• انجمن رمان نویسی تک رمان پیرو قوانین جمهوری اسلامی ایران می‌باشد. لطفا از ارسال محتوای خلاف قوانین جمهوری اسلامی ایران خود داری کنید در صورت مشاهده برخورد خواهد شد.

اختصاصی رمان اين بود زندگي(جلد دوم) | سمیه هاشمی جزی

سمیه سادات هاشمی جزی

نویسنده انجمن
نویسنده انجمن
May 28, 2020
105
656
63
34
نام رمان: اين بود زندگي(جلد دوم)
ژانر رمان: اجتماعي
نویسنده رمان: سميه سادات هاشمي جزي
ناظر رمان: یوتاب☪
خلاصه:
بعد از پايان ر*اب*طه شادي و سياوش بهزاد وارد زندگي شادي مي شود و فراز و نشيب هايي در ر*اب*طه اين دو به وجود مي آيد.
ر*اب*طه فاطمه و علي بنا به اتفاقاتي وارد مرحله جديدي از زندگي مي شود.
#سمیه_سادات_هاشمی_جزی
#رمان_اجتماعی
#رمان_این_بود_زندگی_جلد_دوم
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
آخرین ویرایش:
امضا : سمیه سادات هاشمی جزی

یوتاب☪

سرپرست بخش کتاب
پرسنل مدیریت
سرپرست بخش
عکاس انجمن
شاعر آزمایشی
May 16, 2020
2,636
21,760
138
♛تاریانا♛
تایید رمان۲.png






خواهشمند است قبل از تایپ رمان به قوانین زیر توجه کنید:

