• انجمن رمان نویسی تک رمان پیرو قوانین جمهوری اسلامی ایران می‌باشد. لطفا از ارسال محتوای خلاف قوانین جمهوری اسلامی ایران خود داری کنید در صورت مشاهده برخورد خواهد شد.

رمان کوتاه رمان کوتاه تمرد جاوا | ParadoX کاربر انجمن تک رمان

  • نویسنده موضوع ParadoX
  • تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها 7
  • بازدیدها 208
  • Tagged users هیچ

ساعت تک رمان

ParadoX

مدیر تالار هنر
پرسنل مدیریت
مدیر تالار
کاربر VIP انجمن
طراح آزمایشی
استارتر تاپیک
Dec 27, 2020
1,120
4,084
83
دریای جوهر و استقامت قلم
b.41.gif
نام رمان کوتاه: تمرد جاوا
نویسنده: م.ی پارادوکس
ژانر: علمی تخیلی، اجتماعی
ناظر: Tanin
خلاصه: در پستوی صفحه‌ی مرگ کامپیوتر، کدی به دستش رسید! در تمام این سال ها کدی که او را به عشق متصل کند، و درپستوی سیم های ارتباطی گرمایی همچون وصال دستان او ندیده بود. شب شد؛ قلندر بیدار! خطایی رخ داد و در آخر صفحه ی نمایش سرنوشتش اخطار عشق به خود دید...

مقدمه: من آن یگانه ویروسی که در پستوی مادر بورد قلب‌ات زندگی می‌کند. همان یگانه خدایی که تو را هدایت می‌کند!
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان

آخرین ویرایش:
امضا : ParadoX

Tanin

ناظر تالار رمان + مدیر تالار آواتار
پرسنل مدیریت
مدیر تالار
ناظر رمان
مجله‌نویس آزمایشی
Jan 7, 2021
1,639
8,138
63
tvd
تایید رمان۲.png
خواهشمند است قبل از تایپ رمان به قوانین زیر توجه کنید:

قوانین تایپ رمان :

قوانین تایپ رمان | تک رمان

پرسش وپاسخ رمان نویسی

تاپیک جامع پرسش و پاسخ رمان نویسی

تایپک جامع درخواست جلد

تاپیک درخواست جلد

تاپیک اعلام پایان نگارش رمان

تاپیک اعلام پایان رمان
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
آخرین ویرایش:
امضا : Tanin

ParadoX

مدیر تالار هنر
پرسنل مدیریت
مدیر تالار
کاربر VIP انجمن
طراح آزمایشی
استارتر تاپیک
Dec 27, 2020
1,120
4,084
83
دریای جوهر و استقامت قلم
صدای وهم آلود انواع دستگاه‌ها به گوش می‌رسید.

