• انجمن رمان نویسی تک رمان پیرو قوانین جمهوری اسلامی ایران می‌باشد. لطفا از ارسال محتوای خلاف قوانین جمهوری اسلامی ایران خود داری کنید در صورت مشاهده برخورد خواهد شد.

درحال تایپ رمان خفته در طوفان| اشرف ولی‌پور کاربر انجمن تک رمان

سطح رمان از نظر شما:

  • متوسط

    رای: 0 0.0%
  • ضعیف

    رای: 0 0.0%

  • مجموع رای دهندگان
    5

55ashraf valipoor

نویسنده افتخاری
کاربر افتخاری
Aug 19, 2021
47
481
53
ملایر
نام رمان: خفته در طوفان
ژانر: عاشقانه_ معمایی
نویسنده: اشرف ولی‌پور کاربر تک رمان
ناظر: Tanin

خلاصه : ترنج دختری از احساسات، نازپروده ای که در گرداب سرنوشت فرو می رود. از نزدیکترین پناهش فریب می خورد و بر خلاف انتظارش، دشمنی که می‌پنداشته به خفتش راقب است به یاریش می‌شتابد. و او را از شکار گاه آهوان دور میسازد. زندگی روی دیگرش را به نمایش می‌گذارد. نیش عقربهای دورو اطراف درونش فرو می‌روند. به دنبال پادزهر در راهی قدم بر میداد که بی انتهاست. زندگی روی دیگری برایش به نمایش میگذارد. به دنبال آس پیک میرود، به آس دل میرسد. چند آس دیگر را باید به دست بیاورد؟ یا در شطرنج سرنوشت حکم کدام مهره را بایستی ایفا کند.
عشق برایش معنی پیدا می‌کند مرد خشنی که فقط برای او آرام است و مردی که برایش حکم همه کس را دارد
کدام راست می گویند؟ دل به کدام میبندد؟
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
آخرین ویرایش توسط مدیر:

Tanin

ناظر تالار رمان + مدیر تالار آواتار
پرسنل مدیریت
مدیر تالار
ناظر رمان
کاربر ویژه تک رمان
Jan 7, 2021
1,599
7,562
113
tvd
تایید رمان۲.png

خواهشمند است قبل از تایپ رمان به قوانین زیر توجه کنید:

قوانین تایپ رمان :

قوانین تایپ رمان | تک رمان

پرسش وپاسخ رمان نویسی

تاپیک جامع پرسش و پاسخ رمان نویسی

تایپک جامع درخواست جلد

تاپیک درخواست جلد

تاپیک اعلام پایان نگارش رمان

تاپیک اعلام پایان رمان

موفق باشین⚘​
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
امضا : Tanin

55ashraf valipoor

نویسنده افتخاری
کاربر افتخاری
Aug 19, 2021
47
481
53
ملایر
  • نویسنده موضوع
  • #3
به نام آفریننده قلم

مقدمه
دنیای خوبی داریم ولی با بدی و پلشتی آن را برای یکدیگر جان‌فرسا و عذاب آورکرده ایم.

ما که هستیم؟ اشرف مخلوقات؟ یا شیطان؟
دنیای بی ریای زندگی را باتمسخر و تحقیر، با نیش و کنایه، به جهنم تبدیل می‌کنیم. خیلی راحت تهمت میزنیم و راحت تر از آن غیبت می‌کنیم.
با وقاهت می گوییم "راست میگم اگه می خوای جلوی روی خودشم میگم "
آیا این نشانه اشرف مخلوقات بودنمان است؟
بعضی مواقع بدی‌ِ ما حتی جانواران را هم به تعجب می اندازد! نیشمان را بدتر از عقرب و مار فرو می‌بریم تا هیچ وقت خوب نشود؟! بخاطر مادیات، تهمت می‌زنیم چنان که آبروی طرف مقابل را درون شیشه‌ی نازکی قرار می‌دهیم و می‌شکانیم و با لبخند متظاهرانه کارمان را موَجه جلوه می دهیم .

این داستان شاید داستان دختران چشم و گوش بسته‌ای باشد که در دنیای پر از تزویر و ریا از همجنسان خودشان پشت پا می خورند.

داستان تخیل نویسنده است و هر گونه تشابه اسمی در آن غیر عمد میباشد.

ببخش خاتون قصه هایم دل نادانم افسار گسیخته بود. غصه هایم قصه دیگران شده . مرا ببخش و نیازار که دنیا آرزده ام.
خاتونم مراعات حال زارم باش که من در این ویرانه دنیا، تو را اسیر کرده ام ؛ ببخش که زیبایی بهشت را به کامت همانند جهنم تلخ کرده ام. ببخش خاتونم که من نیز زخم خورده‌ی این دنیای پر از تزویرم، ببخش خاتون قصه هایم دلم جوانی کرد. ببخش که خیلی تنهایم ببخش خاتون...

