خوش آمدید!

با عضویت در انجمن تک رمان از مزایای(چاپ کتاب،منتشر کردن رمان و...به صورت رایگان، خدمات ویراستاری، نقد و...)بهرمند شوید. با ما بهترین‌ها را تجربه کنید.☆

همین حالا عضویتت رو قطعی کن!
  • جهت شرکت در فراخوان چاپ کتاب مشترک با مناسب ترین قیمت . کلیک کنید
  • جهت چاپ کتاب خود با مناسب‌ترین قیمت و بهترین کیفیت . کلیک کنید

درحال تایپ رمان ژیکان | میم.ز کاربر انجمن تک رمان

ساعت تک رمان

!MoOn

کاربر تک رمان
کاربر تک رمان
تاریخ ثبت‌نام
2022-04-14
نوشته‌ها
146
کیف پول من
2,272
Points
162
اسم: ژیکان
جلد اول مجموعه هایش
نویسنده: میم.ز
ژانر: اجتماعی-تراژدی-عاشقانه
ناظر: امیـر والا؏☣
خلاصه:
او خواهان آزادیست، آزادی در خندیدن، دویدن،‌ زیر ل*ب آهنگ خواندن و حتی لباس روشن پوشیدن! او حبس شده در افکار پوسیده مردمیست که بلند خندیدن را جرم می‌داند. چاره‌ای جز به به‌دست آوردن آزادی ندارد، با عجز به هر ریسمانی چنگ می‌زند و سرانجام همان ریسمان او را به دار می‌آویزد!
مقدمه:
گفت عشق به چه ماند
گفتم به آنچه کشیدی
گفت من بسیار کشیدم در این زندگی
گفتم همان لحظه که جان می‌دادی دیدی که جانانت میاید و بلند می‌شوی انگار هیچ نشده
گفت اگر برود
گفتم خدا به دادت برسد ...!

#میم.ز #رمان_ژیکان #انجمن_تک_رمان

کد:
اسم: ژیکان

نویسنده: میم.ز

ژانر: اجتماعی-تراژدی-عاشقانه

ناظر:امیـر والا؏

خلاصه:

او خواهان آزادیست، آزادی در خندیدن، دویدن،‌ زیر ل*ب آهنگ خواندن و حتی لباس روشن پوشیدن! او حبس شده در افکار پوسیده مردمیست که بلند خندیدن را جرم می‌داند. چاره‌ای جز به به‌دست آوردن آزادی ندارد، با عجز  به هر ریسمانی چنگ می‌زند و سرانجام همان ریسمان او را به دار می‌آویزد!

مقدمه:

گفت عشق به چه ماند

گفتم به آنچه کشیدی

گفت من بسیار کشیدم در این زندگی

گفتم همان لحظه که جان می‌دادی دیدی که جانانت میاید و بلند می‌شوی انگار هیچ نشده

گفت اگر برود

گفتم خدا به دادت برسد ...!
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان

آخرین ویرایش:

امیـر والا؏☣

مدیر تالار تیزریست + ناظر تالار رمان
پرسنل مدیریت
مدیر تالار
ناظر رمان
نویسنده انجمن
تیزریست
کاربر ویژه تک رمان
تاریخ ثبت‌نام
2021-03-16
نوشته‌ها
754
کیف پول من
11,381
Points
502
تایید رمان۲.png
خواهشمند است قبل از تایپ رمان به قوانین زیر توجه کنید:

قوانین تایپ رمان:

پاسخ به ابهامات شما:

درخواست جلد:

درخواست تگِ رمان:

اعلام پایان رمان:

موفق باشید.
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان

!MoOn

کاربر تک رمان
کاربر تک رمان
تاریخ ثبت‌نام
2022-04-14
نوشته‌ها
146
کیف پول من
2,272
Points
162


#رمان_ژیکان #میم.ز #انجمن_رمان_نویسی_تک_رمان

آستین لباس سرمه‌ای رنگم رو پایین می‌کشم و سینی چایی رو از روی میز آشپزخونه برمی‌دارم و به سمت نشیمن حرکت می‌کنم. با استرس دوباره نگاهی به آستین‌هام می‌ندازم و بعد سینی چایی رو جلوی حاج بابا می‌گیرم. دست حاج بابا بالا میاد و نگاه من زوم میشه، روی انگشتر عقیقی که یادگار پدربزرگ خدابیامرزم بود. بعد از برداشتن استکان چایی، قندون رو از داخل سینی برمی‌دارم و روی میز جلوی حاج بابا می‌ذارم و عقب گرد می‌کنم و راهی آشپزخونه میشم. سینی رو، روی میز می‌زارم و بعد آستین لباسم رو بالا می‌زنم و به شاهکار جدیدم نگاه می‌کنم و بعد از این‌که مطمئن میشم دیگه خون‌ریزی نداره، آستینم رو درست می‌کنم و راهی اتاق مشترکم با خواهرم میشم. خبری از کاغذدیواری و ست میز آرایشی و تختِ مثل هم نبود. گوشه اتاق یک تخت دوطبقه آهنی بود که حتی رنگِ درستی هم نداشت. یک کمد چوبی گوشه اتاق بود که با هربار باز کردن درش، صدای قیژ قیژش تا ده تا خونه اون طرف‌تر هم می‌رفت. به سمت میز و صندلی چوبی که حاج بابا خودش درست کرده بود، میرم و روی صندلی می‌شینم. به لطف حضور کرونا، حاج بابا دل از پول‌های داخل حسابش کند و یک لپ‌تاپ و گوشی برای من و خواهرم گرفت و تنها وسلیه‌های به‌درد بخور این اتاق، لپ‌تاپ و گوشی بود. دستم رو به سمت کشویِ زیر میز می‌برم و بعد گوشیم رو از داخلش بیرون میارم. آستینم رو بالا می‌زنم و بعد از دست زخمیم عکس می‌گیرم. زخمی که با تیغ به شکل ستاره زده بودمش، با این‌که خیلی می‌سوخت، اما ارزش لایکی که می‌خورد رو داشت. اینترنت گوشیم رو روشن می‌کنم و بعد وارد پیج فیکی که زده بودم میشم. مثل همیشه اول تعداد دنبال کننده‌هامو چک می‌کنم:

- wow!

لبخندی با دیدن عدد صدهزار نفر روی ل*ب‌هام می‌شینه. عکسی که از دستم گرفته بودم رو آماده پست کردن می‌کنم و متفکر به دیوار رو‌به‌روم خیره میشم تا متن مناسب کپشنش به ذهنم خطور کنه. ناامید از پیدا نکردن کپشن موردنظر راهی کانال مدنظرم میشم و بعد از زیر و رو کردن پست‌های کانال، چشمم به متنی می‌خوره که عجیب به دلم می‌شینه. متن رو کپی می‌کنم و زیر پست قرار میدم و یک‌بار دیگه با صدای آروم می‌خونمش:

- از ظاهرم، حالم رو تشخیص نده، این یک‌جور احترامه، هم به دردِ من هم به شعور خودت!

بعد از قرار دادن هشتگ‌های مرتبط عکس، عکس رو پست می‌کنم و خیره به پیجم می‌شم تا بازخوردها رو ببینم. با بلند شدن صدای در، دستم رو می‌برم سمت کتاب تاریخ روی میز و بازش می‌کنم و خودم رو مشغول خوندن نشون میدم.

- صنم کجایی؟

اینترنت گوشی رو سریع خاموش می‌کنم و بعد صدام رو بلند می‌کنم و میگم:

- بله مامان؟

نفس عمیقی می‌کشم و گوش‌هام رو تیز می‌کنم، اما صدایی از جانب مادرم نمی‌شنوم. با کف دست ضربه‌ای به میز می‌زنم، از روی صندلی بلند می‌شم و در اتاق رو باز می‌کنم:

- بله مامان؟

- بیا این میوه‌ها رو بشور.

با حرص پام رو، روی زمین می‌کوبم و زیر ل*ب میگم:

- همش بشور و بساب، اصلاً صنم خر کی باشه.

در اتاق رو می‌بندم و راهی آشپزخونه میشم و بعد از پوشیدن دستکش‌های نارنجی رنگ، مشغول شستن پرتقال‌ها و سیب‌ها میشم.

- میوه‌ها رو شستی اون دستمال زرده رو بردار و مبل‌ها رو دستمال بکش.

مطیع چشمی زیرلب میگم و بعد تمام عصبانیتم رو سر میوه‌ها خالی می‌کنم. آخرین دونهِ سیب رو داخل آب‌کش می‌ذارم، بعد دستمال زرد رنگ رو بر‌می‌دارم و راهی نشیمن میشم. حاج بابا روی‌ مبل تک نفره هم‌چنان نشسته بود و متفکر به روزنامه دستش خیره شده بود. آستین لباسم رو دوباره چک می‌کنم و با دقت، دست‌های چوبی مبل رو دستمال می‌کشم و بعد از اتمام کارم دستمال رو، روی ظرف‌شویی پرت می‌کنم و میگم:

- مامان من درس دارم!

