• انجمن رمان نویسی تک رمان پیرو قوانین جمهوری اسلامی ایران می‌باشد. لطفا از ارسال محتوای خلاف قوانین جمهوری اسلامی ایران خود داری کنید در صورت مشاهده برخورد خواهد شد.

درحال تایپ رمان کیفر | Donya Nadali کاربر تک رمان

  • نویسنده موضوع Donya Nadali
  • تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها 18
  • بازدیدها 281
  • Tagged users هیچ

سطح رمان از نظر شما:

  • متوسط

    رای: 0 0.0%
  • ضعیف

    رای: 0 0.0%

  • مجموع رای دهندگان
    5

Donya Nadali

کاربر تک رمان
کاربر تک رمان
Jun 20, 2021
20
167
28
نام رمان:کیفر
ژانر:عاشقانه _پلیسی
نویسنده :دنیا نادعلی کاربرتک رمان
ناظر: حسین
خلاصه:
دِنا دختری زخم خورده از تبار د*ر*د و تنهایی، کینه به دل دارد و انتقام از کسانی که نمک پاشیدند به زخم هایش! او در پی جست‌وجو خانواده اش به ایران می‌آید و تیری می‌شود، به سوی قلب دشمنانش..

مقدمه:
چشم از تو
اشک از من
دل از تو
د*ر*د از من
قلب از تو
طپش از من
نفس از تو
مرگ اگر باشد آن هم از من!
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
آخرین ویرایش توسط مدیر:
امضا : Donya Nadali

حسین

ناظر آزمایشی رمان
کاندیدای مدیریت
Dec 2, 2019
15
586
48
23

Donya Nadali

کاربر تک رمان
کاربر تک رمان
Jun 20, 2021
20
167
28
  • نویسنده موضوع
  • #3
بسم الله الرحمن الرحیم
#پارت اول

تکیه اش ، را از بدنه ماشین می گیرد و سومین سیگار مارلبرو را با فندک طرح عقاب معروفش روشن می‌کند و گوشه ل*بش می‌گذارد . پوک اول را که می‌زند سنگینی نگاه سیاوش را حس می‌کند و به سمتش می‌چرخد . خیره به چشمان سیاهش پوک دومش را هم می زند.چشمان سرد و آمیخته از نفرتش، ب*دن سیاوش را به لرزه در می آورد. نفرت در نی نی چشمانش خانه کرده بود و انگار با پو*ست و گوشتش یکی شده بود. سیگار را به روی زمین پَرت می کند و بابوت های مشکی رنگش آنرا له می‌کند .
سیاوش تمام وقت بدون حرف یا حتی عکس‌العملی تنها نگاهش می کند.
دو قدم فاصله اش با سیاوش را طی می‌کند و روبه رویش می ایستد.
لحظه ای می گذرد، ل*ب هایش از هم فاصله می‌گیرند و تُن صدای م*حکم و سردش اشک را مهمان چشمان سیاوش می‌کند :
_چهل روز پیش با دستای خودم خاتون رو خاک کردم، با همین دستا هم قبرشونو می‌کَنَم .
هق هق مردانه سیاوش جگرش را خ*ون می کند.ضربان قلبش بالا رفته بود و قفسه س*ی*نه اش تند تند بالا و پایین می‌شد . بی اراده دستانش را باز می‌کند و سر سیاوش را در ب*غ*ل می‌گیرد. شانه های سیاوش از شدت گریه تکان می‌خوردند و دل ملکه را هزار تکه می‌کردند . اخ از ملکه و دردی ک در س*ی*نه دارد.
نمی‌داند چند دقیقه به همان حالت باقی مانده اند ولی دیگر شانه های سیاوش تکان نمی‌خورند و صدای هق هق گریه اش به گوش نمی رسد.ملکه ارام از سیاوش فاصله می‌گیرد و سیاوش بلافاصله با کف دستانش صورتش را پاک می‌کند و آرام می‌گوید :
_انتقام بگیر، انتقام خ*ون خاتون رو! زندگیمون رو نجات بده.
همین! تمام حرفش همین بود و بس. وقتش رسیده بود! وقتِ، به آتش کشیدن زندگیِ شاهرخ اسفندیار ! ملکه بی حرف از سیاوش فاصله می‌گیرد و به سمت ماشین می‌رود . پشت رل می‌نشیند و چهارمین سیگارش را آتش می زند . پوزخندی نفرت انگیز گوشه ل*بش جا خوش می‌کند و نقشه های شومش یکی یکی جلوی چشمش رژه می‌روند ، ذهنش خالی ولی قلبش پر از نفرت و کینه. بیچاره قلبش ، چه وزنی را تحمل می‌کند .سیاوش نفس عمیقی می کشد و به سمت ماشین راه می افتد.
هوا کمی سرد بود و بدنش را به لرزه در آورده بود. لبه های کاپشنش را به هم نزدیک می کند و آرام سوار ماشین می شود.همزمان دِنا پوکه سیگار را از شیشه ماشین بیرون پرت می‌کند و دکمه استارت ماشین را فشار می‌دهد.دنده عوض می کند و ماشین به راه می افتد.در همان حال خطاب به سیاوش می‌گوید :
_تو رو میزارم عمارت، خودم جایی کار دارم.
نوک زبانش می آید که کجا!؟ اما زبان به د*ه*ان می‌گیرد و تنها به سری تکان دادن اکتفاء می‌کند.
.
بی سرو صدا وارد عمارت می شود. عمارت در سکوتی عمیق فرو رفته و تنها صدای تیک تاک ساعت به گوش می‌رسید.
نگاهی به ساعت مچی اش می اندازد. عقربه های ساعت، روی سه و نیم صبح ایستاده بودند.
با دو دستش سرش را م*حکم می‌گیرد و شقیقه هایش را فشار می‌دهد ، در همان حال به سمت آشپزخانه قدم بر می‌دارد. سر د*ر*د اَمانش را بریده بود و حالت تهوع حالش را بد تر کرده بود. کلید برق را فشار می‌ دهد و تلو تلو خوران به سمت یخچال می‌ رود . درب یخچال را که باز می‌کند صدای بم سیاوش به گوشش می‌رسد . سر بر می‌گرداند و او را می‌بیند که شانه راستش را به چهار چوب درب تکیه داده است و با چشمان به رنگ خونش او را نگاه می‌کند . قرمزی چشمانش خبر از گریه ای طولانی می‌داد .
کلافه نُچی می‌کند و درب یخچال را م*حکم می‌بندد. صندلی پایه بلند کانتر را بیرون می‌کشد و می‌نشیند. سرش را روی کانتر می‌گذارد و در همان حال می‌گوید :
_سیا!بیا این قرص میگرنمو پیدا کن که داره منفجر میشه سرم.
صدایش خَش داشت، می لرزید یا بغض داشت!؟ ملکههه!؟ ملکه بغض داشت و سیاوش درمانده نگاهش می‌کرد. ملکه بغض داشت و این یعنی د*ر*د امانش را بریده، یعنی امشب به ته خط رسیده..
از عجایب بود و بدتر از همه جای خالی خاتون بد جور خود نمایی می‌کرد. ملکه سه سالی بود دیگر قرص هایش را حتی نگاه هم نمی‌کرد . همیشه سر دردهایش با دمنوش های معجزه گر خاتون آرام می‌شد . آخ خاتون، کجایی ک دخترت، بغض گلویش را محاصره کرده.کجایی ک سیاوشت ک*م*رش خَم شده.
سیاوش کنار دیوار سُر می‌خورد و اشک صورتش را نوازش می‌کند .می‌فهمید ، حال خواهرکش را خوب می فهمید.مادرشان را از دست داده بودند.
خاتونشان را، مادر که نباشد اهل خانه، خانه خرابند.
سیاوش با آن قد بلند و هیکل عضلانیش از نبود خاتون در این چهل روز دیوانه شده بود. دلتنگی مثل زهر در رگ هایش جاری شده بود و جانش را ذره ذره می گرفت.
ملکه سر بلند می‌کند و سیاوش را که در آن حال می‌بیند جگرش می‌سوزد . طاقت نداشت یکی دیگر از اعضا خانواده اش جلوی چشمش پر پر شود. از روی صندلی بلند می‌شود و آرام به سمت سیاوش می‌رود. کنارش که دو زانو می‌نشیند ، ناخوداگاه ضربان قلبش بالا می‌رود . سرد و خشک دست سیاوش را می‌گیرد و بلندش می‌کند .
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
امضا : Donya Nadali