در فضای تنگ و تاریک اتاقک تنها نورهای سرخ و آبی از صفحه‌های نمایش صورت ظریف‌اش را جلا می‌بخشید.
انگشتانش رقصان، رقصان بر روی دکمه‌های کیبرد می‌رقصیدند و روزنه‌های نور آن انگشتان باریک و لاغر را در تاریکی، روشن و نمایان می‌ساخت.
پوزخند و رنگ سرخ لبانش چهره‌ی او را نشسته بر صندلی چرخدار پر از غرور به نمایش می‌کشید.
ناگهان با کوبش انگشت‌اش بر دکمه‌ای از جای پرید!
مردمک چشمان سبز رنگ‌اش سو زنان در اعداد بر صفحه می‌چرخیدند.
نفس‌اش را به شدت بیرون فرستاد و گفت:
- بلاخره تونستم!
خود را بر روی صندلی چرخدار پرت نمود و پشت سیستم نشست. عینک‌اش را جابه جا کرد و با همان پوزخند شروع به کار شد.
- بلاخره تونستم. بذار ببینم دیگه چی توی بساط دارن.
مدتی انواع آیکون‌ها و پنجره‌ها در صفحه رفتند و آمدند؛ تا اینکه تلفن‌اش زنگ خورد!
با سر خوشی جواب داد:
- ماندانا، بالاخره تونستم! نمیذارم ازم قسر در برن. تمام سیستمشون رو به خاک سیاه می‌شونم و...
با صدای فریاد زن از درون موبایل‌اش دست از تایپ برداشت و ر*ق*ص اعداد صفحه متوقف شد!
- دختره‌ی احمق! چک کن اپوراتورت رو. داره خطا می‌ده چی‌کار کردی؟ چقدر گفتم کار...
موبایل از دستان‌اش سر خورد و به زمین افتاد.
با وحشت صندلی را چرخواند و به دستگاه مربعی شکلی که سیم‌های رنگی به او وصل شده بود نگاه کرد.
تمام چراغ‌های بر روی آن سرخ و قرمز رنگ بودند.
نه، نه‌کنان از جای برخواست و به سمت لپ‌تاپ کنار دستگاه خیز برداشت!
تمام صفحه‌هات لپ‌تاپ سفید بودند و کاری را نمی‌شد اعمال کرد. غیر قابل باور بود! وحشت زده به سمت سیستم‌اش هجوم برد.
- نه، نه اجازه نمی‌دم! لعنت بهتون! چطور تونستن؟ باور نمی‌کنم. نه من شکست نمی‌خورم!
حیران و سرگردان بین آن دستگاه و آن سیستم در چرخش بود. چشمان و دستان‌اش تند و تند درحال تکاپوی بودند.
ناگاه نگاه‌اش به صفحه‌ای در سه گوش دیوارهای اتاق خورد.
رنگ از رخسارش پرید و حتی تاریکی اتاق و روزنه‌های نور هم توانایی پوشش وهم او را نداشتند!
خیز برد به سمت میز و شیع مربعی شکل را از دستگاها و سیم‌ها کند. آن را دست گرفت و با صدای زنگ خانه به سمت پنجره‌ی اتاق قدم برداشت. درب پنجره‌ی قدیمی و خاک خورده‌ای که بوی نفت آن انزجار کننده بود باز کرد.
پایش را داخل پنجره کرده و کاملا خمیده و جنین وار بین آن نشست. با هول و هراس بدون نگاه به ارتفاع خود را به جلو راند.
با پاهایش بر روی زمین فرود اومد و بدون نگاه به پشت‌اش پا به فرار گذاشت.
در بین کوچه‌ها و پس کوچه‌ها در تاریکی و ظلمات شب جسم لاغر و ظریفی درحال دویدن بود و صدای کوبش قدم‌هایش سکوت شب را فریاد می‌زدند.
در کوچه‌ای سیاه پیچید. لحظه‌ای احساس کرد دست‌اش به عقب کشیده شده و با صدایی گوش‌هایش سوت کشید و چشمانش به بالا فروغ پیدا کرد.
سیاهی شب بر او چیره شد و فریاد شبانگاه را نشنید.
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
آخرین ویرایش توسط مدیر:
امضا : ParadoX

ParadoX

مدیر تالار هنر
پرسنل مدیریت
مدیر تالار
کاربر VIP انجمن
طراح آزمایشی
استارتر تاپیک
Dec 27, 2020
1,120
4,084
83
دریای جوهر و استقامت قلم
***