همین یک جمله کافی بود تا دیگه مامان صدام نزنه. سرخوش راهی اتاق میشم، ماژیک هایلات صورتی رو بر‌می‌دارم و با صدای بلند شروع می‌کنم به درس‌خوندن. برای این‌که بهم گیر ندن مجبور بودم نیم‌ساعت درس بخونم و بعد به عنوان زنگ تفریح گوشیم رو دستم بگیرم. زبونم به اسم اقدامات داریوش می‌چرخید و ذهنم پی لایک‌هایی بود که پستم ممکن بود بخوره. بعد از اتمام نیم‌ساعت، گوشیم رو از داخل کشو بیرون میارم و اینترنتش رو، روشن می‌کنم. اعلان‌های لایک و کامنت‌های پستم هر لحظه بیشتر می‌شد. بعد از دودقیقه دیگه اعلانی نیومد و من باخیال راحت وارد پیجم شدم و شروع به خوندن کامنت‌ها کردم.
کد:
- بسم‌الله الرحمن الرحیم


آستین لباس سرمه‌ای رنگم رو پایین می‌کشم و سینی چایی رو از روی میز آشپزخونه برمی‌دارم و به سمت نشیمن حرکت می‌کنم. با استرس دوباره نگاهی به آستین‌هام می‌ندازم و بعد سینی چایی رو جلوی حاج بابا می‌گیرم. دست حاج بابا بالا میاد و نگاه من زوم میشه، روی انگشتر عقیقی که یادگار پدربزرگ خدابیامرزم بود. بعد از برداشتن استکان چایی، قندون رو از داخل سینی برمی‌دارم و روی میز جلوی حاج بابا می‌ذارم و عقب گرد می‌کنم و راهی آشپزخونه میشم. سینی رو، روی میز می‌زارم و بعد آستین لباسم رو بالا می‌زنم و به شاهکار جدیدم نگاه می‌کنم و بعد از این‌که مطمئن میشم دیگه خون‌ریزی نداره، آستینم رو درست می‌کنم و راهی اتاق مشترکم با خواهرم میشم. خبری از کاغذدیواری و ست میز آرایشی و تختِ مثل هم نبود. گوشه اتاق یک تخت دوطبقه آهنی بود که حتی رنگِ درستی هم نداشت. یک کمد چوبی گوشه اتاق بود که با هربار باز کردن درش، صدای قیژ قیژش تا ده تا خونه اون طرف‌تر هم می‌رفت. به سمت میز و صندلی چوبی که حاج بابا خودش درست کرده بود، میرم و روی صندلی می‌شینم. به لطف حضور کرونا، حاج بابا دل از پول‌های داخل حسابش کند و یک لپ‌تاپ و گوشی برای من و خواهرم گرفت و تنها وسلیه‌های به‌درد بخور این اتاق، لپ‌تاپ و گوشی بود. دستم رو به سمت کشویِ زیر میز می‌برم و بعد گوشیم رو از داخلش بیرون میارم. آستینم رو بالا می‌زنم و بعد از دست زخمیم عکس می‌گیرم. زخمی که با تیغ به شکل ستاره زده بودمش، با این‌که خیلی می‌سوخت، اما ارزش لایکی که می‌خورد رو داشت. اینترنت گوشیم رو روشن می‌کنم و بعد وارد پیج فیکی که زده بودم میشم. مثل همیشه اول تعداد دنبال کننده‌هامو چک می‌کنم:

- wow!

لبخندی با دیدن عدد صدهزار نفر روی ل*ب‌هام می‌شینه. عکسی که از دستم گرفته بودم رو آماده پست کردن می‌کنم و متفکر به دیوار رو‌به‌روم خیره میشم تا متن مناسب کپشنش به ذهنم خطور کنه. ناامید از پیدا نکردن کپشن موردنظر راهی کانال مدنظرم میشم و بعد از زیر و رو کردن پست‌های کانال، چشمم به متنی می‌خوره که عجیب به دلم می‌شینه. متن رو کپی می‌کنم و زیر پست قرار میدم و یک‌بار دیگه با صدای آروم می‌خونمش:

- از ظاهرم، حالم رو تشخیص نده، این یک‌جور احترامه، هم به دردِ من هم به شعور خودت!

بعد از قرار دادن هشتگ‌های مرتبط عکس، عکس رو پست می‌کنم و خیره به پیجم می‌شم تا بازخوردها رو ببینم. با بلند شدن صدای در، دستم رو می‌برم سمت کتاب تاریخ روی میز و بازش می‌کنم و خودم رو مشغول خوندن نشون میدم.

- صنم کجایی؟

اینترنت گوشی رو سریع خاموش می‌کنم و بعد صدام رو بلند می‌کنم و میگم:

- بله مامان؟

نفس عمیقی می‌کشم و گوش‌هام رو تیز می‌کنم، اما صدایی از جانب مادرم نمی‌شنوم. با کف دست ضربه‌ای به میز می‌زنم، از روی صندلی بلند می‌شم و در اتاق رو باز می‌کنم:

- بله مامان؟

- بیا این میوه‌ها رو بشور.

با حرص پام رو، روی زمین می‌کوبم و زیر ل*ب میگم:

- همش بشور و بساب، اصلاً صنم خر کی باشه.

در اتاق رو می‌بندم و راهی آشپزخونه میشم و بعد از پوشیدن دستکش‌های نارنجی رنگ، مشغول شستن پرتقال‌ها و سیب‌ها میشم.

- میوه‌ها رو شستی اون دستمال زرده رو بردار و مبل‌ها رو دستمال بکش.

مطیع چشمی زیرلب میگم و بعد تمام عصبانیتم رو سر میوه‌ها خالی می‌کنم. آخرین دونهِ سیب رو داخل آب‌کش می‌ذارم، بعد دستمال زرد رنگ رو بر‌می‌دارم و راهی نشیمن میشم. حاج بابا روی‌ مبل تک نفره هم‌چنان نشسته بود و متفکر به روزنامه دستش خیره شده بود. آستین لباسم رو دوباره چک می‌کنم و با دقت، دست‌های چوبی مبل رو دستمال می‌کشم و بعد از اتمام کارم دستمال رو، روی ظرف‌شویی پرت می‌کنم و میگم:

- مامان من درس دارم!

همین یک جمله کافی بود تا دیگه مامان صدام نزنه. سرخوش راهی اتاق میشم، ماژیک هایلات صورتی رو بر‌می‌دارم و با صدای بلند شروع می‌کنم به درس‌خوندن. برای این‌که بهم گیر ندن مجبور بودم نیم‌ساعت درس بخونم و بعد به عنوان زنگ تفریح گوشیم رو دستم بگیرم. زبونم به اسم اقدامات داریوش می‌چرخید و ذهنم پی لایک‌هایی بود که پستم ممکن بود بخوره. بعد از اتمام نیم‌ساعت، گوشیم رو از داخل کشو بیرون میارم و اینترنتش رو، روشن می‌کنم. اعلان‌های لایک و کامنت‌های پستم هر لحظه بیشتر می‌شد. بعد از دودقیقه دیگه اعلانی نیومد و من باخیال راحت وارد پیجم شدم و شروع به خوندن کامنت‌ها کردم.
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
آخرین ویرایش:

!MoOn

کاربر تک رمان
کاربر تک رمان
تاریخ ثبت‌نام
2022-04-14
نوشته‌ها
146
کیف پول من
2,272
Points
162



- جون بابا بازم گل کاشتی.

کامنت رو لایک می‌کنم و بعد سراغ کامنت بعدی میرم:

- ایول بابا چه طرح خفنی.

ایموجی آتیش برای این کامنت ارسال می‌کنم و سراغ بعدی میرم:

- لاغری در پنجاه روز صددرصد تضمینی.

قبل از این‌که جواب این کامنت رو بدم گوشیم زنگ می‌خوره. اسم ترنم روی صفحه‌ی گوشیم نقش می‌بنده. دستی به موهای مشکی بلندم می‌کشم و دکمه سبز رنگ تماس رو لمس می‌کنم:

- سلام.

صدای پر از ناز ترنم توی گوشم پیچیده میشه:

- سلام صنم بانو، می‌بینم که باز گل کاشتی.

پاهام رو روی هم می‌اندازم و آرنجم رو، روی میز می‌ذارم با غرور میگم:

- آره، بهترین پستم رو امروز گذاشتم.

صدای خنده‌ی ترنم توی گوشم می‌پیچه و بعد آروم میگه:

- بهتر از اینم می‌تونی بزاری، اما خودت نمی‌خوای.

متفکر به دیوار رو‌به‌روم که پر از ترک بود خیره میشم و میگم:

- اونم به وقتش.

***

- صنم پارچ رو آب کن بیار.

مطیع از روی مبل بلند می‌شم و به سمت آشپزخونه میرم. بعد از تماسی که با ترنم داشتم از ترس محروم شدن از گوشی، اینترنتم رو خاموش کردم و به آ*غ*و*ش گرم خانواده پیوستم. پارچ آبی رنگ رو از داخل کابینت بر می‌دارم و بعد اون‌رو زیر شیرآب می‌ذارم و صبر می‌کنم تا پُر شه. از داخل فریزر، قالب یخی بیرون میارم و بعد اون رو داخل پارچ می‌ندازم. دسته‌ی پارچ رو، توی دستم می‌گیرم و راهی اتاق پدر و مادرم که چسبیده به اتاق ما بود میشم. پشت در کرم رنگ اتاق می‌ایستم و ضربه‌ی آرومی به در می‌زنم:

- بیا تو.

بعد از این‌که حاج بابا اجازه ورود داد، با دست آزادم دستگیره در رو پایین می‌کشم و سربه‌زیر وارد اتاق میشم. بدون این‌که به اطراف اتاق نگاه بندازم پارچ رو، روی میز عسلی کنار تخت می‌ذارم و از اتاق بیرون میام. نفس عمیقی می‌کشم و آستین لباسم رو بالا می‌زنم و به جای زخم نگاه می‌کنم. جای زخم خشک شده بود و خبری از خون تازه نبود.

- چی روی دستته؟

سریع آستینم رو پایین می‌کشم و به چهره متفکر صبا، خواهر کوچک‌ترم نگاه می‌کنم و میگم:

- هیچی، پشه نیش زده.

زیر ل*ب آهانی میگه، بعد در اتاق رو باز می‌کنه و وارد اتاق میشه. زیر ل*ب میگم:

- خطر از بیخ گوشت گذشت صنم بانو!

به سمت در ورودی می‌رم و بعد از پوشیدن دمپایی‌هایِ بنفش رنگ، که از شدت توی آفتاب موندن سفید شده بودن راهی دست‌شویی گوشه حیاط میشم. مسواکم رو از داخل لیوان شیشه‌ای روی، روشویی بر‌می‌دارم و شروع به مسواک زدن می‌کنم. طبق عادت همیشگیم، زمان مسواک زدن به چهره خودم توی آیینه شکسته دست‌شویی خیره میشم. ابروهای پُرپشت مشکی داشتم که هربار با دیدنشون یاد برگ ریحون می‌افتادم. چشم‌های کشیده قهوه‌ای رنگم من رو یاد چشم‌های پدربزرگم می‌انداخت. آهی می‌کشم و به پو*ست نه‌چندان سفیدم خیره میشم. انگار خدا موقع آفرینش من، هرچی رنگ تیره بود پاشیده بود توی صورتم. کف‌های داخل دهنم رو خالی می‌کنم و بعد از تمیز کردن مسواکم، دستی به بینی کوچیکم می‌کشم که تنها نکته مثبت زیبایی صورت من بود. مسواکم رو داخل لیوان بر‌می‌گردونم و بعد، موهای فر مشکیم رو از جلوی صورتم کنار می‌زنم و راهی ساختمان میشم. بعد از چک کردن آستین لباسم، وارد اتاق میشم و خودم رو، روی تخت پرت می‌کنم:

- این‌قدر تکون نخور صنم.

