• انجمن رمان نویسی تک رمان پیرو قوانین جمهوری اسلامی ایران می‌باشد. لطفا از ارسال محتوای خلاف قوانین جمهوری اسلامی ایران خود داری کنید در صورت مشاهده برخورد خواهد شد.

VIP رمان تاراجِ راسِخْ | ParadoX کاربر انجمن تک رمان

  • نویسنده موضوع ParadoX
  • تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها 25
  • بازدیدها 423
  • Tagged users هیچ

ParadoX

کاربر ویژه تک رمان
کاربر ویژه تک رمان
کاربر تک رمان
Dec 27, 2020
740
4,287
83
18
نام رمان: تاراجِ راسخ
نام نویسنده: م.ی
ژانر: تراژدی، مافیایی
ناظر: Mids

خلاصه:

آدم به آدم می‌رسد. زنجیرهایی که پشت کوه افتاده‌اند؛ کوه‌هایی که به کوه نمی‌رسند.
نمادی از عشقی تلخ، سوزان و گریان.
دم‌ها و بازدم‌هایی که در هم آمیخته شدنشان، کعبه را به آتش می‌کشد.
مارهای زنگنه؛ زهر را در نطفه خوابانده‌اند!
دل می‌میرد و مغز، عاجز است و خمور. سند تله‌های خونین عشق، پای روح خسته آغاز گشت.
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
امضا : ParadoX

Mids

ناظر تالار رمان
پرسنل مدیریت
ناظر رمان
Jan 30, 2020
298
4,634
83
forum.taakroman.ir
1625898069615.png
خواهشمند است قبل از تایپ رمان به قوانین زیر توجه کنید:

قوانین تایپ رمان :

قوانین تایپ رمان | تک رمان

پرسش وپاسخ رمان نویسی

تاپیک جامع پرسش و پاسخ رمان نویسی

تایپک جامع درخواست جلد

تاپیک درخواست جلد

تاپیک اعلام پایان نگارش رمان


تاپیک اعلام پایان رمان
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
آخرین ویرایش توسط مدیر:
امضا : Mids

ParadoX

کاربر ویژه تک رمان
کاربر ویژه تک رمان
کاربر تک رمان
Dec 27, 2020
740
4,287
83
18
  • نویسنده موضوع
  • #3
مقدمه:
تو را برای خودت نخواستم و خواستم!
در تب نگاهت عشق جوانه زد و خواستم و نخواستم!
چه شب‌ها را گذراندیم. اما؛ کینه را نه، خواستم و نخواستم.
خواستم و نخواستم و عاشقت شدم.
در این؛ قصه‌ی ناب سرنوشت، خواستم و نخواستم‌هایم، انتها ندارد... !
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
امضا : ParadoX