آن‌جا که تاریک‌تر از ظلمات است چه نام داشت؟
بدنش‌اش را تکان داد. گویا بند بند ب*دن‌اش را از میدان جنگ بیرون آورده بودند.
سر چرخاند اما چیزی جز سیاهی مطلق نسیب‌اش نشد!
صدای پا شنید و سر برگرداند.
صدای مردی آمد:
- مطمئنی اشتباه نگرفتی؟
صدای مردی دیگر به گوش رسید:
- خودشه رئیس! از خونه دنبال‌اش کردم. مطمئنم.
می‌خواهد حرف بزند؛ اما صدایی جزء در نطفه خوابیده نسیب‌اش نشد!
ناگهان نفس‌هایی کنار گوش‌اش زهر ترس را در دل او جاری کرد.
- برای این حرف‌ها یکم بچه‌ای جوجه!
شانه‌هایش را تکان داد اما به جسمی سخت و سفت بسته شده بود.
می‌خواهد فریاد زند "شما جانواران که هستید؟"
اما، صدایش از بین چسب‌بزرگ بر د*ه*ان‌اش بیرون نمی‌آمد.
- خوشگلم که هستی...
ناگهان احساس کرد چیزی از پشت سر او را رها کرد.
تیزی نور مردمک چشمان‌اش را جمع نمود.
- می‌دونی روزی چندتا مثل تو وارد اون‌جا می‌شن؟ می‌دونی چه بلایی سرشون میاد؟ تنها فرقت با اونا اینه که یکم بچه و هرچند خوشگل می‌زنی!
ابروهایش در هم فرو برد و چشم‌اش کمی به نور عادت کرد.
چشم‌هایش در دو مرداب سیاه و غرق خ*ون ثابت ماند:
- دنبال چی توی سِرور ما بودی؟ خیلی تو زحمت انداختی من رو!
اخم‌هایش را از هم فاصله داد که با جدا شدن ناگهانی چسب از دور د*ه*ان‌ او اخم‌هایش غلیظ‌تر شدند.
نفس نفس زنان به مقابل‌ خود نگریست و اطراف را از نظر گذراند.
مردی با پیراهن آبی نفتی و شلوار چسبان براق مقابل‌اش بر روی صندلی نشسته بود.
درون یک اتاقک با لامپی پر نور بر روی صندلی به دیوار بسته شده بود.
پوزخندی زد و چشمان پر فریب‌اش را به چشمان مرد دوخت:
- مفتشی؟
مرد پوزخندی پر صدا زد و با نگاهی بی‌تفاوت به چشمان سبزش خیره گشت.
- تو پیگ وب چه غ*لطی می‌کردی خوشگله؟
خنده‌ای سر داد و سر خوشانه ادامه داد:
- دنبال عروسک‌هات بودی؟
دختر خنده‌ای کرد که موجب در هم رفتن اخم‌های مرد شد.
- دنبال ارث بابام بودم. تو غلام کی؟ بگو بزرگت بیاد!
مرد نگاه تیزش را به چشمان او انداخت. نفس‌های نامنظم‌اش نشان خشمی بی‌انتهاست.
خیز به سمت دخترک برد. دست‌اش را به دیوار کوباند و نزدیک به او زمزمه کرد.
- هیچ‌کس تاحالا سرورای من رو یک ثانیه هم نتونسته دور بزنه! خبط کردی وارد ادمینستورم شدی!
دختر کمی سرش را کج کرد. با ابروهای متعجب و نگاهی نافذ به چشمان سیاه رنگ مرد خیره شد:
- اوا، وب پیگ ماله توئه عزیزم؟ نمی‌دونستم!
و با خنده‌ای سرمستانه سر تکان داد و خیره به چشمان سرخ مرد پر حرص ادامه داد:
- یه فکری برای سرورای پشتیبانت باید بکنی گل پسر!
مرد دندان بر روی هم فشرد و فاصله گرفت.
از جای برخواست و با صدایی خشمگین مکالمه را خاتمه داد.
- چطوره یه فکری به حال تو بکنیم؟ هوم؟ بهتره قبل از نابودی کد‌های رمزی مادر بردت به نطق بیای!
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
آخرین ویرایش توسط مدیر:
امضا : ParadoX

