• انجمن رمان نویسی تک رمان پیرو قوانین جمهوری اسلامی ایران می‌باشد. لطفا از ارسال محتوای خلاف قوانین جمهوری اسلامی ایران خود داری کنید در صورت مشاهده برخورد خواهد شد.

درحال تایپ رمان کاج |atiyeh. n_کاربرتک رمان

  • نویسنده موضوع atiyeh
  • تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها 22
  • بازدیدها 514
  • Tagged users هیچ

ساعت تک رمان

atiyeh

کاربر تک رمان
کاربر تک رمان
استارتر تاپیک
Aug 19, 2021
19
172
28
نام رمان : کاج
نویسنده : atiyeh. n
ژانر : عاشقانه، تراژدی
ناظر : catbird
خلاصه :
پرواز! دختری از جنس تمام حس های خوب اما پر از حسرت! مادری که هیچ‌گاه دلیل نبودش را نفهمید. مادربزرگی که او را در این دنیای پست تنها گذاشت. انگار در این هنگام خودش هم نمی‌داند با وجود تمام سختی که شخصیت او را ساخته دیگر چه بلایی قرار است بر سرش بیاید‌.
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان

آخرین ویرایش:
امضا : atiyeh

catbird

مدیر کودکانه+ ناظر تالار رمان + کاندید مدیریت مجله
پرسنل مدیریت
مدیر تالار
ناظر رمان
کاندیدای مدیریت
ویراستار انجمن
مجله نویس
روزنامه‌نگار
کپیست
داستان‌نویس
منتقد آزمایشی
شاعر آزمایشی
Apr 6, 2021
1,441
6,808
193
بیشه‌ی فراموشی
_رمان۲_(1)_abnj.png

خواهشمند است قبل از تایپ رمان به قوانین زیر توجه کنید:
قوانین تایپ رمان:

پرسش و پاسخ رمان نویسی:

تاپیک جامع درخواست جلد:

اعلام پایان رمان:
موفق باشیدLngxzs
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان

atiyeh

کاربر تک رمان
کاربر تک رمان
استارتر تاپیک
Aug 19, 2021
19
172
28
بسم الله الرحمن الرحیم

زندگی جیره ی مختصریست،
مثل یک فنجان چای،
و کنارش عشق است،
مثل یک حبه ی قند،
زندگی راباعشق،
نوش جان باید کرد!

تقدیم به میوه ی دلم! سیب سرخی که نمی دانم از کدامین باغ بهشت است!
«atiyeh. n کاربر تک رمان»
پارت۱:
پر پرواز ندارم
دلی دارم و حسرت درناها
و به هنگامی که مرغان مهاجر
در دریاچه ی ماهتاب
پارو می‌کشند
خوشا رها کردن و رفتن
خوابی دیگر
به مردابی دیگر
خوشا ماندابی دیگر
به ساحلی دیگر
به دریایی دیگر
خوشا پر کشیدن
خوشا رهایی
خوشا اگر نه رها زیستن
مردن به رهایی!
آه
این پرنده در این قفس تنگ
نمی‌خواند
" احمد شاملو "
(فلش بک)
نگاهی از سر شوق به پدر انداختم و او
دستم را می‌فشارد و م*حکم تر قدم برمی‌دارم و شعر جدید را بلندتر هم‌خوانی می‌کنم:
" می‌تراود مهتاب
می‌درخشد شب تاب
نیست یک دم شکند خواب به چشم کس و لیک ..."
چه کرده بود یوشیج با آن شاهکار هایش که مترسک را هم م*ست می‌کرد، چه رسد دختر بچه ای ده ساله که در پیاده روی های شبانه دست در دست پدر، میان جاده ی باغ های سیب، اشعارش را زیر ل*ب می‌خواند!
دستانم رها می‌شود و باز پدر غرق افکار اسرارآمیز قدم بر می‌دارد و من با تمام خردسالی ام می‌فهمیدم و قدم هایم را کندتر می‌کنم و او را با خلصه اش تنها می‌گذارم.
کوه بود، با قامتی کشیده و مردانه با موهای مجعد سیاه و چشمانی گیرا و شب رنگ که هارمونی زیبایی با آن موهای پرپیچ و تاب سیاه داشت، دستانش را که می‌گرفتم امنیت و اعتماد در وجودم چرخ می‌زد؛ چه قدر دوستش داشتم؟! آن قدر زیاد که خودم هم نمی‌دانستم چند؟ می‌ایستد و به عقب بر می‌گردد و باز همان نگاه پر حرف و خسته اش را به چشمانم وصله می‌زند و دستش را به طرفم می‌گیرد و با لبخند به طرفش می‌دوم و انگشتانم را به دستان گرمش وصله می‌کنم؛ خانه از دور پیداست.
دستم را می فشارد و ل*ب می‌زند:
دختر بابا! همه چی خوبه؟لبخند می زنم پراز شوق.
_ خوبه بابا! اگه به قولی که دادی عمل کنی خوب ترم می‌شه
و بلند می‌خندد.
_ وروجک! تو هنوز دوچرخه رو یادت نرفته؟
دستش را رها می‌کنم و جلویش برعکس قدم بر می‌دارم.
_نه که نرفته باباجون! آخه جایزه ی شاگرد اول شدنمه.
و لبخند عمیقی می‌زنم.
می‌ایستد و دستانم را می‌گیرد و چندی بعد به آغوشش فرو می‌روم و پر می‌شوم از هر چه حس خوب، مثل گ*از زدن یک سیب ترش چیده شده از درخت یا چیدن تمشک سیاه و رسیده از لابه لای بوته های پر از خار، همان قدر ساده و دلچسب، و او مرا به س*ی*نه اش می فشارد و زمزمه می‌کند:
می‌گیرم برات گل دخترم؛ قول می‌دم.
خودم را عقب می کشم که صدای خانم جان از ایوان به گوش می‌رسد:
_کیجا!
پدر می‌خندد و رهایم می‌کند و با آن پاهای کوچک با نهایت سرعت خودم را به خانه ی چوبی و کاهگلی می‌رسانم و پله ها را دوتا یکی می کنم؛ می دانستم وقت گفت و گو و قصه های خانم جان بعد شام، دلچسب و آن پیاده روی دلچسب تر است.
سینی مسی هندوانه ی سرخ قاچ خورده، سیب های ترش وحشی، بادام و تخمه ی آفتاب گردان هم گوشه ی ایوان، خانم جان روی تشکچه ی مخمل و من مشتی بادام برمی‌دارم و سر روی پایش می‌گذارم و شاد از گرفتن قول دوچرخه و شنیدن قصه ای جدید.
پدر از حیاط نگاهمان می کند و لبخند می زند و انگشتان لرزان خانم جان لای موهایم می‌رقصند.