ParadoX

کاربر ویژه تک رمان
کاربر ویژه تک رمان
کاربر تک رمان
Dec 27, 2020
740
4,287
83
18
  • نویسنده موضوع
  • #4
زن: اگه؛ پیداش بشه چی؟
مرد: پیداش نمی‌شه!
زن: از کجا این‌قدر مطمئنی؟
مرد: بهت گفتم پیداش نمی‌شه!
زن: سر من، داد نزن! اصلا؛ می‌دونی اگه اون برگرده؛ چه بلایی سر تو و اولادت میاد؟ فکر کردی ساکت می‌مونه؟ اون هم با کاری که تو کردی؟ فکر کردی... .
مرد: نه؛ فکر نکردم! با من بحث نکن؛ لیلا!
خیره به فنجان تیره رنگ قهوه بر روی میز
روبه‌روی پنجره، صدای شکسته و درمانده‌اش تحلیل رفت!
مرد: اگر؛ به این‌هاش فکر می‌کردم؛ حال و روزم این نبود. لیلا!
زن لاغر اندام قدم زنان به سمت مرد رفت.
صدای قدم‌هایش، با آن کفش‌های قرمز رنگ پاشنه بلند، بر فضای مخوفی که د*ر*د را در نطفه داشت؛ طنین انداخت.
زن: مراقب باش؛ کیومرث.
***
اوایل اسفند بود؛ هوا سرد و مِه آلود.
آسمانِ شمال، در این فصل حال خودش را نمی‌‌فهمید!
امواج دریا به ساحل موج میزد و صدای برخورد آب با شن‌ها و صخره‌ها، روح‌نواز بود.
کنار تکه سنگ آهکی، کفش‌هایش را درآورد. پاچه‌های شلوارلی‌اش را بالا زد.
دامنه‌ی مانتوی قرمز رنگ را به دور ک*م*ر گره زده و نگاه‌اش را به انتهای افق، دوخت. در اصل؛ دریا انتها نداشت! دل دریا بی‌انتها بود و او می‌خواست در عمق وجودش باشد.
پس هیجان‌زده شد!
با لبخند تمام هوای اطراف را داخل س*ی*نه‌‌اش مدفون کرد. با خرناسه‌ای که نتیجه‌ی باز دمِ هیجان‌انگیزش بود؛ به سمت دریا دوید!
موج‌ها؛ به سمتش هجوم آوردند و با در برگرفتن پاهای بر*ه*نه‌اش، تزریق سرمای وجود آب به پو*ست و استخوانش، از او استقبال کردند!
دریا؛ اورا فراخواند!
وجودش؛ سرشار از احساسات خوب و عاشقانه‌ای شد که لبخندی بزرگ بر عمق چهره‌اش کاشت.
صدای طنین موج‌ها با قار، قار کلاغ‌ها درهم آمیخته شد!
آب بالا آمد و از مچ پاها، شکم، زیر س*ی*نه‌ و به گ*ردن‌اش رسید!
متحیر، سر بالا آورد؛ به آسمان انباشته از موجودات زشت و تیره‌ای که با صدای رعب انگیزشان مزاحم طنین امواج شدند، نگریست.
خیره به پرندگانی بود که خشمگین بالای سرش، به دور او می‌چرخیدند!
این موجودات بد شگون، وی را دوره کرده بودند!
ناگهان سرمای آب غیرقابل تحمل شد!
گویی دریا قصد غرق کردن و منجمد کردنش را داشت!
صدای کلاغ‌ها، وحشت را در جان انداخت و احساسات چندین قبل پیش‌اش را تخریب کرد!
وحشت، ترس، هول و هراس، توصیف‌گر احوالات دخترک تنها بود!
ترسید! قدمی لرزان به عقب برداشت. اما؛ آب بیشتری بالا آمد و... .
دست و پا زد! داشت غرق می‌شد!
نمی‌توانست نفس بکشد!
گویی او گم گشته! در اقیانوسی پهناور با کلاغ‌های شوم و بد یوم در آسمان که دور سرش پرواز کنان می‌چرخیدند و حس بدی القا می‌کردند‌.
صدایش شنیده نمی‌شد! فریادش به گوش رسیده نمی‌شد!
مگر در ساحل با آسمانی درخشان، مقابل دریایی آرام نبود؟ چگونه سر از دل اقیانوسی غول‌پیکر و خشمگین درآورد؟
می‌ترسد! در دل خدا را صدا می‌زند و دست و پا زدن فایده‌ای نداشت! امواج بی‌رحمانه جسم ظریف دخترک را در برگرفت!
ناگهان داخل گودالی تاریک پرت شد‌. اما؛ هنوز احساس سرمای آب اقیانوس وحشی، در تار پودِ وجودش می‌تاخت!
سایه آدمی آخرین تصویری بود که دید... .
وحشت زده چشمانش را باز نمود؛ خیره و گیج به آدم‌های ایستاده کنار تخت نگاه کرد.
مردی با روپوش سفید و ته ریش منظم دستش را بر روی گونه‌‌ی او گذاشت و ماسک اکسیژن را از روی دهانش برداشت. لبخند زد و با فرد مقابلش به گفت و گو پرداخت.
هوای اطراف را که در س*ی*نه بلعید؛ سرگیجه امانش را برید! جان بار دگر در تن او روییده بود.
به مرد و زن با روپوش سفید نگاه کرد که با هم صحبت می‌کردند. احساس برخورد آب با تنش هنوز اورا رها نکرده بود.
گویی این رویا، کابوس و خواب را در واقعیت رقم میزد! جان را به لرزه می‌انداخت! هنوز باور ندارد چنین خوابی را دیده باشد. نفس تنگی به سراغش آمد.
با صدای خس خس س*ی*نه‌هایش دستی فوراً اورا به پهلو چرخواند و نیم خیز بر روی تخت سفید و رنگ و رو رفته به سرفه افتاد.
- آروم باش دخترم؛ آهسته نفس بکش! چیزی نیست.
صدای ظریفی میان سرفه‌های پی‌در‌پی‌ آنالی به گوش رسید.
- چیزی نیست؟ معلوم نیست؛ چه غ*لطی می‌کنن که اینه حال و روزشون! نگاه دکتر؟ کل دیشب رو اسیرش شدیم!
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
آخرین ویرایش:
امضا : ParadoX