ParadoX

مدیر تالار هنر
پرسنل مدیریت
مدیر تالار
کاربر VIP انجمن
طراح آزمایشی
استارتر تاپیک
Dec 27, 2020
1,120
4,084
83
دریای جوهر و استقامت قلم
دختر با پوزخندی بر ل*ب، پر ل*ذت تماشاگر حالات مرد شد.
با قدم‌های بلند از آن مکان منفور خارج گشت که تلفن‌اش زنگ خورد.
بدون اعصابی سالم، تلفن را پاسخ داد:
- چیه؟
مرد پشت خط با خوش رویی جواب داد:
- و علیک السلام!
سکوت کرد و وقتی سخنی از جانب مرد عصبانی نشنید ادامه داد:
- تو چرا انقدر جوشی هستی؟ گرفتیش دیگه چته يارا؟
يارا دم عمیقی گرفت و سر بلند کرد. تک تک چهره‌ی محافظان بیرون از اسطبل را از نظر گذراند.
- جوری حرف می‌زنی انگار عادیه این موضوع؛ هیچ کس تاحالا نتونسته وارد سرورای من بشه! این دختر یا باید حرف بزنه یا... .
سکوت کرد که مرد ادامه داد:
- لابد می‌کشیش؟ خب بکش! به بچه‌ها گفتم بیارنش پیش خودم. تو برو خرابکاری‌ها رو درست کن.
یارا خشمگین غرید:
- دارا، دخالت نکن!
اما دارا بدون اهمیت با گفتن "همین که شنیدی." مکالمه را خاتمه داد و با چشمان سرخ نیم نگاهی به در آلونک انداخت.
***
حال‌اش گرفته شده بود! مهیار و ماندانا به او گفته بودند که از این پشتیبان استفاده نکند.
آنقدر شور جنون انتقام در سرش می‌چرخید که نفس هر فکری را در سرش می‌برید. او عجولانه عمل کرده بود و حال در جایی که نمی‌شناخت کدام قبرستان است اسیر دستان فردی بود که ادعای ادمینستوری آن پیگ وب را داشت.
وب سایت خطرناکی که در قالب تجارت معاملات چشم‌گیری انجام می‌شد! و هیچ کس حریف آن نمی‌شد. آنقدر به مادر برد دست ساز خود بسنده کرده بود که آخر آن اوپراتور لعنتی را تقویت ننمود! عجله، عجله و تباهی... .
حال با گردنی خمیده در انتظار سرنوشت‌اش بود.
افکارش را خالی از هرچیزی کرد. چشم بست و تنها دو گوی عسلی رنگ را در ذهن تجسم کرد.
لبخند بر گوشه‌ی لبان سرخ‌اش نقش زیبایی گرفت.
یاد طنین صدای مردانه‌ای افتاد که وقتی چهارده سال‌اش بود؛ دفتر به دست کنارش می‌ایستاد و با غرور پیش پا افتاده‌ترین مباحث کد نویسی را می‌طلبید.
و با کلی آموزشات پیشرفته در آخر خواهان آن لپ تابی بود که او در دست داشت.
طنین صدایش را از یاد نمی‌برد. "دختر سرتق، هیچ وقت آدم نمی‌شی."
چشم‌هایش را باز کرد و قطره اشکی از بینی‌اش سر خورد و بر روی شلوار کتان‌اش چکه کرد.
چشمان سبزش سرخ و ملتهب بودند. آخرین صداها را به یاد آورد.
"سایه، هیچ وقت دنبال راه من نرو! سایه من دیگه مُردم"
وقتی با اشک و التماس نشسته بر مقابل پاهای سرباز زجه می‌زد که لحظه‌ای او را ببیند چه کسی هوایش را داشت؟ هیچ کس!
"سایه، مراقب خودت باش!"
وقتی اسطوره و تکیه‌گاه زندگی‌اش را دستبند به دست می‌بردند او تنها با تنی زنجور و فریاد زجه صدایش می‌زد.
در آخر چشمانش به خ*ون نشستند.
صدایی افکارش را آزرد. درب آلونک باز شد و یارا با لپ‌تاب و دستگاهی به سمت‌اش رفت.
مردی به همراه یارا میز مستطیلی شکلی را مقابل سایه گذاشت. پس از خروج محافظ سیاه پوش، یارا لپ‌تاب را بر روی میز نهاند.
زیر چشمی تماشاگر حالت مردی بود که او را نمی‌شناخت.
یارا لپ‌تاب را روشن کرد و سر تکان داد:
- خوشم اومد! خوش سلیقه هم هستی که... .
یارا دستی بر پشت ل*ب‌هایش کشید و متفکرانه بر صندلی نشست. لمید و نگاهی به سایه انداخت:
- سرت رو بالا بیار!
وقتی سایه انجام فرما نبود؛ خم شد و وارد سیستم شد:
- اسمت چیه؟
سایه کمی سرش را بالا آورد:
- چرا پلیس خبر نمی‌کنید؟
یارا خنده‌ای کرد و بی‌پاسخ به ادامه‌ی کارش پرداخت.
از الونک بوی نم و کاه بلند می‌شد. نگاه سایه به گوشه‌ای خورد که یونجه و کاه کمی در کف الونک وجود داشت. متوجه شد در اسطبل قرار دارد.
لحظاتی بعد با صدای یارا به خود آمد:
- مادربرد دستکاری شده، اوپراتوری که سوخت و ردشو نتونستیم بزنیم. پس همه کارها رو با این کوچولو انجام می‌دادی... .
سایه سر بلند کرد و پوزخند به ل*ب نگاه به مرد روبه رویش انداخت. مردی با صورتی استخوانی و چشمان معمولی و مشکی رنگ. از آن چشم‌ها شنیده بود. مهرانا گفته بود که او چقدر حرفه‌ای است. اما او را دست کم گرفته بود.
یارا کلافه درب لپ‌تاب را کوباند و بست. لمیده و خیره به چشمان سبز دختر ابرویی بالا انداخت:
- اسمت چیه دختر؟
بسته به صندلی ل*ب‌هایش لغزیدند. اما سکوت کرد.
سکوت سایه را که دید ادامه داد:
- می‌دونی الان خیلی‌هارو دنبال خودت انداختی؟ اون بالایی مرگت رو می‌خواد! خودت تصمیم بگیر.
سایه پوزخندی زد و به چشمان یارا خیره گشت.
یارا نگاه از نگاه سایه انداخت و منتظر ماند. اما باز هم سکوت نسیب‌اش شد!
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
آخرین ویرایش توسط مدیر:
امضا : ParadoX

