• انجمن رمان نویسی تک رمان پیرو قوانین جمهوری اسلامی ایران می‌باشد. لطفا از ارسال محتوای خلاف قوانین جمهوری اسلامی ایران خود داری کنید در صورت مشاهده برخورد خواهد شد.

درحال تایپ رمان محبوس در گذشته ‌| سوما غفاری کاربر انجمن تک رمان

  • نویسنده موضوع _sevma_
  • تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها 26
  • بازدیدها 307
  • Tagged users هیچ

سطح رمان از نظر شما:

  • متوسط

    رای: 0 0.0%
  • ضعیف

    رای: 0 0.0%

  • مجموع رای دهندگان
    3

_sevma_

کاربر تک رمان
کاربر تک رمان
Jul 14, 2020
97
996
53
نام رمان: محبوس در گذشته
نویسنده‌: سِوما غفاری کاربر تک رمان
ژانر رمان: عاشقانه، پلیسی
ناظر: حسین
خلاصه‌: دیوانه؟ روانی؟ بیمار؟ خیلی‌ها راجبش خیلی چیزها گفتند، لیکن جز یک نفر هیچ کس نپرسید که چرا آن‌طور شده. جز یک نفر هیچ کس نپرسید آن قرص هایی که صبح تا شب با خود حمل می‌کند، چه هستند، اما آن یک نفر کیست؟ دختری که وارد دنیایش شد و تنهایی هایش را آغشته به عشق و محبت کرد؟ دختری که عشقش تمام خط قرمزهایش را جا به جا کرد؟ زندگی مملو از اتفاقات غیر منتظره است و روی هم رفتن پرونده‌های قتل‌، آدم ربایی ها و سرنخ هایی که پلیس ها را به بن بست می‌رساندند، همه چیز را در هم ریختند. اشتباهاتی شکل گرفتند که نتایجشان جز جدایی و مرگ و ویرانی چیز دیگری نشد؛ اما آیا می‌شود گذشته را جبران کرد؟
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان

حسین

ناظر آزمایشی رمان
کاندیدای مدیریت
Dec 2, 2019
15
586
48
23

_sevma_

کاربر تک رمان
کاربر تک رمان
Jul 14, 2020
97
996
53
  • نویسنده موضوع
  • #3
مقدمه:
دگر از د*ر*د تنهایی، به جانم یار می‌باید
دگر تلخ است کامم، شربت دیدار می‌باید

مرا امید بهبودی نماندست، ای خوش آن روزی
که می‌گفتم: علاج این دل بیمار می‌باید

بهائی بارها ورزید عشق، اما جنونش را
نمی‌بایست زنجیری، ولی این بار می‌باید

(شیخ بهایی)
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان

_sevma_

کاربر تک رمان
کاربر تک رمان
Jul 14, 2020
97
996
53
  • نویسنده موضوع
  • #4
(ایالات متحده آمریکا، نیویورک_ سه شنبه 16 سپتامبر، سال 2334)

قطره‌های باران خود را بی‌رحمانه به آسفالت های سیاه روی زمین می‌کوبیدند و رد خودشان را با خیس کردن دستان زمین، به جای می‌گذاشتند. صدای باران چون ملودی دلنوازی در گوشم می‌پیچید. آسمان لباس سیاهش را بر تن داشت و دنباله‌ی لباسش قدری بلند بود، که بر شهر سایه می‌افکند. سایه‌های لباسش بس نبودند؛ گریه‌هایش که از چشمانش سرازیر می‌شدند نیز، شهر را تاریک می‌کردند.
هر چند، آن‌قدر در اطراف چراغ روشن بود که هوا بیشتر از آسمان تاریک شب، به آسمان نیمه تاریک هنگام غروب می‌زد.
اما باز هم امان از تاریکی کوچه پس کوچه‌های قدیمی و باریکی که آسمان خراش های بلندی احاطه شان کرده بودند! دویدن در این پس کوچه‌ها و تعقیب کردن یک مجرم، اصلاً کار راحتی نبود و من؛ اِرِن اِسمیت، افسوس که مجبور بودم ساعت یک شب، به جای مانند مردم عادی خوابیدن، در کوچه های بارانی و هوای سرد نیویورک، یک قاتل را دنبال کنم!
با یک ل*مس ساده، تماس را از طریق اپل واچ سیاه دور مچ دستم، بر قرار کردم. دو ثانیه بعد، صدای رِیچل از هندزفری بلوتوثی روی گوشم، نغمه ی گوشم شد:
- بله؟
صدای خونسرد و آرامش، همان لحن جدی همیشگی اش هنگام مأموریت‌ها بود. ریچل گویا دو قطبی بود! هنگام مأموریت جدی و خشک و سرد می‌شد، اما خارج از محدوده ی کاری، برعکس.
یک بار چشمانم را باز و بسته کردم تا از این فکرها خارج ‌شوم.
- در چه حالید؟!
- کوچه‌ی اِی، بی، سی پاکسازی شده اما قاتل یافت نشده! وضعیت تو چیه؟!
درحالی که اسلحه به دست، دوان دوان از کوچه‌ی اِچ خارج می‌شدم، نفس نفس زنان گفتم:
- کوچه‌ی جی و اِچ پاکسازی شد.
سر کوچه ایستادم و نفس عمیقی کشیدم. باران موهای خیسم را به پیشانی‌ام و سویشرت خاکستری رنگم را به بدنم می‌چسباند.
همان لحظه صدای جاشُوا در گوشم پیچید:
- هدف تو کوچه‌ی اِف دیده شد، چی کار کنم؟
قابلیت تماس با این اپل واچ های مخصوص سازمان هم، این بود که وقتی با یک نفر تماس می‌گرفتی، تماس به طور خودکار به بقیه افراد تیم هم وصل می‌شد و کل تیم، قادر به شنیدن حرف ها و صحبت کردن بودند. ریچل جوابگو شد:
- دو کوچه پایین‌ترم! راه فرارش رو ببند تا بیام.
دومینیک وارد بحث شد.
- شما بگیریدش، من ماشین رو میارم سر کوچه اف.
دندان‌هایم را روی هم ساییدم و لبخندی زدم. حال که هدف تشخیص داده شد، پس به قسمت مورد علاقه‌ی من از مأموریت‌ها می‌رسیدیم. لبخند دندان نمایی زدم و قبل شروع به دویدن به سمت کوچه‌ی اف، گفتم:
- پس وقت بازیه.
سپس تماس را هم برای خودم و هم برای دیگران قطع کردم و منتظر واکنش آنان نماندم. با سرعت هر چه تمام به سمت مقصد می‌دویدم. خسته شده بودم از این موش و گربه بازی‌ها! نه تنها اکنون دو هفته بود دنبال این قاتل بودیم، بلکه امروز هم یک ساعت تمام در خیابان‌ها مانند گربه دنبال موش افتادیم. اسلحه را در دستم فشردم.
- فعال سازی ضامن، آماده ی ورود به حالت شلیک.
ال ای دی (LED) های روی بدنه‌ی خشاب و بالای گلنگدن کلت، به رنگ آبی درخشیدند و صدایی نشأت گرفته از اسلحه در گوشم پیچید:
- درخواست کابر به اجرا می‌رسد. اقدامات ورود به حالت شلیک، فعال شد.
لبخندی گوشه‌ی ل*بم نشاندم. از مزایای هوش مصنوعی همین بود دیگر! از کنار کوچه‌ها و آپارتمان ها رد می‌شدم و موقع عبور، به تابلوی نصب شده در سر کوچه نگاه می‌کردم تا شماره‌ی کوچه را از نظر بگذارنم. کوچه‌ی جی را رد کردم. کوچه‌ی بعدی کوچه‌ی مورد نظر بود.
سرعت قدم‌هایم را بیشتر کردم و به سر کوچه رسیدم. ایستادم و به داخل نگاه کردم. ریچل زودتر از من رسیده بود و درحال دستبند به زدن دست‌های مجرم بود، درحالی که جاشوا مقابل مجرم ایستاده و اسلحه‌اش را به سمت او گرفته بود. قاتل برای برای فرار تقلا می‌کرد و ناسزا می‌گفت:
- ازتون متنفرم، همتون یه مشت پست فطرتید که فکر می‌کنید می‌تونید مردم رو کنترل کنید.
ریچل پس از دستبند زدن به آن مرد میانسال و قد بلند، پوزخندی زد و مقابلش ایستاد.
- ما مردم رو نه، قانون رو کنترل می‌کنیم. قوانین رو رعایت کن، تا کنترل نشی!
صدای با اعتماد به نفس و با اراده اش، قوی و مستحکم بودنش را نشان می‌داد و این لحن جدی اش و حق به جانبش، همان چیزی بود که کفر مجرم ها را در می‌آورد و باعت می‌شد مانند اکنون چشم غره ای به ریچل بروند. وارد کوچه شدم و به سمت آنان رفتم تا خودی نشان دهم. درحالی که آرام و با ثبات به سمتشان می‌رفتم، خونسرد و مشتاق به دانستن گفتم:
- دیوید بارُز، چهل و ‌‌شش ساله، اهل لس آنجلسی، اما ده ساله توی نیویورک ساکن شدی، درست نمی‌گم؟!
مقابلش ایستادم و حالت متفکری به خود گرفتم.
- بذار ببینم جرمت چی بود.
سرم را به سمت جاشوا چرخاندم و درحالی که به چشمان سیاهش نگاه می‌کردم، به او اشاره کردم و گفتم:
- جاش، لطف می‌کنی جرایم دوستمون رو بگی؟
جاش پوزخندی زد و به دیوید نگاه کرد.
- کدومشون رو بگم؟!
جاش شخصیت شوخی داشت و این شوخ طبعی اش، موقع مأموریت‌ها بدجور به د*ر*د می‌خورد. قشنگ بلد بود روی اعصاب مجرم ها اسکی برود، احتمالاً چون از همه ما کوچک‌تر بود و هنوز به آن درجه از بالغی ما نرسیده بود، شوخ تر از ما به حساب می‌آمد.
دستم را روی شانه‌ی دیوید گذاشتم. از ترس به خود می‌لرزید و گویا همان مرد یک دقیقه پیش نبود که داشت در برابر ما یکی به دو می‌کرد! لبخند ترسناکی زدم و خیره در چشمان عسلی رنگش، گفتم:
- همون‌طور که دوستم با کنایه گفت، جرایمت این‌قدر زیادن که نمی‌شه همش رو این‌جا توضیح داد. من تو زندان به خدمتت می‌رسم تا اون جرایم رو یک به یک بررسی کنیم، شیرفهم شد؟!
مرد بیچاره از ترس نفس نفس می‌زد. مردمک چشمانش گشاد شده بودند و او حتی بدون پلک زدن، به من چشم دوخته بود.
ریچل بازوی مرد را گرفت و به من نگاه کرد. چشمان جدی و اخم روی ابروانش گویا بس نبودند، که می‌خواست از طریق لحن صدایش نیز به من هشدار دهد؟
- خودت رو کنترل کن، اوکی؟!
سرم را به سمتش چرخاندم. چشمان قهوه‌ای رنگش در انتظار دریافت جوابی اجزای چهره‌ام را می‌کاویدند. دم اسبی بستن موهای خرمایی رنگش، باعث می‌شد چشمانش کشیده تر و چهره‌ی بیضی شکلش، زیباتر به نظر برسد. لبان قلوه ای و بینی کوچکش هم از او دختر زیبایی می‌ساختند که قابل تعریف نبود. چشمانم را در حدقه چرخاندم و پس از گذاشتن دستانم در جیب سویشرتم، چند قدم عقب رفتم. لحن صدایم نشان می‌داد ریچل ضدحال خوبی به من زده. با بی‌علاقگی و بیخیالی گفتم:
- باشه بابا، نخواستیم. به هرحال همه جا پر عروسکه واسه من.
این را گفتم و چشمکی به او زدم. از دیدن حالت چهره‌ی حرص خورده و کفری اش، خنده‌ام گرفت و بی‌توجه به او، درحالی که زمین را نگاه می‌کردم و سرم پایین بود، خندیدم.
همان لحظه، صدای ماشین توجهمان را جلب کرد. سرمان را به سمت صدا چرخاندیم که دیدیم ون سیاه سازمان، سر کوچه نگه داشت.
جاشوا اول از همه به سمت ون به راه افتاد و همان‌طور که داشت می‌رفت، بدون برگشتن به عقب و نگاه کردن به ما گفت:
_ بیاید بریم، دلم می‌خواد پرونده ی این مأموریت هم دیگه بسته شه.
صدای کلافه اش نشان می‌داد چقدر از دست این پرونده خسته شده است. چیزی نگفتیم و پس از نگاهی رد و بدل کردن با ریچل، دنبال جاش به راه افتادیم.
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان

_sevma_

کاربر تک رمان
کاربر تک رمان
Jul 14, 2020
97
996
53
  • نویسنده موضوع
  • #5
ریچل بازوی دیوید را م*حکم می‌کشید. لحن صدایش دستوری و جدی بود، اما رگه‌هایی از خستگی نیز در عمق صدایش به چشم می‌خوردند.
- زود باش، عجله کن.
صدایش با صدای باران در هم آمیخته می‌شد.
او دختر سر سختی بود و همین سر سختی اش، چشم بیننده را از آنِ خود می‌کرد. به وقتش شوخ و باحال بود، ولی همین سر سختی و اقتدارش را نیز همراه داشت. شاید از هر نظر دختر بی‌نقصی به شمار می‌آمد، اما من که... خب... چشمم دنبال هیچ دختری نبود.
بیخیال آنالیز کردن او شدم و درحالی که دست‌هایم را پشت گر*دنم در هم قفل کرده بودم، سمت ون می‌رفتم.
آه! چه شب خسته کننده‌ای! امشب شهر را به طرز عجیبی سکوت فرا گرفته! گویا جشن سکوت در شهر برگزار شده باشد! درحالی که شب‌های دیگر، مخصوصا آخر هفته ها، از هر نقطه‌ی شهر سر و صدا به گوش می‌رسد. اکنون فقط صدای باران کل شهر را زیر سلطه اش در آورده. دستی به سویشرتم کشیدم و آن را کمی از بدنم فاصله دادم. تماماً به س*ی*نه‌ام چسبیده بود و من این را دوست نداشتم.
وقتی به ون رسیدیم، جاش درهای پشت ون را باز کرد. ریچل دیوید را به داخل ون سیاهی که در سمت چپ بدنه‌اش، حروفی به رنگ سفید کنار هم قرار گرفته و کلمه‌ی پلیس را تشکیل می‌دادند، هل داد و در همان هنگام تند و خشن گفت:
- سوار شو.
دیوید به داخل ون رفت و پس از او نیز خودمان سوار شدیم. دیوید در کنار جاشوا نشست و من و ریچل هم روبه روی آنان در کنار هم نشستیم. اسلحه‌ام را که خود به خود از حالت فعال خارج شده بود، کنارم گذاشتم و به پشتی صندلی سیاه و نرم تکیه دادم. سرم را روی پشتی گذاشتم، به طوری که منظره‌ی نگاهم پنجره‌ی موجود در سقف ون باشد؛ آخر پشت ون هیچ پنجره‌ای جز همان پنجره‌ی سقف وجود نداشت. قطره‌های باران چنان با شدت خود را به شیشه می‌کوبیدند، که گویا برای مورد توجه واقع شدن التماس می‌کردند. اما که بود که خواسته ی آنان را مستجاب سازد و به ندای آنان گوش سپارد؟!
نفس عمیقی کشیدم و به دومینیک که جلو نشسته بود، نگاه کردم. دکمه‌ی موجود در کنار فرمان ماشین را که برای شروع حرکت ماشین بود، زد و ماشین شروع به حرکت کرد. فرمان را می‌چرخاند و از طریق دکمه‌های کنار فرمان، سرعت ماشین را تحت کنترل می‌گرفت. ماشین حرکت می‌کرد و کوچه پس کوچه‌های باریک را پشت سر می‌گذاشت.
دوباره به آسمان پشت شیشه‌ی سقف چشم دوختم. به دلیل ابرهای سیاهی که در حال گریستن بودند، نمی‌شد ماه و ستاره‌ها را رؤیت کرد. هر چند در شب‌های غیر ابری هم این امر ممکن نیست؛ زیرا آلودگی نوری شهر قدری زیاد بود که نمی‌شد ستاره‌ها را دید. همه جای شهر نور باران شده و حتی آسمان خراش ها و ساختمان ها نیز، در طول شب از خود نور ساطع می‌کنند. در عصری از تکنولوژی زندگی می‌کردیم که نشانه‌ای از طبعیت در آن باقی نمانده بود.
چند بار پلک زدم تا سایه‌ی افکارم از روی ذهنم برداشته شوند. سکوت عجیبی داخل ون بر قرار بود. سرم را پایین آوردم و به دیوید که سرش پایین بود و موهایش روی صورتش ریخته بودند، نگاه کردم. آرنج دست‌های به هم قفل شده‌اش را روی زانوانش قرار داده بود. نفس‌هایش و نحوه‌ی جلو عقب رفتن س*ی*نه‌اش با هر نفس، بیان می‌کرد که به هم ریخته و حال خ*را*ب است.
چشمانم را ریز کردم و با ضربه‌ی ناگهانی و محکمی که به چانه‌اش وارد کردم، سرش را بالا آوردم. ریچل و جاش توجهشان به سمتمان جلب شد و هر دو نگاهمان کردند. صدای ناله‌اش مشخص می‌کرد که ضربه‌ام خیلی م*حکم بوده و باعث دردش شده. با چشمان متعجب و خشمگین، درحالی که اخمی روی ابروهایش نقش بسته بود، نگاهم می‌کرد. وقتی صدای ناله‌اش را شنیدم، با تک خنده‌ای روی ل*بم گفتم:
- اوخی! دردت گرفت؟ دفعه‌ی بعد آرومتر می‌زنم.
کفری نگاهم می‌کرد. معلوم است هم بدهکار و هم طلبکار بود! نگاه بهت زده‌اش نشان می‌داد که به خیالش من دیوانه ام. خنده‌ای در دلم بابت این فکرم کردم و سپس درحالی که چهره‌ی جدی‌ای به خود می‌گرفتم، با لحن جدی‌ای که در مواقع نادر از من شنیده می‌شود، گفتم:
- می‌دونی که قراره بازجویی بشی.
دیوید جوابی به حرف هایم نداد و به جهتی دیگر چشم دوخت. درحالی که دست‌هایم را مقابل س*ی*نه‌ام در هم قفل می‌کردم، با خونسردی و لحن صدایی که نشان دهد مشتاق رسیدن به خواسته‌ام هستم، گفتم:
- و امیدوارم کسی که ازت بازجویی می‌کنه، من باشم.
هر کس که حرفم و لحن صدایم را بشنود، گمان می‌کند کینه‌ی شخصی یا پدر کشتگی ای با او دارم، اما نه؛ من فقط عاشق قسمت بازجویی کردن از مجرمین هستم، همین. با لبخند چهره‌ی دیوید را می‌نگریستم، اما صدای ریچل توجهم را جلب کرد و موجب ‌شد که سرم را به سمتش بچرخانم. درحالی که با اپل واچ دور مچ دستش مشغول بود، بدون نگاه کردن به من، با جدیت گفت:
- تو رو فقط برای بازجویی از مجرم های تیم اِی می‌فرستن.
نیم نگاهی به صفحه‌ی هولوگرامی و سبز رنگی که روی صفحه‌ی اپل واچ واقع شده بود، انداختم تا ببینم چه کاری انجام می‌دهد.
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان

_sevma_

کاربر تک رمان
کاربر تک رمان
Jul 14, 2020
97
996
53
  • نویسنده موضوع
  • #6
داشت جزئیات پرونده‌ی دیوید را بررسی و اصلاح می‌کرد. نگاهم را از صفحه‌ی اپل واچ گرفتم. دستم را میان موهایم کشیدم و از عمد لحن دلخوری به خود گرفتم.
- اوه، آره! پس حیف ‌شد!
هیچ کدام حرفی نزدند و من نیز سکوت پیشه کردم. ماشین از خیابان ها و روگذرها عبور می‌کرد و هر چه بیشتر پیش می‌رفتیم، بیشتر به سازمان نزدیک می‌شدیم. چشمانم را یک بار باز و بسته کردم و درحالی که به نقطه‌ی نامعلومی خیره شده بودم، آهی در دل کشیدم. خیلی بد بود که نصف بیشتر تیم های سازمان در خانه‌هایشان و در خواب باشند، آن‌گاه تیم ما جهت دستگیری قاتل، هنوز در حال فعاليت باشد! حداقلش دلم به این خوش بود که بعد از انداختن مجرم در زندان، شخصاً می‌توانستم به خانه برگردم. ریچل و جاشوا چون کار تحقیقاتی هم انجام می‌دهند، باید در سازمان بمانند تا پرونده را تکمیل کنند، اما من و دومینیک آزادیم که به خانه بازگردیم. دلم خوش بود که می‌توانم به خانه بروم و با خود خلوت کنم! همیشه تنهایی را به بودن در جمع ترجیح می‌دادم و هنوز هم می‌دهم.
همین که ماشین مقابل سازمان نگه داشت، جاشوا که دیگر از اين‌جا به بعد مسئول بود، بازوی دیوید را گرفت.
- دنبالم بیا. عجله کن.
صدای خشمگینش، از روی عمد و بابت حرف زدن با یک مجرم بود که به کار می‌برد. به قول خودش، مجرم ها فقط زبان خشم و زورگویی را بلدند حرف بزنند؛ پس باید با همان زبان پاسخشان را بدهی. دیوید را کشان کشان از ماشین پیاده کرد و دیوید مانند یک بچه‌ی حرف گوش کن، از هر کاری که گفته می‌شد، تبعیت می‌کرد. به دنبالش، من و ریچل هم پیاده شدیم و آخر از همه هم دومینیک با خاموش کردن ماشین، نزدمان آمد. از شدت باران کاسته شده بود و هم اکنون فقط به طور نم نم می‌بارید.
مقابل ساختمان خیلی بلند و شصت و پنج طبقه ای ایستادیم. ساختمان شیک و مدرنی که چشم بیننده را محو زیبایی اش می‌کرد. در بالاترین طبقه‌ی آن، روی یک تابلوی هولوگرامی، رنگ قرمز کلماتی که نوشته بود؛ سازمان اِن سی یو (مخفف سازمان مقابله با جرم و خلاف نیویورک_new york crime unit)، به چشم می‌زد.
نمای بیرونی ساختمان را شیشه‌های براقی تشکیل می‌دادند، شیشه هایی که پس از تاریکی هوا، نور آبی رنگی از خود ساطع می‌کردند و کل ساختمان را رنگ آمیزی می‌کردند؛ درست مانند اکنون.
چشم از ساختمان شیک مقابلمان گرفتم و به بچه‌ها نگاه کرم. دومینیک، درحالی که کت سیاهش را که یونیفرم سازمان بود، از تنش درمی‌آورد و به ب*دن هیکلی و بازوهای بزرگ و جذابش اجازه‌ی خودنمایی از زیر پیراهن سفید چسبیده به تنش را می‌داد، چشمان آبی رنگش را میان ما چرخاند و گفت:
- همگی خسته نباشید.
ریچل و جاش سری در پاسخ به حرفش تکان دادند و لبخندی زدند، اما من واکنشی از خود نشان ندادم.
جاشوا بازوی دیوید را کشید و گفت:
- من این رو می‌برم داخل.
ریچل سری تکان داد و جاش درحالی که دیوید را دنبال خود می‌کشید، او را به داخل ساختمان برد. ریچل نگاهش را میان من و دومینیک چرخاند. یک تای ابرویش را بالا داد و با حالت کنجکاوی پرسید:
- منم باید برم، می‌خواین بیاین داخل؟
دومینیک کتش را روی شانه‌اش انداخت و درحالی که با دستش پشت گ*ردنش را می‌مالید، بی‌حوصله گفت:
- من باید بیام وسایل هام رو بردارم و بعد برم.
وارد بحث شدم.
- من رو هم برسون.
_ چرا نمیای داخل؟ یه خودی به فرانچِسکا نشون بده! میگه از دیروز ندیدتت.
نفس حبس شده در س*ی*نه‌ام را با حالت هوف مانندی بیرون دادم و دست‌هایم را در جیب شلوار جین سیاهم گذاشتم. به ریچل نگاه کردم و در پاسخ حرفش گفتم:
- باید قرص هام رو بخورم.
- اوه!
لحن صدایش نشان می‌داد متوجه اوضاع شده و درک کرده است، لذا پافشاری ای برای ماندنم نشان نداد. نگاهش را از من گفت گرفت و به جهت نامعلومی خیره ‌‌شد. دومینیک دستش را روی شانه‌ام گذاشت و گفت:
- پس منتظر بمون تا بیام.
سری تکان دادم و ریچل پس از یک لبخند و چشمک زدن به من، درحالی که با لحن صمیمی و گرمی شب بخیر گفت، دنبال دومینیک از در بزرگ و شیشه‌ای جلوی ساختمان، به داخل رفتند. به ون تکیه دادم و چشمم را به خیابان دوختم. تعداد اندکی ماشین از خیابان رد می‌شدند. ماشین‌های مختلفی را که از مقابل چشمم گذر می‌کردند، نگاه می‌کردم. ماشین‌های الکتریکی ای که مثلاً برای آلوده نکردن هوا استفاده می‌شدند، اما باز هم کفاف نمی‌دادند! هوای شهر قدری خفه بود؛ که بود و نبود دود ماشین فرقی به حالش نمی‌کرد. با این حال، ما عادت کرده بودیم! همه‌ی افراد دنیا اکنون به این‌چنین زندگی عادت کرده بودند و دیگر کسی نبود که زندگی گذشته را به یاد آورد.
نگاهی به اپل واچم انداختم که ساعت دو شب را نشان می‌داد. آهی کشیدم! ساعت دو بخواب و ساعت هشت برای کار بیدار شو! بسیار عالی!
پوزخندی زدم و سرم را به سمت در سازمان چرخاندم. پس دومینیک کجا ماند؟ باید تا الان می آمد. سرم را به ون تکیه دادم و درحالی که ل*ب زیرینم را با دندانم می‌جویدم، آسمان را نگریستم.
دلم می‌خواست هر چه سریع‌تر به خانه بروم. از جویدن ل*ب زیرینم دست برداشتم و این‌بار با پایم روی زمین ضرب گرفتم. دوباره به در ساختمان نگاه کردم. خبری از دومینیک نبود. پس کجا ماند؟ نرفته که وسایلش را از چاه بیرون بکشد و بیاورد! دیر کرده بود و من متنفر بودم از منتظر ماندن. تکیه ام را از ون گرفتم و خواستم خودم دنبالش بروم. تا نیمه راه رفته بودم که دیدم در به طور خودکار باز شد و دومینیک درحالی که یک کوله پشتی از شانه‌اش آویزان بود، بیرون آمد.
با دیدن من لبخندی زد و به سمتم آمد. مقابلم ایستاد.
- حالا می‌تونیم بریم.
پوزخندی به صدای خونسرد و لحنش که گویا همه چیز مرتب بود، زدم. این همه خونسردی و صبر را از کجا می‌آورد؟ حتی در عمق چشمانش نیز ذره‌ای عجله به چشمم نمی‌خورد. صدای کلافه و هیستریک وارم، موجب تعجبش شد.
_ البته که می‌تونیم بریم، نکنه می‌خواستی کل شب رو توی سازمان بمونیم؟
متعجب به من نگاه کرد. چشمانش سردرگمی را فریاد می‌زدند و خودم می‌دانستم که از چیزی سر در نیاورده است. نگاهی به سر تا پایم انداخت و یک تای ابرویش را بالا برد.
_ هی رفیق، چرا این‌طوری میگی؟
خندیدم و درحالی که یک قدم از او فاصله می‌گرفتم، به او اشاره کردم. لحن صدایم از عصبی به یک لحن و حالت سر خوش تغییر کرده بود و دومینیک همیشه متعجب می‌شد از این تغییر حالت ناگهانی ام.
_ رفیق؟! من رفیق تو نیستم.
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان

_sevma_

کاربر تک رمان
کاربر تک رمان
Jul 14, 2020
97
996
53
  • نویسنده موضوع
  • #7
دومینیک آه کشان سرش را پایین انداخت و دستی به موهای تراشیده اش کشید.
- بسیار خب.
سپس سرش را بالا آورد. در چشمانش می‌دیدم موضوع را فهمیده است و می‌خواهد طبق منطقش عمل کند، هر چند هیچ چیز منطقی ای برای این حالت من صدق نمی‌کرد. فاصله‌ی بینمان را پر کرد و مقابلم ایستاد. دستش را روی شانه‌ام گذاشت و به درون چشمانم خیره شد.
- ارن، ارن، ازت می‌خوام آروم باشی، فهمیدی؟ می‌خوام به خودت بیای.
دستش را از روی شانه‌ام پس زدم. رفتارم، متعجبش و یا دستپاچه اش نمی‌کردند. او بارها با چنین موقعیت هایی سر و کله زده بود و اکنون برایش عادی می‌آمدند. اما من؟! من گویا داشتم درون هاله ای از آتش می‌سوختم. سر و صداهایی درون ذهنم داشتند مغزم را مانند مته ای سوراخ می‌کردند. طوفان و آشوب به پا شده در ذهنم، داشت آرام آرام به قلبم راه پیدا می‌کرد. صدای خشمگین و بلندم، در محیط طنین انداخت.
- به من دست نزن.
چند قدم عقب رفتم و با حالت هیستیرک واری، به او اشاره کردم.
- به من دست نزن.
تک خنده‌ای کردم و درحالی که به ون تکیه می‌دادم، آرام‌تر از قبل تکرار کردم:
- به من دست نزن.
دستم را میان موهایم بردم و آنان را به هم ریختم. نگاهم به سنگ‌های روی زمین زنجیر خورده بود. زمزمه‌های خیالی دم گوشم داشتند شروع می‌شدند.
دستم روی صورتم سُر خورد و من درحالی که یک چشمم را با دستم گرفته بودم، با چشم دیگرم به دومینیک نگاه کردم. همیشه وقتی این حالتم را می‌دید، غم عجیبی درون نگاهش لانه می‌ساخت. او از همه‌ی ما بزرگتر بود و نسبت به تک تک ما، به نوعی حس مسئولیت می‌کرد، اما که بود که به این حس او احتیاج داشته باشد؟
درحالی که دستی به صورتش می‌کشید، نزدم آمد و بازوانم را گرفت.
- ارن، ارن، آروم شو. هی پسر! اطرافت رو نگاه کن. جلوی سازمانیم، داریم میریم خونه. ببین، ببخشید که دیر کردم، خب؟ دیگه تکرار نمی‌شه.
نفس نفس می‌زدم. یک آن احساس کردم سر و صدای درون ذهنم آرام شده باشد. زمزمه‌های دم گوشم داشتند از بین می‌رفتند. احساس می‌کردم نفس هایم داشتند به نظم خود برمی‌گشتند. دومینیک گفت دیگر تکرار نخواهد شد و من نیز همین را می‌خواستم؛ مگر نه؟ آری، همین را می‌خواستم. من از منتظر ماندن متنفر بودم.
دستم را از روی صورتم برداشتم و به دومینیک که لبخندزنان نگاهم می‌کرد، نگاه کردم. به شانه‌ام ضربه‌ی آرامی وارد کرد.
- یالا، بیا برسونمت خونه.
چیزی نگفتم و سری تکان دادم. ضربان قلبم داشت آرام می‌شد و به حالت طبیعی خود برمی‌گشت. آشوب درون ذهنم داشت از بین می‌رفت. پا به پای دومینیک درحالی که به زمین چشم دوخته بودم، به سمت پارکینگ سازمان می‌رفتیم.
***
با حالتی سراسیمه خود را به خانه‌ام، که یک واحد نسبتاً کوچکی در یک آپارتمان بود، رساندم و در را بستم. با ورودم به خانه، چراغ ها به طور خودکار روشن شدند.
داخل ماشین موفق به کنترل خود و آرام گرفتن شدم، اما یا حالا؟ حالا می‌توانستم حس کنم هیچ چیز نمی‌تواند جلویم را بگیرد. دومینیکی نبود که آرامم کند، یا عصبانیتم و این احساساتم را فرو کش کند. حال فقط خودم هستم و این خانه و این احساسات درونی ام.
با عجله سویشرت تنم را در آوردم و گوشه‌ای از خانه پرت کردم. نفس نفس زنان به سمت مبل رفتم و دستم را روی دسته‌اش گذاشتم تا تکیه گاهی برای خود جور کنم.
اخم، ناخودآگاه روی ابروانم نشست. ذهنم به تسلط بی‌رحمانه ی صداهای خیالی ذهنم در آمده بود. امان از آن صداهایی که روی تخت پادشاهی نشسته بودند و داشتند روح و روانم را مانند یک برده به بازی می‌گرفتند! مگر گناه من چه بود که باید زیر بار آن صداها این‌گونه تاوان پس دهم؟ من کار اشتباهی نکرده بودم که توسط آن پادشاه بی‌رحم مجازات شوم.
دستم را روی قلبم که بی‌نظم و تندتر از هر زمان دیگری می‌تپید، گذاشتم. همه‌ی این‌ها به خاطر نخوردن قرص هایم بود و من به خاطر نمی‌آوردم آن قرص ها را کجا گذاشته‌ام! امروز صبح آن‌قدر برای کار دیر کرده بودم که وقت نشد قرص هایم را بردارم و کل روز بدون قرص بودم؛ منی که روزانه سه چهار قرص اعصاب می‌خوردم، امروز اصلاً مصرف نکرده بودم.
جوری نفس نفس می‌زدم، گویا تنگی نفس گرفته بودم. ما بین نفس‌هایم تک خنده‌ای کردم.
یک صدایی درون ذهنم تکرار می‌کرد که بیخیال قرص‌ها شوم.
دستم را روی پیشانی‌ام گذاشتم و سرم را بالا بردم. آن صدای لعنتی داشت شدیدتر می‌شد. منطقم که به من می‌گفت قرص هایم را پیدا کنم را نادیده گرفتم و در برابر سر و صدای درون ذهنم سر خم کردم. در مقابل خواسته‌های وجودم زانو زدم. خنده‌ام شدت گرفت. مقابل آینه‌ای که در هال روی دیوار نصب بود، رفتم.
چشمانم مانند کاسه‌ی خ*ون می‌ماندند. دستم را روی آینه گذاشتم و سرم را پایین انداختم.
سر باز کردن این هیولایی درونی ام را که در طول روز سرکوبش می‌کنم و در طول شب در آغوشش پناه می‌برم، حس می‌کردم. هیولایی که داشت از روح و روانم تغذیه می‌کرد. هر دفعه ذره‌ای از روح و روانم را به درون خود می‌کشید و گویا این روند قرار است تا زمانی که کاملاً از دست بروم، ادامه پیدا کند.
به آینه نگاه کردم. ذهنم داشت مانند یک بیماری کشنده عمل می‌کرد!
گویا از نگاه کردن به تصویر خود در آینه بدم می‌آمد. گویا یک صدایی از درون داشت فریاد می‌زد که هیچ چیز با ارزشی در تصویر روی آینه وجود ندارد.
ناگهان لبخند ترسناکی زدم و با یک حرکت ناگهانی، مشتی به آینه کوبیدم؛ مشتی م*حکم که موجب شد آینه ترک بخورد. مشت دوم... سوم... و مشت های دیگر را هم زدم؛ آن‌قدر زدم و زدم تا آینه صد تکه شود. نمی‌خواستم تصویر خود را درون آینه ببینم.
صدای مشت‌هایم و شکستن آینه بر سکوت خانه غلبه می‌کرد، اما افسوس که کسی نبود که بر سکوت من غلبه کند! تکه‌های شکسته ی آینه و خورده شیشه‌ها، روی پارکت قهوه‌ای رنگ زمین می‌افتادند. صدای برخوردشان به زمین، صدای خورد شدن آینه، صدای مشت‌هایم، همه در گوشم طنین انداخته بودند و منی که مانند دیوانه‌ها هیستریک وار و بلند بلند می خندیدم!
دست خودم نبود. روح و روانم به هم ریخته بود و من داشتم کاملاً خود را تسلیم افکار کشنده‌ی ذهنم می‌کردم.
پس از یک مشت دیگر، دست از مشت زدن به آینه برداشتم.
به آینه‌ی شکسته نگاه کردم. شکست! تنها در یک لحظه تکه تکه شد. چشمم به رد قرمز خونم که روی آینه طرح بسته بود، خورد.
نمی‌دانستم چه بگویم. گویا ذهنم و قلبم هر دو عاری از هر گونه فکر و احساسی شده بودند. حس پوچی داشتم و ذهنم خالی تر از هر خالی دیگه ای بود! قلبم پوچ تر از هر پوچی دیگری بود.
دستم را آرام آرام پایین آوردم.
می‌توانستم سرازیر شدن آن مایع گرم را از کف دستم و پشت دستم حس کنم. می‌توانستم لغزشش روی پوستم را حس کنم. نفس نفس می‌زدم و به تصویر تکه تکه و نیمه‌ی خودم در آینه‌ی خونی روی دیوار نگاه می‌کردم.
خنده‌ام قطع شده بود. سرم را خم کردم و به خورده شیشه های جمع شده روی زمین چشم دوختم. تاج بر سر سکوت نشسته بود، هر چند در ذهن من اولویت با آن صدای بوق مانند دستگاه‌هایی بود که موقع ایست مغزی صدا می‌دهند.
با حالتی آرام شده به آینه‌ی تکه تکه نگاهی انداختم. آرام‌تر شده بودم! پوزخندی زدم و آهی کشیدم. آرام آرام به سمت آشپزخانه رفتم. خ*ون از دستم روی زمین می‌چکید و قطره قطره رد خ*ون روی زمین ایجاد می‌کرد.
با خنده به زخم‌های روی دستم نگاه کردم. نمی‌خواستم باندپیچی اش کنم. این‌که خ*ون همین‌طور بریزد و شاید بعداً خودش قطع شود، گزینه‌ی بهتری بود.
وارد آشپزخانه‌ی کوچکی پشت هال شدم. از داخل کابینت، جعبه‌ی کوچک و استوانه‌ای شکلی را که حاوی قرص هایم بود، برداشتم. آرام و خونسرد بودم، گویا هیچ اتفاقی نیفتاده باشد و این حالتم برایم عجیب بود! ‌ لیوانی برداشتم و زیر شیر آب گرفتم. آب به طور خودکار سرازیر شد و لیوان را پر کرد. پس از خوردن سه قرص به همراه آن لیوان آب، لیوان را روی جزیره‌ی وسط آشپزخانه گذاشتم و از آشپزخانه خارج شدم. پشت در ورودی خانه نشستم و زانوهایم را در خود جمع کردم.
به زخم‌های روی دست راستم نگاه کردم. خ*ون نصف خانه و فرش ها را کثیف کرده بود.
دست زخمی ام را فشردم تا خ*ون بیشتری بچکد! نفس عمیقی کشیدم.
دیگر پس از این ریخت و پاش ها، نه عصبی می‌شدم و نه می‌ترسیدم! عادت کرده بودم و حتی ل*ذت می‌بردم. با خونی که از دستم می‌چکید و دردی که دستم را فرا گرفته بود؛ جای سوزش زخمی که در دستم پيچيده بود و اگر تمیزش نکنم، عفونت می‌کرد؛ آرام و قرار گرفته بودم.
دست سالمم را میان موهایم به بازی در آوردم و همان جا پشت در روی پارکت های کف، دراز کشیدم.
قدری خسته و درمانده بودم که نفهمیدم چه زمانی چشمانم بسته شدند و تاریکی پشت پلک هایم مرا در آ*غ*و*ش گرفتند.
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان

_sevma_

کاربر تک رمان
کاربر تک رمان
Jul 14, 2020
97
996
53
  • نویسنده موضوع
  • #8
روز بعد، با صدای صحبت و رفت و آمد و بسته شدن در واحد روبه رویی، از خواب بیدار شدم. با دستم پلک‌هایم را مالیدم تا خواب از سرم بپرد. چشمانم را اندکی باز کردم. پرتوی نور خورشید، مانند مهمان ناخوانده‌ای به داخل تابیده و برای خود جا خوش کرده بود.
صدای صحبت از بیرون در، باز نغمه‌ی گوشم شد. گویا دو دختری بودند که داشتند با هم حرف می‌زدند. نگاهی به ساعت انداختم و با دیدن ساعت، تازه خشمم بر افروخت. هیچ اشکالی در بلند صحبت کردن آن دو دختر نمی‌دیدم، جز این‌که ساعت شش صبح مرا از خواب بیدار کرده بودند. از روی زمین بلند شدم.
کل بدنم به خاطر خوابیدن روی زمین خشک و سرد، د*ر*د گرفته بود. عضلاتم خشک شده بودند و برای خلاصی از این وضعیت، نیاز به ورزش داشتم. حتی لباس‌های خیس دیشبم نیز در تنم مانده و همین‌طور خشک شده بودند، که خیلی حس بدی به من می‌داد! خلاصه که وضعیت افتضاحی بر قرار بود.
دستم را روی پیشانی‌ام کشیدم و به دست دیگرم نگاهی انداختم. خونریزی بند آمده بود، اما هنوز زخم‌ها دیده می‌شدند و دستم د*ر*د می‌کرد. بهتر بود اکنون باند پیچی ا‌ش کنم.
زمینی که شب روی آن خوابیده بودم، اکنون آغشته به خ*ون خشک شده‌ای بود که دیشب از دستم می‌ریخت. نگاهی به خانه انداختم. همه جا به هم ریخته بود.
کلی کتاب که هیچ کدام را هم نخوانده بودم، روی مبل‌های شکلاتی رنگ هال ریخته بودند که دیشب به آنان توجهی نکردم. ظرف‌های غذا، روی میزِ وسط مبل‌ها به چشم می‌زد! شاید پر*ده‌های کرم رنگ انتهای هال، تنها چیز زیبای این خانه باشند. به رد خ*ون و خورده شیشه‌ها هم که دیگر اشاره‌ای نمی‌کنم! آهی کشیدم و تصمیم گرفتم اهمیتی به آنان ندهم.
صدای خنده‌ی آن دو دختر، در گوشم طنین انداخت. اخمی کردم و برگشتم. رمز در را در دستگاه کنار در، وارد کردم و لبه‌ی در باز شد. در را تا نیمه گرفتم و دست زخمی ام را پشت سرم پنهان کردم.
باز شدن در، توجه آن دو دختر را به سمتم جلب کرد. نگاهی به سر تا پایشان انداختم. یکی بلوز شلواری به تن داشت و کلی کتاب و کاغذ در دستش نگه داشته بود. موهای فر بلوند و چشمان بهت زده‌ی آبی رنگش، روی من ثابت مانده بودند. دختر کناری اش، دختر قد کوتاه‌تری با لباس ورزشی بود.
به خاطر این‌که دو ساعت زودتر از موعود، از خواب بیدارم کرده بودند، عصبی بودم. با این حال، خونسرد جلوه دادم.
لبخندی زدم و گفتم‌:
‌- خانم‌ها، صبح بخیر!
دختر قد کوتاهی که موهای قهوه‌ای روشنش را دم اسبی بسته بود و عینکی به چشم داشت، متعجب به دختر دیگر، نگاهی اجمالی انداخت. سپس درحالی که دوباره به من نگاه می‌کرد، لبخندی زد.
- صبح بخیر.
به چارجوب در تکیه دادم.
- می‌خواستم یه سؤالی ازتون بپرسم.
دختر مو بلوند، دسته‌ای از موهایش را به پشت گوشش هدایت کرد و درحالی که کتاب‌هایش را مقابل س*ی*نه‌اش می‌گرفت، لبخندزنان و با احترام جوابم را داد:
- چه سؤالی؟
در دلم پوزخندی زدم. حیف بود که این دختران محترم گیر من افتاده بودند! در پاسخ حرفش گفتم:
- این‌که کدومتون با شکنجه اوکیه؟ چون دلم می‌خواد یکیتون رو مجازات کنم.
آن دو با بهت و سردرگمی نگاهی میان هم رد و بدل کردند. می‌دیدم که به من چشم دوخته بودند و نمی‌دانستند چه بگویند، یا چه واکنشی نشان دهند. سرانجام دختر عینکی یک قدم جلو آمد. لحن صدایش سردرگم و کفری بود و به من تشر زد:
_ مجازات بابت؟
سعی کردم لحن صدایم مانند او باشد، تا جواب آتش را با آتش دهم و بفهمد که نباید به من تشر بزند.
- ساعت شش صبحه و بعضیامون دلشون میخوان بخوابن، نکه به صدای شما گوش ب*دن.
این را گفتم و بدون منتظر ماندن برای واکنشی از جانب آنان، در را بستم و به داخل رفتم. در را م*حکم به هم کوبیدم و نفس حبس شده در س*ی*نه‌ام را بیرون دادم. سپس با تداعی ترس و خشمی که در نگاهشان ایجاد شده بود، تک خنده‌ای کردم. هر چند که هدف من از حرف هایم به آن دو دختر، فقط ترساندنشان بود و بس! من حد و مرز خود را می‌دانستم و خط قرمزی برای خود داشتم. قوانینی برای آزار ندادن افراد بی‌گناه داشتم. هیچ انسان بی‌گناهی مستحق شکنجه نبود. آهی کشیدم و پیشانی‌ام را به در تکیه دادم. تنها سه، سه و نیم ساعت خوابیده بودم و سردرد داشت آزارم می‌داد.
پوزخندی زدم و وارد راهروی میان آشپزخانه و هال شدم؛ راهرویی با پارکت ها و دیوارهای قهوه‌ای. کلا دیوارها و کف خانه‌ام قهوه‌ای رنگ بودند. راهرو به دو در ختم می‌شد که یکی از آنان اتاق من بود.
صدای پاشنه‌ی کفش‌هایم که روی زمین می‌خوردند، سکوت خانه را می‌شکستند. درحالی که چشمانم را می‌مالیدم، وارد اتاقی با دیزاین سر تا سر سیاه شدم. تخت سیاه و یک نفره‌ای در گوشه‌ی سمت راست اتاق وجود داشت، اما زیاد مورد استفاده واقع نمی‌شد، زیرا بیشتر اوقات روی مبل خوابم می‌برد. پنجره‌هایی در کنارش بودند، که پر*ده‌های سیاهی آنان را پوشش می‌دادند.