قوانین تایپ رمان:
قوانین تایپ رمان | تک رمان

تاپیک جامع پرسش و پاسخ رمان نویسی:
تاپیک جامع پرسش و پاسخ رمان نویسی

تاپیک جامع درخواست جلد:
تاپیک درخواست جلد

تاپیک اعلام پایان رمان:
تاپیک اعلام پایان رمان

موفق باشید.​
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
امضا : یوتاب☪

سمیه سادات هاشمی جزی

نویسنده انجمن
نویسنده انجمن
May 28, 2020
105
656
63
34
  • نویسنده موضوع
  • #3
#پارت.1
آن‌قدر از خبر امروز صبح خوشحال بود كه لی‌لی‌کنان، آوازخوان، به سمت کابینت آشپزخانه‌اش رفت و در تصورش روز خواستگاری ترسيم كرد، شروع کرد برای دایی و زن‌دایی‌اش خواندن
-پرسون پرسون یواش یواش اومدم در خونتون، ترسون ترسون لرزون لرزون اومدم در خونتون
در کابینت را باز کرد ماهی‌تابه‌ای برداشت، دسته‌ی ماهیتابه را، دست شادی تصور کرد، بلند با خنده دور خودش با ماهی‌تابه می‌رقصید و براي شادي كه بناي قهر گذاشته بود می‌خواند
-گفتم، گفتم، گفتم به خدا قهر گناهه، دل منتظره، چشم به راهه، ای من، ای من، ای من به فدات ناز نکن تو، با چشم سیات ناز نکن تو
خنده‌کنان ماهی‌تابه بر روی اجاق‌گ*از گذاشت و نابلد به خیالش بابای کرم می‌رقصد، به سمت یخچال رفت، دو تخم‌مرغ برداشت، بالای سر ماهی‌تابه رفت، در تصورش تخم‌مرغ‌ها نقل مراسم عقد بودند، شروع به‌کل زدن کرد، البته بیشتر صدایش شبیه شیهه اسب بود، با گفتن، ماشاالله ماشاالله داماد چقدر ماهه، بدون اینکه متوجه باشد، تخم‌مرغ‌ها را درون ماهی‌تابه بدون روغن شکست و عشوه کنان خواند:
- اینجا بشکنم یار گله داره، اون جا بشکنم یار گله داره
یک آن به خودش آمد از صح*نه‌ای که درون ماهی‌تابه دید بلند خندید، صدایش را نازک کرد و بر صورتش کوبید و گفت:
- ای‌وای میکاپ عروس به هم‌ریخت، رنگ و روغنش کو!
همان‌طور که به خزعبلات خود می‌خندید، چشمانش را بست مانند تمام این روزها، میان تاریکی چشمانش چهره خندان شادی آمد، لبخندزنان فکر کرد چه شیرین شده رفتارهای شادی، خوشحال بود که شده بود رفیقش، يادش نمی‌آمد به هيچ دختري این‌همه نزديك شده باشد، تصور کرد خود را در خانه دایی‌اش، دست در دستِ شادی، کنار سفرهٔ عقد، آینه و شمعدان، جام عسل، عاقد در حال خواندن خطبه عقد،خانواده‌ی خوشحال، اما ناگهان صدای تلفن همراهش رشته افکارش را گسست، نفس کلافه‌ای کشید، چشم گشود، مانند دامادی خسته از مراسم طولانی عروسی به سمت تلفن همراهش رفت، نام و عکس مادرش را بر روی صفحه تلفنش دید، لونچ کرده غرغرکنان به ماهی‌تابه گفت:
- مادرشوهرته حواست رو جمع کن بهانه دستش ندی!
گلوی صاف کرد استاد وار ایستاد دکمه اتصال را زد
- سلام به مادر ورزشکارم، چه طوری؟
تصویر مادرش بر روی صفحه افتاد، چهره مادرش عبوس و عصبی بود، او متوجه شد باز مخالفت‌ها و غرغرهای همیشگی‌اش درراه است، مادرش اخم‌کرده گفت:
- سلام مادر، خوبم تو خوبی؟ نرفتی دانشگاه!
بهزاد به سمت آشپزخانه رفت.
-چرا میرم تا ده دقیقه دیگه، چخبر؟ چی شد بابا نامه پایان خدمت شو گرفت؟ وسایل خونه رو جمع کردین؟
مادر بهزاد لم‌داده به مبل روسری از سرباز کرد، کلافه بود و حتی تصنعی نمی‌توانست خود را شاد نشان دهد، عبوس و بی‌تفاوت گفت:
- تمام شد کارهای بابات اسباب روداریم جمع می‌کنیم، پرواز براي ايران دو روز ديگه اس، اینارو ولش کن، انگار داییت زنگ‌زده وعده خواستگاری گذاشته آره؟
بهزاد چشم‌غره‌ای پس ذهنش رفت هنوز عروس بله نداده مادر شوهر بودنش گل کرده، مادرش دستی به پیشانی عرق کرده‌اش کشید و ادامه داد:
  • -باریک الله داییت، الآن برای چی داییت زنگ‌زده؟ تو حرفی زدی؟ من که هنوز درخواست خواستگاري نكردم، مگه نگفتم شش ماه باهم تلفني ارتباط داشته باشيد تا شناخت پيدا كنيد به هم، خوبه والا حرف‌های من انگار پشيزي ارزش نداره.
رفتار سرد مادرش دلهره به جانش انداخت، بسم‌الله عروس و مادر شوهری شروع‌شده بود و بهزاد از این وضعیت رضایتی نداشت، به سمت اتاق‌خوابش رفت و گفت:
- مامان چرا شلوغش می‌کنی، كي گفته حرف هاتون اهميتي نداره؟از اول قرارمونم همین بود، هرزمان شادی آمادگی داره، دایی تماس به گیره به گه براي خواستگاري بريم، شما آخه يه حرفي می‌زنید غیرمنطقی! شش ماه از كسيكه غريبه باشن، نه ما كه فاميليم! مادر من، الان دقيقا مشكل چيه؟