پارت۲
تقه ای به در می‌خورد و من سر از زانو بر می‌دارم و چشمان سرخم باز می‌شود و بی حرف به روبه‌رو خیره می‌شوم و چندی بعد در آرام روی لولا می‌چرخد و قامت آلما میان چهار چوب نمایان می‌شود با آن موهای نامرتب و چشمان سیاه که موجی از غم میانشان در حرکت بود، ل*ب های خشک و بی رنگ و رنگ و رویی که بیش از اندازه به سفیدی می رفت و چه روزهایی را می‌گذراندیم و چه به روز آلمای دوست داشتنی ام آمده بود؟!
تلاشش برای از بین بردن لرزش صدایش خیلی خوب حس می شد، لبان خشکیده اش را بازبان تر کرد:
_ عزیزم! پدرت منتظرته؛ چرا نیومدی بیرون؟
نگاهم را می‌گیرم از چشمانش و از لبه ی پنجره خودم را پایین می‌کشم و درحالی که دستانم برگ های خشکیده ی شمعدانی را ل*مس می‌کند می‌گویم:
حالم اصلا خوب نیست آلما!انگشتانش دستگیره ی در را رها می‌کند و قدمی جلو می‌آید و می‌گوید:
_می‌دونی که دلیل خوبی نیست برای فرار از جمع و مدام توی این اتاق موندن و الان وقت لجبازی نیست و بهم بگو که چرا قصد نداری تمومش کنی؟
اجازه ندادم حرفش را ادامه دهد، گفتم:
_من فرار نمی‌کنم آلما ! فقط حوصله ی کسی رو ندارم؛ حوصله ی اون مهمونا و سلام و علیک و خداحافظی هارو ندارم؛ طاقت شنیدن تسلیت گفتناشون رو هم ندارم آلما!
باز کمی جلوتر می‌آید و شانه هایم را می‌گیرد و می گوید:
_منم مثل توام و د*اغ دیدیم هممون، ولی باید باهاش کنار بیاییم و بفهمی اینو وما مجبوریم که کنار بیاییم.
پوزخندی می زنم و به سر تاپایش اشاره می‌کنم و به چشمان خسته اش خیره می‌شوم و می‌گویم :
_آره، خیلی خوب کنار اومدی!
بزاق دهانش را پرصدا فرو می‌دهد، تکانی به شانه هایم می دهد و می گوید:
داری اشتباه می‌کنی عزیزم! بالاخره باید تموم کرد این وضعیت رو، حالا چهل روز گذشته و خانم جان هم راضی نیست به این وضع‌؛ بهتره کم کم از این پیله ای که دور خودت تنیدی بیای بیرون و مطمئن باش همه چیز به روال عادی بر می‌گرده و همه ی ما مجبوریم ادامه بدیم.چنگی به موهای سیاه و پر از پیچ و تابم می‌زنم و بغضم را فرو می‌دهم:
_برو آلما، برو و تنهام بذار.
شانه هایم را رها می‌کند و می گوید:
_آخه این اتاق، بدون خانم جان دیگه جز یه پنجره و یه شمعدونی خشک روی طاقچه، چی داره که خودت رو توش حبس می کنی قربونت برم؟
طاقت نمی‌آورم و بغضم می‌شکند و آلما بی‌محابا به آغوشش می کشد تن خسته ام را؛ هق هقم اوج می‌گیرد و با صدایی لزران ل*ب می‌زنم:
_آلما این اتاق بوی خانم جانی که هجده سال برام مادری کرد رو می‌ده می فهمی؟ بوی مادر می‌ده این اتاق، بوی عشق.
ضربه ای به پشتم می‌زند:
_هیس! آروم باش دختر! آروم، قربونت برم.
گریه مجال آرام شدن نمی‌دهد:
_توی این خونه یه دنیا خاطره دفن شد آلما یه دنیا عشق، توهم داری خودت رو گول می‌زنی، تو هم می‌خوای گریه کنی؛ تو هم فقط داری شعار می‌دی که همه چیز مثل قبل می‌شه ولی دیگه خانم جانی نیست آلما و من دارم از نبود یه مادر دیوونه می‌شم.
سرم را میان س*ی*نه اش فرو می‌برم و لرزش شانه هایش را حس می‌کنم و هیچ کس جز خودمان نمی توانست د*ر*د نبودن خانم جان را درک کند...
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
آخرین ویرایش:
امضا : atiyeh

atiyeh

کاربر تک رمان
کاربر تک رمان
استارتر تاپیک
Aug 19, 2021
19
172
28
نگاهم را می‌دوانم سمت خیابان پشت شیشه ی خیس از باران؛ عصرابری و بارانی پاییزی، رهگذران همچنان درتکاپو وبرگریزان درختان چنار. دستانم رابه دور فنجان قهوه حلقه می‌کنم و جرعه ای می‌نوشم وخنکایش حالم رابرهم می‌زند؛ فنجان راسر جایش برمی‌گردانم وبازهم تکیه ام را به صندلی چوبی می‌دهم ونگاهم بازهم پی باران و خیابان و برگریزانش می‌دود. سمفونی سوختن چوب ها و نوای بی کلام پیانو وعطر دلچسب اسپرسو ونشستن در دنج ترین نقطه ی کافه خاطره می‌تواند، یکی ازآن علایقی باشد که روحم راتسکین می‌دهد. ل*بم رابه دندان می‌گیرم وبه ساعت مچی ام خیره می‌شوم ونفس کش‌داری می‌کشم؛ سعی می‌کنم به چهل وپنج دقیقه تاخیر فکرنکنم وپایی که رمقی برای‌ رفتن ندارد. عصبی ضربه های پی در پی و بدون ریتم می‌زنم به میز وسعی می‌کنم کمی با آن فضای گرم ودلچسب وخلوت وامید این‌که کم‌کم پیدایش می‌شود، آرام کنم خودم را و هم‌زمان صدای ویبره ی موبایل باعث می‌شود دست از کلنجار بامیز بردارم وانگشتم راروی صفحه میکشم و پیام سارا باز می‌شود :
" ده دقیقه تأخیر داشت پامیشی میری خونه! ببین چی بهت گفتم پرواز! "
نیشخندی می‌زنم وبدون توجه صفحه راخاموش می‌کنم. نگاهی اجمالی به ورودی کافه می‌اندازم وانگشتانم بازهم به میز میکوبند محکم وعصبی! صندلی رابه عقب هول می‌دهم‌ و کیفم رابر می‌دارم وبدون توجه، چند اسکناس روی میز پرت می‌کنم وقدم برمی‌دارم اما همچنان آرام وبا تمأنینه، شاید هنوز هم انتظار می‌رود اگر ده دقیقه دیگر بنشینم ومثلا از اطراف وخیره شدن به خیابان ل*ذت ببرم، شاید انتظار تمام می‌شود. ازکافه خارج میشوم باران بند آمده وآسمان ابری، ترجیحم درآن هوا، پیاده روی تاخانه است وقدم زدن زیرآسمان ابری و درختان عر*یان چنار و روی برگ های خشک. تاخانه راهی نیست ودستی انگار یقه ام رامحکم می‌چسبد! گلویم درد می‌کند وانگار بازهم قراراست سرماخوردگی ام عودکند؛ سعی می‌کنم بتوانم سیب بزرگی که راه گلویم را سد کرده ببلعم و برمی‌گردم وباز هم نگاهی به کافه می‌اندازم وباز راهم را ادامه می‌دهم. مگر چه می‌شد اگر بازهم گوشه ی دنج کافه می‌نشستم یک ساعت و یک فنجان قهوه نوش جان می‌کردم؟! صدایی درونم فریاد می‌زند:" احمق! "
هنوزهم جدال با بغض سرکش ادامه دارد و صدای درون ادامه می‌دهد : "چهل وپنج دقیقه انتظار و یک فنجان قهوه‌ ی یخ زده، یک سیب بزرگ که راه گلو را سدکرده و دستی ب س*ی*نه که قلب رامحکم می‌فشارد!" زهرخندی به احوال مسخره ام می‌زنم. آسمان غرش می‌کند و عدو برق و من گمان می‌کنم خدا، وقتی دلش تنگ بود آسمان ابری بود، باران بود، رعدبود وپاییز بود. بغص نفسم را می‌گیردو قدم هایم سست می‌شود وفکر می‌کنم می‌شود بایک لیوان شیرداغ گلو درد راتسکین دادواین یک نوع سرماخوردگی بودکه فقط چنین مواقعی حالم را دگرگون می‌کرد و زیر ل*ب زمزمه می‌کنم :
_ احمق! احمق! احمق!
کاسه ی چشمم پر می‌شود وبالاخره قطره اشکی ازگوشه ی چشمم روی گونه ام می‌لغزد ورقص کنان پایین می‌چکد؛ نفس از کوره راه س*ی*نه آرام خارج می‌شود وبغص بزرگ و سنگین رها. کلاهم راجلوتر می‌کشم واشک هایم راپاک می‌کنم وصدای ویبره ی موبایل حواسم را سرجایش می‌نشاند؛ دست به جیب می‌برم وبادیدن شماره ی ذخیره نشده اش، هیجان وجودم رادر برمی‌گیرد و بی مهابا پیام راباز می‌کنم و هرکلمه اش راچندین بار می‌خوانم: "فردا پنج عصر بیا به این آدرس "
موبایل راسرجایش بر می‌گردانم و دستانم رادرجیب فرو می‌کنم، بر شدت قدم هایم می‌افزایم و باخودم فکر می‌کنم : "ببین براش مهم بودی! درسته نیومد خب حتما کاری براش پیش اومده، ولی بهت پیام داد و این یعنی جبران"
سعی می‌کنم لبخندی به این سادگی و باور بزنم، اماپس تکلیف آن من پشت میز نشسته، آن چهل وپنج دقیقه، آن قهوه ی یخ زده و آن غرورچه می‌شود؟! انگار دستی قلبم راچنگ می‌زد، اماحکایت ازعشق بود و آن کبک سربه زیر برف و وقتی انتخابم شد، غرورم رازیر پایم گذاشتم و ازآن بالا رفتم.قدم هایم را تند تر می‌کنم و مانع ریزش اشک هایم می‌شوم.
شازده کوچولو گفت :
_میخوام باهربهونه ای زوبه زود ببینمش و مدام دلم براش تنگ می‌شه
روباه به آخرجاده نگاهی کرد وآروم گفت :
_عاشق شدی!
به کوچه می‌رسم ودستی به چشمانم می‌کشم؛ چیزی نشده بودکه! یک سرماخوردگی ساده بود که گاه وبی گاه عود می‌کرد، بهتر می‌شد اما خوب نه و این روزها گاه وبی گاه عود می‌کرد وگلویم را می‌گرفت وچشمانم را پر می‌کرد و مثلا چیزی شبیه به یک پیام ازبرای جبران برای منتفی شدن یک قرار درعصر سرد و ابری پاییزی، می‌توانست کمی حال بد حاصل از سرماخوردگی ام راتسکین دهد. صدایی از درونم قهقهه ای به افکارم می‌زند و به سخره ام می‌گیرد و من خوب می‌دانم که قضیه، از چه قرار است و بازهم همان عشق وکبک سر به زیر برف و چاره ای نیست وقتی، احساس حرف اول را می‌زند و بس! به در بزرگ وسیاه رنگ خانه باغ می‌رسم و بی حوصله دست می‌برم و زنگ را هدف قرار می‌دهم؛ چندی بعد صدای وجیهه بی‌بی بلند می‌شود :
_دخترم چرا کلید یادت میره آخه تومادر؟!
کلافه جواب می‌دهم :
_باز کن وجیهه بی‌بی، خیلی خسته ام.
هنوز جمله ام را کامل نکرده ام که در باز می‌شود...
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
آخرین ویرایش توسط مدیر:
امضا : atiyeh