دستم رو مشت می‌کنم و محکم روی تخت می‌زنم، سرم رو از روی تخت پایین میارم و به صبا که مشغول شونه کردن موهای قهوه‌ای رنگش بود، نگاه می‌کنم. بی‌تفاوت بهم نگاهی می‌اندازه و بعد به سمت دیوار می‌چرخه و به کارش ادامه میده. طوری که بشنوه میگم:

- اللهم اشف کل مریض!

سرم روی بالشت نه چندان پُربارم می‌ذارم و گوشیم رو از زیر بالشت بیرون میارم. کلافه نگاهی به ساعت می‌اندازم و زیر ل*ب میگم:

- آخه ساعت ده وقت خوابه؟ مرغ‌ها هم بیشتر از ما بیدار می‌مونن.

گوشیم رو برای ساعت چهار و نیم کوک می‌کنم و بعد به سقف خیره می‌شم. جرات این‌که شب‌ها گوشی دستم بگیرم رو نداشتم چون مطمئن بودم در صورت دیده شدن این تخلف، خبری از گوشی دیگه نیست. پتوی سبز رنگم رو، روی خودم می‌اندازم و توی‌ دنیای خیالی خودم غرق می‌شم تا به خواب برم.

***

- بلند شو صنم، اذان شده.

دستم رو مشت می‌کنم و محکم روی تخت می‌کوبم و بعد چشم‌هامو باز می‌کنم.
کد:
- جون بابا بازم گل کاشتی.

کامنت رو لایک می‌کنم و بعد سراغ کامنت بعدی میرم:

- ایول بابا چه طرح خفنی.

ایموجی آتیش برای این کامنت ارسال می‌کنم و سراغ بعدی میرم:

- لاغری در پنجاه روز صددرصد تضمینی.

قبل از این‌که جواب این کامنت رو بدم گوشیم زنگ می‌خوره. اسم ترنم روی صفحه‌ی گوشیم نقش می‌بنده. دستی به موهای مشکی بلندم می‌کشم و دکمه سبز رنگ تماس رو لمس می‌کنم:

- سلام.

صدای پر از ناز ترنم توی گوشم پیچیده میشه:

- سلام صنم بانو، می‌بینم که باز گل کاشتی.

پاهام رو روی هم می‌اندازم و آرنجم رو، روی میز می‌ذارم با غرور میگم:

- آره، بهترین پستم رو امروز گذاشتم.

صدای خنده‌ی ترنم توی گوشم می‌پیچه و بعد آروم میگه:

- بهتر از اینم می‌تونی بزاری، اما خودت نمی‌خوای.

متفکر به دیوار رو‌به‌روم که پر از ترک بود خیره میشم و میگم:

- اونم به وقتش.

***

- صنم پارچ رو آب کن بیار.

مطیع از روی مبل بلند می‌شم و به سمت آشپزخونه میرم. بعد از تماسی که با ترنم داشتم از ترس محروم شدن از گوشی، اینترنتم رو خاموش کردم و به آ*غ*و*ش گرم خانواده پیوستم. پارچ آبی رنگ رو از داخل کابینت بر می‌دارم و بعد اون‌رو زیر شیرآب می‌ذارم و صبر می‌کنم تا پُر شه. از داخل فریزر، قالب یخی بیرون میارم و بعد اون رو داخل پارچ می‌ندازم. دسته‌ی پارچ رو، توی دستم می‌گیرم و راهی اتاق پدر و مادرم که چسبیده به اتاق ما بود میشم. پشت در کرم رنگ اتاق می‌ایستم و ضربه‌ی آرومی به در می‌زنم:

- بیا تو.

بعد از این‌که حاج بابا اجازه ورود داد، با دست آزادم دستگیره در رو پایین می‌کشم و سربه‌زیر وارد اتاق میشم. بدون این‌که به اطراف اتاق نگاه بندازم پارچ رو، روی میز عسلی کنار تخت می‌ذارم و از اتاق بیرون میام. نفس عمیقی می‌کشم و آستین لباسم رو بالا می‌زنم و به جای زخم نگاه می‌کنم. جای زخم خشک شده بود و خبری از خون تازه نبود.

- چی روی دستته؟

سریع آستینم رو پایین می‌کشم و به چهره متفکر صبا، خواهر کوچک‌ترم نگاه می‌کنم و میگم:

- هیچی، پشه نیش زده.

زیر ل*ب آهانی میگه، بعد در اتاق رو باز می‌کنه و وارد اتاق میشه. زیر ل*ب میگم:

- خطر از بیخ گوشت گذشت صنم بانو!

به سمت در ورودی می‌رم و بعد از پوشیدن دمپایی‌هایِ بنفش رنگ، که از شدت توی آفتاب موندن سفید شده بودن راهی دست‌شویی گوشه حیاط میشم. مسواکم رو از داخل لیوان شیشه‌ای روی، روشویی بر‌می‌دارم و شروع به مسواک زدن می‌کنم. طبق عادت همیشگیم، زمان مسواک زدن به چهره خودم توی آیینه شکسته دست‌شویی خیره میشم. ابروهای پُرپشت مشکی داشتم که هربار با دیدنشون یاد برگ ریحون می‌افتادم. چشم‌های کشیده قهوه‌ای رنگم من رو یاد چشم‌های پدربزرگم می‌انداخت. آهی می‌کشم و به پو*ست نه‌چندان سفیدم خیره میشم. انگار خدا موقع آفرینش من، هرچی رنگ تیره بود پاشیده بود توی صورتم. کف‌های داخل دهنم رو خالی می‌کنم و بعد از تمیز کردن مسواکم، دستی به بینی کوچیکم می‌کشم که تنها نکته مثبت زیبایی صورت من بود. مسواکم رو داخل لیوان بر‌می‌گردونم و بعد، موهای فر مشکیم رو از جلوی صورتم کنار می‌زنم و راهی ساختمان میشم. بعد از چک کردن آستین لباسم، وارد اتاق میشم و خودم رو، روی تخت پرت می‌کنم:

- این‌قدر تکون نخور صنم.

دستم رو مشت می‌کنم و محکم روی تخت می‌زنم، سرم رو از روی تخت پایین میارم و به صبا که مشغول شونه کردن موهای قهوه‌ای رنگش بود، نگاه می‌کنم. بی‌تفاوت بهم نگاهی می‌اندازه و بعد به سمت دیوار می‌چرخه و به کارش ادامه میده. طوری که بشنوه میگم:

- اللهم اشف کل مریض!

 سرم روی بالشت نه چندان پُربارم می‌ذارم و گوشیم رو از زیر بالشت بیرون میارم. کلافه نگاهی به ساعت می‌اندازم و زیر ل*ب میگم:

- آخه ساعت ده وقت خوابه؟ مرغ‌ها هم بیشتر از ما بیدار می‌مونن.

گوشیم رو برای ساعت چهار و نیم کوک می‌کنم و بعد به سقف خیره می‌شم. جرات این‌که شب‌ها گوشی دستم بگیرم رو نداشتم چون مطمئن بودم در صورت دیده شدن این تخلف، خبری از گوشی دیگه نیست. پتوی سبز رنگم رو، روی خودم می‌اندازم و توی‌ دنیای خیالی خودم غرق می‌شم تا به خواب برم.

***

- بلند شو صنم، اذان شده.

دستم رو مشت می‌کنم و محکم روی تخت می‌کوبم و بعد چشم‌هامو باز می‌کنم.
#رمان_ژیکان #میم.ز #انجمن_تک_رمان
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان

!MoOn

کاربر تک رمان
کاربر تک رمان
تاریخ ثبت‌نام
2022-04-14
نوشته‌ها
146
کیف پول من
2,272
Points
162


یکی از چشم‌هام رو باز می‌کنم و بعد به چهره صبا که مثل عزرائیل بالای سرم ایستاده بود خیره میشم. سرجام می‌نشینم و چشم بسته دنبال گوشیم می‌گردم. نگاهی به ساعت می‌اندازم و می‌بینم ربع ساعت زودتر بیدار شدم. صبا بعد از این‌که مطمئن میشه بیدار شدم با ناز از اتاق بیرون میره. زنگ گوشیم رو قطع می‌کنم و از روی تخت می‌پرم پایین و راهی دست‌شویی می‌شم. بعد از گرفتن وضو، آستین لباسم رو پایین می‌کشم و وارد ساختمان می‌شم. بقیه نمازشون رو خونده بودن و داشتن صبحانه می‌خوردن. این خانواده هیچ چیزش مثل آدم‌ها نبود. کش موهام رو محکم می‌کنم و بعد چادر و سجاده‌ای از داخل طاقچه بر ‌می‌دارم و شروع می‌کنم به نماز خوندن. سلام نمازم رو میدم و بعد سجاده رو جمع می‌کنم و با چادر سرجای قبلیشون می‌ذارم.

- صنم بیا صبحانه.

پشت دستم رو به چشم‌هام می‌مالم و بعد میگم:

- خوابم میاد بعداً می‌خورم.

قدم‌هامو تند می‌کنم و خودم رو به تخت می‌رسونم. کش موهام رو باز می‌کنم و بعد زیر پتو می‌خزم و چشم‌هام رو می‌بندم.

***

- بلند شو بچه دیرت میشه.