خفته در طوفان




۱
صدای قاضی، فضای دادگاه را در برگرفت.
بر اساس قانون‌مجازات اسلامی ماده 647 متهم، خانم ترنج مولایی فرزند محمود صادره از تهران مجرم شناخته شده و به شش ماه حبس تعزیری محکوم می‌شود.
صدای جیغ مادر و فریادهای اردشیرخان در هم تنیده بود. حکم دادگاه خوانده بودند و قانون با قساوت محکومم کرده بود!
گندم با فاصله زیاد رو به رویم ایستاده اشک می‌ریخت. لال شده بودم. هضمش برایم سخت بود من بودم و رسوایی؟! گنهکار بیگناه که تنها جرمش سادگیش بود!شاید مقصر پدرو مادری بودند که اسمم را ترنج گذاشته و سرنوشت، بختم را با رنج بافته بود.
بخت سیاه ،گوشه‌ای نشسته و به من بی دفاع نگاه می‌کرد. آبروی رفته‌ام را در پهنای چادر پنهان کردم و همانند ربات ما بین دو مامور زن به راه افتادم.
چشمم را به سنگفرش‌های دادگاه دوخته بودم و از خدا می‌خواستم برای همیشه کر و کور شوم تا صدای فحش‌های ن*ا*موسی اردشیر خان که مثل نقل و نبات نثارم می‌کرد و گریه‌های بی وقفه گندم و مادرم را نبینم و نشنوم.
دستبند زندان، زیور آلات مچم شده بود تا دو دستم را در کنار یکدیگر نگه دارد. دو زن مامور چنان بازویم را گرفته بودند انگار که قتل کرده باشم!
می‌ترسیدند فرار کنم؛ غافل از اینکه توانایی راه رفتن را هم نداشتم فرار که جای خود داشت!
پاهای بی‌جانم پشت سرم حرکت می‌‌کرد و من هنوز در شوک حکم دادگاه بودم.
صورتم تمام گرمای خورشید را در خود جمع کرده بود و میسوخت تا بفهماند من قریب غریبم.
دستانم زمهریر دنیا را می‌خواستند به رخم بکشانند؛ یا نامردی مرد زندگی را؟
مرد؟! همیشه فکر می‌‎کردم مردان پشت و پناه زنان هستند؛ ولی آن روز فهمیدم خیلی‌ها فقط نام مرد را یدک می‌کشند. نامردان افسار گسیخته، به دنبال خوشبختی دختران می‌گردند تا آن را برایشان زهر کنند.
دلم میخواست در تابوی روزگار گم شوم. آن روز برایم صدها یا شاید هزاران سال گذشت.
قاضی، مرد جوانی با عمامه سیاه بود که نشان میداد اولاد پیغمبر است؛ حکم را او برید!
زمان پیغمبر مردان دغلکار بودند؟
حرف می‌زدم و از خود دفاع می‌کردم؛ ولی اولاد پیغمبر فقط قانون را میدید، نه دختر جوانی که اگر دقت می‌کرد می‌فهمید ساده لوح تر از آن است که بخواهد سر کسی کلاه بگذارد!

وکیل نابلدم نتوانست کاری برایم انجام دهد و وکیل آنا ها با آنکه می‌دانست حق با من است ولی بخاطر پول، روی شرافتش پا گذاشت! آن روز را همیشه با خودم تکرار می‌کنم هر سال به محض خریدن سر رسید تاریخش را با ماژیک، سیاه می‌کنم تا یادم بماند انسان جایز الخطاست. قاصی را هر گز نمی بخشم او حکم برید. می‌توانست دادگاه تجدید نظر بگذارد یا...( یاد داستان بهلول افتادم گفتند: بهلول بیا قاضی شو. گفت امکان ندارد! گفتند چرا؟ گفت: نمی‌خواهم نادانی بین دو دانا باشم؛ مال برده و مال باخته هر دو اصل ماجرا را می‌دانند و من ساده باید حقیقت را حدس بزنم.)

و آن روز فهمیدم که قاضی بودن شغل سنگینی است و از عهده هر کسی بر نمی آید.
با قساوت ِقاضی و قانون باید شش ماه زندان را تحمل می‌کردم. سالن دادگاه همانند تونل مرگ ترسناک و بی انتها بود. نگاه مردم رویم سنگینی می‌کرد و صدای پچ پچشان گوشم را می‌آزرد. "یکی نچ نچ می‌کرد؛ یکی می‌پرسید جرمش چیه؟ و بی‌جواب به دنبال کارش می‌رفت و یکی دیگه می‌گفت حیف جوونیش و ...) مرگ برایم قند ونبات بود!

تحمل برچسب بی‌عفتی که روی پیشانیم خورده بود را نداشتم. سعی کردم با دستان بسته چادرم را روی صورتم بکشم تا بی آبرویی را در زیر چادر سیاهم پنهان کنم. مامور سمت راست دور بازویم را به سختی فشرد؛ مثل آنکه می‌خواست قدرتش را به رخم بکشد.
نا خوآگاه پوزخند زدم. راه سنگی را آرام پایین رفتیم نور خورشید، بی‌جان، زمینِ پر از دوز و کلک رابجای گرم کردن سردتر کرده بود. سرم را نمی‌توانستم بالا بگیرم. دوست داشتم زمین دهانش باز کند و آن قسمت که من راه می‌روم را در خود ببلعد.​
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
آخرین ویرایش توسط مدیر:

55ashraf valipoor

نویسنده افتخاری
کاربر افتخاری
Aug 19, 2021
47
481
53
ملایر
  • نویسنده موضوع
  • #4
۲

