• انجمن رمان نویسی تک رمان پیرو قوانین جمهوری اسلامی ایران می‌باشد. لطفا از ارسال محتوای خلاف قوانین جمهوری اسلامی ایران خود داری کنید در صورت مشاهده برخورد خواهد شد.

📘درحال تایپ کارمایی سیاه|ستاره کاربر انجمن تک رمان

  • نویسنده موضوع setaren
  • تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها 6
  • بازدیدها 76
  • Tagged users هیچ
وضعیت
موضوع بسته شده است و نمی‌توان پاسخ جدیدی فرستاد.

setaren

کاربر تک رمان
کاربر تک رمان
Apr 29, 2021
7
48
13
عنوان:کارمایی سیاه
ژانر:تراژدی_عاشقانه
نویسنده:ستاره کاربر انجمن تک رمان
ناظر: Diyar♡
خلاصه:
من و تو در آتش خواهیم سوخت و دست و پا خواهیم زد. آتش نگاه عاشقانه‌ی مردی که در سال‌های گذشته... آتش هوسی که خط بطلان بر روی تمام عاشقانه‌ها کشید.
من و تو حاصل کارمای پست دنیا هستیم.
داستان در مورد دختری است که زندگی‌اش پر از رسیدن‌ها و نرسیدن‌هاست پر از دوری‌ها و نزدیکی‌هاست و درست در لحظه وصال، بعد از سختی‌های زیاد اتفاقی می‌افتد...
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
آخرین ویرایش:

Diyar♡

مدیر تالار ورزش + ناظر تالار رمان + روزنامه نگار
پرسنل مدیریت
مدیر تالار
ناظر رمان
گوینده انجمن
روزنامه‌نگار
کپیست
Jul 14, 2020
1,103
6,287
93
6x0o_screenshot_20201210-180551_2.png

قوانین تایپ رمان | تک رمان - انجمن رمان نویسی | تک رمان

پرسش وپاسخ رمان نویسی

تاپیک جامع پرسش و پاسخ رمان نویسی - انجمن رمان نویسی | تک رمان

تایپک جامع درخواست جلد

* تایپک جامع درخواست جلد * - انجمن رمان نویسی | تک رمان

تایپک جامع دریافت جلد

تایپک جامع دریافت جلد - انجمن رمان نویسی | تک رمان

موفق و موید باشید
مدیریت تک رمان.
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان

setaren

کاربر تک رمان
کاربر تک رمان
Apr 29, 2021
7
48
13
  • نویسنده موضوع
  • #3
درب اتاق را با انگشتان کشیده‌ و زیبایش زد و منتظر اجازه‌‌ی پدرش برای ورود ماند.
- بفرمایید!
سرش را از میان در فرو برد، با لحن شیرین همیشگی‌اش گفت:
- بابا جونم اجازه هست؟
پدر از حرکت دخترش سرخوشانه خندید و گفت:
- بیا تو گل دخترم!
تمنا، به سمت پدر رفت و با لبان زیبایش یک بو*سه‌ی م*حکم، به گونه‌اش نشاند و غش‌غش خندید. پدر، از خنده‌ دخترش به وجد آمد. و با نگاه عاشقانه او را که به سمت صندلی می‌رفت، بدرقه کرد. می‌دانست پای حرف مهمی هست، که تمنا برای گفتنش از دلبریی‌های ذاتی‌اش استفاده می‌کند.
تمنا سرش را پایین انداخت؛ تا تلاطم وجودش از چشم‌هایش پیدا نباشد، و راحت‌تر با پدر صحبت کند:
- راستش بابایی یه موضوعی پیش اومده که باید در موردش باهاتون صحبت کنم.
مهراب سکوت کرد تا دخترش راحت‌تر بتواند به صحبت‌هایش ادامه دهد. تمنا سعی کرد خونسردی خود را حفظ کند. آخرش چه باید موضوع را کامل شرح می‌داد!
- بابایی خواستگار دارم.
در دل به خود لعنت فرستاد. مهراب یک ابرویی خود را بالا انداخت و به او خیره شد. تمنا می‌دانست این نگاه پدر چه معنا دارد و دوباره سرش به یقه‌اش چسبید.
- کی هست تمنا؟!
پدرش رویِ روابط تک دخترش همیشه حساس بود و به او گوش‌زد می‌کرد که بنایی رفاقت با پسری نریزد و این‌ها را تمنا خوب می‌دانست و تمام نگرانی‌اش برای همین بود.
تمنا چاره‌ای جز سخن گفتن نداشت.
- بابایی می‌خوام راستشو براتون بگم. آخه مامان زهرا همیشه بهم می‌گفت، غیر از راست چیزی نگم. برای همین الان هم ترجیح میدم، تمام ماجرا رو کامل براتون توضیح بدم.
یاد دوباره‌ی مادرش خار شد، در گلویش و توان حرف زدن را از آن گرفت. مهراب خوب می‌دانست که غم از دست دادن زنش، تمنا را زمین‌گیر کرد است. ولی باید تشرهای پدرانه‌اش را میزد.
- ولی من هم خیلی چیزها بهت گفتم که ظاهرا یاد... .
تمنا در میان حرف پدر پرید و اجازه‌ی سرزنش به او نداد و با لحن عاجزانه ادامه داد:
- عه، بابایی شرمنده‌ترم نکن اجازه بده با خیال راحت برات حرف بزنم!
چند ثانیه سکوت کرد تا کلمات در ذهنش سامان پیدا کند.
- راستش بابا یکی از هم دانشگاهی‌هام یه مدت هم دیگه رو می‌شناسیم جوری سر راهم قرار گرفت که من جز عاشقش شدن چاره‌ای دیگه‌ای ندارم هر روز که می‌گذره بیشتر شیفته‌اش میشم یک روز اگه نبینمش نفسم تنگ میشه. توی چشماش نگاه که می‌کنم تمام وجودم آروم میشه... .
شرم داشت از گفتن این حرف‌ها در برابر پدرش ولی چاره چه بود؟ باید ماجرا تعریف می‌کرد تا پدر نرم شود. ولی مهراب درونش آشوب شد، با حرف‌های دخترش و دست و پایش یخ زد و دلش لرزیده خوب می‌دانست عشق دخترش بی‌آلایش است و گفته‌هایش درستی آن را صدق می‌کند و تمام عمرش با همین ترس که... .
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان

setaren

کاربر تک رمان
کاربر تک رمان
Apr 29, 2021
7
48
13
  • نویسنده موضوع
  • #4
با همین ترس که روزی دخترش را در دام عشق ببیند. خاطره‌ها در ذهنش جولان می‌دادند و ترس از دست دادن تمنایی دوم از او جان می‌گرفت. تمنا که متوجه حالت عجیب پدر شد، با لحن آرامی زمزمه کرد:
- بابا!
ولی، مهراب در دنیا دگر غرق بود در خاطره‌هایِ پوسیده و صدای دختر نگرانش را نشنید. برای بار دوم که تمنا او را صدا کرد. انگار احیایِ قلبی شده و دوباره به این دنیا بازگشته است. با تمام دلهره‌های که داشت سعی کرد نگاه لرزان دخترش را آرام کند، پس نفسی چاق کرد به حرف در آمد.
- بهش بگو فردا ساعت پنج دفترم باشه، برای صحبت‌هایی اولیه بعد از اون نظرم هر چی که بود بی‌چون چرا قبول می‌کنی!
هدفش، از این قرار فقط یک چیز بود. آن‌ هم شناخت پسری بود که قلب دخترش را لرزانده. تمنا که متوجه حالت عجیب پدر شد. حرفی غیر از چشم نگفت و به سمت خروجی اتاق رفت.
از اتاق که خارج شد نفس‌اش را باشدت بیرون فرستاد. صحبت کردن با پدرش انرژی‌اش را گرفته بود. بوی نان گرمی که در خانه پیچیده، دلش را ضعف می‌داد. راهش را به سمت پله‌های سلطنتیِ عمارت شکوهی کج کرد و مانند یک شاهزاده نرم و آرام از پله‌ها پایین آمد. نیلو خانم که در سالن بود با دیدن تمنا چشمانش برق زد و با قربان صدقه‌های همیشگیش جلو آمد.
- سلام خانم جون. دخترم بیا یه چیزی بخور رنگ صورتت پریده.
تمنا غرق مهربانی‌های نیلو خانم شد. یادش به روزی که به این عمارت آمده‌اند افتاد. با اینکه آرزوی هر کسی بود که اینجا زندگی کند ولی دیوارهای پر زرق و برق این خانه او را در خود حل می‌کرد و احساس می‌کرد بیشتر از قبل تنها شده. پدر هم که تا دیر وقت بیرون از خانه بود و تنها سهمش از پدرش یک بو*سه رویِ موهایِ ابریشمی‌اش بود.
- اِه! مادر، خاک بر سرم چرا سه ساعت اینجا وایسادی. به من خیره شدی؟!
با این حرف نیلو خانم سرش را به عقب فرستاد و بلند‌بلند شروع به خندیدن کرد. نیلو خانم هم از خنده‌ی تمنا تک خنده‌ای زد و با گفتن:
- امان از دست شما جوون‌ها.
به سمت مطبخ رفت و تمنا با لبخندی رویِ ل*ب به دنبال او روان شد.
- نیلو جون می‌دونی به چی فکر می‌کردم؟
- چی مادر؟
- به‌‌، اینکه شما نبودی؛ چقدر تنها بودم. می‌دونی نیلو جون درست دنیا تنهایی زیادی داره ولی تنهایی من هم دنیایی بود. از خیال مامانم، از بی‌رحمی‌ها پر بود و من هر روز بیشتر تویی این دنیا حل می‌شدم.
با گفتن این حرف‌ها، اشک درونِ چشم‌هایش جوشید و در آغو*ش خالصانه‌ی زنی گم شد که عطر و بویش، کم از مادر نداشت.
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان

setaren

کاربر تک رمان
کاربر تک رمان
Apr 29, 2021
7
48
13
  • نویسنده موضوع
  • #5
- دخترم‌‌، درست که زود مادرت رو از دست دادی ولی مطمئن باش که حکمتی داشته. الان هم یه فاتحه براش بخون تا روحش شاد بشه، دلش آروم بگیره که دخترش به یادش هست.
تمنا فین‌فین کنان سرش را از آغو*ش نیلو خانم خدمتکار چند ساله‌یِ این عمارت جدا کرد و به عنوان تایید چند بار سرش را بالا پایین کرد و برای عوض کردن جو پرسید:
- راستی! نیلو جون، از دخترت چه خبر؟
نیلو خانم که در حال در آوردن نان‌ها از فر بود، آهی کشید و گفت:
- هی مادر از خدا که پنهون نیست، از تو چه پنهون باشه این شوهر خیر ندیدش خونش رو تو شیشه کرده نه خودش سرکار میره نه می‌ذاره دخترم سرکار بره. یکی نیس بگه مردک شکم گنده، اگه دختر بیچاره‌‌م نره سر کار تویی بی‌عرضه کاری ازت بر نمیاد... .
تمنا دیگر نتوانستد مقاومت کند و صدای شلیک خنده‌اش به هوا رفت. نیلو خانم هم دست از کار کشید و به سمت تمنا برگشت گفت:
- وا! خانم جان، به چی میخندی؟
تمنا با صدایی که ته مانده‌ای از خنده در آن مشهود بود؛ گفت:
- نیلو جون اون بند خدا کجاش شکم گنده است؟
دوباره صدای خنده‌اش بالا رفت. نیلو خانم هم از خنده‌ای تمنا خنده‌اش گرفت با ذوق خوش‌رویی گفت:
- ماشالله به قدت این‌قدر قشنگ می‌خندی آدم محوت میشه... .
ذهن تمنا با این جمله به یک ساله گذشته فلش بک زد. اواخر خرداد بود در آن هوایِ گرم که آتش از زمین و آسمان می‌بارد. بیرون از سالن امتحانات منتظر بود. و از گرمی هوا گونه‌هایش گلگون شده بود و با کلافگی داشت زیر ل*ب چیزی زمزمه می‌کرد که ناگهان یه جفت کفش مشکی مردانه رو به رویش قرار گرفت. کمی نگاه‌اش را بالا کشید؛ شلوار جین مشکی، لباس نخی سفید و کمی بالاتر یک جفت چشم عسلی که به آن خیره بود. خوب شخص مقابلش را می‌شناخت و بی‌دلیل با آن لج شده بود. شاید هم با دلیل برای اینکه از شر نگاه خیره‌اش خلاص بشود؛ سرش را با بی‌‌حوصلگی پایین انداخت و زیر ل*ب به گونه‌ای که پسر رو به رویش بشنود. گفت:
- دوباره، این مگس مزاحم سر رسید.
کمی، سرش را بالا گرفت و به صورت گر گرفته از خشم شایان شایگان نیم نگاهی کرد و ریزریز خندید. پسر که دیوانه‌ی خنده‌ی تمنا بود، حرفی زد که تمنا مات ماند. ناگهان چیزی در قلبش جوانه زد و در ذهنش اِکو شد.
- تویِ هفت میلیارد آدم، رویِ کره‌ی زمین فقط خنده‌ای توئه که آرومم می‌کنه.
این جمله چه معجزه‌ای کرد. پسر که نگاه رام شده‌ی تمنا را دید اعتماد به نفس دوباره‌ای به دست آورد و دوباره شروع به حرف زدن کرد. ولی مگر گوش‌های تمنا دیگر چیزی می‌شنید...!
گم شده بود در خاطرات گذشته و با لبخندی به نقطه‌ای رویی میز خیره شده بود. دست نیلو جون که به شانه‌اش نشست. از خاطرات شیرینش به بیرون پرتاب شد. نیلو جون که به رفتارهایِ عجیب و غریب تمنا عادت کرده بود به گفتن عصرونت رو بخور اکتفا کرد و از آشپزخانه خارج شد. تمنا نگاهی به شیر و نان‌هایی خانگی رو به رویش انداخت و با جون دل آن‌ها را خورد. ظرف‌هایی رویِ میز را جمع کرد. با حالی خوب به اتاقش رفت. گوشی‌اش را از پاتختیِ کنار تخت برداشت. قصد داشت شایان را به یک شام دعوت کند و از قرار فردا که با پدرش داشت با آن صحبت کند ولی خودش خوب می‌دانست که تمام این‌ها بهانه است برای دیدن شایان.
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان

setaren

کاربر تک رمان
کاربر تک رمان
Apr 29, 2021
7
48
13
  • نویسنده موضوع
  • #6
نوک انگشتانش روی my world (دنیای من) لغزید... .
***
صفحه‌ی گوشی‌اش خاموش روشن شد و صدای خام پیانو در فضا پیچید. نیم نگاهی به صفحه‌ی گوشی انداخت و با دیدن نام جانان از جمع حضار با یک ببخشید خارج شد. بدون معطلی تماس را وصل کرد.
- جانم، خانم!
شایان ندانست، که با خانم گفتن هایش، تمنا جان تازه می‌گیرد... .
- جونت سلامت عزیزم، دیگه داشتم از جواب دادنت نا امید می‌شدم.
- خانم گل تو جلسه بودم.
- اوکی، امشب بریم بیرون یه شام مهمونم کنی؟
- باشه ساعت هشت آماده باشه خوشگلم!
تمنا با گفتن:
- فعلا
تماس را قطع کرد. نگاهی به ساعت روی دیوار انداخت و با دیدن ساعت به سرعت به سمت حمام تویی اتاق دوید.
***
نگاهی در آیینه به خود انداخت. شلوار اسلش مشکی با تیشرت مشکی به تن داشت؛ از لباس‌های رسمی بدش می‌آمد و الحق که در این لباس‌ها خوشتیپ شده بود. پسری، که موهایی مشکی خیلی کوتاهی داشت و تنها وسطِ سرش کمی بلند‌تر بود؛ ابروهایی پهن و مرتب مشکی چشمان عسلی رنگ که گاهی به سبز می‌زد. این چشم‌ها را از مادرش به ارث برده بود، دماغ و دهن متناسب چهره‌اش هی*کل ورزیده‌اش هم، جایی برای حرفی نداشت.
کمی از عطر مخصوص‌اش را به زیر گ*ردن‌اش و مچ دستش زد. در آیینه چشمکی به خودش تحویل داد از اتاق خارج شد.
تمنا که او را دید، از صندلی مخصوص‌اش بلند شد و با تحسین به پسرش نگاه کرد. چه حسی زیبا‌تر از این است که دانه‌‌یِ زندگی‌ات درخت شود؟
- کجا به سلامتی پسرم؟
- با هم‌ اسمت قرار دارم.
شایان، با این حرف خندید. چشم‌هایش از شیطنت برق میزد. تمنا با تردید به او نگاه می‌کرد که شایان دوباره خنده‌ای کرد و مادرش را در آغو*ش کشید. در گوشش زمزمه کرد.
- مامان گفتم کم‌کم باید برام آستین بالا بزنی، پس کم‌کم آماده شو که بریم خواستگاری، تمنا خانوم.
بو*سه‌ای به سر مادر زد. مادر‌ش گیج شده بود و با نگاهی مبهم نگاهش می‌کرد. که شایان باز به حرف آمد و با خنده گفت:
- قربونت بشم. به خودت فشار نیار شب اگه زود اومدم برات تعریف می‌کنم که جریان چیه.
چشمکی زد و از در ویلا بیرون آمد. به سمت ماشین آخرین سیستم‌اش که یک BMW,M50i نوک مدادی متالیک بود رفت و با ژست مخصوص به خودش سوار شد.
***
با تک زنگی که گوشی‌اش خورد. به سرعت نگاهی در آیینه انداخت. تا مطمئن باشد که همه چیز عالی است. دستی به شال مشکی‌اش کشید و موهایی که آزادانه روی شانه‌اش بود را با دست مرتب کرد و از اتاق خارج شد.
تک ضربه‌ای به در اتاق نیلو خانم زد و به او اطلاع داد که قرار شام دارد. از او خواست که به پدرش هم اطلاع دهد. از خانه خارج شد ماشین شایان را جلویِ در عمارت دید.شایان که تمنا را با آن مانتو کتی قرمز و شلوار لگ مشکی قد نود، که مچ پا‌هایش را نمایان کرده بود دید و اخمی ریزی کرد.
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
آخرین ویرایش توسط مدیر:

setaren

کاربر تک رمان
کاربر تک رمان
Apr 29, 2021
7
48
13
  • نویسنده موضوع
  • #7
تا رسیدن به رستورانی که این روزها پاتوق‌شان شده بود. صحبتی غیر از احوال پرسی بینشان رد و بدل نشد. با ترمز کردن ماشین جلویِ در رستوران شایان پیاده شد و در حالی که به سمت تمنا می‌رفت گفت:
- قاسم، قاسم؟ بیا ماشین رو پارک کن.
قاسم، که جوانی ریز نقش و ساده از یکی از شهرستان‌های شمال کشور بود با خجالت جلو آمد و سرش را پایین انداخت و با لهجه مخصوص خودش گفت:
- سلام آقا، خیلی خوش آمدید.
در همان حال سلام زیر لبی به تمنا گفت و همان‌طور جواب شنید. کلید را از دست شایان گرفت به سمت ماشین شایان رفت.
شایان دست تمنا را گرفت. تمنا نگاهی پر از عشق به آن کرد و لبخندی زد حقا! که لبخندش زیبا بود.
شایان، نمی‌دانست چه رازی پشت لبخند این دخترک است که او با هر بار لبخند زدنش بیشتر عاشق میشد. در دل قسم خورد که عشق احساسی هست که با دیدن لبخند تمنا پیدا می‌کند. پشت میز اول برای تمنا صندلی را بیرون کشید و خودش روبه‌روی تمنا نشست.
***
قهوه‌ای در دست داشت، پشت پنجره ایستاده و اتاقش رو به باغ ویلا بود. نگاهش خیره به درختان بود ولی ذهنش در سال‌هایی گذشته فنجانش را بالا آورد، کامش را تلخ کرد ولی این تلخی در برابر قهوه‌ای که سرنوشت به دستش داد هیچ بود شاید هم شیرین‌ترین تلخی جهان بود. صدای لاستیک‌های ماشین شایان روی سرامیک‌هایی او را به خود آورد. برگشت به ساعت پشت سرش نگاه کرد عقربه‌ها از یک نیمه شب هم گذشته بود. از در اتاق خارج شد؛ شایان که فکر می‌کرد مادرش خواب است، آرام در ویلا را بست. وقتی که برگشت سایه‌ی مادرش را در سایه روشن سالن دید:
- اِه مامان بیدارت کردم؟ ببخشید!
تمنا لبخندی به پسرش زد، خوب می‌دانست عادت به سلام کردن ندارد.
- اولاً سلام پسرم! من خوبم تو خوبی مادر جان؟
شایان از این بی‌حواسی دستش را پیشانی‌اش کوبید و همان‌طور که به سمت تمنا می‌رفت:
- آخ ببخشید! یادم رفت مامان خوشگلم!
تمنا به عادت همیشه روی سر شایان را ب*و*سید و شایان هم سرش را خم کرد تا تمنا راحت‌تر باشد... .
- شایان برو پسرم لباس‌هات رو عوض کن، بیا تا با هم حرف بزنیم.
شایان می‌خواست از زیر حرف زدن با مادرش شانه خالی کند، پس خستگی را بهانه‌ای کرد برای فرار کردن. تمنا که دید‌‌، پسرش تمایلی به حرف زدن ندارد با یک شب بخیر از او جدا شد و به اتاقش رفت. روی تخت دو نفره‌ی وسط اتاق نشست آینه‌ی میز آرایش روبه‌روی تختش بود، قسمتی از صورت تمنا پیدا بود، چیزی درون آینه به او دهن کجی می‌کرد.
بلند شد، با قدم‌هایی آرام به سمت آینه رفت. زن ۴۲ ساله‌ای که چروک‌هایی کنار چشمانش حاصل از سختی‌های زندگی بود، در آینه نقش بست. هنوز هم زیبایش زبان‌زده خاص و عام بود با اینکه سنی از او گذشته ولی هنوز هم جذاب است. با آن قهوه‌ای که خورده بود می‌دانست حالا‌ حالا‌ها خواب با چشمانش غریبه است. ناگهان تصمیم گرفت قلم و ورقی بردارد و شروع به نوشتن کند تا شاید عذاب وجدان چندساله‌اش کم بشود و دلش آرام بگیرد، پس خودکار را برداشت. کلمات از مغزش بیرون می‌آمدند و جمله می‌شدند:
«از خونه عزیز خانم بیرون اومدم. امروز این‌جا بودم تا اتمام حجت بکنم و از تصمیم نهایی‌ام با خبرشون کنم تا بعداً جای گله‌ای برای هیچ‌کس نباشه. توی پیاده رو چادرم رو روی سرم مرتب کردم، کنار خیابون ایستادم تا تاکسی بگیرم.
خداروشکر یک دربستی سریع گیرم اومد و معطل نشدم. سرم رو تکیه دادم به شیشه‌ی ماشین و به مردم توی خیابون نگاه می‌کردم. یکم شک داشتم برای کاری که می‌خواستم انجام بدم، شایدم یکم ترس داشتم... .»
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
وضعیت
موضوع بسته شده است و نمی‌توان پاسخ جدیدی فرستاد.
بالا