• انجمن رمان نویسی تک رمان پیرو قوانین جمهوری اسلامی ایران می‌باشد. لطفا از ارسال محتوای خلاف قوانین جمهوری اسلامی ایران خود داری کنید در صورت مشاهده برخورد خواهد شد.
  • انجمن تک رمان مجهز به سیستم تشخیص کاربران دارای چند حساب کاربری/ مولتی اکانت می‌باشد!
  • جهت ورود به پیج اصلی اینستاگرام تک رمان کلیک کنید پیج داستان‌های کوتاه تک رمان در اینستاگرام کلیک کنید

در حال پیشرفت رمان شعشعهِ داج|crazy کاربر انجمن تک رمان

  • نویسنده موضوع مهاجر.
  • تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها 86
  • بازدیدها 3K
  • Tagged users هیچ

ساعت تک رمان

تایپ رمان

سطح رمان از نظر شما؟ 🦢♥️

  • متوسط

    رای: 0 0.0%
  • ضعیف

    رای: 0 0.0%

  • مجموع رای دهندگان
    11

مهاجر.

مدیر تالار نقد + ناظر تالار رمان
پرسنل مدیریت
مدیر تالار
ناظر رمان
منتقد انجمن
روزنامه‌نگار
گوینده انجمن
استارتر تاپیک
2019-12-22
5,543
25,905
198
تیها.
forum.taakroman.ir
کیف پول من
1,476

نام رمان: شعشعهِ داج
نام نویسنده: مهاجر.
ژانر: عاشقانه، تراژدی، معمایی.
سطح: درحال پیشرفت
ناظر: _LIИDП_
خلاصه:

همه‌چیز از یک طمع شروع می‌شود. روایتی از دیوانگی‌های یک پخته‌ی ناپخته و طمع‌کاری‌های چند تن برای رسیدن به ثروتی بی‌حد و اندازه. بی‌رحمی‌های آدم‌هایی که نام انسان را به یدک می‌کشند و قربانی‌هایی که مجرم شده‌اند. نور، دختری که بازیچه‌ی دست دیگران می‌شود و بیست و هشت سال زندگی‌اش محبتی ندیده، می‌خواهد با منطق پیچیده‌اش طمع کند و سام، پسری که هیچ‌کس نمی‌داند قرار است چه کند و چگونه خنده‌های دروغی‌اش را از بین ببرد؛ پارسا، کسی که پس زده شده و زندگی‌اش با سیاهی خو گرفته و مریم‌ای که با یک بچه، به خانه‌ی پدرش برگشته و طعنه‌های همسایگان، آشنایان و... را به جان خریده. نخ سرنوشت این چهار تن، پس از زمانی، به‌هم تنیده می‌شود و سیاهی‌ای که روی زندگی‌شان سایه افکنده؛ آشکار می‌شود. یا با طمع‌شان، در میان کوچه پس کوچه‌های داج، شعشعه‌ای می‌درخشد یا همه‌چیز نابود می‌شود.

شعشعه داج: پراکنده شدن نور تاریکی/درخشش تاریکی
جلد رمان شعشعه داج.jpg
سخن نویسنده:
خوانندگان محترم این رمان، باید بگم لطفاً انتظار آدم‌های نرمال و شخصیت‌های منطقی رو نداشته باشید. هیچ‌کدومشون خوب مطلق و بد مطلق نیستند. در آینده که رمان رو می‌خونید با شخصیت نور، خو می‌گیرید و متوجه می‌شید که چرا یه سری کارها رو انجام داده. همه‌ی اتفاقات، به‌هم دیگه مربوطن که در آینده مشخص می‌شه. فقط و فقط، ازتون انتظار صبوری دارم. این رمان تقریباً پیچیدست و شاید اولش گنگ باشه؛ اما این گره کور، برداشته میشه. همچنین انتظار یه رمان کوتاه رو هم نداشته باشید. باید بگم بعد از ده صفحه‌، شاید بتونید بفهمید که کیه و چی‌چیه پس سریع جبهه‌گیری نکنید. برای هرکاری دلیل محکمی وجود داره.
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان

آخرین ویرایش توسط مدیر:
امضا : مهاجر.

_LIИDП_

سرپرست‌ بخش‌ عمومی
پرسنل مدیریت
سرپرست بخش
ناظر رمان
مجله نویس
روزنامه‌نگار
طلایه‌داران
2020-07-04
3,043
44,290
218
16
دنیای پروانه‌ها
کیف پول من
5,187
آخرین ویرایش توسط مدیر:
امضا : _LIИDП_

مهاجر.

مدیر تالار نقد + ناظر تالار رمان
پرسنل مدیریت
مدیر تالار
ناظر رمان
منتقد انجمن
روزنامه‌نگار
گوینده انجمن
استارتر تاپیک
2019-12-22
5,543
25,905
198
تیها.
forum.taakroman.ir
کیف پول من
1,476
|به‌نام‌خالق‌نور|
مقدمه:
سال‌هاست که از پنجره‌ی خانه، کوچه را می‌پائم و منتظر شنیدن صدای قدم‌هایت هستم. در کنار آن پنجره از خاطراتی که داشتیم یاد می‌کنم و با
دیوار روبه‌رویم سخن می‌گویم. گویا آن دیوار تو باشد. رفتاری جنون‌وار دارم؛ اما در نظر خود عاقلانه است. من هنوز منتظر تو هستم. تویی که همانند آن روزها مرا از آتش عشق نجات دادی و «دوست داشتن» را آموختی. منتظر تویی که می‌خندیدی و دست در دست هم، به قدم زدن می‌رفتیم. قدم زدن را یادت است؟ گاه با اشک قدم می‌زدیم و گاه با لبخند شیرینی.
می‌توانی دوباره بیایی و دوباره با هم قهوه بخوریم؟ خیابان‌ها را متر کنیم و تحمل تحقیر را نداشته باشیم؟ اگر بیایی، تو را در آ*غ*و*ش می‌گیرم و نمی‌گذارم دیگر بروی!
شروع:
برخورد دست قوی‌اش با میزِ فلزی صدای مهیبی را ایجاد کرد که باعث به رعشه افتادن اندام آن مرد شد. با رعب و وحشت به او که نیم‌خیز بود، نگاه کرد و ملتمسانه گفت:
- تو رو خدا رحم کنید! غلط کردم! الآن میگم همه‌ برن دنبالش بگردن.
گوشه‌ای از ل*ب‌های گوشتی و بی‌رنگ‌اش را بالا برد و با تمسخر گفت:
- این‌کار رو هم می‌خوای مثل اون‌کار، خ*را*ب کنی بی‌همه‌چیز؟
قلب‌اش همانند گنجشک می‌تپید و صدای گوش‌خراشش در اتاق تاریک و کم نور، طنین انداز می‌شد. او برروی صندلی سیاه‌رنگ جا خوش کرد و با تحکم گفت:
- هرچه زودتر کار اون رو خلاص کنید.
مکثی کرد و قیافه‌ی وحشت‌زده‌اش را نگاه کرد. سپس با تأکید، ادامه داد:
-اما نه سریع. نباید نرگس مشکوک بشه.
مرد کوتاه قامت، سری از روی احترام تکان داد و چندین بار پشت هم «چشم»ای گفت. پاشنه‌ی پایش را به عقب چرخاند و دستگیره‌ی فلزی را لمس کرد. قبل از این‌که به پایین سوق دهد، صدای بم شده‌ی او به گوش‌اش رسید:
- بعد از تشییع جنازه‌ی اون، نور، پارسا و سام رو هرجایی که هستند، پیدا می‌کنی و کَت‌بسته برام میاری. حواست باشه که نور نه به پارسا بر بخوره و نه به سام؛ وگرنه غذای سگ‌هام شدی.
***

