خوش آمدید!

با عضویت در انجمن تک رمان از مزایای(چاپ کتاب،منتشر کردن رمان و...به صورت رایگان، خدمات ویراستاری، نقد و...)بهرمند شوید. با ما بهترین‌ها را تجربه کنید.☆

همین حالا عضویتت رو قطعی کن!
  • جهت شرکت در فراخوان چاپ کتاب مشترک با مناسب ترین قیمت . کلیک کنید
  • جهت چاپ کتاب خود با مناسب‌ترین قیمت و بهترین کیفیت . کلیک کنید

نیمه‌حرفه‌ای رمان موقعیت صفر | امیـر والا؏☣ کاربر انجمن تک رمان

ساعت تک رمان

امیـر والا؏☣

مدیر تالار تیزریست + ناظر تالار رمان
پرسنل مدیریت
مدیر تالار
ناظر رمان
نویسنده انجمن
تیزریست
کاربر ویژه تک رمان
تاریخ ثبت‌نام
2021-03-16
نوشته‌ها
754
کیف پول من
11,380
Points
502

"بسم الله الرحمن الرحیم"
قالب جلد.jpg

نام رمان: موقعیت صفر

نویسنده: زینب گرگین کاربر انجمن‌تک رمان

ژانر: عاشقانه/ جنایی-مافیایی
ناظر: گلبرگ


خلاصه:
همه چیز از آن‌جا شروع می شود... درست از نقطه صفر مرزی! و درست در سنگ ترین حالت ممکن، عشق، گلاویز می شود. بی آنکه بدانند، بی آنکه بفهمند... ماموریتی حیاتی که در آن تمام معادلات بهم می خورد؛ صدای شلیک، دود، مرگ و ظلمت... و ظلمت! اسیری که اسیر می کند زندان بان را... !
اینجا هیچ چیز انگونه که باید پیش نمی رود... شب ها بیداری و روز ها خواب است... باید جغد بود... باید سخت بود.... اما...
این داستان، دارای صحنِه های پر هیجان است! هشدار مراقب قلب خود باشید ...

کد:
هو النور!

"بسم الله الرحمن الرحیم"



نام رمان: موقعیت صفر

نویسنده: زینب گرگین کاربر انجمن تک رمان

ژانر: عاشقانه، جنایی-مافیایی

ناظر: @~S A R A~



خلاصه:

همه چیز از آن‌جا شروع می شود... درست از نقطه صفر مرزی! و درست در سنگ ترین حالت ممکن، عشق، گلاویز می شود. بی آنکه بدانند، بی آنکه بفهمند... ماموریتی حیاتی که در آن تمام معادلات بهم می خورد؛ صدای شلیک، دود، مرگ و ظلمت... و ظلمت! اسیری که اسیر می کند زندان بان را... !

اینجا هیچ چیز انگونه که باید پیش نمی رود... شب ها بیداری و روز ها خواب است... باید جغد بود... باید سخت بود.... اما...

این داستان، دارای صحنِه های پر هیجان است! هشدار مراقب قلب خود باشید ...

#موقعیت_صفر
#زینب_گرگین
#انجمن_تک_رمان

 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان

آخرین ویرایش توسط مدیر:

~S A R A~

سرپرست بازنشسته بخش کتاب + مدرس ویراستاری
مدرس
کاربر ویژه تک رمان
مدیر بازنشسته
تاریخ ثبت‌نام
2022-02-21
نوشته‌ها
201
کیف پول من
5,656
Points
296
تایید_رمان۲_zo17.png

خواهشمند است قبل از تایپ رمان به قوانین زیر توجه کنید:

قوانین تایپ رمان:

پاسخ به ابهامات شما:

درخواست جلد:

درخواست تگِ رمان:

اعلام پایان رمان:

انجمن رمان نویسی | تک رمان
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان

امیـر والا؏☣

مدیر تالار تیزریست + ناظر تالار رمان
پرسنل مدیریت
مدیر تالار
ناظر رمان
نویسنده انجمن
تیزریست
کاربر ویژه تک رمان
تاریخ ثبت‌نام
2021-03-16
نوشته‌ها
754
کیف پول من
11,380
Points
502
مقدمه:
قلبم... قلبم را احساس نمی‌کنم! چند مدتی می شود که تو را جای آن گذاشته ام...
می‌خواهم تا ابد داشته باشمَت! آیا خواهی ماند؟ نخواهی هم دیگر دست تو نیست! راه گریزی وجود ندارد...
از همان اول هم نداشت، همان وقت که در موقعیت صفر اسیرت کردم هم نداشت.
تو بیهوده دست و پا زدی... بیهوده در فکر فرار بودی... می خواهم رهایت کنم اما نمی شود.. بی تو زنده نمی مانم و من هنوز هم آرزو ها دارم برای این زندگی... کوتاه بیا قلب من!


#موقعیت_صفر

#زینب_گرگین
#انجمن_تک_رمان


کد:
مقدمه :

قلبم... قلبم را احساس نمی‌کنم! چند مدتی می شود که تو را جای آن گذاشته ام...
می‌خواهم تا ابد داشته باشمَت! آیا خواهی ماند؟ نخواهی هم دیگر دست تو نیست! راه گریزی وجود ندارد...
از همان اول هم نداشت، همان وقت که در موقعیت صفر اسیرت کردم هم نداشت.
تو بیهوده دست و پا زدی... بیهوده در فکر فرار بودی... می خواهم رهایت کنم اما نمی شود.. بی تو زنده نمی مانم و من هنوز هم آرزو ها دارم برای این زندگی... کوتاه بیا قلب من!
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
آخرین ویرایش:

امیـر والا؏☣

مدیر تالار تیزریست + ناظر تالار رمان
پرسنل مدیریت
مدیر تالار
ناظر رمان
نویسنده انجمن
تیزریست
کاربر ویژه تک رمان
تاریخ ثبت‌نام
2021-03-16
نوشته‌ها
754
کیف پول من
11,380
Points
502
#پارت1

نفس نفس می زنم... طناب دارد به گلویم فشار می اورد و آخرین نفس هاست! به طناب چنگ می اندازم و چشم های گرد شده ام را به در می دوزم... نسناس فشار زانویش، بین دو کتفم را بیشتر می کند؛ تمام خاطرات از نظرم می گذرد... نباید این پایان کار می شد! مگر آخر تمام داستان ها زیبا نبود؟ اری، زیبا بود... دختری تنها که شاهزاده ای سوار بر اسب وارد زندگی اش می شد و از این رو به آن رویش می کرد... داستان من منتها فرق داشت! اخ، مگر چه چیز من مثل خلق الله بود.
چشم هایم سیاهی می‌رود و انعکاس صدای نفس هام در کاسه ی سرم می پیچد... انگار سرم از هر چیزی خالی شده... حتی تو! تویی که خیلی تقلا داشتی تا جز تو در سرم نباشد... موفق نشدی! بگذار با این افتخار بمیرم که تو را به یکی از خواسته هایت نرساندم! آه عجب افتخاری... بلاخره از بند این اسارت رها می‌شدم ... دست و پا زدن پس چرا؟ چشم های تار شده ام را به در دوختن برای امدنش چرا؟... دست و پایم از حرکت می ایستد و درست در نقطه ی صفر مرگ و زندگی درحالی که سینِه ام اخرین خس خس ها و تقلا هایش را برای ذره ای اکسیژن می کشد؛ او از راه می‌رسد ... شاهزاده سوار بر خَرم را می گویم! چشم هایم بی جان روی هم می افتد و کنج لَب های رنگ پریده ام کمی به بالا می رود... فقط کمی ها! اخر این چال لبخند کوچکم او را دیوانه می کند... خود این‌گونه می گوید من که بی خبرم!

***
پنجم اسفند ماه| ارتفاعات مرزی افغانستان...

سوز سرمای هوا، دُرست انتهایی ترین لایه استخوانت را مورد هدف قرار می دهد! احساس پوکی دارم و از صدای شکستن استخوان زانو و دستم... آه، کلافه شدم. صدای زنانه ی خش گرفته ای، پارازیت به جو ترسناک اطرافمان می اندازد:
-قربان بهتره استراحت کنیم، فشار هوا داره زیاد میشه... اکسیژن خیلی کاهش پیدا کرده، کپسول نداریم!
ظُلمت شب و بوران است! برف روی لباس های حجیم مُشبِکمان نشسته و از قد و بالای سرگرد تنها سایه ای محو پیداست آن هم فقط با کمک چراغ قوه های کوچکی که به سر بسته ایم. برف هایی که جلوی نور چراغ می رقصند و منی را که بشدت خسته ام سرگرم می کنند.
می لرزم... خانه اش آباد؛ سرما را می گویم! حتی از بین آن همه الیاف پنبه ای هم به قصد مرگ جانت را می فشارد.در قبر پدر بی فکرشان، مگر اینجور جاها، جای زن است؟
سرگرد، تَن خسته اش را روی تکه سنگی می اندازد و من تمام فکرم این است که در مانور های شبانه ما، صدای زوزه گرگ ها مصنوعی بوده و حالا به غیر از گرگ، صدای کفتار و شغال هم می اید! نورعلی نور است! زندگی گل و بل بل است و مگر بهتر از این هم برای یک دختر بیست و پنج ساله ممکن بود؟ اری، مثلا پاسخ مثبت دادن به خواستگار هایی که حکم همسر من را داشتند با آن ناز و ادا هایشان... رو به سرگرد می کنم و با احتیاط سر تا پای اوارش را از نظر می گذارنم:
-بنظر منم باید اتراق کنیم تا قرار گاه زیاد مونده
سرگرد که سرش را بالا می کشد، برق چشم های خسته و سرخ شده از سرمایَش برای یک لحظه از حرف زدن پشیمانم می کند. اصلا به من چه؟ من خر کی باشم! برای خودت گفتم که رو به موت میروی...
-به همین زودی جا زدید؟ اون همه تمرین استقامت برای همچین روزی رو فراموش کردید؟
اخ، باز این مرد بالای منبر رفت. یکی نیست بگوید پیرمرد، از هفت جانت شش تایش سوخته اخری هم نیم سوز است از خَر شیطان پایین بیا! باشد تو خوب، تو قوی...
-قربان برای نقشه برداری و جاسوسی اومدیم نه برای زنده به گور کردن خودمون!
این یکی را گل گفتی شرف دوست، به هیکل ریز میزه و صدای خش گرفته اش توجه می‌کنم و نور چراغم را، روی چشم های ریز و گربه ایش می اندازم :
-زنده ای؟
سرفه ای می کند و خود را اغوش می کشد.
می توانم، سایه ی وحشی سرما را که بر جسم دخترک خیمِه زده ببینم! حالا این که چرا اداره برای همچین ماموریتی دو نیروی دختر را همراه دو پیرمرد چهل ساله فرستاده، مفصل داستان دارد!
-تقریبا
سرگرد از موضع خود پایین می اید و کلافه شقیقه اش را می فشارد
-اتراق می کنیم.


#موقعیت_صفر
#زینب_گرگین
#انجمن_تک_رمان

کد:
#پارت1



نفس نفس می زنم... طناب دارد به گلویم فشار می اورد و آخرین نفس هاست! به طناب چنگ می اندازم و چشم های گرد شده ام را به در می دوزم... نسناس فشار زانویش، بین دو کتفم را بیشتر می کند؛ تمام خاطرات از نظرم می گذرد... نباید این پایان کار می شد! مگر آخر تمام داستان ها زیبا نبود؟ اری، زیبا بود... دختری تنها که شاهزاده ای سوار بر اسب وارد زندگی اش می شد و از این رو به آن رویش می کرد... داستان من منتها فرق داشت! اخ، مگر چه چیز من مثل خلق الله بود.