Donya Nadali

کاربر تک رمان
کاربر تک رمان
Jun 20, 2021
20
167
28
  • نویسنده موضوع
  • #4
#پارت دوم
اشک های برادرش را با انگشت شستش پاک می‌کند و با چشمان یخ و شیشه ای خود در چشمان به رنگ شب سیاوش خیره می‌شود سپس می‌گوید :
_فرداشب شروع میشه. فردا شب زندگی جدیدمون شروع میشه. آماده باش سیاوش، آماده باش ک حتی اگ جونمم بدم از قاتل خاتون نمیگذرم. آماده باش که خواهرت بهت نیاز داره،
سیا! منو ببین! من ملکه ام، ملکه. به روز سگ می شونمش به روحِ ، خاتون قسم.
قسم خورد و بغض به گلویش فشار آورد . قسم خورد و قلبش تیر کشید . قسم خورد و سیاوش لرزید از نگاه سردش.
او قسم خورد و هیچکس به اندازه او به روی قسمش پای بند نبود.
ملکه این‌گونه نبود، ملکه را این‌گونه کردند.
بی صدا از ملکه فاصله می‌گیرد و دستی به صورتش می‌کشد، کلافه روی صندلی های پایه بلند کانتر می‌نشیند و می‌گوید :
_منو که گذاشتی عمارت کجا رفتی خودت!؟
ملکه نفس می‌کشد ، عمیق، لرزان، پر از بغض.
عقب گرد می‌کند و سمت کابینت ها می‌رود . سبد دارو ها را بر می‌دارد و قرص مسکن را پیدا می‌کند از جلد خارج می‌کند و به سمت ابچکان می‌رود که دوباره صدای سیاوش بلند می‌شود :
_باتوام دِنا!؟
دِنا!؟ چه نام غریبی! اگر هر کس دیگر جای سیاوش بود بی شک تنها جنازه اش از این خانه بیرون می‌رفت. لیوانی بر می‌دارد و از آب شیر، پر می‌کند . قرص را درون د*ه*ان می‌گذارد و آب را سر می‌کشد . لیوان را درون سینک پرت می‌کند و آرام می‌گوید :
_در خونه همایون یکتا!
سیاوش مات نگاهش می‌کند . انتظار هرچیزی را داشت جز خانه همایون یکتا.
پوزخند روی ل*ب های ملکه جا خوش می‌کند :
_ داشتن می‌رفتن برای پسرش خاستگاری. می‌خندد، پر از کینه ، پر از نفرت..
ادامه می‌دهد :
_انقد خوشحال بودن سیاوش! انگار ن انگار دختری داشتن، انگار ن انگار زندگی یه نفرو به گند کشیدن، انگار ن انگار.
بدون حرف از آشپزخانه خارج می‌شود و به سمت پله ها می‌رود. به خواب نیاز داشت. فردا زندگی جدیدش شروع می‌شد و او!
بی حرف کف دستش را روی دستگاه قفل امنیتی اتاق می‌گذارد . با سبز شدن چراغ روی درب، درب با صدای تیکی باز می‌شود . وارد اتاقش ک می‌شود دلش لَک می‌زند برای یک لحظه از غر غر های هميشگی خاتون:
_اخه این چه اتاقیه بچه، زندون کردی خونه رو. همه جا پر بادیگارد و نگهبانه. حداقل اتاقتو یه دستی به روش بکش از این ظلمات در بیاد مامان جان!
بغضش می شکند و دو زانو روز زمین فرود می آید. او هم آدم بود دیگر، آدم ها برای آرام شدن گریه می‌کنند ، اشک می‌ریزند ، هق هق می‌کنند ، خاطره هایشان را مرور می‌کنند . ملکه هم آدم بود! نبود!؟ ولی به قول خاتون : او فرشته ای بود در قالب انسان. فرشته عزرائیل برای اسفندیار.
.

با تابش نور آفتاب بر روی صورتش، پلک هایش می لرزد.
غلتی می زند و ملحفه سرمه ای رنگ را از گوشه تخت چ*ن*گ می زند و روی صورتش می‌اندازد. باز هم یادش رفته بود ک پر*ده های اتاق را بکشد.صدای شکستن چیزی از پایین به گوشش می‌رسد . صدا انقدر بلند بود که حتی به طبقه بالا هم رسیده بود. بی اعصاب از روی تخت بلند می شود و به طرف درب سرویس بهداشتی گوشه اتاق می‌رود و مشتی آب‌ سرد به صورتش می‌پاشد . عادتش بود، صبح هر زمانی که از خواب بیدار می شد اول مشتی آب سرد به صورتش می‌پاشید .
دستانش را با دستمال کاغذی خشک می‌کند و از سرویس بیرون می آید. نگاهی به ساعت روی میز تحریرش می‌اندازد. هفت و نیم صبح را نشان می‌داد . تلفن همراهش را از روی عسلی کنار تخت بر می‌دارد و به سمت درب اتاق پا تند می کند.
سر و صدایی از طبقه پایین به گوش می‌رسید و واضح تر از همه فریاد های وحشتناک دِنا بود.با عجله پله ها را، دوتا یکی، پایین میرود که با دیدن صح*نه مقابلش مات می‌ماند . تلوزیون هوشمند QLED کاملا خرد شده و تکه های صفحه نمایشش رو زمین پخش پلا بود. بوفه چوبی کنج دیوار روی زمین چپ شده بود و تمام ظرف های درونش خُرد و خاکشیر شده بودند.
دستانش می‌لرزند. خدا بخیر کند امروزشان را.
چشم می‌چرخاند و دِنا را کنار شومینه می‌بیند. نفس عمیقی می‌کشد و به سمتش پا تند می‌کند . قرمزی خ*ونِ روی دست چپش، بدجور خود نمایی می‌کند . کنارش زانو می‌زند و دستش را آهسته در دست خود می‌گیرد . پچ پچ وار ل*ب باز می‌کند :
_چیکار کردی با خودت!؟ چیشده اول صبحی؟
دِنا سر بلند می‌کند و غرق می‌شود در مشکیِ چشمان برادرش. چه می‌گفت !؟ چه کسی درکش می‌کرد !؟ چه کسی از این منجلابی که درونش گیر کرده بود نجاتش می‌داد !؟
چشمانش را آرام می بندد و سرش را به دیوار تکیه می دهد. حس می کرد قلبش ضربان ندارد.حس می‌کرد نفسش به سختی بالا می آید . دست سیاوش را فشار محکمی می‌دهد و سرد زمزمه می‌کند :
_اسفندیار! یه فلش فرستاده تهدیدم کرده. دارم براش وایسا! یه کاری کنم ک مرغای آسمون به حالش زار بزنن پس فطرتِ عوضیو.
سیاوش ابرو در هم می‌کند و خشن می‌گوید :
_اون شغالِ پیر اینجارو از کجا پیدا کرده!؟ ما که این‌ همه مراقب بودیم دِنا!؟
دِنا چند بار سرش را به دیوار می‌کوبد و آرام می‌گوید :
_ نمیدونم، هیچی نمیدونم. فقط اینو میدونم ک یکی از اینجا داره خبر می‌بره . همه دوربینا رو چک کنید. به عمو منصور ایمیل بده شب بیاد این‌ طرف. خط تمام نگهابانا و بادیگارد هارو هم هک کن ببین پیغامی، زنگی، مَنگی چیز مشکوکی نیس!
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
آخرین ویرایش:
امضا : Donya Nadali