ParadoX

مدیر تالار هنر
پرسنل مدیریت
مدیر تالار
کاربر VIP انجمن
طراح آزمایشی
استارتر تاپیک
Dec 27, 2020
1,120
4,084
83
دریای جوهر و استقامت قلم
از خاموشی مسکوت نگاه سایه، فهمید که این غافله انتها ندارد.
از جای برخاست و آهسته نزدیک شد. نرم به سوی سایه خم شد. شال کج و نامنظم دختر را با دقت و درستی بر روی سر او مرتب ساخت.
- اسمت چیه؟
دست‌هایش را عقب برد و به چشمان سبز سایه خیره گشت.
ل*ب‌های دختر لغزید.
- سایه!
یارا سر تکان داد و مقابل پاهای سایه زانو زد.
سایه نگاه از نگاه یارا برداشت و سر کج کرد.
- سایه؛ باید حرف بزنی. می‌خوای بمیری؟
جز سکوت از دخترک چیزی دستگیرش نشد.
- فقط من می‌تونم کمکت کنم. هدفت چی بود؟ دروغ هم نمی‌خوام بشنوم.
سایه که در فکر غم عزیزش و انتقام نافرجام‌اش بود؛ گویا با خود صحبت می‌کرد.
- آزارش به یک مورچه هم نمی‌رسید. نتونستم! اگه توی لعنتی ردم و نمی‌زدی؛ الان همه چیز درست می‌شد. خون اون پاک بود؛ پاکیشم باید ثبت می‌شد.
رد اشک و لرزش فک صورت کوچکش را ناجور شبیه طوفانی غم‌زده می‌کرد.
سایه پر بغض به یارا خیره شد و فریادش آلونک نم زده را به لرزش انداخت.
- می‌شنوی؟ توی لعنتی! تو یک آشغالی! چرا نمی‌کشی من رو؟
یارا صورت‌اش در هم فرو رفت. قدمی عقب برداشت و در سکوت به هق‌های سایه گوش سپرد.
سایه با دستان ز پشت بسته شده؛ سری خمیده و شانه‌های لرزان شیون سر داد.
نقاب ایستادگی‌ حتی در بند اسارت شکست. تنها بیاد عزیزتر از جانش که مرگی ناخوشایند وی را در بر داشت؛ نقاب خود را شکاند. آن را شکافت و حال ذرات‌اش دل یارا را به اندوه پنداشت.
یارا انگشت شصت و اشاده‌اش را برو دو چشم‌هایش گذاشت و آن‌ها را فشرد. کلافه از سردرگمی‌ها و شب بیداری‌ها قدم به سمت در برداشت که صدای سایه او را متوقف ساخت.
- من سایه مشیری؛ قسم به روح برادرم، نمی‌زارم زنده توی این دنیای آشغال بمونید و اون رو به لجن بکشید... .
***
صدای خش خش سابیده شدن کفش‌ها بر روی برگ‌های خشک خزان تمام منطقه را در بر داشت.
دم و باز دم هراسیده از روی دویدن تنها صدایی بود که به گوش صاحب آن ریه‌ها می‌رسید‌.
یارا بی‌اعتنا به پچ پچ‌های سایه و سوال‌هایش، دست در دست او را به سرازیری کوه هدایت می‌کرد.
قطره‌های خون از صورت‌ به اسلحه‌ی دست‌اش چکیده می‌شد و گاه بر زمین و ناکجا می‌افتاد.
سایه: داری چیکار می‌کنی؟
یارا کلافه و پر اضطراب سایه را به سمت درختی کشاند و ایستاد. بازوی ظریف دخترک را در دست فشرد.
با ابروهای در هم غرید: اگه اون دهنت رو زودتر باز می‌کردی اوضاع این نمی‌شد.
و به اسلحه خون آلود دست‌اش اشاره کرد.
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
آخرین ویرایش توسط مدیر:
امضا : ParadoX