چشم هایم سیاهی می‌رود و انعکاس صدای نفس هام در کاسه ی سرم می پیچد... انگار سرم از هر چیزی خالی شده... حتی تو! تویی که خیلی تقلا داشتی تا جز تو در سرم نباشد... موفق نشدی! بگذار با این افتخار بمیرم که تو را به یکی از خواسته هایت نرساندم! آه عجب افتخاری... بلاخره از بند این اسارت رها می‌شدم ... دست و پا زدن پس چرا؟ چشم های تار شده ام را به در دوختن برای امدنش چرا؟... دست و پایم از حرکت می ایستد و درست در نقطه ی صفر مرگ و زندگی درحالی که سینِه ام اخرین خس خس ها و تقلا هایش را برای ذره ای اکسیژن می کشد؛ او از راه می‌رسد ... شاهزاده سوار بر خَرم را می گویم! چشم هایم بی جان روی هم می افتد و کنج لَب های رنگ پریده ام کمی به بالا می رود... فقط کمی ها! اخر این چال لبخند کوچکم او را دیوانه می کند... خود این‌گونه می گوید من که بی خبرم!



                              ***

پنجم اسفند ماه| ارتفاعات مرزی افغانستان...



       سوز سرمای هوا، دُرست انتهایی ترین لایه استخوانت را مورد هدف قرار می دهد! احساس پوکی دارم و از صدای شکستن استخوان زانو و دستم... آه، کلافه شدم. صدای زنانه ی خش گرفته ای، پارازیت به جو ترسناک اطرافمان می اندازد:

-قربان بهتره استراحت کنیم، فشار هوا داره زیاد میشه... اکسیژن خیلی کاهش پیدا کرده، کپسول نداریم!

ظُلمت شب و بوران است! برف روی لباس های حجیم مُشبِکمان نشسته و از قد و بالای سرگرد تنها سایه ای محو پیداست آن هم فقط با کمک چراغ قوه های کوچکی که به سر بسته ایم. برف هایی که جلوی نور چراغ می رقصند و منی را که بشدت خسته ام سرگرم می کنند.

می لرزم... خانه اش آباد؛ سرما را می گویم! حتی از بین آن همه الیاف پنبه ای هم به قصد مرگ جانت را می فشارد . در قبر پدر بی فکرشان، مگر اینجور جاها، جای زن است؟

سرگرد، تَن خسته اش را روی تکه سنگی می اندازد و من تمام فکرم این است که در مانور های شبانه ما، صدای زوزه گرگ ها مصنوعی بوده و حالا به غیر از گرگ، صدای کفتار و شغال هم می اید! نور علی نور است! زندگی گل و بل بل است و مگر بهتر از این هم برای یک دختر بیست و پنج ساله ممکن بود؟ اری، مثلا پاسخ مثبت دادن به خواستگار هایی که حکم همسر من را داشتند با آن ناز و ادا هایشان... رو به سرگرد می کنم و با احتیاط سر تا پای اوارش را از نظر می گذارنم:

-بنظر منم باید اتراق کنیم تا قرار گاه زیاد مونده

سرگرد که سرش را بالا می کشد، برق چشم های خسته و سرخ شده از سرمایَش برای یک لحظه از حرف زدن پشیمانم می کند. اصلا به من چه؟ من خر کی باشم! برای خودت گفتم که رو به موت میروی...

-به همین زودی جا زدید؟ اون همه تمرین استقامت برای همچین روزی رو فراموش کردید؟

اخ،باز این مرد بالای منبر رفت.یکی نیست بگوید پیرمرد، از هفت جانت شش تایش سوخته اخری هم نیم سوز است از خَر شیطان پایین بیا! باشد تو خوب، تو قوی...

-قربان برای نقشه برداری و جاسوسی اومدیم نه برای زنده به گور کردن خودمون!

این یکی را گل گفتی شرف دوست. به هیکل ریز میزه و صدای خش گرفته اش توجه می‌کنم و نور چراغم را، روی چشم های ریز و گربه ایش می اندازم :

-زنده ای؟

سرفه ای می کند و خود را اغوش می کشد.
می توانم، سایه ی وحشی سرما را که بر جسم دخترک خیمِه زده ببینم! حالا این که چرا اداره برای همچین ماموریتی دو نیروی دختر را همراه دو پیرمرد چهل ساله فرستاده، مفصل داستان دارد!

-تقریبا

سرگرد از موضع خود پایین می اید و کلافه شقیقه اش را می فشارد

-اتراق می کنیم.



#موقعیت_صفر

#زینب_گرگین

#انجمن_تک_رمان
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
آخرین ویرایش:

امیـر والا؏☣

مدیر تالار تیزریست + ناظر تالار رمان
پرسنل مدیریت
مدیر تالار
ناظر رمان
نویسنده انجمن
تیزریست
کاربر ویژه تک رمان
تاریخ ثبت‌نام
2021-03-16
نوشته‌ها
754
کیف پول من
11,380
Points
502
#پارت2

خیره ام به شعله های اتش، که برای بالا رفتن از یکدیگر سبقت می‌گیرند و درست در بالا ترین جایی که می توانند برسند؛ خاموش می شوند.
درست مثل انسان ها! از کودکی همیشه برایم سوال بود که دلیل این رفتار های عجیب چیست؟ همه ما یک خدا داریم، یک دین واحد داریم و حتی خواهر به خواهر رحم نمی کند! نمونه اش همین سارای شرف دوست، برای روانشناسی خواند و وارد نظام شد چند مدت بعد، خواهرش از فرق حسادت که او هیچ نشده و سارا با اینکه کوچک تر است خود را بالا کشیده برایش پاپوشی سرهم کرد که منتهی به تبعید سارا به این ماموریت شد! البته، پا در میانی سرگرد دلباخته برای اخراج نکردن سارا، کم تاثیر نبود....
-فکر می کنی زنده می مونیم؟
آهسته نگاهم را بالا می کشم و خیره می شوم به نم اشک در چشم هایش... شاید او حق داشت، تازه می خواست نامزد کند که این همه بلا بر سرش نازل شد... اما فلسفه مرگ برای من یکی از همان کودکی هم فرق داشت، ان قدر فرق داشت که داوطلبانه این ماموریت را قبول کنم، ان هم فقط بعد دوسال که از دانشگاه افسری فارغ شده ام...
-نترس نمیذارم تو بمیری بچه.
لبخند تلخی می‌زند و کلاه خز لباسش را بیشتر روی صورتش می کشد تا مثلا من ترس خفته در جانش را نبینم! طفلک... از زمین و اسمان برایش باریده بود، او با این احساسات لطیف، جایش این جا نبود.
تکه ای چوب برمی دارم و هیزم هارا مرتب می کنم تا خاموش نشود. صدای این گرگ خسته دل هم انگار قصد خاموشی ندارد! جهت احتیاط نیم نگاهی به کلت و خفه کن که در ساق پایم جا ساز شده می اندازم... صدای سرگرد، توجه ام را جلب می کند:
-بهتر نیست دوساعت فرصتت رو استراحت کنی؟

نگاهم را انقدر بالا می کشم تا بتوانم او را که جلوی چادر ایستاده ببینم. دوست ندارم بگویم سارا می‌ترسد و نمی تواند تنهایی نگهبانی دهد، برای همین مجبورم هم دوساعت او را بیدار باشم، هم دوساعت خودم را... موضوع را می پیچانم :
-معده ام مشکل پیدا کرده خواب نمیرم قربان.
نگاهش به گونه ای است که هفت جد پشتمان هم خَر حساب شد! چه کنم، زندگی است دیگر، گاهی مجبوری به کوچه ی چپ بزنی تا از سوزش نیاکانت کم کنی...
-شما استراحت کنید.
سرگرد با نگاه تیز و پر حرصی به چادر بر می گردد و من دوباره مشغول اتش می شوم. سروان حسین پور، با ان عظمت اندامش، در سنگ کناری ام جا می گیرد... این یکی پیر مرد از قبلی خیلی بهتر است و من نمی دانم چگونه باهم کنار می ایند و رفیق هستند!
-ستوان بختیاری.

نگاهم را به صورتش، از پشت شعله های اتش می دوزم. حرارت اتش در سیاهی چشمانش می درخشد و ته ریش هایش کمی سفید شده... ولی بین خودمان باشد خوب مانده! شاید از اثرات زن نداشتن و نق نق زن نشنیدن است... الله اعلم!
-جانم جناب سروان.
نرم لبخند می زند و دست دراز می‌کند تاچوب را به او بدهم:
-فکر می‌کنم بعد این ماموریت اگه زنده برسیم تهران باید یه تجدید نظری تو مافوق داشته باشی.
کنج ل*بم به بالا می رود و دست هایم پیچک وار دور لباسم می پیچد :
-اگه اخراجم نکنه!
نرم می خندد و مانند من به اتش خیره می شود. سارا، انقدر ترسیده که در لحن گفتارش هم تاثیر گذاشته!
-جناب سروان شما مطمئن هستید مشکلی پیش نمیاد؟
سروان حسین پور... آه طولانی شد، بگذار اسمش را بگویم؛ محمد، خیره و پر از سوال نگاهش می کند. به گونه ای که من جای سارا از پرسیدن آن سوال احمقانه خجالت می‌کشم!
-ستوان شرف دوست، شما در بدو ورود، تعهد نامه امضا کردید که در صورت نیاز، جانتون رو فدای کشورتون می‌کنید!
محمد آهسته نگاهش را تا صورت بی حس و خیره به اتش من می کشاند و جدی ادامه می دهد :
-ریسک عملیات اونقدر بالا بود که شما وصیت نامه نوشتید اومدید بعد می پرسید مشکلی پیش نمیاد؟
دوست نداشتم ادامه بدهد! نه بخاطر خودم ها، بخاطر سارایی که به مرز گریه کردن رسیده و بغض دارد خفه اش می کند... پو*ست رنگ پریده اش سرخ شده و دست هایش می لرزد. نگاهم را از کنکاش احوالات او به محمد می دهم شاید کوتاه بیاید اما جدی تر ادامه می دهد :
-بزارید خیالتون رو راحت کنم ستوان، ممکنه سرتون رو مثل گوسفند ببرن!
عصبی چشم هایم را بهم می فشارم... زیادی تند بود! حقیقت بود اما من سعی می‌کردم این‌گونه محکم به صورت سارا نکوبم َش! طاقت نمی اورد طفلی... او از من کوچک تر و به مقدار زیادی دلنازک و یا به عبارت دیگر نازک نارنجی است! نه در دوره های عملی دانشگاه بوده و نه در مانور ها و تمرین ها... صرفا یک روانشناس است! ان هم از نوع در پیتش...
-ولی من...
با نگاه تیز محمد، "ولی اش" در گلو خفه می شود و آهسته سر به زیر می اندازد. اهل این دلداری دادن ها نبودم! اشتباه مقر فرماندهی بود که او را به این ماموریت فرستاده، تازه باید کلاهش را بالا تر بیندازد که طرف مقابلش محمد حسین پور است نه ارش بهرامی! همان پیرمرد نق نقو را می گویم!
-قراره نقش خدمتکار بازی کنیم، با روبنده و چادر! از چی می‌ترسی سارا؟ حتی صورتتم نمی خوان ببینن. اونجا شلوغه، زنم زیاده، ماهم بینشون یکم می لولیم، شناسایی می‌کنیم، بعدم خودمون رو به سروان و سرگرد می رسونیم...
سروان نرم لبخند می زند و با گذاشتن دست روی زانویش بلند می شود و به طرف چادر می رود. انگار می خواست بگوید زهی خیال باطل!

#موقعیت_صفر

#زینب_گرگین
#انجمن_تک_رمان

کد:
#پارت2

                

خیره ام به شعله های اتش، که برای بالا رفتن از یکدیگر سبقت می‌گیرند و درست در بالا ترین جایی که می توانند برسند؛ خاموش می شوند.