ParadoX

کاربر ویژه تک رمان
کاربر ویژه تک رمان
کاربر تک رمان
Dec 27, 2020
740
4,287
83
18
  • نویسنده موضوع
  • #5
صدای زن گنگ به گوشش رسید و سرش سوت می‌کشید که متوجه زخم زبان زن شد.
با لیوان آبی که دکتر به دستش داد، نجات یافت و احتمال به خ*ون افتادن ریه‌هایش از شدت سرفه‌های زجر آور پایین آمد. گلوی متورم و خشک‌ او التیام بخشیده شد.
- خانوم فرنوش بفرمایید بیرون! پرستار دیگه‌ای رو صدا کنید!
- وا؟ آقای دکتر!
- بفرمایید؛ شما هنوز آداب بخش رو یاد نگرفتید! بیرون!
سر د*ر*د، موجب بدخلقی آنالیست. احترام را شکست. زیرا حوصله‌ی بحث‌های آدمی را نداشت! صدای خش‌دار و گرفته‌اش را بلند کرد:
- گم شید؛ تنهام بذارید.
پرستار غر غرکنان به سمت درب اتاق رفت؛ دکتر نیز سری به نشانه‌ی تاسف تکان داد.
مگر جرعت توهین به او را داشتند؟ قطعاً خیر!
اصلاً؛ او به چه حقی دخترک را معالجه می‌کرد؟
بعد از رفتن دکتر به همراه پرستار کم عقلش، مدتی طولانی ساکت و آرام به دیوار سفید رنگ اتاق بیمارستان خیره ماند.
همدم‌اش دیوار بود. دیوار را اگر سرش فریاد زنی صبورانه سکوت می‌کند! خشم‌ات را مشت کنی و بر سرش کوبانی، شکایتی ندارد!
دیوار سمبل استواری، صبوری، ایستادگی و سکوت است.
دیوار، او بود و او، دیوار و... .
صدای همهمه‌‌ای که اتاقش را دوره کرده بود به گوش می‌رسید. اما نمی‌شنید.
چقدر ناب بود، خلسه‌ای که خود ساخته بود است.
چرا به او می‌گفتند بیمار؟
- باز کار خودت رو کردی؟
چشمان نیمه‌بازش را به چشمان تیله‌ای رنگ مرد روبه‌رویش انداخت.
اهورا ایستاده مقابل تخت سفید رنگ اعصاب خورد کن بیمارستان که بوی انواع داروهای دلهره‌آور را در نطفه داشت؛ با لحن حق به جانبی به حرف آمد.
اهور: دختره‌ی احمق!
چشمانش را بست؛ بست تا چهره‌ی منزجر کننده‌ی او را نبیند.
اهورا: آنالی.
نفس عمیقی کشید و مردمک چشم‌اش را به دنبال تاریکی و فرار از روزنه‌ی نور پشت پلک‌هایش، دواند.
اهورا: آنالی، این‌قدر بی‌تفاوت نباش! به من نگاه کن، لطفا!
بین پلک‌هایش را باز کرد. از حرص دستان خود را مشت کرده و موجب د*ر*د در ناحیه‌ای شده بود که سِرُم در دستان او به همراه آنژیوکت در پوستش فرو رفته و دردناک و عذاب آور بود! به پروانک آنژیوکت خیره شد. صدای دستگاه بر روی مغزش خراش می‌انداخت.