که بودم؟ چه شدم؟ به خودم که آمدم دیدم وسط حیاط دادگاه ایستاده‌‌ایم و نفهمیدم که، کی و چگونه به ماشین حمل زندانیان رسیدیم. با اولین پله‌ی ون، چشمانم بی اراده بالا رفت و آنچه که نباید ببینم را دیدم!
ساسان و پدر مادرش، عامل بدبختیم را!
ساسان سرش پایین بود و با نوک کفش ورنی نوک تیزش​
سنگ‌ریزه های روی آسفالت را به گوشه ای پرتاب می‌کرد؛ ولی لبخند خبیثانه‌ی مادرش، خونم را به جوش آورد. نفهمیدم که چطور، شجاعت درونم خروشید. سربلند کردم و توانستم مستقیم نگاهش کنم. مادرفولادزِره‌اش با تمسخر نگاهم را جواب داد و پدرش، تسبیحش را دانه دانه با شصت دست راستش از روی انگشت اشاره‌اش رد می‌کردو صلوات می‌فرستاد.
صلوات! به من تهمت زده بودند و صلوات می‌فرستاد؟
انگ هرزه‌ای زده بودند؛ نتوانسته بود پسرش را خوب تربیت کند و صلوات می‌فرستاد؟ وقتی گریه و ناله‌ام را دید دنبال حقیقت نرفت و به حرف‌ زن عفریته‌اش که مرا بی آبرو کرد گوش داد و صلوات می فرستاد؟ به یتیم ظلم کرده بود پول کلانی به وکیل داد تا مرا به زندان بیاندازد و صلوات می فرستاد؟
خدا صلواتش را کجا قرار می‌داد؟یعنی با آن صلوات‌ها می‌‍‌‌‌‌خواست بهشت خدا را بخرد!؟ خودش ره گول می‌زد یا خدا را؟!
از زنش توقعی نداشتم، از همان روز اول نگاه و حرف‌هایش بوی تزویر وریا میداد؛ ولی خودش که ادعای خدا پرستی داشت، ماه‌های محرم و صفر دیگ غذا بیرون می‌فرستاد، در هیئت‌ها جلو دار بود و محله ای روی اسمش قسم می‌خوردند چرا؟
آه بلندی کشیدم تا شاید آهم بتواند به عرش برود و خدا دل شکسته‌ام را ببیند.
کجا بودند فرشتگان مقرب خداوند تا ناله‌ی دلم را بالا ببرند؟ خدا کجا بود؟ مگر نمی‌گفتند از رگ گ*ردن به ما نزدیکتر است؟ مگر نمی‌گفتند کَس بی‌کَسان است؟ مگر نمی‌گفتند حق مظلوم را از ظالم می‌سِتاند؟
پس چرا منِ مظلوم را کمک نکرد!؟ چرا حقم را نگرفت؟ چرا گذاشت بی‌آبر و انگشت نمای خاص و عام شوم؟ خدای مهربانی که شیر در س*ی*نه مادر می‌اندازد تا طفل، گرسنه نماند کجا بود؟ کجا بود تا ببیند که خانواده‌ای آبروی یتیمش را می‌برند و نیشخند میزنند؟ تا ببیند اولاد پیغمبرش در مصطبه علی (ع) قرار گرفته و حکم ناحق می‌دهد؛ کجا بود تا ببیند وکیلی را که با پول، پزشکی که ترمیم انجام داده را خریده تا آبروی دختر فاطمه زهرا را ببرد!
آن روز تصمیم گرفتم از وکالت دست بشویم. آن را ببوسم و رشته دیگری انتخاب کنم؛ هر چند در زندان تصمیمم تغییر کرد! مصمم شدم درسم را ادامه دهم تا بتوانم حق زنان مظلوم جامعه را از قانون مرد پرست، بِستانم.
من دختر آفتاب مهتاب ندیده‌ای بودم که از زندگی فقط اطاعت کردن را آموخته بود و عجیب می‌پنداشتم که زندگی کنم؟! مثل برده زرخرید فقط یاد گرفته بودم که اطاعت کنم.
مقصر مادرم بود. او نیز همانند من برای اطاعت کردن آفریده شده بود و مرا هم به همان صورت تربیت کرد. کاش پدرم حضور داشت! جنگ، خانه خرابمان کرد و از آن متنفر بودم که پدرم را از من گرفت...
آن روز خ*ون گریه کردم. اشک و آبرو دست در دست هم داده فرار کردند. در دل ناله می‌کردم و نوحه می‌خواندم. کسانی که برای غریبی امام حسین نوحه می‌خواندند و عزاداری می‌کردند کجا بودند؟
من غریب‌تر بودم! امام حسین یاران وفادارش دور و برش را گرفته بودند؛ امّا من ...
با خود فکر می‌کردم چرا من؟!
من‌ که نماز و روزه‌ام ترک نمی‌شد؛ هیچ نامحرمی موهایم را نمی‌دید و در دانشگاه، تنها دختری بودم که با صورت اصلاح نشده، صندلی آخر می‌نشست ومتلک‌های پسران را به جان می‌خرید؛ چرا من؟!
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
آخرین ویرایش توسط مدیر:

55ashraf valipoor

نویسنده افتخاری
کاربر افتخاری
Aug 19, 2021
47
481
53
ملایر
  • نویسنده موضوع
  • #5
۳
هر چند راضی نبودم مورد تمسخر خاص و عام قرار بگیرم؛ ولی تعصب خشک اردشیر، محدودم کرده بود. تنها اجازه داشتم کرم ضد آفتاب از نوع بیرنگش استفاده کنم. گندم وضعش از من بهتر بود او پشت و پناه و استقامتی مثل پویا برادرش را داشت داشت؛ ولی من تنها مادرم را داشتم . مادری که نمی‌توانست حق خودش را از شوهرش بگیرد وای به حال گرفتن حق من؟! هیچ وقت درکش نکردم مگر از زندگی چه می‌خواست که ازدواج کرد؟ سرمایه مولایی‌ها زبانزد خاص و عام بود؛ اگر ازدواج نمی کرد!
سرم را بلند کردم، خورشید خجل و شرمگین خود را پشت ابر تیره پنهان کرده بود. دل بغض‌دار آسمان برایم عزاداری می‌کرد. اولین قطره روی بینیم فرود آمد. نمی‌دانم چقدر نگاهم روی صورت کک ومکی ساسان ثابت ماند. با فشار مامور مجبور شدم پله دوم را بالا بروم. بغض گلوله شده راه نفسم را بند آورده بود.
سعی می‌کردم با نفس‌های عمیق و کوتاه، گلوله را از سیبک گلویم جدا سازم؛ امّا موفق نمی‌شدم. نفسهای تند و مقطعم راه باریکه‌ای برای تنفسم باز کرد و من توانستم مقداری کم، فقط به اندازه‌ای که خفه نشوم نفس بکشم؛ نفس‌های عمیق و اکسیژن کم.
سه نفرمان وارد شدیم. اول مامور سمت چپ، پشت سرش من و بعد مامور سمت راست.
هنوز می ترسیدند که فرار کنم؟
چادر کش‌دارشان را رها کردند و بازوانم را به دست گرفتند. در حالی که سرمان را خم کردیم تا به سقف کوتاه ون برخورد نکنیم، روی سه صندلی با رویه‌ی چرک وکثیف در آخرماشین نشستیم. صندلی مثل آنکه فنرش در رفته بود زیرا مرتب به جلو لیز می‌خوردم. در دل به شانس نداشته ام پوز خند زدم.
آن روز به خداوند شک کردم به خداوندی که از مادر دلسوزتر و از رگ گ*ردن به ما نزدیکتراست. آن روز اشک نریختم، خ*ون ریختم .خونی که از قلب مستقیم وارد چشمانم می‌شد و رگ‌هایش را قرمز و قرمزتر می‌کرد.
از پشت شیشه کثیف و غبار گرفته، باز هم نگاهش کردم. نگاه به زن چاق و فربه‌ای که با قساوت نابودم کرد. او بود که مرا متهم، و از قانون مجازات کیفری استفاده کرد.
او بود که برایم پرونده تشکیل داد تا مرا مثل متهمان جانی به زندان بی‌اندازند. او بود که زجه‌های مادرم را نادیده گرفت؛ حتی التماس‌های من و گندم را! چقدر دست و پایش را ب*وسه زدم که بی سرو صدا طلاقم دهند و کار را به زندان نکشند؛ ولی کوتاه نیامد.
ساسان بی‌عرضه‌ هم از ترس او کار خودش را گ*ردن نگرفت. وای ساسان! با آنکه می‌دانست به اجبار اردشیر خان قبول کرده‌ام همراه زندگیش شوم؛ ولی در حقم ناجوانمردانه رفتارکرد.
صدای گوش خراش موتور ماشین حالم را بدتر می‌کرد. عرق یخ، تیره‌ی پشتم را می‌سوزاند و پایین می‌ریخت. دهانم تلخ و گس شده بود. وقتی ماشین به راه افتاد گندم را دیدم که میدوید؛ ولی قبل از رسیدنش، ماشین محوطه را ترک کرد. از شهر خارج شدیم و آرام آرام خانه ها، کم و کمتر شدند و بعد بیابان با قساوت خود را در معرض دیدم قرار داد. افکار درهمم را در گوشه‌ی مغز خفته‌ام پنهان کردم. امیدم کاملا" نا امید شده بود. تا آخرین لحظه فکر می‌کردم شاید فرجی شود و رضایت دهند؛ ولی آنان بی‌وجدان‌تر از آن بودند که می‌پنداشتم. دو مامور، بی‌حرف نگاهشان را بیرون دوخته بودند. معلوم بود آنقدر متهم جابجا کرده‌اند که برایشان عادی شده است؛ ولی من نمی‌توانستم اضطرابم را مخفی کنم بدون آنکه متوجه شوم خودم را تکان می‌دادم. مامور سمت راست با خشونت گفت:
- لطفا ثابت بشین!