بوی تعفن‌آورِ داروها و هیاهویِ نرگس‌خانم، او را به‌ مرز جنون می‌کشاند. احساساتش طغیان کرده بود و دلش می‌خواست سرش را به دیوارهای سفیدرنگ بیمارستان، بکوباند. صدای هق‌هق آن زن منفور، پتکی بود که برروی سرش فرود می‌آمد‌. در ذهن هزاران رویا را برای سرنگون‌ کردنِ آن زن، می‌پروراند. درون باتلاقی پر از یأس، گیر افتاده بود و از‌ این‌که نمی‌توانست خود را نجات دهد، حس رقت‌انگیزی داشت. تشخیص رفتار درست و یا نادرست، برایش سخت شده بود و ذهنش بی‌رحمانه، جملات منفوری به او تزریق می‌کرد. نگاه عاجزش به در سبزوآبی‌رنگ، قفل شده بود و دست‌هایش از شدت درماندگی، به‌خود می‌لرزید. وقتی بوی زننده‌ی داروها و ا*ل*کل، به مشامش می‌رسید؛ پژواک بلند آرزوی خلاص‌ شدن از این قتل‌گاه، در گوشش می‌پیچید. صدای بالا کشیدن بینیِ آن زن، باعث می‌شد عقلش را از دست بدهد. گوشش از شنیدن هر صدایی متنفر بود. توان این همه اتفاقات منفور را نداشت و می‌خواست زمان تند بدود تا حداقل تکلیفش معلوم شود. نگرانی از طرفی به او چ*ن*گ می‌انداخت؛ حال این خشم هم قوز بالا قوز شده بود. نگران انسان آن سوی در بود و از طرفی از این نگرانی خشم به‌ وجودش چیره می‌شد. چنگی به مانتوی نقره‌ای‌رنگش انداخت و پارچه‌ی لطیف مانتو را در دستش، مچاله کرد. حس‌های ضدونقیضی که درون مغزش جولان می‌دادند، باعث به‌هم پیچیده شدن روده‌هایش می‌شد. ای‌کاش تمام این اتفاقات کابوسی بیش نبودند و ای‌کاش خدا پژواک کمک او را می‌شنید. به دیوار پشتش، تکیه داد و نگاه طوفانی‌اش را از آن در حقارت‌انگیز، گرفت و به نرگس، خیره شد. چه نفرین‌هایی که نمی‌کرد. چه اشک‌های که نمی‌ریخت. او چقدر از دیدن حال دختر دسته‌ی گلش، احساس ناامیدی می‌کرد؟ تا چه حدی جگرش درون زبانه‌های آتش دست‌و‌پا می‌زد؟ این سوز جگر را دوست نداشت. هرچقدر هم نرگس برایش منفور بود، او حس ل*ذت را از خود می‌راند. نباید حریص می‌شد! دختری که درون آن اتاق، زیر دست‌های دکتران، با مرگ دست‌و‌پنجه نرم می‌کرد؛ یک آشنایِ حقیر و نیک‌ بخت بود. هرچقدر هم مصبب سرنوشتِ سیاهش بود؛ او را عاشقانه دوست داشت. او هنوز همانند احمقان، آن دختر را عاشقانه می‌پرستید. اگر باقلبی بی‌جنبش از آن اتاق، خارج می‌شد؛ زمین و زمان در آتش خشم او می‌سوخت.
- ایلیا! اگه دخترم چیزیش بشه، چی؟ اگه یه چیزیش بشه من چه خاکی به سرم بریزم؟
به این بال‌بال زدن‌های نرگس به‌خاطر آن دختر، حسادت می‌کرد. نمی‌توانست این را پنهان کند؛ زیرا او بسیار نیازمند به این محبت‌های نرگس بود. نگاهش را از نرگس، به‌سوی ایلیا که روی صندلی کنارش نشسته بود، سوق داد. ایلیا، مرد دوست‌ داشتنی‌ای بود. مردی که به‌دلیل دِینی که داشت، سرش را خم می‌کرد و هیچ حرفی روی حرف نرگس نمی‌زد. ایلیا، مدیون آن زن بود و می‌بایست همیشه کلماتش را به‌ خوبی در مقابلش انتخاب می‌کرد تا مبادا شرمنده شود. با پوزخند به چشم‌هایِ سیاه‌رنگش، نگاه کرد. این پوزخند در آن موقعیت، جایز بود؟! این‌که تا آن زمان خود را نگه داشته بود و نیشخندی نثارشان نکرده بود، جای شکر داشت. ایلیا تصمیم گرفت پاسخی به نرگس ندهد؛ زیرا با گفتن یک کلمه، نرگس همانند باروت منفجر می‌شد. وقتی نگاه سنگین او را متوجه شد، تاب نیاورد و به چهره‌ی رنگ‌پریده‌اش، نگاهی نگران انداخت.
از دیدن چشم‌هایِ پر از نگرانی‌اش، حسی سرشار از ل*ذت درونش شکل گرفت. این ل*ذت، جنسش با آن ل*ذت‌های حریصانه‌ متفاوت بود. پوزخندش رنگ باخت و ل*ب‌هایش کِش پیدا کرد. برای جلوگیری از لبخند زدن، نگاهش را دوباره به درب چرخاند و سعی کرد این حسِ خوش‌حالی را از خودش دور بسازد. با دوباره چرخاندن مردمکش به سوی در، افکار منفی‌اش پررنگ شدند و چشم‌هایش رو به سیاهی رفت. احساس ضعف عمیقی داشت و رنگ از رخساره‌اش پریده بود. نمی‌توانست آرام بگیرد و صداهایِ ذهنش، همانند آژیر در گوش می‌پیچید. اگر او فلج می‌شد، خود را می‌بخشید؟ نکند مصبب آن اتفاق نیز او بود؟ چرا زندگی بی‌رحمانه عمل می‌کرد؟ صداها، هرلحظه بلندتر می‌شدند و قلبش از ترس، همانند گنجشک می‌تپید. چگونه از این منجلاب بزرگ، فرار می‌کرد؟
با آخرین توانش، پارچه را مچاله می‌کرد و ل*ب‌هایش را می‌گزید. از این صداهای عذاب‌آور، بی‌زار شده بود. احساس حقارت، به قلبش چ*ن*گ می‌انداخت و اشک در چشم‌هایش می‌دوید.
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
آخرین ویرایش:
امضا : مهاجر.

مهاجر.