سرم رو از زیر پتو بیرون میارم که صورت مامان جلوی چشم‌هام ظاهر میشه. مثل همیشه روسری سفید رنگی به سر کرده که صورت سفیدش رو، سفید‌تر نشون میده.موهام رو از روی صورتم کنار می‌زنم و بعد روی تخت می‌نشینم. مامان بعد از این‌که مطمئن شد بیدار شدم، از اتاق بیرون میره. با دیدن ساعت، از تخت گرم و نرمم دل می‌کنم و شروع به شونه کردن موهام می‌کنم. یک ساعت فرصت داشتم تا کارهام رو انجام بدم و بعد به مدرسه برم. به لطف حضور کرونا یک روز در میون می‌بایست برم مدرسه و امروز به‌خاطر امتحانی که داشتیم همه بچه‌های کلاس به مدرسه می‌اومدن. شونه رو، روی میز می‌ذارم و بعد به سمت جالباسی میرم و مانتو و شلوار مدرسه‌ام رو می‌پوشم. جوراب‌های صورتی رنگم رو از روی زمین برمی‌دارم و بعد از اتاق بیرون میرم. مثل همیشه صبا زودتر از من آماده شده و مشغول مرور کردن دوباره درس‌هاشه. حاج بابا هم مسلماً رفته توی مغازه. راهی آشپزخونه میشم و از داخل یخچال سبز رنگ قالب پنیر رو بیرون میارم. کارد مشکی رنگی بر‌می‌دارم و بعد روی قالی آشپزخونه که تبدیل به موکت شده بود می‌شینم. مامان وارد آشپزخونه میشه، به سمت سماور میره و یک استکان چایی می‌ریزه و جلوم می‌ذاره.

- صنم؟

لقمه داخل دهنم رو قورت میدم و به مامان که رو‌به‌روم نشسته بود نگاه می‌کنم:

- چی‌شده؟

مامان دستش رو به سمت نون داخل سفره می‌بره و یک تکه از نون‌ می‌کنه:

- امشب خاله‌ات می‌خواد بیاد این‌جا، مدرسه تعطیل شد برو مغازه بابات ازش پول بگیر برو خرید.

در حالی‌که از درون دارم بد و بی‌راه به بچه‌های خاله میگم با یادآوری سروصدای بیش از حدشون، استکان چاییم رو به ل*بم نزدیک می‌کنم و سر می‌کشم تا از آتیش درونم کاسته شه. باشه‌ای زیر ل*ب می‌گم و بعد سفره رو جمع می‌کنم و روی کابینت می‌ذارم. با دیدن ساعت به سمت اتاق میرم و کتاب‌هام رو داخل کیف مشکیم می‌اندازم. گوشیم که روی تخت بود رو خاموش می‌کنم و داخل کشوی میز می‌ذارم. از روی صندلی مقنعه‌ام رو بر می‌دارم و بعد از پوشیدن چادر عربیم، به سمت مدرسه راه می‌افتم. این موقع صبح خیابون پر بود از ماشین‌ها و اتوبوس‌هایی که بچه‌ها رو به مدرسه می‌رسوندن و سهم من از این همه ماشین، دوتا پایی بود که خدا بهم داده بود. فاصله خونه تا مدرسه ربع ساعت پیاده‌روی بود و یکی از آرزوهایی که هیچ‌وقت برآورده نشد رفتن به مدرسه‌ای دور از محله خودمون بود. با دیدن تابلوی دبیرستان دخترانه سما، دستی به لبه‌ی مقنعه‌ام می‌کشم و بعد از این‌که مطمئن شدم ماشینی از خیابون رد نمی‌شه، به سمت مدرسه که اون طرف خیابون بود حرکت می‌کنم. از در سبز رنگ مدرسه رد میشم و چشمم رو داخل حیاط می‌چرخونم و از بین دانش‌آموزهایی با فرم یکسان، ترنم رو تشخیص میدم که مثل همیشه روی نیمکت نارنجی رنگ با آوا نشسته بود. چادرم رو در میارم و بعد داخل کیفم می‌ذارم و به ترنم نزدیک میشم.‌ مثل همیشه با دیدن چشم‌های خاکستری رنگش از حسادت می‌ترکم و با دیدن موهای لَخت طلاییش، یاد موهای مشکی گوسفند مانند خودم‌ میوفتم و به شانسم لعنت می‌فرستم. لبخندی می‌زنم و بلند سلام می‌کنم که نگاهشون روی من زوم میشه. جواب سلامم رو میدن و ترنم کمی روی نیمکت جا‌به‌جا میشه و ازم می‌خواد کنارش بشینم. با لبخند کنار ترنم جا می‌گیرم و به نیم‌رخش نگاه می‌کنم، بینی کوچکش از نیم‌رخ خوش فرم‌تر به نظر می‌اومد و ل*ب‌های قلوه‌ایش زیبایی صورتش رو تکمیل کرده بود.

- خب صنم بانو، می‌بینم که دیروز گل که نه، ستاره کاشتی.

خنده‌ی آرومی می‌کنم و بعد آستین مانتوم رو بالا می‌زنم و ستاره روی دستم رو به آوا و ترنم نشون میدم. ترنم با انگشت اشاره‌اش آروم روی طرح می‌کشه و میگه:

- می‌بینم که ماهر شدی و مثل قبلاً خیلی عمیق دستت رو نمی‌بری.

#ژیکان
#میم_ز
#انجمن_تک_رمان
کد:
#۳

یکی از چشم‌هام رو باز می‌کنم و بعد به چهره صبا که مثل عزرائیل بالای سرم ایستاده بود خیره میشم. سرجام می‌نشینم و چشم بسته دنبال گوشیم می‌گردم. نگاهی به ساعت می‌اندازم و می‌بینم ربع ساعت زودتر بیدار شدم. صبا بعد از این‌که مطمئن میشه بیدار شدم با ناز از اتاق بیرون میره. زنگ گوشیم رو قطع می‌کنم و از روی تخت می‌پرم پایین و راهی دست‌شویی می‌شم. بعد از گرفتن وضو، آستین لباسم رو پایین می‌کشم و وارد ساختمان می‌شم. بقیه نمازشون رو خونده بودن و داشتن صبحانه می‌خوردن. این خانواده هیچ چیزش مثل آدم‌ها نبود. کش موهام رو محکم می‌کنم و بعد چادر و سجاده‌ای از داخل طاقچه بر ‌می‌دارم و شروع می‌کنم به نماز خوندن. سلام نمازم رو میدم و بعد سجاده رو جمع می‌کنم و با چادر سرجای قبلیشون می‌ذارم.

- صنم بیا صبحانه.

پشت دستم رو به چشم‌هام می‌مالم و بعد میگم:

- خوابم میاد بعداً می‌خورم.

قدم‌هامو تند می‌کنم و خودم رو به تخت می‌رسونم. کش موهام رو باز می‌کنم و بعد زیر پتو می‌خزم و چشم‌هام رو می‌بندم.

***

- بلند شو بچه دیرت میشه.

سرم رو از زیر پتو بیرون میارم که صورت مامان جلوی چشم‌هام ظاهر میشه. مثل همیشه روسری سفید رنگی به سر کرده که صورت سفیدش رو، سفید‌تر نشون میده.موهام رو از روی صورتم کنار می‌زنم و بعد روی تخت می‌نشینم. مامان بعد از این‌که مطمئن شد بیدار شدم، از اتاق بیرون میره. با دیدن ساعت، از تخت گرم و نرمم دل می‌کنم و شروع به شونه کردن موهام می‌کنم. یک ساعت فرصت داشتم تا کارهام رو انجام بدم و بعد به مدرسه برم. به لطف حضور کرونا یک روز در میون می‌بایست برم مدرسه و امروز به‌خاطر امتحانی که داشتیم همه بچه‌های کلاس به مدرسه می‌اومدن. شونه رو، روی میز می‌ذارم و بعد به سمت جالباسی میرم و مانتو و شلوار مدرسه‌ام رو می‌پوشم. جوراب‌های صورتی رنگم رو از روی زمین برمی‌دارم و بعد از اتاق بیرون میرم. مثل همیشه صبا زودتر از من آماده شده و مشغول مرور کردن دوباره درس‌هاشه. حاج بابا هم مسلماً رفته توی مغازه. راهی آشپزخونه میشم و از داخل یخچال سبز رنگ قالب پنیر رو بیرون میارم. کارد مشکی رنگی بر‌می‌دارم و بعد روی قالی آشپزخونه که تبدیل به موکت شده بود می‌شینم. مامان وارد آشپزخونه میشه، به سمت سماور میره و یک استکان چایی می‌ریزه و جلوم می‌ذاره.

- صنم؟

لقمه داخل دهنم رو قورت میدم و به مامان که رو‌به‌روم نشسته بود نگاه می‌کنم:

- چی‌شده؟

مامان دستش رو به سمت نون داخل سفره می‌بره و یک تکه از نون‌ می‌کنه:

- امشب خاله‌ات می‌خواد بیاد این‌جا، مدرسه تعطیل شد برو مغازه بابات ازش پول بگیر برو خرید.

 در حالی‌که از درون دارم بد و بی‌راه به بچه‌های خاله میگم با یادآوری سروصدای بیش از حدشون، استکان چاییم رو به ل*بم نزدیک می‌کنم و سر می‌کشم تا از آتیش درونم کاسته شه. باشه‌ای زیر ل*ب می‌گم و بعد سفره رو جمع می‌کنم و روی کابینت می‌ذارم. با دیدن ساعت به سمت اتاق میرم و کتاب‌هام رو داخل کیف مشکیم می‌اندازم.  گوشیم که روی تخت بود رو خاموش می‌کنم و داخل کشوی میز می‌ذارم. از روی صندلی مقنعه‌ام رو بر می‌دارم و بعد از پوشیدن چادر عربیم، به سمت مدرسه راه می‌افتم. این موقع صبح خیابون پر بود از ماشین‌ها و اتوبوس‌هایی که بچه‌ها رو به مدرسه می‌رسوندن و سهم من از این همه ماشین، دوتا پایی بود که خدا بهم داده بود. فاصله خونه تا مدرسه ربع ساعت پیاده‌روی بود و یکی از آرزوهایی که هیچ‌وقت برآورده نشد رفتن به مدرسه‌ای دور از محله خودمون بود. با دیدن تابلوی دبیرستان دخترانه سما، دستی به لبه‌ی مقنعه‌ام می‌کشم و بعد از این‌که مطمئن شدم ماشینی از خیابون رد نمی‌شه، به سمت مدرسه که اون طرف خیابون بود حرکت می‌کنم. از در سبز رنگ مدرسه رد میشم و چشمم رو داخل حیاط می‌چرخونم و از بین دانش‌آموزهایی با فرم یکسان، ترنم رو تشخیص میدم که مثل همیشه روی نیمکت نارنجی رنگ با آوا نشسته بود. چادرم رو در میارم و بعد داخل کیفم می‌ذارم و به ترنم نزدیک میشم.‌ مثل همیشه با دیدن چشم‌های خاکستری رنگش از حسادت می‌ترکم و با دیدن موهای لَخت طلاییش، یاد موهای مشکی گوسفند مانند خودم‌ میوفتم و به شانسم لعنت می‌فرستم. لبخندی می‌زنم و بلند سلام می‌کنم که نگاهشون روی من زوم میشه. جواب سلامم رو میدن و ترنم کمی روی نیمکت جا‌به‌جا میشه و ازم می‌خواد کنارش بشینم. با لبخند کنار ترنم جا می‌گیرم و به نیم‌رخش نگاه می‌کنم، بینی کوچکش از نیم‌رخ خوش فرم‌تر به نظر می‌اومد و ل*ب‌های قلوه‌ایش زیبایی صورتش رو تکمیل کرده بود.

