تو همانی که دلم لک زده لبخندش را
او که هرگز نتوان یافت همانندش را
منم آن شیخ سیه روز که در آخر عمر
لای موهای تو گم کرد خداوندش را
MINERVAخدا لعنتت نکنه... چه قشنگ بود.
یه شعر استاد شهریار داره به نام مادر...
یه جاش میگه که از مراسم خاک سپاری مادرش برمیگرده و مادرش رو توی رویا دیده که بهش میگه:
- مرا به خاک سپردی و آمدی؟
ومن این تکه شعر رو وقتی از خاکسپاری پدرم برگشتم و اولین چیزی که به چشمم اومد جای خالی پدرم توی ایوان خونمون بود... قشنگ به چشم دیدم و زندگی کردم با این تیکه شعر و مردم با این یه تیکه شعر.
در کل استاد شهریار رو زندگی کردم. محبوب ترین و زیباترین و... واقعا وصف و مثال کمه برای اون!
یه شعر زیبای دیگه هم که خیلی معروفه این بیت :
- آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا!
اینم خیلی خوب بود.
یکی دیگهام داره :
- عاشقی درد است و درمان نیز هم
مشکل است این عشق و آسان نیز هم
جانفدا باید به این دلدادگی.
دل که دادی میرود جان نیز هم.
آقای نظری هم اشعار زیبایی دارن.
یکیش هست که میگه:
- خدا برای چه یک روح با دو جسم سرشت.
مرا برای جهنم تو را برای بهشت.
من و تو هر دو به یک صورت آفریده شدیم.
یکی در آینه زیبا یکی در اینه زشت.
تعریف از خود نباشه، دوتا از ابیات خودمم خیلی دوست دارم.
یکیش اینه:
- تو مرا هر دم بخوانی خلقی از خلق خدا.
من تو را بینم خدا و غیر تو خواهم چه را؟
شایدم چون با تمام احساسم خلقش کردم اینقدر برام دوست داشتنیه، نمیدونم :)