد برای دستان د*اغ تو نشسته بودم.آن روز گرم تابستانی جوابم شد: نه!

-طلاق بگیرم! هم تو از این بند راحت می‌شی هم من از این زندگی!

من نگاهت کردم.مسخره بود! بعد از تمام ناحقی‌هایی که در حق من روا داشتی، طلاق، آزادی نامشروع می‌نمود در شهر بی‌دین من!

-نه!

در چشمانت حسی مملو از نفرت، تعجب و خشم حاکم بود.انگار ورق قاره‌ای فراموشی داشت سرزمین خاطرات تو را زیر می‌گرفت و رشته کوهی از ج*ن*س هوس را بنا می‌کرد.تو همانی بودی که برای نگه داشتن این ازدواج دست به هر چیزی می‌زدی!یادت رفته؟!

-تو دیوانه شدی رایحه! دیوانه! تا همین سال پیش خودت رو داشتی می‌کشتی که طلاق بگیری!

من آنقدر بلند می‌خندم که حس می‌کنم تمام اتمسفر زمین را در همین قاه قاه خنده مصرف کرده‌ام.من با تنی انباشه از کاه با چشمان شیشه‌ای به نگاه گریزانت خیره می‌مانم.

-حق طلاق با توعه، حق زندگی نکردن هم باز با توعه! کافیه درخواست طلاق پاش به این خونه برسه، یقین داشته باش جناب زرین که دادگاه علنی بعدی، دادگاهیه که کمتر از حبس ابد برات نمی‌برن!تو تا لحظه مرگت باید اسم من رو به دوش بکشی و برای این سکوت هم باید جیبت رو شل کنی آقای دکتر!درخواست طلاق من، برای قبل از مردن عزیزانم بود، حالا تو هم باید مثل من زجر بکشی! باید سی درصد سهامت رو بدی به من و قراردادی بنویسی که حقوق ماهیانه به من بده! حق‌السکوت!اسمش همینه دیگه نه؟!

طلا، مادر او، مادر شوهرم، با خشم روی میز می‌کوبد.صورتش سرخ است و از خشم به نفس زدن افتاده است.نگاهش می‌کنم و دیگر هیچ در نگاهم نیست.

-این‌طور نگام نکن مادرجون! وقتی اون زنگ رو زدین باید فکر اینجاشم می‌کردین! کوروش حتماً بهتون نگفته بود نه؟!

شهریار زرین، همان که پدرشوهرش می‌خوانند، به جای زن جوابم داد.

-طلاق بگیر و به جای سی درصد، سی و دو درصد سهام رو بگیر! اون هم به ما تحویل بده! این برات بهتر نیست؟! می‌تونی با هر مردی هم که خواستی باشی!تو هنوز جوونی و آینده داری!می‌تونی مادر بشی! می‌تونی ازدواج کنی!

بی‌اختیار به کوروش نگاه می‌کنم.به رگ‌های ب*ر*جسته شده‌اش.به چشمان سرخش!خنده‌ام را نمی‌شود خورد!

-بابا؟! قبل از گفتن این جمله‌ها با پسرتون مشورت کردین؟!شما کسی بودین که ژینا رو وارد زندگی من کرد و کوروش هم کسی بود که پای من رو به زندگی خودش باز کرد.اسم من از شناسنامه این مرد حتی تا قیامت هم پاک نمی‌شه! حرف آخر من اینه.پارسا؟ تا الان ساکت بودی! نمی‌خوای مشاوره حقوقی به خانواده عزیزم بدی؟!

کیفم را از روی میز برمی‌دارم و سمت آسانسور گام برمی‌دارم.لباس سیاه عزا در تنم زار می‌زند و من انگار خوشحالی را برای همیشه مثل یک عکس سیاه فوری، در ته ته صندوق خاک گرفته‌ای قفل می‌کنم و پنهان.آن روز من تصمیم گرفتم که این‌گونه انتقام بگیرم و حالا انگار در قبری که خودم کنده‌ام به خواب رفته‌ام.

روی یکی از پله‌ها می‌نشینم.نمی‌دانم دقیقاً چند پله تا واحد من مانده است.جعبه پیتزا سرد شده و نم‌دار را مقابل چشمانم می‌گیرم و یک قطره روی جعبه می‌افتد.یک قطره دیگر و دوباره قطره‌ای دیگر و صدایش مثل شیر خ*را*ب‌شده‎‌ای است که آب از آن در سینک چکه می‌کند.در جعبه را باز می‌کنم.راه گلویم بسته است ولی با زور یکی از آن تکه‌های مربعی را برمی‌دارم در دهانم جا می‌کنم و اشک‌های بی‌حسابم را می‌زنم به حساب سرفه! می‌زنم به حساب باد! می‌زنم به حساب خاک پرده و شیشه!می‌زنم به حساب ده تومانی شنیدن از راننده و میزنم به حساب دیدن دوباره هوروش!

پیتزای نیمه خورده را همان‌جا روی پله رها می‌کنم.شاید اگر دخیل ببندم به کیسه‌های قرص حالم بهتر شود.شاید اگر...

صدای پا رشته افکارم را از هم می‌درد.

-سد معبر کردی!

من؟! یکی نیست بگوید از من لاغرتر پیدا کردی، بیا و رگ من را بزن! من جایی نگرفته‌ام که! خودم را به نرده می‌چسبانم که او رد شود.نگاهم هنوز روی جعبه باقی است و نگاه او هنوز روی من!پژواک نفس‌های تندش در سرم می‌پیچد.خوش آمدی به محله خوش نشین‌ها! حتماً در این سال‌ها قایقت به گنج نشسته‌ است نه؟ من که به خیالم کشتی‌ام به گل که هیچ، دارد ژرفای اقیانوس را درست در قسمت برمودا، اندازه می‌زند!طوری نگاهم می‌کند که هر آن در انتظار یک قتل تمیز به خواب بروم.به هر حال به نظرم وانمود کردن به ندیدنش راه به جایی نمی‌برد.بلند می‌شوم و دست به زانو می‌زنم.

-سلام!

او ده پله با من فاصله دارد.گ*ردنش به سمت من نمی‌چرخد و صدای پوزخندش می‌شود جواب! او که نمی‌داند جواب سلام واجب است قدم به پله بعد برمی‌دارد.شانه‌هایم بی‌اختیار بالا می‌پرند.باید پرنده بود و پر زد به واحد من!

من هم راه می‌روم و پله‌ها را یکی یکی بالا می‌روم.او مثل یک روح، مثل یک سایه سنگین و در پیله قهر راه می‌رود.این اوی دیوانه نمی‌داند در شب‌های بد مستی نفرین را رهسپار خانه‌اش کرده بودم که اگر او ل*ب باز می‌کرد و معترف به عشق من هیچ گاه، هیچ گاه آن دستان را به لفظ خوش مرد دیگری نمی‌فروختم.اگر فقط او قدمی که یک مرد باید برمی‌داشت را برداشته بود، من هیچ زمانی به پیوند زناشویی با کوروش تبعید نمی‌شدم!دوستش داشتم و دیگر این دوست داشتن مثل یک سیب در بهشت، ممنوعه و دور از دسترس بود.هوروش برعکس مرد من جیب‌هایش خالی بود ولی کیفش همیشه مملو بود از کتب‌ قطور.او برعکس کوروش بود.احساسی و خجالتی!ما در یک جلسه کتابخوانی وقتی که او دانشجو بود و من پشت کنکوری با هم رو به رو شدیم.او هر بار کتاب تازه‌ای را رونمایی می‌کرد و با اشتیاق درباره آن توضیح می‌داد و هربار، هربار به یک بهانه‌ای کتاب‌هایش را به من قرض!اوی احمق نمی‌دانست که من اصلاً به خاطر او داروسازی خواندم!
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان

TARANOM

کاربر تک رمان
کاربر تک رمان
تاریخ ثبت‌نام
2020-07-05
نوشته‌ها
81
کیف پول من
1,305
Points
65
#پارت.33
ملیکا با صدای بلند خندید.خنده‌اش آنقدر عمق داشت که به قول بهمن می‌شد زبان کوچکش را دید! بهمن چهره خود را جمع می‌کند.
-باید برم چشمام رو با اسید شست و شو بدم! تو بلد نیستی مثل آدم بخندی خب نخند جغجغه!
ملیکا اشک گوشه چشمانش را پاک می‌کند و کوسن کنار دستش را به سمت او پرتاب، بهمن جای خالی می‌دهد و ابرو بالا می‌اندازد.
-پاشو برو بیرون لنگ دراز! پاشو! الان ما درست وسط مذاکره مهمی بودیم.
بهمن سیب پو*ست کنده را از دست من می‌گیرد و گ*از می‌زند.چشمانش را که از فرط خنده جمع شده، به من می‌دوزد.
-تو بگو جوجه فرنگی! داشت چی کار می‌کرد؟
خنده خیانتکاری بر چهره ملیکا می‌پاچم و همان‌طور که آماده فرار می‌شوم بلند بلند می‌خواندم، همان شعر پیش‌گویی را که ملیکا با تک تک سلول‌هایش آن را می‌خواند!
-دانه سیب، دانه سیب درخت سیب
به من بگو عشق واقعی من کجاست
شمال، جنوب، خاور یا باختر،
دانه سیب، دانه سیب بگو کجاست!
صدای جیغ ملیکا همزمان شد با قاه قاه خنده بهمن.ملیکا به سمت من هجوم آورد، با خنده پا به فرار گذاشتم و پشت بهمن پناه گرفتم.بهمن هم با شیطنت تکرار می‌کرد:
-دانه سیب! دانه سیب بگو کجاست!
صدای اف اف بلند شد و به دنبالش صدای طلا خانم.
-بهزاد هم اومد!
بهمن دیگر از خنده سرخ شده بود.
-یا خاووور! خاووور! میلکا جان خاااور!
و درب از سمت خاور گشوده شد.بهزاد درحالی که کراواتش را شل می‌کرد، سلامش را خورد.
-آب‌پز شدیم از گرما!
ولی چهره ملیکا از بهزاد آفتاب‌سوخته هم سرخ‌تر شد که بهمن با چشم به من اشاره کرد و شیطنت در جانم همهمه‌ای راه انداخت که نگو!پس با صدای بلند گفتم:
-دانه سیب...
که ملیکا جیغی کشید به پیراهن بهمن چنگ زد.بهزاد انگار که مترسک جالیز باشد، با چشمانی گرد و متعجب در همان حالت خشک شد.بهمن که کنار افتاد با جیغ به سمت پلکان دویدم. سرم را عقب بردم تا فاصله تخمینی با ملیکا را بسنجم که محکم به ستون خوردم، آن هم چه ستون گرمی! کوروش دستانش را دور کمرم حلقه کرد و رو به ملیکا با خنده گفت:
-کیش کیش جغجغه! با خانم من کار داشته باشی خود دانی!
بهزاد با دیدن وضع خانه رو به کوروش گفت:
-مرد حسابی قرار نشد تو خونه رو مرتب کنی که دخترا بیان!اینجا الان خرمشهرم نیست!
بهمن بمب خنده‌اش دوباره آوار شد بر سر خانه.با چشم به ملیکا اشاره کرد.
-نه داداش! مرتب کرده بودن ایشون منتهی من زنگ زدم تخریبچی بزنه منطقه دشمن رو خ*را*ب کنه گویا گرای اشتباه شد و خونه ما ویرون!
ملیکا با چشمانی که از آن لیزر بیرون می‌زد، سمت بهمن چرخید و رو به بهزاد گفت:
-آره! آره! همه چیز مرتب بود منهای ش*و*ر*ت و زیرپوش کوروش روی کاناپه، پیژامه بهمن بزرگ وسط آشپزخونه، بالش و پتوی شما زیر مبل! کاملاً تمیز بود.
کوروش رو به بهزاد ل*ب می‌زند.
-حاجی خرابه شام بود اینجا، من به خاطر رایحه از صبح نشستم به تمیزکاری یه دونه ش*و*ر*ت و زیرپوش و پیژامه که این حرفا رو نداره!نه؟!
بهمن شقیقه‌اش را فشرد و رو به من گفت:
-دیر نیست هنوزا! به نظرم از دوره نامزدی بهره ببر و بزن به چاک!
بهزاد سری به نشان تأسف تکان می‌دهد و رو به بهمن می‌گوید:
-تو کی انشالله ترک دیار می‌کنی و شرت کم می‌شه از سر ما؟!
در همین زمان بود که طلا خانم با سینی میوه از آشپزخانه بیرون آمد.ابتدا نگاهش سمت من و کوروش چرخید و یک لبخند درخشان چاشنی چهره نمکینش شد و سپس رو به بهزاد کرد.
-اومدی خاله؟!خوب شد! به خدا سرم داشت می‌رفت از دعوای اینا!
به سمت طلا خانم رفتم و سینی را از دستش گرفتم.
-بده من مامان، سنگینه!
بهمن چشمکی حواله کوروش کرد.
-باور نکنیا! اینا همش سیاه بازی قبل از ازدواجه!
ملیکا دیگر دامن از کف داد و به جای من خم شد و ریموت را به سمتش پرتاب کرد.کوروش همانطور که حرف می‌زد به سمت من آمد و سینی را از دستم گرفت.
-مامان می‌دونی این شاخ شمشاد چه گندی زده؟
بهزاد با زحمت خنده خودش را نگاه داشت و همان‌طور که می‌نشست گفت:
-بگو همه با هم بخندیم!
به سمت کاناپه حرکت کردم.منتظر نشستم که کوروش هم کنارم جای گرفت.
-این احمق تو روز روشن، وسط ماه رمضون رفته تا خرخره سیگار کشیده و وقتی هم مأمور اومده بالای سرش یک ساعت روسی حرف زده براشون!
از تصور بهمن، نمی‌توانم نخندم.ملیکا همزمان با طلا خانم می‌نشیند و بدون توجه به کوروش و بهزادی که از خنده سر دلش را گرفته بود گفت:
-خاله اگر امشب اینجا می‌مونی منم بمونم؟!
کوروش با چهره رنگ پریده‌ای به لبان طلا خانم خیره شد.طلا کمر خم کرد و همان‌طور که از روی میز سیب برمی‌داشت گفت:
-بمون خاله، من هستم!
کوروش تقریباً ناله کرد و رو به بهمن گفت:
-خداحافط ای آرامش! خداحافظ ای خوشبختی!
و ناگهان انگار چیزی را به یاد آورده باشد، با شوق دستش را دور گردنم انداخت و رو به مادرش گفت:
-این زلزله می‌مونه پس مال منم بمونه امشب دیگه!
نمی‌دانم چرا، انگشتان نازک و سردم در هم گره خوردند و خون به یک باره به قصد تصرف به مغزم حمله کرد.سرم د*اغ بود! انگار با قایق کسی داشتم از ساحل خوشنامی عبور می‌کردم.این‌که مال کسی باشی خوب است!ل*ب پایینم را به دندان می‌کشم.بهزاد رو به کوروش می‌کند.
-اول با یارت هماهنگ کن بعد هَوَل بازی دربیار! بنده خدا سرخ شد!
طلا خانم خندید، بلند و شمرده! یاسمن‌های باغ چه قدر بوی عشق می‌دادند راستی!آرام زمزمه کردم.
-نه کوروش، زشته!
بهمن چشمکی به من می‌زند.
-تو بدت نیومد ولی!
حس کردم برق صد و بیست ولتی، جریانش دارد از سرسرای قلبم عبور می‌کند.
-چی می‌گی تو بهمن! همه که مثل تو حیا رو نخوردن و آبرو قی نکردن! ما تو ایران یه رسمی داریم به اسم خجالت کشیدن! فعلاً تو برو هجا کن این لغت رو بعد حالا شاید رفتی مرحله بعد!
بهمن بی‌خیال رو به طلا خانم می‌کند.
-اتفاقاً ما هم تو روسیه یه رسمی داریم که بنده به شدت بهش پایبندم! قبل از خرید یه دور کامل ج*ن*س رو امتحان می‌کنیم! فوقانی، تحتانی، به قول این جغجغه باختر و خاورش رو هم چک می‌کنیم بعد می‌ریم مرحله بعد!مطمئن‌تره!
بهزاد با خنده یک پس گردنی محکم به بهمن می‌زند و طلا خانم با خجالت بر پشت دستش می‌کوبد.کوروش ولی با شیطنت ابرویی بالا می‌اندازد.
-رسم خوبیه‌ها! نه رایحه؟! الان می‌خوای قشنگ بریم من رو چک کن! ها؟!
ملیکا با خنده بلند می‌شود و همانطور که پیش‌دستی را مقابل بهزاد می‌گذارد، می‌گوید:
-نه رایحه جان! گول نخورا! خانواده زرین این مدلی هستن که ج*ن*س فروخته شده پس گرفته نمی‌شود.الان این کوروش رو یه دور چک بفرمایی فرداش میاد دم خونتون می‌گه مسئولیت من رو قبول کن!
مثل خودش می‌خندم که کوروش محکم گونه مرا می‌بوسد.در شوک فرو می‌روم که بهزاد می‌گوید:
-ما این‌جا خیار نیستیم‌ها شازده!غلط نکنم نقشه‌ات همین بود کوروش نه؟!
بهمن نگاهی میان من و کوروش رد و بدل می‌کند.سیم‌های نگاهش ولی اتصالی دارند.من ضربانم شدت می‌گیرد، شاید این لمس‌های گاه و بی‌گاه برای کوروش واژگانی خالی از معنا باشند ولی هر ب*وسه و هر آ*غ*و*ش برای من یک دنیا واژه است! یک دنیا لغت که تعبیه می‌شوند در ناخودآگاهم!
صدای بهمن رشته افکارم را از باز می‌کند.باید دوباره بدوزم افکاری را که داشتند تار و پودشان را بهم می‌دوختند.
#رایحه.زندگی
#ترنم.م
#انجمن_تک_رمان
کد:
ملیکا با صدای بلند خندید.خنده‌اش آنقدر عمق داشت که به قول بهمن می‌شد زبان کوچکش را دید! بهمن چهره خود را جمع می‌کند.
-باید برم چشمام رو با اسید شست و شو بدم! تو بلد نیستی مثل آدم بخندی خب نخند جغجغه!
ملیکا اشک گوشه چشمانش را پاک می‌کند و کوسن کنار دستش را به سمت او پرتاب، بهمن جای خالی می‌دهد و ابرو بالا می‌اندازد.
-پاشو برو بیرون لنگ دراز! پاشو! الان ما درست وسط مذاکره مهمی بودیم.
بهمن سیب پو*ست کنده را از دست من می‌گیرد و گ*از می‌زند.چشمانش را که از فرط خنده جمع شده، به من می‌دوزد.
-تو بگو جوجه فرنگی! داشت چی کار می‌کرد؟
خنده خیانتکاری بر چهره ملیکا می‌پاچم و همان‌طور که آماده فرار می‌شوم بلند بلند می‌خواندم، همان شعر پیش‌گویی را که ملیکا با تک تک سلول‌هایش آن را می‌خواند!
-دانه سیب، دانه سیب درخت سیب
به من بگو عشق واقعی من کجاست
شمال، جنوب، خاور یا باختر،
دانه سیب، دانه سیب بگو کجاست!
صدای جیغ ملیکا همزمان شد با قاه قاه خنده بهمن.ملیکا به سمت من هجوم آورد، با خنده پا به فرار گذاشتم و پشت بهمن پناه گرفتم.بهمن هم با شیطنت تکرار می‌کرد:
-دانه سیب! دانه سیب بگو کجاست!
صدای اف اف بلند شد و به دنبالش صدای طلا خانم.
-بهزاد هم اومد!
بهمن دیگر از خنده سرخ شده بود.
-یا خاووور! خاووور! میلکا جان خاااور!
 و درب از سمت خاور گشوده شد.بهزاد درحالی که کراواتش را شل می‌کرد، سلامش را خورد.
-آب‌پز شدیم از گرما!
ولی چهره ملیکا از بهزاد آفتاب‌سوخته هم سرخ‌تر شد که بهمن با چشم به من اشاره کرد و شیطنت در جانم همهمه‌ای راه انداخت که نگو!پس با صدای بلند گفتم:
-دانه سیب...
که ملیکا جیغی کشید به پیراهن بهمن چنگ زد.بهزاد انگار که مترسک جالیز باشد، با چشمانی گرد و متعجب در همان حالت خشک شد.بهمن که کنار افتاد با جیغ به سمت پلکان دویدم. سرم را عقب بردم تا فاصله تخمینی با ملیکا را بسنجم که محکم به ستون خوردم، آن هم چه ستون گرمی! کوروش دستانش را دور کمرم حلقه کرد و رو به ملیکا با خنده گفت:
-کیش کیش جغجغه! با خانم من کار داشته باشی خود دانی!
بهزاد با دیدن وضع خانه رو به کوروش گفت:
-مرد حسابی قرار نشد تو خونه رو مرتب کنی که دخترا بیان!اینجا الان خرمشهرم نیست!
بهمن بمب خنده‌اش دوباره آوار شد بر سر خانه.با چشم به ملیکا اشاره کرد.
-نه داداش! مرتب کرده بودن ایشون منتهی من زنگ زدم تخریبچی بزنه منطقه دشمن رو خ*را*ب کنه گویا گرای اشتباه شد و خونه ما ویرون!
ملیکا با چشمانی که از آن لیزر بیرون می‌زد، سمت بهمن چرخید و رو به بهزاد گفت:
-آره! آره! همه چیز مرتب بود منهای ش*و*ر*ت و زیرپوش کوروش روی کاناپه، پیژامه بهمن بزرگ وسط آشپزخونه، بالش و پتوی شما زیر مبل! کاملاً تمیز بود.
کوروش رو به بهزاد ل*ب می‌زند.
-حاجی خرابه شام بود اینجا، من به خاطر رایحه از صبح نشستم به تمیزکاری یه دونه ش*و*ر*ت و زیرپوش و پیژامه که این حرفا رو نداره!نه؟!
بهمن شقیقه‌اش را فشرد و رو به من گفت:
-دیر نیست هنوزا! به نظرم از دوره نامزدی بهره ببر و بزن به چاک!
بهزاد سری به نشان تأسف تکان می‌دهد و رو به بهمن می‌گوید:
-تو کی انشالله ترک دیار می‌کنی و شرت کم می‌شه از سر ما؟!
در همین زمان بود که طلا خانم با سینی میوه از آشپزخانه بیرون آمد.ابتدا نگاهش سمت من و کوروش چرخید و یک لبخند درخشان چاشنی چهره نمکینش شد و سپس رو به بهزاد کرد.
-اومدی خاله؟!خوب شد! به خدا سرم داشت می‌رفت از دعوای اینا!
به سمت طلا خانم رفتم و سینی را از دستش گرفتم.
-بده من مامان، سنگینه!
بهمن چشمکی حواله کوروش کرد.
-باور نکنیا! اینا همش سیاه بازی قبل از ازدواجه!
ملیکا دیگر دامن از کف داد و به جای من خم شد و ریموت را به سمتش پرتاب کرد.کوروش همانطور که حرف می‌زد به سمت من آمد و سینی را از دستم گرفت.
-مامان می‌دونی این شاخ شمشاد چه گندی زده؟
بهزاد با زحمت خنده خودش را نگاه داشت و همان‌طور که می‌نشست گفت:
-بگو همه با هم بخندیم!
به سمت کاناپه حرکت کردم.منتظر نشستم که کوروش هم کنارم جای گرفت.
-این احمق تو روز روشن، وسط ماه رمضون رفته تا خرخره سیگار کشیده و وقتی هم مأمور اومده بالای سرش یک ساعت روسی حرف زده براشون!
از تصور بهمن، نمی‌توانم نخندم.ملیکا همزمان با طلا خانم می‌نشیند و بدون توجه به کوروش و بهزادی که از خنده سر دلش را گرفته بود گفت:
-خاله اگر امشب اینجا می‌مونی منم بمونم؟!
کوروش با چهره رنگ پریده‌ای به لبان طلا خانم خیره شد.طلا کمر خم کرد و همان‌طور که از روی میز سیب برمی‌داشت گفت:
-بمون خاله، من هستم!
کوروش تقریباً ناله کرد و رو به بهمن گفت:
-خداحافط ای آرامش! خداحافظ ای خوشبختی!
و ناگهان انگار چیزی را به یاد آورده باشد، با شوق دستش را دور گردنم انداخت و رو به مادرش گفت:
-این زلزله می‌مونه پس مال منم بمونه امشب دیگه!
نمی‌دانم چرا، انگشتان نازک و سردم در هم گره خوردند و خون به یک باره به قصد تصرف به مغزم حمله کرد.سرم د*اغ بود! انگار با قایق کسی داشتم از ساحل خوشنامی عبور می‌کردم.این‌که مال کسی باشی خوب است!ل*ب پایینم را به دندان می‌کشم.بهزاد رو به کوروش می‌کند.
-اول با یارت هماهنگ کن بعد هَوَل بازی دربیار! بنده خدا سرخ شد!
طلا خانم خندید، بلند و شمرده! یاسمن‌های باغ چه قدر بوی عشق می‌دادند راستی!آرام زمزمه کردم.
-نه کوروش، زشته! 
بهمن چشمکی به من می‌زند.
-تو بدت نیومد ولی!
حس کردم برق صد و بیست ولتی، جریانش دارد از سرسرای قلبم عبور می‌کند.
-چی می‌گی تو بهمن! همه که مثل تو حیا رو نخوردن و آبرو قی نکردن! ما تو ایران یه رسمی داریم به اسم خجالت کشیدن! فعلاً تو برو هجا کن این لغت رو بعد حالا شاید رفتی مرحله بعد!
بهمن بی‌خیال رو به طلا خانم می‌کند.
-اتفاقاً ما هم تو روسیه یه رسمی داریم که بنده به شدت بهش پایبندم! قبل از خرید یه دور کامل ج*ن*س رو امتحان می‌کنیم! فوقانی، تحتانی، به قول این جغجغه باختر و خاورش رو هم چک می‌کنیم بعد می‌ریم مرحله بعد!مطمئن‌تره!
بهزاد با خنده یک پس گردنی محکم به بهمن می‌زند و طلا خانم با خجالت بر پشت دستش می‌کوبد.کوروش ولی با شیطنت ابرویی بالا می‌اندازد.
-رسم خوبیه‌ها! نه رایحه؟! الان می‌خوای قشنگ بریم من رو چک کن! ها؟!
ملیکا با خنده بلند می‌شود و همانطور که پیش‌دستی را مقابل بهزاد می‌گذارد، می‌گوید:
-نه رایحه جان! گول نخورا! خانواده زرین این مدلی هستن که ج*ن*س فروخته شده پس گرفته نمی‌شود.الان این کوروش رو یه دور چک بفرمایی فرداش میاد دم خونتون می‌گه مسئولیت من رو قبول کن!
مثل خودش می‌خندم که کوروش محکم گونه مرا می‌بوسد.در شوک فرو می‌روم که بهزاد می‌گوید:
-ما این‌جا خیار نیستیم‌ها شازده!غلط نکنم نقشه‌ات همین بود کوروش نه؟!
بهمن نگاهی میان من و کوروش رد و بدل می‌کند.سیم‌های نگاهش ولی اتصالی دارند.من ضربانم شدت می‌گیرد، شاید این لمس‌های گاه و بی‌گاه برای کوروش واژگانی خالی از معنا باشند ولی هر ب*وسه و هر آ*غ*و*ش برای من یک دنیا واژه است! یک دنیا لغت که تعبیه می‌شوند در ناخودآگاهم!
صدای بهمن رشته افکارم را از باز می‌کند.باید دوباره بدوزم افکاری را که داشتند تار و پودشان را بهم می‌دوختند.
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان

TARANOM

کاربر تک رمان
کاربر تک رمان
تاریخ ثبت‌نام
2020-07-05
نوشته‌ها
81
کیف پول من
1,305
Points
65
#پارت.34
شب شده بود و هوا تاریک.صدای زنگ موبایلم بلند شد.نام مادرم روی صفحه بود.
-جانم مامان؟!
صدایش نگران بود.
-دخترم کجایی؟ بابات می‌گه بیام دنبالت؟
نگاهی به کوروش می‌اندازم.چشمانش به من خیره است.به لبانم!
-نه مامان...
صدای کوروش که به من نزدیک می‌شود، حواسم را معطوف به خودش می‌کند.
-بگو خودم می‌رسونمت.
سری تکان می‌دهم و جواب می‌دهم.
-نه قربونت برم.من با کوروش میام خودم.
او کمی دست دست می‌کند.
-باشه! رایحه‌جان همه چیز خوبه اونجا؟
بی‌اراده به نگرانی‌اش لبخند می‌زنم.مادرم نمی‌داند که من خوشبخت‌ترین زن عالمم!
-عالی! نگران نباش.خودم زنگ می‌زنم بهت.
و تماس را قطع می‌کنم.کوروش نگاهی به اطراف می‌اندازد و از پشت در آغوشم می‌گیرد.سرش روی شانه‌ام سنگینی می‌کند و نفس‌های تبدارش که منقطع و کشدارند، تمام وجودم را از روی لباس می‌سوزاند.حس می‌کنم سلول‌های زنانه‌ای که نباید، بیدار می‌شوند.حس می‌کنم زیر بار بیدار شدنشان، خانه‌ام دارد فرو می‌ریزد.
-نمی‌شه بمونی؟!
دستم روی دست مردانه‌اش می‌نشیند.دست او که خیلی بزرگ است.دست او که مثل رویاست!
-می‌دونی که کوروش خودت، بابام اصلاً خوشش نمیاد.
او معترض می‌گوید.
-هیچ کاری نمی‌کنم.باور کن! فقط می‌خوام شب که می‌خوابم، جای بالش این موهای طلایی زیر سرم باشه، جای قصه قبل خواب، حرفای عاشقونه تو باشه، می‌خوام تا صبح ب*غ*ل بگیرمت!
من هم می‌خواستم.آن هم با تک تک سلول‌های تنم.آن هم سلول‌های پیکری که فریادشان از هفت آسمان هم گذشته بود.
-یه کم صبرکن.تا چهار ماه دیگه می‌ریم سر خونه و زندگی خودمون.اون‌وقت...
ادامه‌اش را می‌خورم.ادامه‌اش سهم خجالت می‌شود.او ولی می‌خندد.
-اون‌وقت من از این ل*ب‌هات خوشه انگور می‌چینم و م*ست می‌شم!
می‌خندم، برای لحظه ناب تولید ش*ر*اب انگور، برای تور سپید عروسی، برای با کوروش بودن!طلا خانم کوروش را صدا می‌زند.کوروش بی‌آنکه چشم از من بردارد می‌گوید:
-اووومدم!
کوروش که می‌رود، دستم را روی قلبم می‌گذارم.قلبی که داشت از س*ی*نه کنده می‌شد!ملیکا تقه‌ای به ستون به جای در می‌زند و همان‌طور که می‌آید جلو می‌گوید:
-می‌دونی رایحه، فال‌های من واقعاً غلط درنمیان! هیچ وقت!
دست مرا می‌گیرد و به دنبال خود می‌کشد.از پله‌های عمارت می‌گذریم و به باغ می‌رسیم.او با دست شاخه نارون را کنار می‌زند.
-این فال دونه سیب تعیین می‌کنه که عشق تو کجاست.سیب تحت تأثیر ونوس،سیاره عشقه! این دونه سیب رو کف دست چپت قرار بده و دست راستت رو این‌طوری بذار روش و خوب تکون بده.بعد چشمات رو ببند و از ژرفای وجودت اون شعر رو بخون.دانه سیب، دانه سیب درخت سیب...به من بگو عشق واقعی من کجاست...شمال، جنوب، خاور یا باختر... دانه سیب، دانه سیب بگو کجاست!
به دانه سیب در دستم خیره می‌مانم.بی‌اراده سرم را به سمت عمارت برمی‌گردانم.هرچه باداباد.می‌خندم و به دانه سیب می‌سپارم.تکانش می‌دهم، تکانش می‌دهم و تکان و ناگهان صدای کسی که به در می‌کوبد بلند می‌شود.ملیکا با حرص روی زمین پا می‌کوبد.
-مگه زنگ نداره این‌جا!
و به سمت درب می‌رود.آن‌را باز می‌کند.نگاهم روی مرد پشت در می‌نشیند.او نگاهی به ملیکا می‌کند و با سر سلام می‌دهد و سپس به من.نگاهم مثل یک گلی که در شب تاریک روییده به چهره سفید مرد و ته ریش چند روزه‌اش خیره می‌ماند.او دوست کوروش است.حسابدار شرکتش، شاهرخ!شاهرخ که برمی‌گردد و به راننده تاکسی می‌گوید که صبر کند.
ملیکا کنار من می‌آید و از جلوی در کنار می‌رود.شاهرخ پاهایش انگار به زمین میخ شده‌اند.نگاهم می‌کند و من نگاهش را دوست ندارم.ملیکا از من می‌خواهد دستم را بردارم تا نتیجه را ببیند.دستم را برمی‌دارم.تنم یخ می‌بندد.خرافه بود فال و دروغ! اصلاً یک کذب جنون‌برانگیز! دانه سیب شمال را نشان می‌دهد.نگاه متعجب ملیکا همراه من به شمال می‌نگرد.شمال جغرافیایی که طرف شاهرخ است!شاهرخی که به سمت یک تاکسی زرد می‌رود...
-وا؟! چرا خنگ شده این دونه! ولش کن حتماً در که زدن اشتباه دراومده! حتی اگر کوروش خر هم عشق واقعی تو نباشه این مردک نیست! اونم نباشه دیگه هیچ کس نیست این اطراف که...
خنده‌ام می‌گیرد.
-لابد اون تاکسی زرده عشق منه!
ملیکا هم مثل من می‌خندد.شاهرخ با کیف برمی‌گردد.ملیکا چینی به ابروانش می‌دهد.
-این مرده اصلاً حس خوبی به من نمی‌ده! من رفتم بالا!
او می‌رود و من به دانه سیب خیره می‌مانم.به دانه‌ای که دروغ گفت.صدای شاهرخ در گوش‌های من می‌پیچد.
-سلام.
نگاهش می‌کنم.جواب سلام واجب است.
-سلام.
او لبخند محزونی می‌زند و به صورتم خیره می‌شود.
-قرمز بهت میاد.
و سپس از کنارم رد می‌شود، بی‌توجه به جنبش سلول‌های انزجار من.او که نگاهش برخلاف بهزاد و بهمن، برادرانه نیست، چنگ به اعصابم می‌زند.
دانه مسخره را روی زمین می‌اندازم و لگد می‌کنم.تنها عشق زندگی من کوروش است!
شاهرخ حرف‌هایش را با کوروش می‌زند و راهی می‌شود.کوروش همان لحظه به من می‌نگرد.
-رایحه اگر می‌خوای بری آماده شو!
بهمن با خنده بلند می‌گوید:
-اگر هم نخواستی قدم رو چفت تخم چشمای کوروش!
بهزاد با خنده به کوروش نگاه می‌کند.
-بدبخت انقدر زن‌ذلیل نباش!
طلا خانم جلو آمد.دست روی شال من کشید.
-برو دخترم.حتماً نگرانت شدن.
محبتش را با لبخند پاسخ می‌دهم و پله‌ها را به مقصد اتاق کوروش بالا می‌روم.درب را می‌بندم و مشغول پوشیدن مانتو می‌شوم.گیسوان درهم گره خورده‌ام به من پوزخند می‌زنند.از کیفم شانه را بیرون می‌کشم و شال را روی تخت کوروش می‌گذارم.شانه با زلف‌های من سر پیکاری دارد که آن‌سویش ناپیداست.ناگهان در باز می‌شود.از ترس هینی می‌کشم و با دیدن نگاه مات کوروش دستم را از روی س*ی*نه‌ام برمی‌دارم.در چهارچوب در می‌ایستد و دستانش را روی س*ی*نه بهم قفل می‌کند و همان‌طور خیره خیره می‌گوید:
-خیلی قشنگی رایحه! خیلی!
از تعریفش ذوق نمی‌کنم، زنده به گور می‌شوم.
-ممنون.
او جلو می‌آید و یک دسته تار را میان انگشتانش می‌گیرد.
-موهات مثل خورشیده! مثل یه گندم‌زار!مثل...
آرام می‌خندم.
-شاعر نبودی که شدی!
او دستانم را در یک دستش می‌گیرد.
-شعر نگفتم هنوز که! تو بمون من برات دیوان غزل بگم.
دست داغش را در دستانم می‌فشارم.
-تو که جواب رو می‌دونی.
ناگهان بلند می‌شود، بدون هشدار قبلی، سایه‌اش روی سایه‌ام خم می‌شود، قلبم تپش می‌گیرد و سرم از هجوم افکار، د*اغ! دستش که تا ثانیه‌ای پیش در دستم بود می‌رود پشت گردنم، چشمان حیرانم باز باز می‌مانند، دستم می‌خواهد روی س*ی*نه‌اش بنشید که بگوید عقب بکش! که بگوید بگذار برای بعد! ولی دست دیگرش دستم را در هوا می‌گیرد و لبام به آتش می‌نشینند.هزاران هزارن پیغام به مغزم می‌رسند و او سرسختانه ادامه می‌دهد و پیش می‌رود.آنقدر تشنه و با ولع است که فرصت همراهی از من سلب می‌شود.من فقط نفس کم آورده‌ام!با دست آزادم به س*ی*نه‌اش می‌کوبم.هوا کم است!هوا کم است! او عقب می‌کشد.پو*ست ل*بم گزگز می‌کند.او می‌خندد و به نگاه گریزان من فرصت فرار نمی‌دهد.
-دوستت دارم رایحه!
بی‌اراده دست می‌کشم روی لبانم.شعله‌ی ب*وسه تو مثل یک لاله گرم از نیاز بر لبانم شکفته است.می‌بینی باغبان؟! تو اوّلین مرا ربودی!
#رایحه.زندگی
#ترنم.م
#انجمن_تک_رمان
کد:
#پارت.34

شب شده بود و هوا تاریک.صدای زنگ موبایلم بلند شد.نام مادرم روی صفحه بود.

-جانم مامان؟!

صدایش نگران بود.

-دخترم کجایی؟ بابات می‌گه بیام دنبالت؟

نگاهی به کوروش می‌اندازم.چشمانش به من خیره است.به لبانم!

-نه مامان...

صدای کوروش که به من نزدیک می‌شود، حواسم را معطوف به خودش می‌کند.

-بگو خودم می‌رسونمت.

سری تکان می‌دهم و جواب می‌دهم.

-نه قربونت برم.من با کوروش میام خودم.

او کمی دست دست می‌کند.

-باشه! رایحه‌جان همه چیز خوبه اونجا؟

بی‌اراده به نگرانی‌اش لبخند می‌زنم.مادرم نمی‌داند که من خوشبخت‌ترین زن عالمم!

-عالی! نگران نباش.خودم زنگ می‌زنم بهت.

و تماس را قطع می‌کنم.کوروش نگاهی به اطراف می‌اندازد و از پشت در آغوشم می‌گیرد.سرش روی شانه‌ام سنگینی می‌کند و نفس‌های تبدارش که منقطع و کشدارند، تمام وجودم را از روی لباس می‌سوزاند.حس می‌کنم سلول‌های زنانه‌ای که نباید، بیدار می‌شوند.حس می‌کنم زیر بار بیدار شدنشان، خانه‌ام دارد فرو می‌ریزد.

-نمی‌شه بمونی؟!

دستم روی دست مردانه‌اش می‌نشیند.دست او که خیلی بزرگ است.دست او که مثل رویاست!

-می‌دونی که کوروش خودت، بابام اصلاً خوشش نمیاد.

او معترض می‌گوید.

-هیچ کاری نمی‌کنم.باور کن! فقط می‌خوام شب که می‌خوابم، جای بالش این موهای طلایی زیر سرم باشه، جای قصه قبل خواب، حرفای عاشقونه تو باشه، می‌خوام تا صبح ب*غ*ل بگیرمت!

من هم می‌خواستم.آن هم با تک تک سلول‌های تنم.آن هم سلول‌های پیکری که فریادشان از هفت آسمان هم گذشته بود.

-یه کم صبرکن.تا چهار ماه دیگه می‌ریم سر خونه و زندگی خودمون.اون‌وقت...

ادامه‌اش را می‌خورم.ادامه‌اش سهم خجالت می‌شود.او ولی می‌خندد.

-اون‌وقت من از این ل*ب‌هات خوشه انگور می‌چینم و م*ست می‌شم!

می‌خندم، برای لحظه ناب تولید ش*ر*اب انگور، برای تور سپید عروسی، برای با کوروش بودن!طلا خانم کوروش را صدا می‌زند.کوروش بی‌آنکه چشم از من بردارد می‌گوید:

-اووومدم!

کوروش که می‌رود، دستم را روی قلبم می‌گذارم.قلبی که داشت از س*ی*نه کنده می‌شد!ملیکا تقه‌ای به ستون به جای در می‌زند و همان‌طور که می‌آید جلو می‌گوید:

-می‌دونی رایحه، فال‌های من واقعاً غلط درنمیان! هیچ وقت!

دست مرا می‌گیرد و به دنبال خود می‌کشد.از پله‌های عمارت می‌گذریم و به باغ می‌رسیم.او با دست شاخه نارون را کنار می‌زند.

-این فال دونه سیب تعیین می‌کنه که عشق تو کجاست.سیب تحت تأثیر ونوس،سیاره عشقه! این دونه سیب رو کف دست چپت قرار بده و دست راستت رو این‌طوری بذار روش و خوب تکون بده.بعد چشمات رو ببند و از ژرفای وجودت اون شعر رو بخون.دانه سیب، دانه سیب درخت سیب...به من بگو عشق واقعی من کجاست...شمال، جنوب، خاور یا باختر... دانه سیب، دانه سیب بگو کجاست!

به دانه سیب در دستم خیره می‌مانم.بی‌اراده سرم را به سمت عمارت برمی‌گردانم.هرچه باداباد.می‌خندم و به دانه سیب می‌سپارم.تکانش می‌دهم، تکانش می‌دهم و تکان و ناگهان صدای کسی که به در می‌کوبد بلند می‌شود.ملیکا با حرص روی زمین پا می‌کوبد.

-مگه زنگ نداره این‌جا!

و به سمت درب می‌رود.آن‌را باز می‌کند.نگاهم روی مرد پشت در می‌نشیند.او نگاهی به ملیکا می‌کند و با سر سلام می‌دهد و سپس به من.نگاهم مثل یک گلی که در شب تاریک روییده به چهره سفید مرد و ته ریش چند روزه‌اش خیره می‌ماند.او دوست کوروش است.حسابدار شرکتش، شاهرخ!شاهرخ که برمی‌گردد و به راننده تاکسی می‌گوید که صبر کند.

ملیکا کنار من می‌آید و از جلوی در کنار می‌رود.شاهرخ پاهایش انگار به زمین میخ شده‌اند.نگاهم می‌کند و من نگاهش را دوست ندارم.ملیکا از من می‌خواهد دستم را بردارم تا نتیجه را ببیند.دستم را برمی‌دارم.تنم یخ می‌بندد.خرافه بود فال و دروغ! اصلاً یک کذب جنون‌برانگیز! دانه سیب شمال را نشان می‌دهد.نگاه متعجب ملیکا همراه من به شمال می‌نگرد.شمال جغرافیایی که طرف شاهرخ است!شاهرخی که به سمت یک تاکسی زرد می‌رود...

-وا؟! چرا خنگ شده این دونه! ولش کن حتماً در که زدن اشتباه دراومده! حتی اگر کوروش خر هم عشق واقعی تو نباشه این مردک نیست! اونم نباشه دیگه هیچ کس نیست این اطراف که...

خنده‌ام می‌گیرد.

-لابد اون تاکسی زرده عشق منه!

ملیکا هم مثل من می‌خندد.شاهرخ با کیف برمی‌گردد.ملیکا چینی به ابروانش می‌دهد.

-این مرده اصلاً حس خوبی به من نمی‌ده! من رفتم بالا!

او می‌رود و من به دانه سیب خیره می‌مانم.به دانه‌ای که دروغ گفت.صدای شاهرخ در گوش‌های من می‌پیچد.

-سلام.

نگاهش می‌کنم.جواب سلام واجب است.

-سلام.

او لبخند محزونی می‌زند و به صورتم خیره می‌شود.

-قرمز بهت میاد.

و سپس از کنارم رد می‌شود، بی‌توجه به جنبش سلول‌های انزجار من.او که نگاهش برخلاف بهزاد و بهمن، برادرانه نیست، چنگ به اعصابم می‌زند.

دانه مسخره را روی زمین می‌اندازم و لگد می‌کنم.تنها عشق زندگی من کوروش است!

شاهرخ حرف‌هایش را با کوروش می‌زند و راهی می‌شود.کوروش همان لحظه به من می‌نگرد.

-رایحه اگر می‌خوای بری آماده شو!

بهمن با خنده بلند می‌گوید:

-اگر هم نخواستی قدم رو چفت تخم چشمای کوروش!

بهزاد با خنده به کوروش نگاه می‌کند.

-بدبخت انقدر زن‌ذلیل نباش!

طلا خانم جلو آمد.دست روی شال من کشید.

-برو دخترم.حتماً نگرانت شدن.

محبتش را با لبخند پاسخ می‌دهم و پله‌ها را به مقصد اتاق کوروش بالا می‌روم.درب را می‌بندم و مشغول پوشیدن مانتو می‌شوم.گیسوان درهم گره خورده‌ام به من پوزخند می‌زنند.از کیفم شانه را بیرون می‌کشم و شال را روی تخت کوروش می‌گذارم.شانه با زلف‌های من سر پیکاری دارد که آن‌سویش ناپیداست.ناگهان در باز می‌شود.از ترس هینی می‌کشم و با دیدن نگاه مات کوروش دستم را از روی س*ی*نه‌ام برمی‌دارم.در چهارچوب در می‌ایستد و دستانش را روی س*ی*نه بهم قفل می‌کند و همان‌طور خیره خیره می‌گوید:

-خیلی قشنگی رایحه! خیلی!

از تعریفش ذوق نمی‌کنم، زنده به گور می‌شوم.

-ممنون.

او جلو می‌آید و یک دسته تار را میان انگشتانش می‌گیرد.

-موهات مثل خورشیده! مثل یه گندم‌زار!مثل...

آرام می‌خندم.

-شاعر نبودی که شدی!

او دستانم را در یک دستش می‌گیرد.

-شعر نگفتم هنوز که! تو بمون من برات دیوان غزل بگم.

دست داغش را در دستانم می‌فشارم.

-تو که جواب رو می‌دونی.

ناگهان بلند می‌شود، بدون هشدار قبلی، سایه‌اش روی سایه‌ام خم می‌شود، قلبم تپش می‌گیرد و سرم از هجوم افکار، د*اغ! دستش که تا ثانیه‌ای پیش در دستم بود می‌رود پشت گردنم، چشمان حیرانم باز باز می‌مانند، دستم می‌خواهد روی س*ی*نه‌اش بنشید که بگوید عقب بکش! که بگوید بگذار برای بعد! ولی دست دیگرش دستم را در هوا می‌گیرد و لبام به آتش می‌نشینند.هزاران هزارن پیغام به مغزم می‌رسند و او سرسختانه ادامه می‌دهد و پیش می‌رود.آنقدر تشنه و با ولع است که فرصت همراهی از من سلب می‌شود.من فقط نفس کم آورده‌ام!با دست آزادم به س*ی*نه‌اش می‌کوبم.هوا کم است!هوا کم است! او عقب می‌کشد.پو*ست ل*بم گزگز می‌کند.او می‌خندد و به نگاه گریزان من فرصت فرار نمی‌دهد.