Donya Nadali

کاربر تک رمان
کاربر تک رمان
Jun 20, 2021
20
167
28
  • نویسنده موضوع
  • #5
پارت سوم

چشمان سیاوش گرد می‌شوند و متعجب می گوید:
_حالت خوبه دِنا!؟ حداقل دوروز وقت می‌بره برا هک سیستم گوشی 200 نفر، بعدشم امشب ما نیستیم، مثل اینکه پاک یادت رفته! عمو منصورم می گم فردا بیاد. دوربینا رو هم چک می کنم چشم. امر دیگه!؟
یادش رفته بود نمایش امشبش را.
پوزخندی می‌زند. چه روز مزخرفی.
مهم نیست پل‌ها را
از کدام سویِ رود بزرگ بنا می‌کنند
ما آب خواهیم زد
ما
از پر*ده‌هایِ تو در تویِ این تقدیرِ مزخرف
عبور خواهیم کرد.
دستش را از اسارت دستان سیاوش آزاد می‌کند و از جای بلند می‌شود . همزمان سیاوش هم از جای بلند می‌شود و خطاب به لیلی خدمتکار چندین ساله عمارت بلند فریاد می‌زند :
_لیلی؟
لیلی با شنیدن نامش از زبان سیاوش، مَلاقه را درون سینک ظرفشویی پرت می کند و بسم الله گویان از آشپزخانه خارج می‌شود .
سیاوش دنا را روی مبل های سبز رنگ سلطنتی می‌نشاند . با آمدن لیلی سریع می‌گوید :
_تو کجا بودی تا الان لیلی؟مگه نباید کنار خانم باشی ؟!
کلمات آخرش را با فریاد بیان می‌کند.لیلیه بیچاره،بغض می‌کند و سر به زیر می اندازد و آرام می‌گوید :
_ روم سیاه، بخدا اقا به روح مادرم، خانم گفتن اگه کسی پاشو بزاره تو سالن، جنازش میره بیرون!
دنا چپ چپ نگاه می‌کند به صورت سرخ شده لیلی و ابرو در هم می‌کند.
سیاوش نگاهی به دنا می‌کند و آرام‌تر می گوید:
_خیله خب. برو جعبه کمک های اولیه رو بیار، فقط سریع !
لیلی با عجله سرش را تند تند تکان می‌دهد و می‌گوید :
_به چشم آقا.
سپس عقب گرد می‌کند و به سمت آشپزخانه می‌دود تا جعبه کمک های اولیه را ،قبل از عصبانی شدن دوباره ملکه بياورد .
با رفتن لیلی سیاوش رو به دنا می‌کند :
_چی‌کار به این بدبخت داری؟ دلت از جای دیگه پُره سر اینا خالی نکن لطفا.
نچ نچی می‌کند و ادامه می دهد:
_تفلک لیلی. می‌دونی که خاتون چقدر لیلیو دوست داشت. یکم اگه، اگه می‌تونی مهربون تر باش که کلا بعید می دونم.
دِنا پوزخندی می‌زند و آرام می گوید:
_سعی می‌کنم.
سیاوش با اطمینان نفس می کشد و رو به روی دِنا می‌نشیند تا لیلی با جعبه کمک های اولیه بر گردد.
.
استانبول ترکیه
دستمال سفید رنگش را روی قنداقه اسلحه شکاریش می‌کشد . فرچه قهوه ای رنگ را از روی میز رو به رویش بر می‌دارد آرام بر سر قنداقه می کشد.نگاهش را بر می‌گرداند و به صفحه نمایش ل*ب تاپ خیره می‌شود . با دیدن فرد مورد نظر در نزدیکی اتاقش لبخند مرموزی روی ل*ب هایش نقش می‌بندد .
فرچه و قنداقه را روی میز پرت می‌کند و از روی کاناپه های شکلاتی رنگ بلند می‌شود که همزمان تقه ای به درب اتاق می‌خورد و سپس درب روی لولا می‌چرخد و آرام باز می‌شود .
مردی هیکلی و قد بلند ،وارد اتاق می‌شود و درب را می‌بندد .
در چشمان فرد رو به رویش خیره میشود و می‌گوید :
_چخبر مجید؟بسته رو تحویل دادی؟چقد اطلاعات تونستی بگیری؟
مجید سر خَم می‌کند و آرام می گوید:
_شاهرخ خان ، از اونی ک فکر می‌کردیم سر سخت ترن. دور تا دور عمارت پر از نگهبان و بادیگارده. همه جا هم پر از دوربین. بسته رو دم در ازم گرفتن نزاشتن وارد حیاط عمارت بشم.
شاهرخ ابرو در هم می‌کند و دو قدم به مجید نزدیک می‌شود . آرامشش و سکوت ناگهانیش مجید را می‌ترساند . مشت شاهرخ که در دهانش فرود می آید ترسش را صد برابر می‌کند . به خداوندی خدا این مردِ دیوانه، او را هرچند هم که بی‌گناه باشد، می‌کشد . فریادش را در گلو خفه می‌کند و از شدت ضربه روی زمین می اُفتد . فریاد بلندِ شاهرخ تنش را می‌لرزاند :
_ مر*تیکه بیشرف ،مگ به تو نگفتم هرجور شده باید بری تو اون عمارت خ*را*ب شده؟هـان؟الان که بدم جلو سگا بندازنت حالیت میشه ک شاهرخ سرش بره، حرفش نمیره.
مجید خ*ون دهانش را با دست پاک می‌کند و چهار دستو پا به سمت شاهرخ می‌رود . دست روی کفش های چرمش می‌گذارد و با صدای لرزانی می‌گوید :
_شاهرخ خان غ*لط کردم. به بزرگیت ببخش.
شاهرخ قدمی عقب میرود و عصبی فریاد میزند:
_دست نجست رو به من نزن . از همون اول هم می‌دونستم بدرد هیچی نمی‌خوری.
مجید از روی زمین بلند می‌شود و با سری افتاده می‌گويد :
_اقا دور تا دور دیوارای عمارت همه دوربین بود. بالای دیوار ها هم حصارای برقی بود. بخدا اقا! به جون یه دونه بچم اگه حتی می‌رفتم هم منو میکشتن . از تو حیاط صدای پارس سگ می اومد. اقا اینا همه چیشون با برنامست. چه بیرون عمارت چه داخل عمارت .
شاهرخ از فرط عصبانیت گلدان کریستال روی میز کارش را بر می‌دارد و به سمت دیوار پرت می‌کند .
باز هم، ملکه ده قدم جلو تر از شاهرخ بود و این ده قدم بدجور شاهرخ را دیوانه کرده بود وَ وای بر شاهرخ که نمی‌داند ملکه چه خواب هایی برایش دیده.
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
امضا : Donya Nadali