درست مثل انسان ها! از کودکی همیشه برایم سوال بودکه دلیل این رفتار های عجیب چیست؟ همه ما یک خدا داریم، یک دین واحد داریم و حتی خواهر به خواهر رحم نمی کند! نمونه اش همین سارای شرف دوست، برای روانشناسی خواند و وارد نظام شد چند مدت بعد، خواهرش از فرق حسادت که او هیچ نشده و سارا با اینکه کوچک تر است خود را بالا کشیده برایش پاپوشی سرهم کرد که منتهی به تبعید سارا به این ماموریت شد! البته، پا در میانی سرگرد دلباخته برای اخراج نکردن سارا، کم تاثیر نبود....

-فکر می کنی زنده می مونیم؟

آهسته نگاهم را بالا می کشم و خیره می شوم به نم اشک در چشم هایش... شاید او حق داشت، تازه می خواست نامزد کند که این همه بلا بر سرش نازل شد... اما فلسفه مرگ برای من یکی از همان کودکی هم فرق داشت! ان قدر فرق داشت که داوطلبانه این ماموریت را قبول کنم، ان هم فقط بعد دوسال که از دانشگاه افسری فارغ شده ام...

-نترس نمیذارم تو بمیری بچه.

لبخند تلخی می‌زند و کلاه خز لباسش را بیشتر روی صورتش می کشد تا مثلا من ترس خفته در جانش را نبینم! طفلک... از زمین و اسمان برایش باریده بود، او با این احساسات لطیف، جایش این جا نبود.

تکه ای چوب برمی دارم و هیزم هارا مرتب می کنم تا خاموش نشود. صدای این گرگ خسته دل هم انگار قصد خاموشی ندارد! جهت احتیاط نیم نگاهی به کلت و خفه کن که در ساق پایم جا ساز شده می اندازم...صدای سرگرد، توجه ام را جلب می کند:

-بهتر نیست دوساعت فرصتت رو استراحت کنی؟

 نگاهم را انقدر بالا می کشم تا بتوانم سرگرد را که جلوی چادر ایستاده ببینم. دوست ندارم بگویم سارا می‌ترسد و نمی تواند تنهایی نگهبانی دهد، برای همین مجبورم هم دوساعت او را بیدار باشم، هم دوساعت خودم را...  موضوع را می پیچانم :

-معده ام مشکل پیدا کرده خواب نمیرم قربان.

نگاهش به گونه ای است که هفت جد پشتمان هم خَر حساب شد! چه کنم، زندگی است دیگر، گاهی مجبوری به کوچه ی چپ بزنی تا از سوزش نیاکانت کم کنی...

-شما استراحت کنید.

سرگرد با نگاه تیز و پر حرصی به چادر بر می گردد و من دوباره مشغول اتش می شوم. سروان حسین پور، با ان عظمت اندامش، در سنگ کناری ام جا می گیرد... این یکی پیر مرد از قبلی خیلی بهتر است و من نمی دانم چگونه باهم کنار می ایند و رفیق هستند!

-ستوان بختیاری.

نگاهم را به صورتش، از پشت شعله های اتش می دوزم. حرارت اتش در سیاهی چشمانش می درخشد و ته ریش هایش کمی سفید شده... ولی بین خودمان باشد خوب مانده! شاید از اثرات زن نداشتن و نق نق زن نشنیدن است... الله اعلم!

-جانم جناب سروان.

نرم لبخند می زند و دست دراز می‌کند تاچوب را به او بدهم:

-فکر می‌کنم بعد این ماموریت اگه زنده برسیم تهران باید یه تجدید نظری تو مافوق داشته باشی.

کنج ل*بم به بالا می رود و دست هایم پیچک وار دور لباسم می پیچد :

-اگه اخراجم نکنه!

نرم می خندد و مانند من به اتش خیره می شود. سارا، انقدر ترسیده که در لحن گفتارش هم تاثیر گذاشته!

-جناب سروان شما مطمئن هستید مشکلی پیش نمیاد؟

سروان حسین پور... آه طولانی شد، بگذار اسمش را بگویم؛ محمد، خیره و پر از سوال نگاهش می کند. به گونه ای که من جای سارا از پرسیدن آن سوال احمقانه خجالت می‌کشم!

-ستوان شرف دوست، شما در بدو ورود، تعهد نامه امضا کردید که در صورت نیاز، جانتون رو فدای کشورتون می‌کنید!

محمد آهسته نگاهش را تا صورت بی حس و خیره به اتش من می کشاند و جدی ادامه می دهد :

-ریسک عملیات اونقدر بالا بود که شما وصیت نامه نوشتید اومدید بعد می پرسید مشکلی پیش نمیاد؟

دوست نداشتم ادامه بدهد! نه بخاطر خودم ها، بخاطر سارایی که به مرز گریه کردن رسیده و بغض دارد خفه اش می کند... پو*ست رنگ پریده اش سرخ شده و دست هایش می لرزد. نگاهم را از کنکاش احوالات او به محمد می دهم شاید کوتاه بیاید اما جدی تر ادامه می دهد :

-بزارید خیالتون رو راحت کنم ستوان، ممکنه سرتون رو مثل گوسفند ببرن!

عصبی چشم هایم را بهم می فشارم... زیادی تند بود! حقیقت بود اما من سعی می‌کردم این‌گونه محکم به صورت سارا نکوبم َش! طاقت نمی اورد طفلی... او از من کوچک تر و به مقدار زیادی دلنازک و یا به عبارت دیگر نازک نارنجی است! نه در دوره های عملی دانشگاه بوده و نه در مانور ها و تمرین ها... صرفا یک روانشناس است! ان هم از نوع در پیتش...

-ولی من...

با نگاه تیز محمد، "ولی اش" در گلو خفه می شود و آهسته سر به زیر می اندازد. اهل این دلداری دادن ها نبودم! اشتباه مقر فرماندهی بود که او را به این ماموریت فرستاده، تازه باید کلاهش را بالا تر بیندازد که طرف مقابلش محمد حسین پور است نه ارش بهرامی!همان پیرمرد نق نقو را میگویم!

-قراره نقش خدمتکار بازی کنیم، با روبنده و چادر! از چی می‌ترسی سارا؟ حتی صورتتم نمی خوان ببینن.اونجا شلوغه، زنم زیاده، ماهم بینشون یکم می لولیم، شناسایی می‌کنیم، بعدم خودمون رو به سروان و سرگرد میرسونیم...

سروان نرم لبخند می زند و با گذاشتن دست روی زانویش بلند می شود و به طرف چادر می رود.انگار می خواست بگوید زهی خیال باطل!
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
آخرین ویرایش:

امیـر والا؏☣

مدیر تالار تیزریست + ناظر تالار رمان
پرسنل مدیریت
مدیر تالار
ناظر رمان
نویسنده انجمن
تیزریست
کاربر ویژه تک رمان
تاریخ ثبت‌نام
2021-03-16
نوشته‌ها
754
کیف پول من
11,380
Points
502
#پارت3

"حامی"

مقابل آینه، ساعت طلایی را به مچم می بندم. نگاهم را از شلوار پارچه ای جذب کرمی بالا می کشم و با گذر کردن از پیراهن جذب سفید و جلیقه کرمی، کت را از روی میز بر می‌دارم و می پوشم؛ همه چیز مرتب بنظر می رسد.
- قربان بهتره زودتر حرکت کنیم، جلسه شروع شده.
اصلا حال و حوصله ی قیافه ی نکره اشان را ندارم! عطر بلک گوچی را با ارامش کامل، روی نبض گر*دن و مچَم می زنم.
- بیرون باش.
عقب که می رود، نگاهی به سراسر چادر بیغوله ای که مهیا ساخته اند می اندازم و چهره ام درهم می رود. بی حوصله اخم و در هم می کشم و با چند گام بلند چادر را ترک می‌کنم...
بیرون امدنم از چادر همزمان می شود با بر خورد شدید با یکی از زن های این کمپ مزخرف... می بینمش که چند گام عقب تر می رود و عجیب است که با این شدت برخورد، روی زمین نیوفتاد! اهسته زیر لبی، با لهجه ی افغانی عذر خواهی می‌کند.
برای یک لحظه که می خواهد از کنارم رد شود، سر بلند می‌کند و چشم های اسمانی فریبنده اش را خیره به خود می بینم و می رود.
افغان بود؟ بعید می دانم! مشکوک بر می‌گردم تا بیابمش که میان شلوغی آن همه زن چادر و نقاب دار گُمَش می‌کنم.
اخم هایم در هم می رود و رو به مردی که دوباره برای احضارم امده به نشانه ی ایست دست بلند می کنم...
پنج چادر بزرگ است، که در دل دامنه ی کوه، روی خروار ها برف زده شده! با حضور قریب بیست زن و پانزده مرد مثلا مسلمان...
وقتی که کنکاش را بی فایده می بینم، به طرف مرد می چرخم و اهسته به دنبالش راه می افتم... باید ته توی این دخترک چشم ابی را در می اوردم... میان این همه زن چشم تنگ افغان، چهره اش متفاوت و زیبایی اش مشکوک نمود می کرد.
نگاهم را به جوان کم سن و سال، با لباس ساده ی سفید و ریش های مشکی بلندش می دهم.
- زنایی که اینجا هستن مطمئناً؟
جوان اخم هایش درهم می رود و رگ غیرت بالا امده اش، مزخرف تر از چیزی بود که بتوانم تصور کنم! برای بیست زن غیرتی شده؟ برای همه اشان؟
- قربان اینها هَمگی ایال های ما هستند، همگی از آن ما هستند...
ناخواسته لبخندم حالت تمسخر به خود می‌گیرد... بعد از آن همه زن رنگارنگی که اطرافم ریخته خیال می‌کرد طمع به یک مشت بچه دوازده_سیزده ساله کرده ام؟ این یک مورد دیگر نوبر است!
- بیخیال منظوری نداشتم.
نمی خواهم به قیافه ی سرخ شده از غیرت و دست های مشت شده اش توجه کنم. وارد یک چادر بزرگ که می شویم، سه تن مرد عظیم جثه، با ریش های مضحک را کنار یزدان می‌بینم که سخت مشغول مذاکره اند.
باورودم هر سه بلند می شوند و یزدان، چند گام به سمتم می اید و شانه به شانه ام قرار می‌گیرد. سرش را خم می‌کند و در گوشم اهسته نجوا می‌کند :
- بیست ملیارد نیاز دارن، در عوض قسم میخورن و تعهد میدن که تا جون دارن حامی ما و بیزینسمون باشن!
منصفانه است... حمایت دولت افغان و طالبان، در عوض بیست ملیارد برای انجام کارشان. ان یک مورد دیگر به من ربط ندارد، مهم حمایتی است که توافق نامه اش را امضا می‌کنیم...
لبخند محوی می زنم و با دست اشاره می‌کنم که بنشینند:
- بفرمایید لطفا.
انها روی دشک هایشان می نشینند و من همراه یزدان به بالای جایگاه شان می رویم....