atiyeh

کاربر تک رمان
کاربر تک رمان
استارتر تاپیک
Aug 19, 2021
19
172
28
کوچه باغ و درختان عر*یان و خزان زده، کمی دلم را می‌گیرد؛ غارغار کلاغ های روی شاخه های توت پیر هم که انگار جگرم را آتش می‌زنند. بادوخودم رابه سالن می‌رسانم ودرب رامحکم پشت سرم می‌بندم وتادهانم برای سلام باز می‌شود، قامت شکسته ی بی‌بی نمایان می‌شود! باآن موهای خاکستری رنگ و چشمان میشی و وجثه ای تپل وآن پو*ست چروکیده و سفید، که همیشه دلم را آب می‌کرد و مرا یاد خانم جان می انداخت. وجیهه بی‌بی از گذشته های دور رفیق گرمابه وگلستان خانم جانم بوده و کمک حالش؛ بعد رفتن خانم جان، پدر وجیهه بی‌بی تنها را به تهران آورد و برای همیشه کنارمان ماندگارشد و انگار عضوی از خانوادمان شده بود و بی‌بی گه گداری برای دیدن دخترش، به انزلی می‌رفت و ما آن موقع ها از نبودش همگی کسل و بی رمق می‌شدیم. نگاه سوالی ام را هواله ی بی‌بی می‌کنم و او که انگشت اشاره اش راروی دماغش گذاشته بود و دعوت به سکوتم می‌کرد؛کمی جلوتر آمد.
درحالی‌که دمپایی های پشمی خرگوشی ام راپا می‌زدم باتعجب جواب دادم :
_وجیهه بی‌بی چرا اینطوری می‌کنی؟این هیس هیس کردنا برای چیه؟!
دست چروکیده و سفیدش راجلوی دهانش گرفت وآرام جواب داد :
_بیا تو آشپزخونه مادر!
قدمی سمت پله ها برداشتم و بعد مکس کوتاهی، ابروهایم ازتعجب بالا پرید
_وجیهه بی‌بی! می‌خوام برم اتاقم آخه خسته ام، چیزی شده؟چرا کسی نیست خونه؟!
با ابروهای خاکستری ویکی درمیانش اشاره ای به طبقه ی بالا کردو آرام جواب داد :
_پدرت اینا!
و قبل اتمام جمله اش، صدای احمق گفتن امیرو فریادش، هم زمان شدباجیغ گوش خراش آلما و بعد آن سکوت. قلبم دیوانه واربه س*ی*نه می‌کوبید؛ باترس سمت وجیهه بی‌بی چرخیدم
_چی شده؟ چه خبره اینجا؟ این سروصدا واسه ی چیه بی‌بی؟!
بی‌بی باچشمان غمگینش سری تکان داد
_فکر کنم قضیه ی همیشگی باشه مادر! موضوع ازدواج و عاشقی آلما، براهمون نفر که خاطرشو میخواد.
دست هایم لرزان کنارم افتادند و اخم هایم درهم.
_خب قرار بود درست وحسابی بشینن حرف بزنن و تصمیم بگیرن، دیگه زیادی کشش دادن این موضوع و دارن علنا زجرکشش می‌کنن آلمارو!
وجیهه بی‌بی باناراحتی سری تکان داد و درحالیکه نگاهش به سالن بالا بود، جوابم را داد :
_تو چیزی نگو مادر، بینشونم نری، برو اتاقت تابرات یکم شیرکاکائوگرم وکیک بیارم سرحال بیای!
بدون این‌که اخم از چهره ام محو شود، سری تکان دادم و راه پله هارا پیش گرفتم وبا تمانینه بالا رفتم. صدای امیر به خوبی به گوش می‌رسید؛ "توبیجا کردی! ازکی تاحالا آنقدر خودسر وعوضی شدی؟ میخوان مثل خودشون کننت! میفهمی این وتو؟ ها؟!" وصدای ها گفتنش به قدری بلندبود که درجا خشکم زد؛ بلافاصله صدای داد پدر" امیر خجالت بکش! من اینجام! بزرگت جلو روت وایساده، داری صدات ومیندازی توسرت و هوار می‌کشی؟برای کی قلدر بازی درمیاری باغیرت؟! آرام چندپله ی دیگرهم بالارفتم وجلوی اتاق پدرکمی مکس کردم؛ صدای هق هق آلما را می‌شنیدم ودلم از غصه ریش می‌شد و من خوب می‌فهمیدم، مدت ها بود برای ر*اب*طه ی عاشقانه اش باآن شخصی که نام ونشانش در خانه ممنوع شده بود، هرروز جنگ بود و آلما محکم مثل یک سرباز شجاع درمیدان، کلاه خود عشق را سر کرده بود و س*ی*نه سپر و عقب نشینی در کارش نبود ومن آلما را اسوه ی ایستادگی قرار دادم و این یک دانه عمه، دوست داشتن را به خوبی برایم تعریف و عشق راتفسیر کرده بود و من چشیدم و درک کردم و فهمیدم.
وامیر عموی کوچکم، هرزمان مانند ببری زخمی منتظر عکس العملی ازآلما می‌شدتا اورا توبیخ و برای عشق سرش فریاد بزند. آلمای دوست داشتنی ام!
صدای داد پدر را می‌شنیدم و مثل همیشه امیر سکوت می‌کرد و پدر اخرکلام رابا جمله ی همیشگی اش مزین می‌کرد "مگه من مرده باشم که کسی خونوادم و ناراحت بکنه و امیر تو داره چوب خطت پر می‌شه وبایدحدخودت روبدونی!انگار یادت رفته جزو همین خونواده ای و آلما خواهرت!"
و من نمی‌دانم چرا باز هم میان آن همه طرف گرفتن از آلما، بازهم پدر خودرا علنا مخالف ر*اب*طه ی عاشقانه وپارتنر آلما نشان می‌داد.
خودم رابه اتاق رساندم؛ در رابستم و تکیه دادم و انگار بحثشان تمامی نداشت. یعنی دلیل آن همه مخالفت چه بود که نود درصد مخالفت هاازسمت امیر و بعد دیگران سرازیر می‌شد و هیچ کدام با آن همه تحصیلات و هزار چیز دیگر نمی‌فهمیدند که زندگی آلما، مختص خودش است وتصمیم گیرنده هم طبیعتا خود او‌؛ اما دلیل این ممنوعیت نامعلوم بود و همانطور دلیل آشوب بی سابقه ی امروز. کیفم را روی میز تحریر انداختم و همانطور که کمد را باز می‌کردم از پی یک لباس گرم راحتی، عصبی بارانی ام رابا یک حرکت از تن خارج کردم و روی صندلی انداختم و بلوز وشلوار گرم وصورتی رنگ را از لای انبوه لباس ها بیرون کشیدم. دلم از فکر آلما می‌گرفت.
به راستی این عشق چه بود؟!
دلم میخواست دست مردی راکه آلمادیوانه وار دوستش داشت رابگیرم و به اتاق پدرببرم و نشانش دهم که می‌تواند باآلما چقدر خوشبخت باشد، وقتی یک دختر آنقدر شجاعانه برای عشقش می‌جنگد وبرای داشتنش همه طور مقاومت می‌کند و هیچ وقت نفهمیدم دلیل آن‌همه مخالفت ازچیست؟ قلب آلما می‌توانست تندیسی از یک عشق بکر وناب باشد!
لباس هایم راتن میزنم و موهایم راازحصار چنگال های سنجاق رها میکنم و آبشار مواج سیاه رنگ، اطرافم را احاطه می‌کند ورایحه ی شیرین و خنک شامه ام را پر می‌کند و چه حس دلچسبی و باز فکرم می‌رود سراغ ساعت پنج عصر فردا ولحظه شماری شروع می‌شود!
و پاییز درگوش باد زمزمه می‌کند :
_می‌افتم!ولی بلند می‌شم...!
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
امضا : atiyeh