بهزاد به سمت کمد لباسش رفت و چشم از تصویر مادرش برنمی‌داشت، مادرش خونسرد نیش زد به جان پسرش
- آهان حالا كه بالاخره ملک تاج خانم بنده‌نوازی کردند که ما برسیم خدمتشون جهت خواستگاری، حرف‌های من از روي نفهمي و بي عقليه! آره مادر هر كاري خانم خانما ميگه تو انجام بده.
دست بهزاد به در کمد لباسش خشک ماند، آب گلویش را به‌زحمت فروداد، نمی‌دانست چطور به مادرش بگوييد ديگر بازنشسته شده و او شاگردش نيست كه این‌گونه با او صحبت می‌کند، خود را مهربان‌تر نشان داد
- مامان چیه؟ از چی دلخوری؟ ناراحتی از چیزی؟ الآن این حرف‌ها یعنی چی؟مادر من تو كه تاج سرمایی، چرا براي موضوعي ناراحتي كه اصلاً مهم نيست؟
مادر بهزاد پوزخندی زد، سری به تأسف تکان داد، با روسری عرق پیشانی‌اش را پاک کرد و با آرامش گفت:
-آره، خوب تاج سری‌ام! هي روزگار.
بهزاد عبوس کرده لباسی از کمد برداشت، دلش می‌خواست بر سر مادرش فریاد بزند چرا از روزی که فهمیده دلش با شادی ست این‌طور غرغرکنان دربرابرش رفتار می‌کند، اخم‌کرده گوشی همراهش را روی تخت گذاشت و شروع کرد به پوشیدن لباسش، دلخور گفت:
-الآن مشکلتون چیه دقیقاً مادر؟
مادرش دلخور از این رفتار سرد بهزاد با پوزخند آرام گفت:
- مشکل که خیلیه، فقط متعجبم چرا با این سطح سواد و دانش مشکلات رو نمی‌بینی! پسرم بچه نیستی برات تصمیم بگیرم، نزدیک به چهل‌سالته، یک مرد کاملی، چرا شبیه بچه‌ها احساسی تصمیم می‌گیری؟ ازدواج با شادی اصلاً مناسب تو نیست من اگر از اول مخالفت کردم، هم به خاطر تفاوت سنی دوازده‌ساله اتون بود هم به خاطر اخلاق شادی، بهزاد چرا چشمهات روباز نمی‌کنی؟ ما هنوز علت اصلی طلاق شادی رو نمی دونیم، هر چیزی یه رسوم و قاعده‌ای داره! اینکه نشد حرف پسره اخلاق نداشته! یک‌باره اون همه شیدایی شد نفرت! یادت رفت خانم تا با اون پسره نامزد کرد مدام برای من و خواهرت عکس می‌فرستاد می‌گفت، منو عشقم یکهویی؟ من مطمئنم ايراد از شادي بوده، پسره نتونسته اخلاق هميشه طلبكارانه شادي رو تحمل كنه، هي پول بابا شو كوبيده تو سر پسره، پسره هم طلاقش داده.
بهزاد اخم‌کرده کرواتش را درون آیینه تنظیم کرد، حالش از سياوش كسي كه شادي رو به افسردگي انداخته بود به هم می‌خورد، صدایش را بالا برد و گفت:
- اسم اون مرتيكه رو ديگه نيار، بابا دلیل طلاقش رو که گفتن، پسره دنبال پولش بوده، مدام به هر بهونه اي كلي پول از شادي می‌گرفته، حالا خود شادي نميدونه اما علي كه بهمون گفت اون عوضي با يه دختره اي خونه مجرديش زندگي می‌کرده، بعدشم مردم بیست سال باهم تفاوت سنی دارن كسي به روشون نمیاره اون وقت شما مدام وازده سال روتو سرم می‌کوبی!
بهزاد همان‌طور كه عصبي گره‌بسته نشدني كرواتش را می‌بست، غرغرکنان با صداي بلندتري گفت:
-چرا يه ريز اصرار دارين بگين شادي اخلاقش گنده؟ من باهاش الآن چندماهه در ارتباطم اخلاق شادی خیلی تغییر کرده، آره شادی اوایل خیلی مغرور
مادر بهزاد اجازه ادامه کلام نداد، ایستاد و غرغرکنان گفت:
- کجای رفتارش عوض‌شده! فیس و افاده‌اش سر جاشه، فقط چون به خاطر شکستش با اون پسره یک‌لاقبا تو همدمش شدی یکم کوتاه اومده، وگرنه ذات هیچ‌کس رو نمی شه دوماهه تغیر داد، شادی همون شادیه که از بالا به همه نگاه میکنه، هر چی که داره از صدقه‌سر داداشمه، اما خانم یجوری رفتار میکنه انگار همه کلفت نوکرشن، كور شدي بهزاد كور.
بهزاد عصبی کرواتش را از گ*ردنش کند تلفن همراهش را از روی تخت برداشت و سرمادر عصبی‌تر از خودش فریاد زد:
- چی شده؟ این حرف‌ها چیه؟ چندسال كه پيش شما زندگي مي كرد ايرادي نداشت، از وقتي به علي جونت جواب رد داد شد فيس و افاده اي؟
مادرش فریاد زد:
- سر من داد نزن، چشمت روباز کن، قضيه بچه برادرم بودنش تا عروسم بشه زمين تا آسمون فرق داره، اگر اخلاقش تغییر کرده پس چرا وقتي آتیه از خوشحالی چند دقیقه پیش زنگ‌زده بهش، گفته خوشحالم قراره زن داداشم بشی شادی بهش گفته فعلاً افتخار دادم بیایید خواستگاریم؟ من نمی‌فهمم خودش رو این دختر کجا می بینه؟ وقاحت تا به کجا؟ درسته حساب شوخي با آتيه داره اما این حرف حتی به شوخی هم زشته، بهزاد من پامو توخونه برادرم برای خواستگاری نمی‌زارم
#سمیه_سادات_هاشمی_جزی
#رمان_اجتماعی
#رمان_این_بود_زندگی_جلد_دوم
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
آخرین ویرایش:
امضا : سمیه سادات هاشمی جزی