***

" یاس"

دیس بزرگ میوه را بر می‌دارم و مسیر چادر بزرگ که گرد همایی در آن صورت گرفته را در پیش می‌گیرم.
چهره ی مردی که از چادر مهمان خارج شده بود را دوباره ریکاوری می‌کنم تا مبادا چیزی برای چهره نگاری کم باشد! گمان می کنم که متوجه شد از عمد به او زده ام تا فرصت دیدنش را بیابم. پلکم را محکم بر هم می فشرم و بار دیگر چهره اش را به یاد می اورم. از تار موی طلایی افتاده در پیشانی بلندش شروع می کنم؛ چشم های درشت اسمانی، پو*ست سفید، ته ریش طلایی و بینی عملی! تا به حال عکس او را در هیچ پرونده ای ندیده بودم و حالا او را به عنوانِ یک ایرانی، در جایگاه حامی طالبان برای ترور مردم ایران می‌بینم! و راستش را بخواهید درد دارد...ان هم به مقدار زیاد!
وقتی می‌خواهم وارد چادر شوم، جوانی با لباس افغان ها مقابلم قرار می گیرد :
-کجا همشیره؟
باید به او هم جواب پس می دادم؟ اری به هرحال باید امنیت را برقرار می کرد. سرم را تا جایی ممکن است، زیر می اندازم و سعی می‌کنم صدایم تاحد ممکن اهسته باشد:
- برادر می خواهم پذیرایی کنم.
دستش را دراز کرد تا دیس را از دستم بستاند که ناخواسته قدمی به عقب رفتم.
آهسته می بینم، اخم هایش را که در هم رفته و مشکوک می پرسد :
- دیس را بَده دیگر...
عصبی لَب می گزم. داشتم کار را خَراب می‌کردم اما هر طور شده باید وارد چادر می شدم. برای اینکه مشکوک نشود دیس را به طرفش دراز می‌کنم و به سرعت از او دور می شوم تا بتوانم تا هنگامی که نیست به بهانه ی چای داخل چادر شوم.
سریع از دست دختر خردسالی که سینی چای را بدست دارد، سینی را می ستانم و با احتیاط به سمت چادر می روم.
جوان را که دَم چادر نمی بینم با لبخند کجی که زیر نقاب کلفت و مشکی هیچ اثری از ان دیده نمی شود وارد چادر می شوم.
نمی خواهم جلب توجه کنم، برای همین دقیق اما کوتاه چهره ی هر پنج نفر را از نظر می گذارم... تا می‌خواهم بروم که چای ها را به جوانک بدهم. صدای فریاد یکی از طالب ها در زمین خشکم می کند :
- مگر نمی‌بینی نامَحرَم اینجا نشسته چشم دریده ی بی حیا...
می لرزم... دیس را به طرف همان جوان می برم و با گام های بلند و سر به زیر از چادر خارج می شوم.
از لحظه ورود تا لحظه ی خروجم نگاه خیره ی همان مهمان ویژه را روی خود حس کردم. داشت مشکوک می شد! باید چند مدتی از دور مراقب باشم...
به دنبال سارایی که وارد انبار می شود، مسیر انبار را در پیش می‌گیرم.

#موقعیت_صفر
#زینب_گرگین
#انجمن_تک_رمان


[#پارت3



"حامی"



مقابل آینه، ساعت طلایی را به مچم می بندم. نگاهم را از شلوار پارچه ای جذب کرمی بالا می کشم و با گذر کردن از پیراهن جذب سفید و جلیقه کرمی، کت را از روی میز بر می‌دارم و می پوشم؛ همه چیز مرتب بنظر می رسد.

- قربان بهتره زودتر حرکت کنیم، جلسه شروع شده.

اصلا حال و حوصله ی قیافه ی نکره اشان را ندارم! عطر بلک گوچی را با ارامش کامل، روی نبض گر*دن و مچَم می زنم.

- بیرون باش.

عقب که می رود، نگاهی به سراسر چادر بیغوله ای که مهیا ساخته اند می اندازم و چهره ام درهم می رود. بی حوصله اخم و در هم می کشم و با چند گام بلند چادر را ترک می‌کنم...

بیرون امدنم از چادر همزمان می شود با بر خورد شدید با یکی از زن های این کمپ مزخرف... می بینمش که چند گام عقب تر می رود و عجیب است که با این شدت برخورد، روی زمین نیوفتاد! اهسته زیر لبی، با لهجه ی افغانی عذر خواهی می‌کند.

برای یک لحظه که می خواهد از کنارم رد شود، سر بلند می‌کند و چشم های اسمانی فریبنده اش را خیره به خود می بینم و می رود.

افغان بود؟ بعید می دانم! مشکوک بر می‌گردم تا بیابمش که میان شلوغی آن همه زن چادر و نقاب دار گُمَش می‌کنم.

اخم هایم در هم می رود و رو به مردی که دوباره برای احضارم امده به نشانه ی ایست دست بلند می کنم...

پنج چادر بزرگ است، که در دل دامنه ی کوه، روی خروار ها برف زده شده! با حضور قریب بیست زن و پانزده مرد مثلا مسلمان...

وقتی که کنکاش را بی فایده می بینم، به طرف مرد می چرخم و اهسته به دنبالش راه می افتم... باید ته توی این دخترک چشم ابی را در می اوردم... میان این همه زن چشم تنگ افغان، چهره اش متفاوت و زیبایی اش مشکوک نمود می کرد.

نگاهم را به جوان کم سن و سال، با لباس ساده ی سفید و ریش های مشکی بلندش می دهم.

- زنایی که اینجا هستن مطمئناً؟

جوان اخم هایش درهم می رود و رگ غیرت بالا امده اش، مزخرف تر از چیزی بود که بتوانم تصور کنم! برای بیست زن غیرتی شده؟ برای همه اشان؟

- قربان اینها هَمگی ایال های ما هستند، همگی از آن ما هستند...

ناخواسته لبخندم حالت تمسخر به خود می‌گیرد... بعد از آن همه زن رنگارنگی که اطرافم ریخته خیال می‌کرد طمع به یک مشت بچه دوازده_سیزده ساله کرده ام؟ این یک مورد دیگر نوبر است!

- بیخیال منظوری نداشتم.

نمی خواهم به قیافه ی سرخ شده از غیرت و دست های مشت شده اش توجه کنم. وارد یک چادر بزرگ که می شویم، سه تن مرد عظیم جثه، با ریش های مضحک را کنار یزدان می‌بینم که سخت مشغول مذاکره اند.

باورودم هر سه بلند می شوند و یزدان، چند گام به سمتم می اید و شانه به شانه ام قرار می‌گیرد. سرش را خم می‌کند و در گوشم اهسته نجوا می‌کند :

- بیست ملیارد نیاز دارن، در عوض قسم میخورن و تعهد میدن که تا جون دارن حامی ما و بیزینسمون باشن!

منصفانه است... حمایت دولت افغان و طالبان، در عوض بیست ملیارد برای انجام کارشان. ان یک مورد دیگر به من ربط ندارد، مهم حمایتی است که توافق نامه اش را امضا می‌کنیم...

لبخند محوی می زنم و با دست اشاره می‌کنم که بنشینند:

- بفرمایید لطفا.

انها روی دشک هایشان می نشینند و من همراه یزدان به بالای جایگاه شان می رویم....



***



" یاس"



دیس بزرگ میوه را بر می‌دارم و مسیر چادر بزرگ که گرد همایی در آن صورت گرفته را در پیش می‌گیرم.

چهره ی مردی که از چادر مهمان خارج شده بود را دوباره ریکاوری می‌کنم تا مبادا چیزی برای چهره نگاری کم باشد! گمان می کنم که متوجه شد از عمد به او زده ام تا فرصت دیدنش را بیابم. پلکم را محکم بر هم می فشرم و بار دیگر چهره اش را به یاد می اورم. از تار موی طلایی افتاده در پیشانی بلندش شروع می کنم؛ چشم های درشت اسمانی، پو*ست سفید، ته ریش طلایی و بینی عملی! تا به حال عکس او را در هیچ پرونده ای ندیده بودم و حالا او را به عنوانِ یک ایرانی، در جایگاه حامی طالبان برای ترور مردم ایران می‌بینم! و راستش را بخواهید درد دارد...ان هم به مقدار زیاد!

وقتی می‌خواهم وارد چادر شوم، جوانی با لباس افغان ها مقابلم قرار می گیرد :

-کجا همشیره؟

باید به او هم جواب پس می دادم؟ اری به هرحال باید امنیت را برقرار می کرد. سرم را تا جایی ممکن است، زیر می اندازم و سعی می‌کنم صدایم تاحد ممکن اهسته باشد:

- برادر می خواهم پذیرایی کنم.

دستش را دراز کرد تا دیس را از دستم بستاند که ناخواسته قدمی به عقب رفتم.

آهسته می بینم، اخم هایش را که در هم رفته و مشکوک می پرسد :

- دیس را بَده دیگر...

عصبی لَب می گزم. داشتم کار را خَراب می‌کردم اما هر طور شده باید وارد چادر می شدم. برای اینکه مشکوک نشود دیس را به طرفش دراز می‌کنم و به سرعت از او دور می شوم تا بتوانم تا هنگامی که نیست به بهانه ی چای داخل چادر شوم.

سریع از دست دختر خردسالی که سینی چای را بدست دارد، سینی را می ستانم و با احتیاط به سمت چادر می روم.

جوان را که دَم چادر نمی بینم با لبخند کجی که زیر نقاب کلفت و مشکی هیچ اثری از ان دیده نمی شود وارد چادر می شوم.

نمی خواهم جلب توجه کنم، برای همین دقیق اما کوتاه چهره ی هر پنج نفر را از نظر می گذارم... تا می‌خواهم بروم که چای ها را به جوانک بدهم. صدای فریاد یکی از طالب ها در زمین خشکم می کند :

- مگر نمی‌بینی نامَحرَم اینجا نشسته چشم دریده ی بی حیا...

می لرزم... دیس را به طرف همان جوان می برم و با گام های بلند و سر به زیر از چادر خارج می شوم.

از لحظه ورود تا لحظه ی خروجم نگاه خیره ی همان مهمان ویژه را روی خود حس کردم. داشت مشکوک می شد! باید چند مدتی از دور مراقب باشم...

به دنبال سارایی که وارد انبار می شود، مسیر انبار را در پیش می‌گیرم..[/CODE]
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان

امیـر والا؏☣

مدیر تالار تیزریست + ناظر تالار رمان
پرسنل مدیریت
مدیر تالار
ناظر رمان
نویسنده انجمن
تیزریست
کاربر ویژه تک رمان
تاریخ ثبت‌نام
2021-03-16
نوشته‌ها
754
کیف پول من
11,380
Points
502
#پارت4