atiyeh

کاربر تک رمان
کاربر تک رمان
استارتر تاپیک
Aug 19, 2021
19
172
28
نگاهم به پنجره ی اتاق می‌رود وآن پرده ی پر از گل های بابونه ی کنار رفته وباران که دوباره باریدن گرفته، تراس یخ زده وچندپرنده که نامشان را نمی‌دانم روی حفاظ های سنگی تراس، جاخوش کرده اند وگلدان بزرگ کاج وبرگ های سبز وزندگی بخش پتوس و پیچک های م*ست و خشک لابه لای حفاظ ها‌؛ شاید اگر این دیوار شیشه ای درانتهای اتاقم نبود، من هیچوقت از تنهایی ل*ذت نمی‌بردم.
دیگر صدایی از بقیه نمی آمد،. دلم کمی خواب درآن غروب غم انگیز بارانی را می‌خواست؛ چراغ را خاموش می‌کنم وخودم را روی تخت رها می‌کنم، لحظه ها را دانه دانه می‌شمارم و بی صبرانه منتظر برای عصری دیگر وبی خیال یک ساعت قبل وکافه واشک های زیر باران درپیاده رو و برگریزان درختان چنار و من از کی تااین حد پوستم کلفت و بی‌خیال شده بودم نسبت به خودم وغرورم؟!
افکارم را روانه می‌کنم سمت آن روزها، وقتی که همه چیز کم کم رنگ دیگر به خودش می‌گرفت، آن موقع هایی که زندگی پیچیده تر می‌شد، آن روزهایی که می‌فهمیدم باید کم کم از عروسک هایم دست بکشم، از خاله بازی کردن هایم؛ شمارش معکوس زندگی وگرفتن تصمیمات بزرگ. آن‌ روزها ی قبولی در دانشگاه و اجابت خواسته های خودم، پدر و رسیدن به تک تک رؤیاهایم، آن روزهایی که دیگر خبر از دنیای رنگارنگ صورتی نبود و من باید خودم دفتر زندگی ام را ورق می‌زدم و رسم می‌کردم ورنگ آمیزی. آرام چشمانم را می‌بندم و یادم از خودم وآلما می آید وآن روزهایی که قرار بود خودمان برای خودمان همه کس باشیم!
(فلش بک)
باصدای فریاد امیراز میان انبوه جعبه ها ولوازم روی هم افتاده ی اتاق، خودم رابه بیرون می‌رسانم ‌؛ قامت پدر پیداست وآلمایی که ترسان باآن موهای پریشان وچشمان گریان کنارش ایستاده و تکه های تلفن همراه به هر سو افتاده و امیر لرزان از شدت خشم وغضب وپدر باآن چشمان سرخ و ابروان گره خورده که سعی بر این دارد مانع هجوم امیر سمت آلما بشود؛ یعنی چه اتفاقی افتاده بود و چه بر سر آلما آمده بود؟! آن موقع هاکه مراسم چهل خانم جان را برگذار کرده بودیم و قراربود درخانه اش برای همیشه بسته شود، همان روز هایی که شب را دراتاق خانم جان و روی سجاده اش صبح می کردم، میان آن همه تنش و غصه، ر*اب*طه ی آلما و شخص ممنوع النام را عمو امیر فهمید و آن روز، جهنم شد! نمی‌دانستیم درد خانم جان را به دوش بکشیم یا غصه ی شکست دوباره ی آلما! بعد مرگ خانم جان. دیگرشوری برایمان نماند و خانواده ی کوچکمان باید تابه ابد بدون خانم جان رشد می‌کرد وزندگی و آلمایی که دیگر آلما نشد. خانم جانی که از بدو تولد هم برای من و هم برای آلما، مادری کرده بود. آلما عمه ی کوچکم، ازآن دسته آدم هابودکه حضورش گرما بخش بود و نبودش به شدت حس می‌شد؛ آلما عمه نبود، بهترین دوست برایمان بود، بهترین خواهر برای من وساراکه دخترعمویم بود و یکسال بزرگتر ازمن. خانم جان که رفت، آن روزها تازه وارد دانشگاه شده بودم؛ زمان تحقق رؤیا هایم، آرزوهایم و اما ل*ذت خانم جان ازدیدن موفقیت های ته تغاریش چند ماهی بود و بس! آن زمان بود و یادم می آید فریادهای امیروخشم وغصب پدر و عموعماد. قصه ی عشق آلما ورابطه ی عاشقانه چندساله اش با مردی که دوستش داشت و هیچ وقت نفهمیدیم این همه مخالفت برای چیست؟! خودش هم زبان دردهان نمی چرخاند، برای گفتن چیزی و دیگران هم هیچ وقت حرفی از دلیل مخالفت هایشان نمی زدند و ماهم حق پرسیدن نداشتیم و آلما آرام آرام در خود فرو می‌ریخت ودم نمی زد و غصه هایش راباکسی شریک نمی‌شد، اوهم از جنس خودم بودو بیشتر از چندسالی ازبودن کنارمادربزرگ ل*ذت نبرد و بعدازآن هم آقابزرگ از د*اغ همسرش شکست و چندی بعد اوهم رفت و خانواده مان تنهاترشد و خانم جان اگر نبود، ما هیچ وقت مهر مادری را مزه نمی‌کردیم، ل*ذت نمی‌بردم از زندگی کردنمان و او بود که یادمان داد چگونه زن باشیم! محکم و پر از دخترانگی های ناب و باشخصیت های کمابیش بی نقص و کامل. خانم جان مادربزرگ پدر، آلما، امیر وعموعماد بود ویک زن اصیل و بااصل ونصب والاو شمالی و بزرگ خاندان؛ اگر نبود احتمال می دادیم زندگی مان آنقدر دلچسب نبود وبرایمان حکمش مادر بود وبدون اجازه اش جرعه ای اب نمی نوشیدیم! خانواده ی کوچکی بودیم که کنارهم رشدکردیم و روزهای خوب برایمان هربار رقم می خورد.
سرم را میان بالش فرو می‌برم و تمام تلاشم را می‌کنم تاچشمانم بسته باشند و خواب را میزبان شوند! اما با تقه ای به در و نمایان شدن وجیهه بی‌بی با آن سینی دردست، تمام تلاشم بی ثمر می‌شود...
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
امضا : atiyeh