ولی مامور سمت چپ در حالی که او را مخاطب قرار می داد گفت:
-می‌دونم مضطربی، سعی کن بهش فائق بیای؟!

نالیدم :
- بخدا من بی‌گناهم؟!

ریشخند زن سمت راست جگرم را خونتر کرد؛ ولی دیگری، دستش را روی دستم نهاد و آرام گفت:
- مطمئن باش اگه بی‌گناه باشی زود آزاد میشی نگران نباش.
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
آخرین ویرایش توسط مدیر:

55ashraf valipoor

نویسنده افتخاری
کاربر افتخاری
Aug 19, 2021
47
481
53
ملایر
  • نویسنده موضوع
  • #6
۴
می‌خواستم حرف بزنم که سمت راستی با شتاب گفت:
- لطفا" سکوت کن. ما هر روز کلی متهم جابجا میکنیم که همشون میگن بی‌گناهن.

حرف در دهانم ماسید. تا مقصد، بیابان را نگاه کردم.
مثل آنکه مازوخیسم گرفته باشم آنقدر دندان‌هایم را روی زبانم فشار دادم تا مزه شوری خ*ون را در دهانم حس کردم . در ِبزرگی جلوی رویمان قد علم کرد. با چند بوق در باز شد و من با تمام ترسی که داشتم وارد محیط مخوف زندان شدم. ماشین محوطه بزرگ را طی کرد و نزدیکِ در نسبتا" کوچکتری ایستاد. به همراه دو مامور پیاده شدم و چشم‌هایم روی دیوارهای بلند زندان کشیده شد. سیم‌های خاردار درهم تنیده دیوارها را در بر گرفته بودند؛ و گویی قلبم را گربه‌ای شیطانی چ*ن*گ می‌انداخت.

آنقدر ترسیده بودم که پاهایم روی زمین کشیده شد. بدنم مثل میت یخ کرده بود و به‌ جزء سیاهی چیز دیگری نمی‌دیدم.
چادرم آسفالت خیس را جارو می‌کرد. آب دهانم خشک شده بود و احساس می‌کردم سیم‌خاردارهای روی دیوار، درونم را در بر گرفته‌اند؛ تا یادآوری کنند که مُهر زندان روی پیشانی‌ام نقش بسته.
مامور سمت چپ دستانم را گرفت و آرام حرکتم داد. چشمانم را بستم. می‌خواستم از کابوس زندگی راحت شوم. در دل ناله می‌کردم و از خدا می‌خواستم نفسم را برای همیشه قطع کند؛ ولی خداوند باز هم صبورانه نگاهم کرد و دعایم را مستجاب نکرد.
باز هم در آهنی!
یکی از مامورها زنگ کوچکی که کنار دیوار تعبیه شده بود را فشرد. سربازی از درون پنجره کوچک، نگاهمان کرد . در با صدای نا به‌ هنجاری باز شد و پاهای خسته‌ام را به اجبار کشیدم تا زودتر جهنم را ببینم...
ماموری کا پشت میز نشسته بود اسمم را خواند و دستبند از دستم باز شد. به ترتیب وسایلم را تحویل گرفت و لباسهایم را با لباس زندان عوض کردم و چادرم با چادر رنگی زندان تعویض شد.
به جزء تن خسته‌ام هیچ چیز همراهم نبود.
یاد قیامت افتادم! آنجا هم باید با کفن محشور شویم؟

دمپایی مشکی بدرنگ را به پا کردم و لخ‌لخ کنان پشت سر ماموران به راه افتادم.
هنوز یخ بودم؛ هنوز دلم آشوب بود و می‌ترسیدم.