مدیر تالار نقد + ناظر تالار رمان
پرسنل مدیریت
مدیر تالار
ناظر رمان
منتقد انجمن
روزنامه‌نگار
گوینده انجمن
استارتر تاپیک
2019-12-22
5,543
25,905
198
تیها.
forum.taakroman.ir
کیف پول من
1,476
با چشم‌های ریزشده، به حالات او نگاه می‌کرد. در ذهنش سعی داشت که احساسات او را بفهمد؛ لیکن بدون فشار آوردن به مغز، با پریدن رنگ از چهره‌‌ی او، به حال وخیم جسمانی‌‌اش، پی برد. بانگرانی از روی صندلی جستی گرفت و بدون فکرکردن به عاقبت کارش، خود را به نور که چشم‌هایش را روی هم فشار می‌داد، رساند. انگار در قلبش رخت‌شویی بود. با نگرانی روبه‌روی نور ایستاد و با اضطراب، پرسید:
- نور! حالت خوبه؟
هجوم افکار متفاوت و سرگیجه‌ی مزاحم‌اش، باعث می‌شد که او خوب باشد؟ چگونه با این مصیبت‌ها حالش خوب بود؟ مگر ایلیا کور بود که این‌ها را نمی‌دید؟ چشم‌هایش را با ضرب باز کرد و به دوگوی سیاه‌رنگ، خیره شد. می‌خواست ل*ب به سخن باز کند و تمام دق‌و‌دلی‌هایش را به زبان بیاورد؛ اما با دیدن آن مردمک‌های چون شب، تکلمش را از دست داد. حس عجیبی به او تزریق شده بود. حسی که او را وادار به سکوت می‌کرد. حسی که او را به خلسه می‌برد. او غرق در چشم‌های دل‌ربای ایلیا بود که ناگهان باصدای بم و گرم او، رشته‌ی افکار نور از هم گسسته شد:
- نور! دختر! حالت خوبه؟
باهیجان، آب‌د*ه*ان خویش را قورت داد و به تورفتگی چانه‌ی او خیره شد. در نظرش، حتی آن تورفتگی بی‌ارزش نیز جذاب بود. چه چیز، باعث شده بود که این‌گونه قلبش همانند سیر و سرکه بجوشد؟
با پلکی که زد، افکارش منظم شدند و دوباره همان سرگیجه‌ی کذایی، به سراغش آمد. به ناگاه، بازوی ایلیا را چ*ن*گ زد و بدون فکر، ل*ب‌هایش را تکان داد:
- سرم... سرم... سرم گیج میره.
ابروهایِ پهن و سیاه‌رنگش را درهم کشید و او را به سوی صندلیِ روبه‌روی نرگس، سوق داد. نرگس که هنوز مشغول آه و ناله بود، با دیدن حرکات ایلیا و نور، به هنجره‌اش استراحت داد. با چشم‌های درشت شده از تعجب، رخسار بی‌رنگ نور را از نظر گذراند و زیر ل*ب زمزمه کرد:
- این دختر چه مرگش شده دیگه؟!
از آن سو، ایلیا نور را برروی صندلی فلزی، نشاند؛ سپس سرش را به صورت گرد و کوچک نور، خم کرد و همان‌گونه که به نی‌ نی چشم‌هایش خیره بود، ل*ب زد:
- فکر کنم فشارت افتاده!
شال سیاه‌رنگ نور را که تقریباً برروی شانه‌هایش بود و باعث می‌شد موهای خرمایی لختش را به نمایش بگذارد، مرتب کرد و با لبخند بی‌جانی ادامه داد:
- برای همین، میرم برات یه چیزی بخرم.
دستش را برروی شانه‌های ظریف نور، گذاشت و بافشار اندکی، دوباره زمزمه کرد:
- تا اون‌موقع از این‌جا تکون نخور!
سپس بدون نیم‌نگاهی به نرگس که از دیدن رفتارهای ایلیا، خ*ون‌، خونش را می‌خورد؛ از آن راهروی اتاق عمل خارج شد.
پس از خریدن یک کیک و آب‌سیب، وارد راهروی پذیرش شد و به موزاییک‌های سفیدرنگ بیمارستان، زل زد. همان‌گونه که راه می‌رفت، به اوضاع و احوال ندا می‌اندیشید. اگر او به سلامت از آن اتاق عمل خارج نمی‌شد، چه کار می‌کرد؟ در همین زمان بسیار کوتاه، دلش برای چشم‌های میشی‌رنگ ندا و آن لبخندهایِ شیرینش تنگ شده بود. اما نباید دل‌تنگ می‌شد! او حسی ممنوعه را در قلبش می‌پروراند و قطعا این حس او را می‌کشت. در همین افکار، غوطه‌ور بود که با برخورد جسم ضعیف و ظریفی به او، پلک‌هایش تکان خوردند. با تعجب و ریزبینی، به دخترک ریزنقشی که چندین ثانیه‌ی پیش در آغوشش جای گرفته بود، خیره شد.
دخترک با دستپاچگی نگاه از آن چشم‌های دل‌فریب گرفت و به زمین خیره شد. دلش می‌خواست زمین او را ببلعد تا مایه‌ی شرم نباشد. در کتاب عقایدش، تماس با نا*مح*رم برایش گناهی نابخشودنی بود.
ایلیا، چادر سیاه‌رنگ او را از نظر گذراند و به صورت استخوانی و کوچکش نگاهی اجمالی انداخت. به چشم‌های سبزرنگش که اشک درونش رخنه کرده بود، نگاهی پر از تعجب حواله کرد و سپس به چانه‌ی کوچک ولرزانش خیره شد. در ذهنش سوالات زیادی تشکیل شده بود. آخر چرا باید این دختر گریه می‌کرد؟