atiyeh

کاربر تک رمان
کاربر تک رمان
استارتر تاپیک
Aug 19, 2021
19
172
28
روی صندلی سفیدرنگ تراس می‌نشینم؛ خنکای هوا حالم راجامی آورد. شماره ی پدر را می‌گیرم و به انتظار می ایستم برای شنیدن صدایش و چندی بعد صدای گیرا وجذابش، توی گوشم می‌پیچد:
_جانم بابا؟
بزاق دهانم را می‌بلعم وسعی می‌کنم محکم جوابش رابدهم.
_ سلام بابا خسته نباشید!
با مهر جواب می‌دهد :
_ممنونم عزیزدلم، جانم بابا؟
نفس عمیقی می‌کشم وبا دلهره ل*ب می‌زنم :
_بابا امروز غروب یه دورهمی دعوتم بادوستام! نشدبهتون بگم، آخه دیشب شرایط جالب نبود.
مکس کوتاهی می‌کند
_کجاست بابا؟ تاچه ساعتی؟!
کم کم می رود که صدایم بلرزدوچقدر آن لحظه از خودم بدم آمد بابت آن همه دروغ!
_دور نیست بابا! نزدیک خونست و باسارا می ریم؛ دورهمی دوستای دبیرستانه، ممکنه شام هم دورهم باشیم!
_ تایم رفتنت و بهم اطلاع بده عزیزم، ایرج روبفرستم دنبالتون.
تند می گویم :
_نه باباجون! سارا میاد دنبالم و زودبرمی گردیم! مرسی بابا
صدای درزدن و ورود کسی به اتاقش می‌آید :
_باشه بابا جون، من الان کار مهمی دارم، مراقب خودت باش.
وبعد اتمام مکالمه و قطع تماس، بلافاصله پیامی به سارا ارسال می‌کنم “چهارونیم بیا دنبالم “.
گوشی موبایل را روی میز می‌گذارم.
وجیهه بی‌بی را می‌بینم باآن چادرمشکی دوست داشتنی اش که همیشه بوی گلاب می‌داد و سبد به دست باآن قامت گرد و بانکمش، از حیاط خانه باغ خارج می‌شود.
خیره می‌شوم به کوچه باغ؛ به درختان عر*یان و استخر خالی، به آسمان ابری، به نرگسی های سبز آماده ی گل دادن، خیره به کلاغ های رو درختان چنارو
چشمانم را می‌بندم وپاییز را بو می‌کشم! دلم می‌خواهد از آن قدم‌زدن ها میان راه های پر برگ و خیس وباران و یک چتر و دونفرمان پا به پای هم.
چشمانم باز می‌شود و فکرم می‌رود سراغش، باز هم وبازهم و بارها وبارها پیامش را خوانده بودم؛ ساعت پنج عصر و هرچند هیچ چیز قشنگ و عاشقانه ای نبود، هرچند دیگر هیچ پیامی از او روی صفحه ی تلفن همراهم نمایان نشد، اما عشق همچون پیچکی به تاروپود قلبم نفوذ کرده بود و جوانه های کوچک منطق و عقل راخشکانده بود و احساسم هرلحظه شعله می کشید و این چه عشقی بود؟!
غرورم را نردبانی کرده بودم زیر پاهایم و دانه دانه بالا می‌رفتم و نمی خواستم به هیچ چیز دیگری فکر کنم، جز این که چقدر دیوانه وار دوستش داشتم. یادم ازان زمان هایی می آید که برای اولین بار، وقتی امیر مرا همراه کرده بود و قرار بود به دنبال پدر برویم وبعد آلماوخانم جان برای صرف شام قبولیم در دانشگاه، جلوی ساختمان شرکت نگاهش کردم، زیر نور چراغ کنار خیابان و تکیه به اتومبیل آخرین مدلش، باآن ظاهر فاخر و بی‌نظیر بدجور تمام توجهم را به خود جلب کرد؛
وتلاشم برای فهمیدن نام ونشانش وچند دیدار مثلا اتفاقی و آن همه ی زارزدن هایم برای دیدنش! و مدت هابعد و آن همه عاشقی و شجاعت مثال زدنی یک دختر هجده ساله و دعوتش به کافه خاطره!
و درنتیجه ی آن همه تلاش و هردفعه یک جواب گرفتن:"برو پی درس و مشقت بچه جون! "
نمی دانم! انگار چشم هایم کور شده بودند، گوش هایم کر و قلبم حرف اول را می زد و دوسال تمام آرام و بی‌صدا شکستم سوختم ودود شدم اما نامش از یادم نرفت. دیوانه ترشدم و غرور مقابلم، تکه ای زباله بیش نبود و من می دانستم به بد نقطه ای رسیده ام اما باز دلم اعتیادش راداشت و التماسش برای بودن می کرد و او صدایش، عطر بی‌نظیرش و وجودش، روان گردان بود و من بدجور بیمارش بودم و این برایم زیبا ترین اتفاق دنیا بود. همین عشق و حالا قرار پنج عصر و نمی دانم چه می‌شود اما انگار کمی خستگی امانم را بریده بود!
افکار به هم ریخته ام را پس می‌زنم و نگاهی به صفحه ی گوشی موبایل میکنم، ساعت چهار رانشان می‌دهد؛ ‌
نفس عمیقی می‌کشم و انگار باید کم کم آماده بشوم. بلند می‌شوم و به اتاق می‌روم، در تراس را میبندم و پرده را می‌کشم و نگاهم خیره ی لباس های شیک ومارک روی تخت می شود؛ پالتوی مشکی رنگ و شال بافت آلبالویی که می‌دانستم چقدر به صورتم می آمد. سعی کردم لبخندی به ل*ب بنشانم و ازاتاق خارج می‌شوم و آرام از پله هاسرازیر می‌شوم؛ آلما کنار شومینه روی کاناپه راحت نشسته و کتابی روی پاهایش و گوشی موبایل دردستش، خودنمایی می‌کند؛
نگاهم می‌کند و لبخند غمگینی می‌زند.
یادم از اتفاق دیروز می آید و آن همه داد وفریاد و دلم درد می گیرد و آلما چه شجاعتی به خرج داده بود برای عقدپنهانی اش! اما نشد و نمی دانم چرا؟! اما خداراشکر کردم وقتی فهمیدم آلما هنوز هم در همین خانه است و عقدی درکار نیست و هنوز می‌شود خالصانه تلاش کرد برای وصال .
جواب لبخندش را می‌دهم و آخرین پله راهم پشت سر می‌گذارم .
_آلما کتاب می‌خونی یا... ؟!
وچشمکی هواله اش می‌کنم و اشاره ای به گوشی موبایل .
پا روی پا می‌اندازد وکتاب را می‌بندد وگوشی موبایلش را رویش می‌گذارد و لبخندغمگینش عمیق تر می‌شود:
_سرت به کارخودت باشه خانم !چه عجب دل از اتاق کندی !
دستی به موهایم می‌کشم و درحالی که به طرف آشپزخانه قدم بر می‌دارم، جواب می‌دهم:
_این و من باید بهت بگم! از دیروز خودت و حبس کردی تو خونه و الان که می‌دونی کسی نیست می‌زنی بیرون ؟!
و خندیدم.
شانه ای بالا انداخت :
_ آمادگی نداشتم توی جمع باشم پرواز! اما فکر کردم بهتره کم کم جمع و جورکنم خودم و.
دیگر نخواستم چیزی به رویش بیاورم و علت اتفاق دیروز راهم بازحمت از زبان وجیهه بی‌بی بیرون کشیده بودم.
وارد آشپزخانه شدم و بلند جوابش رادادم :
_ توهمیشه بهترین کار رو می‌کنی!
ولیوانی از کابینت بالای سینک برداشتم و پر ازآب کردم و یک نفس نوشیدم.
به خنکایش احتیاج داشتم لیوان را زیرآب گرفتم وسرجایش برگرداندم و دوباره از آشپز خانه که بوی قرمه سبزی بی‌بی هرلحظه دیوانه ترم می‌کرد، خارج شدم. قبل بالا رفتن دوباره نگاهم المای کنار شومینه رانشانه گرفت که باآن کتاب دردست نگاهم می‌کرد.
غم را می‌شد راحت از نگاهش خواند!
سعی کردم چیز اضافه ای به ل*ب نیاورم.
_عمه خانم دارم می‌رم با سارا بیرون، چیزی لازم نداری؟
و با مکسی ادامه دادم :
_ می‌تونی با ما بیای آخه روحیت عوض می‌شه.
نفس عمیقی کشید و لبخندی نصفه ونیمه حواله ام کرد
_خوش بگذره عزیزم ،امروز وبه خودم مرخصی دادم و می‌بینی که شکرت هم نرفتم.
تلخندی زدم:
_که باهاشون چشم تو چشم نشی؟
نگاهش به نقطه ای نامعلوم گره خورد
_خجالت می‌کشم ازشون پرواز! اما همش تقصیر خودشونه که مامدت هاست توی این وضعیت هستیم؛ مگه گناه من چیه؟!
دلم گرفت و چند قدم برداشتم و خودم را به الما رساندم و خم شدم و گونه اش را ب*و*سیدم و شانه هایش را گرفتم و ل*ب زدم :
_ توهیچ گناهی نکردی و بقیه خودشون می‌فهمن کاراشون چقدر اشتباه بوده و همینطور این جبهه گرفتنای الکیشون مقابلت!
دستی میان موهای موج دارم می‌کشد،
نم اشک را درچشم هایش می‌بینم.
_ قربونت بشم عزیزم.
می ایستم وفاصله می‌گیرم و برای عوض شدن حال و هوایش و حرف هایش ل*ب می‌زنم :
_نشی عمه خانم جان! چیزی لازم نداری دارم می‌رم بیرون؟
آرام سری تکان می‌دهد
_ ممنونم عزیزدلم.
و من لبخندی می‌زنم و برمی‌گردم...!
نوشته بود :
"تو نمی‌تونی همون جایی که مریض شدی مرهم بگیری".
راست می‌گفت!
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
امضا : atiyeh