درون تالارعمرم راه می رفتم. موزاییک‌ها زیر پایم به صدا درآمدند. در آهنی بزرگ با میله‌هایی قطور باز شد.
نمی‌دانستم باید چند در را طی کنم؟ مگر جهنم بیشتر از هفت در داشت؟ صدای نابه‌هنجارلولای در، روی جگرم چ*ن*گ می‌کشید. وارد راهرویی با عرض کم که دو طرف آن اتاقک‌هایی قرارداشت که به‌جای در، با میله های کنار هم خیر مقدم می‌گفتند؛ شدم و زنان نگاهم می‌کردند.
بعضی ها لبخند کریهی می‌زدند و فحش می‌دادند و بعضی‌ها با فریاد، خوشگل صدایم می‌‌زدند.
مثل آنکه ماموران را نمی‌دیدند و هراسی نداشتند!
چیزی برای از دست دادن نداشتند؛ آخر راه، زندان بود و آن‌ها در آنجا زندگی می‌کردند...
رو به روی یکی از اتاقک‌ها ایستادیم. مامور مهربان آرام گفت:
- اینجا بند چک برگشته‌هاست و آرامتر گفت:
-اینجا ترو تمیزِ، تو هم دختر خوبی باش و سر به سر هیچ کدوم نذار.

باز هم نالیدم:
- بخدا من بی‌گناهم خدا می دونه کار خود ساسان بود. بخدا برام پاپوش دوختن.

نگاه مهربانش را به عمق چشمانم فرو برد:
-گفتم بهت، بازم میگم. خدا خودش تقاص مظلوم رو از ظالم می‌گیره.

نالیدم:
- کی؟ وقتی که دیگه پام به زندون کشیده شده؟! وقتی که برام پرونده درست کردن؟ وقتی آبروم رفت؟
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
آخرین ویرایش توسط مدیر:

55ashraf valipoor

نویسنده افتخاری
کاربر افتخاری
Aug 19, 2021
47
481
53
ملایر
  • نویسنده موضوع
  • #7
۵
دستش را روی دستم کشید و با صدای دلنشینی گفت :
- همه چیز درست میشه من مطمئنم که تو بیگناهی.

مامور دیگر، حتی نگاهمم نمی‌کرد؛ مثل آنکه از ناله هایم به ستوه آمده بود.
اخمهایش را در هم کشیده و بی‌صبرانه گفت:
- زهره زودتر راهیش کن چیزی به شب نمونده باید شیفت‌و تحویل بدیم . مامور مهربان که فهمیدم اسمش زهره است با آرامش گفت:
- بذار اول دختر خوبمون رو جای بی خطری بذاریم بعد بریم
و ادامه داد:
-می‌خوای تو برو منم چند دقیقه دیگه میام.

مثل آنکه فقط منتظر همین حرف بود:
- باشه من میرم تو هم زودتر بیا

در دل می نالیدم پس خدا کجاست تا جوابشون رو بده؟کجاست تا به خاکستر تبدیلشون کنه؟
باز هم آه کشیدم؛ آهی که عمق وجودم را در بر گرفت. جوانیم به حراج گذاشته شده بودو هیچ کس جوابگو نبود...

- ترنج جان حواست به منه !
نگاه سرگردانم رویش کشیده شد

- این سلول از همه بهتره آدمای خوبی داره

و با صدای بلند گفت:
- نزهت مراقب این دختر باش .

زنی چاق با هیکل گلابی به طرفم آمد. صورت پر از جوشش حالم را بهم زد.
مامور سرش را به گوشم نزدیک کرد و آرام گفت:
- نزهت وکیل بنده، زن خوبیه اگه زنای دیگه برات مشکل درست کردن بهش بگو.

حرفهایش را نمی‌توانستم هضم کنم، احساس می‌کردم هنوز در خَلاء هستم؛ یا خواب و یا کابوسی بی پایان...

- خانم خیالتون راحت مراقبشم، چه دختر ریزه میزه‌ی نانازی، چیکار کردی ؟

با این حرف وحشت سراندرپایم را در بر گرفت.

- نترس مامانی، معلومه حسابی پاستوریزه هستی، دزدی کردی؟

دزدی؟ زبانم به لکنت افتاده بود. زن مامور به نجاتم شتافت:
-نزهت گفتم مراقبش باش نگفتم سؤال پیچش کن!

- خب خانم می‌خوام بدونم برای چی انداختنش زندون؟

مثل گنجشک بی پناهی که در سرما گرفتار شده باشد شروع به لرزیدن کردم. دیگر توانم به آخر رسیده بود . نمی‌توانستم روی پاهایم بیاستم. استخوان‌هایم بر اثر بی‌عدالتی دنیا منجمد شده بود. دندانهایم م*حکم بهم

می‌خوردند. سرم روی گر*دنم سنگینی می‌کرد. بغض، سیبک گلویم را نشانه گرفت. نفسم بند آمد. صدایی از دور دستها به گوشم رسید

پتو بنداز روش بدو دکتر رو صدا کن و دیگر چیزی نفهمیدم ...
نمی دانم چقدر طول کشید درون سبزه ها می‌دویدم خم شده، مشتی از آن‌ها را می‌چیدم و در حالی که قهقه می زدم به سمت آسمان پرتاب کردم. هم زمان بالا پریدم و صدای خنده هایم درون زمین وسیع پر از گل وگیاه پخش شد. ناگهان صدای رعد و برق آمد!
از ترس گریه کردم و سقف سفید چرکی جلوی چشمانم ظهور کرد. سرم به اندازه دنیای بی‌عدالت سنگین بود و د*ر*د می‌کرد. چشمانم می‌سوخت و موقعیتم را فراموش کرده بودم. سرم را برگرداندم و چشمم به زنی با روپوش سفید افتاد.
فشار پمپ، فشارسنج را زیاد کرد و نگاهش روی صفحه‌ی عقربه دار ثابت ماند. بعد از چند دقیقه نگاهم کرد و با لبخند کمرنگی گفت:
-خوبی؟

دهانم گَس، و ل*ب‌هایم خشک شده بود؛ صدایم حنجره خشکم را سوزاند:
- من کجام؟!

لبخندش پررنگ تر شد. سرش را بالا گرفت:

-فشارش هنوز پایینه، دو تا آمپول تقویتی براش زدم که حالش رو بهتر میکنه؛ ولی بهش آب قند بده. اگه هم بهتر نشد بیارش درمانگاه.