ParadoX

مدیر تالار هنر
پرسنل مدیریت
مدیر تالار
کاربر VIP انجمن
طراح آزمایشی
استارتر تاپیک
Dec 27, 2020
1,120
4,084
83
دریای جوهر و استقامت قلم
سایه نگاهش را به پایین سوق داد و با دیدن اسلحه‌ی خونی نفس در س*ی*نه‌اش حبس شد. لحظات قبل به سرعت گذشتند و او در شوک فرو رفته بود و اصلا متوجه‌ی اتفاقات اطراف‌اش نشد.
با صدای بلند یارا به خود آمد.
یارا: سایه می‌شنوی؟
سایه متحیر سرش را بالا برد. آوازه یارا را از بین نخبه‌ها شنیده بود اما حال با حماقت کشتار لحظه‌ای پیش هر آنچه از او می‌دانست بر پرتگاه جدال پرت شده بود.
سایه: تو کی هستی؟
یارا با عجله و هول به اطراف نگاهی انداخت. جنگل غرق سکوت بود و تنها خورشید گرمایش را به تن ملتهب یارا تزریق می‌کرد. انگشتان ظریف سایه را در دست فشرد و او را با خود به سمت سرازیری پر شیب کشاند. نور خورشید در چشمان روشن سایه می‌تابید و درخشش اشک را از پس پرده‌های غرورش نمایان می‌کرد.
یارا درحالی که با عجله قدم تند می‌کرد و نفس نفس زنان به سمت جاده میرفت شروع به حرف زدن کرد.
یارا: تو بی‌خود خودت رو قاطی یه انتقام مسخره کردی. دختر؛ من برق انتقام و تو چشات می‌بینم. بگذر! بگذر عاقبتش خوب نیست. الانم تو بد مخمصه‌ای افتادی. برو فقط برو و دیگه حتی یه موس هم دستت نگیر!
نزدیک جاده شدند. جاده‌ای پوشیده از برگ‌های خزان. اطراف پر از درختان عر*یان و بر*ه*نه بود‌. سایه با این حرف ناگهان ایستاد و دست خود را با قدرت از میان انگشتان یارا بیرون کشید.
یارا با این حرکت ایستاد و ل*ب به اعتراض و گوش‌زد گشود.
یارا: سایه الان وقتش نیست! ممکنه هر لحظه بریزن و خون اسلحه منو از خون تو بخوان؛ به‌جنب دختر!
یارا با دست خونی تلفن‌اش را از جیب بیرون کشید.
سایه ترسیده و با دلهره خیره به چشمان قهوه‌ای یارا شال افتاده بر شانه‌هایش را منظم کرد.
سایه: تو کی هستی؟ چی می‌گی برای خودت؟ چرا نمی‌زاری به هدفم برسم؟ چرا نجاتم می‌دی؟
یارا کلافه و عصبی دست از تایپ با موبایل‌اش کشید و سر دخترک سرتق فریاد کشید:
یارا: دختره‌ی احمق؛ بهت می‌گم میمیری! باید خوشحال باشی دارم نجاتت می‌دم.
سایه پر اضطراب دستش را در هوا پرت کرد و کنار ب*دن‌اش انداخت. متقابلا فریاد کشید: دِ مر*تیکه نمی‌خوام نجاتم بدی!
یارا از لجبازی سایه به سطوح آمد. دست‌اش را گرفت به سوی تپه‌ها کشید.