عکس هایی که توانسته ام بگیرم را روی پرونده ای که سرگرد و سروان دور ان نشسته اند می اندازم و نقاب را از صورت می کنم :
- همین ها رو تونستم بگیرم .
پیرمرد به سمت عکس ها میاید و ان لبخند کنج لَبش نشان می دهد مقدار خر ذوقی اش مساوی است با خَری که تیتاپ خورده. و ای وای اگر سرگرد بداند تمام تشبیه های اویم به این حیوان بی نوا بر می گردد...
- بختیاری گل کاشتی.
دوست دارم مثل خودش، مانند خر تیتاپ خورده ذوق کنم اما چشم هایم از شدت خواب الودگی سرخ سرخ است و مانند بچه ای مدرسه ای که امتحان دارد و مجبور است بیدار بماند چشم هایم می سوزد!
- عکس چهار مرد بین عکسا هست، سه تاشون سر دسته و اون یکی یک ایرانی مشکوک توی کمپِ...
مکث می‌کنم، این شکست برای من کمی نا خوشايند است اما با اکراه می‌گویم :
- متاسفانه نشد از مهمان ویژه عکس بگیرم، به حد زیادی محتاط عمل می‌کنه و هر رفت و امدی رو زیر نظر داره.
نیش این پیرمرد را، هنگامی که ذوق می کرد، اچار هم نمی توانست جمع کند. محمد دستگاه شنودم را چک می کند اما هیچ چیز بدرد بخوری جز اینکه دو زن می گفتند " اگر مرد ایرانی پول بده از اینجا میریم " در ان نیست! خسته شقیقه ام را می فشارم و چشم هایم را به زور باز نگه می دارم :
- نگرد جناب سروان، چیزی نیست که مفید باشه، فقط این مهمان که پول بده از اینجا میرن...
سرگرد متفکر عکس ها را بررسی می‌کند و دستی به ته ریش مشکی اش می کشد... از ان پیرمرد های است که پیر نمی شوند! این یکی دیگر از عوارض زن نداشتن نیست، از عوارض پول مفت دولت است... حقیقت تلخ است اما واقعیت دارد!
- هر جور شده باید فردا عکس مهمان ویژه رو گیر بیاری، ولی بی احتیاطی نکن، طالب ها به مَحرم و نامحَرم حساس هستند.
این حساسیت بیمار گونه انها دارد حالم را بد می کند! نمی دانم اسلام این ها چگونه اسلامی است که زن با ان همه پوشش هم حق ندارد مقابل مرد نامَحرم قرار بگیرد.
- چشم سرگرد.
می خواهم عقب بروم که با چیزی که میشنوم در جا خشک می شوم :
- یاس.
دوست ندارم باور کنم که محمد مرا به نام خوانده! این تقریبا ممنوع ترین چیزی است که برای همکار های مَردم قرار دارد... با گذشتن سر گرد از کنارم تازه به خود می ایم. سرگرد ما را تنها گذاشته؟ کنج لَبم با تمسخر بالا می رود. این بچه بازی ها چه معنی می دهد جز اینکه سروان حسین پور عزیز، قصد دارد یکی از روش های ابراز علاقه را پیاده کند؟ روی پاشنه پا، اهسته به سمتش می چرخم.... لبخند محو به لَب دارد و دست در جیب خیره نگاهم می کند. نکند انتظار دارد مانند تایتانیک خود را فدای من کند و من را عاشق خود؟ خیر اینجا جمهوری اسلامی است باید شئونات رعایت شود. من که نمی توانم فاز رومئو و ژولیت را بگیرم...
-سروان؟!
از عمد پر تاکید و با اخم منصبش را می گویم... و دوست ندارم ان لبخند عمیقش را " گور پدر سروان" تصور کنم اما این حقیقتی است غیر قابل انکار...
یک قدم به سمتم می اید. شاید مسخره به نظر برسد، اما از کوچکی جثه ام مقابل او، اصلا حس خوشایندی به من دست نمی دهد!
- بچه اخم نکن، اینجوری خوشگل تر میشی...
حرف پدرم راجب مَرد ها و اینکه" اگر در نظام بروی نمی توانی از خودت مراقبت کنی، گرگ زیاد است " در سرم می پیچد و می پیچد و با خود فکر می کنم کجا چراغ نشان داده ام که سروان حرکت کرده! کنج لَبم بالا می رود و چشم های سرخ ام را به چشم های قهوه ای روشن او می دوزم... نگاهش به مقدار زیادی ستاره چین است! اهسته و پچ پچ وار هر حرف را به گونه ای ادا می کنم که هرگز فراموش نکند:
- من اگه می خواستم ازدواج کنم وارد نظام نمی شدم، پس لطفا هر خیال بافی در این مورد و مورد های مربوطه دارید، روی اتیش بیرون چادر بریزید!
قیافه وا رفته اش، و لَبی که کم کم خنده از ان پر می کشید، حس بَد غرور داشتن را در جایی ان پستو هایی دلم زنده می کرد. با نفس کلافه ای سر به زیر می اندازم و با اخم های در هم از چادر خارج می شوم. دست ان پیر مرد غر غرو هم در ماجرا نقش داشت! از سن و سالَش هم خجالت نمی کشد... پانزده سال اختلاف سن را کجای دلم بگذارم که سوزشش کمتر باشد؟
به سمت چادر خود و سارا می روم و دوست دارم ان سیخ د*اغِ روی اتش را در چشم های خیره ی سرگرد که با تعجب، با نگاهش مرا تا چادر همراهی می کند؛ فرو کنم. پیرمرد های توهمی...

#موقعیت_صفر
#زینب_گرگین
#انجمن_تک_رمان


کد:
 [HASH=1953]#پارت4[/HASH]



عکس هایی که توانسته ام بگیرم را روی پرونده ای که سرگرد و سروان دور ان نشسته اند می اندازم و نقاب را از صورت می کنم :

- همین ها رو تونستم بگیرم .

پیرمرد به سمت عکس ها میاید و ان لبخند کنج لَبش نشان می دهد مقدار خر ذوقی اش مساوی است با خَری که تیتاپ خورده. و ای وای اگر سرگرد بداند تمام تشبیه های اویم به این حیوان بی نوا بر می گردد...

- بختیاری گل کاشتی.

دوست دارم مثل خودش، مانند خر تیتاپ خورده ذوق کنم اما چشم هایم از شدت خواب الودگی سرخ سرخ است و مانند بچه ای مدرسه ای که امتحان دارد و مجبور است بیدار بماند چشم هایم می سوزد. 

- عکس چهار مرد بین عکسا هست، سه تاشون سر دسته و اون یکی یک ایرانی مشکوک توی کمپِ...

مکث می‌کنم، این شکست برای من کمی نا خوشايند است اما با اکراه می‌گویم :

- متاسفانه نشد از مهمان ویژه عکس بگیرم، به حد زیادی محتاط عمل می‌کنه و هر رفت و امدی رو زیر نظر داره.

نیش این پیرمرد را، هنگامی که ذوق می کرد، اچار هم نمی توانست جمع کند. محمد دستگاه شنودم را چک می کند اما هیچ چیز بدرد بخوری جز اینکه دو زن می گفتند " اگر مرد ایرانی پول بده از اینجا میریم " در ان نیست. خسته شقیقه ام را می فشارم و چشم هایم را به زور باز نگه می دارم :

- نگرد جناب سروان، چیزی نیست که مفید باشه، فقط این مهمان که پول بده از اینجا میرن...

سرگرد متفکر عکس ها را بررسی می‌کند و دستی به ته ریش مشکی اش می کشد... از ان پیرمرد های است که پیر نمی شوند! این یکی دیگر از عوارض زن نداشتن نیست، از عوارض پول مفت دولت است... حقیقت تلخ است اما واقعیت دارد!

- هر جور شده باید فردا عکس مهمان ویژه رو گیر بیاری، ولی بی احتیاطی نکن، طالب ها به مَحرم و نامحَرم حساس هستند. 

این حساسیت بیمار گونه انها دارد حالم را بد می کند! نمی دانم اسلام این ها چگونه اسلامی است که زن با ان همه پوشش هم حق ندارد مقابل مرد نامَحرم قرار بگیرد.

- چشم سرگرد.

می خواهم عقب بروم که با چیزی که میشنوم در جا خشک می شوم :

- یاس. 

دوست ندارم باور کنم که محمد مرا به نام خوانده، این تقریبا ممنوع ترین چیزی است که برای همکار های مَردم قرار دارد... با گذشتن سرگرد از کنارم تازه به خود می ایم. سرگرد ما را تنها گذاشته؟ کنج لَبم با تمسخر بالا می رود. این بچه بازی ها چه معنی می دهد جز اینکه سروان حسین پور عزیز، قصد دارد یکی از روش های ابراز علاقه را پیاده کند؟ روی پاشنه پا، اهسته به سمتش می چرخم.... لبخند محو به لَب دارد و دست در جیب، خیره نگاهم می کند. نکند انتظار دارد مانند تایتانیک خود را فدای من کند و من را عاشق خود؟ خیر اینجا جمهوری اسلامی است باید شئونات رعایت شود. من که نمی توانم فاز رومئو و ژولیت را بگیرم...

-سروان؟!

از عمد پر تاکید و با اخم منصبش را می گویم... و دوست ندارم ان لبخند عمیقش را " گور پدر سروان" تصور کنم اما این حقیقتی است غیر قابل انکار...

یک قدم به سمتم می اید. شاید مسخره به نظر برسد، اما از کوچکی جثه ام مقابل او، اصلا حس خوشایندی به من دست نمی دهد!

- بچه اخم نکن، اینجوری خوشگل تر میشی...

حرف پدرم راجب مَرد ها و اینکه" اگر در نظام بروی نمی توانی از خودت مراقبت کنی، گرگ زیاد است " در سرم می پیچد و می پیچد و با خود فکر می کنم کجا چراغ نشان داده ام که سروان حرکت کرده! کنج لَبم بالا می رود و چشم های سرخ ام را به چشم های قهوه ای روشن او می دوزم... نگاهش به مقدار زیادی ستاره چین است! اهسته و پچ پچ وار هر حرف را به گونه ای ادا می کنم که هرگز فراموش نکند:

- من اگه می خواستم ازدواج کنم وارد نظام نمی شدم، پس لطفا هر خیال بافی در این مورد و مورد های مربوطه دارید، روی اتیش بیرون چادر بریزید!

قیافه وا رفته اش، و لَبی که کم کم خنده از ان پر می کشید، حس بَد غرور داشتن را در جایی ان پستو هایی دلم زنده می کرد. با نفس کلافه ای سر به زیر می اندازم و با اخم های در هم از چادر خارج می شوم. دست ان پیر مرد غر غرو هم در ماجرا نقش داشت! از سن و سالَش هم خجالت نمی کشد... پانزده سال اختلاف سن را کجای دلم بگذارم که سوزشش کمتر باشد؟

به سمت چادر خود و سارا می روم و دوست دارم ان سیخ د*اغِ روی اتش را در چشم های خیره ی سرگرد که با تعجب، با نگاهش مرا تا  چادر همراهی می کند؛ فرو کنم. پیرمرد های توهمی...

زینب نوشت:خدا شاهده عاشق این دخترم :/
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
آخرین ویرایش:

امیـر والا؏☣

مدیر تالار تیزریست + ناظر تالار رمان
پرسنل مدیریت
مدیر تالار
ناظر رمان
نویسنده انجمن
تیزریست
کاربر ویژه تک رمان
تاریخ ثبت‌نام
2021-03-16
نوشته‌ها
754
کیف پول من
11,380
Points
502
#پارت5

"حامی"

چک را به سمت مَرد دراز می کنم و قرار دادی که امضا کرده و سُفته ها را از او می گیرم.
با دیدن مبلغ دو برابر سفته، لبخندم ناخواسته کش می اید... زیاد به خودشان اعتماد داشتند! قرار داد و سفته ها را به یزدان می سپرم و به نشان توافق با مرد کریه مقابلم دست می دهم و یادم باشد در اولین فرصت دست هایم را بشورم! اصلا این مرد می داند نظافت چیست؟
- از همکاری تون خوشنود شدم!
می خواهم بلند شوم که صدای بشاش مرد باعث می شود مسیر بلند شده را برگردم.
- تا اینجا امدید و این چند روز را مهمان ما بودید، نمی خواهید دختری از دختران مارا به همسری بپذیرید؟ وصلت با شما برای ما افتخار است.
چطور از من انتظار داشتند که دختری سیزده ساله را به همسری بپذیرم؟ با سی شش سال سن! اگر این کافریست بگذار من کافر باشم! برای که مهم است؟ تا دهانم را باز می‌کنم که مخالفت کنم دخترک چشم ابی مشکوک در نظرم زنده می شود... چند روزی می شود اطرافم می پلکد! ساعت هفت صبح برایم صبحانه می اورد، درصورتی که می دانم این رسم یک طالب نیست! دو حالت بیشتر ندارد... یا از من خوشش می اید یا جاسوس است که در هر دو حالت، نباید این دست دراز شده را پس بزنم.
لبخند میزنم و تای ابرویم را بالا می دهم :
- حتما، باعث خوشنودیِ... تا فردا ظهر خبرتون می کنم.
لبخند عمیق مرد که روی صورتش می نشیند دوست دارم بالا بیاورم و دندان های زردش را نبینم! کسی نبوده برای این حیوان ها نظافت را توضیح دهد؟ از جا بر می خیزم و تا بلند می شوم که مرد پشتم قرار می‌گیرد چهره ام در هم می رود. برای منی یک تار مو روی لباس، باعث بیرون انداختن ان بود، حضور در همچین اشغال دانی تهوع اور است!
یزدان با چند گام بلند هم شانه ام می شود و مشکوک نگاهم می کند :
- شوخی کردی دیگه؟ یعنی واقعا می‌خوای یکیشون رو بگیری؟
به حالت تمسخر لبخند می زنم و با دیدن همان دخترک چشم ابی، که در حال شستن لباس، زیر چشمی نگاهم می کند؛ خیره اش می شوم...
- چرا که نه! دیگه وقتشه به این مجردی خاتمه بدم...
بلاخره که من تو را می شناختم! رو به یزدانی که با گرفتن رد نگاهم خیره به دخترک است می کنم و اهسته چند ضربه به شانه اش می زنم :
- نظرت چیه؟
اخم هایش در هم می رود و جدی خیره در نگاه خنثای من می شود :
- افغان نیست!
کنج ل*بم اهسته بالا می رود...
- نتیجه؟
بر می گردد و در حالی که رنگی از خطر در سیاهی چشم هایش نمود پیدا کرده لَب می زند :
- امشب ته توش رو در میارم!
به شانه اش می زنم و با لبخند به سمت چادر می روم :
- افرین پسر خوب.