atiyeh

کاربر تک رمان
کاربر تک رمان
استارتر تاپیک
Aug 19, 2021
19
172
28
نگاهی به بلندای برج مقابلم می‌کنم؛ عظمتش وهم انگیز بود! آن هم در یک عصر بارانی و هوایی گرفته. صدای سارا را می‌شنوم:
_پری!
سر می‌چرخانم و سوالی نگاهش می‌کنم با اخم و قبل از آن که زبان درکامم بچرخد، ل*ب می‌زند :
_خب بابا! پرواز!
بزاق دهانم را فرو می‌دهم و گلویم کمی می‌سوزد.
_ چی میخواستی بگی سارا؟
قبل از گفتن کلامی، آرام از اتومبیل خارج می‌شود و دستش را بند به در نیمه باز اتومبیل می‌کند و من موجی از نگرانی را درچشمانش میبینم.
_پرواز خیلی مراقب باش دلم برات یه جوریه! پرواز این همه توی ماشین باهات حرف زدم.
و یادم می‌آید از خواهرانه هایش، نجواهای همیشگی اش در گوشم"پرواز داری راه رواشتباه می‌ری! پرواز توآدم بدون منطق و غروری نبودی! پرواز بهترین موقعیت هارو واسه موفقيتات داری! پرواز این عشق غلطه!"
و عین همین حرف ها راباز برایم می‌گوید و ادامه می‌دهد :
_بیا برگردیم اصلا ها؟ بریم، نگرانتم تو لایقت این پسره نیست! این لنگه ی تونیست و اینارو هردفعه خودشم بهت گفته پر...
عصبی می‌شوم، شاید حقیقت باشد اما، تیرآخررا هم رها می‌کنم و بعد آن...!
خشم را ازنگاهم می‌خواند. نمی‌گذارم دنباله ی کلامش را کامل کند.
_بس کن سارا! من همه جورش تا این جااومدم و تو اگه نمیتونی اميدوارم کنی لطفا این حرف های تکراری رو که می‌دونی هیچ کدومش برای من مؤثر نیست، روهم نگو!
غمگین نگاهم می‌کند ودلم می‌گیرد. آسمان غرشی می‌کند و باران شدید تر می‌بارد؛ سارا غمگین جوابم رامی دهد :
_ منتظرزنگت می‌مونم، همین اطرافم.
و بدون مکس می‌نشیند و اتومبیل راه می‌افتد. باران وحشیانه تر می‌بارد و من با دو خودم را به ورودی برج می‌رسانم. باورودم و هجوم بادگرم و مطبوعی به صورتم، لحظه ای چشمانم بالذت بسته می‌شود، اما فقط چندثانیه و سعی می‌کنم فکر سارا را به کنج ترین نقطه ی مغزم ببرم. دستانم می‌لرزد و هیجان عجیبی وجودم را دربر گرفته. نگاهی به اطراف می‌اندازم با دیدن اطراف فقط یک کلمه در ذهنم چرخ می‌خورد، آن هم "تجمل". همه چیز در بهترین نوع خود بود و عطر گل های یخ شامه ام رانوازش می داد و باز غزش آسمان و دلم انگار مانندیک بادکنک پراز آب می‌ترکد و حس عجیبی که نامش را نمی‌دانم در برم می‌گیرد و با درد بزاق دهانم رافرو می‌دهم‌ و حالم مجالی برای بهتر شدن، پیدانمیکند و مرد با پوشش مرتب و اتوکشیده جلویم ظاهر می‌شود. نگاهم از کفش های مشکی فیک براقش رو شلوارو پیراهن مرتب و اتوکشیده اش چرخ می‌خورد؛ به چشم هایش خیره می‌شوم. چهره ی شکسته اش با آن لبخند گوشه ی ل*بش کمی عجیب بود. صدایش را باز هم می‌شنوم آرام و موقر:
_خانم باشمام! امری دارید؟ مردد یه نقطه وایستادین.
زبانم می‌چرخد و باصدای خش داری ل*ب می‌زنم :
_مهمون جناب کلهر هستم.
باتندی جواب می‌دهد :
_بله!آقای دکتر گفته بودن مهمون دارن! بفرمایید!
و به آسانسور اشاره ای می‌کند.
معنای نگاهش را نمی‌فهمم؛ زیرلب تشکری می‌کنم و درحالی‌که دستی به یه پالتوام می‌کشم به طرف آسانسور حرکت می‌کنم و لحظه ای که برمی‌گردم و همچنان مرد نگهبان، همان نقطه، بدون حرکت ایستاده و نگاهم می‌کند و ترسی عجیب آرام آرام به وجودم سرازیر می‌شود. بدون معطلی وارد می‌شوم و درب آسانسور آرام بسته می‌شود و طبقه ی موردنظر راانتخاب می‌کنم. موزیک لایتی فضاراپر می‌کند.قلبم دیوانه وار به س*ی*نه می‌کوبد و حسی عجیب مانندیک عنکبوت ماده ی وحشی با سرعت هرچه تمام تر تارهای بی قراری، هیجان و استرس را به دورم می‌تنید...
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
امضا : atiyeh