Donya Nadali

کاربر تک رمان
کاربر تک رمان
Jun 20, 2021
20
167
28
  • نویسنده موضوع
  • #6
#پارت چهارم

انگشتانش، بر روی پوسته دَف حرکت می‌کند . ریز هایش و حرکات زینتی اش بدجور دل می‌برند . ریتم تند است و غم انگیز. ساز که می‌زند انگار در دنیایی دیگر است. چشمانش ک ناخودآگاه بسته می‌شوند وَ دستانش که بَک و بَم را می‌نوازد ، آرامشش را صد برابر می‌کند . یک بَم، یک بَک، و باز هم یک بَم و یک بَک. ریز می‌زند و دَف به هوا پرتاب می‌شود ، عشق می‌کند و عشق. ساز که می‌زند انگار آدمی دیگر است. انگار او دیگر ملکه نیست، انگار و انگار و انگار.
برای بار دهم دَف به هوا پرتاب می‌شود و حرکات دستانش، م*حکم‌تر .
استاد شمس، استادی بزرگ و ماهر در عرصه موسیقی همیشه می‌گفت :
_ با ساز هایتان لطیف بر خورد کنید و بدانید منبع آرامشتان همین ساز هایتان هستند.
صدای تلفن همراهش که بلند می‌شود ، آرام چشمانش را باز می‌کند ، نفس می‌کشد و دَف را کنار پایش می‌گذارد . روی میز عسلی روبه رویش خَم می‌شود و از لابه لای کتاب ها و برگه های نُتَش تلفن را پیدا می‌کند ، نام شهاب بر روی صفحه چشمک می زند.پوفی می‌کشد و دکمه اتصال را ل*مس می‌کند . صدای بلند شهاب به گوشش می‌رسد :
_الو،ملکه؟گوشت با منه؟
با حرص چشمانش را لحظه ای می‌بندد و با انگشت اشاره و شستش شقیقه هایش را می‌فشارد و سپس می‌گوید :
_حرفتو بزن!
شهاب می‌خندد و با همان تن صدای بلندش می‌گوید :
_اوووو از دنده چپ بلند شدی باز که! شنیدم صبح غوغا کردی !
به سرعت از روی کاناپه بلند می‌شود که دَفِ کنار پایش به سمتی پرت می‌شود و صدای برخورد زنجیر هایش به پوسته دَف، صدای ناهنجاری را به وجود می آورد.
بی توجه به دَفِ افتاده، به سمت بالکن قدم بر می‌دارد.
شهاب بی توجه ادامه میدهد:
_ اون فلشو بفرست خونه قبلیِه خودم. سیستمارو اوردم اونجا،اکبرو محسنم اونجان. بفرست فلشو اطلاعاتشو وارد کنن ببینن نوع سیستم چیه. میشه هک کرد یا نه!
بی توجه به حرف های شهاب می‌گوید :
_سیاوش اونجا بود؟
شهاب چشم می‌بندد . تیز بودن ملکه، به چه کسی رفته بود را نمی‌داند اما می‌داند تا ته تویش را در نیارد ول کن نیست :
_ اره اینجا بود.
دستانش مشت می‌شوند بر روی نرده های بالکن، ل*ب باز می‌کند و آرام می‌پرسد : _خوب بود شهاب!؟
شهاب بغض می‌کند از نگرانی های ملکه مغرورشان. ملکه بود و همه او را به چشم یک بی رحم می دیدند، اما به ظاهر.. باطنش همانند یک فرشته بود.
شهاب، تنش می‌لرزد و آرام می گوید :
_ نه خوب نبود.خوب نبود ملکه .
و بعد صدای بوق های متعدد تلفن همراه.
روی زمین می نشیند و سرش را به نرده های بالکن، تکیه می‌دهد . چند دقيقه ای در همان حال باقی می‌ماند.
صبح که ، سیاوش بی خبر از عمارت خارج شد دیگر خبری از او ندارد. تلفن همراهش خاموش بود و تنها راه ارتباطشان منحل..
نفس عمیقی می‌کشد ، دستش را به نرده ها بند می‌کند و از روی زمین بلند می‌شود . امشب نمایشی داشت که تماشاچی هایش بی خبر بودند. نیشخند گوشه ل*بش جا خوش می‌کند ، سرش را بالا ميگيرد و خیره می‌شود به ابرهای خاکستری آسمان. یاد دلنوشته ای کوتاه می افتد که عجیب با حال الان اش همخوانی دارد.
خالی تر از سکوتم …
انبـوهــی از ترانـه
بــا یـاد صبـح روشـن اما …
امیـد باطل
شب دائـمی ست انـگار …
فصل پاییز بود و سرمای عجیبش. عجیب این فصل را دوست داشت. برگ های خشک شده را که زیر پاهایش خش خش می کردند ، باران هایش را دوست داشت. حتی آن غروب های دلگیر اش را.
قطرات باران، که صورتش را نوازش می‌کنند ، لبخند را مهمان لبهایش می‌کند. قدم بر می‌دارد و وارد اتاق می‌شود .
اتاقی پر از ابزار آلات موسیقی.
از کمانچه و ویولن و گیتار تا ، ساز های کوبه ای مانند تیمپو، تمبک و دَف.
تار ها و سه تار ها به دیوار متصل شده اند و تابلو های مختلف نقاشی، گوشه گوشه اتاق به چشم می‌خورد. عشق می کرد وقتی پایش به این اتاق باز می‌شد . احساس می‌کرد، این اتاق و اجزاء درونش برابری می‌کند با هزاران هزار، مسکن های آرام‌بخش .
خَم می‌شود و دَفِ افتاده را برمی‌دارد ، در جایگاهش کنج دیوار، کنار بوم های نقاشیش می‌گذارد .
نگاهی به دورتادور اتاق می‌اندازد، عقب گرد می‌کند و به سمت درب اتاق می‌رود ، کلید رویِ درب را در قفل می‌چرخاند و از اتاق خارج می‌شود و باز هم درب اتاق را قفل می‌کند. به سمت اتاقش در انتهای راهرو قدم بر می‌دارد . نگاهی به ساعت مچی اش می‌اندازد.عقربه ها روی 4 و 55 دقیقه ایستاده بودند. بی حوصله دستی به صورتش می‌کشد و کف دست راستش را روی قفل امنیتی اتاق می‌گذارد ، چراغ سبز می‌شود و درب با صدای تیکی باز می‌شود . پایش را که درون اتاق میگذارد، صدای بسته شدن درب ورودی عمارت به گوشش می‌رسد و سپس صدای فریاد سیاوش:
_لیلی بانو؟ناهار داریم؟
و دیگر صدایی به گوشش نمی رسد.
تن صدایش تغیر کرده بود. لحنش دیگر بغض نداشت و دیگر غمگین نبود.
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
امضا : Donya Nadali