***
" یاس"

نیمه شب است و هنگام بازگشت به مقر اسکان! نقابم را پایین می کشم و اهسته و با احتیاط با نگاهی برای مطمعن شدن از امنیت، بیرون می روم.
صدای زوزه ی گرگ خسته دل و هو هوی استخوان سوز و سرد باد می اید! همه چیز در تاریکی مطلق فرو رفته... با خیالی اسوده از چادر بیرون می زنم و با احتیاط دمپایی های مخصوص مشکی را که مانند گیوه است، پا میزنم و به طرف پشت چادر حرکت می‌کنم.
سارا امروز استراحت بوده و من بلاخره بعد از گذشت شش روز موفق به عکس گرفتن از مهمان ویژه شدم! درست همان وقتی که از چادر بزرگ بیرون امد و دستیارش مشغول صحبت بود... حدس میزنم بو هایی برده! باید تا قبل از اینکه هویتمان اشکار شود این منطقه رو ترک کنیم و خودمون رو به محلی امن برسونیم تا بتونیم با هلی کوپتر به تهران بر گردیم.
دروغ چرا، دلم برای دیدن پدرم و شنیدن نصیحت های کهنه ی پیرمرد تنگ شده! لبخند محوی می‌زنم و به طرف فنس های اطراف کمپ میرم.
روی زانو می نشینم و اهسته دست می کشم پایین فنس های یخ زده، تا بتونم قسمتی که بریده شده رو پیدا کنم که سردی شئ دایره مانند رو روی پیشونیم احساس می‌کنم...
قلبم از حرکت می ایسته و سر انگشتام یخ میزنه! البته بخاطر سرمای هوا و این فنسای یخ زده است وگرنه من که ترسو نیستم! هستم؟ اب دهانم را اهسته فرو می دهم...
خب اگر مُردم به پدرم بگوید دوستش دارم، برای سروان حسین پور عزیز، زن بگیرید و مرا در قبرستان کنار قبر معشوقه ی نداشته ام خاک کنید! بگذارید این عشق جاودان باشد... اه، چندشم شد.
کامل که صاف می شوم، به صدایم لرز می دهم و لهجه ام را غلیظ می کنم :
- چِکار میکنی؟
صدای خنده ی محوی می اید! صدا را کنکاش می‌کنم اما هیچ دستگیرم نمی شود...
- بازی تمومه... بنگ بنگ!
این صدا... چشم می بندم و صبح هایی که دزدکی برایش صبحانه می بردم را به خاطر می اورم! اه، بله، چه قدر خنگ شده ام... همان وطن فروش است دیگر.
-حیا بکن برادر...
نمی خواهم به زودی کم بیاورم! اما صدای خند های او می گوید ان قدر باهوش بوده که قبل از اینکه جلو بیاید اطمینان پیدا کرده...
-برگرد خوشگلم...
صدای شیطانی و مارموزش، نشان می دهد کهنه سوار این بازیست! اهسته بر می گردم و سرم را تا حد امکان در یقه ام فرو می برم... حالا باید چکار کرد؟ عملیات را منحل می‌کرد؟ اری دیگر... دست هایم را با احتیاط بدون انکه کوچکترین تکان به چادر بیاورد، درون جیب می برم و دکمه شنود را روشن می کنم.
-برادر چکار دارید این نیمه شبی؟ بی خواب شده اید؟
اینکه نمی توانم حالت چهره اش را ببینم اصلا خوب نیست! لوله ی کلت را زیر چانه ام می گذارد و مرا مجبور می‌کند تا انقدر سرم را بلند کنم تا نگاهایمان خیره ی یکدیگر شود. چشم های اسمانی اش به طرز زیادی شخصیتش را مرموز جلوه می کرد! لبخند به لَب دارد و تای ابرویش بالا پریده...
-دالی خاله موشه!
از اینکه اینقدر با تمسخر برخورد می کرد اخم هایم ناخواسته در هم می رود و چندشم می شود! نگاه می دزدم و باز به حسن چپ می‌زنم:
- شما میهمان ما هستید، بهتر است مراقب باشید، ما مردانی متعصب داریم...
صدای قه قه ی ازادانه اش، خراشی درست در ناحیه ی چپ قلبم می اندازد ... عصبی چشم هایم را بهم می فشارم
-ادامه بده! دوست دارم ببینم تا کجا میتونی ادامه بدی...
صبر... صبر... صبر! او می خواهد با صبرش، مرا از پا در بیاورد و با پنبه سر ببرد. این اخرین حربه ی یک زن است، که من از استفاده کردن از ان متنفرم! اما بقول سرگرد، کشنده ترین سلاح دنیا چشم های یک زن است...
مظلوم نگاهش می کنم و قطره ی اشکی را که نمی دانم چگونه به چشم هایم راه پیدا کرده را با بالا زدن نقاب و سر به زیر انداختن پاک می کنم.
نگاه کنکاش گر و مشکوکش را حس می‌کنم :
-تو یه ایرانی هستی درسته؟
بغضم را به سختی قورت می دهم. حالا زمان محمل و چرند بافی بود! فارسی صحبت می کنم، البته دست و پا شکسته تا شک نکند.
- بله، من اسیر اون ها هستم! منو به زور به ص*ی*غه ی یک مرد چهل و پنج ساله در اورند، من پانزده سال بیشتر ندارم، ان مرد امشب قرار بود مرا...
سرخ و سفید می شوم و گریه ی بی صدایم اوج می گیرد... دستم را روی دهانم می گذارم تا گریه ی نمایشی ام صدا دار نشود! چشم های خیسم را به چهره ی اخمو و مشکوکش می دهم و پر از بغض به یقه اش چنگ می اندازم :
-تو رو خدا کمکم کن! منو یه جا قایم کن... من نمی خوام.... من نمی خوام اونا...
شاید عجیب باشد! اما برایم از مردن خیلی سخت تر است که مجبورم خودم را به اغوشش بیندازم و خودم را در اغوشش قایم کنم... حربه ی دوم، مرد ها ناخواسته نسبت به کسی که به اونها پناه میاره رحم می‌کنند! امیدوارم این نقشه های اضطراری سرگرد جواب بده...
خودم را در اغوشش جمع می‌کنم و هق هقم را با گ*از گرفتن دستم کنترل می کنم. کاش می شد در چشم هایش نگاهم را لوچ کنم و مستقیم بگویم :شاهزاده ی سوار بر خر من میشوی، وطن فروش؟ "



دهنت مورد عنایت پرودگار متعال یاس😂

#موقعیت_صفر
#زینب_گرگین
#انجمن_تک_رمان

کد:
#پارت5

                          "حامی"



چک را به سمت مَرد دراز می کنم و قرار دادی که امضا کرده و سُفته ها را از او می گیرم.

با دیدن مبلغ دو برابر سفته، لبخندم ناخواسته کش می اید... زیاد به خودشان اعتماد داشتند! قرار داد و سفته ها را به یزدان می سپرم و به نشان توافق با مرد کریه مقابلم دست می دهم و یادم باشد در اولین فرصت دست هایم را بشورم! اصلا این مرد می داند نظافت چیست؟

- از همکاری تون خوشنود شدم!

می خواهم بلند شوم که صدای بشاش مرد باعث می شود مسیر بلند شده را برگردم.

- تا اینجا امدید و این چند روز  را مهمان ما بودید، نمی خواهید دختری از دختران مارا به همسری بپذیرید؟ وصلت با شما برای ما افتخار است!

چطور از من انتظار داشتند که دختری سیزده ساله را به همسری بپذیرم؟ با سی شش سال سن! اگر این کافریست بگذار من کافر باشم! برای که مهم است؟ تا دهانم را باز می‌کنم که مخالفت کنم دخترک چشم ابی مشکوک در نظرم زنده می شود... چند روزی می شود اطرافم می پلکد! ساعت هفت صبح برایم صبحانه می اورد، درصورتی که می دانم این رسم یک طالب نیست! دو حالت بیشتر ندارد... یا از من خوشش می اید یا جاسوس است که در هر دو حالت، نباید این دست دراز شده را پس بزنم.

لبخند میزنم و تای ابرویم را بالا می دهم :

- حتما، باعث خوشنودی... تا فردا ظهر خبرتون می کنم.

لبخند عمیق مرد که روی صورتش می نشیند دوست دارم بالا بیاورم و دندان های زردش را نبینم! کسی نبوده برای این حیوان ها نظافت را توضیح دهد؟ از جا بر می خیزم و تا بلند می شوم که مرد پشتم قرار می گیرد چهره ام در هم می رود. برای منی یک تار مو روی لباس، باعث بیرون انداختن ان بود، حضور در همچین اشغال دانی تهوع اور است!

یزدان با چند گام بلند هم شانه ام می شود و مشکوک نگاهم می کند :

- شوخی کردی دیگه؟ یعنی واقعا می‌خوای یکیشون رو بگیری؟

به حالت تمسخر لبخند می زنم و با دیدن همان دخترک چشم ابی، که در حال شستن لباس، زیر چشمی نگاهم می کند؛ خیره اش می شوم...

- چرا که نه! دیگه وقتشه به این مجردی خاتمه بدم...

بلاخره که من تو را می شناختم! رو به یزدانی که با گرفتن رد نگاهم خیره به دخترک است می کنم و اهسته چند ضربه به شانه اش می زنم :

- نظرت چیه؟

اخم هایش در هم می رود و جدی خیره در نگاه خنثای من می شود :

- افغان نیست!

کنج ل*بم اهسته بالا می رود...

- نتیجه؟

بر می گردد و در حالی که رنگی از خطر در سیاهی چشم هایش نمود پیدا کرده لَب می زند :

- امشب ته توش رو در میارم!

به شانه اش می زنم و با لبخند به سمت چادر می روم :

- افرین پسر خوب.



                                ***

                            " یاس"



نیمه شب است و هنگام بازگشت به مقر اسکان! نقابم را پایین می کشم و اهسته و با احتیاط با نگاهی برای مطمعن شدن از امنیت بیرون می روم.

صدای زوزه ی گرگ خسته دل و هو هوی استخوان سوز و سرد باد می اید! همه چیز در تاریکی مطلق فرو رفته... با خیالی اسوده از چادر بیرون می زنم و با احتیاط دمپایی های مخصوص مشکی را که مانند گیوه است، پا میزنم و به طرف پشت چادر حرکت می‌کنم.

سارا امروز استراحت بوده و من بلاخره بعد از گذشت شش روز موفق به عکس گرفتن از مهمان ویژه شدم! درست همان وقتی که از چادر بزرگ بیرون امد و دستیارش مشغول صحبت بود... حدس میزنم بو هایی برده! باید تا قبل از اینکه هویتمان اشکار شود این منطقه رو ترک کنیم و خودمون رو به محلی امن برسونیم تا بتونیم با هلی کوپتر به تهران بر گردیم.