سمیه سادات هاشمی جزی

نویسنده انجمن
نویسنده انجمن
May 28, 2020
105
656
63
34
  • نویسنده موضوع
  • #4
#پارت.2

باعجله وارد آشپزخانه می‌شود، مادر و پدرش را در حال صبحانه خوردن، آن‌هم کله‌پاچه می‌بیند! دلش ضعف می‌کند، ل*بش راکمی گ*از می‌گیرد انگشت پایش را به هم می‌فشرد، شقیقه‌اش نبض می‌گیرد، بزاق دهانش زیاد شد، پلکش شروع به نبض زدن کرد! در سرش، جنگی میان خواستن و توانستن برپا می‌شود، مادر شادی که او را خیره به کله‌پاچه می‌بیند می‌گویید:
-وا مادر چرا این‌جوری نگاه می‌کنی بیا بخور دیگه! یه لقمه که چاقت نمی کنه!
شادی لحظه‌ای منگ به مادرش خیره شد، این را می‌دانست که واقعاً یک‌لقمه ایراد ندارد، اما این را هم می‌دانست که وقتی غذا به دهانش مزه کند، با یک‌لقمه سیر نمی‌شود، یا باید یکدل سیر می‌خورد، یا چشم می‌بست و شروع به حماسه پرخوری نمی‌کرد، آب‌دهانش را قورت می‌دهد، چشم از مادرش گرفت، سرش را به نشانه نمی‌خواهم بالا می‌اندازد، حتی نمی‌توانست غر بزند که چطور باوجود چربی خون بالا آن دو دارند کله‌پاچه می‌خورند! می‌دانست که آب‌غوره را معجزه می‌دانند! بی‌خیال با بغضی در گلو، نزد گلی خانم که در حال درست‌کردن آب کرفس بود رفت، بی‌تفاوت به بوی دل‌انگیز کله‌پاچه، لیوان بزرگ آب کرفس را از گلی می‌گیرد، بغض اجازه نمی‌دهد حتی تشکر کند، به کابینت تکیه داده و از پنجره آشپزخانه به حیاط نگاه می‌کند، یک جرعه‌اش را مزه می‌کند، کمی آن را درون‌دهانش نگه می‌دارد، دلش می‌خواست درون ظرف‌شویی دهانش را خالی کند، از مزه تنفر انگیزش صورتش جمع می‌شود، بغضش بیشتر شد، دلش واقعاً غذای مفصلی می‌خواست، چند ماه است روزش را با آب گوجه، آب کرفس، یا آب کدو شروع کرده، به آبمیوه‌گیری قرمز که نگاه می‌کند دلش می‌خواهد میان حیاط خانه با تبر به جانش بی افتد، لعنت بر شیطانی می‌گوید، چشم بر هم می‌فشرد و آب‌دهانش را قورت می‌دهد، به ساعت مچ دستش نگاه می‌کند یک وای بلند می‌گوید و آن نفرین‌شده را تا آخر لیوان سر می‌کشد و برای هزارمین بار به خودش می‌گویید، دیگر نمی‌خواهد به‌روزهای نحس چاقی برگردد، بدون نگاه به پدر و مادرش که با ل*ذت صبحانه می‌خوردند، خداحافظی می‌کند، پا تند کرده و به سمت در حیاط می‌رود، حاج فتاح با آرامش لقمه در د*ه*ان می‌گذارد، بدون پاسخ به خداحافظی شادی زیرچشمی نگاهی به پالتوی کوتاه شادی می‌اندازد، به مذاقش خوش نیامد، سری به تأسف تکان داد، اما سکوت را صلاح می‌بیند، از زمان طلاقش با سیاوش، بهزاد حاج فتاح را مجاب کرده بود که او را بیشتر آزاد بگذارد، اما حاج فتاح مرد سنتی بود، حداقل حق خود می‌دانست که پس ذهنش یا زیرلبی غرغری کند، مادر شادی اما غرغرکنان سریع به گلی گفت سبدی را که هر وز میان وعده و ناهار شادی را درون آن می‌گذارد به دستش دهد، شادی، شادی، گویان وزن سنگینش را ازروی صندلی بلند می‌کند و با پادرد لنگان‌لنگان از سالن امارت رد می‌شود و خود را به درب خروجی کنار شادی می‌رساند، نفس‌زنان می‌گویید:
- چرا انقدر عجله می‌کنی مادر! آخه این چه طرز صبحانه خوردنه! شدی پو*ست و استخون، من نمی‌دو نم تو چرا به فکر خودت نیستی؟ بگیر مادر، لقمه کره و عسلم گذاشتم داخلش، رسیدی آزمایشگاه کامل به شین صبحانه اتو بخور، شادی خودت رو می‌کشی مادر، فکر کردی نمی‌دو نم ناهارو تغذیه هات رو با بچه‌های آزمایشگاه تقسیم می‌کنی؟ هاجر میگه نصف اینایی رو که من می‌دم هم نمی‌خوری! شادی چرا انقدر توی رژیم افراط می‌کنی! مریض می شی به خدا
شادی به‌سرعت چکمه‌های ساق بلند چرم مشکی‌اش را پوشید، دست‌کش چرمش را جهت هماهنگ کردن با چکمه و کیف‌دستی‌اش بر دست کرد، گوشش پر بود ازناله های هرروزه مادرش، گونه مادر پیرش را ب*و*سید، مادرش بوی غذا می‌داد، سریع سبد را از دست مادرش گرفت، همان‌طور که به سمت حیاط امارت می‌رفت، به جهت صدای غرغر شکمش بلند نالید:
- قربونت برم یه عمر هی ریختی تو شکمم چی شد؟ دیدی که چطور پدرم دراومد وزن کم کردم، الانم بخوام جلوی شکمم رو ول‌کنم میشم همون شادی 120 کیلویی، شاید هم بدتر، مامان تو روبه خدا به هم گیرنده، دیدی چطور بخاطر وزنم ...
لحظه‌ای شادی به‌خاطر حرفی که می‌خواست بزند تردید کرد، ادامه حرفش را نگفت، اخم کرد، از حرفی که می‌خواست بزند پشیمان شد، مادرش اما متوجه بریده شدن حرف شادی نشد، غرغرکنان پی شادی تا حیاط رفت
- ببین برای یک لقمه غذا چه جنجالی راه میندازی، حالا چی شده! چرا امروز انقدر زود داری میری؟
شادی پوزخندی پس ذهنش به تمام یه لقمه یه لقمه‌هایی که مادرش به دردانه‌اش می‌داد زد، از پله‌های مرمری امارت پایین آمد و گفت:
-مامانی خیلی کاردارم، دیروز وقت گرفتم برم مزون برای لباس، امروز هاجر نمیاد آزمایشگاه مرخصی گرفته، باید سریع آزمایشگاه باشم، بنده خدا صاحب مزون امروز به‌خاطر من مزونش رو زودتر باز می کنه.
مادرش لنگان‌لنگان روی صندلی داخل حیاط می‌نشیند، سوز سرما باعث شد کمی بر خود بلرزد، شروع به ماساژ زانویش کرد و گفت:
- نترس مادر هم‌چین خاطرخواهت نیستند زودتر در مزون روباز کنند، پول پیرهن هفت جدو آبادشون رو ازت میگیرن، من نمی‌دو نم خانم بصیری چشه که میری مزون چی چی اوسلطنه!
شادی کلید خودرواش را از مشتی گرفت، سبد را صندلی عقب گذاشت، رو به مادرش کرد و با خنده ل*ب جلو داد، چشم و ابروهایش را بالا برد و با تکان دادن گ*ردنش به طرفین، با ادا گفت:
- خوشگلم من دختر حاج فتاحم میرم جایی که سلبریتی‌ها میرن خرید لباس
مشتی به‌خاطر اطوار شادی کلاهش راکمی پایین‌تر کشید، از ترس زن حاجی ل*ب گزید تا جلوی خنده‌اش گرفته شود، سریع به سمت استخر کنار حیاط رفت، مادر شادی چشم‌غره‌ای رفت و با چشم و ابرو به مشتی اشاره کرد، شادی خدایا توبه‌ای رو به آسمان گفت و سوار خودرواش شد، مادرش گره روسری‌اش راکمی محکم کرد
- حالا مادر تو هم برای لباس عجله نکن تا ببینیم اصلاً کی قرارِ وقت خواستگاری بذران، از بعد از تماس بابات با شوهرعمه‌ات، عمه‌ات هنوز زنگ نزد وقت تعیین کنه!
شادی رو به مادرش ایستاد! یاد تغییر رفتار عمه‌اش در این چند ماه افتاد، از زمان ارتباطش با بهزاد، دیگر از قربان‌صدقه‌های عمه خبری نبود بوی مخالفت عمه به مشام شادی می‌رسید، اما چیزی که برای شادی مهم نبود، نظر دیگران بود، شادی پوزخندی زد و گفت:
- میان مامان، با سر هم میان، عمه تو خوابم نمی‌دید عروسش به شم، بعدشم آتیه که زنگ زد برام گفت عمه پیاده‌روی رفته خونه نبوده.
مادرش شانه‌ای بالا انداخت و به امید خدایی گفت، شادی برای مادرش دست خداحافظی تکان داد، از درب امارت که خارج شد مادرش زیر ل*ب خواند برای دخترش (فَاللَّهُ خَیرٌ حَافِظًا وَهُوَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِینَ)
#سمیه_سادات_هاشمی_جزی
#رمان_اجتماعی
#رمان_این_بود_زندگی_جلد_دوم
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
آخرین ویرایش:
امضا : سمیه سادات هاشمی جزی