بلند شد و بدون حرف بیرون رفت. تمام اتفاق‌ها در مغزم شروع به رژه رفتن کردند. برزخ بی‌مهری و دوزخ بیگناهی درون رگ‌های خونم به جریان افتاده بود.
سریع نشستم، زن چاق دستم را در دست گرفت و لبخند زد. چندشم شد؛ ولی سعی کردم خودم را جمع و جور کنم. دستان لرزانم نا خودآگاه روی سرم کشیده شد. مثل طفل بی پناهی که در خیابان شلوغ مادرش را گم کرده باشد اشک هایم سرازیر شد. پاهایم را جمع کردم به آ*غ*و*ش دستانم سپردمشان.
آب بینی‌ام همراه با اشک روی ل*ب و دهانم فرود آمد.
گونه‌های خیسم می سوخت؛ مثل آنکه در قطب گیر افتاده باشد. زن با لهجه مخصوصی گفت:
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
آخرین ویرایش توسط مدیر:

55ashraf valipoor

نویسنده افتخاری
کاربر افتخاری
Aug 19, 2021
47
481
53
ملایر
  • نویسنده موضوع
  • #8
۶
-از من نترس فعلا اینجا مهمونی باید خودت رو به این محیط عادت بدی؛ چاره نداری! اگه کنار نیایی زود از بین میری. نمی دونم برای چی از اینجا سر در اوردی ولی مطمئنم بیگناهی، به این چشمای معصوم نمی‌خوره مرتکب جرم شده باشه صورت معصومت منو یاد نوزادان پاک
می اندازه.

ل*بش را با زبان خیس کرد و ادامه داد:
-اینجا همه منو نزهت صدا میزنن تو هم اگه دوست داشتی همین طور صدام کن !

و آرام بلندم کرد:
- این تخت مال تو خودم دادم برات ملحفه تمیز، متکا و پتو نو اوردن همه از من حساب می برن نگران نباش، چند وقت بهت دادن ؟

اشک هایم بی محابا از روی صورت خیسم فرود می‌آمدند و روی موکت قهوه ای بدرنگ فرو می ریختند سعی کردم حرف بزنم ولی مثل آنکه صدای گرفته‌ای از ته چاه گفت:
- شش ماه

-برای چی؟

-تدلیس

-دختر از دیپلم به بالا حرف نزن، تدلیس چیه؟!

-فریب در ازدواج

چشمان ریزش را ذاق کرده نگاهم کرد:
- فریب در ازدواج چه ص*ی*غه ایه ؟

نمی‌دانستم چگونه برایش تو ضیح دهم مثل آنکه خودش به خنگیم پی برده باشد سرش را تکان داد و گفت :
- به خودت فشار نیار بعدا سر صبر برام تعریف میکنی .

مثل آنکه با خودش حرف می زد ادامه داد: دختر بیچاره چقدرم جوونه چطور می‌خواد اینجا رو تحمل کنه اینجا روز و شب نداره روزامون مثل شبا، نفس‌هامون بوی مرگ گرفته اینقدر باید درو دیوار نگاه کنیم تا مثل دیوونه ها به‌هم بپریم. هرروزآرزوی مرگ می‌کنیم حتی خدا هم فراموشمون کرده.

و بعد تن صدایش بالا رفت:
- بد خوابی؟

نگاه گیجم روی صورتش نشست.

- منظورم اینه تو خواب جفتک می ندازی؟

با خجالت گفتم:
- تو خواب زیاد تکون می خورم .

- اگه اینطوره تخت پایین بخواب. راستی، به‌جزء من سه نفر دیگه هم اینجا زندگی میکنن الانم مثل یه دختر خوب ملحفه‌ات رو، روی تخت بنداز و آنکاردش کن و پتو متکات رو روی تختت بذار، من دوست دارم اتاقمون همیشه تمیز باشه برای همین هر روز جارو می کنم و دستمال میکشم.

چشمانم دور اتاق چرخید یک اتاق دوازده متری با سقف بلند و دیواره های سفید که از کثیفی به طوسی میزد دو تخت دو طبقه در دو طرف اتاق، موکت قهوه ای کثیف، سطل آشغالی که درونش پلاستیک سیاه جای گرفته بود.
جلوی در دو دمپایی مشکی کنار هم، میز کوچکی بالای اتاق که معلوم نبود چه کارایی دارد؟ کنارش سه ساک مرتب رنگی، سرم را بالا گرفتم لامپ زرد کوچک با سیم کوتاه که دستمان به آن نمیرسید نور کمرنگی درون اتاق می تاباند. ملحفه را روی تخت مرتب کردم و گوشه هایش را گره کوچکی زدم تا ثابت بماند. گوشه‌‌های گره خورده را زیر تشک قرار دادم. پتو و متکا که معلوم بود زیاد استفاده نشده را بالا و پایین تخت قرار دادم. یادم آمد هیچ چیز همراهم نیست حتی وسایل اولیه، نگاه نگرانم را به صورت زن دوختم:
- من چیزی ندارم!

لبخند دندان نمایی زد که به‌جزء زردی چیزی مشاهده نشد:
- یعنی هیچ چیز با خودت نیوردی؟!

با خجالت آرام گفتم:
-نه.

- بذار الان درستش می کنم

با بیرون رفتنش ترس به سراغم آمد. گوشه تخت، خودم را پنهان کردم. نگاه پر از اضطرابم به میله های در

دوخته شده بود. گوشه ناخنم را می‌جویدم و در دل خدا خدا می کردم نزهت زود برگردد. نیم ساعت بعد که برای من یک سال طول کشید با پلاستیک سفیدی برگشت و کنارم نشست و گفت:
- اینا رو تونستم برات بیارم .

دست درون پلاستیک کرد. شانه پلاستیکی، خمیر دندان و مسواک، یک عدد صابون ، شامپو، یک حو*له کوچک و یک دست لباس زیر. سرم را پایین انداخته بودم. از خجالت مرگ را طلب می‌کردم. من با آن همه ثروت و زندگی شاهانه حتی وسایل اولیه نداشتم. مثل آنکه با اسید، صورت سرنوشتم را از بین برده بودند؛ یا دنیا تصمیم گرفته بود تنبیهم کند؟حالا به چه جرمی، نمی‌دانستم...