صدایش از حنجره، به سختی آزاد شد:
- دست از سرم بردار.
صدای قدم‌های اهورا به گوشش رسید که تخت را دور می‌زد. مشت دست‌های کم‌ جان انالی را در دست گرفت.
- آخه دردت چیه آنالی؟ چرا این‌کارها رو می‌کنی؟
صدایش بالا رفت:
- آنالی مُرد!
سرچرخاند؛ نگاهش را بالا آورد و چشمان برادر را دلسوز یافت.
- می‌دونی، وسط چه کاری بودم و چه حالی شدم؟ وقتی بهم زنگ زدن و گفتن خواهرت بیمارستانه؟
پوزخند زد. پوزخندی که مطمئناً تا عمق وجود اهورا را سوزانده!
چشمان تیله‌ای رنگ اهورا تضاد عجیبی با موی تیره و پو*ست گندمی‌اش داشت.
آنالی چنین تلخ گفت: پس فکر کارت بودی! خب برو. مجبور نیستی بمونی! چهره‌‌ی اهورا خشمگین شد. ل*ب باز کرد تا با خشم حرفی را بر صورت انالی بکوباند که خواهر امان نداد!
- نمی‌خوام ببینمت، اهورا!
اهورا صدایش زد و بی‌توجه به پهلو چرخید. سرش در دست‌اش تکان خورد و باز هم احساس دردی دردناک سوزن. پتویی که بوی پلیسیلین و ا*ل*کل می‌داد را دور خود پیچاند.
- آنالی به این رفتارت ادامه نده! آنالی بچرخ و بالغانه با من صحبت کن! دِ، آخه دردت چیه؟
حال لحن ناز خریدانه‌، تند و عصبی شد:
- دیشب چه غ*لطی می‌کردی؟ آنالی جواب بده! به برادرت بی‌احترامی نکن!
در پاسخ به تمام آنالی، آنالی گفتن‌های او، زیر پتوی دلهره‌آور بیمارستان، چشم بست. صدای بلند بسته شدن درب اتاق، موجب باز شدن دو مرتبه چشم‌هایش شد.
***
سرعت سنج ماشین عدد دویست و هشتاد کیلومتر بر ساعت را نشان می‌داد.
فرمان خودرو را دستی مردانه با انگشتری عقیق و درخشان هدایت می‌کرد.
ساعد دست آزاد خود را بر لبه‌ی پنجره‌ی باز ماشین تکیه داد.
باد با موهای مجعد تیره رنگش بازی می‌کرد. چشمان درشت و قهوه‌ای رنگ او حال چین‌های ریزی را در گوشه داشت.
خیره به روبه رو، اما حواسش در جای دیگر...
تصویر منزل‌گاه چه افکاری در ذهنش جلون می‌داد؟
مرد فرمان ماشین را به دست داشت و هدایت می‌کرد؛ اهداف شوم او را چه کسی هدایت می‌کرد؟!
چرخش سر گیجه‌آورِ چرخ‌های اتومبیل، داستانی را به سرعت رقم می‌زد که شیطان نیز جرعت نفوذ به بهر دریای احساس خونین قصه را نداشت.
***
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
آخرین ویرایش:
امضا : ParadoX

