• انجمن رمان نویسی تک رمان پیرو قوانین جمهوری اسلامی ایران می‌باشد. لطفا از ارسال محتوای خلاف قوانین جمهوری اسلامی ایران خود داری کنید در صورت مشاهده برخورد خواهد شد.

درحال تایپ رمان فلورانس|آیناز کاربر تک‌رمان

  • نویسنده موضوع catbird
  • تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها 35
  • بازدیدها 724
  • Tagged users هیچ

سطح رمان از نظر شما؟


  • مجموع رای دهندگان
    9

catbird

ناظر تالار رمان + کاندید مدیریت مجله
پرسنل مدیریت
ناظر رمان
کاندیدای مدیریت
ویراستار انجمن
مجله نویس
کپیست
داستان‌نویس
تیم تبلیغات
منتقد آزمایشی
شاعر آزمایشی
Apr 6, 2021
1,128
5,309
93
بیشه‌ی فراموشی
نام رمان: فلورانس
ژانر رمان: عاشقانه/تاریخی/تراژدی/جنایی/معمایی
نویسنده‌ی رمان: Catbird
ناظر رمان: crazy-)
خلاصه‌ی رمان: دو خاندان متفاوت یکی در فرانسه و دیگری در ایتالیا در سال هزار و هشتصد و هفتاد و هشت که مدام درحال جنگ هستند. اختلافات نظر، طبقاتی و فکری مسبب دور شدن این دو خاندان از یک‌دیگر می‌شود اما چه کسی فکر می‌کرد در میان دفتر آشوب این دو خاندان سخنی از عشق نگاشته شود؟
1633341888632_xpvj.png
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
آخرین ویرایش:

crazy-)

مدیر تالار نقد + ناظر تالار رمان
پرسنل مدیریت
مدیر تالار
ناظر رمان
طراح انجمن
ویراستار انجمن
منتقد انجمن
مجله نویس
گوینده انجمن
روزنامه‌نگار
Dec 22, 2019
5,822
27,810
198
تیها.
forum.taakroman.ir
تایید رمان۲ (1).png


خواهشمند است قبل از تایپ رمان به قوانین زیر توجه کنید:

قوانین تایپ رمان:​



تاپیک جامع پرسش و پاسخ رمان نویسی:​



تاپیک جامع درخواست جلد:
https://forums.taakroman.ir/threads/52/page-34#post-148033

تاپیک اعلام پایان رمان:​


موفق باشید.
🦢♥️
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
امضا : crazy-)

catbird

ناظر تالار رمان + کاندید مدیریت مجله
پرسنل مدیریت
ناظر رمان
کاندیدای مدیریت
ویراستار انجمن
مجله نویس
کپیست
داستان‌نویس
تیم تبلیغات
منتقد آزمایشی
شاعر آزمایشی
Apr 6, 2021
1,128
5,309
93
بیشه‌ی فراموشی
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #3
مقدمه: تفاوت، مشکلات و حتی مرگ دستان‌ام را از دستان‌ات جدا نکرد.
تو علی‌رغم مشکلات از نفس برایم ضروری‌تر بودی.
رنگ سرخ خون‌ها تنها رنگ عشقم به تو را پررنگ‌تر می‌کرد.
چه کسی، کدام خون و خون‌ریزی می‌تواند دستان‌ام را از دستان‌ات جدا کند؟
تنها مرگ توان جدا کردن دستان‌ام را از دستان‌ات دارد...
صدای چکه‌چکه آب از سقف اتاق سلطنتی عجیب است. در این هنگام صدای خمپاره‌ای او را از جای می‌پراند‌. پنج سال گذشته و در این یک سال اخیر تنها صدای خمپاره‌ها بیشتر شده بود. اندام فلورنس هر پنج دقیقه‌ای که می‌گذشت از برخورد خمپاره‌ها، به لرزه درمی‌آمد. اگر اوضاع این‌گونه پیش می‌رفت تمام سلطنت‌ها چه در فرانسه و چه در ایتالیا از بین می‌رفت. او به‌خاطر جنگ از روم، پایتخت ایتالیا، به زادگاه‌اش شهر فلورانس آمده و از همان روز نخست خود را در اتاق زیرشیروانی حبس کرده بود. برای قانع کردن پدر و مادرش برای نقل مکان به آن شهر ناامن که مورد هدف دشمنان فرانسوی قرار گرفته بود تنها یک دلیل نه‌چندان بی‌اهمیت داشت:
خواستار این بود که در زادگاه‌اش بمیرد. خوب می‌دانست فرانسوی‌ها، دشمنان سنگ‌دل و سرسخت‌ آن‌ها به سادگی دست از سرشان برنمی‌دارند. امروز به ملاقات مادربزرگ‌اش می‌رفت. این کار در وضعیت اضطراری‌ای مانند اکنون مضحک بود‌؛ اما دیگر چیزی برایش اهمیت نداشت. چتر آفتابی مشکی، همرنگ کت و شلواری که به تن کرده بود در دست گرفت و از خانه خارج شد. نگاه‌هایی که روی او خیره بودند را درک نمی‌کرد؛ حتی یک بار به سرتا پای خود نگاهی انداخت تا شاید مورد عجیب و غریبی در سر و وضع خود بیابد. همان گونه که نگاه‌اش به جامه‌ی مشکی رنگ‌اش دوخته شده بود به چیزی یا کسی برخورد کرد و با شدت بر زمین افتاد. تا به خودش بیاید دستی کشیده به سمت‌‌اش دراز شد. کسی که انگار صاحب دست بود با صدایی بم مخاطب قرارش داد:
- آه ببخشید. دست‌تون رو به من بدید‌.
با ناتوانی دستش را گرفت و از جا بلند شد. هنوز غرق نگاه‌های سنگین مردم و توجه‌اش به موهای طلایی و خوش‌حالت و چشم‌های دریایی ناجی‌اش جلب نشده بود. بدون نگاه کردن به صورت ناجی‌اش پرسید:
- چرا این‌جوری نگاه‌ام می‌کنن؟
جوان درحالی که موهای موج‌دار و طلایی‌اش را کنار می‌زد؛ نخست درباره‌ی نگاه‌ها اندیشه کرد و بعد که انگار جواب‌اش را از جامه‌ی دختر مقابل‌اش گرفته بود با قهقهه جواب داد:
- احتمالا به خاطر لباس‌تون هست. توی عصر کنون چندان جالب نیست دختر با لباسی غیر از دامن بیرون بیاد!
فلورنس با این سخن ل*ب گزید. آن غریبه ناخواسته او را بسیار آزرده کرده بود. نتوانست جلوی فوران خشم‌اش را بگیرد. پوزخندی زد و گفت:
- درسته که شما دامن به تن ندارید اما لباس‌تون صورتیه! صبر کنید اصلا شما کی هستید؟ قیافه‌ی شما به ایتالیایی‌ها نمی‌خوره!
از شنیدن این سخن از زبان یک دختر ایتالیایی هیچ جا نخورد. لبخند دندان‌نمایی زد و شروع به معرفی خود کرد:
من رابرت هستم. ایتالیایی نیستم، از فرانسه اومدم و...
معرفی‌اش با صدای لرزان و پر افسوس فلورنس قطع شد:
- چی؟ از فرانسه؟
رابرت درحالی که کمی حیرت شامل حالش بود سرش را با شک و تردید تکان داد و با لحنی قاطع گفت:
- بله‌.
سر فلورنس گیج می‌رفت. یک فرانسوی؟ آن هم در زادگاه او؟ خود را کنترل می‌کرد تا اشک‌هایش جلوی یک بیگانه‌ی فرانسوی سرازیر نشود تا ارزش و غرور چندین و چند ساله‌ی خویش و خاندان‌اش زیر سوال برود؛ اما نتوانست روی لحن تهاجمی‌اش کنترلی داشته باشد:
- پس شما بیگانه‌های موذی اشغال‌گر به این‌جا هم پا باز کردید درسته؟
بعد چهره‌ای متفکر به خود گرفت و ادامه داد:
پس چطور ایتالیایی حرف می‌زنی؟ آه دارم چی می‌گم؟ اصلا اهمیتی نداره! هیچ‌گونه تمایلی به صحبت با یک فرانسوی بیگانه ندارم! روز خوش!
بعد کلاه‌ مشکی‌اش را جلوی صورت‌اش گرفت و از مقابل نگاه متعجب رابرت گذشت؛ اما چندی از گام برداشتن‌اش به سوی طرف مخالف نگذشته بود که پالتوی مشکی رنگ‌اش کشیده و با شنیدن آوای آن غریبه‌ی فرانسوی که ظاهرا نام رابرت را داشت مصادف شد:
- آه مادمازل. بابت کشورتون و جنگ‌های اخیر... واقعا متاسف هستم؛ اما کنون که یک‌دیگر رو ملاقات کردیم تمایل دارم شما رو به یک چای دعوت کنم.
بعد به درشکه‌اش که اسب‌هایی به رنگ ابرهای آسمان آن را به حرکت درمی‌آوردند اشاره کرد و گفت:
- بعد هم اگه مایل باشید تا مقصدتون همراهی‌تون می‌کنم. ظاهرا پاهاتون آسیب جدی دیدن‌. نمی‌تونید صاف بایستید.
راست می‌گفت. به زور غرور روی پاهایش ایستاده بود؛ اما بر سر غرورش ماند. نگذاشت حلقه‌های اشک از چشمان مشکی‌اش بیرون بریزند و لرزش ل*ب‌های سرخ‌اش را آرام کرد. پوزخندی زد؛ نگاهی پر از تحقیر به سر تا پای او انداخت و با لحنی تحقیر‌آمیز گفت:
- قبلا هم گفتم. تمایلی به صحبت با یک بیگانه‌ی فرانسوی ندارم! همچنین این قضیه هیچ ارتباطی به شما نداره و بنده هم هیچ نیازی به یک بیگانه‌ی اشغال‌گر اون هم در کشور خودم ندارم! دوباره می‌گم؛ روز خوش!
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
آخرین ویرایش:

catbird

ناظر تالار رمان + کاندید مدیریت مجله
پرسنل مدیریت
ناظر رمان
کاندیدای مدیریت
ویراستار انجمن
مجله نویس
کپیست
داستان‌نویس
تیم تبلیغات
منتقد آزمایشی
شاعر آزمایشی
Apr 6, 2021
1,128
5,309
93
بیشه‌ی فراموشی
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #4
دوباره خواستار این شد با ناتوانی به‌خاطر زخمی بودن پاهایش گام بردارد؛ اما این بار از پشت کت و شلوار مشکی‌اش کشیده و با صدای بیگانه‌ی موذی همراه شد:
- آه مادمازل شما واقعا لجباز هستید. من یک بار به‌خاطر کشورتون عذرخواهی کردم. در ضمن تنها به‌ خاطر این به خواسته‌ام اصرار دارم چون آسیب دیدن پاهاتون تقصیر من بوده.
بالاخره ایستاد. هر چه باشد او یک رعیت است مگر چقدر در جنگ کشورها می‌تواند مقصر باشد؟ از همه مهم‌تر متاسف هم هست. فلورنس بالاخره دست‌هایش را به نشانه‌ی تسلیم بالا برد و گفت:
- باشه. بریم ببینم چی می‌گی رعیت فرانسوی!
رابرت لبخندی زد و خشنود بود از این‌که بالاخره دل شاهزاده‌ی ایتالیایی را به دست آورده است. چندی از تسلیم شدن فلورنس نگذشته بود که در کافه‌ چای می‌خوردند و خوش و بش می‌کردند. به راستی که رابرت مهره‌ی مار داشت؛ اما اگر فلورنس حقیقت را می‌فهمید؛ می‌فهمید که او فقط یک رعیت فرانسوی نیست بلکه پسر بزرگ‌تر و جانشین امپراطور قصی‌القلب فرانسه است مهره‌ی اژدها هم دردی از او دوا نمی‌کرد. فلورنس با لبخندی موذیانه چشم‌های مشکی‌اش را ریز کرد و گفت:
- به من نگو مادمازل رعیت! من فلورنس هستم. وقتی می‌گی مادمازل یاد اون کشور خ*را*ب شده میوفتم.
رابرت لبخندی زد و سرش را تکان داد. شاید او هم نباید می‌گذاشت فلورنس رعیت خطاب‌اش کند. شاید او هم نباید می‌گذاشت زبان‌اش به گفتم رعیت عادت کند. شاید او هم نباید می‌گذاشت فلورنس او را یک رعیت خوار، ذلیل و بی‌گناه بداند. سپس درحالی که فنجان چای را در دستش بالا و پایین می‌کرد گفت:
- به قول خودت من این‌جا بیگانه هستم. شما می‌تونید در مورد کشورتون مقداری من رو راهنمایی کنید خانم فلورنس؟
با کلمه‌ی بیگانه اشک در چشم‌های سیاه فلورنس حلقه زد. بسیار سعی کرد بر سرازیر شدن حلقه‌هایش و لرزش ل*ب‌های سرخش کنترل داشته باشد؛ اما نتوانست بر لحن تهجامی‌اش کنترلی داشته باشد. درحالی که فنجان را از کنار ل*ب‌های لرزان‌اش به کنار می‌آورد با بغض گفت:
- راهنما؟ یک راهنمای بیگانه؟ من به‌ خاطر شما و کشورتون در شهری که به دنیا اومدم بیگانه‌ام. کنون چندان فرقی با هم ندار...
حرف‌اش با صدای خمپاره‌ی دیگری و سپس با صدای شکستن شیشه‌ها ناتمام ماند و حلقه‌ها همان‌گونه در چشم‌های مشکی‌اش جا خوش کردند.
***
از آن مکان آرامش‌بخش و آرام چندی قبل تنها خرده شیشه‌ها، جسدهای بی‌جان و خون باقی مانده بود. سکوتی مرگ‌بار تمام شهر را دربرگرفته و شاید دلیل‌اش این بود که کسی جانی نداشت تا صحبت کند. در میان شهر مردگان، انگشت شاهزاده‌ی فرانسوی تکان خورد. دست‌اش را به آرامی روی پهلوی خونین‌اش گذاشت. خواستار این بود که فریاد بزند اما جان فریاد زدن نداشت بنابرین به آرامی زمزمه کرد:
- فلورنس!
کم‌ کم وقتی حالش کمی جا آمد این زمزمه‌های زیرلبی به فریادهای گوش‌خراش تبدیل شد:
- فلورنس! فلورنس!
وقتی فریادهایش را بی‌جواب دید با پریشانی و به اجبار دست بر زمین زد و درحالی که پهلوی خونین‌اش را با دست گرفته بود برخاست‌. وجب به وجب آن‌ مکان خونین را علی‌رغم وضعیت وخیم‌اش گشت تا فلورنس را بیابد؛ اما به هیچ نتیجه‌ای نرسید. چندی از پدید آمدن نهال نومیدی در دلش نگذشته بود که با ناله‌‌ای ضعیف و نازک که می‌دانست متعلق به شاهزاده‌ی ایتالیایی است بذر امید در دلش شکوفا شد. با خوشنودی به سویش دوید؛ او را از زیر آوار بیرون کشید و در آ*غ*و*ش گرفت. اما فلورنس مانع‌ ناجی‌اش شد و به اجبار با ناتوانی ل*ب‌هایش را تکان داد:
- ولم کن! بذار بمیرم. به هرحال که کشته می‌شم. من به این شهر برای مردن اومدم. از همون اول می‌دونستم چه تقدیری پیش روم هست. برای همین به این‌جا اومدم. حداقل بذار جایی که دوست دارم بمیرم.
رابرت با لحن ملایمی که سعی بر این داشت که ترحم‌آمیز نباشد گفت:
- هرگز!
سپس حتی در آن لحظه‌ی حساس سر به پایین دوخت و درحالی که بغض داشت؛ با صدایی مظلوم گفت:
- شاید رعیتی مثل من هم برای نجات دادن شما به این سرزمین قدم گذاشته مادمازل!
اما افسوس که فلورنس بیهوش بود و سخنان رابرت را نمی‌شنید.
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان

catbird

ناظر تالار رمان + کاندید مدیریت مجله
پرسنل مدیریت
ناظر رمان
کاندیدای مدیریت
ویراستار انجمن
مجله نویس
کپیست
داستان‌نویس
تیم تبلیغات
منتقد آزمایشی
شاعر آزمایشی
Apr 6, 2021
1,128
5,309
93
بیشه‌ی فراموشی
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #5
رابرت با دیدن این وضعیت به سرعت برخاست. علی‌رغم زخم پا و پهلویش سعی بر این داشت که بدود اما لنگ می‌زد. بعد از مدتی گام برداشتن در آن خیابان‌های بی‌انتها بر خستگی و حال وخیم‌اش تسلیم شد. در گوشه‌ای از آن خیابان‌ها افتاد. با دندان، پارچه‌ای از جامه‌اش کند و بر پهلو و سر فلورنس پیچید. آرزوی دوام آوردن‌اش ورد ل*بش بود. به ناچار تنها فریاد ناتوانی سر داد:
کمک!
بعد از آخرین فریادی که سر داد به ناچار چشمان‌اش بسته شد.
***
درشکه‌ی دو نفر از بازرگانان ایتالیایی مصادف با همان حادثه از آن‌جا می‌گذشت. درحالی که در خیابان‌های شهر جنگ‌زده با درشکه‌ها حرکت می‌کردند بلکه به مردم نیازمند و زخمی کمکی رسانند صدای فریادهای شاهزاده‌ی فرانسوی را شنیدند. بالاخره به خود آمدند و یکی از آن‌ها به زبان آمد:
- تو هم شنیدی؟
بازرگان دوم سرش را تکان داد. سپس با لحنی که شک و تردید در آن کم نبود گفت:
- فکر می‌کنم از نزدیک کافه‌ی فرانک بود.
سپس درشکه را به سوی کافه به حرکت درآورد. به نزدیکی‌های کافه رسیده بود که یک بیگانه که نمی‌شناخت و شاهزاده‌ی سرزمین‌اش را در آ*غ*و*ش یک‌دیگر دید. رو به بازرگان اول کرد و با لحنی تردیدآمیز که به هراس بالایی هم آمیخته شده بود پرسید:
- اون دختری که توی آ*غ*و*ش اون غریبه هست؛ فلورنس، تک‌دختر سرورمان نیست؟
بازرگان اول وقتی این سخن را شنید شوکه رویش را برگرداند و به دخترک دوخت. با هراس و ناباوری داد زد:
- چرا خودشه! عجله کن فابین! اگه این دختر از دست بره شاه ما رو به خاک سیاه می‌کشونه!
بازرگان دوم یا همان فابین به سرعت از درشکه پیاده شد. فلورنس را از سر وظیفه و جواب بیگانه را از سر دل‌سوزی در آ*غ*و*ش گرفت و به سوی درشکه برد.‌ وقتی نگاه بازرگان اول به جوان فرانسوی افتاد با بی‌میلی گفت:
- این دیگه کیه؟
فابین با لحنی دل‌سوزانه گفت:
- یه جوون بدبخت که جون شاهزاده‌ی بداخلاق‌مون رو نجات داده. مردن همچین آدمی واقعا به‌جا نیست. حالا راه بیوفت.
بازرگان اول همان‌طور که درشکه را به حرکت در‌می‌آورد زیر ل*ب غرغر می‌کرد:
- تو این بدبختی، قحطی و جنگ که دیارالبشری تو این شهر مردگان پیدا نمی‌شه چه برسه به طبیب می‌خواد یک جوان بی‌مصرف رو نجات بده. اون شاهزاده هست باشه آخه نجات دادن این بی‌مصرف چه دردی از ما دوا می‌کنه؟
سپس درشکه را به سرعت حرکت داد بلکه درمان‌گری پیدا کند. از مقابل کلیسای شهر می‌گذشت که چهره‌ی مردی در کلیسا چشم‌اش را گرفت. آشنا بود، بسیار آشنا. رو به فابین کرد و با خوشنودی و کمی احساس غرور پرسید:
- اون دکتر اندرسون نیست؟
نگاه فابین به کلیسا دوخته شد و با خوش‌حالی گفت:
- چرا خودشه. زود پیادشون کن و بیارشون.
بازرگان اول به سرعت فلورنس و جوان فرانسوی را از درشکه پیاده کرد؛ در آ*غ*و*ش گرفت و به سمت کلیسا برد. نزد دکتر که رسید فریاد زد:
- دکتر اندرسون.‌
اندرسون با شنیدن صدای بازرگان از ادامه‌ی صحبت با کشیش اجتناب و رو به بازرگان کرد. بازرگان درحالی که نفس نفس می‌زد گفت:
- بانو فلورنس رو با این جوان دم کافه‌ی فرانک خونین پیدا کردیم.
اندرسون با عجله به سمت او شتافت و فلورنس را از آ*غ*و*ش‌اش گرفت و با سرعت جعبه‌ی لوازم‌اش را بیرون آورد و به مداوای او پرداخت‌. بازرگان جوان فرانسوی را نیز مقابل او گرفت و گفت:
- این هم زخمیه.
اندرسون با عجله گفت:
- جیب‌هاش، لباس‌هاش و کیفش رو بگرد و شناسنامه یا نام و نشانی ازش پیدا کن.
بازرگان دست در جیب‌های رابرت کرد. دست‌اش به کاغذی خورد که انگار شناسنامه‌اش بود. اسم و فامیل‌اش را خواند؛ حس کرد خیلی آشناست ولی حتی نمی‌خواست به این فکر کند که او همان شاهزاده‌ی فرانسوی است‌. تا به زادگاه‌اش رسید. با نام کشور فرانسه و شهر پاریس به خود لرزید. نگاهی به اندرسون انداخت. اندرسون از نگاه‌اش حرف دلش را فهمید. نفس عمیقی کشید و گفت:
- ما هیچ‌کس جز ایتالیایی‌ها رو درمان نمی‌کنیم چه برسه به یک فرانسوی!
فابین که تازه به داخل رسیده بود و نفس‌نفس می‌زد با هول و کمی خشم گفت:
- مگه زنده موندن به زادگاه ربط داره مرد حسابی؟
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
آخرین ویرایش:

catbird

ناظر تالار رمان + کاندید مدیریت مجله
پرسنل مدیریت
ناظر رمان
کاندیدای مدیریت
ویراستار انجمن
مجله نویس
کپیست
داستان‌نویس
تیم تبلیغات
منتقد آزمایشی
شاعر آزمایشی
Apr 6, 2021
1,128
5,309
93
بیشه‌ی فراموشی
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #6
اندرسون درحالی که با دقت سعی در مداوای سرورش داشت؛ از رفتار‌های بازرگان کلافه شده بود‌‌‌. کلافه رو به بازرگان کرد و فریاد زد:
- بیارش این‌جا ببینم این جوان فرانسوی چه مرگشه.
در این میان، فابین بی‌رحم با فریاد نظر اندرسون را عوض کرد:
- اما اون فقط یه جوان احمق فرانسوی نیست. اون جانشین همون قصی‌القلبه!
بازرگان دوم از خشم و حیرت صورت‌اش از گوجه هم سرخ‌تر بود. اندرسون دست بر ریش‌های بلند و سپیدش می‌مالید انگار داشت سعی می‌کرد درمورد سرنوشت جوان فرانسوی تصمیم صحیحی بگیرد. درنهایت درحالی که نگاه‌اش به فلورنس بود با حالتی متفکر گفت:
- در هر حال اون جوان جون بانو فلورنس رو نجات داده. به نظرم می‌شه از پدرش گذشت کرد؛ اما بعد مداوا هم بانو فلورنس اگه خبر نداره هم شاه ویکتور باید از این قضیه خبردار بشن.
این را گفت؛ ابروهایش را بالا انداخت و به مداوای جوان فرانسوی مشغول شد. بازرگانان با دیدن وضع خوب قصد رفتن کردند که با طنین‌انداز شدن صدای ناله‌ی فلورنس در کلیسا میخ‌کوب شدند. با حیرت به سمت او شتافتند‌ و به سخنان‌ زیرلبی‌اش گوش دادند:
- رابرت؟ رابرت کجایی؟ رابرت؟
هر دو نگاهی به هم کردند که اندرسون متوجه نگاه‌های حیرت‌آمیزشان شد. قهقهه‌ای سر داد و گفت:
- چیزی نیست. بانو فلورنس باید استراحت کنن. در ضمن فکر می‌کنم خواهر ژانت تا الان همه‌چیز رو به شاه ویکتور لو داده باشن. بقیه‌اش با خداست.
با این حرف از جا برخاست؛ لوازم‌اش را جمع کرد و از کلیسا بیرون رفت. بازرگانان هم که متوجه شدند وجودشان چندان اهمیتی ندارد از کلیسا بیرون رفتند؛ اما با کامل به هوش آمدن فلورنس تازه هیاهو و آشوب آغاز گردید. با درد در پهلو و سرش به اجبار و ناتوانی از جا برخاست و کشان کشان خویش را به تن بی‌جان رابرت رساند. درحالی که با حلقه‌های چشمان‌اش موهای طلایی و موج‌دار او را نوازش می‌کرد سرانجام بغضی که در دل داشت را بر نمایش گذاشت. میان هق‌هق‌های جان‌سوزش تن رابرت را به آرامی و ملایمت تکان داد و با صدای لرزانی گفت:
- رعیت! بگو زنده‌ای!
با جواب نشنیدن نهال نومیدی بیشتر از پیش در دلش شکوفا شد. سرش را روی س*ی*نه‌اش گذاشت و هق‌هق چندی پیش به زجه‌های شدید و گریه‌ تبدیل شد. در میان زجه‌هایش با تکان خوردن انگشت رابرت از جا پرید. یعنی شدت تکان خوردن انگشت‌اش از خمپاره‌ها بیشتر بود که از جا می‌پرید؟ خیلی بیشتر چون قلبش را تکان می‌داد نه جسم‌اش را. میان گریه‌هایش با ذوق و ناباوری فریاد زد:
- رعیت! زنده‌ای! زنده‌ای!
رابرت اما به خاطر سطح هوشیاری پایینش صدای فلورنس را بسیار محو می‌شنید. درحالی که به اجبار و با صدای خفه‌ای سخن می‌گفت به فلورنس رو کرد:
- بانوی من! شما زنده هستید.
در این هنگام خواهر ژانت داخل آمد و به سوی فلورنس شتافت. نفس نفس می‌کرد و توان صحبت نداشت‌. فلورنس پس از مدتی متوجه حضورش شد و گفت:
- چه خبرته ژانت؟
خواهر ژانت رو به او کرد و گفت:
- خانم پدرتون باهاتون کار دارن. کمی هم خشمگین هستن. زود با من بیاین.
فلورنس با پرشانی سعی بر شتافتن به سوی او داشت؛ اما با وجود خون‌ریزی‌اش نمی‌شد. ژانت که متوجه وضعیت فلورنس شد او را در آ*غ*و*ش گرفت و به سوی طبقه‌ی بالا برد؛ اما رابرت با شنیدن اسم شاه ویکتور با دلی پر از آشوب و پریشانی همان جا ماند.
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
آخرین ویرایش:

catbird

ناظر تالار رمان + کاندید مدیریت مجله
پرسنل مدیریت
ناظر رمان
کاندیدای مدیریت
ویراستار انجمن
مجله نویس
کپیست
داستان‌نویس
تیم تبلیغات
منتقد آزمایشی
شاعر آزمایشی
Apr 6, 2021
1,128
5,309
93
بیشه‌ی فراموشی
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #7
به محض این‌که ژانت و فلورنس به طبقه‌ی بالا رسیدند؛ فلورنس خود را از آ*غ*و*ش ژانت کشید و روی تلفن انداخت. با هراس و با صدایی لرزان جواب داد:
- الو؟
به محض این‌که تلفن را جواب داد دیگر فرصت صحبتی به او داده نشد. تنها صدای داد و فریادهای پدرش را می‌شنید که پرده‌ی گوش‌هایش را پاره می‌کرد:
- دختره‌ی احمق! من رو بگو چقدر به تو اعتماد داشتم! به بهانه‌ی مردن اون‌جا رفتی که با اون اشغال‌گر موذی احمق... ای کاش می‌مردی! همین عصر برادرت دنبالت می...
حرف‌اش با التماس‌های فلورنس قطع شد:
- اما پدر! رعیت آدم خوبیه. مثل بقیشون نیست. در ضمن فقط یک دوسته.
ویکتور وقتی این سخن را شنید حیرت‌زده پرسید:
- رعیت؟ رعیت کیه دیگه؟
فلورنس با ذوق و علاقه خاصی گفت:
- همون جوان فرانسوی. اون یه رعیت فرانسویه. من رعیت صداش می‌کنم.
شاه ویکتور با شنیدن این سخن به سادگی دخترش قهقهه‌ زد. او با بیست و سه سال سن هنوز سادگی و زودباوری یک دختر بچه‌ی چهار ساله را داشت. قهقهه‌هایش عصبی بود. عصبانیت در او به علت سادگی و زودباوری دخترش فوران کرده بود. با لحنی تهاجمی و تحقیرآمیز از فلورنس پرسید:
- تو هم باور کردی که اون یه رعیته؟ احمق اون شاهزاده‌ی اون کشور اشغال‌گره‌. کاش شاهزاده بود. شاهزاده‌ی ارشد! جانشین پدر بی‌رحمش!
با شنیدن این حرف تلفن از دست فلورنس افتاد. اگرچه تلفن قطع شده بود. ژانت با عجله به سمت‌اش شتافت. درحالی که تلفن را سر جایش قرار می‌داد رو به فلورنس کرد و گفت:
- حالتون خوبه خانم؟
فلورنس درحالی که مجدد سعی بر کنترل کردن حلقه‌های چشمان‌اش و لرزش ل*ب‌هایش داشت دستورات‌اش را به ژانت آغاز گردید:
- جواب پدرم رو نده. یه درشکه برای من آماده کن.
سپس با زمزمه درحالی که یک قطره از اشک‌هایش روی زمین ریخته بود و چشمان‌اش را پاک می‌کرد ادامه داد:
- دیگه نمی‌خوام دروغ بشنوم!
ژانت درحالی که دستورات فلورنس را اجرا می‌کرد به او رو کرد و گفت:
- خانم با اون فرانسوی چی‌کار کنیم؟
فلورنس وقتی اسم رابرت را شنید ب*دن‌اش یخ زد. با لحنی بی‌رحم و بی‌روح گفت:
- هر غلطی که دلتون می‌خواد‌.
سپس از جا برخاست و درحالی که مقابل پهلویش دست گذاشته بود؛ آهسته به سوی طبقه‌ی پایین گام برمی‌داشت تا سوار درشکه شود. پایین که رسید چهره‌ی پریشان رابرت در مقابل چشمان‌اش نمایان شد. دیگر می‌دانست پریشانی و نگرانی‌اش برای چیست. به اجبار سختی به سوی او گام برداشت و درحالی که لبخند عصبی‌اش را بر ل*ب داشت گفت:
- نگران نباش. دیگه همه چیز رو می‌دونم. شاهزاده‌ی فرانسوی!
بعد با حرص به بیرون قدم برمی‌داشت که مجدد پالتویش توسط رابرت کشیده شد. او را کنار خود انداخت که از درد پهلویش آخی گفت. رابرت با بی‌حالی و ناتوانی ل*ب زد:
- به‌ خاطر خودتون نگفتم مادمازل‌.
با این سخن قهقهه‌های عصبی فلورنس آغاز گردید. درحالی که بسیار تحقیرآمیز به رابرت نگاه می‌کرد گفت:
- خیلی خوب به‌ خاطر من بوده می‌دونم. الان هم بذار به خاطر خدا هم که شده کمی تنها باشم.
علی‌رغم همه‌ی این‌ها او دلش نمی‌آمد سوار درشکه شود و جایی برود که رابرت نباشد. شاید یک عذرخواهی ساده او را نگه می‌داشت. دنبال بهانه بود؛ اما رابرت ترسوتر از آن بود که تقصیری به گر*دن بگیرد.
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
آخرین ویرایش:

catbird

ناظر تالار رمان + کاندید مدیریت مجله
پرسنل مدیریت
ناظر رمان
کاندیدای مدیریت
ویراستار انجمن
مجله نویس
کپیست
داستان‌نویس
تیم تبلیغات
منتقد آزمایشی
شاعر آزمایشی
Apr 6, 2021
1,128
5,309
93
بیشه‌ی فراموشی
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #8
فلورنس پس از مدتی انتظار کشیدن برای عذرخواهی رابرت، جانش به ل*بش رسید و به بیرون دوید. رابرت با رفتن‌اش پشت سرش گام برداشت. او را سمت درشکه یافت و بحث و جدل‌ها آغاز گردید. فلورنس اما نگاه‌اش که به سربازان ایتالیایی که به سوی آن‌ها می‌آمدند افتاد فریاد زد:
- رابرت. رابرت سوار شو. زود! زود! زود!
او نیز هنگامی که سربازان ایتالیایی را دید بدون هیچ سخنی در درشکه پرید. مردی که پشت درشکه نشسته بود رو به فلورنس کرد و پرسید:
- خانم کجا برم؟
فلورنس درحالی که نگاه پر استرس و اضطراب‌اش را به پشت سرش و سربازان ایتالیایی دوخته بود با لحنی پر از هراس و حیرت گفت:
- هر گوری که دلت می‌خواد؛ فقط از این‌جا برو!
سپس با نگاهی مشکوک رو به رابرت کرد. برایش عجیب بود که پدرش آن‌قدر تلاش می‌کرد تا او را از رابرت دور کند. علاوه بر آن با اتفاقاتی که افتاده بود حتی اگر می‌پرسید جواب‌ها فایده‌ای نداشتند‌. از کجا راست و دروغ را تشخیص می‌داد؟ اصلا چرا او را نجات داده بود؟ رابرت درحالی که نفس تازه می‌کرد رو به فلورنس کرد و پرسید:
- الان داریم کجا می‌ریم؟
فلورنس نفس عمیقی کشید و جواب داد:
- هیچ جا! داریم برای تعطیلات می‌ریم ونیز!
رابرت که از آن همه ملایمت ناگهانی حیرت کرده بود و نمی‌دانست فلورنس دارد دستش می‌اندازد حیرت‌زده پرسید:
- واقعا؟
این بار نگاه فلورنس حیرت‌زده شد. یعنی واقعا نمی‌فهمید دستش انداخته است یا خودش را به نفهمی زده بود؟ سپس همان‌طور که با حیرت به او نگاه می‌کرد؛ این بار از شدت تعجب توان فریاد زدن نداشت پس به آرامی گفت:
- نمی‌فهمی دارم دستت می‌ندازم؟ آخه یه دلیل منطقی بیار که من توی این وضعیت با یک شاهزاده‌ی فرانسوی دروغ‌گو که یک درصد هم بهش اعتماد ندارم چرا باید برم ونیز؟
رابرت با لحن مظلومی گفت:
- من دروغ نگفتم. من هیچ‌وقت نگفتم یه رعیت هستم.
فلورنس با عصبانیت این بار فریاد زد:
- حالا یه شاهزاده‌ی پنهان‌کار فرانسوی! چه فرقی داره؟
رابرت دیگر چیزی نگفت. به صندلی‌اش تکیه داد و در خاموشی رفت‌. فلورنس چند لحظه از سکوت آرامش گرفته بود و چشمان‌اش را روی هم گذاشته بود که صدای خمپاره از دور او را از خواب پراند. رابرت سعی بر آرام کردن‌اش کرد:
- چیزی نیست.
فلورنس درحالی که دستش را روی قلب‌اش گذاشته بود با طعنه گفت:
- بله می‌دونم! عادت دارم!
سپس نفس آسوده‌ای کشید و مجدد خویش را روی صندلی انداخت. رو به رابرت کرد و پرسید:
- اصلا چرا پدرم انقدر از تو بدش میاد و سرباز فرستاده؟
رابرت جوری که انگار چیزی که می‌گوید عادی باشد گفت:
- چون قرار بوده تو رو بکشم.
نگاه فلورنس پر از حیرت به سمت‌اش چرخید. زبان‌اش بند آمده بود و نمی‌توانست سخن بگوید. من‌من‌کنان با لکنتی که از حیرت درست شده بود پرسید:
- چی؟
رابرت با همان لحن قبلی بسیار عادی جواب داد:
- چون قرار بود تو رو بکشم. اون هم به اجبار پدرم. که یه شاهدخت کت و‌ شلوار پوش دیدم و همه‌چیز به هم ریخت.
فلورنس به سرعت اسلحه‌اش را از جیب راستی شلوارش درآورد و آن را روی شقیقه‌های رابرت قرار داد. بعد درحالی که سرش را به چپ و راست تکان می‌داد پرسید:
- الان من از کجا باید مطمئن باشم که تو خیال کشتن من رو توی اون کله‌ی پوکت نداری؟
رابرت درحالی که خمیازه می‌کشید گفت:
- فلورنس تو احمقی؟ آخه من چرا باید همون اول تو رو نکشم و جیغ‌جیغ‌های غیرقابل‌تحملت، سربازهای پدرت و یک خمپاره رو تحمل کنم؟ به نظرت اگه من انقدر وقت اضافه داشتم به همون ونیز نمی‌رفتم؟
فلورنس فریاد کشید:
- دهنت رو ببند‌! یک خمپاره به همین درشکه بخوره هم من راحت بشم هم تو!
کسی که درشکه‌ را می‌راند در همین هنگام بدون این‌که فکر کند سخن گفت:
- خانم اگه انقدر مردن رو دوست دارید نمی‌شه از این دعاها نکنید و با همون اسلحه اول ایشون رو بکشید بعد هم خودتون رو؟ راستش رو بخواید من نمی‌خوام کشته بشم.
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
آخرین ویرایش:

catbird

ناظر تالار رمان + کاندید مدیریت مجله
پرسنل مدیریت
ناظر رمان
کاندیدای مدیریت
ویراستار انجمن
مجله نویس
کپیست
داستان‌نویس
تیم تبلیغات
منتقد آزمایشی
شاعر آزمایشی
Apr 6, 2021
1,128
5,309
93
بیشه‌ی فراموشی
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #9
نگاه پر از خشم فلورنس به سمت مرد رفت و به چشم‌غره‌ای سنگین بدل شد. سپس ل*ب‌های سرخش را نزدیک لاله‌ی گوش مرد برد و با لحن خطرناک و مرموزی زمزمه کرد:
- اگه از مردن خوشت نمیاد بهتره دهنت رو ببندی. هر چی نباشه یه اسلحه پر دست کسی مثل من... دیگه نمک نریز!
بعد از گفتن این حرف به صندلی تکیه داد و بیرون را تماشا کرد. وقتی کوچک‌تر بود؛ سال هزار هشتصد و شصت و هشت ده سال پیش، وقتی سیزده سالش بود با درشکه از این‌جا رد می‌شدند. آن زمان فلورانس پایتخت ایتالیا بود. البته فلورانس آن موقع با فلورانسی که اکنون تبدیل به میدان جنگ شده بود فرق داشت. با دیدن خیابان‌های خالی از مردم، بیمارستان‌های که داشتند از بیمار سرازیر می‌شدند و خانه‌هایی که اکنون به کمک آن خمپاره و بمب‌ها به خرابه بدل شده بودند اشک را در دیدگان‌اش جای داد. نتوانست بیش از آن به شهر مردگانی که مقابل‌اش بود نگاه کند. نگاه‌اش را به داخل دوخت. رابرت را خفته یافت. لحظه‌ای دلش برایش سوخت. می‌توانست در کم‌تر از یک دقیقه از شرش خلاص شود؛ اما این کار را نکرده بود. فلورنس با او هم مثل زیردست‌هایش رفتار می‌کرد. رفتارش طوری بود انگار رابرت وظیفه‌اش بوده جذب کت‌ و شلوار و رفتارهای بامزه‌اش شود و قصد جانش را نکند. البته به او نمی‌آمد کسی را بکشد. احتمالا اگر یک شاهدخت لوس که عاشق عروسک‌هایش بود هم به پستش می‌خورد؛ همان آش بود و همان کاسه. بیش از حد نباید به کت و شلوار عزیزش دل خوش می‌کرد. چشم‌های آبی رنگ رابرت آرام از روی هم برداشته شد. درحالی که هنوز کمی گیج و خواب‌آلود بود بدنش را کش و قوس داد و رو به فلورنس کرد‌. با بیدار یافتن‌اش تعجب کرد و با خمیازه گفت:
- آه تو هنوز بیداری؟ یه دو دقیقه بخواب. روز سختی داشتیم.
فلورنس پوزخند زد و با کنایه‌ی کلیشه‌ای‌اش ل*ب ورچید:
- به لطف جناب‌عالی! صدای خمپاره‌ها نمی‌ذارن بخوابم.
می‌خواست با رابرت مهربان باشد اما نمی‌توانست. رابرت درحالی که خمیازه می‌کشید و سعی بر این داشت که مجددا به خواب نرود گفت:
- خمپاره‌ها دست من نیست. اصلا الان کجا هستیم؟
فلورنس درحالی که دست‌ به‌ س*ی*نه به صندلی‌اش تکیه داده بود؛‌ گره دستان‌اش را باز کرد؛ با دست راست‌اش به راننده‌ی درشکه اشاره کرد و گفت:
- می‌تونی از ایشون بپرسی‌.
راننده درحالی که به ساعت قدیمی و طلایی‌اش نگاه می‌انداخت رو به عقب کرد. درحالی که چشمان‌اش را روی ساعت ریز کرده بود لبخندی زد و گفت:
- چه به موقع رسیدیم. خانم چون نگفتید کجا بریم به سمت عمارت راه افتادم. می‌تونید پیاده بشید.
فلورنس درحالی که با حرص کیف چرم‌اش را از روی شلوارش برمی‌داشت از درشکه پیاده شد. رابرت نیز پشت سرش از درشکه بیرون پرید. نگاهی به باغ زیبای عمارت باشکوه انداخت و با نگاهی تحسین‌برانگیز بر فلورنس پرسید:
- خونه‌ات این‌جاست؟ واقعا قشنگ و تا حدی تاثیرگذاره.
فلورنس درحالی که کتش را صاف می‌کرد نگاه چپ چپی به رابرت انداخت و با طعنه گفت:
- بله! کاملا مناسب یک تحت تعقیب فرانسوی! تصحیح می‌کنم یک تحت تعقیب فرانسوی و ایتالیایی! تنها فرقمون اینه که من توی اتاق قصر به اسارت گرفته می‌شم و تو توی سیاه‌چال!
در یک لحظه نگاه رابرت پر از حیرت شد و ابرویش بالا رفت‌. درحالی که دستی میان موهای طلایی‌اش می‌کشید با لبخند مصنوعی پرسید:
- به اسارت گرفتن توی اتاق اون هم دخترش؟ شوخی خنده‌داری نیست.
فلورنس درحالی که زنگ عمارت را به صدا درمی‌آورد سرش را به راست خم کرد و با نیم‌نگاهی به رابرت جوابش را داد:
- و بدی ماجرا اینه که شوخی نیست. پدر با هیچ‌کس شوخی نداره. حتی دخترش!
در این هنگام خدمتکار عمارت، رز قفل در را باز کرد و در چهارچوب در عمارت قدیمی ظاهر شد. نگاه پر از نگرانی و پریشانی‌اش را به فلورنس دوخت و سخنان‌اش آغاز گردید:
- خانم پدرتون پاشنه‌ی تلفن رو از جا...
حرف‌اش با صدای پر از نگرانی فلورنس قطع شد:
- جواب ندادی که؟
رز با احتیاط پاسخ داد:
- نه.
فلورنس درحالی که عرق پیشانی‌اش را پاک می‌کرد گفت:
- خداروشکر.
نگاه رز به رابرت دوخته شد و با نگاه شیطنت‌‌آمیزی درحالی که ریز می‌خندید با لحن مرموزی رو به رابرت پرسید:
- خانم ایشون کی هستن؟
فلورنس، بالافاصله از پررویی و وقاحت خدمتکار تعجب کرد. درحالی که چشمان‌اش گرد شده بود با ابروی بالا رفته‌اش گفت:
- نمی‌دونستم یه بازپرس دیگه به جز پدرم تو این کشور وجود داره!
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
آخرین ویرایش:

catbird

ناظر تالار رمان + کاندید مدیریت مجله
پرسنل مدیریت
ناظر رمان
کاندیدای مدیریت
ویراستار انجمن
مجله نویس
کپیست
داستان‌نویس
تیم تبلیغات
منتقد آزمایشی
شاعر آزمایشی
Apr 6, 2021
1,128
5,309
93
بیشه‌ی فراموشی
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #10
رز درحالی که از خنده به رفتارهای شاه‌دخت کمی حواس‌اش پرت بود بدون فکر کردن شوخی بانمکی کرد:
- خانم مادرتون هم هستن.
اما بلافاصله با نگاه پر از حیرت و خشم فلورنس حواس‌اش سر جایش آمد و جلوی د*ه*ان‌اش را گرفت. فلورنس درحالی که با خشم ابرویش را بالا می‌انداخت او را از مقابل در عمارت پرشکوه کنار می‌زد انگشت اشاره‌اش را تهدیدآمیز به سویش نشانه‌ گرفت و با صدایی تحکم‌آمیز و بی‌روح گفت:
- بهتره اگه می‌خوای زنده بمونی باقی روز رو از جلوی چشم‌هام دور باشی!
با هشدار بی‌رحمانه و تهدیدآمیزش، در یک لحظه از نگاه‌ها غیب شد. رابرت با رفتارهای مرموز و ابهام‌آمیز آن‌ها بسیار کنجکاو شده بود. به محض دور شدن فلورنس رو به رز کرد و سوالات ناتمام‌اش را شروع کرد:
- چرا انقدر عصبانی شد؟ مگه تو چی گفتی؟ چرا با شنیدن اسم مادرش انقدر عصبانی شد؟ مگه جه بلایی سر مادرش اومده؟
رز، نخست اطمینان کسب کرد که فلورنس رفته است با نگاه شیطنت‌آمیزی در چشمان عسلی‌اش گفت:
- مادر خانم فوت کرده. هیچ‌کس به جز پدرشون دلیلش رو نمی‌دونه. خود خانم رو نمی‌دونم ولی می‌گن تا چند ماه بعد از مرگ مادرشون حال‌شون زیاد سر جاش نبوده.
رابرت خواستار این شد که به کنجکاوی‌اش ادامه دهد و د*ه*ان‌اش را باز کرد تا سوالات بیشتری بپرسد که رز درحالی که انگشت اشاره‌اش را روی ل*بش می‌گذاشت با لحن مرموزی گفت:
- تا همین‌جا هم زیاد گفتم. دیگه نمی‌تونم به سوالی جواب بدم وگرنه هم من هم شما توی دردسر بزرگی میوفتیم. روز خوش!
با گفتن این سخن، درحالی که با عجله و اضطراب روی سنگ‌های ورودی عمارت با صدا گام برمی‌داشت دور شد. رابرت که همه چیز برایش ابهام‌آمیز بود داخل رفت. می‌خواست فلورنس را جایی در این عمارت چشم‌انداز بیابد و از زیر زبان‌‌اش حرف بکشد. از پله‌های ورودی عمارت با تلق و تلوق بالا رفت و بالاخره داخل خانه شد. فضای خانه را سکوت وحشتناکی فرا گرفته بود و این سکوت به‌ دلیل دکور عجیب و قدیمی خانه وحشتناک‌تر شده بود. عمارت پر از تابلو بود با عکس‌هایی که احتمالا اعضای خاندان فلورنس بودند. دکور چنان قدیمی و سکوت فضای عمارت را فرا گرفته بود هنگامی که کسی وارد می‌شد احساس می‌کرد تابلوها با او سخن می‌گویند. انگار که سالیان سال کسی در آن‌جا زندگی نکرده بود. رابرت درحالی که آب گلویش را قورت می‌داد به سوی آشپزخانه راه افتاد. حتی در آشپزخانه هم پر از تابلو بود. توان این را داشت بگوید از هنگامی که پا در عمارت گذاشته که چند لحظه هم از آن نگذشته بود؛ با همان چند گامی که در آن‌جا برداشته تصویر نیمی از ساکنین ایتالیا را در قاب‌های قدیمی و شیشه‌ای دیده است. با صدایی آشنا از جا پرید:
- دنبال چیزی می‌گردی؟
صدای فلورنس بود که با یک پیراهن سیاه و بلند در جای خود ایستاده بود و حرکات رابرت را نظاره می‌کرد. رابرت درحالی که متفکرانه به تابلوها نگاه می‌کرد؛ نگاه‌اش را به فلورنس دوخت و گفت:
- از خانواده‌ای که انقدر ادعای مدرن بودن داشت همچنین فضای رعب‌انگیز و قدیمی‌ای رو انتظار نداشتم اون هم برای دخترشون! نظر شما چیه شاه‌دخت؟ بله دنبال شما می‌گشتم. در ضمن چرا سیاه‌پوش شدید؟
فلورنس درحالی که ناخن‌هایش را با لاک مشکی‌اش بر میز می‌کوبید سوال اول رابرت را یا نشنید یا نشنیده گرفت و به باقی سوالات‌اش با سوال پاسخ داد:
- خوب الان پیدام کردید شاهزاده‌ی فرانسوی امرتون چیه؟ قبل از این‌که این‌جا بیایم رنگ دیگه‌ای در لباس‌های تنم دیدید؟
رابرت درحالی که شیطنت‌آمیز لبخند می‌زد او نیز سوالات را با سوال پاسخ داد:
- پس در کل به رنگ سیاه علاقه‌مند هستید نه؟ درباره‌ی دکور پاسخی ندادید.
فلورنس درحالی که از کنار میز آشپزخانه به سوی رابرت گام برمی‌داشت گفت:
- پاسخی ندادم چون ربطی به شما شاهزاده‌ی فرانسوی که کنون یک مجرم بالافطره هستید به جرم حرف زدن یا بهتر بگم احتمال آسیب زدن به من نداره. الان هم تنها دلیلی که این‌جا هستید اینه که شریک جرم جناب‌عالی محسوب می‌شم. روز خوش!
رابرت با لبخند سخنی گفت که فلورنس را سر جای خویش میخ‌کوب کرد:
- چرا توی این عمارت هر کسی می‌خواد از سوال‌پیچ شدن فرار بکنه می‌گه روز خوش؟
فلورنس درحالی که لبخند روی ل*ب‌های سرخش جای گرفته بود گفت:
- اگه احیانا منظورتون از نفر دیگه دوست کوچولوتون رزه باید بگم ما یک فرق اساسی با هم داریم. من برای روز خوش گفتن تشویق می‌شم و اون تنبیه. البته تنبیه‌اش به‌خاطر این بوده که نتونسته جلوی ز*ب*ون کوچکش رو بگیره یا بهتر بگم من رو احمق فرض و گمان کرده نمی‌دونم توی این عمارت چی می‌گذره!
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
بالا