با شرمندگی گفتم:
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
آخرین ویرایش توسط مدیر:

55ashraf valipoor

نویسنده افتخاری
کاربر افتخاری
Aug 19, 2021
47
481
53
ملایر
  • نویسنده موضوع
  • #9
۷
- اینا رو از کجا اوردین ؟

لبخندش غلیظ شد

- تو کاری به این کارا نداشته باش اینقدراعتبار دارم که بتونم وسایل ضروری رو فراهم کنم . برو دراز بکش یه کم بخواب موقع شام صدات می‌کنم معلومه روز خیلی سختی پشت سر گذاشتی !

بدون حرف دراز کشیدم ولی خواب جن شده و من بسم ا... صدای همهمه از سلولهای دیگر می آمد بعضی ها فحش میدادند و بعضی ها می‌خندیدند جای معلوم الحالی بود هر کس ساز خودش را میزد پهلو به پهلو

می‌شدم قلب ناسورم درونم را به آتش کشیده بود.

-چرا مثل وزغ دیوار رو نگاه می‌کنی ؟

آرام گفتم: خوابم نمیبره

خنده بلندی سر داد

- معلومه اگه می‌خوابیدی آدم شک می‌کرد؟ بیا بشین چای دم کردم الان بچه ها میان.

کنار تخت در حالی که زانوهایم را درون بازوهایم قلاب کرده بودم نشستم سرم را روی دستانم قرار دادم و نگاهش کردم ترس اولیه ام جایش را به غم داده بود.

خودش را بیخیال نشان میداد ولی کاملا" معلوم بود کنجکاوی اذیتشش می‌کند.

-آها اینم دخترا .چرا اینقدر دیر کردید؟

نگاهم روی سه زن غول تشن ثابت ماند. زبانم به سقف دهانم چسبید. باز هم ترس درونم ظاهر شد. یکی از زنان چادرش را از دور ک*م*ر باز کرد. گیره پلاستیکی و چادر و روسری را روی تخت بالا پرت کرد. در حالی که با چشم قورتم میداد گفت:

- به به مهمون داریم؟

احساس می‌کردم ل*خت و عور روبه رویش نشسته ام نزهت با تندی گفت :

- آره یه مهمون خانم و باوقار، کلاسش به تو نمی‌خوره.

در حالی که هر سه نگاهشان مثل گربه ای که طعمه لذیذی دیده باشند رویم ثابت مانده بود گفتند:

- کارمون طول کشید تو هم بیا ،بهتر از اینه که یه جا بشینی ؟

نزهت بدون حرف نگاهشان کرد و زیر ل*ب غرید

- خفه شید

یکی از زنها با چشمان درشت سبز کنارم نشست

-چه دختر ملوسی ؟!

با این حرف نزهت به طرفش یورش برد

- خدا شاهده اذیتش کنید با من طرفید !

-مگه چی گفتم...مگه سگ هار گازت گرفته ؟.

- خفه شو من شماهارو میشناسم !

یکی از زنان که سن کمتری داشت متظاهرانه لبخند زد :

- نزهت ، بلقیس حرفی نزد از دختره تعریف کرد.

-تو هم خفه هر کی نزدیکش بشه با من طرفه ؟

زن چشم رنگی شانه هایش را با حرص بالا انداخت

- بگو سگ پاسبونش شدی ؟

نزهت به طرفش یورش برد..

از کودکی از دعوا وحشت داشتم ...خودم را کنار تخت پنهان کردم صدای فحش همانند نقل و نبات درون تابوی زندگی‌ام ریخته میشد. موهای هم را می‌کشیدند و فحشهای رکیک به یکدیگر میدادند.

هر لحظه منتظر بودم کسی کشته شود. نمی دانم چقدر طول کشید مثل گنجشکی گه بالهایش خیس شده و گربه به طرفش می رود میترسیدم و میلرزیدم . نزهت در حالی که درون مشتش گوله مو بود و سررویش پر از عرق با صورت پر از زخم که هدیه دعوایشان بود پیروز مندانه نگاه زنان کرد. عرقش را با دستمال کثیف گوشه اتاق پاک کرده درونش تف کرد و بعد گلوله موهای مشکی و طلایی و قهوه ای را درون سطل آشغالی انداخت. موهای بهم ریخته هر چهار نفر دلم را چ*ن*گ میزد .چقدر بدبختی و نکبت، در حالی که هنوز پاهایم در حصار دستانم بود تکان می‌خوردم وگریه میکردم. سرو صداها خوابید. صدای نزهت مثل شیر غران روی سرشان هوار شد

- از این به بعد هر کی نگاه چپ به این دختر بندازه خونش گ*ردن خودش؟ شیر فهم شد؟

با این حرف سکوت سلول را در بر گرفت حس بدی داشتم نمی‌دانستم در پس نگاههای پر از خشمشان چه چیز نهفته، موقع شام سوپ بدمزه همراه سیب زمینی پخته و یک تیکه نان به هر کدام تعلق گرفت به اجبار نزهت، یک قاشق سوپ خورم و کنار کشیدم .سیر بودم صبحهانه و نهار چندین پرس غصه همراه با دهها لیوان اشک خورده بودم .برای همین اشتها نداشتم. غذایم را بین خودشان تقسیم کردند. معلوم بود با آن غذا سیر نشده اند. سفره را جمع کرده آن که جوانتر بود سریع ظرفها را شست بعد از شام چایی خوردند لیوانهای
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
آخرین ویرایش توسط مدیر:

55ashraf valipoor

نویسنده افتخاری
کاربر افتخاری
Aug 19, 2021
47
481
53
ملایر
  • نویسنده موضوع
  • #10
۸
پلاستیکی چای را درون سطل آشغالی انداختند انگار نه انگار ساعتی قبل دعوا کرده بودند. میگفتند و میختدیدند. حتی شوخیهایشان منزجر کننده بود.

صدای قلدر منشانه نزهت فضای کوچک اتاق را در بر گرفت.

-برید بتمرگید فردا صبح زود باید برید سرکار ...