سمیه سادات هاشمی جزی

نویسنده انجمن
نویسنده انجمن
May 28, 2020
105
656
63
34
  • نویسنده موضوع
  • #5
#پارت.3
من و جام می و معشوق، الباقی اضافات است
اگر هستی که بسم الله، در تأخیر آفات است
مرا محتاج رحم این و آن کردی، ملالی نیست
تو هم محتاج خواهی شد، جهان دار مکافات است ...
دستهٔ کیف روی شانه‌اش را محکم گرفته بود، کمی اخم چاشنی گر*دن بالاگرفته‌اش می‌کند، ل*ذت می‌برد صدای محکم پاشنه چکمه‌اش در خلوتی مرکز خرید می‌پیچد، چنان سریع از میان چشم فروشندگان ایستاده جلوی بوتیک‌هایشان رد می‌شود که انگار بی‌اهمیت‌ترین چیز در حال حاضر اجناس درون ویترین مغازه آن‌هاست! هرچند کوتاه نگاه بی‌اهمیتی به اطراف می‌اندازد، استوار به سمت مزون موردنظرش می‌رود، کمی ل*ب جلو داده و با تظاهر به گرما، کلافه دستی به زیر شال بافتش می‌کشد، به در بزرگ مزون که می‌رسد کلافه نفسی بیرون می‌دهد، جوری چشم می‌چرخاند که یعنی بالاخره رسیدم، در طلایی‌رنگ مزون را باز می‌کند، صدای آهنگین آویز بالای در ورودی مزون برایش ل*ذت بخش است، در که بسته می‌شود همان‌جا می‌ایستد، نگاهی به داخل می‌اندازد، هیچ‌کس در لابه‌لای مانکن‌های لباس پوشیده نبود! تنها صدای ملایم موسیقی‌ای دلنواز به گوش می‌رسید، نگاهی به سمت پیش‌خوان فروشنده می‌کند، برایش خوش‌آیند نبود بدون خوشامد پا در محوطه مزون بگذارد.
با تک‌سرفه مصلحتی‌اش، بانوی جوان طلایی پوشی، جهت خوشامد ظاهر می‌شود، نفس عمیقی با لبخند رها می‌کند، کوتاه جواب سلام دختر جوان را می‌دهد، آرام، شمرده و لطیف می‌گوید:
- روز تون به خیر عزیزم، شادی هستم، با مادام تماس گرفته بودم برای دیدن نمونه کت‌وشلوار مجلسی
دختر جوان به‌رسم ادب کمی خم می‌شود و با دست اشاره مى كند به صندلی گرد چرم وسط سالن
- خیلی خوش‌آمدید شادی خانم، بفرمایید روی صندلی بنشینید تا صفحه‌نمایش رو روشن کنم جهت انتخاب نمونه، مادام گفتن که مدنظر تون چه مدل لباسی هست.
جلوی آینه‌قدی ایستاده بود، کت‌وشلوار آبی را بر روی اندامش ورانداز می‌کرد، سنگ‌های زیبای دست‌دوز روی یقه کت چشمش را گرفته بود، به کمر، پهلو، به بازوانش و به تمام‌اندام بدنش خیره ماند، لباس فوق‌العاده روی اندامش خودنمایی می‌کرد، سری به مثبت تکان داد و زیر ل*ب گفت:
- بالاخره بعد از یک سال و نیم شد اون چیزی که باید باشم
به چهره‌اش درون آینه دقیق شد با غرور و مطمئن آرام گفت:
- آفرین
به توصيه متخصص تغذیه‌اش هر روز خودش را جلوی آینه تحسین می‌کرد، اما امروز از سر صبح بدجور بغض گلویش را گرفته بود و بالاخره شکست، اشک چشمانش سرازیر شدند، این لحظه برایش لحظه محالی بود، یاد رنج‌های که برای رسیدن به این اندام کشیده بود افتاد، چقدر گرسنگی کشیده بود، ورزش‌های سنگین، محروم شدن از غذاهای موردعلاقه‌اش، آرزوی یک وعده کامل از غذا خوردن، یاد دردهای که بعد از به هوش آمدن از عمل‌های جراحی می‌کشید، یاد گریه‌های مادرش در بیمارستان همراه ناله‌های از دردش، سرش را به دو طرف تکان داد، چشمانش را بست، بی‌اراده بدون اینکه از قبل فکری کرده باشد آهسته گفت:
- ای‌کاش الآن من رو می‌دید، همه‌اش فقط به‌خاطر این بود که به چشمش بیام ولی دیگه حالا ...
سریع چشمانش را باز کرد، لحظه‌ای مانند مسخ‌شده‌ها با سردرگمی به آینه نگاه کرد، این حرف چه بود! از کجا به ذهنش رسید! تا آنجایی که یادش می‌آمد او دیگر از سیاوش متنفر بود! مگر می‌شود تحقیرهای سیاوش به‌خاطر اندامش را فراموش کند! از حرفی که زده بود پریشان و متعجب شد، دلش را انگار چنگ زدند، فکری که هزاران فرسنگ از پس ذهنش پناه کرده بود، یک‌مرتبه آشکار شد، هول برش داشت، نکند پیش کسی بازگو کند! در جدال با ذهنش به یک آن یاد چهره و تیپ منحصر سیاوش افتاد، به اندام بی‌نقص خودش خیره شد! اگر از اول اندامش این‌گونه بود شاید سیاوش را هنوز از آن خود داشت؟ از فکرهای بیمارگونه و پریشان وای آهسته‌ای گفت، دست جلوی دهانش گرفت، با دندانش گ*از کوچکی از دستش گرفت، چهره بهزاد جلوی چشمانش آمد، مات‌زده به چشمان خیس درون آینه خیره شد
- خدایا من رو ببخش، ببخش
عذاب وجدان در تمام چهره‌اش نمایان بود، لعنت فرستاد بر افکار مزاحمی که گاه‌وبیگاه ذهنش را درگیر می‌کردند، سریع اشک‌هایش پاک کرد، از اتاق پرو بیرون رفت و لباسی که پوشیده بود را سفارش داد.
پریشان‌حال و پشیمان با بغضی در گلو سرپایین آرام‌آرام از مرکز خرید قدم بیرون نهاد، از درگاه خدا معذرت‌خواهی کرده بود، اما قدرت فکری که ذهنش را درگیر کرده بود بیشتر از عذاب وجدان بود، سریع سوار خودرواش شد، و هر بار زیر ل*ب می گفت:
- بهزاد
#سمیه_سادات_هاشمی_جزی
#رمان_اجتماعی
#رمان_این_بود_زندگی_جلد_دوم
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
آخرین ویرایش:
امضا : سمیه سادات هاشمی جزی