-دوستت دارم رایحه!

بی‌اراده دست می‌کشم روی لبانم.شعله‌ی ب*وسه تو مثل یک لاله گرم از نیاز بر لبانم شکفته است.می‌بینی باغبان؟! تو اوّلین مرا ربودی!
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان

TARANOM

کاربر تک رمان
کاربر تک رمان
تاریخ ثبت‌نام
2020-07-05
نوشته‌ها
81
کیف پول من
1,305
Points
65
#پارت.35
نفس تلخی می‌کشم و به جای اکسیژن هرچه هیدروکربن آروماتیک و نیکوتین و هیدروژن سیانید فرمالدهید سرب آرسنیک آمونیاک و غیره و غیره را به ریه می‌کشم. دم و بازدم و دوباره دم و بازدم! تلفنم برای بار هزارم زنگ می‌خورد و می‌رود روی پیغام‌گیر.
خاله: رایحه جان، خاله چرا نگفتی برگشتی ایران؟! این رسمش نیست دختر! چند روز پیش حامد تو رو، تو بهشت زهرا دیده. خاله به کوروش زنگ زدم جواب نداد، خیلی نگرانتم اگر شنیدی جواب بده!
بهمن: واقعاً بعد از هفت سال هنوز هم می‌خوای به این مسخره‌بازی‌هات ادامه بدی؟! بابا بیا پایین دختر، به ولله که اون خر شیطونه! پسرخاله من اون‌قدرا هم مالی نبودا! رایحه به خدا اگر این‌بار جواب ندی میام خرکشت می‌کنم یه باد بخوره تو اون کله پوکت!
وکیل: سلام خانم سبک روح. روزتون بخیر و گرامی. با شماره همراهتون تماس گرفتم برنداشتید. سپرده شما در بانک ولز فارگو درصد سودش افزوده شده، اگر براتون مقدور بود تماس بگیرید تا جابه‌جایی حساب داشته باشیم؛ به خاطر مالیات عرض کردم.
نیلوفر: سلام؛ می‌دونم مثل تمام این هفت سال قرار نیست جوابم رو بدی ولی بدون نگرانتم. اگر زنده‌ای حداقل یک نقطه برام بفرست!
ملیکا: سلام عزیزدلم، خوبی دختر؟ اگر بیام باز در رو نمی‌خوای باز کنی نه؟! راستش این‌بار به اصرار بهزاد زنگ زدم بهت. گفتش که بهت بگم... شاهرخ برگشته ایران!
پوزخندی گوشه ل*بم خانه می‌کند. پس برگشته بود! چه جالب همه مردهای زندگی گذشته من باهم پیدایشان می‌شود! صدای زنگ دوباره اعصابم را بهم می‌ریزد، می‌خواهم تماس را خاتمه دهم که می‌بینم سفارشم است. تماس را برقرار می‌کنم. صدای آشنا و بشاش مردی که غریب نبود ولی چندان هم آشنا نبود در گوش‌هایم پیچید.
- خانم سبک روح؟!
سیگار را روی ته‌سیگاری فشار می‌دهم و با یک پرتاب ده امتیازی ف*یل*تر را در سطل پرتاب می‌کنم. صدایم گرفته و دورگه است.
- بله؟!
- از اسنپ، سفارشون رسیده...
صدایش آن‌قدر آشناست که بی‌ارده می‌گویم:
- تو همون راننده نیستی؟
صدای خنده‌اش مثل یک پژواک آسمانی است. نوت‌هایش، کوک کوک است!
- اتفاقاً منم وقتی آدرس رو دیدم تعجب کردم. به هرحال سفارشت رسیده، در رو بزن.
شقیقه‌ام را می‌فشارم و به سمت اف‌اف راه می‌افتم. در را باز می‌کنم و همزمان می‌گویم.
- بذارش تو آسانسور.
و تماس را قطع می‌کنم. دوباره خودم را روی کاناپه می‌اندازم. به سقف خیره می‌شوم. همان سقفی که وقتی لاقید آن بطری سبز را یک نفس سر می‌کشم، ر*ق*ص عربی می‌کند برای من! او پیامک می‌دهد:
- فکر کنم رسید!
کلاه هودی دورس را روی سرم می‌کشم و قدم‌هایم را از خانه تا آسانسور می‌شمرم. با حرص ل*بم را می‌گزم. شماره او را می‌گیرم.
- کدوم واحد رو زدی؟
- این‌جا نوشته بود چهل و هشت.
زیر ل*ب لعنتی می‌گویم.
- من واحد پنجاهم!
- مشکل از اطلاعات بود، مگه خودت رو سیستم نزدی؟!
دکمه آسانسور را می‌فشارم.
- من تا حالا صد بار سفارش دادم. کل زندگی من سفارشه اصلاً! واحد پنجاه کجاش شبیه چهل و هشته؟!
صدایش بی‌خیال است و این خونم را در شیشه می‌کند!
- حالا دو قدم برو پایین ورزش هم می‌شه برات!
و ‌این‌بار او پیش‌دستی می‌کند و جبران تماس بدون خداحافظی من. به گوشی خیره می‌شوم. پسر تخس و مغروری است واقعاً!
مقابل واحد چهل و هشت می‌ایستم و خدا خدا می‌کنم که این واحد همان زنی نباشد که می‌خواست چهار طرف خانه کوروش را با ادرار نوزاد پسر منوّر کند! دستم روی زنگ می‌گذارم. چند دقیقه منتظر می‌مانم، وقتی بسته مرا دریافت کرده پس در خانه است ولی چرایش در این عدم پاسخ به من بیچاره، انگار از آن مسائل بی‌جواب است. دوباره زنگ در را می‌زنم که این‌بار در باز می‌شود. نگاهم را از روی صفحه گوشی برمی‌دارم و بالا می‌کشم، آن هم با تنبلی! مرد مقابلم سخت با گره‌ای ناگسستنی و کور از اخم، ایستاده است. مردی که نور چشمک‌زن راهروها روی موهای سیاه شبق‌زده‌اش می‌افتد و آن دو تیله وحشی که هر چه‌قدر هم صاحبش تلاش کند، باز معلوم است که در پیله قهر، گرفتار است، به من نگاه می‌کنند. ل*ب پایینم را به دندان می‌کشم. از اضطراب یا هر حس مبهم دیگر، نمی‌دانم!
- سفارش من رو اشتباه... .
حتی نگذاشت حرفم تمام شود. بسته بزرگی را از پشت در خود بلند کرد و به سمت من گرفت. بسته را گرفتم و بی‌صدا ل*ب زدم:
- ممنون!
او پوزخند می‌زند و پشت‌بندش با تمسخر می‌گوید:
- دفعه بعد یه بهونه بهتر بیار، این سیاه‌بازی‌ها همه دِمده شدن!
من رویم را از او گرفته بودم که با شنیدن این جمله، خون در رگ‌هایم یخ زد. حتماً اگر زندگی قبلی وجود داشت، من به یک کشور خیانت کرده بود یا یک گناه کبیره را هزاران بار انجام داده بودم که به این تیرهای غیب دچارم حالا! او می‌خواهد در را ببندد که بسته را روی زمین می‌اندازم و پایم را لای در می‌گذارم. او با بهت و تعجب به چشمان من خیره می‌شود.
- بهتره خوب گوش بگیری جناب هوروش کاشف! من می‌گم شما گرته بردار، نت بنویس و هایلایت کن! من دور داستان تو، همون سالی که اسم یکی دیگه اومد تو فالم و کتبی شد و شرعی و عرفی، خط کشیدم، فراموشت کردم؛ پروندت رو بستم! تو عدلیه من وقتی پرونده‌ای می‌رسه به ختم کلام، یعنی تماام! یعنی نقطه سرخط! هیچ کس هم از این قاعده مستثنی نیست! عاونقدر هم بچه نیستم که برای دیدن، یه آدم از گذشته، از خاطرات سیاه و سفید، بردارم آدرس اشتباه بنویسم که بیام دیدنش، که چاق سلامتی کنم و یادی از گذشته! از عشق زیاد و توجه وافرتون به بنده کاملاً ملتفت شدم. دیگه نیازی به این نیست که چپ بری و راست بیای پوزخند بزنی و تیکه بپرونی. همون‌طور که مشاهده می‌کنی هنوز حلقه تو دست چپمه و اون‌قدرا بی‌بته نیستم که زِنا کنم!
او که تا ثانیه‌های پیش سکوت پیشه کرده بود و با چشمانی سرخ و درشت به من خیره شده بود، لبی گزید.کرم‌های سرخ رنگی در سفیدی چشمانش لولیدند و یک رگ دوشاخه روی پیشانی‌اش متورم شد. س*ی*نه‌ام با سختی و شتاب بالا و پایین می‌رفت. ناگهان خنده هیستریکی سر داد.
- خوبه! هنوزم قشنگ شعر می‌گی! خوش قافیه و حق به جانب! نه! آفرین خوشم اومد! یک جمله می‌گم بچسبون به تتمه حرف‌هات! بهتره وقتی حتی با پیک موتوری هم بگو و بخند راه انداختی و ل*اس می‌زدی، یادت می‌افتاد که شوهر داری، خب؟! الکی به من که رسیدی فاز مریم مقدس ورندار که هرکی نشناستت من خوب تو رو شناختم! زیر لوای معصومیت و پاکی هر غلطی دلت می‌خواد می‌کنی و به هیچ کجات هم نیست! حالا من می‌گم تو بنویس! دلم نمی‌خواد چشمم بهت بیافته! نه که آدمی باشیا! نه! چون وقتی یاد ثانیه‌ای می‌افتم که برای تو هدر کردم همه وجودم کهیر می‌زنه خانم رایحه سبک روح!
و در را در صورت مات شده‌ام با صدا می‌کوبد.
#رایحه.زندگی
#ترنم.م
#انجمن_تک_رمان
کد:
#پارت.35
نفس تلخی می‌کشم و به جای اکسیژن هرچه هیدروکربن آروماتیک و  نیکوتین و  هیدروژن سیانید فرمالدهید سرب آرسنیک آمونیاک و غیره و غیره را به ریه می‌کشم. دم و بازدم و دوباره دم و بازدم! تلفنم برای بار هزارم زنگ می‌خورد و می‌رود روی پیغام‌گیر.
خاله: رایحه جان، خاله چرا نگفتی برگشتی ایران؟! این رسمش نیست دختر! چند روز پیش حامد تو رو، تو بهشت زهرا دیده. خاله به کوروش زنگ زدم جواب نداد، خیلی نگرانتم اگر شنیدی جواب بده! 
بهمن: واقعاً بعد از هفت سال هنوز هم می‌خوای به این مسخره‌بازی‌هات ادامه بدی؟! بابا بیا پایین دختر، به ولله که اون خر شیطونه! پسرخاله من اونقدرا هم مالی نبودا! رایحه به خدا اگر این‌بار جواب ندی میام خرکشت می‌کنم یه باد بخوره تو اون کله پوکت!
وکیل: سلام خانم سبک روح. روزتون بخیر و گرامی. با شماره همراهتون تماس گرفتم برنداشتید. سپرده شما در بانک ولز فارگو درصد سودش افزوده شده، اگر براتون مقدور بود تماس بگیرید تا جابه‌جایی حساب داشته باشیم؛ به خاطر مالیات عرض کردم.
نیلوفر: سلام؛ می‌دونم مثل تمام این هفت سال قرار نیست جوابم رو بدی ولی بدون نگرانتم. اگر زنده‌ای حداقل یک نقطه برام بفرست!
ملیکا: سلام عزیزدلم، خوبی دختر؟ اگر بیام باز در رو نمی‌خوای باز کنی نه؟! راستش این‌بار به اصرار بهزاد زنگ زدم بهت. گفتش که بهت بگم... شاهرخ برگشته ایران!
پوزخندی گوشه ل*بم خانه می‌کند. پس برگشته بود! چه جالب همه مردهای زندگی گذشته من باهم پیدایشان می‌شود! صدای زنگ دوباره اعصابم را بهم می‌ریزد، می‌خواهم تماس را خاتمه دهم که می‌بینم سفارشم است. تماس را برقرار می‌کنم. صدای آشنا و بشاش مردی که غریب نبود ولی چندان هم آشنا نبود در گوش‌هایم پیچید.
- خانم سبک روح؟!
سیگار را روی ته‌سیگاری فشار می‌دهم و با یک پرتاب ده امتیازی ف*یل*تر را در سطل پرتاب می‌کنم. صدایم گرفته و دورگه است.
- بله؟!
- از اسنپ، سفارشون رسیده... .
صدایش آن‌قدر آشناست که بی‌ارده می‌گویم:
- تو همون راننده نیستی؟
صدای خنده‌اش مثل یک پژواک آسمانی است.نوت‌هایش، کوک کوک است!
- اتفاقاً منم وقتی آدرس رو دیدم تعجب کردم.به هرحال سفارشت رسیده، در رو بزن.
شقیقه‌ام را می‌فشارم و به سمت اف‌اف راه می‌افتم. در را باز می‌کنم و همزمان می‌گویم.
- بذارش تو آسانسور.
و تماس را قطع می‌کنم. دوباره خودم را روی کاناپه می‌اندازم. به سقف خیره می‌شوم. همان سقفی که وقتی لاقید آن بطری سبز را یک نفس سر می‌کشم، ر*ق*ص عربی می‌کند برای من! او پیامک می‌دهد:
- فکر کنم رسید!
کلاه هودی دورس را روی سرم می‌کشم و قدم‌هایم را از خانه تا آسانسور می‌شمرم. با حرص ل*بم را می‌گزم. شماره او را می‌گیرم.
- کدوم واحد رو زدی؟
- این‌جا نوشته بود چهل و هشت.
زیر ل*ب لعنتی می‌گویم.
- من واحد پنجاهم!
- مشکل از اطلاعات بود، مگه خودت رو سیستم نزدی؟!
دکمه آسانسور را می‌فشارم.
- من تا حالا صد بار سفارش دادم. کل زندگی من سفارشه اصلاً! واحد پنجاه کجاش شبیه چهل و هشته؟!
صدایش بی‌خیال است و این خونم را در شیشه می‌کند!
- حالا دو قدم برو پایین ورزش هم می‌شه برات!
و ‌این‌بار او پیش‌دستی می‌کند و جبران تماس بدون خداحافظی من. به گوشی خیره می‌شوم. پسر تخس و مغروری است واقعاً! 
مقابل واحد چهل و هشت می‌ایستم و خدا خدا می‌کنم که این واحد همان زنی نباشد که می‌خواست چهار طرف خانه کوروش را با ادرار نوزاد پسر منوّر کند! دستم روی زنگ می‌گذارم. چند دقیقه منتظر می‌مانم، وقتی بسته مرا دریافت کرده پس در خانه است ولی چرایش در این عدم پاسخ به من بیچاره، انگار از آن مسائل بی‌جواب است. دوباره زنگ در را می‌زنم که این‌بار در باز می‌شود. نگاهم را از روی صفحه گوشی برمی‌دارم و بالا می‌کشم، آن هم با تنبلی! مرد مقابلم سخت با گره‌ای ناگسستنی و کور از اخم، ایستاده است. مردی که نور چشمک‌زن راهروها روی موهای سیاه شبق‌زده‌اش می‌افتد و آن دو تیله وحشی که هر چه‌قدر هم صاحبش تلاش کند، باز معلوم است که در پیله قهر، گرفتار است، به من نگاه می‌کنند. ل*ب پایینم را به دندان می‌کشم. از اضطراب یا هر حس مبهم دیگر، نمی‌دانم!
- سفارش من رو اشتباه... .
حتی نگذاشت حرفم تمام شود. بسته بزرگی را از پشت در خود بلند کرد و به سمت من گرفت. بسته را گرفتم و بی‌صدا ل*ب زدم:
- ممنون!
او پوزخند می‌زند و پشت‌بندش با تمسخر می‌گوید:
- دفعه بعد یه بهونه بهتر بیار، این سیاه‌بازی‌ها همه دِمده شدن!
من رویم را از او گرفته بودم که با شنیدن این جمله، خون در رگ‌هایم یخ زد. حتماً اگر زندگی قبلی وجود داشت، من به یک کشور خیانت کرده بود یا یک گناه کبیره را هزاران بار انجام داده بودم که به این تیرهای غیب دچارم حالا! او می‌خواهد در را ببندد که بسته را روی زمین می‌اندازم و پایم را لای در می‌گذارم. او با بهت و تعجب به چشمان من خیره می‌شود.
- بهتره خوب گوش بگیری جناب هوروش کاشف! من می‌گم شما گرته بردار، نت بنویس و هایلایت کن! من دور داستان تو، همون سالی که اسم یکی دیگه اومد تو فالم و کتبی شد و شرعی و عرفی، خط کشیدم، فراموشت کردم؛ پروندت رو بستم! تو عدلیه من وقتی پرونده‌ای می‌رسه به ختم کلام، یعنی تماام! یعنی نقطه سرخط! هیچ کس هم از این قاعده مستثنی نیست! اون‌قدر هم بچه نیستم که برای دیدن، یه آدم از گذشته، از خاطرات سیاه و سفید، بردارم آدرس اشتباه بنویسم که بیام دیدنش، که چاق سلامتی کنم و یادی از گذشته! از عشق زیاد و توجه وافرتون به بنده کاملاً ملتفت شدم. دیگه نیازی به این نیست که چپ بری و راست بیای پوزخند بزنی و تیکه بپرونی. همون‌طور که مشاهده می‌کنی هنوز حلقه تو دست چپمه و اون‌قدرا بی‌بته نیستم که زِنا کنم!
او که تا ثانیه‌های پیش سکوت پیشه کرده بود و با چشمانی سرخ و درشت به من خیره شده بود، لبی گزید. کرم‌های سرخ رنگی در سفیدی چشمانش لولیدند و یک رگ دوشاخه روی پیشانی‌اش متورم شد. س*ی*نه‌ام با سختی و شتاب بالا و پایین می‌رفت. ناگهان خنده هیستریکی سر داد.
- خوبه! هنوزم قشنگ شعر می‌گی! خوش قافیه و حق به جانب!نه! آفرین خوشم اومد!یه جمله می‌گم بچسبون به تتمه حرف‌هات!بهتره وقتی حتی با پیک موتوری هم بگو و بخند راه انداختی و ل*اس می‌زدی، یادت می‌افتاد که شوهر داری، خب؟! الکی به من که رسیدی فاز مریم مقدس ورندار که هرکی نشناستت من خوب تو رو شناختم!زیر لوای معصومیت و پاکی هر غلطی دلت می‌خواد می‌کنی و به هیچ کجات هم نیست!حالا من می‌گم تو بنویس! دلم نمی‌خواد چشمم بهت بیافته! نه که آدمی باشیا! نه!چون وقتی یاد ثانیه‌ای می‌افتم که برای تو هدر کردم همه وجودم کهیر می‌زنه خانم رایحه سبک روح!
و در را در صورت مات شده‌ام با صدا می‌کوبد.
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
آخرین ویرایش توسط مدیر:

TARANOM

کاربر تک رمان
کاربر تک رمان
تاریخ ثبت‌نام
2020-07-05
نوشته‌ها
81
کیف پول من
1,305
Points
65
#پارت.36
به بسته خیره می‌مانم، هم به بسته و هم به در بسته. ناشناسی درون س*ی*نه من دارد چنگ می‌زند به تمام باورهایم، به تمام عشق و امید و آرزوهایم. خم می‌شوم و بسته را برمی‌دارم. اقدام من کند هستند و زمین دارد تند می‌چرخد، آن‌قدر تند که سرگیجه گرفته‌ام! من هوروش را دوست داشتم و تمام عمرم در این اندیشه بودم که او هم کمی مرا دوست داشت ولی حالا انگار فقط نفرت است که دارد جولان می‌دهد میان ما، گرچه هیچ هم نبود آن احساس لطیف، ولی حداقل نفرین و آه پرسوز هم نبود، ولی حالا ... دکمه آسانسور را می‌زنم.هوروش حق داشت!من هم حق داشتم!سالهای آخر ر*اب*طه ما مثل سیبری شده بود و حرف‌هایمان در چند جمله قصار، کوتاه؛ سلام و خداحافظ هم که بماند! من خسته بودم و بی‌حوصله از صبر کردن! شش سال بس نبود؟! هوروش به ر*اب*طه ما رسمیت نمی‌بخشید و من دیگر توان نداشتم.آن وقت‌ها بود که کوروش از ناکجا آباد پیدایش شد.مملو از نشاط بود و هیجان!غلط نباشد ولی غلط می‌گویم که به هوروش خیانت کردم، به آن احساس پاکی که در کنار هم داشتیم؛ به حریم دستان ما، دستان مرد دیگری حدشکنی کرد، ولی من با سکوت رمه را از دست چوپان گرفتم به گرگ سپردم، به گرگی که در لباس بره پیش آمده بود! حالا نه خبری از گرگ است و نه خبری از چوپان! من مانده‌ام که شده‌ام یک گوشت قربانی و صلوات! آری! بالاخره گذر پو*ست به دباغ‌خانه افتاد! پوفی می‌کشم و سوار آسانسور می‌شوم.شاید من داشتم تاوان می‌دادم ولی آن‌قدر شدید؟! آن‌قدر که آبرویم بر باد برود و حتی نتوانم سرم را بالا بگیرم؟ آن‌قدر که فرزندم قربانی این بازی شود؟ آن‌قدر که کسی که برایش می‌مردم به مرگ من و آرزوهایم بی‌تفاوت خیره شود و خیانت کند؟آن‌قدر که پدر و مادرم راهی بهشت زهرا شوند؟! آن‌قدر که ...
هرچه بیشتر می‌اندیشم، بیشتر هم به این می‌رسم که نه! حق من این نبود! من مثل یک گل نیلوفر آبی در مرداب بودم، ولی پاک بودم! دامنم از هر آلودگی به دور بود! من مریم ب*ا*کره و یا مقدس نبودم، زهرای مرضیه هم نبودم، ولی رایحه بودم! و حالا دیگر همان هم نیستم! به یک هیچ بزرگ رسیده‌ام و من همان مسئله ریاضی‌ای هستم که می‌دانم! همان صفر مطلقی که در هر چه ضرب شود، می‌شود صفر! یک دایره پوچ که گاه ارزش می‌دهد و گاه ارزش را کسر می‌کند! درب واحدم را می‌گشایم و داخل می‌شوم.صدای زنگ تلفن بلند می‌شود.شماره ناشناس است.ناشناس مرا می‌ترساند.بسته را روی زمین می‌اندازم و تماس را ... رد می‌کنم.
همان‌جا روی زمین سر می‌خورم و اشک، همان قطره نانجیب که وصله است به حرف آدم‌هایی از عکس‌های سیاه و سفید، خودش را روی گونه‌ام دار می‌زد. قطره می‌میرد بدون آن‌که هیچ تماشاچی‌ای داشته‌باشد. با کدامین قسم می‌توان تمام معصومین و پیامبران را که عروج کرده‌اند را به نزول دعوت کرد؟ با کدامین دعای توسل؟!با کدامین نوا باید داد خواست از خدایی که می‌گویند و بعد از من هم خواهند گفت که حتی، حتی یک برگ هم بدون اذن او نمی‌افتد؟! من در خود شکسته‌ام و در عزای خویش سالهاست که مانده‌ام.کسی نباید باشد؟! مثل یک نقطه عطف؟
موبایل دارد خودش را می‌کشد که تماس را جواب دهم. یاد تک تک کلمات هوروش، مغزم را شاکی می‌کند! درد می‌کند! مغزم درد می‌کند از بس دارد حرف می‌زند! خودش برای خودش! خودم برای خودم! موبایل دوباره زنگ می‌خورد. دستم را دراز می‌کنم و تمام خشم و جنونم را بر سر موبایل آوار می‌کنم.به درک که گران است! محکم به سمت دیوار پرتابش می‌کنم.گچ ترک برمی‌دارد و می‌ریزد و موبایل ... نگاهش نمی‌کنم. کف هر دو دستم را روی چشمانم می‌گذارم. من خسته‌ام و کسی نیست که خستگی مرا به‌در کند و این همان حکایت آخرین سیزده‌به در ماست؛ همانی که کوروش قولش را داد و زد زیرش، گفته بود مرد است و قولش ولی انگار مرد نبود یا حرفش حرف نبود و باد هوا بود.خستگی‌ای که به‌در نشد! سیزده‌ای که به در نشد! فقط نحسی ماند و یک دنیا رایحه. بغضم می‌شکند، با صدا می‌شکند و امروز مغزم فقیر شده‌است. محتاج اکسیژنی هستم که تا دقایقی پیش رایگان بود ولی حالا انگار تورم به او هم سرایت کرده بود. چه گران‌فروشی می‌کند در حالی که س*ی*نه من وسعتش را ندارد! حرصم حجم حال خرابم را اندازه می‌زند. دانه‌های اشک یکی بعد از دیگری روی گونه‌هایم خودشان را می‌کشند و رد باریکی از خون بی‌رنگشان روی صورتم می‌ماند. حالم بد است مثل یمنی که گرفتار شده یا فلسطینی که اشغال شده یا زمانی که حرام شده و حالم بد است مثل پُلی که خ*را*ب شده! ناگهان تلفن خانه زنگ می‌خورد و آن‌قدر بی‌محلی می‌کنم که می‌رود روی پیغام‌گیر:
-!Bonjour madame(سلام خانم!)
و صدایش مثل آخرین ناقوسی است که یک راهبه می‌شنود. صدایش تک تک لحظات سعادت را به یغما می‌برد و من، از شدت اضطراب دندان‌هایم به هم می‌خورند و صدای دندان‌های من می‌پیچد در صدای او. حس می‌کنم قلبم دارد آنقدر فشرده می‌شود که دیگر خونی در رگ‌های کرونرش هم نماند! معده‌ام بهم می‌ریزد.کاش خفه شود! کاش صدایش خفه شود!
-تو که فرانوسوی خوب بلد بودی!دیدم بی‌محلی می‌کنی گفتم خودم دست پیش بگیرم.نمی‌خوای به من خوشامد بگی؟! اکی اکی! خودم متوجه‌ام!je te comprends(درکت می‌کنم)...به هرحال باید بهت زنگ می‌زدم زیبای خفته!نمی‌خوای بدونی اون شرخری که باعث مرگ پسرت شد کجاست؟! همونی که آب شده بود رفته بود زیر زمین؟!
و من دیوانه می‌شوم، مثل کسی که زنجیری را پاره کرده!مغزم دارد می‌ترکد! به سمت تلفن می‌دوم.نمی‌دانم چگونه چنگ می‌زنم به تلفن و نمی‌دانم که چگونه هنوز نفس می‌کشم.اوی لعنتی ادامه می‌دهد.
-شنیدم گوشه نشین شدی و یه پا مرشد! نمی‌خوام دعوتت کنم کافه یا رستوران پس نظرت چیه که وقتی اومدم دم خونت، به استقبالم بیای؟!
من نفس نفس می‌زنم و او، دارد نفس می‌کشد.دستم دور تلفن محکم می‌شود و تماس برقرار، که او می‌گوید:
-ما به ن*زد*یک*ی با هم عادت داریم رایحه!
دیگر اشک‌هایم ساکت می‌شوند.یک پوزخند درشت گوشه لبانم را بالا می‌کشد.پوزخند حریص بود چنگ زد به دلم و مبدل شد به یک قهقه تلخ!آن‌قدر که از گوشه چشمانم نه به غم، بلکه به نفرت آب چکید.پس مثل خودش گفتم:
-!Au jeu d’échecs, les fous sont les plus près du roi(در بازی شطرنج، احمق ها بیشتر به پادشاه نزدیک هستند!)
و او با شنیدن صدایم بلند خندید و من دیدم مردمک‌های مردی را که شبق گشادشان می‌کرد و شنیدم فریاد مردمک‌های لرزانم را که، ترسیدند!
-خوبه! پس بهم بگو، تو که شطرنج خوب بازی می‌کنی، پس چرا باختی؟!
صدایم می‌لرزد، می‌دانم!
-اشتباه می‌کنی شاهرخ!من اگر کیش و مات شده بودم تا حالا پرتاب شده بودم بیرون از این بازی و باید کلوخ می‌بستم به تتمه علم و دانشی که پول نمی‌شد برام و تهش شکمم! من الان پات شدم! مساوی مساوی!فکر کردی باورت می‌کنم؟!
او با همان لحن تنبل و بی‌خیال می‌گوید:
-تجربه به من ثابت کرده که تو حتی حقیقت‌های من رو هم باور نمی‌کنی پس لزومی نمی‌بینم که خودم رو اثبات کنم! این فتیش منه!اگر چیزی می‌خوای بدونی راهش پیش منه!
و من تماس را قطع می‌کنم.زانوانم می‌لرزند و دنیا دور سرم می‌چرخد.در نهایت عجز روی زمین می‌افتم.کاش صدایش خفه شود ...
#رایحه.زندگی
#ترنم.م
#انجمن_تک_رمان
کد:
#پارت.36
به بسته خیره می‌مانم، هم به بسته و هم به در بسته. ناشناسی درون س*ی*نه من دارد چنگ می‌زند به تمام باورهایم، به تمام عشق و امید و آرزوهایم. خم می‌شوم و بسته را برمی‌دارم. اقدام من کند هستند و زمین دارد تند می‌چرخد، آن‌قدر تند که سرگیجه گرفته‌ام! من هوروش را دوست داشتم و تمام عمرم در این اندیشه بودم که او هم کمی مرا دوست داشت ولی حالا انگار فقط نفرت است که دارد جولان می‌دهد میان ما، گرچه هیچ هم نبود آن احساس لطیف، ولی حداقل نفرین و آه پرسوز هم نبود، ولی حالا ... دکمه آسانسور را می‌زنم.هوروش حق داشت!من هم حق داشتم!سالهای آخر ر*اب*طه ما مثل سیبری شده بود و حرف‌هایمان در چند جمله قصار، کوتاه؛ سلام و خداحافظ هم که بماند! من خسته بودم و بی‌حوصله از صبر کردن! شش سال بس نبود؟! هوروش به ر*اب*طه ما رسمیت نمی‌بخشید و من دیگر توان نداشتم.آن وقت‌ها بود که کوروش از ناکجا آباد پیدایش شد.مملو از نشاط بود و هیجان!غلط نباشد ولی غلط می‌گویم که به هوروش خیانت کردم، به آن احساس پاکی که در کنار هم داشتیم؛ به حریم دستان ما، دستان مرد دیگری حدشکنی کرد، ولی من با سکوت رمه را از دست چوپان گرفتم به گرگ سپردم، به گرگی که در لباس بره پیش آمده بود! حالا نه خبری از گرگ است و نه خبری از چوپان! من مانده‌ام که شده‌ام یک گوشت قربانی و صلوات! آری! بالاخره گذر پو*ست به دباغ‌خانه افتاد! پوفی می‌کشم و سوار آسانسور می‌شوم.شاید من داشتم تاوان می‌دادم ولی آن‌قدر شدید؟! آن‌قدر که آبرویم بر باد برود و حتی نتوانم سرم را بالا بگیرم؟ آن‌قدر که فرزندم قربانی این بازی شود؟ آن‌قدر که کسی که برایش می‌مردم به مرگ من و آرزوهایم بی‌تفاوت خیره شود و خیانت کند؟آن‌قدر که پدر و مادرم راهی بهشت زهرا شوند؟! آن‌قدر که ...
هرچه بیشتر می‌اندیشم، بیشتر هم به این می‌رسم که نه! حق من این نبود! من مثل یک گل نیلوفر آبی در مرداب بودم، ولی پاک بودم! دامنم از هر آلودگی به دور بود! من مریم ب*ا*کره و یا مقدس نبودم، زهرای مرضیه هم نبودم، ولی رایحه بودم! و حالا دیگر همان هم نیستم! به یک هیچ بزرگ رسیده‌ام و من همان مسئله ریاضی‌ای هستم که می‌دانم! همان صفر مطلقی که در هر چه ضرب شود، می‌شود صفر! یک دایره پوچ که گاه ارزش می‌دهد و گاه ارزش را کسر می‌کند! درب واحدم را می‌گشایم و داخل می‌شوم.صدای زنگ تلفن بلند می‌شود.شماره ناشناس است.ناشناس مرا می‌ترساند.بسته را روی زمین می‌اندازم و تماس را ... رد می‌کنم.
همان‌جا روی زمین سر می‌خورم و اشک، همان قطره نانجیب که وصله است به حرف آدم‌هایی از عکس‌های سیاه و سفید، خودش را روی گونه‌ام دار می‌زد. قطره می‌میرد بدون آن‌که هیچ تماشاچی‌ای داشته‌باشد. با کدامین قسم می‌توان تمام معصومین و پیامبران را که عروج کرده‌اند را به نزول دعوت کرد؟ با کدامین دعای توسل؟!با کدامین نوا باید داد خواست از خدایی که می‌گویند و بعد از من هم خواهند گفت که حتی، حتی یک برگ هم بدون اذن او نمی‌افتد؟! من در خود شکسته‌ام و در عزای خویش سالهاست که مانده‌ام.کسی نباید باشد؟! مثل یک نقطه عطف؟
موبایل دارد خودش را می‌کشد که تماس را جواب دهم. یاد تک تک کلمات هوروش، مغزم را شاکی می‌کند! درد می‌کند! مغزم درد می‌کند از بس دارد حرف می‌زند! خودش برای خودش! خودم برای خودم! موبایل دوباره زنگ می‌خورد. دستم را دراز می‌کنم و تمام خشم و جنونم را بر سر موبایل آوار می‌کنم.به درک که گران است! محکم به سمت دیوار پرتابش می‌کنم.گچ ترک برمی‌دارد و می‌ریزد و موبایل ... نگاهش نمی‌کنم. کف هر دو دستم را روی چشمانم می‌گذارم. من خسته‌ام و کسی نیست که خستگی مرا به‌در کند و این همان حکایت آخرین سیزده‌به در ماست؛ همانی که کوروش قولش را داد و زد زیرش، گفته بود مرد است و قولش ولی انگار مرد نبود یا حرفش حرف نبود و باد هوا بود.خستگی‌ای که به‌در نشد! سیزده‌ای که به در نشد! فقط نحسی ماند و یک دنیا رایحه. بغضم می‌شکند، با صدا می‌شکند و امروز مغزم فقیر شده‌است. محتاج اکسیژنی هستم که تا دقایقی پیش رایگان بود ولی حالا انگار تورم به او هم سرایت کرده بود. چه گران‌فروشی می‌کند در حالی که س*ی*نه من وسعتش را ندارد! حرصم حجم حال خرابم را اندازه می‌زند. دانه‌های اشک یکی بعد از دیگری روی گونه‌هایم خودشان را می‌کشند و رد باریکی از خون بی‌رنگشان روی صورتم می‌ماند. حالم بد است مثل یمنی که گرفتار شده یا فلسطینی که اشغال شده یا زمانی که حرام شده و حالم بد است مثل پُلی که خ*را*ب شده! ناگهان تلفن خانه زنگ می‌خورد و آن‌قدر بی‌محلی می‌کنم که می‌رود روی پیغام‌گیر:
-!Bonjour madame(سلام خانم!)
و صدایش مثل آخرین ناقوسی است که یک راهبه می‌شنود. صدایش تک تک لحظات سعادت را به یغما می‌برد و من، از شدت اضطراب دندان‌هایم به هم می‌خورند و صدای دندان‌های من می‌پیچد در صدای او. حس می‌کنم قلبم دارد آنقدر فشرده می‌شود که دیگر خونی در رگ‌های کرونرش هم نماند! معده‌ام بهم می‌ریزد.کاش خفه شود! کاش صدایش خفه شود!
-تو که فرانوسوی خوب بلد بودی!دیدم بی‌محلی می‌کنی گفتم خودم دست پیش بگیرم.نمی‌خوای به من خوشامد بگی؟! اکی اکی! خودم متوجه‌ام!je te comprends(درکت می‌کنم)...به هرحال باید بهت زنگ می‌زدم زیبای خفته!نمی‌خوای بدونی اون شرخری که باعث مرگ پسرت شد کجاست؟! همونی که آب شده بود رفته بود زیر زمین؟!
و من دیوانه می‌شوم، مثل کسی که زنجیری را پاره کرده!مغزم دارد می‌ترکد! به سمت تلفن می‌دوم.نمی‌دانم چگونه چنگ می‌زنم به تلفن و نمی‌دانم که چگونه هنوز نفس می‌کشم.اوی لعنتی ادامه می‌دهد.
-شنیدم گوشه نشین شدی و یه پا مرشد! نمی‌خوام دعوتت کنم کافه یا رستوران پس نظرت چیه که وقتی اومدم دم خونت، به استقبالم بیای؟!
من نفس نفس می‌زنم و او، دارد نفس می‌کشد.دستم دور تلفن محکم می‌شود و تماس برقرار، که او می‌گوید:
-ما به ن*زد*یک*ی با هم عادت داریم رایحه!
دیگر اشک‌هایم ساکت می‌شوند.یک پوزخند درشت گوشه لبانم را بالا می‌کشد.پوزخند حریص بود چنگ زد به دلم و مبدل شد به یک قهقه تلخ!آن‌قدر که از گوشه چشمانم نه به غم، بلکه به نفرت آب چکید.پس مثل خودش گفتم:
-!Au jeu d’échecs, les fous sont les plus près du roi(در بازی شطرنج، احمق ها بیشتر به پادشاه نزدیک هستند!)
و او با شنیدن صدایم بلند خندید و من دیدم مردمک‌های مردی را که از فرط ش*ه*و*ت گشاد می‌شدند و شنیدم فریاد مردمک‌های لرزانم را که، ترسیدند!
-خوبه! پس بهم بگو، تو که شطرنج خوب بازی می‌کنی، پس چرا باختی؟!
صدایم می‌لرزد، می‌دانم!
-اشتباه می‌کنی شاهرخ!من اگر کیش و مات شده بودم تا حالا پرتاب شده بودم بیرون از این بازی و باید کلوخ می‌بستم به تتمه علم  و دانشی که پول نمی‌شد برام و تهش شکمم! من الان پات شدم! مساوی مساوی!فکر کردی باورت می‌کنم؟!
او با همان لحن تنبل و بی‌خیال می‌گوید:
-تجربه به من ثابت کرده که تو حتی حقیقت‌های من رو هم باور نمی‌کنی پس لزومی نمی‌بینم که خودم رو اثبات کنم! این فتیش منه!اگر چیزی می‌خوای بدونی راهش پیش منه!
و من تماس را قطع می‌کنم.زانوانم می‌لرزند و دنیا دور سرم می‌چرخد.در نهایت عجز روی زمین می‌افتم.کاش صدایش خفه شود ...
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
آخرین ویرایش:

TARANOM

کاربر تک رمان
کاربر تک رمان
تاریخ ثبت‌نام
2020-07-05
نوشته‌ها
81
کیف پول من
1,305
Points
65
#پارت.37
چشمانم را با درد باز می‌کنم. درد واژه غریبی است که در بدو خلقت این مخلوق عجیب، در کنارش زاده شد. درد زاده زن است و هیچ کس این راز را نخواهد فهمید. پلک‌های نیمه‌باز من خیره می‌شوند به عقربه‌های ساعت، ساعتی که خواب است و خواب او را برده است به زمانی دور. سیگار، یک سیگار می‌طلبد حال پریشانم. یک سیگار که فندک زیرش را روشن کند و آن باریکه دود خاکستری رنگ از آن بلند شود. یک سیگار که بسوزد و با سوختنش درد را هم بسوزاند. افراط و تفریط در کارها پسندیده نیست مثلاً نیاز نیست که با سیگار و دودش خودت را خفه کنی و نیاز نیست آن‌قدر بکشی که هود کفاف ندهد. سیگار از گذشته‌های تباه می‌آید، از دوران توتون و تنباکو و قراردادهای قاجاری! سیگار همان قاطر توفنده‌ای است که چهار پا دارد و راه هم می‌رود ولی پایش لنگ است.ریه‌ات را نابود می‌کند، قلبت را هم! سیگار سلول‌ها را ترغیب به میتوز می‌کند و چرخه سلولی را برهم می‌زند و نتیجه می‌شود توده‌ای که دارد پخش می‌شود و پخش می‌شود و پخش! سیگار بد است و حال خ*را*ب را درمان نیست ولی می‌دانی چرا دارد میان انگشتان باریکم خدایی می‌کند؟ سیگار لامروت زبان ندارد که بگوید، من که دارم! سیگار هر روز به جای لبان تو بر لبانم ب*وسه می‌زند و به جای دستان تو در دستان من سبز می‌شود و کیست که بداند سیگار دارد زندگی خ*را*ب مرا با دستانی که ندارد، با زبانی که ندارد، مرمت می‌کند! پوخند تلخ مرا به یغما می‌برد. وای به حال زمانی که تلخند به جای اشک صورتت را تصاحب می‌کند، حالش مثل حال ایرانی است که به دست مغول افتاده است. همان‌قدر غریب و همان‌قدر رعب‌برانگیز! دود را حلقه حلقه بیرون می‌دهم. به سرفه می‌افتم و از شدت سرفه در جایم نیم خیز می‌شوم. از چشمان مرطوبم آب می‌چکد. کمرم خشک شده و درد می‌کند. تلفن خانه هنوز در دست راستم است. مرد نامردی از گذشته، سراغ مرا گرفته است. نه به صرف چای و عصرانه‌ای شیرین، بلکه به صرف قهوه‌ای تلخ و فسرده با طعم گذشته! حالا که گذشته گذشته است ولی من گذشته را نگذرانده‌ام، حالا، حالا، حالا، خدا را چه دیدی؟ شاید خدا گذر کند از من! سیگار تمام می‌شود و من دنبال زیر سیگاری نمی‌روم، سیگار سوخته را روی زمین فشار می‌دهم و به رد باریک دود خیره می‌شوم. حکایت من شده حکایت همان یک روز پای سفره ابوالفضل و یک روز دیگر زیر بیرق مسیح و صلیب! کاش تمام شود، هم من و هم قصه ناتمام من که از هرجا شروعش کنی می‌رسی به یک علامت سؤال! تلفن زنگ می‌خورد. جواب می‌دهم! پیشمان می‌شوم و سرتاپایم را ندامت می‌شورد و روی بند هم آویزان می‌کند. حال من فقط صدای او را کم دارد، می‌شود غم با چاشنی درد! می‌شود یک زن بدون سایه!
- سلام... انتظار نداشتم جواب بدی! خب... رایحه...
- برای چی زنگ زدی؟!
صدایم سرد است و خشک. صدایم مثل صدای کوروش است، همان زمان‌هایی که با من می‌خواهد معامله کند! سکوت، سکوتی از جانب او که کلمات دارند از سر و دوشش آویزان می‌شوند و بالاخره به حرف می‌آید.
- رایحه، می‌دونم حالت از من بهم می‌خوره! خودم می‌دونم ولی منم پشیمونم! به خدا، به هرکی می‌پرستی، منم داغونم! چرا با خودت این کار رو می‌کنی؟! چرا؟! که من و امثال من زجر بکشیم؟! کوروش عین خیالش نیست! فراموشت کرده! داره خوش و خرم زندگی می‌کنه! باشه! باشه! اصلاً حق با تو! ولی بیا بیرون از گوشه عزلت! بیا اصلاً بزن تو صورت من! بیا از من متنفر باش! ولی با خودت این کار رو نکن! تو گناه نداری؟! به قرآن محمد، من در حسرت برگشت به همون زمان لعنتی‌ام!
اشک از چشمانم روان می‌شود. نفرین بر تو نیلوفر! نفرین بر تو! باید کمونیست بود بر این دیکتاتوری غم؟! باید فیدل کاسترو شد بر این دیکتاتوری نافرجام درد؟! می‌شود؟! نمی‌شود! نمی‌شود!
- دیگه به من زنگ نزن!
و تماس را قطع می‌کنم. یک سوز بد، تنم را می‌لرزاند. دست می‌کشم روی بازوانم. من سردم است! من سردم است و انگار هیچ‌وقت گرم نخواهم شد! تلفن را چنگ می‌زنم. شماره ثبت شده را می‌گیرم. شماره شاهرخ را! بوق اوّل به دوّم نرسیده جواب می‌دهد.
- فکرهات رو کردی؟
چیزی برای فکر کردن هم بود؟
- حق نداری اطراف خونه من بیای! از پونصد متری خونه من هم رد نمی‌شی شاهرخ!
- می‌دونستی اوّلین باره اسمم رو صدا زدی؟! چشم پیدام نمی‌شه ولی تو باید در حوالی ما بیای دیگه نه؟!
حالم از شنیدن لحن صدایش دگرگون می‌شود.عق می‌زنم، مثل زمان‌هایی که مستم!
- چی می‌خوای از من؟
- خودت چی فکر می‌کنی؟!
دستم دور تلفن محکم می‌شود، آن‌قدر که انگشتانم رنگ می‌بازند.
- از فرانسه برگشتی که چی؟! هه! دنیا خیلی وسعت داره و به مساحت زیادش زن و مرد! اون برای داستان‌هاست که یکی تا ابد توی ذهن یکی دیگه می‌مونه! خیلی وقته که واقعیت تلخ پنجه کشیده روی بکارت رویاهای دخترانه من! پس نخواه که باور کنم دلیل برگشت تو منم که هیچ زنی دلیل رفتار یه مرد نیست! پس ل*ب باز کن! من از کم و کیف اذهان مریض خبر ندارم.
او بلند می‌خندد. خنده‌اش آوای بدی دارد.
- تلخ سخن می‌گویی بانو ولی شیوا و خوش قافیه! منم که عاشق شعر، خلاصه ل*ذت بردیم! سنجیده گفتی ولی این نشد که! تو اون زمان به من گفتی اکی ولی بعد حاجی حاجی مکه؟!
ناله می‌کنم!
- من دیگه هیچ چیز برای از دست دادن ندارم! پس بنال! بگو از کدوم قبرستونی اون آب رو آتیش رو پیدا کنم!
صدایش جدی می‌شود و گزنده.
- هیچ وقت نگو چیزی برای از دست دادن نداری مادام! هیچ وقت! تو وقتی هم که تو خونه من رگت رو زدی فکر می‌کردی دیگه چیزی برای از دست دادن نداری ولی تهش چی شد؟! فهمیدی که نه! دنیا صاحب داره و تو فقط افسار پاره کردی! فهمیدی که درست تو لحظه‌ای که خیال ورت داشت چیزی برای از دست دادن نیست، حکایتت حکایت کبک زیر برف بود و بس! چشم باز کردی دیدی شوخی شوخی جدی شد! پدر و مادرت رفتن س*ی*نه قبرستون! اون موقع تو هنوز اونا رو داشتی و ندیدی! الان هم یحتمل یه چیزی هست که چشم بستی و نمی‌بینی! من دوستت داشتم. هنوز هم اگر رضا بدی من پایه‌ام! بزنی زیر میز ما هم بازم حرفی نیست، ولی خوب فکر کن رایحه! من از اوناش نیستم که زیر لفظی بدم که بله بگیرم!
و تماس را قطع می‌کند.
#رایحه.زندگی
#ترنم.م
#انجمن_تک_رمان
کد:
چشمانم را با درد باز می‌کنم. درد واژه غریبی است که در بدو خلقت این مخلوق عجیب، در کنارش زاده شد. درد زاده زن است و هیچ کس این راز را نخواهد فهمید. پلک‌های نیمه‌باز من خیره می‌شوند به عقربه‌های ساعت، ساعتی که خواب است و خواب او را برده است به زمانی دور. سیگار، یک سیگار می‌طلبد حال پریشانم. یک سیگار که فندک زیرش را روشن کند و آن باریکه دود خاکستری رنگ از آن بلند شود. یک سیگار که بسوزد و با سوختنش درد را هم بسوزاند. افراط و تفریط در کارها پسندیده نیست مثلاً نیاز نیست که با سیگار و دودش خودت را خفه کنی و نیاز نیست آن‌قدر بکشی که هود کفاف ندهد. سیگار از گذشته‌های تباه می‌آید، از دوران توتون و تنباکو و قراردادهای قاجاری! سیگار همان قاطر توفنده‌ای است که چهار پا دارد و راه هم می‌رود ولی پایش لنگ است.ریه‌ات را نابود می‌کند، قلبت را هم! سیگار سلول‌ها را ترغیب به میتوز می‌کند و چرخه سلولی را برهم می‌زند و نتیجه می‌شود توده‌ای که دارد پخش می‌شود و پخش می‌شود و پخش! سیگار بد است و حال خ*را*ب را درمان نیست ولی می‌دانی چرا دارد میان انگشتان باریکم خدایی می‌کند؟ سیگار لامروت زبان ندارد که بگوید، من که دارم! سیگار هر روز به جای لبان تو بر لبانم ب*وسه می‌زند و به جای دستان تو در دستان من سبز می‌شود و کیست که بداند سیگار دارد زندگی خ*را*ب مرا با دستانی که ندارد، با زبانی که ندارد، مرمت می‌کند! پوخند تلخ مرا به یغما می‌برد. وای به حال زمانی که تلخند به جای اشک صورتت را تصاحب می‌کند، حالش مثل حال ایرانی است که به دست مغول افتاده است. همان‌قدر غریب و همان‌قدر رعب‌برانگیز! دود را حلقه حلقه بیرون می‌دهم. به سرفه می‌افتم و از شدت سرفه در جایم نیم خیز می‌شوم. از چشمان مرطوبم آب می‌چکد. کمرم خشک شده و درد می‌کند. تلفن خانه هنوز در دست راستم است. مرد نامردی از گذشته، سراغ مرا گرفته است. نه به صرف چای و عصرانه‌ای شیرین، بلکه به صرف قهوه‌ای تلخ و فسرده با طعم گذشته! حالا که گذشته گذشته است ولی من گذشته را نگذرانده‌ام، حالا، حالا، حالا، خدا را چه دیدی؟ شاید خدا گذر کند از من! سیگار تمام می‌شود و من دنبال زیر سیگاری نمی‌روم، سیگار سوخته را روی زمین فشار می‌دهم و به رد باریک دود خیره می‌شوم. حکایت من شده حکایت همان یک روز پای سفره ابوالفضل و یک روز دیگر زیر بیرق مسیح و صلیب! کاش تمام شود، هم من و هم قصه ناتمام من که از هرجا شروعش کنی می‌رسی به یک علامت سؤال! تلفن زنگ می‌خورد. جواب می‌دهم! پیشمان می‌شوم و سرتاپایم را ندامت می‌شورد و روی بند هم آویزان می‌کند. حال من فقط صدای او را کم دارد، می‌شود غم با چاشنی درد! می‌شود یک زن بدون سایه!
- سلام... انتظار نداشتم جواب بدی! خب... رایحه... 
- برای چی زنگ زدی؟!
صدایم سرد است و خشک. صدایم مثل صدای کوروش است، همان زمان‌هایی که با من می‌خواهد معامله کند! سکوت، سکوتی از جانب او که کلمات دارند از سر و دوشش آویزان می‌شوند و بالاخره به حرف می‌آید.
- رایحه، می‌دونم حالت از من بهم می‌خوره! خودم می‌دونم ولی منم پشیمونم! به خدا، به هرکی می‌پرستی، منم داغونم! چرا با خودت این کار رو می‌کنی؟! چرا؟! که من و امثال من زجر بکشیم؟! کوروش عین خیالش نیست! فراموشت کرده! داره خوش و خرم زندگی می‌کنه! باشه! باشه! اصلاً حق با تو! ولی بیا بیرون از گوشه عزلت! بیا اصلاً بزن تو صورت من! بیا از من متنفر باش! ولی با خودت این کار رو نکن! تو گناه نداری؟! به قرآن محمد، من در حسرت برگشت به همون زمان لعنتی‌ام! 
اشک از چشمانم روان می‌شود. نفرین بر تو نیلوفر! نفرین بر تو! باید کمونیست بود بر این دیکتاتوری غم؟! باید فیدل کاسترو شد بر این دیکتاتوری نافرجام درد؟! می‌شود؟! نمی‌شود! نمی‌شود! 
- دیگه به من زنگ نزن!
و تماس را قطع می‌کنم. یک سوز بد، تنم را می‌لرزاند. دست می‌کشم روی بازوانم. من سردم است! من سردم است و انگار هیچ‌وقت گرم نخواهم شد! تلفن را چنگ می‌زنم. شماره ثبت شده را می‌گیرم. شماره شاهرخ را! بوق اوّل به دوّم نرسیده جواب می‌دهد. 
- فکرهات رو کردی؟
چیزی برای فکر کردن هم بود؟
- حق نداری اطراف خونه من بیای! از پونصد متری خونه من هم رد نمی‌شی شاهرخ!
- می‌دونستی اوّلین باره اسمم رو صدا زدی؟! چشم پیدام نمی‌شه ولی تو باید در حوالی ما بیای دیگه نه؟! 
حالم از شنیدن لحن صدایش دگرگون می‌شود.عق می‌زنم، مثل زمان‌هایی که مستم! 
- چی می‌خوای از من؟
- خودت چی فکر می‌کنی؟! 
دستم دور تلفن محکم می‌شود، آن‌قدر که انگشتانم رنگ می‌بازند.
- از فرانسه برگشتی که چی؟! هه! دنیا خیلی وسعت داره و به مساحت زیادش زن و مرد! اون برای داستان‌هاست که یکی تا ابد توی ذهن یکی دیگه می‌مونه! خیلی وقته که واقعیت تلخ پنجه کشیده روی بکارت رویاهای دخترانه من! پس نخواه که باور کنم دلیل برگشت تو منم که هیچ زنی دلیل رفتار یه مرد نیست! پس ل*ب باز کن! من از کم و کیف اذهان مریض خبر ندارم.
او بلند می‌خندد. خنده‌اش آوای بدی دارد.
- تلخ سخن می‌گویی بانو ولی شیوا و خوش قافیه! منم که عاشق شعر، خلاصه ل*ذت بردیم! سنجیده گفتی ولی این نشد که! تو اون زمان به من گفتی اکی ولی بعد حاجی حاجی مکه؟! 
ناله می‌کنم!
- من دیگه هیچ چیز برای از دست دادن ندارم! پس بنال! بگو از کدوم قبرستونی اون آب رو آتیش رو پیدا کنم!
صدایش جدی می‌شود و گزنده.
- هیچ وقت نگو چیزی برای از دست دادن نداری مادام! هیچ وقت! تو وقتی هم که تو خونه من رگت رو زدی فکر می‌کردی دیگه چیزی برای از دست دادن نداری ولی تهش چی شد؟! فهمیدی که نه! دنیا صاحب داره و تو فقط افسار پاره کردی! فهمیدی که درست تو لحظه‌ای که خیال ورت داشت چیزی برای از دست دادن نیست، حکایتت حکایت کبک زیر برف بود و بس! چشم باز کردی دیدی شوخی شوخی جدی شد! پدر و مادرت رفتن س*ی*نه قبرستون! اون موقع تو هنوز اونا رو داشتی و ندیدی! الان هم یحتمل یه چیزی هست که چشم بستی و نمی‌بینی! من دوستت داشتم. هنوز هم اگر رضا بدی من پایه‌ام! بزنی زیر میز ما هم بازم حرفی نیست، ولی خوب فکر کن رایحه! من از اوناش نیستم که زیر لفظی بدم که بله بگیرم! 
و تماس را قطع می‌کند.
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان

TARANOM

کاربر تک رمان
کاربر تک رمان
تاریخ ثبت‌نام
2020-07-05
نوشته‌ها
81
کیف پول من
1,305
Points
65
#پارت.38
تماس قطع می‌شود و باز هم صدای بی‌صدایی است.باز هم در کوچه پس کوچه‌های شهر دلم هوا ابری است، اینجا را که گفتم، ابر است و باران، آنجا را نمی‌دانم! هوا چه طور است در سرزمین مردگان؟ حال برزختان خوب است؟ اینجا هوا کم است، آنجا را نمی‌دانم! حال هوای شما خوب است؟ اینجا دنیا اندازه آغوشی است که در عین حلالی، مکروه است و آن سوی مرزها، همان‌نقطه‌ای که او در آن ایستاده است، این آ*غ*و*ش هدف گلوله‌هاست، آنجا را نمی‌دانم! حال آ*غ*و*ش‌های شما خوب است؟ گرم و مملو از حرارت‌اند؟! اینجا نانجیبانه نماز نمی‌خوانم و قلبم هم نانجیبانه به خدا شکایت می‌برد، آنجا را نمی‌دانم! من به سنت اهل کتاب، گاهی، گاهی که یادم می‌رود راه گنبد کاسه شکسته مسجد قدیم را، همان که انتهای کوچه‌مان بود و کنارش بقالی حاج احمد، همان که رو به رویش کیوسک روزنامه بود و بابا به وقت سلام گفتن و تسبیحات اربعه بلند می‌شد و از آن روزنامه می‌خرید، گاهی که واقعاً یادم می‌رود که کیستم، آن مایع تلخ را به حلقوم می‌کشم و م*ست می‌شوم، آنجا را نمی‌دانم! ش*ر*اب‌های شما هم م*ست می‌کند؟
به سمت کاناپه می‌روم. رویش یله می‌کنم. کوروش می‌دانی؟ من یواشکی تو را خیلی دوست داشتم و چه دوست داشتن‌هایی که نوشته می‌شوند ولی کسی آن‌ها نمی‌خواند! تو با من چه کردی؟! چه از من مانده است جز یک پوسته تو خالی که یک طرف صورتم قاه‌قاه می‌خندد و یک طرف دیوانه‌وار سوگواری می‌کند! آن روز، همان روز نحس که اسپند عزرائیل دور سر مرگ گردانده می‌شد، من شنیدم صدای پای قبر را! شنیدم و به سمت آیینه دویدم، تو گفتی دیوانه و من، من در حالی که می‌خندیدم، اشک بر چهره‌ام روان بود...
به تلفن خیره می‌شوم. طولانی نگاهش می‌کنم انگار در انتظار یک معجزه باشم، انگار که از لا‌به لای سیم‌های تلفن بتوانم شاهرخ را بیرون بکشم. می‌خواستم اسم پسرکم را بگذارم رهام که به رایحه بیاید. تمام اتاقش را هم آماده کرده بودم. من عاشقانه، عارفانه، مادرانه، اصلاً هر حسی که بود نبود، پسرکم را دوست داشتم، منتظرش بودم و انتظاری که به فرجام نرسد سخت است! کسی گل نشکفته مرا چید. کسی که متواری شد.
نمی‌توانم اجازه دهم تا شاهرخ پایش را در این حریم امن بگذارد. دیگر نمی‌توانم! چه باید بکنم که از کابوس آن روز رهایی یابم؟ همان مرد را از روی پلکان پرتاب کنم؟ چه باید کرد بر این درد؟
***
یک هفته به سرعت باد گذشت و حالا فهمیدم که چرا ننه سرما می‌گفت به پری زیبای بهار که دل به باد صبا نبند! سریع است و می‌گذرد و گذشت. یک هفته! هر ثانیه‌اش با مرور آن اتفاق گذشت که شد یک تروما برای من! حس ترسی که هنگام پرتاب شدن داشتم، حس حالی که وقتی پایم از زمین کنده شده بود و دستم برای رسیدن به نرده‌ها تقلا می‌کرد، آن عجز در چشمانم، صدای جیغ خودم در شیپورهایم می‌پیچد. چرا؟! فقط می‌خواهم بدانم که چرا؟! برای پول؟! اگر فقط حساب‌هایم مسدود نمی‍شدند حالا پسر من زنده بود؟! سرم درد می‌گیرد. باید چه کنم؟! آه بلندی می‌کشم. شاهرخ! شاهرخ تنها مهره باقی‌مانده من است؟! دلم را به دریا می‌زنم. شماره او را می‌گیرم.جواب نمی‌دهد پس پیغام می‌گذارم:
- سه شنبه، کافه ویکولو، ساعت چهار. گرچه امیدوار بودم دیگه هیچ وقت نبینمت!
و دیگر هیچ نمی‌گویم. فردا سه شنبه است. سه شنبه‌ای که برای رسیدنش هیچ ذوقی نیست. بیچاره سه شنبه! لباس‌هایم را از تن جدا می‌کنم و به حمام پناه می‌برم تا ذهنم را کمی آرام کند. از اینکه بیرون بروم، می‌ترسم! از دیدن آدمیان واهمه دارم! هرچه‌قدر هم وانمود کنم ولی، خودم می‌دانم که چه قدر، بیرون از خانه ترسناک است!
بعد از استحمام به سراغ پالتوی مشکی‌ام می‌روم، پالتو مشکی همراه جین مشکی و کلاه بافت و شال را در ماشین می‌اندازم.صدای لباس‌شویی که بلند می‌شود، شبکه جم مضحک‌ترین برنامه‌اش را پخش می‌کند. سیگار را روشن می‌کنم و منتظر می‌مانم.مجری خودش می‌گوید و خودش و عوامل پشت صح*نه می‌خندند و من، مسخره است! واقعاً مسخره است! سیگار را روی ته‌سیگاری رها می‌کنم. راستی موبایل، موبایل جدید نیاز دارم! به سمت دراور اتاق می‌روم و میان بسته‌های موبایل چشمم به گران قیمت‌ترین می‌افتد، همان که کوروش می‌خواست برای ژینا بگیرد. از حرص بود یا چیز دیگر نمی‌دانم، گفته بودم که! من یک ندانم‌کار طبیعی هستم! دستم را به سمت آن دراز می‌کنم. هه! بعد از خرید تو راستش خیلی احساس حماقت کردم! گوشی Gresso Luxor Las Vegas Jackpot که یک گوشی کاملا لوکس و لاکچری است که خیلی هم به دستان ژینا می‌آید! اولین گوشی تاریخ است که توانست به قیمت 1 میلیون دلار برسد. بهمن گفته بود که در قاب جلویی و پشتی این گوشی از چوب درخت آفریقایی 200 ساله بکار رفته است که جزء یکی از گران قیمت ترین چوب ها در جهان است، اصلاً ژینا و سبک سلیقه او هم مثل خودش گران است. اما صبر کنید! در این گوشی بیش از 180 گرم طلا به کار رفته است. ژینا هم طلا را خیلی دوست دارد! گوشی را برمی‌دارم. به دست من می‌آید؟ با این فکر انگار کسی نای پاهایم را ربوده است، انگار که کسی دارد به درخت کم‌های من آب می‌دهد و کم‌های من هرچه بزرگ‌تر می‌شوند و شاخ و برگ می‌گیرند، سایه سیاه‌شان آوار می‌شود بر سر غرورم. من خیلی خیلی پایین‌تر از ژینا بودم؟! صدای ماشین رشته افکار تلخم را از هم می‌درد. به سمت ماشین می‌روم و دکمه آف را می‌فشارم و لباس‌ها را بیرون می‌کشم و در مخزن گردان خشک کن می‌اندازم و به حساب هیچ کجای روزگار تباهم هم نیست که باید بافت و پارچه لباس‌ها یکی باشد! فقط منتظر می‌مانم تا خشک شوند. دست زیر چانه می‌نهم، در این آماج افکار پریشان، حس تلخی بود رفتن از این خانه، حتی اگر دروغ باشد و اجبار حال دلم را نوچ می‌کند. لباس‌های خشک شده را روی مبل انداختم. فردا، فردای دروغ انگار قرار است بیاید!
***
او مقابلم نشسته است. انگشتان دلم به یکدیگر چسبیده‌اند و انگار دوست ندارند این تلخی را با هیچ آبی شست و شو دهند! او خیره نگاهم می‌کند و نگاهش سنگین است! نگاه او مثل زمان وزن دارد! کمی سکوت و بالاخره به حرف می‌آید، همان که همیشه خوش استایل بود، همان مرد نفرین‌شده‌ای که اوّلین آجر نگون‌بختی زندگی مرا او بنا کرد، همان که یک شلوار جذب مشکلی بر تن کرده و کت بلیزر پشمی خوب بازوانش را نمایان می‌کند.
- عوض شدی ولی هنوزم زیبایی!
به آفوگاتو خیره می‌شوم، هه! لابد باید این حجم از سرخوشی را با آفوگاتو عزیز سر بکشم که رودل نکنم؛ نه؟! چیزی نمی‌گویم که او ادامه می‌دهد.
- عاشق محیط این کافه‌ام! شبیه خیابون‌های ایتالیا است! تا حالا ایتالیا رفتی؟
چه مشترک! من هم عاشق این کافه بودم، یک زمانی البته!
- برای شنیدن از علایق تو اینجا نیومدم!