سمت چپ اتاق یک میز سیاه وجود داشت و در کنار میز، یک سکوی دایره‌ای شکل طوسی رنگ که شاید تنها وسیله‌ی غیر سیاه اتاق بود. به سمت آن سکو رفتم و روی آن ایستادم. کنار سکو روی دیوار، یک صفحه‌ی لمسی وجود داشت. به سمت آن صفحه چرخیدم و پس از روشن کردن دستگاه، عکس لباس مد نظرم را در صفحه مشخص کردم. این‌که چه لباسی بپوشم، از قبل در ذهنم مشخص بود، لذا احتیاجی به فکر کردن برای تیپ لباس نداشتم. آیکون روی صفحه را فشردم تا لباسی که مشخص کرده‌ بودم، اعمال شود. تیک سبز رنگی نمایان شد و زیر آن تیک نوشت؛ درخواست شما به اجرا می‌رسد.
با رضایت، لبخندی روی ل*ب نشاندم و صاف ایستادم. همان لحظه کت و شلوار سیاهم که یونیفرم سازمان بودند، جایگزین شلوار سیاهم و سویشرتم شدند و بدین ترتیب لباس‌هایم را نیز عوض کردم.
با همان لبخند مذکور، درحالی که آستین کتم را درست می‌کردم، س*ی*نه‌ام را اندکی جلو دادم و به سمت میز رفتم. نگاهی به خود در آینه‌ی روی میز انداختم.
موهای سیاهم را که همرنگ چشمانم بودند، شانه زدم. کتم را که در اندام لاغر اما عضلانی ام و قد بلندم خیلی شیک دیده می‌شد، مرتب کردم. چندتا کاغذ مربوط به پرونده‌های سازمان را که برای بررسی به خانه آورده بودم، درون کلر بوک طوسی رنگی گذاشتم و رمز کلر بوک را زدم تا قفل شود. این‌گونه امنیت آن کاغذها را تأمین کردم.
پس از خوردن یک صبحانه‌ و باند پیچی کردن زخمم نیز، خانه را به مقصد رسیدن به سازمان ترک کردم.
***
از تاکسی مقابل سازمان پیاده شدم. در تاکسی را بستم و همان لحظه، تاکسی شروع به حرکت کرد و رفت. به سمت در سازمان رفتم. کارکنان و مردان کت و شلوار به تنی در حیاط این سمت و آن سمت می‌رفتند. ون های سیاه سازمان هم گوشه‌ای از حیاط پارک شده بودند.
چشم از اطراف برداشتم و به سمت درها رفتم. درها خود به خود باز شدند و من پا در سالن بزرگ و مستطیل شکلی گذاشتم.
در اطراف چشم چرخاندم. سالن بزرگ و بیش از اندازه تمیزی، با سقف آینه‌ای، که این آینه در شب و تاریکی، نور لازمه را از خود ساطع می‌کرد و نقش چراغ را داشت. دیوارهای سفید رنگی سالن را احاطه می‌کردند. در گوشه به گوشه‌ی سالن، گل‌های زینتی اما هولوگرامی ای به چشم می‌خورد. روبه روی در ورودی، در آن طرف سالن، دو سکوی طوسی رنگی وجود داشتند که دورتا دورشان با شیشه احاطه شده بود و یک جور حالت استوانه‌ای شکل داشتند و تا سقف امتداد می‌یافتند. یکی از آنان به طبقات بالا می‌رفت، اما دیگری فقط به زیرزمین ختم می‌شد، زیرزمینی که محل نگه داری مهمات و اسلحه‌ها بود.
دیوار سمت راست سالن، سراسر شیشه بود و منظره‌ی بیرون را به نمایش می‌گذاشت. سه مبل تک نفره و سیاه رنگی، در دو طرف سالن چیده شده بودند. این طبقه بیشتر به خاطر ورودی بودن، به این حالت تزئین شده بود و حالت زینتی تری داشت تا به طبقات کاری. روی دیوار سمت چپ، دو عکس از مدیر سازمان به چشمم خورد. کارکنان دیگر سازمان از آسانسور بیرون می‌آمدند و گاه از ساختمان خارج و گاه این طرف آن طرف می‌رفتند.
سه چهار ربات طوسی و سیاه رنگی اطراف راه می‌رفتند. یکی از آن ربات‌ها به سمتم آمد و مقابلم ایستاد. شکل بدنی و صورتی مانند انسان ها داشت، اما بدنش ساخته شده از آهن و رنگ شده به رنگ سیاه بود. به راحتی می‌توانستم جای پیچ‌ها و دکمه‌های روی بدنش را مشاهده کنم. اندام لاغری داشت و قدش تا س*ی*نه‌ی من می‌رسید.
از روی رنگ سیاهش می‌توانستم بفهمم جزو ربات‌های امنیتی سازمان بود؛ آخر ربات های امنیتی سیاه، ربات های کمکی نیز طوسی رنگ بودند. چشمان آبی رنگش را که خیره در چهره‌ام دوخته بود، نگریستم. سپس کارت شناسایی ام را از جیب کتم درآوردم و مقابلش گرفتم. پس از چند لحظه نگاه کردن به کارت و اطمینان یافتن از اين‌که من از کارکنان سازمان هستم، کنار کشید و راه را برایم باز کرد. صدایش که بدون تکان دادن دهانش از طریق سیستم وصل شده به گ*ردنش، خارج می‌شد، در گوشم پیچید:
_ جناب اسمیت، به سازمان خوش آمدید.
چیزی نگفتم و از کنار او رد شدم. به سمت آسانسور رفتم. با ایستادن مقابل آسانسور، شیشه‌ی آسانسور کنار کشیده شد و من به داخل رفتم و روی آن سکوی دایره‌ای شکل بزرگ ایستادم. شیشه بسته شد و پس از آن، صفحه‌ی سبز رنگ هولوگرامی ای روی شیشه نمایان شد.
آیکون طبقه‌ی بیست و هشت را فشردم و سکوی زیر پایم شروع به بالا رفتن کرد. با بالا رفتن سکو، احساس می‌کردم هوا از زیر پایم خارج می‌دشد. دستی به موهایم کشیدم و منتظر ایستادن آسانسور ماندم.
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان

_sevma_

کاربر تک رمان
کاربر تک رمان
Jul 14, 2020
97
996
53
  • نویسنده موضوع
  • #9
آسانسور در طبقه‌ی بیست و هشت توقف کرد و شیشه‌ی مقابل آسانسور باز شد. به داخل طبقه‌ی بیست و هشت که راهرویی طویل بود، پا گذاشتم. نگاهی به سمت راست راهرو انداختم. سمت راست راهرو تا انتها شیشه‌ای بود، اما شیشه‌ای که منظره‌ی پشتش، بستگی به تنظیم ما دا‌شت! هم اکنون یک نفر آن را طوری تنظیم کرده بود که منظره‌ای از ساحل را به طور هولوگرامی نشان دهد؛ جوری که گویا پشت این شیشه ساحل وجود داشت!
آهی کشیدم و چشمانم را در حدقه چرخاندم. به سمت دستگاه کنار شیشه رفتم تا این منظره‌ را تغییر دهم. هر کس که این منظره را گذاشته، معلوم است دلش حسابی هوای تعطیلات کرده است! و منی که این‌چنین منظره‌ای را دوست نداشتم! با چهره‌ی پوکری، درحالی که اخم روی ابرویم نشسته بود، مشغول ور رفتن با آیکون های لمسی دستگاه کوچک روی دیوار شدم.
می‌خواستم هولوگرام شیشه را تغيير دهم یا حداقل از بین ببرم، اما با فکری که ناگهان در ذهنم جرقه زد، لبخند شیطانی ای روی ل*بم نشست. چندتا آیکون متفاوت را ل*مس کردم و منظره‌ی شیشه را به یک منظره‌ی زندان تغییر دادم. با لبخند و رضایت از کار خودم، به منظره نگاه کردم. زندانی که خ*ون، دیوارهایش را نقاشی کرده و جسدهای بی‌شماری فرشی برای زمین تشکیل داده بودند. زندان تاریکی که خوف را بر دل بیننده می‌انداخت.
چهره‌ی حق به جانبی به خود گرفتم، حالا این شد منظره و تعطیلات خوب! دلم می‌خواست همین جا بمانم و چهره‌ی کسی را که قرار بود وارد راهرو شود و با این منظره مواجه شود، ببینم! مطمئنم اول صبحی دیدن چنین چیزی، حالت خیلی وحشتناکی برایشان ایجاد خواهد کرد.
خندیدم و نگاهی به اپل واچم انداختم. ساعت هفت و بیست دقیقه را نشان می‌داد. متأسفانه نمی‌توانم اين‌جا منتظر بمانم. بدون تعویض هولوگرام شیشه، به سمت در طوسی در انتهای راهرو که روی آن نوشته بود؛ تیم سی (team c) رفتم. رمز در را وارد دستگاه کردم و در باز شد. وارد اتاقی که طولش بیشتر از عرض آن بود، شدم. به سمت یکی از پنج میزهایی که در دو طرف اتاق چیده شده بودند، رفتم. سه میز سمت راست بود و دو میز سمت چپ. کلر بوکم را روی میز طوسی رنگ خودم در سمت راست، گذاشتم. میزی که کلی کاغذ و خودکار روی آن در هم قاطی شده بودند. چندتا لیوان خالی قهوه چشمم را می‌زد. آهی کشیدم! امروز موقع خروج از سازمان باید روی میز را مرتب کنم. دیروز روز پر مشغله‌ای بود، امیدوارم امروز این‌طور نباشد، چون خسته‌ام و نمی‌خواهم روز پر کاری داشته باشم.
کتم را در آوردم و از پشتی صندلی سیاه آویزان کردم. سر و صدا از انتهای اتاق به گوش می‌رسید. به انتهای اتاق که به یک راهروی دو طرفه ختم می‌شد، نگاه کردم.
سمت راست راهرو، به یک اتاق کوچک‌تر ختم می‌شد، اما سمت چپ، به یک مکان برای استراحت می‌رسید.
صدای صحبت ریچل و دومینیک از اتاق استراحت، ملودی گوشم شده بود. به سمت آن‌جا رفتم. وارد یک سالن مربعی شکل شدم که وسط آن، سه مبل دو نفره‌ی قرمز رنگ چرمی دور هم چیده شده بودند. یک میز دایره‌ای شکل شیشه‌ای هم وسطشان قرار داشت، که روی آن پر از مجله‌ بود. سمت چپ اتاق، یک یخچال کوچک قرار داشت و کنار یخچال، یک قفسه‌ی پر از لیوان و ظروف. در کنار قفسه هم یک میز کوچک و روی آن یک قهوه ساز جا خوش کرده بود.
در ورودی اتاق ایستادم. ریچل و دومینیک غرق تماشای تلویزیون شده بودند و اصلاً حواسشان به منی که آرام و بی سر و صدا وارد شده بودم، نبود. به صفحه‌ی هولوگرامی ای که روی دیوار روبه رو نمایان شده بود و نقش تلویزیون را داشت، نگاه کردم. زن خبرنگار داشت در مورد دستگیری دیوید بارز می‌گفت. عکس دیوید روی تلویزیون نشان داده می‌شد.
"دیوید بارز، دیشب توسط پلیس دستگیر شده و زندانی شده است. این مرد که سه هفته پیش به خاطر به قتل رساندن مسافرین، کارکنان و خلبان یک هواپیما، و سرقت یک میلیون دلار، توسط پلیس تحت تعقیب قرار گرفته بود، دیشب بالأخره به دست قانون سپرده شد..."
باقی حرف های خبرنگار، به خاطر دومینیک که با کنترل صفحه‌ی هولوگرام را بست، نصفه ماندند.
به سمت مبل‌ها رفتم و با صدای قدم‌هایم، توجه آن دو به سمتم جلب شدند. دومینیک سرش را به سمتم چرخاند. لبخندی روی ل*ب نشاند. صدای پر انرژی و پر نشاطش، نشان می‌داد روز خوبی را دارد شروع می‌کند!
- صبح بخیر ارن.
درحالی که داشتم از کنار مبل‌ها رد می‌شدم تا مبل‌ها را دور زده و روی آنان بنشینم، نیم نگاهی به دومینیک انداختم. پا روی پا انداخته و به پشتی مبل تکیه داده بود. یک دستش را هم روی پشتی مبل گذاشته بود. کت و شلوارش در تن و بازوان بزرگش کشیده می‌شدند و او با مهربانی و جدیت به من چشم دوخته بود. شخصیت دومینیک را خیلی می‌پسندیدم. مردم محترم، مهربان اما در عین حال حساب شده و جدی‌ای بود. محبت می‌کرد و پایه‌ی هر چیزی بود، اما نمی‌شد با او شوخی خرکی کرد، و هیچ کسی هم نباید در کارهایش دخالتی کند، زیرا حساس بود.
چشم از او گرفتم و با لحنی خنثی جوابش را دادم:
- صبح بخیر.
روی مبل کنار ریچل و روی به روی دومینیک نشستم. دست‌هایم را روی پاهایم گذاشتم و سرم را به سمت ریچل چرخاندم. امروز به موهایش اجازه‌ی سرازیر شدن روی شانه‌هایش را داده بود. کت و دامنش را به تن داشت و به پشتی مبل تکیه داده بود. برای یک ثانیه، توجهم به رژ قرمزش که ل*ب‌های قلوه ای اش را زیباتر نشان می‌دادند، کشیده شد. سپس به چشمانش نگاه کردم.
- صبح بخیر.
دستش را روی شانه‌ام گذاشت و لبخندی زد.
- صبح بخیر. چطوری؟
قبل این‌که بتوانم جوابش را دهم، جهت نگاهش از چهره‌ام به دستم تغییر پیدا کرد. حالت چهره‌اش تغییر کرد و لبخند از روی ل*بش ماسیده شد. نگرانی درون نگاهش از دیدم پنهان نماند. دستش را از روی شانه‌ام برداشت و با دستپاچگی تکیه اش را از مبل گرفت. به جلو خم شد و با اشاره به دستم گفت:
- دستت چی شده؟!
صدای آغشته به نگرانی اش، توجه دومینیک را نیز به سمت دستم جلب کرد. دومینیک نیز با دیدن بانداژ دور دستم، به جلو خم شد. آرنج دست‌هایش را روی زانوانش گذاشت.
- ارن، خوبی؟
صدای جدی و نگران دومینیک باعث شد نگاهش کنم. اخمی مهمان ابروانش شده بود. دستم را از روی پایم برداشتم و کنارم روی مبل مشت کردم، تا خیلی در دیدرس نباشد. نمی‌خواستم این‌گونه مورد توجه و نگرانیشان واقع شوم.
صدای بیخیال و بی‌اهمیتم و لبخند روی ل*بم، جهت برطرف کردن نگرانی آنان بود، هر چند که می‌دانستم کارساز نیست. حتی سعی کردم بی‌اهمیت بودن موضوع را با لحن صدایم نیز به آنان ثابت کنم.
- چیزی نیست، بیخیال.
ریچل یک تای ابرویش را بالا داد و مشکوک نگاهم کرد. بی‌توجه به نگاهش، چشم از او گرفتم. حتی نگاه‌های دومینیک نیز نشان می‌داد که حرفم را باور نکرده و به قول معروف، در کتش نرفته.
بیخیال نسبت به آن دو، نگاهی به بیرون اتاق انداختم. سعی کردم با لحن کنجکاوم، بحث پیش آمده و افکار درون ذهن آن دو را تغییر دهم.
- جاش و فرانچسکا کجان؟
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان

_sevma_

کاربر تک رمان
کاربر تک رمان
Jul 14, 2020
97
996
53
  • نویسنده موضوع
  • #10
دومینیک خم شد و لیوان قهوه‌اش را از روی میز برداشت. درحالی که لیوان را به دهانش نزدیک می‌کرد، گفت:
- جاش نیومده، اما فرانچسکا رفته پیش تیم تحقیقاتی تا ببینه پرونده‌ی جدیدی داریم یا نه.
فرانچسکا سرگروه تیم ما، یعنی تیم سی محسوب می‌شد، تیمی که پرونده‌های قتل را به عهده می‌گرفت. دومینیک مقداری از قهوه‌اش را نوشید. کلافه و بی‌حال به پشتی مبل تکیه دادم و پاهایم را روی میز گذاشتم.
- آه! هنوز ساعت کاری شروع نشده و اون وقت فرانچسکا دنبال پرونده‌ی جنایته؟ این زن به قتل خیلی علاقه داره یا به بیش از اندازه کار کردن ما؟
حال و حوصله‌ی کار کردن را اصلاً نداشتم! حیف که قوانین خیلی سخت گیر بودند و جز در مواقع ضروری به کسی اجازه‌ی مرخصی داده نمی‌شد، وگرنه امروز کار را بیخیال می‌شدم. فقط یک روز بدون مشغله می‌خواستم، همین؛ اما فکر کنم این خواسته برای یک کارمند سازمان ان سی یو تقریبا محال باشد. ریچل به حرفی که زده بودم، تک خنده‌ای کرد، اما با تصویر هولوگرامی فرانچسکا که ناگهان مقابلمان پدید آمد، خنده‌ی ریچل قطع شد. خنده‌اش از روی ل*بش ماسید و حالت جدی‌ای به خود گرفت. دومینیک ناگهان لیوان قهوه‌اش را روی میز گذاشت و به طور صاف نشست. من نیز پاهایم را از روی میز برداشتم و به فرانچسکا که به من چشم دوخته بود، نگاه کردم. حالت چهره‌ی هر سه ی مان، در آن واحد جدی و دستپاچه شده بود. انتظار این‌گونه ناگهان آمدن فرانچسکا را نداشتیم و این متعجبمان کرد. فرانچسکا که یک کاغذ در دستش گرفته بود، لبخندزنان خطاب به من گفت:
- بالأخره یکی باید نظم رو توی کشور کنترل کنه، مگه نه ارن؟
گوشه‌ی ل*بم را به دندان گرفتم و سرم را به پایین انداختم. حرفی برای زدن نداشتم. می‌دانستم حرفش در ر*اب*طه با حرف من بود. فقط متعجب بودم از اين‌که فرانچسکا چطور توانست حرفی که زده‌ بودم را بشنود. احتمالاً از طریق دوربین‌های مدار بسته ما را زیر نظر گرفته بود. زیر چشمی دیدم که ریچل سعی داشت بابت این اتفاقی که افتاد، جلوی خنده‌اش را بگیرد. چشم غره ای به او رفتم. داشت برای چه می‌خندید؟ چیز خنده داری وجود داشت؟
صدای جدی فرانچسکا باعث شد سرم را به سمت او بچرخانم و نگاهش کنم.
- بچه‌ها، چون اين‌جا برای تیم تحقیقاتی خیلی کار پیش اومده، نتونستم شخصاً بیام پیشتون و مأموریت رو بهتون توضیح بدم.
صدای کنجکاو و جدی دومینیک نغمه‌ی گوشم شد.
- مأموریت جدید داریم؟
فرانچسکا چشمان آبی رنگش را که زیبایی عجیبی با موهای بورش به او می‌دادند، به سمت دومینیک چرخاند. لبخندی زد و شانه‌هایش را بالا انداخت.
- همیشه داریم!
سپس نگاهش را میان ما چرخاند. با لحن صدای جدی‌اش شروع به توضیح دادن پرونده کرد، اما ما هنوز در تعجب این بودیم که چرا این‌قدر ناگهانی آمد و چرا این‌قدر ناگهانی مأموریت جدید به عهده مان سپرده شد!
- دقایقی پیش از طرف دبیرستان اِستایوِسَنت؛ تو خیابان چَمبِرز، یه گزارش قتل به دستمون رسید. ازتون می‌خوام برید اون‌جا و در مورد مقتول تحقیق کنید. من و جاش سعی می‌کنیم اطلاعاتی در مورد پرونده به دست بیاریم، به محض تشکیل پرونده، جاش بهتون ملحق خواهد شد.
دومینیک یک تای ابرویش را بالا داد. با تعجب پرسید:
- مگه جاش اومده؟!
فرانچسکا سری در پاسخ به او تکان داد و سپس گفت:
- بچه‌ها بدون وقت تلفی به راه بیفتید، موفق باشید.
پس از این حرفش، هولوگرام از بین رفت. فرانچسکا ما سه نفر را با مأموریتی که به دستمان داده بود، تنها گذاشت و ما مانده بودیم با یک قاتل مرموز دیگر که باید به دست قانون سپرده می‌شد. هر سه نگاهی بین هم رد و بدل کردیم. معلوم بود هیچ کس هنوز نتوانسته موقعیت پیش آمده را هضم کند. ما تا به حال موقعیت های فوری و ضروری خیلی داشتیم، اما این یکی به دور از انتظار بود. من خودم که اصلاً با شرایط خود را وقف نداده بودم. حتی یک ساعت از روی خواسته‌ام برای داشتن یک روز آرام و بدون مشغله نگذشته بود، که یک قتل اتفاق افتاد و یک گزارش رسید و یک پرونده تشکیل شد و یک مأموریت به دوشمان افتاد! آه، چه عالی!
دومینیک نفس عمیقی کشید و از روی مبل بلند شد.
- به نظر میاد وقت دزد و پلیس بازیه!
ریچل نیز از روی مبل بلند شد و درحالی که داشت به سمت خروجی اتاق می‌رفت، با جدیت و لحن خشک و سردش گفت:
- حرف زدن رو کنار بذارید دیگه؛ وقت عمله.
***
دنبال مردی که کت و شلوار طوسی رنگی به تن داشت و مدیر مدرسه بود، در راهروهای مدرسه می‌رفتیم. به اطراف نگاه می‌کردم. دیوارهای راهرو سفید بودند و طرح‌های هولوگرامی ای روی دیوارها آن‌ها را تزئین می‌کردند. از مقابل هر کلاسی که رد می‌شدیم، صداهایی از داخل کلاس‌ها به گوش می‌رسید و نشان می‌داد اکنون زنگ کلاس بود. گاه و گاه دانش آموزان دختر و پسری از کنارمان رد می‌شدند و با تعجب و ترس به ما نگاه می‌کردند. مشخصاً آنان نیز از پیدا شدن یک جسد در مدرسه‌شان خبر دار شده‌ بودند؛ حداقل نیمی از آنان تا الان موضوع را فهمیده بودند.
چشم از اطراف گرفتم و به مدیر مدرسه که داشت ماجرا را برایمان توضیح می‌داد، نگاه کردم.
- امروز ساعت هفت اومدم به مدرسه تا مدرسه رو باز کنم. هنوز هیچ کس نیومده بود، نه دانش آموزها و نه معلم‌ها. به سمت اتاق خدمات رفتم تا ربات‌هایی که توی مدرسه مسئول هستن رو فعال کنم، که داخل اتاق، جسد یکی از دانش آموزان دختر رو که سال دومی هستش، درحالی که یه میخ از وسط پیشونیش رد شده و جسدش رو به حالت ایستاده به دیوار متصل کرده، پیدا کردم. خیلی ترسناک بود، فوراً به سازمان شما زنگ زدم.
ریچل که داشت گفته‌های مرد را در صفحه‌ی هولوگرامی اپل واچش ثبت می‌کرد، دست از کار کردن با اپل واچش برداشت و به مدیر نگاه کرد.
- آقای واتسون، ویدیوهای ثبت شده‌ی دوربین‌ها رو نگاه کردید؟
مدیر که لوییس واتسون نام داشت، جلوی در اتاق مربوطه ایستاد و به سمت ما برگشت. چشمان سبزش غمگین بودند و حالت چهره‌اش نشان می‌داد هنوز شوک وارد شده به او، از بین نرفته. از حرکاتش و دستپاچگی اش می‌توانستم بفهمم که هنوز نتوانسته این موضوع را هضم کند، یا حتی آن را باور کند. سرش را پایین انداخت.
_ نگاه کردم، اما...
یک تای ابرویم را بالا دادم و کنجکاو به او نگاه کردم. چه امایی این وسط وجود داشت؟!
نگاهش را میان ما چرخاند و سپس موبایلش را از جیب شلوارش در آورد. صفحه‌ی موبایل را روشن کرد و همان لحظه تصویر هولوگرامی آبی رنگ موبایل بالای صفحه واقع شد. مشغول انجام چند کار روی آن صفحه هولوگرامیک شد و پس از چند لحظه، به ما نگاه کرد.
- بهتره خودتون هم ویدیوهای ثبت شده توسط دوربین‌ها رو ببینید.
این را گفت و با قرار دادن انگشت اشاره و وسطش روی صفحه و سپس حرکت دادن دستش به سمت دیوار سمت چپ، موجب لغزش و انتقال صفحه‌ی موبایل به روی دیوار شد.
صفحه‌ی موبایل به صورت صفحه‌ای بزرگتر روی دیوار ظاهر شد. همگی به ویدیویی که داشت پخش می‌شد، نگاه کردیم.
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
بالا