سمیه سادات هاشمی جزی

نویسنده انجمن
نویسنده انجمن
May 28, 2020
105
656
63
34
  • نویسنده موضوع
  • #6
#پارت.4
چشمت به چشم ما و دلت پیش دیگری ست
جای گلایه نیست، که این رسم دلبری ست...
هر کس گذشت از نظرت در دلت نشست
تنها گناه آینه ها زودباوری ست
چه نام و فکر نحسی به سرش آمده بود، سیاوش! پس ذهنش می‌گوید، باید با بهزاد تلفنی صحبت کند تا ذهنش را پاک کند از فکرهای بیمارگونه، بهزاد همیشه حرف‌های زیاد برای گفتن داشت او همیشه باعث می‌شد شادی سر ذوق آید برای حرف‌زدن، برای ابراز عقیده کردن، برای اینکه بفهمد چقدر می‌تواند زن دلبر و خواستنی باشد که بهزاد چندین سال عشقش را در قلبش مخفی نگه‌داشته، او هر زمان با بهزاد در تماس بود فراموش می‌کرد ثانیه‌ها چطور درگذرند. تلفن همراهش را روشن کرد، به ساعت که نگاه کرد دست نگه داشت برای تماس گرفتن، می‌داند زمان مناسبی برای تماس با بهزاد نیست، بهزاد کاملاً استاد مقرراتی بود و هیچ خوشش نمی‌آمد زمان تدریس تماس بی‌موردی گرفته شود.
ناامید تلفن همراهش را روی صندلی انداخت، دستانش را به فرمان ماشین گرفت، چشمانش را محکم بست، در دل آرزو کرد بهزاد ایران بود تا در کنارش آرام می‌گرفت، اما ور ذهن ایرادگیرش لجوجانه به او می‌فهماند که تمام خواسته‌اش از شریک یک‌عمر زندگی بهزاد نیست و بهزاد بهترین دوست است برای فراموش‌کردن سیاوش.
سرش را به طرفین تکان داد، نمی‌خواست دوباره تصمیم اشتباه بگیرد، می‌دانست بهزاد مثل کوه پناه است برای تمام عمر، اصلاً بهزاد تمام حرف‌هایش بوی امنیت می‌دهد، مگر دیوانه شده مرد به این پختگی را کنار بزند! از خودش بدش می‌آمد که چرا آزارهای سیاوش در نظرش نمی‌آمدند! اصلاً چرا یادش نمی‌آمد چطور تحقیرآمیز او را پس زد! چرا یادش نمی‌آمد چطور سیاوش چندش‌آور به بدنش نگاه می‌کرد. چند مرتبه نفس‌های بلند عمیقی کشید تا از نفس‌های محکمش فکر سیاوش به بیرون پرتاب شود، بلند با خود مرور کرد که از سیاوش متنفر است
- من از اون ع*و*ضی متنفرم، متنفرم، متنفرم.
نفسی آسوده کشید، لبخند کم‌رنگی بر ل*بش آمد، به خودش افتخار کرد که در هر تصمیمی می‌تواند استوار و محکم باشد، حرفش در ذهنش تمام نشده بود که بغض چنگ زد برگلویش، نمی‌دانست چرا فکر آن سنگدل که می‌افتد می‌شود یک بزدل ضعیف! یک کور! یک کر! به خیابان نگاه کرد، به زوجی که دست در دست هم از خط عابر پیاده رد می‌شدند خیره ماند، زوج جذاب و خواستنی به نظر می‌رسیدند، هر دو شیک‌پوش و جوان و زیبا.
سرش را به صندلی تکیه داد، انگشتان دستش را درون مشتش مخفی کرد، حسرت‌بار آرزو کرد که ای‌کاش بهزاد چند سال جوان‌تر و خوش قیافه تر بود به‌مانند سیاوش. دوباره نام سیاوش که در ذهنش طنین‌انداز شد خلقش تنگ شد، نمی‌دانست که چرا امروز از درودیوار فکر سیاوش می‌ریزد! خواست کلید روشن خودرواش را بزند که یک آن یادش افتاد که دیدن عکس‌های درون لپ‌تاپش، از شب گذشته ذهنش را درگیر سیاوش کرده، او عکس‌های قبل از لاغری‌اش را نگاهی انداخته بود و بد ماجرا ازاینجا بود که هیچ زمان فراموشش نمی‌شود دلیل اصلی که باعث شد به فکر کاهش وزن بیفتد سیاوش بود و بس. عکس‌های بر*ه*نه قبل عمل لیفتش را دقیق‌تر نگاه کرد، آنجا بود که اشک ریخت و دوباره تماماً خود را مقصر ازدست‌دادن سیاوش منحصربه‌فردش می‌دانست! به خودش می‌گفت وقتی پو*ست شل و چروک آویزان کل بدنش حال خودش را هم بد می‌کند، سیاوش بی نوا چه کشیده است؟ به خودش می‌گفت شاید اگر بهزاد هم بود ترکش می‌کرد اما بهزاد حرف‌های دیگری می‌زد، از نظر او ظاهر یک زن تمام یک زن نیست، گیج بود، دلش سیاوشی را می‌خواست که دگر نیست اما عقلش بهزادی را می‌خواست که ستایش می‌کرد شادی را.
#سمیه_سادات_هاشمی_جزی
#رمان_اجتماعی
#رمان_این_بود_زندگی_جلد_دوم

انجمن رمان نویسی دانلود رمان
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
امضا : سمیه سادات هاشمی جزی