Donya Nadali

کاربر تک رمان
کاربر تک رمان
Jun 20, 2021
20
167
28
  • نویسنده موضوع
  • #7
#پارت پنجم

دنا با عجله درب اتاق را می‌بندد و راه آمده را بر می گردد.از پله ها که پایین می آید سیاوش را نشسته بر روی کاناپه های راحتی می‌بیند که ظرفِ پر از چیپس را، در ب*غ*ل گرفته و خیره به لبتاپ رو به رویش تند تند، چیپس می‌خورد .
با حرص به سمتش قدم بر می دارد و صدایش را بالا می‌برد :
_کجا بودی تو از صبح!؟ هیچ معلوم هست چته!؟ چرا گوشیت خاموشه!؟
سیاوش سر بلند می‌کند و تکه ای دیگر از چیپس های سرکه ای را در د*ه*ان می گذارد و می‌گويد :
_اوو چه بی اعصابی باز!؟ پیش شهاب بودم، باتری گوشیم تموم شد دیگ.
دِنا خودش را روی کاناپه های روبه رویه سیاوش پرت می‌کند ، سرش را بین دستانش می‌گیرد و آرنج هایش را روی زانوهایش می‌گذارد ، دقیقه ای بدون حرف می‌گذرد که ل*ب باز می‌کند و با صدای خشداری می‌گوید :
_خوب نیستی سیا!
سياوش ظرف چیپس را روی میز روبه رویش می‌گذارد و از جای بلند می‌شود ، کنار دنا می‌نشیند و دستان سردش را بین دستانش می‌گیرد :
_خوبم دِنا! بخدا خوبم. انقد نگران من نباش! تو الان باید تنها دغدغت اموزشگاه باشه! تنها دغدغت بوم های سفید گوشه اتاقت باشه که نزدیک چهل روزه دست بهشون نزدی! دِنا، به من نگاه کن!
لحظه ای مکث می‌کند و سپس خیره می‌شود در چشمان برادرش.
سیاوش لبخند می‌زند و ادامه می‌دهد : _خاتون رفت دِنا! الان فقط منو تو موندیم و یه مشت خاطره از مادرمون!
می‌خندد و دوباره ادامه می دهد :
_اینا حرفایه ک روز سوم خاتون بهم می‌گفتی آ !
دستان لرزان دِنا را می‌کشد و از جای بلندش می‌کند :
_ حالام پاشو برو کم کم اماده شو که امشب با همایون یکتا خیلیی کارا داریم.
ب*وسه ای بر روی موهای دِنا می‌زند و خَم می‌شود و ظرف چیپس را برمی‌دارد و سر جای اولش می‌نشیند و خیره می‌شود به صفحه لبتاپ که پخش زنده فوتبال را، نشان می‌داد .
لحظه ای از پشت خیره می شود به برادرش. به دل بزرگ و قلب مهربانش می نگرد. عوض شدن ناگهانیش را نمی دانست کجای دلش بگذارد ولی حرف هایش کمی خیالش را راحت کرده بود.
و دِنا م*حکم قدم بر می‌دارد به سمت اتاقش تا برای شروع زندگیه جدیدش آماده شود. تا همان شود ک برادرش میخواهد!
تا همان شود و همان شود و همان شود.
.
کت و شلوار مشکی رنگی به تن دارد. کفش های پاشنه بلند مشکی رنگش استایلِ شیکش را، کامل می‌کند.
شال حر*یر مشکی رنگ را روی موهایش می‌اندازد و سپس پالتوی چرمش را به تن می‌کند .
تلفن همراهش را درون جیب پالتو می‌گذارد و شیشه عطر گل یخ را از روی کنسول چوبی بر میدارد.
عطر گل یخ را خاتون از آخرین سفرش به مشهد آورده بود.یادش می‌آید از حرف های آخر شبی خاتون که می گفت:
_این عطر تبرکه. نذر کردم پیش امام رضا برات ، ایشاالله نظری کنه به دل پابوسش.
آب دهانش را با صدا قورت می‌دهد. انگار شئ با ارزشی را در دست دارد. آرام شیشه را روی کنسول قرار می‌دهد و عقب گرد می‌کند و از اتاق خارج می شود.
همان وقت سیاوش، در حالی که تلفن همراهش را روشن می‌کرد از اتاقش بیرون می‌آید. با دیدن دِنا که از پله ها پایین می رفت، لحظه ای مکث می‌کند .
هیچوقت دِنا را این گونه ندیده بود. پریشان بود و مضطرب! لحظه ای نگران او بود و لحظه ای بعد با داد و فریاد از او استقبال می‌کرد. خدا لعنت کند شاهرخ را که خواهرش را به جنون رسانده.
اما.. میدانست دِنا هم به راحتی از خیر شاهرخ نمی گذرد و شاهرخ تقاص تک تک کارهایش، از جمله مرگ خاتون را می دهد.
پوفی از سر کلافگی میکشد و از پله ها پایین می آید و با صدای نسبتا بلندی خطاب به دِنا می گوید:
_آماده ای!؟
دِنا در جلد ملکه بودنش فرو رفته و بی توجه به سیاوش راه خروجی عمارت را در پیش می گیرد و می‌گوید:
_آماده تر از همیشه ام.
سیاوش سر تکان می دهد و چند پله باقی مانده را پایین می آید. لیلی را که در کنار راه پله ایستاده می‌بیند، روبه رویش می ایستد. لبخندی می‌زند و آرام می گوید:
_لیلی بانو شرمنده سرت داد زدم صبح. یکم سرم د*ر*د میکرد، کارای دِنام رو اعصاب بود دیگه شرمندت شدم.
لیلی گونه هایش سرخ می شوند، سر پایین می اندازد و می گوید:
_این چه حرفیه آقا. پیش خدا شرمنده نباشی. شب براتون فسنجون بار گذاشتم.
سیاوش می خندد و بعد از چهل روز این خانه، صدای خنده سیاوش را به خود می بیند.
عقب گرد می‌کند و بلند می گوید:
_مخلصتم با مرام. شب زود میام پس. شهابم میارم.
و سپس از عمارت خارج می‌شود.
دِنا صندلی عقب ماشین نشسته بود و منتظر آمدن سیاوش.
راننده پشت رل جا می‌گیرد و همزمان سیاوش سوار ماشین می‌شود.