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
آخرین ویرایش:
امضا : مهاجر.

مهاجر.

مدیر تالار نقد + ناظر تالار رمان
پرسنل مدیریت
مدیر تالار
ناظر رمان
منتقد انجمن
روزنامه‌نگار
گوینده انجمن
استارتر تاپیک
2019-12-22
5,543
25,905
198
تیها.
forum.taakroman.ir
کیف پول من
1,476
- حالتون خوبه خانوم؟!
سعی می‌کرد متوجه اوضاع احوال او بشود و دلیل بغضش را بیابد. آن دختر، چگونه می‌توانست از سادگی‌اش سخن بگوید؟ چگونه می‌توانست ل*ب باز کند و بگوید که به دلیل ل*مس یک نا*مح*رم، بغض کرده است؟ ل*ب‌های غنچه‌ای شکلش را گزید و سرش را کمی بالا گرفت. به تی‌شرت جذبِ سیاه‌رنگ ایلیا، زل زد و با صدای خفته‌ای پاسخ داد:
- ببخشید.
و با تمام توانش، به سوی درب بیمارستان قدم برداشت. تنها راه چاره ای که می‌توانست او را از این منجلاب بزرگ نجات دهد، فرار بود. قلبش ریتم گرفته بود و می‌خواست س*ی*نه‌اش را بشکافد و بیرون بیاید. گونه‌های استخوانی‌اش، رنگ گرفته بودند. به محض فرار کردن، راه تنفسش باز شده بود و او با ولع اکسیژن را می‌بلعید. تا به حال، این‌گونه به یک مرد نا*مح*رم نزدیک نشده بود. احساس گناه در وجود او سرازیر شده بود؛ اما از طرفی حس عجیبی دیگر نیز وجود داشت که این گناه را تکذیب می‌کرد. برای قبول کردن گناهش، سیلی‌ای برروی گونه‌هایش زد و همان‌گونه که از در اصلی بیمارستان خارج می‌شد، با خود درگیر شد:
- دیوونه شدی؟! این فکرها، فکرهای تو نیست! شیطان داره اغفالت می‌کنه زینب.
آن چنان درگیر افکار ضدونقیض‌اش بود که متوجه زمان خارج شدن از آن بیمارستان، نشد. لبه‌ی چادرش را در دست گرفت و تا حدودی چهره‌اش را پنهان کرد. فرار کردن از آن افراد بی‌وجدان کار سختی بود و پنهان شدن از دستشان، کار سخت‌تری!
***
با رفتن آن دختر عجیب غریب، ابروهایش به بالا حرکت کردند و او هاج و واج، به فرار آن دختر خیره شد. سوالات زیادی در ذهنش جولان می‌دادند؛ اما وقت تعلل را نداشت. نور حالش خوب نبود و از طرفی او را با نرگس تنها گذاشته بود. این‌کارش حماقت محض بود، نبود؟! رها کردن آن دو که از هم به‌شدت متنفر بودند، تا چه حد ناشیانه است؟ سعی کرد به آن دختر فکر نکند. این اتفاق فقط یک تصادف بود، مگر نه؟
پس از آن که خود را به نور و نرگس رساند، کیک و آب‌سیب را به نور داد و روی صندلی کنار او، جای گرفت. با دیدن نرگس که چشم‌هایش بسته بود، نفس آسوده‌ای کشید. خبری از دعوا و بحث‌هایشان نبود و این یک غنمیت به شمار می‌رفت. نور، پس از این‌که کیک و آب‌سیب را خورد، سرگیجه‌اش کم‌رنگ‌تر شد. همین باعث ایجاد تبسم کوچکی برروی ل*ب‌هایش می‌شد و حالش را خوب می‌کرد. ک*م*رش را به صندلی تکیه داد و چشم‌هایش را بست تا حداقل از فکر کردن دست بردارد؛ اما ایلیا برنامه‌هایش را بهم ریخت.
- با مامانت حرف زدی؟
چشم‌هایش را با ضرب باز کرد و به نیم‌رخ ایلیا نگاهی پر از هیاهو انداخت. خ*ون در رگ‌هایش با سرعت بیشتری حرکت می‌کردند و در گوشش فریادی بلند، طنین انداز می‌شد.
- چی؟
تنها کلمه‌ای که می‌توانست به زبان بیاورد، همین بود. همین یک کلمه، هزاران جمله درونش نهفته بود که فقط ایلیا متوجه‌اش می‌شد. سرش را کج کرد و به چشم‌های رعب‌انگیزش خیره شد. می‌دانست که اکنون طوفانی‌ست و تا دقایقی دیگر طغیان می‌کند؛ اما دیگر بس بود.
- میگم، با مامانت حرف زدی؟!
برخلاف انتظار ایلیا، منفجر که نشد هیچ، لبخند خبیثی نیز تحویلش داد. دست‌های ظریفش را بهم گره زد و دوباره به صندلی تکیه داد.
- هنوز نمردم که بتونم باهاش صحبت کنم!
همین طعنه‌ی نور، او را به تعجب وا می‌داشت. نگاهش را بین نرگس و نور چرخاند. نمی‌دانست چه نتیجه‌ای از این حرف دو پهلویش بگیرد؛ برای همین با تردید به چشم‌هایش خیره شد و ل*ب زد:
- خاله رو کُشتی؟!
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
آخرین ویرایش:
امضا : مهاجر.