سمیه سادات هاشمی جزی

نویسنده انجمن
نویسنده انجمن
May 28, 2020
105
656
63
34
  • نویسنده موضوع
  • #7
#پارت.5
با بدخلقی دسته موی ریخته روی شانه‌اش را مرتب کرد، نفس کلافه‌ای با صدا بیرون داد، خواست حرکت کند که زنگ تلفنش به صدا درآمد، مادرش بود، با تعجب جواب داد:
- بله مامان!
مادر شادی که درون گلخانه کوچک حیاط مشغول آب دادن به گلدان‌ها بود، غرغرکنان پشت چشمی ناز کرد و بدون معطلی گفت:
- شادی عمه‌ات زنگ زد بالاخره، او نم با توپ پر!
شادی ل*ب جلو داد، چشم ریز کرد تا دقیق روی حرف مادرش تمرکز کند
- چرا توپ پر؟
مادر شادی نفس‌زنان عرق از پیشانی چروکش پاک کرد و گفت:
- چمیدونم والا، هم‌چین اوقاتش تلخ بود انگار ارث هفت‌جد و آباد شو خوردم، خانم به‌جای خوشحالی نه گذاشت نه برداشت گفت یکم صبر کنید برای مراسم خواستگاری، چرا عجله می‌کنید!
شادی متعجب با بدخلقی، گردنی تاب داد و با غرغر گفت:
- چی؟ ما صبر کنیم برای مراسم خواستگاری؟ فکر می کنه ما عجله داریم! چی خیال کرده عمه! دور برش داشته! می‌خواستی بگی حالا ما هم‌چینم به دست‌وپا تون نیفتادیم تشریف بیارین خواستگاری دخترم! بهزاد ول‌کنم ون نبوده بس‌که خواهش و تمنا کرده اجازه خواستگاری بزاریم، به‌خاطر اصرار بهزاد بوده که بابا زنگ‌زده!
با عصبانیت از فشار امروز روی فرمان کوبید و گفت:
- چند بار به بابا گفتم صبر کن عمه خودش زنگ بزنه برای وعده خواستگاری، خودت شاهد بودی مامان، گفتم یا نگفتم؟ حضرت آقا فرمودند، خواهرمه غریبه که نیست، هی گفت مگه بهزاد بچه اس منتظر باشیم خواهرم پا پیش بذاره، بیا مرد چهل و سه ساله اختیار خواستگاری کردن هم نداره
مادر شادی با ناله درد پا آبپاش را گوشه‌ای گذاشت و گفت:
- آره مادر گفتی، بابات ساداس، فکر کرد خواهرش مثل قبل قربون صدقه یکی یه دونش می ره! خانم با غرغر زنگ‌زده، بهونه می گیره که ما تازه هفته دیگه داریم برمی‌گردیم ایران یک ماهی میشه تا جا بیفتیم اصلاً وقت مناسبی برای خواستگاری نیست، بهزاد نمیتونه فعلاً از سویس بر گرده، چه عجله ایه! خیلی ناراحت شدم از لحن سردش، یک‌کلام نگفت خدا رو شکر، چشم، چند وقت دیگه کار هامون ردیف شد میایم، ابداً حرف اومدن نزدن، منم اصلاً محلش ندادم، با فیس تمام گفت آخه هنوز که بهزاد و شادی باهم رفت آمدی نداشتند که اخلاق‌های همدیگه رو بشناسند، تلفنی که همه عاشقن نمیشه تصمیم درست گرفت، گفت من فکر می‌کنم دارند عجله می‌کنند، دید که جوابش رو ندادم، تیکه انداخت که به شادی بگو عمه به قربونت بره، بله که افتخار می‌کنم با داداشم وصلت کنم، اما به نظرم زود دارید تصمیم می گیرین، نفهمیدم منظورش چیه؟ تو حرفی زده بودی این‌جوری تیکه گذاشت سر دل من؟
شادی عصبانی و با تعجب دست جلوی دهانش گرفت و گفت:
- وای مامان! به خدا من فقط با خنده و شوخی به آتیه گفتم افتخار می‌دم بیایید خواستگاری؟ شوخی بودبه خدا! مامان مشخصه عمه دلش میخواد بهونه به گیره وگرنه من و آتیه چندین سال توی یه اتاق زندگی کردیم، اصلاً این شوخی نبود که به دل بگیرند، خود آتیه هم کلی خندید، الآن این چیه که میخواد پیرهن عثمون کنه! خیلی مسخره اس ایرادش!
مادر شادی پوزخندی زد و دلخور از خواهرشوهرش گفت:
- دیگه قربونت برم حسابت با این‌ها حساب عمه و برادرزاده‌ای نیست، دیگه حسابِ عروس مادرشوهریه، خواهر مو ول کن که نور چشمش بودی، هر جا اسمت میومد قربون صدقه می‌ریخت از دهنش، اسم مادرشوهر که او مده روی عمه‌ات خوب داره خود شو نشون می‌ده! همون اول که بهزاد حرف خواستن تورو پیش کشید، عمه‌ات سرو سنگین شد، شستم خبردار شد که دلش نیست با این ازدواج، اما فکر نمی‌کردم زنگ بزنه این‌جوری بی‌محلی کنه! حالا فکر نکنی بی‌جوابش گذاشتم عمه جونت رو، داغم کرد، داغش گذاشتم، گفتم خانم اگر اصراری هست از طرف بهزاد بوده بهزاده که یه سره تو گوشش میخونه خوشبختت می‌کنم وگرنه اصلاً شادی فکر ازدواج نیست، اصلاً دهنش بسته شد، شستمش و گذاشتمش کنار، گفتم اگر رضایتی نیست از ما هم هیچ اصراری نیست، تو فامیل که کسی نمیدونه این دو باهم تلفنی در ارتباط بودند به‌جز علی، اگر فکر می‌کنی بهزاد توی چهل‌وسه‌سالگی هنوز نمیتونه تصمیم به گیره، دختر منم توی سی‌ویک‌سالگی روی دستم نمونده، پسرعمه و دختردایی چند وقتی باهم هم‌صحبت بودن که عیب و عار نیست، انشالله بهزاد هم خوشبخت بشه، وای شادی اصلاً یجوری هول کرد، خواست حرف بزنه که نذاشتم، گوشی رو روش قطع کردم، فکر کرده چه خبره نوبرشو آورده!
شادی خوشحال بود از جواب‌های که مادرش داده بود! هیچ به دنبال آرام‌کردن مادرش جهت صلح نبود، هر بار (خوب کردی مامان) نثار مادرش می‌کرد! مادر شادی دستش را به نشانه تهدید بالا برد و گفت:
- شادی اگر از حالا بهزاد پشتت نباشه، عشق و عاشقی کشکه خودتو الکی معطلش نکن، هزار برابر از اون سرتری، نمی گم بهزاد پسر بدیه، اما مادر تفاوت سنی تونم خیلی زیاده! عمه‌اتم که راضی نیست، خوب فکراتو بکن خودتو تو دردسر نیندازی، انقدر موقعیت‌های بهتر از بهزاد برات بیاد مادر جون
مادر شادی یاد محبت‌های سیاوش نسبت به خودش افتاد، برگ گلی را با دستمالی پاک کرد و آرام گفت:
- حالا نمی خوام اسم اون گوربه‌گوری سیاوش رو بیارم، ولی اون مدتی که نامزد بودین یادته چقدر مادرش عزت و احترام سرت میذاشت؟ باباش از روز خواستگاری تا دوماه قبل از اینکه حرف طلاق بشه، ماهی یکبار جلوی پات گوسفند زمین می‌زد، خود خاک‌برسرش هر بار که میومد خونه امون مامان عزيزم از دهنش نمي افتاد، خدا لعنتش كنه يادته چپ و راست دست من و بابات رو ب*و*س می‌کرد، خداشاهده هر بار برای من دسته‌گل مخصوص مادرزن جان می‌آورد، من پیرزن از خجالت هزار رنگ می‌شدم، اونوقت این عمه‌ات چه ادا اطواری میاره فکر میکنه چون یک‌بار طلاق گرفتی داره منت سرما میذاره بیاد خواستگاریت!
#سمیه_سادات_هاشمی_جزی
#رمان_اجتماعی
#رمان_این_بود_زندگی_جلد_دوم
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
آخرین ویرایش:
امضا : سمیه سادات هاشمی جزی