یارا: خیل خب؛ می‌برمت بمیری!
با فریاد یارا سایه در جا ایستاد و تمام وزن بدنش را روی دستی انداخت که در حصار انگشتان تنومند یارا زندانی شده بود.
سایه جیغ زد: تو کدوم خری هستی؟ دستم و ول کن مر*تیکه!
یارا از نفس افتاد و دست سایه را رها کرد. شقیقیه‌هایش نبض می‌زدند. دست از تکاپو برداشت و ایستاد. چشم‌هایش را روی هم فشرد. بلافاصله چشم گشود و به سمت سایه قدم بزرگی برداشت و پر حرص و خشم، دست به دور فک دخترک پیچاند.
یارا غرید: اگه فکر کردی می‌زارم بیشتر موش بدونی کور خوندی! نمی‌زارم اشتباهم دوباره تکرارشه! ن*ا*موس سعید ن*ا*موس منم هست!
سایه افسار گسیخت و با ساعد بر روی ساعد یارا کوباند.
سایه: من ن*ا*موس هیچ کس نیستم!
یارا با صورتی سرخ کنترل خود را از دست داد و سیلی بر صورت دخترک خواباند.
انگشت تهدید بلند کرد.
یارا: اون دهنت و ببند! مثل این‌که نمی‌دونی تو چه شرایطی هستی!
سایه با سری کج شده نگاهش به نقطه‌ای نامعلوم دوخت. خشم تنها حاکم افکار این دو بود. اضطراب و هیاهوی جو لحظات قبل که ناقوص اسلحه آغازگرش بود بر روح و روان یارا و سایه بسیار اثر گذاشته بود.
س*ی*نه هردو از حرص قصد بلعیدن هوای اطراف را داشت.
یارا تیزی نگاهش را از بر چشمای سبز سایه بر نمی‌داشت.
سایه دستی به صورت‌اش کشید و سری تکان داد.
سایه: یارا تویی آره؟ یارا، یارا که از دهن سعید نمی‌افتاد... تو اون آشغالی آره؟ همون نامرد ک*ثافت که زد تو دهن هرچی یار و رفاقت؟
همان لحظه یک پراید مشکی به سرعت به سمتشان آمد. یارا زودتر به خود آمد و ماشین را خط نگاهش قرار داد.
ماشین مقابل آن دو ایستاد. یارا به سرعت در شاگرد و باز کرد و بازوی سایه را گرفت. در یک لحظه سایه در ماشین نشست و با بهت به یارا نگریست.
یارا درب ماشین را بست و صدای هیجان زده‌اش آخرین صدایی شد که سایه می‌شنوید.
یارا: برو محمد! بدو!
ماشین با تیکاف بلندی به سرعت حرکت کرد و تصویر یارا از نقش پنجره‌ی ریز ماشین، کمرنگ و در آخر بین درختان و پیچ و خم جاده کمرنگ شد.
***
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
آخرین ویرایش:
امضا : ParadoX

ParadoX

مدیر تالار هنر
پرسنل مدیریت
مدیر تالار
کاربر VIP انجمن
طراح آزمایشی
استارتر تاپیک
Dec 27, 2020
1,120
4,084
83
دریای جوهر و استقامت قلم
امضا : ParadoX
بالا