مهاجر.

مدیر تالار نقد + ناظر تالار رمان
پرسنل مدیریت
مدیر تالار
ناظر رمان
منتقد انجمن
روزنامه‌نگار
گوینده انجمن
استارتر تاپیک
2019-12-22
5,543
25,905
198
تیها.
forum.taakroman.ir
کیف پول من
1,476
با شنیدن جمله‌ی ایلیا، پوزخندی نثارش کرد؛ اما در دل قهقهه می‌زد. او یک مرده را بکشد؟ مگر امکان داشت؟
در همان حالت به اصطلاح بی‌خیالش، پاسخ داد:
- درسته یکی رو تا مرز مرگ فرستادم؛ اما دیگه در اون حد نیستم!
سپس چشم‌هایش را باز کرد و به چهره‌ی آرام نرگس که به‌نظر می‌آمد خوابیده است، نگاه کرد و ادامه داد:
- اون یکی رو بی‌مادر کرده؛ اما من شبیه‌ش نیستم!
و سپس با چشم‌هایش به اتاق عمل، اشاره کرد. ایلیا از حرف‌های بی‌معنی نور، گیج شده بود؛ پس پاسخی به او نداد و تصمیم گرفت سکوت کند.
بعد از گذشت ساعاتی، وقتی که نور خسته و نرگس از خواب هفت‌پادشاهش بیدار شده بود؛ دکتر از اتاق عمل خارج شد. نرگس بی‌هیچ فکری و حتی بدون مرتب کردن چادر مشکی‌اش، از روی صندلی برخاست و به سوی دکتر که هنوز یک قدم نیز برنداشته بود، رفت.
- آقای دکتر! دخترم خوبه؟
نرگس با چشم‌های پر اشکش به چهره‌ی دکتر که ماسک نیمی از چهره‌اش را می‌پوشاند، خیره شد. آن مرد، به مردمک‌های طوسی‌رنگی که لغزان بود، زل زد.
از آن سو، نور سعی می‌کرد در ظاهر خود را بی‌خیال نشان دهد و نقطه ضعفی به دست نرگس ندهد؛ اما همان‌گونه که برروی صندلی نشسته بود، تمام وجودش مشتاق حرف زدن آن دکتر بود. ایلیا هم مشتاقانه به چشم‌های قهوه‌ای رنگ دکتر که به دلیل کم بودن ملانین، عسلی‌رنگ شده بود، نگاه می‌کرد.
- به دلیل ضربه‌ای که مغزش وارد شده بود، کار سخت شد. ما جلوی خون‌ریزی رو گرفتیم؛ اما خطر رفع نشده. معلوم نیست که به‌هوش میاد یا نه! باید براش دعا کنید.
دکتر پس از گفتن این جملات بی‌رحمانه، همراه با کادرش از کنار نرگس و ایلیا، رد شدند. زانوان نرگس، دیگر رقمی برای تحمل وزنش نداشتند و او با رقت‌انگیز‌ترین حالت، برروی موزاییک‌های سرد بیمارستان، فرود آمد.
- دخترم!
همین کلمه‌ای که با بغض، برروی زبان جاری کرد، نور را از عرش به فرش کشاند. روح و روانش را به بازی گرفت و او را از ساختمانی دویست طبقه، پرت کرد.
لبخند غمگینی روی صورت گردش، پدید آمد و او بی‌توجه به نرگس و آه و ناله‌هایش، بدون منتظر ماندن و دیدن چهره‌ی ندا، بی‌اهمیت به چهره‌ی نگران ایلیا، از روی صندلی بلند شد. چقدر دلش تنها بودن را می‌خواست. اکنون، خواهرش به وضع اسف‌باری افتاده بود و مرگ و حیاتش، به‌دست خدا بود؛ اما او به لجبازی‌اش ادامه می‌داد. محبت ندیده بود و از دیدن محبت‌های بی‌نوای نرگس به ندا، احساس ضعف می‌کرد. وارد حیاط بیمارستان که شد، به ماه که هلال‌مانند بود، پوزخند کجی زد. نمی‌دانست چه زمانی خورشید غروب کرده و از کی این ماه تنفر برانگیز، در آسمان جولان داده. رو به ستاره‌های پرفروغ آسمان، زمزمه کرد:
- به اون خداتون بگید، داره بی‌عدالتی میشه!
باصدایی پر از بغض نامرئی و دردهایی پنهان این جمله را به زبان آورد. زخم صدایش را فقط همان خدا می‌دانست. چه قدر تشنه‌ی محبت نرگس بود؟ خیلی.
از وضعیت ندا، احساس خوبی نداشت؛ اما باز هم به او حسادت می‌کرد. اگر او به جای ندا بود، نرگس باز هم این‌گونه جامه می‌درید؟!
***
در این چهار روزی که گذشته بود، نرگس ذره ذره آب میشد و ایلیا نیز در فراق عشقش می‌سوخت. در این مابین، نور بود که با چهره‌ای سرد و باطنی نگران، بر روی همان صندلی انتهای راهرو می‌نشست و به شیشه‌ای که نرگس کنارش بود، زل می‌زد. او هم در خفا، آب می‌شد و نامحسوس محبت می‌کرد.
نرگس، فقط به ندایی که زیر آن دستگاه جان می‌داد، می‌اندیشید و از دنیای اطرافش فارغ بود. ایلیا نیز، نمی‌دانست به فکر مادری مظلوم باشد، یا نوری که رفتارهایش مانند همیشه عادی نبود و یا به فکر عشقی باشد که درحال جان دادن است. همه‌چیز اوضاع نابسامانی داشت و هیچ‌کس نمی‌دانست چه کند.
با صدای زنگ موبایل، نگاهش را از آن شیشه‌ی کذایی گرفت و موبایلش را از کوله‌ای که روی پاهایش جا خوش کرده بود، برداشت. با دیدن نام «بهار» پوفی کلافه کشید و خواست مانند این چهار روز پاسخی ندهد. برای همین موبایل را به سوی کوله سوق داد؛ اما در لحظه‌ی آخر با پشیمانی، آیکون اتصال تماس را ل*مس کرد و گوشی را به سوی گوشش برد.
- چه عجب خانوم جواب دادند!
از صدای دل‌خور بهار، دلگیر شد؛ اما از طرفی به او حق‌ داد. او از کجا می‌دانست ندا به چه وضعی افتاده؟ او در چه حد از وضعیت بهم تنیده‌ی خانواده‌ی نور خبر داشت؟ دوباره به همان شیشه خیره شد. اکنون نرگس و ایلیا در کنار شیشه نبودند؛ پس راحت‌تر می‌توانست با بهار صحبت کند.
- بهار! متأسفم بابت نیومدنم و اطلاع ندادن به تو؛ اما یه مشکلی پیش اومده. من... .
خواست جمله‌اش را ادامه دهد که بهار همانند قاشق نسسته، خودش را به میان انداخت و گفت:
- برام مهم نیست چی شده! ببین، طبق قراردادمون حداکثر مرخصی‌هات یه هفته‌ست. ببخشیدها؛ ولی اگه صبح نیومدی، من استعفا میدم! یا دنبال یه منشی دیگه باش، یا صبح بیا مطب.
از خودخواهی بهار، کفرش در آمد. آخر یک انسان چگونه می‌توانست این‌قدر بی‌رحم باشد؟ نگاه پر از غضبش را به سوی کتونی‌های سفیدرنگش سُر داد و با تمام خشم به آن‌ها خیره شد. انگار آن بدبخت‌ها، بهار باشند و او بتواند به او خشمش را نشان دهد.
- بهار! ببین من شرایطم اصلا مناسب نیست. چرا درک نمی‌کنی؟
با حرص، پاهایش را به کف کتونی‌ها چسباند و نفس عمیقی کشید. چقدر دلش می‌خواست این دخترک بی منطق را دار بزند و سپس آبگوشتش را درست کند و بخورد.
- من حرفام رو زدم نور. عزت زیاد.
با صدای بوق ممتدی که در گوشش می‌پیچید، پوزخند عصبی‌ای زد و با خباثت، گوشی را سرجایش برگردادند. مطمئن بود که فردا وقتی بهار از اوضاع کنونی نور باخبر شود، خودش را دار می‌زند و این موضوع، دل نور را خنک می‌کرد. از روی صندلی بلند شد و بند کوله‌‌ی نقره‌ای‌رنگ را برروی شانه‌اش انداخت. نگاهی پر از سرزنش به همان مانتو و شلوار چهار روز پیشش انداخت‌. از بیمارستان خارج نشده و حتی لباسش را نیز عوض نکرده بود. در این حد نگران آن شیطان بی‌هوش شده بود و هست؟
با قدم‌های بلندش، روبه‌روی شیشه قرار گرفت و به دختری که اکنون یک تکه گوشت بود، پوزخندی زد.
- فعلاً بانو.
این کلمه را با بی‌تفاوتی‌ای وصف نشدنی گفت. سپس با تمام سرعت خودش را به در بیمارستان رساند.
نمی‌دانست چگونه و چه زمانی به خانه رسیده بود. وقتی به خودش آمد که برروی تختِ نرم و گرمش دراز کشیده و مشغول پیام عذرخواهی به ایلیا هست.
- من رفتم خونه‌. فردا مطبم. متأسفم.
همین سه جمله‌اش یک عذرخواهی طویل بود. حال و حوصله‌ی کش‌دادن یک موضوع را نداشت. گوشی‌اش را برروی عسلی بنفش‌رنگ پرت کرد و به سقفی که پر از نقاشی‌هایش بود، خیره شد.
***
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
آخرین ویرایش:
امضا : مهاجر.