:
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
امضا : Donya Nadali

Donya Nadali

کاربر تک رمان
کاربر تک رمان
Jun 20, 2021
20
167
28
  • نویسنده موضوع
  • #8
#پارت ششم

راننده از آیینه جلوی ماشین نگاهی به دِنا می اندازد و سپس می‌گوید :
_حرکت کنم خانم؟
دِنا سر تکان می‌دهد و راننده ماشین را روشن می کند و از حیاطِ عمارت خارج می‌شود.
هوا کمی سرد بود و قطرات ریز باران به شیشه های دودی ماشین برخورد می‌کرد.
سیاوش، سر بر می گرداند به سمت دِنا و طوری که راننده نَشنود، می‌گوید :
_ عمو منصور هم امشب اونجاست!؟
و او سرش را به پشتی صندلی تکیه‌ می دهد و زمزمه می کند:
_هست.
صدای نفس کشیدن بلند سیاوش را می‌شنود. چشمانش را می بندد و سعی می کند از این سکوتِ ناگهانی استفاده کند.
نمی‌داند چند دقیقه می‌گذرد که صدای تلفن همراهش، او را در جایش می پراند.
صاف سر جایش می‌نشیند و دستی به شالش می‌کشد.
نگاهی به صفحه نمایش تلفن می‌اندازد. نام شهاب بر روی صفحه چشمک می‌زند.
نفس عمیقی می کشد و دکمه اتصال را ل*مس می کند:
_بگو شهاب!
شهاب با هیجان تماس را روی بلند گو می گذارد و همانطور که به مانیتور کامپیوتر خیره شده است می گوید:
_الو ملکه! آب دستته بزار زمین بیا خونه قبلیه من! فقط سریع.
دِنا ابرو در هم می‌کند و خیره می‌شود در چشمان نگران سیاوش:
_چیشده؟ما الان نزدیک خونه یکتاایم!
شهاب هول می‌شود :
_نههه نه! بر گردین. سریع برگردین بیاین اینجا.. عجله کنین فقط!
دِنا شقیقه هایش را فشار می دهد. عصبانیتش را با پلک زدن های مکرر از بین می برد :
_الان میام!
سپس بدون حرف دیگری تلفن را قطع می‌کند و بی توجه به نگاه پر از سوال سیاوش روبه راننده می‌گوید :
_برمی‌گردیم . برو سمت خونه شهاب
راننده چشمی می گوید و از جلوی خانه همایون یکتا می‌گذرد .
دِنا چشم می‌بندد و سیاوش نگران نگاهش می‌کند.
دستان سرد دِنا را در دست خود می‌گیرد و می‌گوید :
_چیشده دِنا!؟ شهاب چی می‌گفت !؟
دِنا دستان سیاوش را فشار کمی می‌دهد و سپس صدای سردش دل سیاوش را می‌لرزاند :
_یه اتفاقی افتاده!
ناگهان دست سیاوش را رها می‌کند و صاف سرجایش می نشیند. تلفن همراه اش را روشن می‌کند و شماره منصور را می گیرد. هنوز دو بوق نخورده است که صدای گیرا وَ پر محبت منصور در گوشش می پیچد:
_کجایین پس عمو جان!؟
خالصانه محبت ها و مهربانی های منصور را دوست داشت.
_ ما بر گشتیم.
منصور بهت‌زده همانطور که جام آبمیوه اش را روی میز های پایه بلند چوبی می گذارد و تلفن را دست به دست می‌کند می گوید:
_یعنی چی!؟ ما این همه برنامه ریختیم. تو خودت از ما هم مصمم تر بودی که! چی شد یهو!؟
دِنا سر تکان می‌دهد و کلافه می‌گوید :
_شهاب زنگ زد، مثل اینکه مشکلی پیش اومده. شما اون فِلَشو که دادم بهتون رو بدید بهشون.
حرفی از اینکه کجا هستم و چیکار میکنم نزنید. طبق همون صحبتامون همه چیز رو خودتون حل کنید.
منصور همانطور که نگاهش، دور تا دور سالنِ پر از مهمان را رصد می‌کرد می گوید:
_باشه عمو جان. خودم همه چیز رو درست می‌کنم. اگر مشکلی بود با من در جریان بذار. خدانگهدار
لبخندِ کمرنگ، روی ل*ب هایش جانی دوباره می دهد :
_کاش یه روزی جبران کنم تک تک محبتاتون رو.
سپس تلفن را قطع می‌کند و با خیال راحت نفس می کشد.
سیاوش سری به چپ و راست تکان می‌دهد و خیره می‌شود به جسم نحیف خواهرش.
گاهی وقت ها واقعا دِنا را درک نمی کرد. در طول این هجده سال یک بار هم خنده های از ته دلش را ندیده بود، گریه هایش را هم..
فقط اخم بود و چهره سرد و مغرورش که ب*دن خیلی ها را به لرزه درآورده بود.فقط گاهی لبخند های کمرنگش، صورت بی روح و عاری از حسش را جان می‌داد و آن هم مختص به آدم هایی بود ک خالصانه دوستشان داشت.
دِنا دختری بود از تبار د*ر*د و تنهایی.
سختی و رنج کشیده بود، به اندازه تک تک ستاره های آسمان.
اشک ریخته بود، به اندازه تک تک قطرات ریز باران.
و تحقیر شدن ها و خُرد شدن هایش هم که به کنار.
تنها چیزی که می‌توان گف این است که دِنا کودکی اش تنها د*ر*د بوده و د*ر*د و د*ر*د.
به یاد دارد روزی را که برای اولین بار هم دیگر را در خرابه های جنوب استانبول دیدند. آنجا که هردو با لباس های پاره و پاهای بر*ه*نه در زیر باران می‌دویدند و اما حالا..
نفس عمیقی می کشد. از به یاد آوردن آن روز ها، بغض بدی گلویش را محاصره می‌کند. چند سرفه آرام میکند و سعی می‌کند به حالت عادی بر گردد.
دِنا سر بر می‌گرداند با نگاه یخ و شیشه ای اش آرام می‌ پرسد :
_خوبی!؟
عجیب خواهرانه هایش را دوست داشت هرچند هم که صدایش سرد بود و نفرت در تن صدایش موج میزد.
لبخند می زند و می‌گوید :
_خوبم .
همزمان ماشین رو به روی آپارتمان شهاب می ایستد. هردو پیاده می‌شوند و به سمت درب ورودی آپارتمان حرکت می کنند.
سوار آسانسور که می‌شوند تلفنِ همراه سیاوش زنگ می خورد.
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
امضا : Donya Nadali

Donya Nadali

کاربر تک رمان
کاربر تک رمان
Jun 20, 2021
20
167
28
  • نویسنده موضوع
  • #9
#پارت هفتم