شاهرخ سکوت می‌کند، همیشه وقتی در حال کشف چیزی است همین‌قدر مسکوت است. اخم ظریفی پیشانی بلندش را چروک می‌کند، سپس ابرویی بالا می‌اندازد و دست زیر چانه می‌گذارد و مرا وارسی می‌کند. شاید باید یک ریزش در سمت چپ س*ی*نه‌ام اتفاق می‌افتاد ولی هیچ خبری از زلزله نبود. او ناگهان لبخند مرموزی می‌زند. از زیر میز چند ساک بزرگ و زیبا بیرون می‌کشد و مقابل من هل می‌دهد.
- هدیه برای تو! از سرزمین عشاق! همیشه عاشق برند دیور بودی، نه؟! همه کالاهای لوکس این برند از اکسسوری گرفته تا اوت کوتورهاش رو دوست داشتی! شاید باور نکنی ولی تمام فشن ویک‌ها یاد تو می‌افتادم! اینم استایل منتخب این برند برای 2018 هستش! برای استیال کژوال رمانتیک! قبل از اینکه بخوای دست رد به س*ی*نه من بزنی بهتره بدونی که اگر جوابت مطابق سلیقه من نباشه هیچی دستت رو نمی‌گیره!
بی‌اختیار نگاهش می‌کنم. آن‌قدر خیره که رنگ نگاهش عوض می‌شود. رنگ تعجب نگاهش، دلم را رنگارنگ می‌کند، همیشه از او متنفر بودم ولی بعد از سالها دیدن چشمان مشتاق یک مرد، مرا از نزدیک‌ترین سال‌ها دور می‌کند. ل*بش را به نِی دتاکس واترش نزدیک می‌کند. پس باید چیزی بگویم که پسند شما باشد؛ نه؟!
- ?Merci! Ça vous a plu maintenant (ممنونم! حالا پسند شد؟)
او با شنیدن صدای من، نگاهش را با تنبلی بالا می‌کشد. چیزی در چشمانش می‌درخشد. او خودش را به کوچه علی چپ زده یا من؟! بلند می‌خندد. سکوتش که برای من ارمغان آبی است، خنده‌اش برعکس! کوبش تمام خاطرات تلخ بر فرش من است! بر فرش رایحه! همان روز هم خندید.
- !J'aime les moments où tu n'as pas de veine et tes coups français (عاشق وقت‌هایی‌ام که رگ نداشته فرانسوی‌ات باد می‌کنه!)
بی‌حوصله ساک‌ها را با زحمت برمی‌دارم و روی زمین می‌گذارم.
-خب! اون کجاست؟
با کنجکاوی می‌گوید:
-می‌خوای باهاش چی کار کنی؟
با کینه می‌گویم:
-خیلی کارها! یکیش پرت کردنش از سی و هشت تا پله!
#رایحه.زندگی
#ترنم.م
#انجمن_تک_رمان
کد:
#پارت.38

تماس قطع می‌شود و باز هم صدای بی‌صدایی است.باز هم در کوچه پس کوچه‌های شهر دلم هوا ابری است، اینجا را که گفتم، ابر است و باران، آنجا را نمی‌دانم! هوا چه طور است در سرزمین مردگان؟ حال برزختان خوب است؟ اینجا هوا کم است، آنجا را نمی‌دانم! حال هوای شما خوب است؟ اینجا دنیا اندازه آغوشی است که در عین حلالی، مکروه است و آن سوی مرزها، همان‌نقطه‌ای که او در آن ایستاده است، این آ*غ*و*ش هدف گلوله‌هاست، آنجا را نمی‌دانم! حال آ*غ*و*ش‌های شما خوب است؟ گرم و مملو از حرارت‌اند؟! اینجا نانجیبانه نماز نمی‌خوانم و قلبم هم نانجیبانه به خدا شکایت می‌برد، آنجا را نمی‌دانم! من به سنت اهل کتاب، گاهی، گاهی که یادم می‌رود راه گنبد کاسه شکسته مسجد قدیم را، همان که انتهای کوچه‌مان بود و کنارش بقالی حاج احمد، همان که رو به رویش کیوسک روزنامه بود و بابا به وقت سلام گفتن و تسبیحات اربعه بلند می‌شد و از آن روزنامه می‌خرید، گاهی که واقعاً یادم می‌رود که کیستم، آن مایع تلخ را به حلقوم می‌کشم و م*ست می‌شوم، آنجا را نمی‌دانم! ش*ر*اب‌های شما هم م*ست می‌کند؟

به سمت کاناپه می‌روم. رویش یله می‌کنم. کوروش می‌دانی؟ من یواشکی تو را خیلی دوست داشتم و چه دوست داشتن‌هایی که نوشته می‌شوند ولی کسی آن‌ها نمی‌خواند! تو با من چه کردی؟! چه از من مانده است جز یک پوسته تو خالی که یک طرف صورتم قاه‌قاه می‌خندد و یک طرف دیوانه‌وار سوگواری می‌کند! آن روز، همان روز نحس که اسپند عزرائیل دور سر مرگ گردانده می‌شد، من شنیدم صدای پای قبر را! شنیدم و به سمت آیینه دویدم، تو گفتی دیوانه و من، من در حالی که می‌خندیدم، اشک بر چهره‌ام روان بود...

به تلفن خیره می‌شوم. طولانی نگاهش می‌کنم انگار در انتظار یک معجزه باشم، انگار که از لا‌به لای سیم‌های تلفن بتوانم شاهرخ را بیرون بکشم. می‌خواستم اسم پسرکم را بگذارم رهام که به رایحه بیاید. تمام اتاقش را هم آماده کرده بودم. من عاشقانه، عارفانه، مادرانه، اصلاً هر حسی که بود نبود، پسرکم را دوست داشتم، منتظرش بودم و انتظاری که به فرجام نرسد سخت است! کسی گل نشکفته مرا چید. کسی که متواری شد.

نمی‌توانم اجازه دهم تا شاهرخ پایش را در این حریم امن بگذارد. دیگر نمی‌توانم! چه باید بکنم که از کابوس آن روز رهایی یابم؟ همان مرد را از روی پلکان پرتاب کنم؟ چه باید کرد بر این درد؟

***

یک هفته به سرعت باد گذشت و حالا فهمیدم که چرا ننه سرما می‌گفت به پری زیبای بهار که دل به باد صبا نبند! سریع است و می‌گذرد و گذشت. یک هفته! هر ثانیه‌اش با مرور آن اتفاق گذشت که شد یک تروما برای من! حس ترسی که هنگام پرتاب شدن داشتم، حس حالی که وقتی پایم از زمین کنده شده بود و دستم برای رسیدن به نرده‌ها تقلا می‌کرد، آن عجز در چشمانم، صدای جیغ خودم در شیپورهایم می‌پیچد. چرا؟! فقط می‌خواهم بدانم که چرا؟! برای پول؟! اگر فقط حساب‌هایم مسدود نمی‍شدند حالا پسر من زنده بود؟! سرم درد می‌گیرد. باید چه کنم؟! آه بلندی می‌کشم. شاهرخ! شاهرخ تنها مهره باقی‌مانده من است؟! دلم را به دریا می‌زنم. شماره او را می‌گیرم.جواب نمی‌دهد پس پیغام می‌گذارم:

- سه شنبه، کافه ویکولو، ساعت چهار. گرچه امیدوار بودم دیگه هیچ وقت نبینمت!

و دیگر هیچ نمی‌گویم. فردا سه شنبه است. سه شنبه‌ای که برای رسیدنش هیچ ذوقی نیست. بیچاره سه شنبه! لباس‌هایم را از تن جدا می‌کنم و به حمام پناه می‌برم تا ذهنم را کمی آرام کند. از اینکه بیرون بروم، می‌ترسم! از دیدن آدمیان واهمه دارم! هرچه‌قدر هم وانمود کنم ولی، خودم می‌دانم که چه قدر، بیرون از خانه ترسناک است!

بعد از استحمام به سراغ پالتوی مشکی‌ام می‌روم، پالتو مشکی همراه جین مشکی و کلاه بافت و شال را در ماشین می‌اندازم.صدای لباس‌شویی که بلند می‌شود، شبکه جم مضحک‌ترین برنامه‌اش را پخش می‌کند. سیگار را روشن می‌کنم و منتظر می‌مانم.مجری خودش می‌گوید و خودش و عوامل پشت صح*نه می‌خندند و من، مسخره است! واقعاً مسخره است! سیگار را روی ته‌سیگاری رها می‌کنم. راستی موبایل، موبایل جدید نیاز دارم! به سمت دراور اتاق می‌روم و میان بسته‌های موبایل چشمم به گران قیمت‌ترین می‌افتد، همان که کوروش می‌خواست برای ژینا بگیرد. از حرص بود یا چیز دیگر نمی‌دانم، گفته بودم که! من یک ندانم‌کار طبیعی هستم! دستم را به سمت آن دراز می‌کنم. هه! بعد از خرید تو راستش خیلی احساس حماقت کردم! گوشی Gresso Luxor Las Vegas Jackpot که یک گوشی کاملا لوکس و لاکچری است که خیلی هم به دستان ژینا می‌آید! اولین گوشی تاریخ است که توانست به قیمت 1 میلیون دلار برسد. بهمن گفته بود که در قاب جلویی و پشتی این گوشی از چوب درخت آفریقایی 200 ساله بکار رفته است که جزء یکی از گران قیمت ترین چوب ها در جهان است، اصلاً ژینا و سبک سلیقه او هم مثل خودش گران است. اما صبر کنید! در این گوشی  بیش از 180 گرم طلا به کار رفته است. ژینا هم طلا را خیلی دوست دارد! گوشی را برمی‌دارم. به دست من می‌آید؟ با این فکر انگار کسی نای پاهایم را ربوده است، انگار که کسی دارد به درخت کم‌های من آب می‌دهد و کم‌های من هرچه بزرگ‌تر می‌شوند و شاخ و برگ می‌گیرند، سایه سیاه‌شان آوار می‌شود بر سر غرورم. من خیلی خیلی پایین‌تر از ژینا بودم؟! صدای ماشین رشته افکار تلخم را از هم می‌درد. به سمت ماشین می‌روم و دکمه آف را می‌فشارم و لباس‌ها را بیرون می‌کشم و در مخزن گردان خشک کن می‌اندازم و به حساب هیچ کجای روزگار تباهم هم نیست که باید بافت و پارچه لباس‌ها یکی باشد! فقط منتظر می‌مانم تا خشک شوند. دست زیر چانه می‌نهم، در این آماج افکار پریشان، حس تلخی بود رفتن از این خانه، حتی اگر دروغ باشد و اجبار حال دلم را نوچ می‌کند. لباس‌های خشک شده را روی مبل انداختم. فردا، فردای دروغ انگار قرار است بیاید!

***

او مقابلم نشسته است. انگشتان دلم به یکدیگر چسبیده‌اند و انگار دوست ندارند این تلخی را با هیچ آبی شست و شو دهند! او خیره نگاهم می‌کند و نگاهش سنگین است! نگاه او مثل زمان وزن دارد! کمی سکوت و بالاخره به حرف می‌آید، همان که همیشه خوش استایل بود، همان مرد نفرین‌شده‌ای که اوّلین آجر نگون‌بختی زندگی مرا او بنا کرد، همان که یک شلوار جذب مشکلی بر تن کرده و کت بلیزر پشمی خوب بازوانش را نمایان می‌کند.

- عوض شدی ولی هنوزم زیبایی!

به آفوگاتو خیره می‌شوم، هه! لابد باید این حجم از سرخوشی را با آفوگاتو عزیز سر بکشم که رودل نکنم؛ نه؟! چیزی نمی‌گویم که او ادامه می‌دهد.

- عاشق محیط این کافه‌ام! شبیه خیابون‌های ایتالیا است! تا حالا ایتالیا رفتی؟

چه مشترک! من هم عاشق این کافه بودم، یک زمانی البته!

- برای شنیدن از علایق تو اینجا نیومدم!

شاهرخ سکوت می‌کند، همیشه وقتی در حال کشف چیزی است همین‌قدر مسکوت است. اخم ظریفی پیشانی بلندش را چروک می‌کند، سپس ابرویی بالا می‌اندازد و دست زیر چانه می‌گذارد و مرا وارسی می‌کند. شاید باید یک ریزش در سمت چپ س*ی*نه‌ام اتفاق می‌افتاد ولی هیچ خبری از زلزله نبود. او ناگهان لبخند مرموزی می‌زند. از زیر میز چند ساک بزرگ و زیبا بیرون می‌کشد و مقابل من هل می‌دهد.

- هدیه برای تو! از سرزمین عشاق! همیشه عاشق برند دیور بودی، نه؟! همه کالاهای لوکس این برند از اکسسوری گرفته تا اوت کوتورهاش رو دوست داشتی! شاید باور نکنی ولی تمام فشن ویک‌ها یاد تو می‌افتادم! اینم استایل منتخب این برند برای 2018 هستش! برای استیال کژوال رمانتیک! قبل از اینکه بخوای دست رد به س*ی*نه من بزنی بهتره بدونی که اگر جوابت مطابق سلیقه من نباشه هیچی دستت رو نمی‌گیره!

بی‌اختیار نگاهش می‌کنم. آن‌قدر خیره که رنگ نگاهش عوض می‌شود. رنگ تعجب نگاهش، دلم را رنگارنگ می‌کند، همیشه از او متنفر بودم ولی بعد از سالها دیدن چشمان مشتاق یک مرد، مرا از نزدیک‌ترین سال‌ها دور می‌کند. ل*بش را به نِی دتاکس واترش نزدیک می‌کند. پس باید چیزی بگویم که پسند شما باشد؛ نه؟!

- ?Merci! Ça vous a plu maintenant (ممنونم! حالا پسند شد؟)

او با شنیدن صدای من، نگاهش را با تنبلی بالا می‌کشد. چیزی در چشمانش می‌درخشد. او خودش را به کوچه علی چپ زده یا من؟! بلند می‌خندد. سکوتش که برای من ارمغان آبی است، خنده‌اش برعکس! کوبش تمام خاطرات تلخ بر فرش من است! بر فرش رایحه! همان روز هم خندید.

- !J'aime les moments où tu n'as pas de veine et tes coups français (عاشق وقت‌هایی‌ام که رگ نداشته فرانسوی‌ات باد می‌کنه!)

بی‌حوصله ساک‌ها را با زحمت برمی‌دارم و روی زمین می‌گذارم.

-خب! اون کجاست؟

با کنجکاوی می‌گوید:

-می‌خوای باهاش چی کار کنی؟

با کینه می‌گویم:

-خیلی کارها! یکیش پرت کردنش از سی و هشت تا پله!
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
بالا