ParadoX

کاربر ویژه تک رمان
کاربر ویژه تک رمان
کاربر تک رمان
Dec 27, 2020
740
4,287
83
18
  • نویسنده موضوع
  • #6
صدای دینگ دینگ متوالی سکوت خانه را می‌شکست. روشنایی محوی بر روی پوستش می‌نشست. نوشته‌های صفحه نمایش، برایش کسل‌آور بود.
سارا اِم کِی: بچه‌ها؟ من دیشب سر پروژه موندم. رضا چرا جوابم رو نمی‌دادی؟
رونیا گاد مادر: چته اول صبحی مهدیه؟ خوابن همه خب! بگیر بخواب توهم!
سارا اِم کِی: خب به من چه؟ سی‌پی‌یو سیستمم نمی‌کشه! یکی نیست ل*ب تابش رو بده به من! بابا احمق‌ها پروژه‌های پایان‌نامتون دست منه! بعد رفتین خُسبیدن! والله منم شب تا صبح رو نی‌ناش‌ناش و عیش و نوش بودم تا دو روز دیگه هم بیدار نمی‌شدم.
رضا سامرز کینگ: چقدر زر می‌زنی سارا! گمشو بیا این ل*ب تاپ رو بگیر. خفه‌شو فقط!
سارا اِم کِی: وا... چتونه شماها؟ اون از آنالی که جواب منو نمیده، اون از مهدیه که زنگ می‌زنم فحش بارونم می‌کنه و این از رضا! اعصباتون رو سلامتی کی زدید بالا؟
رونیا گاد مادر: سلامتی آنالی خانومتون! هوی رضا(رضا سامر کینگ) تگ می‌کنم جواب نمیدی! زنگم بزن کارت دارم.
***
سه دقیقه بعد... .
رضا سامرز کینگ: چی‌ کارم داری؟ پی‌وی بگو! تلفن مرد! حوصله ندارم.
سارا اِم کِی: یکی نمی‌خواد جواب من و بده؟ دیشب چه اتفاقی افتاده که از دنده چپ پاشدین؟
رونیا گاد مادر: سارا خفه‌شو! می‌خواستی چی بشه؟ چی از این بهتر؟ آنالی جونتون سر لجبازی تو عالم منگی ماشین زیر پای رضا رو خوابوند پارکینگ!
سارا اِم کِی: (شکلک تعجب) چی میگه این رضا؟ آنالی چی‌ کار کرده؟ ماشین چی‌شده؟(رضا سامر کینگ).
رضا سامرز کینگ: (رونیا گاد مادر) تو ببند مهدیه! (سارا اِم کِی) سارا چیزی نشده؛ آنالی زیاد خورد، سر کل‌کل ماشین من رو برداشت برا کورس جاده پلیس گرفت، همین! مهدیه دیگه نبینم دخالت کنی!
دکمه‌ی کناری موبایل را ل*مس کرد. صفحه خاموش شد و فاقد هر جمله‌ی آزار دهنده‌ای.
چشمانش را بست که بلافاصله صدای زنگ موبایل بلند شد. آهنگ راکی که خاطره‌ایست از خنده‌ها و مسخره بازی که بر روی موبایل گذاشته بود.
سرش را بر روی بالشت گذاشت و به گلدان پوسیده و خشکیده پشت ایوانِ اتاق چشم دوخت.
صدای زنگ موبایل گوش‌هایش را رها نمی‌کرد، تماس بر پیغام‌گیر رفت.‌
صدای گرم و مردانه‌ای بلند شد و تمام اتاق را در بر گرفت:
- آنالی، عزیزم خوبی؟ شنیدم زود از بیمارستان رفتی. تو راه بودم.