سر خَم می کند و تلفن را از جیب شلوارش بیرون می کشد. شماره ناشناس است و از خارج کشور، که بد جور صورت سیاوش را در هم می کند. دکمه اتصال را ل*مس می کند و به گوشش می چسباند:
_بفرمایید؟
صدای خش خشی به گوش می رسد و سپس تماس قطع می شود. ابرو در هم می کند و سمت دِنا بر می گردد.
تا میخواهد د*ه*ان باز کند آسانسور می ایستد و آهنگی ملایم پخش می‌شود. و صدای زنی که شماره طبقه را ، اعلام می کرد.
درب آسانسور باز می‌شود و هر دو خارج می شوند. درب واحدِ شهاب انتهای راهرویِ سمت چپشان بود. دِنا دست بلند می کند و تقه ای به درب می کوبد. لحظه ای می گذرد که درب روی لولا می چرخد و قامت محسن نمایان می شود.
به احترام دِنا ، درب را کامل باز می کند و گوشه دیوار می ایستد و آرام سر خم می کند :
_سلام خانم. خوش اومدید.
دِنا به سری تکان دادن اکتفاء می‌کند و سپس قدم های محکمش را بر می دارد و وارد خانه شهاب می‌شود.
سالنِ خانه خالی بود و تنها دور تا دورش پر بود از میزهای قهوه ای رنگ و کامپیوتر و ل*ب‌تاپ های کوچک و بزرگ.
اکبر و شهاب به احترامش می ایستند و سلام می کنند و مثل همیشه پاسخی نمی شنوند.
سیاوش با هر سه دست می‌دهد و سپس رو به شهاب می گوید :
_چه خبره شهاب!؟ میدونی امشب چه خبر بوده که مارو کشوندی اینجا!؟
شهاب با عجله پشت صندلی می نشیند:
_امشب طبق معمول داشتم دوربینای عمارت یکتا هارو بررسی می‌کردم.
به سمت دِنا که سمت راستش ایستاده بود بر می گردد و با هیجان ادامه می دهد :
_ قرار بود طبق برنامه های امشب ، تمام سیستم صوتی و تصویریشون رو هک کنم درسته!؟
دِنا سر تکان می‌دهد و با همان لحن سرد همیشگیش می گوید :
_اصل مطلبو بگو شهاب.
شهاب به سرش را سمت مانیتور کامپیوتر بر می گرداند :
_که... اینو دیدم!
فایلِ فیلمِ روی صفحه را باز می‌کند و فیلم پخش می شود.
سالن بزرگ و مجلل عمارتی را نشان می دهد، مهمان های زیادی در سالن هستند و جمعیت تقریباً زیاد است.
دِنا با جدیت به فیلم خیره شده است و تمام حواسش جمع مانیتور کامپیوتر،
که ناگهان قلبش از کار می افتد. چشمانش گرد می شوند و دو قدم به عقب می رود. شهاب هم همانند دِنا با بهت به صفحه کامپیوتر خیره شده است و حتی پلک هم نمی زند.
دست راست دِنا، روی قلبش مشت می شود.
صدا ها در سرش می پیچند و نفسش را قطع می کنند:
"_سِزای دختر بد چیه!؟
_ولم کن. ترخدا، ولم کن.
و باز هم این کمربند چرمش است که بالا می رود و دوباره روی تن دخترک بی پناه فرود می آید.جیغ می‌کشد و جیغ. صدایش گوش فلک را کر می کند اما.. کسی به دادش نمی رسد."
ضربات آرامی که به صورتش می‌خورد جانی دوباره به او می دهد. قلبش تند تند به قفسه س*ی*نه اش کوبیده می شد و شقیقه هایش نبض می زد. چشمانش را آرام باز می‌کند و خیره می‌شود در چشمان نگران سیاوش.
شهاب با نگرانی بالای سرش ایستاده بود و اکبر و محسن هم دور تر از آنها، به احترام دِنا به پشت ایستاده بودند.
صدای لرزان سیاوش او را به خود می آورد :
_دِنا جان!؟ دِنا! خوبی!؟
جواب سؤالش را نمی دهد و به جایش آرام می پرسد:
_اون مرده توی فیلم، شادمهر اسفندیار بود نه!؟ یا من اشتباه دیدم!؟
شهاب نفس عمیقی می کشد و سیاوش سر به زیر می اندازد. هیچ کدامشان حرفی برای گفتن نداشتند.
و این سکوتشان همان بله ایست که دِنا به شدت از آن هراس داشت. چشم می‌بندد و با همان دست راستش قلبش را مالش می دهد. چند ثانیه می‌گذرد که صدای اکبر توجه هر سه را جلب می کند.
_شهاب! این یارو شهرامه، انگار با یکتا ها صمیمی تر از اون چیزیه که ما فکر می‌کردیم.
شهاب با عجله به سمت کامپیوتری که اکبر، پشت میزش نشسته بود می‌رود.
با چشمان ریز شده به صفحه مانیتور کامپیوتر خیره می شود.
مردی، قد بلند با سری تراشیده در کنار حاج حسین یکتا نشسته بود و قهقهه می زد و حاج حسین یکتا هم پابه پایش می خندید.
دِنا آرام از روی صندلی های گوشه سالن بلند می‌شود و به سمت شهاب و اکبر می رود.
سیاوش هم به دنبالش، تمام حرکاتش را زیر نظر می گیرد.
کنار اکبر می ایستد و تلفن بی سیم روز میز را، بر می دارد و شماره مورد نظرش را می‌گیرد.
دو بوق نخورده صدایی مردانه در گوشش می پیچد:
_چخبر اکبر!؟
دِنا تلفن را دست به دست می‌کند و با تن صدای سرد و همیشگی اش بلند می گوید:
_تو این دو ماه که در به در دنبال حاج حسین یکتا بودین چرا هیچکدومتون نگفتین شادمهر اسفندیار باهاشونه!؟ ها!؟
فردا صبح راس ساعت 9 هر ده نفرتون رو باید توی دفتر کارم ببینم.
و بعد بدون حرف دیگری تلفن را قطع کرد.
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
امضا : Donya Nadali

Donya Nadali

کاربر تک رمان
کاربر تک رمان
Jun 20, 2021
20
167
28
  • نویسنده موضوع
  • #10
#پارت هشتم