دروغ چرا، دلم برای دیدن پدرم و شنیدن نصیحت های کهنه ی پیرمرد تنگ شده! لبخند محوی می‌زنم و به طرف فنس های اطراف کمپ میرم.

روی زانو می نشینم و دست می کشم پایین فنس های یخ زده، تا بتونم قسمتی که بریده شده رو پیدا کنم که سردی شئ دایره مانند رو روی پیشونیم احساس می‌کنم...

قلبم از حرکت می ایسته و سر انگشتام یخ میزنه! البته بخاطر سرمای هوا و این فنسای یخ زده است وگرنه من که ترسو نیستم! هستم؟ اب دهانم را اهسته فرو می دهم...

خب اگر مُردم به پدرم بگوید دوستش دارم، برای سروان حسین پور عزیز، زن بگیرید و مرا در قبرستان کنار قبر معشوقه ی نداشته ام خاک کنید! بگذارید این عشق جاودان باشد... اه، چندشم شد.

کامل که صاف می شوم، به صدایم لرز می دهم و لهجه ام را غلیظ می کنم :

- چِکار میکنی؟

صدای خنده ی محوی می اید! صدا را کنکاش می‌کنم اما هیچ دستگیرم نمی شود...

- بازی تمومه... بنگ بنگ!

این صدا... چشم می بندم و صبح هایی که دزدکی برایش صبحانه می بردم را به خاطر می اورم! آه ، بله، چه قدر خنگ شده ام... همان وطن فروش است دیگر.

-حیا بکن برادر...

نمی خواهم به زودی کم بیاورم! اما صدای خند های او می گوید ان قدر باهوش بوده که قبل از اینکه جلو بیاید اطمینان پیدا کرده...

-برگرد خوشگلم...

صدای شیطانی و مارموزش، نشان می دهد کهنه سوار این بازیست! اهسته بر می گردم و سرم را تا حد امکان در یقه ام فرو می برم... حالا باید چکار کرد؟ عملیات را منحل می‌کرد؟ اری دیگر... دست هایم را با احتیاط بدون انکه کوچکترین تکان به چادر بیاورد درون جیب می برم و دکمه شنود را روشن می کنم.

-برادر چکار دارید این نیمه شبی؟ بی خواب شده اید؟

اینکه نمی توانم حالت چهره اش را ببینم اصلا خوب نیست! لوله ی کلت را زیر چانه ام می گذارد و مرا مجبور می‌کند تا انقدر سرم را بلند کنم تا نگاهایمان خیره ی یکدیگر شود. چشم های اسمانی اش به طرز زیادی شخصیتش را مرموز جلوه می کرد! لبخند به لَب دارد و تای ابرویش بالا پریده...

-دالی خاله موشه!

از اینکه اینقدر با تمسخر برخورد می کرد اخم هایم ناخواسته در هم می رود و چندشم می شود! نگاه می دزدم و باز به حسن چپ می‌زنم:

- شما میهمان ما هستید، بهتر است مراقب باشید، ما مردانی متعصب داریم...

صدای قه قه ی ازادانه اش، خراشی درست در ناحیه ی چپ قلبم می اندازد ... عصبی چشم هایم را بهم می فشارم

-ادامه بده! دوست دارم ببینم تا کجا میتونی ادامه بدی...

صبر... صبر... صبر! او می خواهد با صبرش، مرا از پا در بیاورد و با پنبه سر ببرد. این اخرین حربه ی یک زن است، که من از استفاده کردن از ان متنفرم! اما بقول سرگرد، کشنده ترین سلاح دنیا چشم های یک زن است...

مظلوم نگاهش می کنم و قطره ی اشکی را که نمی دانم چگونه به چشم هایم راه پیدا کرده را با بالا زدن نقاب و سر به زیر انداختن پاک می کنم.

نگاه کنکاش گر و مشکوکش را حس می‌کنم :

-تو یه ایرانی هستی درسته؟

بغضم را به سختی قورت می دهم. حالا زمان محمل و چرند بافی بود! فارسی صحبت می کنم، البته دست و پا شکسته تا شک نکند.

- بله، من اسیر اون ها هستم! منو به زور به ص*ی*غه ی یک مرد چهل و پنج ساله در اورند، من پانزده سال بیشتر ندارم، ان مرد امشب قرار بود مرا...

سرخ و سفید می شوم و گریه ی بی صدایم اوج می گیرد... دستم را روی دهانم می گذارم تا گریه ی نمایشی ام صدا دار نشود! چشم های خیسم را به چهره ی اخمو و مشکوکش می دهم و پر از بغض به یقه اش چنگ می اندازم :

-تو رو خدا کمکم کن! منو یه جا قایم کن... من نمی خوام.... من نمی خوام اونا...

شاید عجیب باشد! اما برایم از مردن خیلی سخت تر است که مجبورم خودم را به اغوشش بیندازم و خودم را در اغوشش قایم کنم... حربه ی دوم، مرد ها ناخواسته نسبت به کسی که به اونها پناه میاره رحم می‌کنند! امیدوارم این نقشه های اضطراری سرگرد جواب بده...

خودم را در اغوشش جمع می‌کنم و هق هقم را با گ*از گرفتن دستم کنترل می کنم. کاش می شد در چشم هایش نگاهم را لوچ کنم و مستقیم بگویم :شاهزاده ی سوار بر خر من میشوی، وطن فروش؟ "
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
آخرین ویرایش:

امیـر والا؏☣

مدیر تالار تیزریست + ناظر تالار رمان
پرسنل مدیریت
مدیر تالار
ناظر رمان
نویسنده انجمن
تیزریست
کاربر ویژه تک رمان
تاریخ ثبت‌نام
2021-03-16
نوشته‌ها
754
کیف پول من
11,380
Points
502
#پارت6

هاج و واج نگاهم می کند! انتظار اینکه مرا هل می دهد و عقب می رود را دارم و این نشانه ی خوبیست...
- پس برای همین هی دور و بر من چرخ می‌زدی ؟
اخ مردک ساده! بنازم حربه ی سرگرد را....
روی زمین سرد می نشینم و زانویم را در اغوش خود جمع می‌کنم :
- شنیدم تو ایرانی هستی، امید داشتم کمکم کنی و وقتی امیدم نا امید شد قصد فرار داشتم که نمی‌گذاری!
بغض را به صدایم می دهم، نه انگار استعداد بازيگري هم داشته ام و رو نشده بود! چشم های سرخ از بی خوابی ام را به نگاه اسمانی مشکوکش می دوزم و تیر اخر را می زنم :
- حالا می خواهی من رو تحویلشون بدی اره؟ سر من رو می برن می ذارن رو سینَه ام...
سرم را روی زانویم می گذارم و همین گونه که خود را تکان می دهم به حالتی که او بشنود با خودم زمزمه می کنم :
- خیلی هم خوبه، بمیرم راحت میشم از دستشون!... دیگه شبا کابوس نمی بینم، یه دل سیر استراحت می‌کنم....
می بینمش که کلافه اطراف را می پاید و عصبی مقابلم زانو می‌زند :
- بیرون از اینجا اسیر گرگ میشی! چه اینجا اسیر گرگ باشی چه بیرون، برات چه فرقی داره بچه؟
سگ تو روح این همه احساساتت! حنجره ی نازنینم را پاره کردم باز هم انگار روی سنگ خط بکشی... قبر پدر بی احساست وطن فروش! بغض می‌کنم.
دیگه کم کم داشتم از این نمایش مسخره حالت تهوع می گرفتم؛ چانه ام از شدت بغض می لرزد و لَب هایم هم...
- کمکم کن!
در نگاهم چشم تنگ می کند. انگار می خواهد سلول به سلول تنم را بررسی کند! قصد ندارم کم بیارم ها، اما اخم هایش که با ان نگاه تنگ ترکیب شده و چشم های اسمانی اش می درخشد، ناخواسته باعث شد سر به زیر بندازم! مردک چلغوز، خجالت هم نمی کشد...
بلند می شود و از بالا نگاهم می کند.
از اینکه از بالا دیده شوم متنفرم، متنفر!
کاش می گذاشت بروم، بگو از چه می سوزی؟ نکند می ترسی خون من به گردنت بیوفتد قاتل وطن فروش!
- به یه نحوی می‌تونم کمکت کنم اما بستگی به خودت داره...
با نگاهی که هر چه ذوق نداشته ام، درونش ریختم روی زانو بلند شدم و ملتمس زانوش رو گرفتم :
- هرچی باشه قبوله ارباب، فقط نجاتم بده!
چهره اش در هم می رود و خود را عقب می کشد. مجبور می شوم دوباره به حالت قبل بر گردم...
- حالم از دخترای لوس بهم میخوره، بار اخرت باشِ.
چه عجب! یک مرد یافتم که از دختر لوس بَدش می امد... فکر کنم اگر ستاد فرماندهی یک ماموریت جدید به من بدهد بشود با این مرد کار هایی کرد و به دوران سلطنتش پایان داد!
با ظاهری بغض کرده سرم را در اغوشم جمع می‌کنم :
- ببخشید اقا
باز چهره اش در هم می رود. شقیقه اش را می فشارد و من نگاهم به برق کلت زیبای در دستانش است! لامصب عجب گیرایی دارد...
- این مردک می خواد یکی از دختراشو بده بهم، من تورو انتخاب می‌کنم.
برق از سرم می پرد. لرزش دستگاه شنود رو کنار ران پای ام احساس می‌کنم... چشم های گرد شده ام را که می بیند اخم هایش در هم می رود :
- البته میل خودته، برای من فرقی نداره!
دوباره حرکت می کنم که زانویش را بگیرم که با عجله عقب می رود. خنده ام می‌گیرد! مردک وسواس نابود است...
لبخند محوی می‌زنم و اهسته پر از ذوق می گویم :
-کنیزیتون رو می‌کنم ارباب، خدا از بزرگی کمتون نکنه.
با شنیدن صدای پایی، دستش را با عجله رو دهانش می گذارد و "هیش" گویان گوش تیز می کند.