مهاجر.

مدیر تالار نقد + ناظر تالار رمان
پرسنل مدیریت
مدیر تالار
ناظر رمان
منتقد انجمن
روزنامه‌نگار
گوینده انجمن
استارتر تاپیک
2019-12-22
5,543
25,905
198
تیها.
forum.taakroman.ir
کیف پول من
1,476
سرش را میان انگشت‌های کشیده و ظریفش گرفت؛ سپس با نگاهی خسته به در سفید رنگ، خیره شد. افکارش مشوش شده بودند و نظم منطق‌اش از بین رفته بود. از سویی نگران آن دختر غریبه؛ اما آشنا بود. از طرفی هم نمی‌دانست چه کند. نفس عمیقی برای بهبودی این حال جنون‌وارش کشید و سرش را از اسارت آن انگشت‌ها، آزاد کرد. به صندلی شیری رنگش تکیه داد و با صدایی خش‌دار زمزمه کرد:
- به خودت بیا!
با تشری که به خود زد، پلک‌هایش تکان خوردند و ذهنش افکار منفور را پنهان کرد. قلبش دیگر از شدت نگرانی، به قفسه‌ی س*ی*نه‌اش مشت نمی‌زد. گویا این نهیب، به خوبی اثر کرده بود.
با تقه‌ای که به در خورد، از اندیشیدن به تشرش، دست برداشت و منتظر به در نگاه کرد. پس از چند ثانیه، دختری قد بلند، با هیکلی مناسب و ظریف وارد اتاق شد. صدای کفش‌های پاشنه‌بلندش، گوش را خراش می‌داد و این باعث حساس شدن نور می‌شد. دختر، ابروان باریکش را بهم گره زد و نگاهی به دیوارهای پر از رنگ انداخت. چشم‌هایش از دیدن رنگ‌هایی که به طور نامتعادلی برروی دیوار نشسته بودند، گرد شد. از هر رنگی، برروی دیوار بود و با وجود نامتعادلی‌اشان، نقش و نگار زیبایی را ساخته بودند. این اتاق با وجود آن همه نشاط، برایش تازگی داشت. همان چیزی که همیشه درون ذهنش نقش می‌گرفت، اکنون روبه‌رویش بود. صدایی در ذهنش فریاد می‌زد:
- مگه همیشه اتاق روان‌شناس‌ها آروم کننده نبود؟ پس چرا این اتاق پر از شادیه؟
نگاهش را به سوی میز مستطیل شکل سُر داد و سپس به کسی که پشت میز جای گرفته بود، نگاهی پر از تردید حواله کرد. از دیدن چهره‌ی بشاش و زیبای نور، حسی پر از ل*ذت درونش سرازیر شد. در ذهنش سادگی؛ اما زیبایی چهره‌اش را تحسین کرد. آن چشم‌های خمار و کشیده‌ به صورتش زینت می‌بخشید و ل*ب‌های غنچه‌ای و صورتی‌رنگ، اولین عضو چهره‌اش بود که پس از خیره شدن به صورتش، خود را به رخ می‌کشید. با ل*ذت عطر گل محمدی‌ای که برروی میز بود را وارد ریه‌هایش کرد. سپس با گام‌هایی بلند خود را به نور رساند. هنوز آن اخم کم‌رنگ ناشی از تعجب، مهمان صورت دخترک بود.
نور با لبخند مصنوعی‌ای به صورت استخوانی و بی‌رنگ دختر خیره شد و تعارفی برای نشستن او برروی صندلی‌های شیری‌رنگ، کرد. دختر برروی صندلی جای گرفت و شال سیاه‌رنگش را مرتب کرد تا موهای بلوطی‌رنگش پنهان بمانند. نور ل*ب‌هایش را گزید و به گود افتادگی زیر چشمانش، نگاهی اجمالی انداخت.
- سلام!
در آن زمان برایِ ارتباط برقرار کردن، آن «سلام» لازم بود؛ اما هم برای دخترک و هم برای نور مضحک جلوه داده شد. آن دختر، احساس می‌کرد که به‌جای نادرستی آمده و به‌ این‌جا تعلق ندارد؛ با سلام‌گفتن نور دیگر نورعلیٰ‌نور شده بود! نور وقتی جو را سنگین دید، سعی کرد با لبخندِ دیگری حرف‌اش را ادامه دهد:
- من نور هستم؛ نور عطایی. اسم تو چیه؟
دخترک به چشم‌های مرموز نور خیره شد. بی‌حال، ل*ب‌هایش را کش داد و باصدایی گرفته، ل*ب باز کرد:
- احیاناً زیر دست‌هاتون، روی اون برگه اسمِ من نوشته نشده؟!
در پاسخِ زیرکی دخترک، لبخندی تحسین‌برانگیز زد و سری تکان داد. دخترک به‌راستی باهوش بود! بدون نگاه به آن برگه‌ها، خیره به چشم‌های جنگلی‌اش، زمزمه کرد:
- چرا! اما ترجیح میدم که خودت اسمت رو بگی.
سرش را به‌ معنای فهمیدن تکان داد و پوزخند بی‌رنگی زد. در دل به سرتقی نامحسوسِ نور، احساسی ل*ذت‌بخش داشت. همان سوالِ کلیشه‌ای که اغلب مراجعه‌کنندگان نور از خود می‌پرسیدند؛ در ذهنش تشکیل شد: « این واقعا روان‌شناسه؟!» با صدایی خفه، دست از جنگ برداشت و پاسخ داد:
- فریماه نبوت.
مانتو و شلوار مشکی‌رنگش را از نظر گذراند و به سادگی‌اش لبخند کم‌رنگی زد. کنجکاو بود که بداند این دختر به چه دلیل به این‌جا آمده؛ اگرچه از حال نزار صورتش و قرمزی چشم‌هایش، حدس‌هایی می‌زد.
- خب. من نمی‌خوام الکی چیزی رو کِش بدم و خودم نباشم. فریماه جان! من الآن باهات راحتم پس تو هم احساس راحتی کن. چرا اومدی این‌جا؟
بی‌مقدمه کارش را شروع می‌کرد. او از احساسات الکی و دوست بودن های الکی بی‌زار بود. روش کارش این‌گونه بود و باید با او کنار می‌آمدند. به چشم‌های سبز فریماه خیره شد. منتظر پاسخی از جانب او بود.
- خب، چطور بگم... .
کمی در جایش وول خورد و پاهایش را تکان داد. درون چشم‌هایش غبار غم نشسته بود. نور به خوبی حس‌اش را درک می‌کرد. می‌فهمید که بیان کردن اتفاق مهم زندگی‌اش سخت است.
- می‌دونم سخته که بخوای چیزی که اذیتت می‌کنه رو بگی؛ اما تا کِی می‌تونی تنهایی این بار رو همراه خودت به دوش بکشی؟ خسته میشی! جا می‌زنی! می‌میری و زنده میشی!
با سرخ‌شدن نوک بینی گوشتی و پهن فریماه، متوجه شد که بغض درون گلویش چنبره زده. از روی صندلی بلند شد و میز سفیدرنگ را دور زد، سپس روی صندلی مقابل فریماه جای گرفت و دستش را روی شانه‌ی ظریفِ او گذاشت.
- لازم نیست این‌جا جلوی شکستن بغضت رو بگیری! هر کی گریه می‌کنه ضعیف نیست؛ بلکه قویه چون می‌تونه بادردهاش کنار بیاد و درکشون کنه. با گریه نکردن که چیزی درست نمیشه.
با تمام شدن سخن‌اش، صدای هق‌هق فریماه بلند شد. او دیگر طاقت آرام بودن را نداشت. کاسه‌ی صبرش لبالب پر بود! می‌خواست خود را تخلیه کند و که بهتر از آن دختر زیبارو؟!
پس از بند آمدن اشک‌هایش، به چشمان مهربان نور خیره شد و شروع به تعریف کردن، کرد:
- من از بچگی شاهد دعواهای مامان و بابام بودم. تک فرزند بودم و کسی نبود باهاش بخندم و بی‌خیال دعواهاشون بشم. دعواهاشون به مرور بیشتر می‌شد. بابام هرشب مامانم رو کتک می‌زد و منم فقط لال می‌موندم. الکی کتک می‌زد؛ یا حداقل من متوجه دلیلش نمی‌شدم. وضع مالی‌مون خوب بود. نمی‌گم به‌ دلیل مواد مخدر و یا غیره مامانم رو کتک می‌‌زد. شاید روانی شده بود! نمی‌دونستم چی‌کار کنم. آرزوی یه روز خوب، تا ۱۳سالگی‌، توی دلم موند. البته، بعدش فهمیدم اون‌موقع روزای خوبم بود و من با غم و غصه از دستشون دادم. بعد از ۱۳ سالگیم، دیگه خبری از دعواهاشون نبود. بابا دقیقا شب تولدم سکته کرد و همه‌چیز بهم ریخته شد. من توی بچگیم به دلیل رفتار بابا و مامانم دختر خیلی آرومی بودم و حتیٰ با بقیه بازی هم نمی‌کردم. همش برای این‌که من رو هم دعوا نکنند سعی می‌کردم بچه خوبی باشم و کسی رو اذیت نکنم یا اگه کسی اذیتم کرد به مامان یا بابا نگم که اوضاع بد بشه. من بچگیم مثل بچه‌ی آدم نگذشت.
وقتی حال بد فریماه را دید، لیوان آبی که کنارِ گل‌، روی میز بود را برداشت و به دست‌اش داد. برایش این‌ ماجرا تازگی داشت.
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
آخرین ویرایش:
امضا : مهاجر.

مهاجر.