atiyeh

کاربر تک رمان
کاربر تک رمان
استارتر تاپیک
Aug 19, 2021
19
172
28
آسانسور می ایستد، نفس عمیقی می‌کشم وسعی می‌کنم ضربان قلبم به حالت عادی برگردد؛ بند چرم کیفم را درمشت می‌فشارم وآرام خارج می‌شوم وباز می‌ایستم! نگاهم خیره می‌شود به تک واحددر بالا ترین نقطه از یک برج، درب سفید رنگ چوبی بزرگ و مردی که پشت آن در به انتظارم نشسته. دستم به شالم می‌رود وکمی گردنم را ازحصارش خارج می‌کنم؛خیسی عرق راحس می‌کنم. صدایی درونم فریاد می‌زند "بابات می‌دونه الان کجا اومدی؟! دروغ نگو پرواز! برگرد! " و زیر ل*ب زمزمه می‌کنم "برگرد! برگرد! تاهمینجاشم تلاش کردم و بسه شکستن! من می‌تونم توی محیط غیر ازخونه ببینمش، می‌تونم بازهم توی کافه خاطره ببینمش! اونجا قرار بذاریم! ". نگاهم از در چوبی نمی‌گذرد وباز صدای درون فریاد می‌زند"دروغگو " تارهای اضطراب، هر لحظه به مرز خفگی نزدیکم می‌کنند ومن قدمی به عقب برمی‌دارم و باسرعت، سمت آسانسور می‌روم و باز مکسی می‌کنم" من برای یه لحظه دیدنش دلم می‌ره! یه دیدار سادست وقراره یه حرف هایی زده بشه! وای خدا قول می‌دم آخرین دروغ من باشه به بابا! خدایا من و ببخش! من دوسش دارم! "وپا پس می‌کشم وسمت واحد می‌روم و صدای درونم پچ پچ می‌کند "نرو! جای یه دخترشده شده واسه یه ثانیه،همچین جایی نیست! "
قلبم محکم به س*ی*نه می‌کوبد ومن اما وقتی دستم بالا رفت برای اعلام حضور، سرنوشتم مثل یک دفتر پرشده از مشق، به دست طوفان افتاد وتندتند ورق خورد و طوفان رام شدو غبار ناپدید ودفتر به س*ی*نه ام کوبانده شد و ندایی درونم آرام زمزمه کرد" اینم اون چیزی که خودت خواستی! "
نفس عمیقی می‌کشم وسعی می‌کنم زیبا فکرکنم؛ دیری نمی‌پاید در آرام باصدای ضعیفی باز می‌شود، بزاق دهانم را بازهم با درد فرو می‌دهم‌ ‌. صدای خنده های دخترانه ای به گوشم می‌خورد، لرزی بر اندامم می‌نشیند؛ بوی چند عطر متفاوت وبوی تلخ اسپرسو که همیشه دوستش داشتم، به مشامم می‌خورد و من دوست دارم روی همان سرامیک های بدون لک و براق بالا بیاورم تمام محتویات معده ام را. تکان نمی‌خورم ومحکم بند کیف زبان بسته ام را می‌فشارم وانگشتانم درد می‌گیرند. قامتش راکه می‌بینم، دلم ضعف می‌رود برای آن موهای مشکی وچشمان سبز پراز نفوذ، آن قامت بی نقص و بلند وحسی که در وجودم غلیان می‌کند و من مرد روبه رو را همچون بت میپرستیدم اما...!
نگاهم می‌کند و قدمی جلو می‌آید و تکانی می‌خورم و سعی می‌کنم خودم رانبازم؛ زبانم می‌چرخد و آرام آرام ل*ب می‌زنم :
_سلام
اخم میان ابروانش جا خوش کرده ودر جوابم باآن صدای بم و مردانه اش می‌گوید :
_خوش اومدی!
سعی می‌کنم لبخند محوی روی لبانم بنشانم اما تلاشم بی ثمر می‌شود و جوابش را می‌دهم :
_ممنونم
دستش را بلند و به سالن اشاره می‌کند :
_بفرمائید
جلو می‌روم و حالا خبری از صدای خنده و بذله گویی های مسخره نیست! چشمانم سالن بزرگ خانه را اسکن می‌کند با آن دیزاین سرد سفید وخاکستری که سرما را به جانم می‌نشاند و تلفیق رنگ های خاکستری و سفید صدچندان همه چیز را شیک و زیبا جلوه می‌داد، با اکسسوری های کلاسیک که چاشنی اش شده بود؛ صدایش را کنارم می‌شنوم :
_از اون طرف
و به قسمت انتهایی سالن، اشاره میکندکه با چندپله و حفاظ های سفید رنگ مجزا شده بود، قدم برمیدارم و نگاهم به دو دختر قسمت نشیمن خیره میشوم، آنها هم نگاهم می‌کنند و من دلم پیچ و تاب می‌گیرد و شقیقه هایم نبض می‌زند با دیدنشان حال معنای نگاه مرد نگهبان را میفهمم و تنم یخ می‌زند ! با آن پوشش های جلف و نگاه های سرکش و صورت های پراز رنگ و روغن!
پله هارا بالا می‌روم. صدای بلند ورسایش را می‌شنوم که مهمانانش را خطاب قرار می‌دهد "ضیافت تموم شد! یالا جمع کنید جل و پلاستون رو، به سلامت! "
تکانی می‌خورم اما خودم را نمی‌بازم؛ روی مبل تک نفره‌ی استیل می‌نشینم و سعی می‌کنم از شدت لرز و سرمای درونی ام کم کنم و ناخن هایم را به گوشت فرو می‌کنم و قامتش پیدا می‌شود باآن موهای پریشان و چشمان سبز خسته و سرخ ازشدت تنش! نیم نگاهی به دختر ها می اندازم که بانهایت سرعت تکه پارچه های افتاده روی مبل را تن می‌زنند و چند دقیقه بیشتر به طول نمی انجامد که از مقابلمان ناپدید می‌شوند.
بر خودم لعنت می‌فرستم و صدای درونم با درد زمزمه می‌کند "تو هم هرچقدر خانم باشی ولی الان شبیه همونایی! " ل*بم را به دندان می‌گیرم؛ نمی شود راحت قضاوت کرد و برید و دوخت!
به خودم نهیب می‌زنم "احمق گیج از خواب"
باز می‌گویم "نمی‌شه از ظاهر ورفتار آدم وشناخت! اون دخترا... "
ل*بم را محکم تر به دندان می‌کشم و سرم کمی درد می‌گیرد و حتما باز زمان عود آن سرماخوردگی مسخره است.
افکارم را پس می‌زنم، می‌بینمش! جلو می‌آید و می‌نشیند با بافاصله و صدای بسته شدن در به گوش می‌رسد...
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
آخرین ویرایش:
امضا : atiyeh

