• انجمن رمان نویسی تک رمان پیرو قوانین جمهوری اسلامی ایران می‌باشد. لطفا از ارسال محتوای خلاف قوانین جمهوری اسلامی ایران خود داری کنید در صورت مشاهده برخورد خواهد شد.

📘درحال تایپ رمان مطرود از جنگ| پروین امیرکافی کاربر انجمن تک رمان

پروین امیرکافی

کاربر تک رمان
کاربر تک رمان
May 7, 2021
35
107
33
به نام او که سازنده‌ی قلم است.
نام اثر: مطرود از جنگ
نویسنده: پروین امیرکافی
ژانر: #اجتماعی #عاشقانه
ناظر: ^SaraB֎
سبک: رئالیسم، درام
خلاصه:
زندگی همان جنگی است که مهلتش را به برخی‌ها نخواهند داد. گاهی تو را لایق نبرد نیز نمی‌دانند و تو را به سویی می‌کشانند که از جنگ بدتر است. گاهی کلمات بار زیادی را به دوش می‌کشند و وقتی بر روی کسی نامی نهاده می‌شود، فرصت مبارزه جدید را از او می‌گیرند. لیلی همان دختری است که باید پیله‌ها را بشکند و بار کلمه‌ای را تحمل کند که زندگیش در گروی آن است؛ تاهل...
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
آخرین ویرایش توسط مدیر:

^SaraB֎

مدیر تالار رمان
پرسنل مدیریت
مدیر تالار
عکاس انجمن
شاعر آزمایشی
May 16, 2020
2,415
20,335
138
♛تاریانا♛
1620632202001.png

خواهشمند است قبل از تایپ رمان به قوانین زیر توجه کنید:

قوانین تایپ رمان :

قوانین تایپ رمان | تک رمان

پرسش وپاسخ رمان نویسی

تاپیک جامع پرسش و پاسخ رمان نویسی

تایپک جامع درخواست جلد

* تایپک جامع درخواست جلد *

تاپیک جامع دریافت جلد

تایپک جامع دریافت جلد - انجمن رمان نویسی | تک رمان
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
آخرین ویرایش:

پروین امیرکافی

کاربر تک رمان
کاربر تک رمان
May 7, 2021
35
107
33
  • نویسنده موضوع
  • #3
مقدمه:
می‌گویند عشق پاک است و بدون آن زندگی دشوار خواهد بود؛ ولی آیا دلتنگ شده‌ای؟ آیا از بغضِ فراق، تنگی نفس گرفته‌ای؟ آیا د*ر*د اشتیاق به یار را کشیده‌ای؟
باز هم این شیفتگیِ بی‌حد و مرز را زیبا می‌بینی؟ آیا ارزش د*ر*د قلب و اشک دیده‌ات را دارد؟
من که گمان نمی‌کنم.
شیدایی همیشه زیبا نیست. گاهی نمک بر روی زخم است و گاهی یک اشتباه!
گاهی غرق در اشتباهی می‌شوی که دیگران برایت مهیا کرده‌اند.

شروع:
سر به زیر انداخته بودم و هیچ انگیزه‌ای برای نگاه کردن به جمع روبه‌رو نداشتم. نه می‌خواستم صورت خوشحال پدر را ببینم و نه صورت بی‌تفاوت پسری را که با کت و شلوار مشکی و مجلسی روی مبل تک‌نفره، در نزدیکی پدر و مادرش نشسته بود.
او را درست نمی‌شناختم؛ ولی همین‌قدر که می‌دانستم هیچ نظری راجع‌به‌اش ندارم، باعث می‌شد جوابم از همین حالا منفی باشد. درست بود که چهره و تیپ خوبی داشت؛ ولی ۳۰درصد را چهره‌ی زیبایش که ترکیبی از عمو و زن‌عمو بود، تشکیل می‌داد، ۷۰درصدِ اصلی تفاهمات و اخلاق بودند. سعی داشتم به آن چشمان درشت و سبزش که همچون زن‌عمو بود خیره شوم و با نگاه قهوه‌ای‌ام عجزم را نشان دهم؛ ولی نظری از سمت او دریافت نمی‌کردم. او درحالی‌که یک دستش روی دسته‌ی هلال‌مانند مبل و دست دیگرش روی چانه‌ی پهن که چال خطی‌ِ زیبایی داشت، بود خیره‌ی زمین بود و به نظر می‌آمد او نیز در فکر فرو رفته.
به‌ خوبی می‌دانستم خانواده‌ی کم‌جعمیت و بدون پسرمان، که عاشق داماد خانواده می‌شدند و از خدایشان بود دامادشان مورد پسند خودشان باشد، از نظر من آگاه هستند؛ ولی عقایدم با تنها خواهرم باید یکی باشد و این خواستگاری سنتی را در قرن ۲۱ متحمل شوم.
از روی مبل برخاستم که دست مادرم بر لباس آبی‌ رنگم بند شد.
- کجا؟
زمزمه‌ی آرامش همراه با حرص و عصبانیت بود. اخم‌هایش درهم بود و ابروهای بور و نازکش نزدیک چشمانش آمده بود. نگاه سنگین و خیره‌ی زن‌عمو را حس می‌کردم. با آن چادر مشکی و گل ب*ر*جسته‌اش کنار عمو نشسته بود و چشمان درشت و همچون زاغش، مرا که با مادرم در حال کلنجار رفتن بودم را می‌پایید. لبخند تصنعی زده و رو به جمع که حرف‌های متفرقه‌شان تمامی‌ نداشتم، گفتم:
- عمو و زن‌عمو که از خودمونن مامان‌ جان! میرم آب بخورم.
دستش از لباسم جدا شد و من مبل را دور زده و مستقیم به سمت آشپزخانه‌ی اُپنمان رفتم. رنگ تمام سفید کابینت‌ها اعصاب خرابم را خ*را*ب‌تر می‌کرد. دلم می‌خواست بر روی تخت تک‌نفره و چوبی‌ام دراز بکشم و خودم را با طراحی سرگرم کنم.
به سمت یخچال رفته و پشت به ورودی ایستاده و لیوان آب را پر کردم. با حس وجود شخصی در پشت سرم، لیوان را بر روی سینک گذاشته و به سمت ورودی چرخیدم.
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان

پروین امیرکافی

کاربر تک رمان
کاربر تک رمان
May 7, 2021
35
107
33
  • نویسنده موضوع
  • #4
لعیا، خواهرم، با آن چادر گل‌گلی که قامت بلندش را بلندتر نشان می‌داد، وارد آشپزخانه شده بود. از روی اُپن سرکی به هال کشید و گفت:
- وقت چایی بردنه! عجله کن!
چای‌ها را درون فنجان‌های سفید_طلایی ریخته و سینی را مقابل لعیا، روی میز گذاشتم. بدون حرف آشپزخانه را ترک کردم و به صدای زدن‌های آرام؛ ولی عصبی لعیا توجه‌ای نکردم.
با این‌که این شازده‌ی سوار بر اسب سفید پدرم، رو به آشپزخانه نشسته بود، با رفت ‌و آمدها کاری نداشت و زیادی بی‌تفاوت بود.
سر جای قبل، کنار مادرم نشستم. با این‌که خانه‌مان زیاد بزرگ نبود؛ ولی نمی‌دانم چرا چشم‌های خواهر شازده فقط دورتادور خانه‌مان را رصد می‌کرد و گاهی با نیشخند مسخره‌ای به من نگاه می‌کرد. او و برادرش، محمد، که کنار یکدیگر روی مبل تک‌نفره نشسته بودند، کاری به صحبت‌های پدر و عمو که در کنار زنعمو نشسته بود، نداشتند و فکری که مرا به خودش مشغول کرده بود، این بود که چرا به خواستگاری من آمده‌اند؟!
با تشر آرام مادر، نگاه خیره‌ام را از مریم گرفته و به مادرم نگریستم.
- خجالت نمی‌کشی؟ چایی رو که دادی لعیا آورد، حداقل نگاه دریده‌ت و از اون بدبخت بگیر!
با چشمان ریزشده دوباره به مریم نگاه کردم و جوری که فقط مادر بشنود، با بدجنسی گفتم:
- این بدبخته؟! این از چهره‌ش که عین مادرشه، معلومه چه روباهیه. با اون چونه‌ی پهن و چشمای سبز، روباه مکاریه واسه خودش.
مادر عصبی چشم غره‌‌ای به من رفت و لبخندش را نصیب مریم کرد، سپس خودش را در صحبت‌های بین عمو و پدر مشارکت داد.
بعد از چند دقیقه‌ی طاقت‌فرسا، بالاخره زن‌عمو به حرف آمد و حرف دل جمع را زد:
- از این حرفا بگذریم! اگه اجازه بدین اول این دوتا جوون با هم صحبت کنن و ما هم به بقیه‌ی مسائل رسیدگی کنیم.
به اجبار مادر که صورت سفیدش از هیجان قرمز شده بود و آرنج استخوانی‌اش را از پهلویم جدا نمی‌کرد، برخاستم و با اخم‌های درهم درحالی‌که نارضایتی از صورتم می‌بارید، به انتهای راهروی سمت چپ رفتم. جلوی در به او نگریستم که با آن قد بلند و کشیده‌اش همراهم می‌آمد و دستش را به کتش بند کرده بود.
در اتاقم را باز کردم و اول خودم وارد شدم. بی‌اهمیت به او به سمت میز تحریر رفتم و نشستم. او نیز در را بست و روبه روی من روی تخت نشست. حرف‌هایم را جمع‌و‌جور و گلویم را صاف کردم. دستانم را تکیه‌گاه بر روی میز کرده و با ملایمت گفتم:
- ببینید آقا محمد، درسته ما با هم فامیلیم ولی خودتونم می‌دونین شناختی از هم نداریم. من هیچ حسی به شما ندارم و نمی‌خوام ازدواجم انقدر ریسکی باشه. امیدوارم متوجه منظورم شده باشین و شخصاً مخالفتتون رو اعلام کنین!
سری تکان داد و آرنجش را بر روی زانوانش قرار داد. با خونسردی گفت:
- درسته؛ ولی فکر نمی‌کنین به همون دلیل که مخالفت شما رو قبول نمی‌کنن، برای منم قبول نمی‌کنن؟
- اگه دو نفرمون با هم مخالفت کنیم، بالاخره کوتاه میان.
انگار حرف‌های من اثری نداشت؛ چراکه با همان بی‌تفاوتی جواب داد:
- من برای پدر و عمو ارزش قائلم و نمی‌خوام برنجونمشون.
کلافه شده بودم و از حرص زیاد، اگر دستانم می‌رسید حتماً سیلی محکمی حواله‌اش می‌کردم.
سعی کردم دوباره با نرمی و آرامی قانعش کنم.
- اگه این ازدواج شکل بگیره، تهش عاقبت خوبی نداره؛ چون من مخالفم! اصلاً اگه شناختم داشتیم، وقتی علاقه‌ای در کار نیست چجوری با هم یه عمر زندگی کنیم؟
او سعی در قانع کردن من داشت و من سعی داشتم به او بفهمانم هیچ ‌جوره موافق نیستم. انگار صحبت کردن فایده‌ای نداشت.
با سکوتش عصبی برخاستم و از اتاق خارج شدم.
از راهروی موکت شده‌ی دو اتاقه‌ی خانه‌مان گذشتم و کنار مبلی که مادرم نشسته بود، ایستادم. پدر، عمو و زنعمو سرشان را به سمت چپ، یعنی جایی که من ایستاده بودم، گرداندند. وقتی نگاه‌های شاد و بالبخندشان را دیدم، برای حرفی که می‌خواستم بزنم مردد شدم؛ ولی نهایتاً زبان روی ل*ب‌های خشک‌شده‌ام کشیدم، با سری به زیر افتاده و بااسترسی که مثل خُوره به جانم افتاده بود و خونم را کم‌کم می‌مکید، گفتم:
- مَ...من می‌خوام درخواستی ازتون بکنم. اگه بشه...می‌خوام سه ماه به ما... یعنی به من و آقا محمد وقت بدید تا...تا همدیگرو بهتر بشناسیم.
نفسم را رها کردم و به لبخند خجالت‌زده مادر و نگاه خیره پدر توجه نکردم. با این‌که با مِن‌مِن و سختی صحبت کرده بودم؛ ولی در حال حاضر از گفتن حرف‌های دلم احساس سبکی می‌کردم.
به عمو نگاه کردم که باتعجب به زنعمو نگاه می‌کرد. در فرهنگ ‌لغت خانوادگی ما از این درخواست‌ها وجود نداشت و بی‌حیایی به حساب می‌آمد؛ ولی من می‌خواستم حداقل تلاشم را برای آینده بکنم.
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان

پروین امیرکافی

کاربر تک رمان
کاربر تک رمان
May 7, 2021
35
107
33
  • نویسنده موضوع
  • #5
به‌خاطر نمی‌آورم دعوای پدر و مادرم با منی که هیچ‌جوره کوتاه‌بیا نبودم و سر حرف خود ایستاده بودم، چند روز و چه مدت طول کشید؛ ولی بالاخره قرار شد به ما فرصت برای رفت ‌و ‌آمد تکی بدهند. هرچند من حتی امیدی به شناخت نسبی او در طول این سه ماه نداشتم و می‌دانستم علاقه به این سرعت، آن هم با کسی که معیارهای مرا ندارد، شکل نمی‌گیرد.
سه ماه گذشته بود، بدون آن‌که گذرش را حس کنم. فکر به این‌که در حضور مریم سر قرار می‌رفتیم، حتی اکنون هم عذابم می‌داد و اعصابم را خ*را*ب می‌کرد. بیشتر از همه بی‌توجهی محمد به حرفم بود که ناراحتم می‌کرد، هر چه می‌گفتم تنها بیاید قبول نمی‌کرد. حال که به خودم آمدم، فقط یک چیز در ذهنم است، یک هفته‌ی دیگر مجدداً برای خواستگاری می‌آمدند و مجبور به "بله گفتن" بودم. در این مدت دریافتم با این‌که علاقه‌ای به محمد ندارم؛ ولی بعضی از اخلاق‌هایش خوب است. دیر عصبی می‌شد، وقتی با او بیرون می‌رفتم به‌خوبی هوایم را داشت و وقت‌شناس بودنش را دوست داشتم. اخلاق بدی که داشت و مایه‌ی عذاب من بود، حرف مردم برایش مهم بود. بسیار حرف مردم و اطرافیان برایش مهم بود و اگر بقیه درباره‌ی موضوعی نقدش می‌کردند، حال چه درست و چه غ*لط، آن کار را کنار می‌گذاشت. این‌طور که دریافتم وقتی کنکور داده و نوبت به انتخاب رشته می‌شود به‌خاطر حرف داییش که گفته مرد نباید پرستاری بخواند و این شغل مناسب یک مرد نیست، از علاقه‌اش گذشته و اکنون دبیر علوم است.
از خدا می‌خواستم مرا نیز کنار بگذارد و این‌بار را نیز به تفاوت اخلاق و فرهنگمان پی ببرد؛ ولی از شانس بد من، حرف پدرش در الویتش بود.
طرح لباس مجلسی جلو رویم را کامل کرده و آن را کنار گذاشتم. در این چند ماه طراح‌هایی که برای شرکت باید می‌زدم، عقب افتاده بود و در حال حاضر مشغول کشیدن همان‌ها بودم.
می‌دانستم محمد الان باید مدرسه و سرکلاس پسران کلاس شش تا هشتم باشد؛ ولی به او پیام دادم و از او خواستم تنها صحبت آخر را بکنیم و تاکید کردم تنها بیاید.
به نظر می‌رسید این اخلاق خ*ون‌سردش نیز از شغلش نشات می‌گرفت.
بینی پهن و گوشتیم را که بر اثر حساسیت فصلی کمی آبریزش داشت را گرفتم. موبایلم را کنار صفحات طراحی‌ام گذاشتم و مهیای رفتن شدم.
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان

پروین امیرکافی

کاربر تک رمان
کاربر تک رمان
May 7, 2021
35
107
33
  • نویسنده موضوع
  • #6
امروز می‌‌خواستم طرح‌های آماده ‌شده‌ را به شرکت ببرم و طبق برنامه صحبت‌های نهایی را با محمد بکنم.