پوزخندی بر روی لبانم شکل گرفت. موجب چین‌هایی به دور چشمان اشک‌آلود و مرطوب من شد. او همیشه در راه بود.
- می‌دونم که صدام رو می‌شنوی. آنالی، مراقب خودت باش. دوست دارم.
مرد دست و دلش به خاتمه دادن تماس نبود.
- هنوز هم نمی‌ذاری ببینمت؟
زیرا آنالی هر بار که به سراغ او رفت، خانه نبود! شرکت نبود! او هیچ وقت نبود! آن سر دنیا درگیر معاملات مجهولش!
- دلت برای پدرت تنگ نشده؟ من که خیلی دلم برای دخترم تنگ شده! دختر لجباز و سرتق خودم.
آهی کشید و در دل گفت: کاش دختر او نبودم!
- آنالی؟
صدای نفس‌هایش را می‌شنید و اعتنایی نداشت.
صدای بوق ممتمد موبایل بلند شد. چشمانش را روی هم بست و قطره اشکی لجوجانه صورتش را به بازی گرفت و بر روی پارچه‌ی نرم و خاکستری رنگ بالشت، نشست.
تماس نفر بعد مهدیه بود و سرزنش‌هایش.
- دختره‌ی دیوونه! گفتی تو عالم هپروت بزنم ماشین چپ کنم و پرنده جیک جیک مستون بسازم؟ حاج خانوم صغری رد دادی؟ نیای خِر من رو بچسبی بگی رونیا من رو برد عشق و صفا ها! هی! چی بگم باز دلم نمیاد؟ آخه روانی رضا الان پُکر به لاشه‌ی یه دونه پرایدش خیره مونده. بلند شو حداقل شاسی نخواستیم! یه پژو بگیر بنداز زیرپای این بدبخت! آخه دختره‌ی اُمل پراید رو با رنو در می‌اندازی؟ نمیگی رنو چپ می‌کنه؟ نکن آبجی! بلند شو نگران خودتیم!
دکمه‌ی کنار تلفن‌ را مدتی فشرد؛ دستگاه خاموش شد.
فضای اتاق را بوی عطر گرم و شیرین‌اش پر کرده. شاید کمی، فقط کمی این عطر حال دلش را می‌ساخت.
نگاه غمگین‌اش به درب چوبی حکاکی شده‌ی خوش طرح اتاق دوخته و غرق در افکار تاریک و نداهای درونی افسرده، گشت.
چرا او تهی مانده؟ چرا در این تنهایی درحال جان دادن‌اشت و کسی فریادش را نمی‌شنود؟
از کودکی چش که باز نمود؛ تنها بود و بس!
پرستاران کودک به دل نمی‌نشستند. زیرا آنان مادر نبودند. فقط دوره‌ای آموزش دیده بودند تا کودکی را رام کنند! مانند کاوایی‌هایی که میش خود را با طناب قرص‌های آرامش بخش خواب و رام می‌کردند!
برادر ندید، او مُحَصِلِ کشور دیگر بود و آنالی فرزند ایران زمین!
پدر ندید، او غرق کار بود و عمه... !
عمه هم همچین توجهی به آنالی نداشت! او که زندگی خود را می‌گذراند. آنالی بود که در این‌ خانه ویرانه عمر بی‌ارزش خود را سپری می‌کرد.
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
آخرین ویرایش:
امضا : ParadoX