مدیر تالار نقد + ناظر تالار رمان
پرسنل مدیریت
مدیر تالار
ناظر رمان
منتقد انجمن
روزنامه‌نگار
گوینده انجمن
استارتر تاپیک
2019-12-22
5,543
25,905
198
تیها.
forum.taakroman.ir
کیف پول من
1,476
عجیب؛ اما ساده با دیدن فریماه، ماجرای ندا را از یاد برده بود. او معمولاً با دیدن مراجعه کنندگانش و مشکلاتشان، خود را به فراموشی می‌سپرد. شخصیتی که شغلش برای او ایجاد کرده بود.
فریماه با نوشیدن آب، نفس عمیقی کشید و لیوان شیشه‌ای را روی میز نور، قرار داد. حس آرامشی در درونش ایجاد شده بود. احساس سبکی‌ای از پر*ده برداشتن برروی اندکی از رازهایش، داشت. به چشم‌های منتظر نور خیره شد و با زبان ل*ب‌های قلوه‌ای شکلش را تر کرد.
- بابام سکته کرد و مُرد!
چشم‌هایش را بهم فشرد تا بتواند برروی افکارش تسلط داشته باشد. حرف زدن از زخم‌های کهنه‌اش سخت بود! در مرز گفتن و نبودن، بال‌بال می‌زد. تردید داشت و می‌ترسید که برای ترمیمِ این زخم‌های پوسیده هیچ راه‌حلی نداشته باشد.
نور به خوبی حس فریماه را می‌فهمید و با بندبند جانش، خواستار بهبودیِ حال روحیِ دخترک محزون بود. ل*ب‌ باز کرد و خواست چیزی بگوید که فریماه ادامه داد:
- بعد از مرگ بابا، فهمیدم مامانم خیانت می‌کرد! خیلی سوختم؛ اما چی‌کار می‌کردم؟! من هیچ‌کس رو نداشتم و توی تنهایی‌هام غرق شده بودم. مثل یه مجسمه به گذر زمان نگاه می‌کردم. مامانم با اون مر*تیکه ازدواج کرد بدون این‌که به فکر من باشه. ناپدریم مرد بدی نبود؛ اما برام خیلی بد بود که باهاش توی یه خونه باشم. انگار اون قاتل بابام باشه! به سن ۱۵ سالگی که رسیدم یه خواستگار برام اومد. خیلی برام زود بود؛ اما من دنبال فرار از اون جهنم بودم. ۲۳ سالش بود و از من ۸سال بزرگتر بود؛ اما به این‌چیزها اهمیت ندادم. باهاش ازدواج کردم و کم‌کم عاشقش شدم. دست خودم نبود من عاشقش بودم اما اون ازم متنفر بود! بهم خیانت می‌کرد و منم نمی‌دونستم چی‌کار کنم. اول گفتم بی‌خیال درست میشه؛ اما نشد! رفته‌رفته بدتر هم شد. منم خسته شدم و ازش طلاق گرفتم. خیلی سخت بود که چشمم رو، روی عشقی که ازش دارم ببندم و ازش جدا بشم؛ اما نمی‌تونستم عزت نفسم رو از بین ببرم. همین چند ماه پیش، ازش طلاق گرفتم و با پول مهریه‌ام، یه خونه خریدم. الآن هم اومدم پیشِ شما. احساس می‌کنم خیلی تنهام توی این کره‌ی زمینی که هفت میلیارد آدم توش وجود داره!
نور به صورت رنگ و رو رفته‌ی فریماه زل زد. این دخترک، د*ر*د کشیده بود و تنها شد؟! صبرش لبریز شده بود و از این جهان متنفر می‌شد؟! همه‌چیز برای او زود بود. چه یتیم‌ شدنش، چه متأهل شدنش و چه مطلقه شدنش! لبخند رنگ و رو رفته‌ای تحویل دخترک داد و برای آرام کردن‌اش ل*ب به سخن باز کرد:
- فریماه جان! می‌دونم سخت بوده برات. می‌تونم حست رو بفهمم. تو از درون شکستی. نمی‌تونی گذشتت رو فراموش کنی. حس عجیبی داری و عصبی هستی؛ اما برای بهتر شدن حالِ‌ت باید قدم برداری! تو می‌خوای خوب بشی؟!
ل*ب‌اش را گزید و به نوک بینی عقابیِ نور خیره شد. این دختر زیبارو به او آرامشی خالص تزریق می‌کرد.
- می‌خوام! اگه نمی‌خواستم، این‌جا نبودم.
خودش را به سمت فریماه کشاند و دست ظریف‌اش را گرفت. با همان آرامشِ متعلق به شغلش، ل*ب زد:
- پس باید اول از احساساتت شروع کنی. برای این‌که بفهمی چه حسی داری تمرکز کن، فکر کن، نقاشی بکش، بنویس و... و بعد، وقتی متوجه شدی که چه حسی داری قدم دوم رو بردار!
دست‌اش را رها کرد و از روی مبل برخاست. دوباره میز را دور زد و روی صندلی‌‌اش که حال به دلیل نبودش سرد شده بود نشست. با لبخند پررنگی گفت:
- تا جلسه‌ی بعدی حق داری از احساساتت باخبر بشی. جلسه‌ی بعدی دوهفته‌ی دیگه‌ست. من تا اون‌موقع منتظرتم. سعی کن آرامش داشته باشی و اول احساساتت رو بفهمی. مغزت رو خالی کن و روش‌هایی که به نظرت می‌تونه جواب بده رو امتحان کن.
به نور نگاه کرد و چیزی نگفت. نمی‌دانست چه بگوید. نور عجیب‌ترین؛ اما صریح‌ترین روانشناسی بود که در عمرش دیده بود. البته فریماه با روانشناسان زیادی در ارتباط نبود؛ اما می‌دانست که یک روانشناس ابتدا می‌خواهد آرامش دهد و سپس کارش را انجام می‌داد؛ ولی نور به دنبال آرامش دادن نبود فقط حرف‌هایش را می‌زد و همین حرف‌ها آرامشی خالص ایجاد می‌کرد! از روی صندلی، بلند شد و با ملایمت گفت:
- خوش‌حال شدم که شما رو انتخاب کردم! کارهایی که گفتید رو انجام میدم و جلسه‌ی بعدی بهتون اطلاع میدم. مرسی.
نور لبخندِ عمیقی زد و هیچ پاسخی نداد. فریماه دچار افسردگی شده بود و او برای‌اش هر کاری می‌کرد.
از آن مطب و آن اتاقک آرامش‌دهنده فاصله گرفت و از ساختمان هفت طبقه، خارج شد. دست‌هایش را در جیب شلوارش فرو کرد و وارد پیاده‌رو شد؛ سپس به نور اندیشید. وجدان‌اش بی‌قراری می‌کرد و با حرف‌هایش سیلی محکمی به او می‌زد. او مجبور بود که این‌کار را انجام دهد و این دردناک بود. از طرفی، دلش می‌خواست ساعت‌ها به صدای نور گوش دهد و بخوابد. صدایی از ج*ن*س آرامش و لطافت! پوزخندی به افکارِ عقده‌ای‌ مانندش زد و توقف کرد‌. گوشی لمسی‌اش را از درون کیف کوچک دستی‌اش، بیرون آورد و شماره‌ی او را گرفت.

- باور کرد.
چشم‌هایش را بهم فشرد و سعی کرد وجدانی که سعی می‌کرد منع‌اش کند را نادیده بگیرد. صدای بم و پر از شادمانی او، در گوش فریماه پیچید:
- پول خوبی می‌گیری نیکا.
***
بعد از رفتن فریماه، در انتظار مراجعه کننده بعدی به در چشم دوخته بود. در این اتاقک، داستان‌هایی از ج*ن*س صداقت می‌شنید و عجیب آرامش دهنده بود شنیدن این داستان‌ها! اگرچه با درد بود؛ اما این‌که می‌توانست صاحب داستان‌ها را آرام کند، برایش کافی بود.
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
آخرین ویرایش توسط مدیر:
امضا : مهاجر.

مهاجر.