atiyeh

کاربر تک رمان
کاربر تک رمان
استارتر تاپیک
Aug 19, 2021
19
172
28
هیجان و اضطراب به استخوانم هم نفوذ می‌کنند و کمی سرجایم تکان می‌خورم وباز تکیه ام را به پشتی مبل می‌دهم‌ وانگار کمی بی‌قرارم؛نگاهش می‌کنم، دوست دارم بگوید از قرار بدون سرانجام درکافه خاطره، بگوید از دلایلش، از حالش و کیف کنم که من مثل یک مترسک سر جالیز در گوشه ی دنج آن کافه نبوده ام! هنوزهم آن چهل و پنج دقیقه از ذهنم کنار نرفته و من خودم رامشغول می‌کنم و به کوچه ی همیشه بن‌بست علی چپ می‌زنم.
صدایش را می‌شنوم وانگار چیزی درمن فرو می‌ریزد و خنکایی وجودم را دربر می‌گیرد و شاپرکی آرام از گوشه وکنار قلبم پر می‌زند؛ چه حس دلچسبی بود، دوست داشتن.
_خب خانم پرواز خانم!
چیزی از نوع لحنش و چهره اش نمی‌فهمم و نگاهش می‌کنم؛ چشمانم را از نظر می‌گذراند وادامه می‌دهد :
_اینجا خونه ی مجردی منه، خودت درجریانی دیگه!
منظورش رامی فهمم و اشاره‌ی نامحسوسش به چندی قبل و از همان مدت های دور، روزی هزار بار لحظه لحظه ی زندگیش مثل یک قصه توسط سارا در گوشم خوانده می‌شد ولب نمی‌زدم و فقط شعار می‌دادم "همه چیز اون طور که می‌خوام بشه، درستش می‌کنم ".
واقعا همه چیز، آن‌طور که می‌خواستم شده بود؟ واقعا درستش کرده بودم؟! زهی خیال باطل! در دل تلخندی می‌زنم و ل*ب از ل*ب باز می‌کنم :
_بله در جریان هستم!
سری تکان می‌دهد :
_خب چه خبرا؟! از این ورا؟!
یکه ای می‌خورم و به لحن نه چندان جالبش عکس العملی نشان نمی دهم و ادامه می‌دهد :
_چرا همش پاپیچ من می‌شی بچه!
اخم می‌کنم، دندان قروچه می‌کنم و می‌گویم :
_شماخودت پیام دادی و آدرس و خواستی بیام.
دستی لای موهای کوتاه شده اما درهمش می‌کشد و پا روی پا می‌اندازد،نگاه بی حرف و عجیبی به چشمانم می‌کند.
_دیروز کلا یادم رفته بود قراره کافه رو آنقدر که کارسرم ریخته بود ولی خب، مکسی می‌کندوپوزخندی می‌زند و ادامه می‌دهد :
_اصلا دلیلی نمی‌بینم که بخوام توضیح بدم همیچن چیزی و!
قفسه ی س*ی*نه ام درد می‌گیرد ونفس یاری نمی‌کند و صدای قهقهه ای از اعماق وجودم شنیده می‌شود ندای درون فریاد می‌زند "هنوز مونده " و من لرز می‌کنم اما باز هم محکم جوابش را می‌دهم :
_من که توضیحی نخواستم، بهترنیست شروع کنیم حرف هایی که قراره زده بشه رو؟
ناگهان خمیازه ی عجیبی می‌کشد و حالم بد می‌شود و با نیشخندجواب می‌دهد :
_آلان هم همین کار و داریم می‌کنیم!
وخودش راجلو می‌کشدو صدایش کمی بلندتر می‌شود:
_دختر، من چه سنمی باهات دارم که دست از سرکچل من برنمی داری ها؟!
چشمانم دودو می‌زنند و زبانم در کام نمی‌چرخد واو می‌گوید...!
_یک ساله داری رو مـُ....مخ من می ری!هرجوری می‌خوام دکت کنم نمی‌شه.
انگار پتکی محکم برسرم کوبیده شد و ضربه ای مرا ازپاانداخت و کمرم خم شد؛ تکه های له شده ی غرورم، به قلبم فرو می‌رفت وسوزشش امانم را می‌برید و لعنت به من و د*ه*ان بسته ام از شدت حیرت.
ابرو هایش رابالا می‌پرند وسرتکان می‌دهد :
_هاچیه؟ چرا حرف نمی‌زنی؟ این همه بال بال می‌زدی، الانم اومدی اینجا، بهت گفتم بیای تاختم ماجرا رو بهت بگم؛ آخه خسته شدم وآبرو برام نمونده، همه‌ی شرکت و دورو اطراف فهمیدن یه دختره پاپیچم شده و ولم نمی‌کنه.
سیب بزرگ آرام آرام بالا می آمد و راه گلویم راسد می‌کرد، آرام طعم تلخ دهانم رامزه می‌کنم و خشکی اش حالم رابد می‌کند، صدایم می‌لرزد اما زبان به کام نمی‌ ماند و بالاخره نوای آرامی از گلویم خارج می‌شود :
_ولی... ولی من رو حساب دوست داشتن و روحساب عشق می اومدم جلو، من هربار غرورم له شد، من دوست دارم!
می‌خندد :
_عشق؟!
اشک هایم سرازیر می‌شود و لعنت به من.
_آره عشق! من دوساله درگیرتم، باخودم جنگیدم و بیخیال غرور و همه چیز شدم و برخلاف هردختردیگه ای اومدم جلو تاشانس خودم رو امتحان کنم! یه ساله دارم تلاش می‌کنم، یه ساله دارم زجرکش می‌کنم خودم و توچشمت باشم.
مجال نمی دهد:
_و من هربار بهت چی گفتم؟من آدم این دری وریا نیستم، من آدم پایبندشدن نیستم، من هردفعه گفتم و تو نفهمیدی و باز کارخودت روکردی! بهتره تمومش کنی این قضیه رو، من دیگه نمی‌تونم تحملت کنم!
باران چشمانم بند نمی آمد و آسمان قلبم سیاه شده بود و صدای تکه های غرورم را زیر پای مردی که روبه رویم بود و عشق زندگی ام بود، می‌شنیدم. بلند می‌شوم و بدنم می‌لرزد.
_پس چرا اون موقع ها این جوری نمی‌گفتی ها؟
اوهم بلند می‌شود و ازچهره اش هیچ چیز را نمی‌فهمم.
_ببخشید ولی دیگه چطور باید بهت حالی می‌کردم؟ چنددقیقه قبل رو یادته؟ ر*اب*طه های من این شکلی هستن و تمام!
حرفی نیست که بگویم، دست و پایم می‌لرزد و من مگر چه می خواستم؟ جز کمی عشق؟!
سکوتم را می‌بیند و ادامه می‌دهد :
_دکتر پرند خبر دارن که الان شماکجایی؟ توالان وقت درس خوندته، وقت بازی کردنـ....
نمی‌گذارم ادامه ی جمله اش را هم بگوید و خشم در وجودم زبانه می‌کشد و فریاد می‌کشم :
به هیچ کس ربطی نداره من کجام! هراتفاقی واسه من پیش بیاد، هرچیزی بشه، همش واسه خاطر اینه که من خودم خواستم لعنتی!
و من می‌خواستمش اما او...
شانه هایم می لرزد و نمی دانم چه می‌کنم اما آرام مثل یک روح سرگردان جلو می‌روم و شال آرام‌آرام از ابریشم های سیاه مواجم، جدا می‌شود و روی شانه هایم می‌خزد.
نگاه مسخ شده ام روی چشمان سرخ از خشم و وآن جنگل بی حدو مرز و زیبا ست و جلو می‌روم.
با حیرت ل*ب می‌زند :
_چته؟! چرا این شکلی شدی؟
دهانم خشک و مایعی گس از گلویم بالا می آید و می‌بلعمش و خبری از بغص نیست، رد اشک روی گونه هایم خشک شده و پلک هایم به‌ هم چسبیده اند و من به خوبی بوی الکلش را از همین چندقدم فاصله حس می‌کنم و دلم پیچ می‌خورد اما باز جلو می‌روم
_ من بچه نیستم!

"عاشقی که چیزی از منطق نمی‌دونه!
می‌دونه؟! "
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
امضا : atiyeh
بالا