سمیه سادات هاشمی جزی

نویسنده انجمن
نویسنده انجمن
May 28, 2020
105
656
63
34
  • نویسنده موضوع
  • #8
#پارت.6
آخ سیاوش! یادآوری مادرش از محبت‌های سیاوش باعث شد از سرما بر خود بلرزد، انگشتان پایش را درون چکمه پوستی‌اش جمع کرد، به خیالش سرمای زمستان بدنش را لرزانده، بخاری ماشين را روشن کرد شايد حکم مرهمی باشد بر روح یخ‌زده‌اش، کلافه سری تکان داد، مغزش انگار فرمان هیچ حركتي را نمی‌داد، زير ل*ب غرغري كرد، و فكر كرد آيا امروز در تقویم روز سیاوش است که از درودیوار سیاوش نمایان می‌شود! دلگیر شد از مادرش، او مادر بود، پس چرا نمی‌دانست شادی برای فراموش کردن سیاوش چه سر جنگی با خود دارد؟ چرا حالا از خوبی‌های سياوش و خانواده‌اش می‌گفت؟ چشمانش شور شد، بغض گلویش را فشرد، ل*ب گزید، سرش را روی فرمان ماشین گذاشت، باد بخاری ماشین بر صورتش می‌دمید، در شقیقه‌های سرش انگار بمب ساعتی کار گذاشته بودند، با دست لرزان محکم گوشی‌اش را فشرد، ناخن‌های بلند طلایی‌رنگش را در دستانش فروکرد! حالت معتادی را داشت که در ترک است! امروز از آن روزهای نحس بود برای شادی! دلش به حال خودش سوخت، حتي خواهري نداشت كه برايش از درد پنهانش بگوييد، در اين ميان پس ذهنش از بهزاد هم شرمنده بود، به بهزاد اميد باهم بودن را داده بود،اما...
مادر شادي پشت سر هم با نفس‌نفس از محسنات شادي و معايب مادر بهزاد می‌گفت و مدام مادر سياوش را با مادر بهزاد مقايسه می‌کرد! مادر پيرش دلش با اين وصلت نبود او دلش می‌خواست براي دخترش سرودست بشكنند، نه این‌گونه با اكراه براي خواستگاري دخترش چانه بزنند! ای‌کاش مقایسه را شروع نمی‌کرد، اما شادي می‌دانست گفته‌های مادرش حقیقت دارد، عمه‌ی شادي شمشیر را از رو بسته بود بسيار علني روابطش را با خانواده شادي سرد كرده بود و این یعنی شروع جنجال خانوادگی! چهره مادر سیاوش در نظر شادی آمد، مادرش راست می‌گفت، برایش از محبت آن زن زیبا کم گذاشته بود، اما مادر شادی نمی‌دانست مادر سیاوش از زمانی که فهمید سیاوش او را نمی‌خواهد زبانش تلخ و حقیر آميز بود مانند زهر که می‌سوزاند تمام شخصیت شادی را، در حقیقت شادی بی‌رحمی‌های سیاوش و خانواده‌اش را به هیچ‌کس نگفته بود و او فقط به مادرش كه نه به مشاورش گفته بود كه به پدر و مادرش بگويد سیاوش پذیرای جسمش نیست همین. كلافه از مادرش كه همدمش نبود، يك بسه، آهسته گفت،مادر شادی پشيمان از اينكه اوقات دخترش را تلخ كرده گفت:
-ناراحت شدی مادر؟ به خدا من خوشبختید رو مي خوام، ببخش اسم اون گوربه‌گوری‌ها رو آوردم، مادر جون اول و آخر كه نظر خودت مهمه اما من خواستم گربه‌رو دم حجله بكشم، خواستم عمه‌ات و دخترش ماستشونو کیسه کنند‌ فکر نکنند خبریه، تو اصلاً فکر شو نكن، با سر میان خواستگارى، از خداشون باشه یکی یه دونه حاج فتاح عروسش ون بشه
شادي حرفي براي گفتن نداشت، اما مادر شادي حرفي كه بيخ گلويش را گرفته بود بالاخره گفت:
-ميگم شادي مادر وقتتم گرفتم، فقط يه سؤال، حالا واقعاً بدون اينكه احساسي تصميم بگيري، تو بهزاد رو دوست داري! يعني براي اينكه شوهرت به شه ميگم، مادر حرف يه عمر زندگی‌ها، آخه قبلاً می‌گفتی سلیقه‌ات چيز ديگه ايه! يعني ب*ا*س*ن بهزاد سروشکلش كنار او مدی! يعني ديگه دوست نداري شوهرت مثل اون ...
شادي از شدت تعجب از سؤال مادرش گيج و منگ با عصبانيت حرف مادرش را بريد و فرياد زد
-يعني چي مامان چرا نبش قبر می‌کنی سر صبحي، چرا همش اون عوضي رو به يادم مي ندازي!
و قبل از اينكه اجازه دهد مادرش سخني بگوييد تلفن را قطع كرد.بدون معطلي با عصبانیت شروع به حركت به سمت آزمایشگاه كرد، از مادرش خشمگين بود، صداي راديوي ماشينش را بالا برد، نمی‌خواست به سؤال مادرش فكر كند، صداي عزيز بانو گفتن‌های بهزاد در گوشش وزوز می‌کرد، دلگير از مادرش زير ل*ب غرغر كرد
-تو مادري كه اون آشغالو جلو نظرم مياري؟‌ به تو هم ميگن مادر! اصلاً كجا بودي وقتي هر شب با گريه خوابيدم و بجاي تو بهزاد بود كه بدون هيچ سؤالی آرامم می‌کرد
سرعت ماشينش را بالا برد، اشك از چشمانش سرازير شد، محكم بر روي فرمان ماشين کوبید و گفت:
-توي مادر، مي دوني توي چه آتيشي هستم كه داري از اون عوضي و مادرش تعريف می‌کنی؟ آخه به تو هم ميگن مادر كه آتيش به قلبم مي زني! آخه حرف‌های كي بود كه باعث شد من از اين زندگي نبرم؟‌ توي مادر كجا بودي وقتي حالم از خودم به هم می‌خورد از خودمم متنفر بودم، اصلاً ازم پرسيدي دليل این‌همه کله‌خری توي رژيم گرفتنم چيه؟ تو اصلاً فهميدي من از خودم و بدنم چقدر متنفر بودم؟ وقتي شب تو خواب ناز تشريف داشتي كي با حرف هاش آرامم مي كرد، تو كه فقط دنبال نماز خوندن و قران خوندنت بودي، تو كه حتي نمي دوني من جيگرم پاره‌پاره اس به خاطر تحقيرهاي اون عوضي، چطور حالا از سلیقه‌ام مي گي!
صداي جیغ‌هایش بالا رفت، تقریباً داشت هذیان می‌گفت، زير چشمانش از آرايش به‌هم‌ریخته‌اش سياه شده بود، نمی‌توانست خودش را آرام كند، فقط جيغ می‌کشید تا شايد غم‌های درون قلبش سبك شود، با بی‌احتیاطی رانندگي می‌کرد و ماشین‌های كه از كنارش رد می‌شدند،‌با تعجب به دختر دیوانه‌ای نگاه می‌کردند كه در يك ماشين لوكس دارد با گریه مدام به‌فرمان ماشينش می‌کوبد! پس ذهنشان بدون دانستن علت گریه‌های دختر جوان براي دل‌خوشی خودشان و اثبات این‌که پول خوشبختي نمی‌آورد سري تكان می‌دادند و نوچ نوچي می‌کردند و می‌گفتند (بدبخت)
#سمیه_سادات_هاشمی_جزی
#رمان_اجتماعی
#رمان_این_بود_زندگی_جلد_دوم
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
امضا : سمیه سادات هاشمی جزی
بالا