- خب صنم بانو، می‌بینم که دیروز گل که نه، ستاره کاشتی.

خنده‌ی آرومی می‌کنم و بعد آستین مانتوم رو بالا می‌زنم و ستاره روی دستم رو به آوا و ترنم نشون میدم. ترنم با انگشت اشاره‌اش آروم روی طرح می‌کشه و میگه:

- می‌بینم که ماهر شدی و مثل قبلاً خیلی عمیق دستت رو نمی‌بری.
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان

!MoOn

کاربر تک رمان
کاربر تک رمان
تاریخ ثبت‌نام
2022-04-14
نوشته‌ها
146
کیف پول من
2,272
Points
162

کد:
سرم رو کمی تکون می‌دم و آستین لباسم رو پایین می‌کشم و می‌گم:
- دیگه دیگه!
با بلند شدن صدای زنگ، از روی نیمکت بلند می‌شیم و به صف می‌ایستیم. مراسم کسل کننده صبح‌گاه بعد از قرائت قرآن شروع می‌شه و مدیر مثل همیشه میکروفون رو به دستش می‌گیره و شروع به قارقار کردن می‌کنه. بند کیفم رو، روی شونه‌ام جابه‌جا می‌کنم و بعد نگاهی به ترنم که جلوم ایستاده بود می‌اندازم. موهای طلایی رنگش از پشت مقنعه‌اش بیرون بود و توی آفتاب عجیب می‌درخشیدن. با صدای ناظم، بچه‌ها صف به صف وارد سالن شدن. آخرین صف، صف کلاس ما بود. سرمای زمستون دست‌هام رو بی‌حس کرده بود و برای همین دست‌هام رو داخل جیب مانتوم می‌برم. از جلوی نگاه تیزبین ناظم رد می‌شم و مثل همیشه ناظم به موهای ترنم گیر می‌ده و ازش می‌خواد اون‌ها رو ببنده.
- هرکی که گفته کلاس آدم طبقه بالا باشه خیلی خوبه خره.
صدای خنده‌ی مستانه ترنم توی سالن می‌پیچه و نگاه سال بالایی‌ها روی ما سه نفر زوم می‌شه. دست ترنم رو می‌گیرم و به سمت پله‌ها می‌کشونمش. آوا پوفی می‌کشه و دنبال سر ما راه میوفته.
- کاش می‌تونستم ناخن بکنم توی چشم‌های این دختره.
ترنم دستش رو از دستم بیرون می‌کشه و به سمت آوا می‌چرخه و می‌گه:
- به موقعش.
و بعد چشمکی حواله‌ی آوا می‌کنه و لبخندی روی ل*ب‌های آوا ظاهر می‌شه. ده تا پله‌ی باقی مونده رو رد می‌کنیم و وارد اولین کلاس سمتِ راست، که تابلوی دهم انسانی بالای سر درش خودنمایی می‌کرد می‌شیم. بچه‌ها مشغول خوندن درس ساعت اول بودن و صدایی ازشون در نمی‌اومد. به سمت صندلیم می‌رم و  روی اون می‌شینم، زیپ کیفم رو باز می‌کنم و کتاب تاریخم رو بیرون میارم و صفحه‌ی موردنظرم رو باز می‌کنم و یه نگاه کلی به متن درس می‌اندازم. با ضربه‌ی ترنم به پهلوم، نگاهم رو از متن کتاب می‌گیرم و به چشم‌های ترنم می‌دوزم.
- صنم یکی می‌خواد باهات آشنا شه.
چشم‌هام رو ریز می‌کنم و آروم می‌گم:
- کی؟
دستی به ل*بش می‌کشه و سرش رو نزدیک صورتم میاره و می‌گه:
-  زنگ تفریح مفصل بهت می‌گم.
حس کنجکاوی کل وجودم رو گرفته بود و اگه زود جواب سوال‌هامو نمیگرفتم آروم نمی‌گرفتم. با صدای آرومی می‌گم:
- دختره یا پسر؟
ترنم تک خنده‌ای می‌کنه و بعد می‌گه:
- دختره دیوونه.
با نگاهی پر از سوال نگاهش می‌کنم که بی تفاوت خودش رو مشغول صحبت کردن با آوا می‌کنه. بیخیال موضوع می‌شم و مشغول خوندن درس می‌شم.
سرم رو کمی تکون می‌دم و آستین لباسم رو پایین می‌کشم و می‌گم:
- دیگه دیگه!
با بلند شدن صدای زنگ، از روی نیمکت بلند می‌شیم و به صف می‌ایستیم. مراسم کسل کننده صبح‌گاه بعد از قرائت قرآن شروع می‌شه و مدیر مثل همیشه میکروفون رو به دستش می‌گیره و شروع به قارقار کردن می‌کنه. بند کیفم رو، روی شونه‌ام جابه‌جا می‌کنم و بعد نگاهی به ترنم که جلوم ایستاده بود می‌اندازم. موهای طلایی رنگش از پشت مقنعه‌اش بیرون بود و توی آفتاب عجیب می‌درخشیدن. با صدای ناظم، بچه‌ها صف به صف وارد سالن شدن. آخرین صف، صف کلاس ما بود. سرمای زمستون دست‌هام رو بی‌حس کرده بود و برای همین دست‌هام رو داخل جیب مانتوم می‌برم. از جلوی نگاه تیزبین ناظم رد می‌شم و مثل همیشه ناظم به موهای ترنم گیر می‌ده و ازش می‌خواد اون‌ها رو ببنده.
- هرکی که گفته کلاس آدم طبقه بالا باشه خیلی خوبه خره.
صدای خنده‌ی مستانه ترنم توی سالن می‌پیچه و نگاه سال بالایی‌ها روی ما سه نفر زوم می‌شه. دست ترنم رو می‌گیرم و به سمت پله‌ها می‌کشونمش. آوا پوفی می‌کشه و دنبال سر ما راه میوفته.
- کاش می‌تونستم ناخن بکنم توی چشم‌های این دختره.
ترنم دستش رو از دستم بیرون می‌کشه و به سمت آوا می‌چرخه و می‌گه:
- به موقعش.
و بعد چشمکی حواله‌ی آوا می‌کنه و لبخندی روی ل*ب‌های آوا ظاهر می‌شه. ده تا پله‌ی باقی مونده رو رد می‌کنیم و وارد اولین کلاس سمتِ راست، که تابلوی دهم انسانی بالای سر درش خودنمایی می‌کرد می‌شیم. بچه‌ها مشغول خوندن درس ساعت اول بودن و صدایی ازشون در نمی‌اومد. به سمت صندلیم می‌رم و روی اون می‌شینم، زیپ کیفم رو باز می‌کنم و کتاب تاریخم رو بیرون میارم و صفحه‌ی موردنظرم رو باز می‌کنم و یه نگاه کلی به متن درس می‌اندازم. با ضربه‌ی ترنم به پهلوم، نگاهم رو از متن کتاب می‌گیرم و به چشم‌های ترنم می‌دوزم.
- صنم یکی می‌خواد باهات آشنا شه.
چشم‌هام رو ریز می‌کنم و آروم می‌گم:
- کی؟
دستی به ل*بش می‌کشه و سرش رو نزدیک صورتم میاره و می‌گه:
- زنگ تفریح مفصل بهت می‌گم.
حس کنجکاوی کل وجودم رو گرفته بود و اگه زود جواب سوال‌هامو نمیگرفتم آروم نمی‌گرفتم. با صدای آرومی می‌گم:
- دختره یا پسر؟
ترنم تک خنده‌ای می‌کنه و بعد می‌گه:
- دختره دیوونه.
با نگاهی پر از سوال نگاهش می‌کنم که بی تفاوت خودش رو مشغول صحبت کردن با آوا می‌کنه. بیخیال موضوع می‌شم و مشغول خوندن درس می‌شم.
#میم.ز #رمان_ژیکان #انجمن_تک_رمان
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان

!MoOn

کاربر تک رمان
کاربر تک رمان
تاریخ ثبت‌نام
2022-04-14
نوشته‌ها
146
کیف پول من
2,272
Points
162
کد:
***
به کیک توی دستم نگاه می‌کنم و می‌گم:
- چرا حالا می‌خواد با من آشنا شه؟
ترنم دستی به پیشونیش می‌کشه و بعد به جلو خم می‌شه و می‌گه:
- دیگه شاخ شدی برای خودت، همه می‌خوان تو رو بشناسن.
اخم‌ می‌کنم و گازی به کیکم می‌زنم و متفکر به کفش‌های مارک‌دار ترنم نگاه می‌کنم. لقمه داخل دهنم رو قورت می‌دم و بعد می‌گم:
- نه.
- خانوم ماسکت کو؟
نگاه من و ترنم به سمت معاون مدرسه کشیده می‌شه. معاون با خط کش آهنیش به ما نزدیک می‌شه و بعد به ترنم اشاره می‌کنه:
- ماسکت رو بکش بالا.
ترنم بدون حرف ماسکش رو بالا می‌بره و بعد معاون به سمت بچه‌های دیگه می‌ره. آخرین تکه کیکم رو می‌خورم و بعد ماسکم رو بالا می‌کشم تا معاون دوباره سر و کله‌اش پیدا نشه.
- می‌دونی دختره کیه؟
دستم رو، از روی ماسکم برمی‌دارم و می‌گم:
- نه.
ترنم کتابی که روی پام بود رو بر‌می‌داره و صفحه اولش رو باز می‌کنه و شروع می‌کنه به نوشتن:
- امروز برو این چیزی که برات نوشتم رو سرچ کن. دختره شاخ مجازیه، تعداد فالووراش سه برابر بیشتر از مال توعه.
کتاب رو از دستش می‌گیرم و به خط خرچنگ قورباغه‌‌اش نگاه می‌کنم و می‌گم:
- خب حالا چرا می‌خواد منو ببینه؟
دستی به موهای بیرون اومده از مقنعه‌اش می‌کشه و بعد کمی به جلو خم می‌شه و آروم ل*ب می‌زنه:
- می‌خواد باهم یه حرکت مجازی بزنین.
با بلند شدن صدای زنگ، دست از ادامه حرفش می‌کشه، از روی نیمکت بلند می‌شه. منم به تبعیت از ترنم، از روی نیمکت بلند می‌شم و راهی کلاس می‌شیم. ذهنم درگیر فردی بود که ترنم معرفی کرده بود و نمی‌دونستم باید چه‌کار کنم. اگه هویتم رو می‌رفت پخش می‌کرد و حاج بابا می‌فهمید چی می‌شد؟ دستی به پیشونیم می‌کشم و بعد روی صندلی کلاس می‌نشینم. نگاهم روی ترنم و آوا قفل می‌شه و یه فکر مثل موریانه به جون مغزم میوفته، اگه این دونفر برن به حاج بابا بگن چی می‌شه؟ اصلأ آدم‌هایی هستن که برن بگن؟ کتاب اقتصادم رو از داخل کیفم بیرون میارم و به درس جدید نگاهی می‌اندازم تا ذهنم از فکر و خیال‌های الکی دور بشه.

***
به کیک توی دستم نگاه می‌کنم و می‌گم:
- چرا حالا می‌خواد با من آشنا شه؟
ترنم دستی به پیشونیش می‌کشه و بعد به جلو خم می‌شه و می‌گه:
- دیگه شاخ شدی برای خودت، همه می‌خوان تو رو بشناسن.
اخم‌ می‌کنم و گازی به کیکم می‌زنم و متفکر به کفش‌های مارک‌دار ترنم نگاه می‌کنم. لقمه داخل دهنم رو قورت می‌دم و بعد می‌گم:
- نه.
- خانوم ماسکت کو؟
نگاه من و ترنم به سمت معاون مدرسه کشیده می‌شه. معاون با خط کش آهنیش به ما نزدیک می‌شه و بعد به ترنم اشاره می‌کنه:
- ماسکت رو بکش بالا.
ترنم بدون حرف ماسکش رو بالا می‌بره و بعد معاون به سمت بچه‌های دیگه می‌ره. آخرین تکه کیکم رو می‌خورم و بعد ماسکم رو بالا می‌کشم تا معاون دوباره سر و کله‌اش پیدا نشه.
- می‌دونی دختره کیه؟
دستم رو، از روی ماسکم برمی‌دارم و می‌گم:
- نه.
ترنم کتابی که روی پام بود رو بر‌می‌داره و صفحه اولش رو باز می‌کنه و شروع می‌کنه به نوشتن:
- امروز برو این چیزی که برات نوشتم رو سرچ کن. دختره شاخ مجازیه، تعداد فالووراش سه برابر بیشتر از مال توعه.
کتاب رو از دستش می‌گیرم و به خط خرچنگ قورباغه‌‌اش نگاه می‌کنم و می‌گم:
- خب حالا چرا می‌خواد منو ببینه؟
دستی به موهای بیرون اومده از مقنعه‌اش می‌کشه و بعد کمی به جلو خم می‌شه و آروم ل*ب می‌زنه:
- می‌خواد باهم یه حرکت مجازی بزنین.
با بلند شدن صدای زنگ، دست از ادامه حرفش می‌کشه، از روی نیمکت بلند می‌شه. منم به تبعیت از ترنم، از روی نیمکت بلند می‌شم و راهی کلاس می‌شیم. ذهنم درگیر فردی بود که ترنم معرفی کرده بود و نمی‌دونستم باید چه‌کار کنم. اگه هویتم رو می‌رفت پخش می‌کرد و حاج بابا می‌فهمید چی می‌شد؟ دستی به پیشونیم می‌کشم و بعد روی صندلی کلاس می‌نشینم. نگاهم روی ترنم و آوا قفل می‌شه و یه فکر مثل موریانه به جون مغزم میوفته، اگه این دونفر برن به حاج بابا بگن چی می‌شه؟ اصلأ آدم‌هایی هستن که برن بگن؟ کتاب اقتصادم رو از داخل کیفم بیرون میارم و به درس جدید نگاهی می‌اندازم تا ذهنم از فکر و خیال‌های الکی دور بشه.
#میم.ز #رمان_ژیکان #انجمن_تک_رمان
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان

!MoOn

کاربر تک رمان
کاربر تک رمان
تاریخ ثبت‌نام
2022-04-14
نوشته‌ها
146
کیف پول من
2,272
Points
162
کد:
***
با بلند شدن صدای زنگ، نگاهم روی ساعت قفل می‌شه. راس یازده زنگ خونه رو می‌زدن و بچه‌ها مثل مور و ملخ به سمت در خروجی حرکت می‌کردن. از فواید دیگه کرونا کم شدن ساعت مدرسه بود که من به شدت راضی بودم. وسیله‌هام رو داخل کیفم می‌ذارم و بعد چادرم رو سرم می‌کنم.
- صنم یادت نره چک کنی پیج طرف رو.
سرم رو به معنی تایید تکون می‌دم تا دست از سر کچلم برداره. با یادآوری این‌که مغازه حاج بابا هم می‌بایست برم، اخم‌هام توی هم می‌ره. بند کیفم رو توی دستم می‌گیرم و بعد روی شونه‌ام می‌اندازم. مثل همیشه زودتر از ترنم و آوا از مدرسه بیرون میام. دستی به ماسکم می‌کشم و بعد از خیابون رد می‌شم. چادرم رو جلوتر می‌کشم و به مسیرم ادامه می‌دم. خوبی محله‌مون این بود که همه‌چی دَم دستت بود، حتی بیمارستان؛ اما متأسفانه مغازه حاج بابا از این قاعده استثنا بود و می‌بایست سه تا خیابون رو رد کنم. کیفم رو، روی شونه‌ام جابه‌جا می‌کنم و قدم‌هام رو تندتر می‌کنم و از بین جمعیت رد می‌شم. با دیدن سردر بازار نفس عمیقی می‌کشم و سرجام می‌ایستم. دستی به پیشونیم می‌کشم و با تعرق زیاد رو‌به‌رو می‌شم. ماسکم رو پایین می‌کشم و هوای آزاد به پو*ست عرق کرده صورتم می‌خوره. دستمالی از داخل کیفم بیرون میارم و عرق روی صورتم رو پاک می‌کنم و بدون این‌که ماسکم رو بالا بکشم به راهم ادامه می‌دم. از آخرین خیابون رد می‌شم و روبه‌روی سر درِ بازار می‌ایستم، ماسکم رو بالا می‌کشم و چادرم رو هم تا حد امکان پایین. به قول حاج بابا محیط کارش مردونه‌اس و باید وقتی به مغازه‌اش میایم رعایت کنیم. و این رعایت یعنی خودتون رو توی دومتر پارچه بپیچین و بعد بیاین. ایشی زیر ل*ب می‌گم و از نرده‌های بازار رد می‌شم که ناگهان پام به نرده گیر می‌کنه و بین زمین و هوا معلق می‌مونم. با سوزش دستم جیغ آرومی می‌کشم و به فرد کنارم که دستم رو گرفته بود نگاه می‌کنم.  بین ابروهای پرپشت و حالت دار مشکیش خطی افتاده بود و نشون می‌داد که اخم کرده و چشم‌های کشیده مشکیش پُر از کلمه خاک تو سرت بود. با حس سوزش شدیدی که توی دستم می‌پیچه ، دستم رو از حصار دست‌های مرد رها می‌کنم و بعد بدون این‌که متوجه موقعیتم باشم آستین مانتوم رو بالا می‌زنم. جای زخمم دوباره سر باز کرده بود و خون‌ریزی داشت. دستمالی از داخل کیفم بیرون میارم و روی دستم می‌ذارم و رو به پسره که متعجب به دستم خیره شده بود می‌گم:
- بوزینه وحشی.
آستین مانتوم رو پایین می‌کشم و بعد بدون این‌که نگاهی به پسره بندازم راهی مغازه حاج بابا می‌شم. مغازه حاج بابا، هفتمین مغازه این راسته می‌شد و از این‌که حاج بابا بیرون مغازه نبود تا گندی که زدم رو ببینه بسیار سرمست و خشنود بودم.