لباس‌های راحتی را با جین آبی رنگ پاکتی و مانتو جین با آستین‌های چهارخانه، عوض کردم. شالم را با کتونی‌های نقره‌ای رنگ ست کردم. تنبل‌تر از آنی بودم که آرایش مفصل کنم؛ در نتیجه به ضدآفتاب و رژ صورتی بر روی ل*ب‌های درشتم اکتفا کردم.
مثل همیشه سوال و جواب‌های "کجا می‌روی؟ و کی می‌آیی؟" مادرم انجام شد و من از خانه خارج شدم.
شیراز شهر قشنگی بود که علاقه زیادی به آن داشتم؛ ولی اگر به دور از فامیل و آشنایان بودیم، عالی می‌شد.
جلوی ساختمان شش طبقه‌ی شرکت ایستادم. کارت خط‌واحدم را داخل کیف سرمه‌ای رنگم انداخته و به‌سمت ورودی قدم برداشتم.
بعد از تحویل طراح‌ها کمی قدم زدم و کمی فکر کردم، باید چگونه جلوی ازدواجی را گرفت که هیچ انرژی مثبتی در آن موج نمی‌زد و هیچ دلی با آن نبود. ولی انگار محمد برایش فرقی نمی‌کرد و حال چه من باشم، چه دختر دیگری. چیزی که برایش الویت داشت ازدواج بود. دقیقاً مانند تمام دختر و پسرانی که سنتی ازدواج کرده‌اند و تنها هدفشان تشکیل خانواده بوده، نه عشق و تحقق رویاها.
ساعت مچی مشکی رنگم را چک کردم. تا کنون باید کلاسش تمام می‌شد. موبایلم را به دست گرفته و بار دیگر پیام دادم که همان موقع زنگش به صدا در آمد؛ خودش بود. فرصت حرف‌های متفرقه را به او ندادم و باعجله گفتم:
- الو! سلام من نزدیک پارک همیشگیم. خودتو برسون!
- فعلاً نمی‌تونم و کار دارم. زنگ زدم بگم دیگه حرفایی که باید گفته می‌شد رو گفتیم؛ تلاش بی‌فایده‌س.
از لحن بی‌تفاوتش عصبانیتم شدت گرفت و بالاخره حرفی را که تمام مدت در تلاش بودم به صورت مودبانه به او بگویم را فریاد زدم.
- چرا نمی‌فهمی تو مرد رویاهای من نیستی! من دوستت ندارم و حتی با این حرکاتت که انگار دارم با دیوار حرف می‌زنم نه تو، متنفرم! تو یه پسر لوس و بچه‌ننه‌ای که حرفای هیچ‌کس غیر از خانواده‌ت برات مهم نیست! تو حتی انقدر خودخواهی که برات مهم نیست من هیچ میل و گرایشی بهت ندارم!
تماس را قطع کرده و درحالی‌که نفس‌نفس می‌زدم، گوشی را خاموش کرده و به درون کیف پرتابش کردم. عصبانی به‌سمت خانه روانه شدم و دعا کردم در خانه حرفی از محمد و خواستگار زده نشود.
قبل از ورود به خانه نفس‌های عمیق کشیده و سعی در آرام کردن خود داشتم. کلید انداخته و در را باز کردم. با خود تکرار کردم بحث‌های تکراری و بی‌فایده را کنار بگذار و سکوت کن.
از حیاط کوچک ولی باصفای خانه عبور کردم. باغچه‌ی کوچکش گل‌کاری شده بود و عطر گل‌ها آرامش‌بخش، آرامش روح تضیف‌شده و ناراحتم بود. دو پله‌ی ورودی را بالا و جلوتر رفته و در چوبی با آینه‌ی کوچکش را گشودم. کفش‌هایم را درون جاکفشی قرار داده و از راهروی نسبتاً عریض گذر کردم. دو طرف دیوار آینه‌کاری شده بود و تا انتهای راهرو ادامه داشت و صورت آشفته‌ام را خوب به تصویر می‌کشید.
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان

پروین امیرکافی

کاربر تک رمان
کاربر تک رمان
May 7, 2021
35
107
33
  • نویسنده موضوع
  • #7
مستقیم به راهروی روبه‌رو رفتم. وارد اتاق شدم و ابتدا پر*ده‌ی پنجره را کنار زدم و به حیاط نگریستم. خدا را شکر می‌کردم این درختان بلند و سرسبز که به انسان روحیه‌ی زندگی می‌دادند، پشت اتاق من قرار داشتند و با دیدنشان کمی از غم‌هایم را فراموش می‌کردم. دستم را بر روی میز تحریر کنارم تکیه داده و نفس عمیق کشیدم. به سمت راست رفتم و روی تخت نشستم. رنگ دیوار و دیزاین سفید_سورمه‌ای اتاق با این‌که نمی‌‌دانستم رازش چیست؛ ولی بعد از بحث و درگیری، آرام خاصی می‌‌داد.
کمی خستگی‌ام که رفع شد لباس‌های راحتیم را پوشیدم و موهای بورم را باز و بسته کرده و از اتاق خارج شدم.
از سازنده‌ی درِ تمام شیشه که بعد از پنجره‌های‌ سرتاسر رو به حیاط پشتی بود، ممنون بودم؛ او روشنایی را به خانه بخشیده بود و خانه‌ی کوچکمان رو باصفا کرده بود. باید از سلیقه مادرم نیز تعریف کرد که با این فرش‌های گردویی و مبلمان کرم روشنایی را دو چندان کرده بود.
مادرم زن پنجاه ساله‌ای که با همه مهربان بود و گزندش به کسی نمی‌رسید؛ ولی انگار بچه‌های آخر بعضی از خانواده‌ها کمی با مادر و پدرشان مشکل داشتند که این را طبیعی می‌دانستم و دلیلش را فاصله‌های سنی و دوره‌های متفاوت می‌دانستم؛ ولی مسئله ازدواج با محمد را هیچ‌جوره نمی‌توانستم هضم کنم و از دست خانواده‌ها رنجور بودم.
درست است که لعیا نیز با پسر شریک پدرم، در کارگاه چوب‌بری، سنتی ازدواج کرده بودند؛ ولی مهم این بود که لعیا از آرش خوشش آمده بود و تفاهم داشتند. عجیب بود؛ ولی در خانواده مذهبی و سنتی‌ام، من نقطه مقابل بودم و این را از شرایط دوره‌ی فعلی و افرادی که با آن‌ها ر*اب*طه داشتم، می‌دانستم.
بع سمت راست رفتم و وارد آشپزخانه شدم. روی صندلی رو به مادر نشستم. غذاها را مزه می‌کرد و آماده‌ی کشیدن بود. نگاهش که به افتاد، گفت:
- برو بابات و صدا بزن! غذا آماده‌س!
از جای برخاسته و به‌سمت اتاقی که در مجاورت اتاق من قرار داشت، رفتم. با ضربه آرامی که بر در نواختم، صدایم را کمی بلند کرده و گفتم:
- بابا ناهار حاضره!
صدای آرامش را شنیدم که گفت:
- الان میام!
سر سفره با بی‌میلی ماکارونی‌های خوش‌رنگ و لعاب را زیرورو می‌کردم و فکرم مشغول ازدواج کذایی بود. با صدای مادرم حواسم جمع شد.
- آخر هفته داداشت اینا میان واسه خواستگاری؛ میوه و شیرینی یادت نره بگیری!
سپس با لحن تهدید‌آمیزش ادامه داد:
- لیلی نمی‌خوام یه بار دیگه جلوشون آبرومون بره و بخاطر تو خجالت بکشم؛ پس حواست به حرفات باشه!
عصبی بودم! بخاطر حرف‌های امروزم با محمد عصبانی بودم و با صحبت‌های مادرم دوباره جرقه زده شد و آتش درونم را شعله‌ور کرد. در نهایت از عصبانیت بغض کرده و گفتم:
- باشه! من با محمد ازدواج می‌‌کنم؛ ولی عواقب این ازدواج پای شما!
از جای برخاسته و به اتاقم پناه بردم.
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان

پروین امیرکافی

کاربر تک رمان
کاربر تک رمان
May 7, 2021
35
107
33
  • نویسنده موضوع
  • #8
***
امروز همان روز موعود بود و من شومیز متوسط با شلوار کتابی تنگی را پوشیده بودم و با آرایش غلیظ واقعاً مزحک به‌نظر می‌رسیدم. انگار با خودم نیز لج کرده بودم. خنده‌دار بودم اما من با ۲۴ سال سن مانند بچه‌هایی شده بودم که از لج گریه‌شان به هوا خاسته بود. بغض گلویم را می‌فشرد و سعی می‌کردم به‌ جای بچگانه رفتار کردن و گریه و زاری، با منطق پیش روم؛ ولی زمانی که حتی حرف‌هایم نیز شنیده نمی‌شد مجبور به لج ‌کردن بودم.
در کمال تعجب کسی چیزی نگفت و حدس می‌زنم سکوتشان علتی جز ساکت کردن من و عدم دعوا و مخالفت، چیز دیگری نبود. خودم را از چشم‌هایشان می‌اندازم و به‌ آن‌ها می‌فهمانم من از گروهی خونی آن‌ها نیستم، این فکر در ذهنم بود.
در لحظه‌های آخر پشیمان شده و عزم کردم آرایشم را درست کنم؛ ولی صدای اف‌اف فرصت نداد.
در را گشوده و برای خوش‌آمدگویی به صف شدیم. امشب برخلاف جلسه قبل آرش نیز در جمع حضور داشت.
با ورود زن‌عمو سلام و احوال‌پرسی‌ها شروع شد. زنعمو چادر مشکیش را زیر چانه‌ی پهنش نگه داشته بود و تنها روسری سفید رنگش بود که پشت چادر دیده می‌شد و صورت تپلش را قاب گرفته بود. نفر بعد مریم بود که با آن قد کوتاه مانتوی شیک و سفید با گل‌های طلایی پوشیده بود و شال طلایی ‌رنگ تیپش را تکمیل کرده بود. چهره او شبیه مادرش بود. چشمان سبزش زیباترین عضو صورت گردش بودند. هر چند با آن ترکیب صورت و بینی بزرگ و استخوانی، چشمانش بیشتر دریده نشان می‌داد. نفر سوم عمو بود که کت و شلوار مشکی و پیراهن سرمه‌ای پوشیده بود. او از پدرم بزرگ‌تر بود و به پدرم شباهت‌های بسیاری به هم داشتند؛ از جمله موهای کم‌پشت و تمام سفیدشان، چشم‌های ریز و کشیده به رنگ قهوه‌ای و لبان درشت و بی‌رنگ و بینی گوشتی و پهنشان بود که من نیز به ارث برده بودم. نفر آخر محمد، همان کت‌ و شلوار قبلی را با پیراهن خاکستری پوشیده بود. چهره‌ی محمد شبیه پدرش بود و فقط چشمان درشت و سبزش به او نرفته بود.
همگی به‌سمت مبل‌ها رفته و با تعارفات معمولی نشستند‌. آرش که با آن پیراهن و شلوار جین روی صندلی نشسته بود، مثل من سکوت کرده بود و صدایی از او شنیده نمی‌شد. نیم‌ساعت اول به صحبت‌های متفرقه گذشت و سپس لعیا چای آورد و کنار من و مادر نشست. بالاخره صدای مادرم باعث شد برخیزم و به سمت اتاق روانه شوم. بی‌حس‌تر از آنی بودم که د*ه*ان باز و تعارف کنم؛ بنابراین مستقیماً روی همان صندلی چوبی قبلی نشستم و منتظر محمد شدم. در را که بست قبل از این‌که بنشیند گفتم:
- سه شرط دارم؛ اگه اینا رو قبول کنی جواب مثبت میدم.
نگاهش کرده تا واکنشش را ببینم. تغییری در صورتش ایجاد نشده بود؛ بنابراین بی‌حس‌تر از قبل ادامه دادم:
- این سه شرط تو چندتا کلمه خلاصه میشه! همون‌جور که من دارم با شرایط مسخره‌ی فعلی کنار میام، تو هم باید با اخلاق، ظاهر و شغل من کنار بیای!
نگاهش خیره‌ی قالیچه‌ی وسط اتاق بود و حتی از نگاه سبزرنگش هم نمی‌شد خواند که صدایم را شنیده است یا نه! با لحن تندتری ادامه دادم:
- امیدوارم بفهمی که من حاضر نیستم هیچ تغییری تو خودم ایجاد کنم. اونم وقتی دارم به اجبار به این ازدواج تن میدم.
از جا برخاسته و به‌سمت در اتاق رفتم و در همین حین گفتم:
- اگه قبول می‌کنی می‌تونی خودت جواب بقیه رو بدی!
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان

پروین امیرکافی

کاربر تک رمان
کاربر تک رمان
May 7, 2021
35
107
33
  • نویسنده موضوع
  • #9
از درون خالی بودم و هنوز امید داشتم محمد جلوی جمع بگویید "تفاهم نداریم" ولی انگار سرنوشت برای من خواب‌های دیگری دیده بود.
قدم‌هایم را آهسته برمی‌داشتم و منتظر بودم محمد از اتاق خارج شود. با ورودم به هال محمد نیز کنارم قرار گرفت و گلویش را صاف کرد تا همه را متوجه حضورمان کند. با نگاه پراسترس جمع به من، سرم را به زیر انداخته و منتظر شدم این سرنوشت به دست محمد نوشته شود.
محمد: اگه اجازه بدین فردا بریم برای خرید عروسی و آزمایش قبل از عقد!
با حرف محمد چشم‌هایم روی هم افتاد و صدای نفس آسوده‌ی جمع و سپس دست ‌زدنشان بلند شد.
تا پایان مهمانی، نه به کسی توجه کرده و نه با کسی صحبت کردم. انگار آن‌ها هم متوجه بی‌میلی من به صحبت شدند که چیزی نگفتند.
***
خرید عروسی؟ نمی‌دانم چه‌چیزهایی را شامل می‌شد. آزمایش؟ نه جوابش را می‌خواستم بدانم و نه برایم مهم بود باید با چه شرایطی برای آزمایش می‌رفتم. حتی از آن‌ همه خونی که گرفتند نترسیدم و بی‌حس به روبه‌رو خیره شده بودم. حتی فشارم هم نیفتاد و مثل ربات همه‌ی کارها را انجام دادم. به خودم که آمدم با یک حلقه‌ی ظریف با نگین کوچک، در کنار مردی نشسته بودم که همین چند دقیقه پیش "بله" را به او داده بودم. عجیب نبود اگر فقط به یک "بله" آرام بسنده کردم، عجیب نبود اگر از جمع اجازه نگرفته و قرآن باز نکردم.
نمی‌توانست عجیب باشد؛ چرا که از همه عجیب‌تر این مراسم بود که انگار جدی‌جدی من زن متاهلی شده بودم که حتی نمی‌توانست این کلمه را درک کند. از همه بدتر مرد کناریم بود که از دیوار هم سخت‌تر بود و حتی برای تمسخر و پیروزیش هم با تمسخر نگاهم نمی‌کرد، فقط مثل ربات کارهایی که برنامه‌ریزی شده بود را انجام می‌داد. یک روز این بی‌تفاوتی مرا می‌کشت.
با امضاهای طولانیِ سند ازدواج، از محضر خارج شده و به‌ سمت تالار رزرو شده رفتیم.
ماشین به ‌زیبایی گل‌زده شده بود و بادکنک‌های سفید و سیاه محوطه‌ی خالی ماشین را احاطه کرده بود. داماد برخلاف نظر من کراوات نبسته بود و من با آن لباس عروس آستین سه‌ربع مجبور به پوشیدن شنل شده بودم. قبلاً برایم چیز عجیبی نبود؛ ولی حالا وقتی خودم حسش می‌کنم که تفکر و اعتقاداتم به شوهر و خانواده‌اش نمی‌خورد، بیش از چیزی که فکرش را می‌کردم اذیت می‌شوم.
فیلم‌بردار با ژست‌ها و صحبت‌هایش روی اعصاب جفتمان مانور می‌داد. سعی می‌کرد به خواسته‌اش برسد و بتواند فیلم را خوب میکس کند؛ ولی برای من مهم بود یا برای محمد؟ نه من و نه محمد اشتیاقی برای انجام ژست‌های او نداشتیم و دلیلش واضح بود؛ من به علت قلب رنجورم و محمد اخلاق جدی و خشکش. شاید اگر دوتا عاشق و مشتاق این ازدواج بودیم اکنون لبخند از روی لبانمان کنار نمی‌رفت؛ ولی بااجبار کسی نمی‌خندد.
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان

پروین امیرکافی

کاربر تک رمان
کاربر تک رمان
May 7, 2021
35
107
33
  • نویسنده موضوع
  • #10
به تالار رسیده و با آن لباس عروس ساده که قسمت دامنش کمی نگین کار شده بود و قامت متوسطم را دربر گرفته بود، در کنار محمد به راه افتادم. محمد کت و شلوار خوش‌دوخت مشکی به همراه پیراهن سفید پوشیده بود و موهای ل*خت و خرمایی‌اش را بالا زده بود. تره‌ای از موهایم را که اجازه رنگشان را نداده بودم را از صورتم کنار زدم. سرم که با آن تاج و تورِ بلند پوشانده شده بود، سنگین شده بود را صاف گرفته و به راه افتادم. با این‌که کفش‌هایم پاشنه‌ی پنج سانتی داشتند، باز هم در کنار محمد کوتاه به‌نظر می‌رسیدم. سعی داشتم سریع‌تر حیاطِ بزرگ و نورانی‌شده با لامپ‌های رنگارنگ را بگذرانم و وارد تالار شوم. نگاه و شادی مادرم که جلوی من افتاده بود، آزارم می‌داد. از پله‌های ورودی دست در دست محمد گذشتیم و از در چوبی تالار که بسیار شیک و مجلل بود، وارد شدیم. تالار بزرگی را رزرو کرده بودند و برخلاف تصورات من مهمان‌های زیادی را دعوت کرده بودند. شلوغی تالار و همهمه‌اش برای یک عروس خوشحال بسیار مسرت‌بخش است؛ ولی برای من فقط خفقان‌آور بود.
بعد از سلام و خوش‌آمدگویی، در جایگاه مخصوص عروس و دادماد که دو مبل کرم‌رنگ را با پر*ده‌های سفید تزئین کرده بودند و پر*ده‌ها را در پشت مبل‌ها به دیوار نصب کرده بودند، نشسته و نفسم را آزاد کردم. یادم است عروسی خواهرم، عروس و داماد باید سر میز تک‌تک مهمان‌ها می‌رفتند و خوش‌آمد می‌گفتند. خدا را شاکر بود که در حال حاضر مهمان‌های درجه یک برای آرزوی خوشبختی می‌آمدند و بقیه، جلوی در توسط فامیل‌های درجه یکِ دو طرف بهشان خوش‌آمد گفته می‌شد. تالار به گونه‌ای بود که زنانه و مردانه جدا بود. آخرهای مجلس چندتا از مردان که شامل پدر، برادر، پسرعمو و... بودند به زنان پیوستند و عکس یادگاری انداختند. محمد عادی به دوربین نگاه می‌کرد و حتی جلوی فامیل هم سعی نمی‌کرد حداقل یک لبخند بزند. من نیز رفتار او را که می‌دیدم، غمم بیشتر می‌شد و بی‌حوصله با صورت بی‌حال به دوربین می‌نگریستم.
علی، برادر بزرگ‌تر محمد که در تهران زندگی می‌کرد، برای عروسی آمده بود و همسر و تنها دخترش که چهار سالش بود، برای تبریک و اهدای هدایا جلو آمدند. با نسرین که آرایش ملایمی داشت و لبان زیبا و متناسبش با لبخندی زیبا، زیباتر شده بود؛ دست دادم و دستم را به موهای ل*خت و قهوه‌ای‌رنگ دخترش که مثل علی بود، کشیدم. دختر زیبایی داشتند که با آن لباس عروسکی و سفیدش خوب دلبری میکرد. علی نیز تبریک گفت و برادرش را در آ*غ*و*ش کشید و بعد از چند دقیقه کوتاه بالاخره و برای اولین‌بار لبخند محمد را دیدم که صورتش را دلنشین‌تر می‌کرد. او نسیم، دختر برادرش را ب*غ*ل کرده و همان‌طور که گونه‌اش را می‌ب*و*سید، گفت:
- دارین میاین پیش عمو؟ آره خوشگلِ عمو؟!
ابتدا متوجه منظورش نشدم؛ ولی آخر مجلس که همه رفتند، عمو و زنعمو گفتند علی و خانواده‌اش برای زندگی به شیراز بازمی‌گردند و از شانس خوب من، طبقه هم‌کفِ دوطبقه‌ای که برای پسرهایش ساخته بود را تصاحب می‌کند. نسرین را درست نمی‌شناختم؛ ولی آن‌قدر می‌دانستم که وقتی در یک ساختمان باشیم، او تمام رفت‌و‌آمدها را چک می‌کند. پیش خود فکر کردم ای‌کاش در آن سه شرط خواستگاری، خانه‌ی جدا را نیز درخواست می‌کردم؛ ولی خب چه کسی می‌دانست به این ناگهانی علی و خانواده‌اش باز می‌گردند. با این حال و اوضاعی که داشتم به تنها چیزی که فکر نکرده بودم، منزلمان بود.
لبخند الکی‌ام را جمع کرده و بالاخره راهی خانه‌ی بخت شدیم. بختی که قرار بود با من بازی‌های بسیاری را شروع کند. ما که به خانه جدید‌مان رفتیم، قرار شد علی و خانواده‌ش به خانه عمو بروند و از فردا کارهای انتقالش به خانه را انجام دهد.
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
بالا