ParadoX

کاربر ویژه تک رمان
کاربر ویژه تک رمان
کاربر تک رمان
Dec 27, 2020
740
4,287
83
18
  • نویسنده موضوع
  • #7
با احساس در آ*غ*و*ش فردی فرو رفتن چشم‌هایش را باز کرد.
پیراهن مشکی رنگ اهورا مقابل صورتش دهن کجی ‌کرد.
آن‌قدر بی‌حال بود که دوباره چشم بست.
اما تمام تلاشش را برای حرف زدن گذاشت.
آنالی: آفتاب از کدوم ور در اومده؟
اهورا خنده‌ای کرد.
اهورا: از طرف این‌که نذاشتی باهات حرف بزنم، پشت‌کردی.
او از پشت کردن و نادیده گرفته شدن، متنفر بود!
نفس عمیقی کشید و عطر تنش تمام ریه‌های آنالی را در بر گرفت، اهورا دسانش را به دور ک*م*ر م*حکم کرد.
اهورا: آنالی؟
با صدای تندی جواب داد:
آنالی: تو رو خدا، اهورا! سرم د*ر*د می‌کنه. امروز به اندازه صد سال دیگه اسمم رو شنیدم!
اهورا ب*وسه‌ای بر روی موهایش نشاند، چشمانش گرم خواب شد.
***
نگاهش را معطوف در و دیوار کرد.
اهورا: منتظرم آنالی!
دست به سی*ن*ه به میز چوبی تکیه داد. دست از کاویدن خطوط طراحی شده دیوار بر نداشت.
اهورا: یه بار و بار آخر می‌پرسم. دیشب‌کجا بودی؟
سرش را پایین انداخت و این‌بار خطوط کفش‌هایش را به دنبال کرد.
اهورا نفسی عمیق کشید تا صدا بالا بی‌اندازد که آنالی سکوت شکست.
آنالی: پا*ر*تی بودم.
اهورا: خب چه غ*لطی می‌کردی؟
با اخم سر بلند کرد و به چشمان اهورا نفرت پراند.
آنالی: تو توی پا*ر*تی چه غ*لطی می‌کنی؟ من هم همون غ*لط رو می‌کردم!
اهورا پلک‌هایش رو مدتی کوتاه بهم فشرد. از پشت صندلی بلند شد. نزدیک بود و به خوبی نفس‌های خشم‌آلودش پو*ست صورتم آنالی را سلاخی می‌کرد.
- شاید؛ من... اوه، خدایا! بگو چرا توی اون حال دیدمت؟ تو ماشین کی بودی؟
آنالی: رضا.
اهورا: باز اون دوست‌های... !
فوراً میان حر‌فش پرید و انگشت تهدید بالا اورد.
آنالی: اهورا به دوست‌های من توهین نکن!
چپ چپ نگاهی به آنالی انداخت.
اهورا: تنها بودی؟
آنالی به سطوح آمد! آخر سوال‌های اهورا اورا یاد پاسگاه می‌انداخت!
آنالی: میشه انقدر بازجویی نکنی؟ آره، تنها بودم. ماشین رضا بود، ملنگ بودم، زده بود به سرم! سرعت گرفتم و زدم خودم و ماشین اون بدبخت را ناکار کردم!
اهورا نچ متاسفی آمد.
اهورا: بچه‌ای هنوز!
آنالی پا روی زمین کوبید و معترضانه به چشمان تیله‌ای رنگ اهورا نگاه کرد.
اهورادست به سی*ن*ه اشاره‌ای به پاهایم او کرد و ابرو بالا انداخت!
آنالی توجهی نکرد و به سمتش رفت. دست به دور گ*ردنش او حلقه کرده و لحنش را لوس و منزجر تبدیل کرد.
آنالی: اهورا جونم؟ یه دستی برسون عزیزم.
ل*ب آویزان کرد و در مقابل چهره‌ی خندان اهورا که سعی بر پنهان کردن آن داشت، نگاهی از پایین به چشمانش انداخت.
اهورا: اون‌جوری نگاهم نکن! عمراً راه نداره!
اخم‌هایش را در هم فرو کرد و با حرص دست‌هایش را پایین آورد. قصد رفتن کرد که اهورا بازویش را گرفت.
اهورا: چون دختر خوبی هستی و الان قراره یک قهوه برام بیاری و ب*و*س رو گونه‌های داداش بکاری، می‌تونم برای ماشینش یه کاری کنم. ولی دیگه... .
آنالی امان نداد و چشمکی حواله‌ی اهورا کرد و با احترام نظامی به سمت درب اتاق رفت.
آنالی: معذورم اهورا.
صدای خنده‌هایشان شور دوباره به جان ویلا انداخت.
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
آخرین ویرایش:
امضا : ParadoX