***
با بلند شدن صدای زنگ، نگاهم روی ساعت قفل می‌شه. راس یازده زنگ خونه رو می‌زدن و بچه‌ها مثل مور و ملخ به سمت در خروجی حرکت می‌کردن. از فواید دیگه کرونا کم شدن ساعت مدرسه بود که من به شدت راضی بودم. وسیله‌هام رو داخل کیفم می‌ذارم و بعد چادرم رو سرم می‌کنم.
- صنم یادت نره چک کنی پیج طرف رو.
سرم رو به معنی تایید تکون می‌دم تا دست از سر کچلم برداره. با یادآوری این‌که مغازه حاج بابا هم می‌بایست برم، اخم‌هام توی هم می‌ره. بند کیفم رو توی دستم می‌گیرم و بعد روی شونه‌ام می‌اندازم. مثل همیشه زودتر از ترنم و آوا از مدرسه بیرون میام. دستی به ماسکم می‌کشم و بعد از خیابون رد می‌شم. چادرم رو جلوتر می‌کشم و به مسیرم ادامه می‌دم. خوبی محله‌مون این بود که همه‌چی دَم دستت بود، حتی بیمارستان؛ اما متأسفانه مغازه حاج بابا از این قاعده استثنا بود و می‌بایست سه تا خیابون رو رد کنم. کیفم رو، روی شونه‌ام جابه‌جا می‌کنم و قدم‌هام رو تندتر می‌کنم و از بین جمعیت رد می‌شم. با دیدن سردر بازار نفس عمیقی می‌کشم و سرجام می‌ایستم. دستی به پیشونیم می‌کشم و با تعرق زیاد رو‌به‌رو می‌شم. ماسکم رو پایین می‌کشم و هوای آزاد به پو*ست عرق کرده صورتم می‌خوره. دستمالی از داخل کیفم بیرون میارم و عرق روی صورتم رو پاک می‌کنم و بدون این‌که ماسکم رو بالا بکشم به راهم ادامه می‌دم. از آخرین خیابون رد می‌شم و روبه‌روی سر درِ بازار می‌ایستم، ماسکم رو بالا می‌کشم و چادرم رو هم تا حد امکان پایین. به قول حاج بابا محیط کارش مردونه‌اس و باید وقتی به مغازه‌اش میایم رعایت کنیم. و این رعایت یعنی خودتون رو توی دومتر پارچه بپیچین و بعد بیاین. ایشی زیر ل*ب می‌گم و از نرده‌های بازار رد می‌شم که ناگهان پام به نرده گیر می‌کنه و بین زمین و هوا معلق می‌مونم. با سوزش دستم جیغ آرومی می‌کشم و به فرد کنارم که دستم رو گرفته بود نگاه می‌کنم. بین ابروهای پرپشت و حالت دار مشکیش خطی افتاده بود و نشون می‌داد که اخم کرده و چشم‌های کشیده مشکیش پُر از کلمه خاک تو سرت بود. با حس سوزش شدیدی که توی دستم می‌پیچه ، دستم رو از حصار دست‌های مرد رها می‌کنم و بعد بدون این‌که متوجه موقعیتم باشم آستین مانتوم رو بالا می‌زنم. جای زخمم دوباره سر باز کرده بود و خون‌ریزی داشت. دستمالی از داخل کیفم بیرون میارم و روی دستم می‌ذارم و رو به پسره که متعجب به دستم خیره شده بود می‌گم:
- بوزینه وحشی.
آستین مانتوم رو پایین می‌کشم و بعد بدون این‌که نگاهی به پسره بندازم راهی مغازه حاج بابا می‌شم. مغازه حاج بابا، هفتمین مغازه این راسته می‌شد و از این‌که حاج بابا بیرون مغازه نبود تا گندی که زدم رو ببینه بسیار سرمست و خشنود بودم.
#میم.ز #رمان_ژیکان #انجمن_رمان_نویسی_تک_رمان
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان

!MoOn

کاربر تک رمان
کاربر تک رمان
تاریخ ثبت‌نام
2022-04-14
نوشته‌ها
146
کیف پول من
2,272
Points
162
کد:
با دیدن تابلوی قالی‌فروشی حاج احمد، قدم‌هام رو تندتر می‌کنم و بعد جلوی مغازه می‌ایستم. مثل همیشه این ساعت از روز مغازه حاج بابا شلوغ بود. چادرم رو درست می‌کنم و بی توجه به سوزش دستم از دوتا دونه پله‌ای که مغازه داشت بالا می‌رم. از بچگی عاشق نقش و نگار‌های فرش‌ها بودم و به قول حاج بابا این روحیه به خاطر زادگاهم، کرمان برمی‌گشت. زادگاهی که جز یه اسم چیزی ازش نمی‌دونستم و اصلا از نزدیک ندیده بودمش. به سمت میز قهوه‌ای رنگ حاج بابا می‌رم و آروم سلام می‌کنم. سر حاج بابا از روی دفترش بالا میاد و از بالای عینک‌های گردش به من نگاه می‌کنه:
- سلام صنم بابا.
مثل همیشه با گفتن این کلمه، قند تو دلم آب می‌شه و لبخندی روی ل*ب‌هام جا خوش می‌کنه. با دیدن شلوغی مغازه سریع خواسته‌ام رو مطرح می‌کنم و بعد حاج بابا کشوی میزش رو باز می‌کنه و چهارتا تراول پنجاه‌ تومنی به سمتم می‌گیره. پول‌ها رو از دستش می‌گیرم و بعد داخل جیب مانتوم می‌ذارم.
- سلام آقا یزدان، از این طرفا!
نگاهی به فردی که حاج بابا مورد خطاب قرار داده بود می‌اندازم و با دیدن بوزینه وحشی اخم‌هام توی هم می‌ره. ماسک مشکی رنگش رو پایین می‌کشه و من جذب بی‌نقصی صورتش می‌شم، ته ریشی که روی صورتش گذاشته بود ل*ب‌های خوش فرمش رو بیشتر نشون می‌داد. پوزخندی روی‌ ل*ب‌هاش می‌شینه که باعث می‌شه نگاهم رو ازش بگیرم:
- حاج بابا من دیگه می‌رم.
دستی به چادرم می‌کشم که سوزش دستم رو تشدید می‌کنه و اخم‌هام بیشتر توی هم می‌ره.
- مواظب خودت باش دخترم.
از کنار بوزینه رد می‌شم و به سمت بازار سبزی فروش‌ها می‌رم. ناگهان سرجام می‌ایستم، این بوزینه برای چی اومده بود مغازه حاج بابا؟ نگاهی به اطراف می‌اندازم و بعد قدم دیگه‌ای بر‌می‌دارم. نکنه اومده بود به حاج بابا بگه دخترت دست و پا چلفتیه؟ وسط بازار دستم رو به کمرم می‌زنم و زیر ل*ب می‌گم:
- نه این‌جوری نیست، اون که نمی‌دونست من دختر حاج احمدم.
گره اخم‌هام باز می‌شه و به سمت بازار سبزی فروش‌ها می‌رم و به اولین مغازه که می‌رسم صدامو بلند می‌کنم و می‌گم:
- یک‌کیلو سبزی خوردن لطفاً!
فروشنده مشغول آماده کردن سبزی می‌شه و من به اطراف نگاه می‌کنم. بوی سبزی حتی از زیر ماسک هم احساس می‌شه و حس زندگی رو بهم می‌ده.
- خانوم ریحون هم بزارم؟
نگاهم رو از مردم می‌گیرم و صدام رو بلند می‌کنم:
- خیلی نزارین.
الان فهمید دختر حاج بابام، نکنه بره بهش بگه؟ استرس مثل موریانه به جونم افتاده بود. هرچند یه اتفاق بود اما از دید حاج بابا این یه اتفاق محسوب نمی‌شد و مثل همیشه حاج بابا می‌گفت لابد خودت یه کرمی ریختی که این‌جوری شده. ل*بم رو گ*از می‌گیرم تا از شدت استرسم کاسته شه. پلاستیک سبزی رو از فروشنده می‌گیرم و بعد هزینه رو حساب می‌کنم و راهی بازار میوه‌فروش‌ها که چسبیده به بازار سبزی فروش‌ها بود می‌شم.

با دیدن تابلوی قالی‌فروشی حاج احمد، قدم‌هام رو تندتر می‌کنم و بعد جلوی مغازه می‌ایستم. مثل همیشه این ساعت از روز مغازه حاج بابا شلوغ بود. چادرم رو درست می‌کنم و بی توجه به سوزش دستم از دوتا دونه پله‌ای که مغازه داشت بالا می‌رم. از بچگی عاشق نقش و نگار‌های فرش‌ها بودم و به قول حاج بابا این روحیه به خاطر زادگاهم، کرمان برمی‌گشت. زادگاهی که جز یه اسم چیزی ازش نمی‌دونستم و اصلا از نزدیک ندیده بودمش. به سمت میز قهوه‌ای رنگ حاج بابا می‌رم و آروم سلام می‌کنم. سر حاج بابا از روی دفترش بالا میاد و از بالای عینک‌های گردش به من نگاه می‌کنه:
- سلام صنم بابا.
مثل همیشه با گفتن این کلمه، قند تو دلم آب می‌شه و لبخندی روی ل*ب‌هام جا خوش می‌کنه. با دیدن شلوغی مغازه سریع خواسته‌ام رو مطرح می‌کنم و بعد حاج بابا کشوی میزش رو باز می‌کنه و چهارتا تراول پنجاه‌ تومنی به سمتم می‌گیره. پول‌ها رو از دستش می‌گیرم و بعد داخل جیب مانتوم می‌ذارم.
- سلام آقا یزدان، از این طرفا!
نگاهی به فردی که حاج بابا مورد خطاب قرار داده بود می‌اندازم و با دیدن بوزینه وحشی اخم‌هام توی هم می‌ره. ماسک مشکی رنگش رو پایین می‌کشه و من جذب بی‌نقصی صورتش می‌شم، ته ریشی که روی صورتش گذاشته بود ل*ب‌های خوش فرمش رو بیشتر نشون می‌داد. پوزخندی روی‌ ل*ب‌هاش می‌شینه که باعث می‌شه نگاهم رو ازش بگیرم:
- حاج بابا من دیگه می‌رم.
دستی به چادرم می‌کشم که سوزش دستم رو تشدید می‌کنه و اخم‌هام بیشتر توی هم می‌ره.
- مواظب خودت باش دخترم.
از کنار بوزینه رد می‌شم و به سمت بازار سبزی فروش‌ها می‌رم. ناگهان سرجام می‌ایستم، این بوزینه برای چی اومده بود مغازه حاج بابا؟ نگاهی به اطراف می‌اندازم و بعد قدم دیگه‌ای بر‌می‌دارم. نکنه اومده بود به حاج بابا بگه دخترت دست و پا چلفتیه؟ وسط بازار دستم رو به کمرم می‌زنم و زیر ل*ب می‌گم:
- نه این‌جوری نیست، اون که نمی‌دونست من دختر حاج احمدم.
گره اخم‌هام باز می‌شه و به سمت بازار سبزی فروش‌ها می‌رم و به اولین مغازه که می‌رسم صدامو بلند می‌کنم و می‌گم:
- یک‌کیلو سبزی خوردن لطفاً!
فروشنده مشغول آماده کردن سبزی می‌شه و من به اطراف نگاه می‌کنم. بوی سبزی حتی از زیر ماسک هم احساس می‌شه و حس زندگی رو بهم می‌ده.
- خانوم ریحون هم بزارم؟
نگاهم رو از مردم می‌گیرم و صدام رو بلند می‌کنم:
- خیلی نزارین.
الان فهمید دختر حاج بابام، نکنه بره بهش بگه؟ استرس مثل موریانه به جونم افتاده بود. هرچند یه اتفاق بود اما از دید حاج بابا این یه اتفاق محسوب نمی‌شد و مثل همیشه حاج بابا می‌گفت لابد خودت یه کرمی ریختی که این‌جوری شده. ل*بم رو گ*از می‌گیرم تا از شدت استرسم کاسته شه. پلاستیک سبزی رو از فروشنده می‌گیرم و بعد هزینه رو حساب می‌کنم و راهی بازار میوه‌فروش‌ها که چسبیده به بازار سبزی فروش‌ها بود می‌شم.
#رمان_ژیکان
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان

!MoOn

کاربر تک رمان
کاربر تک رمان
تاریخ ثبت‌نام
2022-04-14
نوشته‌ها
146
کیف پول من
2,272
Points
162

دسته‌ی پلاستیک رو توی دستم جا‌به‌جا می‌کنم و بعد به قدم‌هام سرعت می‌بخشم و راهی اولین مغازه میوه‌فروشی می‌شم. پلاستیکی رو از روی میز فروشنده برمی‌دارم و بعد ده‌تا دونه سیب درختی از داخل سبد بر‌می‌دارم و داخل پلاستیک می‌زارم. چشمم رو اطراف مغازه می‌چرخونم و بعد از برداشتن میوه‌هایی که مامان سفارش کرده بود، پلاستیک‌ها رو، روی میز فروشنده می‌زارم.
- چیز دیگه‌ای لازم ندارین؟
کمی ماسک روی صورتم رو جابه‌جا می‌کنم و بعد می‌گم:
- نه ممنون.
دوتا از تراول‌هایی که حاج بابا بهم داده بود رو به سمت فروشنده می‌گیرم و بعد پلاستیک‌ها رو بر‌می‌دارم و از ورودی کنار بازار میوه‌ فروش‌ها از بازار بیرون میام. سنگینی پلاستیک‌ها اذیتم می‌کرد و مدام مجبور بودم پلاستیک‌های توی دستم رو جابه‌جا کنم. از آخرین خیابون رد می‌شم و بعد کنار درخت کاج گوشه پیاده‌رو می‌ایستم و پلاستیک‌ها رو، روی زمین می‌زارم. ماسکم رو پایین می‌کشم و هوای آزاد رو می‌بلعم. هوای سرد به صورتم خورد و جون دوباره‌ای بهم داد. بعد از این‌که حسابی اکسیژن وارد ریه‌هام کردم ماسکم رو بالا می‌کشم و به راهم ادامه می‌دم. از بین جمعیتی که ماسک به صورت داشتن، با سرِ پایین رد می‌شم. نزدیک‌های خونه بودم و می‌بایست هر قدمم رو با احتیاط بردارم؛ محله پُر بود از آدم‌های فضول که منتظر بودن پام رو کج بزارم یا با سرِ بالا توی خیابون قدم بزنم و اون وقت صدتا داستان دیگه هم می‌چسبوندن کنارش و بعد تحویل حاج بابا می‌دادن. به قدم‌هام سرعت می‌بخشم و بعد از دیدن تابلوی آبی رنگ کوچه، لبخندی روی ل*ب‌هام می‌شینه. اولین خونه این کوچه متعلق به ما بود که در سفید رنگی داشت. هرکسی مشکلی داشت در خونه ما رو می‌زد و به نوعی گره‌گشای محله، خونه ما بود. پلاستیک‌ها رو جلوی در زمین می‌زارم و بعد دستم رو به سمت آیفون می‌برم و زنگ رو فشار می‌دم.
- بله؟
ماسکم رو پایین می‌کشم و می‌گم:
- منم!
در با صدای تیک باز می‌شه و من با دستی پُر از پلاستیک وارد خونه می‌شم و در رو با پام می‌بندم. صدای کبوتر‌های همسایه به گوشم می‌رسه و متوجه می‌شم که پسرهمسایه باز روی پشت بوم مشغول کبوتربازیه. بدون این‌که به سقف خونه همسایه نگاه بندازم میوه‌ها رو داخل حوض آب وسط خونه می‌ریزم و بعد با پلاستیک سبزی وارد خونه می‌شم.
- من اومدم!
مامان از اتاق بیرون میاد و اول از همه به دست‌هام نگاه می‌کنه.
- سلام.
دست مامان روی روسریش می‌شینه و اون رو درست می‌کنه، از وقتی که یادم میاد هیچ وقت ندیدم مامان بدون روسری توی‌ خونه بچرخه. قدمی به جلو می‌زارم و بعد پلاستیک سبزی رو به سمت مامان می‌گیرم و می‌گم:
- میوه‌ها رو ریختم تو حوض.
مامان پلاستیک رو از دستم می‌گیره و درحالی که به سمت آشپزخونه می‌ره می‌گه:
- خسته نباشی، دستات رو هم ضدعفونی کن.
بدون این‌که چادرم رو در بیارم دوباره به حیاط برمی‌گردم و وارد دست‌شویی می‌شم. شیر آب رو باز می‌کنم و دست‌هام رو می‌شورم. با سوزشی که روی دستم احساس می‌کنم، شیرآب رو می‌بندم و بعد آستین مانتوم رو بالا می‌کشم. خون ریزی زخمم بند اومده بود اما آستین مانتوم کثیف شده بود.
- لعنتی، یه شست‌و‌شوی مانتو هم گردنم افتاد.
به آیینه رو‌به‌روم نگاهی می‌اندازم و با دیدن دونه‌های عرقِ روی پیشونیم، دوباره شیرآب رو باز می‌کنم و به صورتم آب می‌پاشم.

#رمان_ژیکان #میم.ز
#انجمن_تک_رمان

کد:
دسته‌ی پلاستیک رو توی دستم جا‌به‌جا می‌کنم و بعد به قدم‌هام سرعت می‌بخشم و راهی اولین مغازه میوه‌فروشی می‌شم. پلاستیکی رو از روی میز فروشنده برمی‌دارم و بعد ده‌تا دونه سیب درختی از داخل سبد بر‌می‌دارم و داخل پلاستیک می‌زارم. چشمم رو اطراف مغازه می‌چرخونم و بعد از برداشتن میوه‌هایی که مامان سفارش کرده بود، پلاستیک‌ها رو، روی میز فروشنده می‌زارم.
- چیز دیگه‌ای لازم ندارین؟
کمی ماسک روی صورتم رو جابه‌جا می‌کنم و بعد می‌گم:
- نه ممنون.
دوتا از تراول‌هایی که حاج بابا بهم داده بود رو به سمت فروشنده می‌گیرم و بعد پلاستیک‌ها رو بر‌می‌دارم و از ورودی کنار بازار میوه‌ فروش‌ها از بازار بیرون میام. سنگینی پلاستیک‌ها اذیتم می‌کرد و مدام مجبور بودم پلاستیک‌های توی دستم رو جابه‌جا کنم. از آخرین خیابون رد می‌شم و بعد کنار درخت کاج گوشه پیاده‌رو می‌ایستم و پلاستیک‌ها رو، روی زمین می‌زارم. ماسکم رو پایین می‌کشم و هوای آزاد رو می‌بلعم. هوای سرد به صورتم خورد و جون دوباره‌ای بهم داد. بعد از این‌که حسابی اکسیژن وارد ریه‌هام کردم ماسکم رو بالا می‌کشم و به راهم ادامه می‌دم. از بین جمعیتی که ماسک به صورت داشتن، با سرِ پایین رد می‌شم. نزدیک‌های خونه بودم و می‌بایست هر قدمم رو با احتیاط بردارم؛ محله پُر بود از آدم‌های فضول که منتظر بودن پام رو کج بزارم یا با سرِ بالا توی خیابون قدم بزنم و اون وقت صدتا داستان دیگه هم می‌چسبوندن کنارش و بعد تحویل حاج بابا می‌دادن. به قدم‌هام سرعت می‌بخشم و بعد از دیدن تابلوی آبی رنگ کوچه، لبخندی روی ل*ب‌هام می‌شینه. اولین خونه این کوچه متعلق به ما بود که در سفید رنگی داشت. هرکسی مشکلی داشت در خونه ما رو می‌زد و به نوعی گره‌گشای محله، خونه ما بود. پلاستیک‌ها رو جلوی در زمین می‌زارم و بعد دستم رو به سمت آیفون می‌برم و زنگ رو فشار می‌دم.
- بله؟
ماسکم رو پایین می‌کشم و می‌گم:
- منم!
در با صدای تیک باز می‌شه و من با دستی پُر از پلاستیک وارد خونه می‌شم و در رو با پام می‌بندم. صدای کبوتر‌های همسایه به گوشم می‌رسه و متوجه می‌شم که پسرهمسایه باز روی پشت بوم مشغول کبوتربازیه. بدون این‌که به سقف خونه همسایه نگاه بندازم میوه‌ها رو داخل حوض آب وسط خونه می‌ریزم و بعد با پلاستیک سبزی وارد خونه می‌شم.
- من اومدم!
مامان از اتاق بیرون میاد و اول از همه به دست‌هام نگاه می‌کنه.
- سلام.
دست مامان روی روسریش می‌شینه و اون رو درست می‌کنه، از وقتی که یادم میاد هیچ وقت ندیدم مامان بدون روسری توی‌ خونه بچرخه. قدمی به جلو می‌زارم و بعد پلاستیک سبزی رو به سمت مامان می‌گیرم و می‌گم:
- میوه‌ها رو ریختم تو حوض.
مامان پلاستیک رو از دستم می‌گیره و درحالی که به سمت آشپزخونه می‌ره می‌گه:
- خسته نباشی، دستات رو هم ضدعفونی کن.
بدون این‌که چادرم رو در بیارم دوباره به حیاط برمی‌گردم و وارد دست‌شویی می‌شم. شیر آب رو باز می‌کنم و دست‌هام رو می‌شورم. با سوزشی که روی دستم احساس می‌کنم، شیرآب رو می‌بندم و بعد آستین مانتوم رو بالا می‌کشم. خون ریزی زخمم بند اومده بود اما آستین مانتوم کثیف شده بود.
- لعنتی، یه شست‌و‌شوی مانتو هم گردنم افتاد.
به آیینه رو‌به‌روم نگاهی می‌اندازم و با دیدن دونه‌های عرقِ روی پیشونیم، دوباره شیرآب رو باز می‌کنم و به صورتم آب می‌پاشم.
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
بالا