لرزش خفیف دستانش را حس می‌کند. پوفی کلافه می کشد و کمی عصبی سمت اکبر و محسن بر می گردد و با صدای بلندی می گوید:
_از حالا به بعد، 24 ساعته تک به تک اعضا خاندان یکتارو زیر نظر مي گيرين. بفهمم، بشنوم، ببینم، کم کاری کردین و کوتاهی، خودتون می دونینو خودتون.
سپس بدون توجه به بقیه، به سمت درب قدم بر می دارد و از آنجا خارج می‌شود.
وارد آسانسور می شود و دکمه لابی را فشار می دهد.
ک*م*رش را به دیواره های آهنین اتاقک تکیه می‌دهد و سرش را بالا می گیرد. بغض خِر گلویش را چسبیده بود و همانند زالو خونش را می مکید و ذره ذره جانش را می گرفت و ضعیفش می کرد. بعد از کشته شدن خاتون همه چیز را کنار گذاشته بود و از همه چیز دور شده بود وَ حالا شادمهر اسفندیار در یک قدمی اش بود و او تا به الان متوجه این موضوع نشده بود.
آسانسور می ایستد و او با قدم هایی آرام از اتاقکِ فلزی، خارج می شود. دیدن دوباره شادمهر اسفندیار، بعد از هجده سال حالش را بد کرده بود.
از ساختمان خارج می‌شود. نم نم باران می آمد و قطرات ریز باران صورتش را نوازش می کرد.
لبخند کم رنگی می زند و زیر ل*ب زمزمه می کند :
_من از، فصل پاییز تنها ترم.
دستی به صورتش می کشد و به سمت ماشین قدم بر می دارد.
پشت رل می نشیند و بلافاصله حرکت می‌کند.
پایش را روی پدال گ*از می گذارد و ناشیانه بین ماشین ها لایی می کشد و مقصدش را از عمارت به سمت خانه حاج حسین یکتا تغییر می دهد.
صدای تلفنش که در جیب پالتوی چرمش بود به گوشش می رسد. بی حوصله تلفن را در دست می گیرد و بدون نگاه کردن به نام کسی که تماس گرفته بود، روی حالت پرواز می گذارد و روی صندلی کنارش پرت می کند و یپس دست دراز می کند و دکمه ضبط ماشین را ل*مس می‌کند و ثانیه ای بعد صدای زیبای مسلم بابا در ماشین می پیچد :
(Ayrılık Acı Birşey)
جدایی یک چیز دردناک است
* Hep sen varsın aklımda…
Düşünmem baksa bir şey.
Gelde bitsin bu hasret
Ayrılık acı bir şey…
تو همیشه در ذهنم هستی ...
من به هیچ چیز فکر نمی کنم.
بگذار این حسرت پایان یابد
جدایی چیز دردناکی است…Gecelerin uğultusu benim feryadım…
Fırtınalar kasırgalar benim ağıdım…
Bir burukluk sarıyor gözlerim doluyor ağlıyorum özleminle
Ağlıyorum ağlıyorum ağlıyorum özleminle
همهمه شب گریه من است ...
طوفان های طوفان نوحه من هستند ...
تلخی مرا فرا گرفته است ، چشمانم پر از اشک است ، با حسرت تو گریه می کنم
گریه می کنم گریه می کنم از حسرت گریه می کنم.
.
روبه روی درب سفید رنگ و آهنین عمارت یکتا ترمز می زند. بدون سرو صدای اضافی ماشین را خاموش می کند و صندلی را، کمی عقب می کشد. دستانش را ب*غ*ل می گیرد و سرش را به پشتی صندلی تکیه می دهد و خیره می‌شود به درب آهنین که سر تا سر باز بود و ماشین های زیادی در باغش دیده می‌شد.
عده ای در حال رفتن بودند و عده ای هم سوار بر ماشین هایشان، از آنجا دور می شدند.
نیم نگاهی به ساعت ماشین می اندازد. تقریبا از نیمه شب گذشته بود و نم نم باران قطع شده بود اما هنوز هم سوز سردی می وزید و بدنش را به لرزه در آورده بود.
چشمانش را آرام می بندد و زیر ل*ب آهنگ فوق‌العاده مسلم بابا را تکرار می کند. چند دقیقه ای در سکوت می گذرد که تقه ای به شیشه ماشین می‌خورد او را از جا می پراند.
سمتِ شیشه، سمت راستش بر می گردد که با چهره عصبی سیاوش رو به رو می شود. نفس عمیقی می کشد و تند قفل مرکزی ماشین را می زند و سیاوش بلافاصله درب را باز می‌کند و کنارش جا می گیرد و همزمان صدای فوق العاده عصبی اش به گوش دِنا می رسد:
_در به در دنبالت می‌گشتم . یه ساعته دارم به اون ماسماسکت (منظور به تلفن همراه ) زنگ می زنم جواب نمیدادی! با کی لج می کنی تو!؟ حرف بزن دِنا، ساکت نباش سکوتت منو میترسونه ! چرا اصلا همین الان نمیری داخلو، بهشون نمیگی دخترتون زندست هان!؟ چرا!؟
و تنها واکنشی که دِنا، در برابر حرف هایش داشت پوزخند تلخی بود که گوشه ل*بش خانه کرده بود.
سیاوش با همان لحن عصبی ادامه می دهد:
_اون محمدی بدبختو چرا تو سرما ول کردی رفتی!؟
وای بر او. تازه یادش از راننده بیچاره می افتد. پاک فراموشش کرده بود.عصبی پلک می‌زند وَ باز هم سکوت است که نصیب سیاوش می شود.
سیاوش صبرش لبریز می‌شود، بازو های دِنا را م*حکم در وست می‌گیرد و به شدت تکانش می دهد:
_چته تو اخه!؟ بس کن دنا بس کن. یکم رحم داشته باش. این همه سال باهات زندگی کردم ولی هیچوقت اینجوری ندیده بودمت. نه دردتو میگی نه درمونتو! من سیاوشم دِنا! برادرت!
آرام بازو هایش را از اسارت دستلن قوی سیاوش آزاد می کند. سرش را به پشتی صندلی تکیه می دعد و صدای سردش تن سیاوش را می لرزاند:
_یه روزآیی هست که دلت می‌خواد ای کاش یه خونه ی بزرگ با دیوارای کاهگلی داشتی که یه باغ داشت پر از میوه های خوشمزه و شیرین... یه باغچه داشت پر از رزای دست چین سفید و قرمز که تا پاتو توی حیاط می ذاشتی بوی عطرشون مستت می کرد و هوشت رو می‌برد ... با یه حوض لوزی شکل آبی وسط اون همه گل و گیاه و درخت.... یه حوض لوزی شکل....یه چیز خاص... نه تکرار مکررات دایره ای و مربع شکل... یه خونه پر از آرامش... پر*ده های گل گلی که از پنجره آویزون شدن و شکوفه هاش مدام قرمز و سبز می‌شن پیش چشمت و دلتو مي برن یه ایوون پر از خاطره های خوب... پر از گنجشک های گرسنه که به امید دست تو و دونه های گندم حلال یکی یکی صف می‌کشن روی ایوون و اواز تشکرشون براهه و لبخند قاب لبهاته.... گاهی وقتا دلت می‌خواد دامن چین دارتو بالا بزنی.... موهاتو ببافی... آستین هات رو بالا بدی و سُر بخوری توی حوض پر از ماهی های قرمز خالخالی و مدام چشمک بیای و سوز بدی به دل گربه ی گرسنه ای که چند قدمی حوض کمین کرده و چشماش لوچِ رقصیدنای ماهی های نازنینت شده.... آخ که چقدر می چسبه هی بالا پایین بری و ماهیا پاهاتو قلقلک ب*دن.... اصلا عجیب می چسبه کنار حوض بشینی و چشماتو ببندی. دلتو خالی کنی از هر چی غصه ست و نفساتو پر کنی از امید.. و چشماتو باز کنی... اولین چیزی که می بینی لبخند خدا و چشمک خورشید باشه به آرزوهای بی پایان و بلندو بالات.... میدونی چیه.... اصن آدم گاهی وقتا عجیب دلش میخواد که دستش به دیوار آرزوهاش برسه. عجیب.. و ای کا‌ش برسه! من هيچکدوم از اینهارو نداشتم سیاوش. 24 ساله که هیچ ارزویی نکردم و ندارم چون کسی نبوده بر آوردشون کنه. میدونی! یکی از آرزوهام مامان و بابا داشتن بود. من 24 سال از دیدن پدر و مادرم محروم بودم و تازه دوماهه فهمیدم منو تو برادر و خواهر خونی نیستیم و خاتون مادر واقعیم نیست.
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
امضا : Donya Nadali
بالا