#موقعیت_صفر
#زینب_گرگین
#انجمن_تک_رمان

کد:
#پارت6

هاج و واج نگاهم می کند! انتظار اینکه مرا هل می دهد و عقب می رود را دارم و این نشانه ی خوبیست...
- پس برای همین هی دور و بر من چرخ می‌زدی ؟
اخ مردک ساده! بنازم حربه ی سرگرد را....
روی زمین سرد می نشینم و زانویم را در اغوش خود جمع می‌کنم :
- شنیدم تو ایرانی هستی، امید داشتم کمکم کنی و وقتی امیدم نا امید شد قصد فرار داشتم که نمی‌گذاری!
بغض را به صدایم می دهم، نه انگار استعداد بازيگري هم داشته ام و رو نشده بود! چشم های سرخ از بی خوابی ام را به نگاه اسمانی مشکوکش می دوزم و تیر اخر را می زنم :
- حالا می خواهی من رو تحویلشون بدی اره؟ سر من رو می برن می ذارن رو سینَه ام...
سرم را روی زانویم می گذارم و همین گونه که خود را تکان می دهم به حالتی که او بشنود با خودم زمزمه می کنم :
- خیلی هم خوبه، بمیرم راحت میشم از دستشون!... دیگه شبا کابوس نمی بینم، یه دل سیر استراحت می‌کنم....
می بینمش که کلافه اطراف را می پاید و عصبی مقابلم زانو می‌زند :
- بیرون از اینجا اسیر گرگ میشی! چه اینجا اسیر گرگ باشی چه بیرون، برات چه فرقی داره بچه؟
سگ تو روح این همه احساساتت! حنجره ی نازنینم را پاره کردم باز هم انگار روی سنگ خط بکشی... قبر پدر بی احساست وطن فروش! بغض می‌کنم.
دیگه کم کم داشتم از این نمایش مسخره حالت تهوع می گرفتم؛ چانه ام از شدت بغض می لرزد و لَب هایم هم...
- کمکم کن!
در نگاهم چشم تنگ می کند. انگار می خواهد سلول به سلول تنم را بررسی کند! قصد ندارم کم بیارم ها، اما اخم هایش که با ان نگاه تنگ ترکیب شده و چشم های اسمانی اش می درخشد، ناخواسته باعث شد سر به زیر بندازم! مردک چلغوز، خجالت هم نمی کشد...
بلند می شود و از بالا نگاهم می کند.
از اینکه از بالا دیده شوم متنفرم، متنفر!
کاش می گذاشت بروم، بگو از چه می سوزی؟ نکند می ترسی خون من به گردنت بیوفتد قاتل وطن فروش!
- به یه نحوی می‌تونم کمکت کنم اما بستگی به خودت داره...
با نگاهی که هر چه ذوق نداشته ام، درونش ریختم روی زانو بلند شدم و ملتمس زانوش رو گرفتم :
- هرچی باشه قبوله ارباب، فقط نجاتم بده!
چهره اش در هم می رود و خود را عقب می کشد. مجبور می شوم دوباره به حالت قبل بر گردم...
- حالم از دخترای لوس بهم میخوره، بار اخرت باشِ.
چه عجب! یک مرد یافتم که از دختر لوس بَدش می امد... فکر کنم اگر ستاد فرماندهی یک ماموریت جدید به من بدهد بشود با این مرد کار هایی کرد و به دوران سلطنتش پایان داد!
با ظاهری بغض کرده سرم را در اغوشم جمع می‌کنم :
- ببخشید اقا
باز چهره اش در هم می رود. شقیقه اش را می فشارد و من نگاهم به برق کلت زیبای در دستانش است! لامصب عجب گیرایی دارد...
- این مردک می خواد یکی از دختراشو بده بهم، من تورو انتخاب می‌کنم.
 برق از سرم می پرد. لرزش دستگاه شنود رو کنار ران پای ام احساس می‌کنم... چشم های گرد شده ام را که می بیند اخم هایش در هم می رود :
- البته میل خودته، برای من فرقی نداره!
دوباره حرکت می کنم که زانویش را بگیرم که با عجله عقب می رود. خنده ام می‌گیرد! مردک وسواس نابود است...
لبخند محوی می‌زنم و اهسته پر از ذوق می گویم :
-کنیزیتون رو می‌کنم ارباب، خدا از بزرگی کمتون نکنه.
با شنیدن صدای پایی، دستش را با عجله رو دهانش می گذارد و "هیش" گویان گوش تیز می کند.
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
آخرین ویرایش:

امیـر والا؏☣

مدیر تالار تیزریست + ناظر تالار رمان
پرسنل مدیریت
مدیر تالار
ناظر رمان
نویسنده انجمن
تیزریست
کاربر ویژه تک رمان
تاریخ ثبت‌نام
2021-03-16
نوشته‌ها
754
کیف پول من
11,380
Points
502
#پارت7

صدا لحظه به لحظه نزدیک تر می شود... خوب تکلیف مشخص است، اگر یک طالب باشد که فردا خرمای فاتحه من را می خورید و اگر یک نگهبان هم باشد که با کلت و خفه کن این یارو خواهد مرد و من همین الان باید قصد سفر کنم! به کجا را خدا داند و این یاروی وطن فروش...
صدا که نزدیک می شود، نمی دانم پیش خود چه فکری می کند که هجوم می اورد سمت من و به سرعت زيادی بدنم را در اغوش می کشد و عقب می رود، انقدر که در سیاهی گم می شویم و تنش به فنس می چسبد!
چشم هایم برای چند لحظه شوکه و بلافاصله چهره ام پوکر می شود... می خواهم روبند را بندازم که دستی که روی دهانم گذاشته و سفت می فشارد مانع می شود. مانند کر و لال ها نگاهش می کنم و با چشم به دستش اشاره می‌کنم، که اخم هایش شدید تر می شود و محکم کمرم را به سینِه اش می کوبد. دروغ چرا، حس می‌کنم دنده ام شکست!
صدای پا در ن*زد*یک*ی های چادر متوقف می شود و نور ضعیفی که از یکی از چادر ها روی قامتش افتاده ، سایه ی هیکلی مردانه را روی برف های مقابلمان به نمایش گذاشته! دست هایش که دورم تنگ می شود نفسم پس می رود... انقدر فشارم می دهد که هر لحظه امکان دارد چشم هایم حدقه در اید.
به مقدار زیادی از اغوشش چندشم می شود، منتها توان اینکه با یک ضربه او را پهن زمین کنم ندارم، مخصوصا حالا که اینگونه قفلم کرده!
صدای ضعیفی به گوش می رسد و من کل تنم گوش می شود برای شناسایی صدا :
- حامی...
این صدای ان مردک دستیار این وطن فروش بود! پس نام این وطن فروش، حامیست! عجب پارادوکسی با نامش دارد...
مردک وطن فروش... نه، نه.. منظورم همان اقای حامی غیر حامی است! حامی مرا محکم هل می‌دهد، که ناخواسته چند قدم به جلو تلو می خورم. قیافه اش به گونه ای است که انگار من التماسش کرده ام مانند گوجه مرا در اغوشش لِه کند! عجب دنیای غریبی شده...
نگاهم به قد و بالای نتراشیده اوست که به سمت جوانی که حالا در دسترس قرار گرفته می رود. نتراشیده که می گویم می دانید دیگر از ان هایی که معلوم نیست، بادشان کرده ای یا ماهیچه اند!
گوش تیز می کنم تا از بین مکالماتشان چیزی دستگیرم شود که صدای ضعیفی از رابط در گوشم می اید :
- ستوان این چه کاری بود؟ اصلا متوجه هستید دارید چیکار می‌کنید؟ ما مجوز نداریم، شما رو به حکم همکاری با خائن مملکت از کار بیکار می کنند و زندان براتون می‌برند، ممکنه به عنوان جاسوس اعدامتون کنند!
‌دستم را روی دکمه ی رابط می گذارم و اهسته پچ می زنم :
- شما شاهدید دیگه سرگرد.
صدای دندان قرچه کردن پیرمرد نق نقو را حتی از پشت این دستگاه هم می توان شنید :
- باید برگردیم..
لبخند تلخی کنج لَبم می نشیند... می دانی، احساس سنگینی چیزی را روی قلبم می کنم. ممکن است فردا که بفهمند من از ایال و طایفه اشان نیستم مرا سر به نیست کنند... ممکن است وقتی که این یاروی وطن فروش بفهمد کیستم سرم را زیر اب کند. تقریبا اولین بار است بعد از وارد نظام شدنم که اینگونه بغض می‌کنم!
- مراقب پدرم باشید، بهش بگید من مُردم تا چشم به راه نباشه!
تا سرگرد می خواهد داد و فریاد کند، کلافه چشم می بندم و دستگاه شنود را قطع می‌کنم. نفسم را عمیق و پر از درد بیرون می دهم و همراه سر خوردن قطره ی اشک لعنتی، لبخند تلخی می زنم. به قد و بالای وطن فروش یا همان حامی که با دستیارش پچ پچ می کند؛ خیره می شوم... خُب، حامی خان، مراقب باش که می خواهم فاتحه ات را بخوانم!

#موقعیت_صفر
#زینب_گرگین
#انجمن_تک_رمان

کد:
#پارت7

صدا لحظه به لحظه نزدیک تر می شود... خوب تکلیف مشخص است، اگر یک طالب باشد که فردا خرمای فاتحه من را می خورید و اگر یک نگهبان هم باشد که با کلت و خفه کن این یارو خواهد مرد و من همین الان باید قصد سفر کنم! به کجا را خدا داند و این یاروی وطن فروش...
صدا که نزدیک می شود، نمی دانم پیش خود چه فکری می کند که هجوم می اورد سمت من و به سرعت زيادی بدنم را در اغوش می کشد و عقب می رود، انقدر که در سیاهی گم می شویم و تنش به فنس می چسبد!
چشم هایم برای چند لحظه شوکه و بلافاصله چهره ام پوکر می شود... می خواهم روبند را بندازم که دستی که روی دهانم گذاشته و سفت می فشارد مانع می شود. مانند کر و لال ها نگاهش می کنم و با چشم به دستش اشاره می‌کنم، که اخم هایش شدید تر می شود و محکم کمرم را به سینِه اش می کوبد. دروغ چرا، حس می‌کنم دنده ام شکست!
صدای پا در ن*زد*یک*ی های چادر متوقف می شود و نور ضعیفی که از یکی از چادر ها روی قامتش افتاده ، سایه ی هیکلی مردانه را روی برف های مقابلمان به نمایش گذاشته! دست هایش که دورم تنگ می شود نفسم پس می رود... انقدر فشارم می دهد که هر لحظه امکان دارد چشم هایم حدقه در اید.
به مقدار زیادی از اغوشش چندشم می شود، منتها توان اینکه با یک ضربه او را پهن زمین کنم ندارم، مخصوصا حالا که اینگونه قفلم کرده!
صدای ضعیفی به گوش می رسد و من کل تنم گوش می شود برای شناسایی صدا :
- حامی...
این صدای ان مردک دستیار این وطن فروش بود! پس نام این وطن فروش، حامیست! عجب پارادوکسی با نامش دارد...
مردک وطن فروش... نه، نه.. منظورم همان اقای حامی غیر حامی است! حامی مرا محکم هل می‌دهد، که ناخواسته چند قدم به جلو تلو می خورم. قیافه اش به گونه ای است که انگار من التماسش کرده ام مانند گوجه مرا در اغوشش لِه کند! عجب دنیای غریبی شده...
نگاهم به قد و بالای نتراشیده اوست که به سمت جوانی که حالا در دسترس قرار گرفته می رود. نتراشیده که می گویم می دانید دیگر از ان هایی که  معلوم نیست، بادشان کرده ای یا ماهیچه اند!
گوش تیز می کنم تا از بین مکالماتشان چیزی دستگیرم شود که صدای ضعیفی از رابط در گوشم می اید :
- ستوان این چه کاری بود؟ اصلا متوجه هستید دارید چیکار می‌کنید؟ ما مجوز نداریم، شما رو به حکم همکاری با خائن مملکت از کار بیکار می کنند و زندان براتون می‌برند، ممکنه به عنوان جاسوس اعدامتون کنند!
‌دستم را روی دکمه ی رابط می گذارم و اهسته پچ می زنم :
- شما شاهدید دیگه سرگرد.
صدای دندان قرچه کردن پیرمرد نق نقو را حتی از پشت این دستگاه هم می توان شنید :
- باید برگردیم..
لبخند تلخی کنج لَبم می نشیند... می دانی، احساس سنگینی چیزی را روی قلبم می کنم. ممکن است فردا که بفهمند من از ایال و طایفه اشان نیستم مرا سر به نیست کنند... ممکن است وقتی که این یاروی وطن فروش بفهمد کیستم سرم را زیر اب کند. تقریبا اولین بار است بعد از وارد نظام شدنم که اینگونه بغض می‌کنم!
- مراقب پدرم باشید، بهش بگید من مُردم تا چشم به راه نباشه!
تا سرگرد می خواهد داد و فریاد کند، کلافه چشم می بندم و دستگاه شنود را قطع می‌کنم. نفسم را عمیق و پر از درد بیرون می دهم و همراه سر خوردن قطره ی اشک لعنتی، لبخند تلخی می زنم. به قد و بالای وطن فروش یا همان حامی که با دستیارش پچ پچ می کند؛ خیره می شوم... خُب، حامی خان، مراقب باش که می خواهم فاتحه ات را بخوانم!
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
آخرین ویرایش:
بالا