دراز کشیدند سعی کردم بخوابم. ولی خاطرات کودکی با مردی که بعدها از زندگیم محو شد مرد قد بلند و چهار شانه ....هر چند حضورش در زندگیم بی رنگ بود. ولی دوستش داشتم صورتش از یادم رفته بود. دریغ از یک قطعه عکس هر چه به مادر التماس می‌کردم عکس پدرم را نشانم دهد میگفت :تمام عکسها راپاره کرده . یادم نمیرود. یک روز صبح زود همسایه دیوار به دیوارمان با نگرانی در آغوشم گرفته به خانه اش برد مرا به دختر بزرگش سپرد و رفت و من با مهیا دختر کوچکش که تقریبا همسنم بود بی‌خیال از حوادث روزگار بازی کردم. از آن به بعد هفته ای چند روز در خانه همسایه بودم. بعدها که بزرگتر شدم فهمیدم پدرم در حین ماموریت شهید شده اقوام پدری خیلی زود ترکمان کردند مثل آنکه فقط بخاطر پدرم با ما مراوده داشتند ...فقط چند باری عمه ام آمد و با مادرم دعوا کرد که بعدها فهمیدم پدربزرگم مرد بسیار ثروتمندی بوده قبل از مرگش محضر رفته ارثش را بین عمه و من تقسیم کرده در وصیت نامه قید کرده بود چون پدرم قبل از او فوت کرده و قانونا" ارث به ما تعلق نمیگرفته خودش اقدام کرده و برای آنکه به عمه اجحاف نشود تمام ارث را به طور مساوی بینمان تقسیم کرده با این حال عمه سرشار از بغض و کینه بود. از فامیلهای مادر فقط پدربزرگ و مادر بزرگ برایم مانده بودند که آنان نیز به فاصله چند ماه ترکمان کردند. دو خاله و دایی هر سه درفرانسه زندگی می‌کردند... وقتی کلاس چهارم بودم مادرم یک روز با خوشحالی مرا به مرد کوتاه قدی نشان داد و گفت: ترنج به بابا سلام کن...بابا!؟ چنان متحیر مانده بودم که حتی نمی‌توانستم کلمه بابا را هجی کنم با آنکه خود را مهربان نشان می‌داد و برایم عروسک خریده بود ولی در پس چشمانش تنفر را احساس می‌کردم با آن سن کم می‌دانستم از من خوشش نمی آید. پسر قد بلند و تخسی همراه با دختر زیبا و بور با موهای بافته شده کنارش نشسته بودند. مادر با خنده مصنوعی گفت: پسر را داداش صدا بزنم . همان لحظه پسرچنان تشری به من زد که هیچ وقت جرات نکردم نامش را بر زبان برانم. ولی دختر کنارم نشست و در حالی که سرش را روی شانه های نحیفم قرار می داد گفت: می تونم بهت بگم آبجی ...از همان روز گندم خواهرم شد ولی پویا نه.... پویا همانند شبح می آمد و می رفت. بیشتر روزها در خانه پدر بزرگش زندگی می‌کرد وقتی به خانه می‌آمد سعی می‌کرد با تحقیر کردن و زخم زبان مرا برنجاند. اردشیر خان زودتر از چیزی که فکر می‌کردم ذات خود را نشان داد تنفرش به من چنان مشهود بود که اقوامش نیز فهمیده بودند. چند بار
خواهرش بخاطر من دعوایش کرد پدر و مادرش بارها نصیحتش می‌کردند که با من بهتر رفتار کند. حتی یادم می‌آمد یک بار پدرش گفت از آه یتیم بترس . هر چند آن روز معنی حرفش را نفهمیدم.کم‌کم با بزرگ شدنم من نیز تنفرم از او، تبدیل به کینه جدا نشدنی شد

- هنوز نخوابیدی؟

سرم را از روی متکا بلند کردم نزهت بود

به آرامی گفتم : خوابم نمیره

- همیشه خواب بدترین موقع رو انتخاب میکنه زیاد فکر و خیال نکن زندگی، تو این جهنم دره سخته اگه باهاش کنار نیایی از پا درت میاره فکر خودت باش چند صباح دیگه آزاد میشی کاری نکن جسمت بدون روح وارد جامعه بشه .

هر چند می‌دانستم حرفش درست است ولی ناراحتی همانند خرچنگ روی مغزم چمبره زده بود. برایم سخت بود سخت‌تر از مردن ....نفهمیدم کی و چگونه خوابم برد . از فردای آن روز جارو زدن و تمیز کردن اتاق بر عهده من قرار گرفت .مرتب کردن تختهای بالا برایم سخت بود. ولی باید انجام می دادم. نزهت وکیل بند بود وقلدر، روزها از پی‌هم می‌گذشتند البته چه گذشتنی چنان د*ر*د آلود و سخت که هر روز از خدا آرزوی مرگمی‌خواستند. با آن که نزهت هوایم را داشت. ولی ترس درونی رهایم نمی‌کرد. با آنکه همه زن بودند ولی نگاههای هرزه شان از صد مرد بدتر بود. حتی جراًت نمی‌کردم حمام بروم. دندانهایم زرد و کثیف شده بود نه جرات می‌کردم و نه حوصله داشتم مسواک بزنم . دستشویی رفتنم سریع و تند بود. از سایه خودم وحشت داشتم. فقط به نزهت اطمینان داشتم. کم‌کم شخصیت خوب و ساده اش برایم روشن میشد.

شخصیتی که می‌خواست خشن نشان دهد ولی قلبش به اندازه دریا پاک و بی‌آلایش بود. همانند مادر مراقبتم میکرد. احساس می‌کردم مرا دختر نداشته خودش می‌پندارد و می‌خواهد حس مادرانه‌اش را با من تسکین دهد. نصیحتم میکرد بعضی وقتها دعوایم می‌کرد و بعضی وقتها چنان مهربانانه نگاهم می‌کرد که دلم می گرفت. نگاهی که هیچ وقت از مادرم ندیده بودم . و من چه بدبخت بودم که محبت را از او گدایی می‌کردم . یک روز وقتی تنها بودیم در حالی که فلاسک چای در دست داشت وارد سلول شد

-تو هنوز خوابی؟

خواب؟! هر شب با کابوس بیدار میشدم

-بیدارم

- بیا بشین تا دخترا نیومدن چای بخوریم
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
آخرین ویرایش توسط مدیر:
بالا