مدیر تالار نقد + ناظر تالار رمان
پرسنل مدیریت
مدیر تالار
ناظر رمان
منتقد انجمن
روزنامه‌نگار
گوینده انجمن
استارتر تاپیک
2019-12-22
5,543
25,905
198
تیها.
forum.taakroman.ir
کیف پول من
1,476
لبخند عریضی برروی ل*ب‌هایش نشست. یاد آن روزهایی که در تکاپوی کنکور و تست زدن بود، افتاد. آن موقع‌هایی که خام و بی‌تجربه، با عینکی مستطیل شکل، به کتاب‌خانه می‌رفت و به بهانه‌ی کتاب‌خواندن ساعت‌ها آن پسرکی که سخت مشغول کتاب‌خواندن بود، را تماشا می‌کرد. در آن زمان که فکر می‌کرد عشق او را گریبان‌گیر کرده و نمی‌تواند دوری‌اش را تحمل کند؛ گرچه دیگر آن روزها گذشت و نور به آسانی توانست احساسش را نسبت به آن پسرک را فراموش کند. آن حس‌اش یک احساس زودگذر بود و نمی‌توانست نام‌اش را «عشق» بگذارد! آن زمان بی‌شیله‌پیله بود و بی‌تجربه! چگونه می‌توانست فرق عشق و حسی زودگذر را متوجه شود؟ بعد از رفتن به دانشگاه و وارد شدن به آن‌جا به عنوان دانشجوی روانشناس بالینی به خود می‌بالید. اگرچه قبل از کنکور هنوز هم به فکر آن پسرک لاغر و صورت گردش بود. اگرچه شب‌ها هم با فکر به چشم‌های سیاه‌رنگش سر بر روی بالشت می‌گذاشت؛ اما پس از یک هفته به خوبی آن پسرک و موهای طلایی رنگ همراه با آن بینیِ عملی‌اش را از یاد برد. دیگر نه به فکر زاویه‌ فکِ کجِ او بود و نه صورتی با پو*ست برنزه‌رنگ‌اش!
آن عشق دروغین از حافظه‌اش پاک نشد بلکه درس عبرتی برایش شد که دیگر فرق عشق و وابستگی را بداند؛ اگرچه هیچ‌وقت با آن پسرک برخوردی نداشت.
از اندیشیدن به یازده سال پیش دست کشید و به چشم‌های قهوه‌ای‌رنگ مراجعه کننده‌ی جدیدی که آمده بود، خیره شد.
***
با خستگی به ساعت مچیِ سفیدرنگ‌اش خیره شد و با دیدنِ ساعت نه شب، موبایل و کوله‌اش را برداشت. استایلش کاری نبود و اغلب با کوله به این‌ور و آن‌ور می‌رفت. نور، گویی خودش نیز روانی بود! اگرچه واقعا هم یک روانی بود و دلیلِ روانشناس شدن‌اش هم خیلی مسخره‌ جلوه داده می‌شد. دستی به مانتوی بلندِ سورمه‌ای رنگ‌اش که کمی مچاله شده بود کشید و با قدم‌هایی شمرده بدون این‌که از بهار خداحافظی کند، از مطب خارج شد. حال و حوصله‌ی وراجی‌های بهار و شنیدنِ «متاسفم»هایش را نداشت. این شب از آن شب‌هایی بود که تا ساعت یک و دوِ شب در کوچه و خیابان پرسه می‌زد. برای یک دختر پرسه زدن در آن موقع خطرناک بود؛ اما مگر نور گوش می‌داد؟! در خانه فقط ایلیا نگران‌اش می‌شد و با او قهر می‌کرد که روز بعد، نور از او دل‌جویی می‌کرد. مادرش نیز... .
برای آرامش خویش، نیاز به تنهاییِ زیادی داشت. تنهایی و آرام کردن خود. نور، خسته و دمغ بود، نبود؟ احساس می‌کرد یک راز عمیق به قلب‌اش چ*ن*گ می‌اندازد؛ اما او حتی محتوای راز را هم نمی‌دانست. شاید هم می‌دانست و درون کتاب‌خانه‌ای مُهر و موم کرده بود.
کلافه بند کوله‌‌اش را س*فت در دست گرفت و برای آرامش‌اش شروع به راه رفتن کرد. باکنجکاوی دوروبر را می‌پایید تا این‌که به یک رستوران یا دیوارهای شیشه‌ای رسید. یک خانواده‌ی خوشبخت، با خنده و قهقهه مشغول خوردن غذایشان بودند. به دخترک پنج ساله‌ای که با خنده‌ای دلربا به پدر و مادرش نگاه می‌کرد، خیره شد. دخترک چه زندگیِ خوبی داشت! مگرنه؟! مادری که او را می‌پرستید و پدری که او را ترک نمی‌کرد. زندگی‌شان زیبا بود. مضحک بود که با وجود بیست‌و‌هشت‌سال سن، به دخترک پنج‌ساله‌ای حسادت می‌کرد؟
یکی از خاطرات چندین سال پیش، در ذهن‌اش تداعی شد که با به‌یاد آوردن صح*نه‌ها، تیر کشیدنِ سرش شروع شد. نفس‌هایش تند تند شده بود و د*ر*د تا مغز و استخوان‌اش نفوذ کرد. چشم‌هایش را روی هم فشرد. آخر این خاطرات و این شوک‌ها تا کِی ادامه داشت؟
دستی برروی شقیقه‌هایش کشید و با خیسی مردمک‌‌های چشمان‌اش، به راه خود ادامه داد. درکنار پیاده رو، بی‌هدف راه می‌رفت و توجه‌ای به ماشین‌های در حال رفت و آمد نداشت. توجهی به صدای بوق‌های مکرر ماشین‌ها یا آن دعوای کنار فلکه و یا آن تیک‌آف‌ها نداشت. گویی ارتباطش را با کل جهان، قطع کرده بود. چه به سرش آمده بود؟ او با آن خانواده‌ی خوشبخت، همانند آن خانواده‌ و آن دختربچه، به‌کجا پر کشید بودند؟ چرا اینک فقط خود بود و یک ایلیا؟ ایلیایی که پسرخاله نبود، برادر نبود؛ بلکه... . افکارش را پس زد. او نباید دوباره آن حس سه‌ساله‌اش را به یاد می‌آورد. می‌دانست این حس زودگذر نیست؛ بلکه دوست داشتن است. او شیفته‌ی رفتار آقامنشانه‌ی ایلیا و آن چهره‌ی فریبنده‌اش شده بود؛ اما می‌توانست بگوید؟ نه! دروغ می‌گفت و دروغ هم که حناق نبود! زیرا پس از آن‌که فهمید... .
افکارش دوباره گذشته را یادآوری می‌کرد. او باید خاموش می‌کرد این صدای ذهن خسته را.
با پیچیدن صدای ماشین‌ها و هیاهوی در خیابان درون گوش‌هایش، متوجه شد که دیگر افکارش دود شده‌اند و رفته‌اند. پوزخندی بر لبان‌اش نشست و دست‌اش را که ساعت‌ها برروی بند کوله‌اش بود، روی مانتویش گرفت و پارچه‌ی مانتویش را باحرص مچاله کرد.[/THANKS]
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
آخرین ویرایش:
امضا : مهاجر.

مهاجر.

مدیر تالار نقد + ناظر تالار رمان
پرسنل مدیریت
مدیر تالار
ناظر رمان
منتقد انجمن
روزنامه‌نگار
گوینده انجمن
استارتر تاپیک
2019-12-22
5,543
25,905
198
تیها.
forum.taakroman.ir
کیف پول من
1,476
آخرین ویرایش:
امضا : مهاجر.
بالا