ParadoX

کاربر ویژه تک رمان
کاربر ویژه تک رمان
کاربر تک رمان
Dec 27, 2020
740
4,287
83
18
  • نویسنده موضوع
  • #8
فنجان قوه‌های آماده را بر روی سینی نقره‌ای رنگ گذاشت. سینی را از روی اپن برداشته و به سمت پله‌ها روانه شد.
چقدر خوب بود. حداقل اهورا د*ر*د او را می‌فهمید، اما او گاهی ظالمانه بی‌اعتنا به اهورا و وجودش تصمیم می‌گرفت.
اهورا در اتاق کارش نبود؛ درب ایوان باز بود.
فنجان‌های د*اغ را بر روی میز فر فورژه‌ی ایوان گذاشت. لبخندی زد و صندلی کنار اهورا را به عقب هول داد، کنارش نشست.
اهورا فنجان قهوه را دست گرفت. در حالی که عطر قهوه را به مشام می‌کشید، چشمانش حالت شیطنت داشتند.
اهورا: خب، می‌مونه مزد من، آنالی! چی نصیب من میشه؟
آنالی اخم کرد کهاهورا با خنده‌ای و حالت ملتمسانه گفت:
اهورا: جان من اخم نکن! الان قهر می‌کنه پا میشه میره.
لبخندی زد.
آنالی: اهورا؟ خواهش می‌کنم این لطف رو کن و یه ماشین تر تمیز و خوب برای رضا گیر بیار. به‌ خدا شرمندم.
اهورا اشاره‌ای به زخم‌های صورت آنالی کرد.
اهورا: شرمنده خودت باش زدی نابود کردی خودت رو.
از جایش بلند شد. به سمت در ایوان رفت. سعی کرد، در صدایش دلخوری را بیدار کند.
آنالی: می‌دونم هیچ‌وقت برای تو و بابا مهم نبودم.
وارد پذیرایی شد. حرفی که زد، حقیقت بود.
و آنالی مغرور اصراری برای آدم مهمی شدن بر فردی هم نداشت.
وارد اتاقش شد. فقط برای لحظه‌ای، هنگام ورود یک رایحه‌ی تلخ و سرد زیر بینیش پیچید!
اخم‌هایش در هم فرو رفت.
قدمی که به جلو برداشته بود را برگشت. دیگر خبری از آن رایحه نبود!
نه؛ اهورا و آنالی عطری با این رایحه نداشتند.
با سوءظن به سمت عطرهایش یورش برد. درب تک تک عطرها و ادکلن‌های گران قیمت‌اش را باز کرد و دانه دانه آن‌ها را بویید.
شیرین، تلخ و شیرین، شیرین و خنک، شیرین و تند، خنک و تند و... .
رایحه‌های عطرهای آنالی بودند و هیچ کدام سرد و تلخ نبود. با آن لاحیه پخش در هوا یکی نبودند.
سرش را بالا آورد و درآیینه خیره به دو چشم تیله‌ای رنگ خود شد. لبخندی زد و با خود صحبت کرد.
آنالی: باز زده به سرت؟ چی‌کار کنم؟ خب رو اتاقم حساسم. برو تو دیگه رد دادی دختر. یک درصدم فکر نمی‌کنی که تو این خونه با این همه خدمه و حشمه یکیشون این عطر رو داشته باشه؟ دیوونه‌ی ردی!
بی‌خیال بیهوده، بعد از مسواک زدن چراغ اتاق را خاموش نمود.
چراغ خاموش شد و اطراف غرق در ظلمات و سیاهی فرو رفت.
بذاق دهانش را قورت داد. نگریست که چقدر خوب بود اهورا امشب در خانه است. پس با دلگرمی حضور اهورا کورمال کورمال به سمت تخت بزرگ رفت. مدتی روی آن نشست و به صداهای ریزی که شاید از ترک دیوار یا قژ، قژ پارکت‌ها می‌آمد توجهی نشان نداد.
ظاهراً تمام تمرکزش برای پیدایش یک بهانه برای توهمی ترسناک، جمع شده بود!
***
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
امضا : ParadoX

ParadoX

کاربر ویژه تک رمان
کاربر ویژه تک رمان
کاربر تک رمان
Dec 27, 2020
740
4,287
83
18
  • نویسنده موضوع
  • #9
آخرین ویرایش:
امضا : ParadoX

ParadoX

کاربر ویژه تک رمان
کاربر ویژه تک رمان
کاربر تک رمان
Dec 27, 2020
740
4,287
83
18
  • نویسنده موضوع
  • #10
آخرین ویرایش:
امضا : ParadoX
بالا