• انجمن رمان نویسی تک رمان پیرو قوانین جمهوری اسلامی ایران می‌باشد. لطفا از ارسال محتوای خلاف قوانین جمهوری اسلامی ایران خود داری کنید در صورت مشاهده برخورد خواهد شد.

🔱VIP رمان ارباب رویاهام | بیتاباباحاجی کاربر انجمن تک رمان

  • نویسنده موضوع NIXЖ
  • تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها 6
  • بازدیدها 466
  • Tagged users هیچ

نظر شما درباره رمان ارباب رویاهام؟

  • متوسط

    رای: 0 0.0%
  • ضعیف

    رای: 0 0.0%

  • مجموع رای دهندگان
    6

NIXЖ

سرپرست بخش عمومی + ناظر آزمایشی رمان
پرسنل مدیریت
کاربر ویژه تک رمان
سرپرست بخش
کاندیدای مدیریت
مجله نویس
روزنامه‌نگار
عکاس انجمن
Jul 4, 2020
2,568
39,874
138
16
اعماق تاریکی
به نام خالق هستی
این رمان براساس واقعیت است

نام رمان: ارباب رویاهام.
ژانر: جنایی، معمایی، عاشقانه.
نویسنده: بیتاباباحاجی
ناظر: ^SaraB֎

خلاصه:
دختری غرق در رویای خوشبختی شب را به روز می‌رساند، غافل از اینکه بُتی که در ذهنش به نام عشق ساخته بود؛ درحال فرو ریختن است.
گذشته و ابهاماتش چون کابوسی ترسناک بر روح و روان دختر خیمه می‌افکند. ولی هنوز امیدوار است روزی در ساحل آرامش قدم بگذارد.

 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
آخرین ویرایش:

AphЯσのɨイ

مدیر آزمایشی تالار کپیست + ناظر تالار رمان
پرسنل مدیریت
ناظر رمان
کاندیدای مدیریت
کپیست
Aug 11, 2020
953
16,782
93
20
قلب همسرم
forums.taakroman.ir
0pj_606c4350-ec6d-4abd-bd3a-09ddab822e76.jpg
خواهشمند است قبل از تایپ رمان به قوانین زیر توجه کنید:

قوانین تایپ رمان :

قوانین تایپ رمان | تک رمان

پرسش وپاسخ رمان نویسی

تاپیک جامع پرسش و پاسخ رمان نویسی

تایپک جامع درخواست جلد

* تایپک جامع درخواست جلد *

تاپیک جامع دریافت جلد

تایپک جامع دریافت جلد - انجمن رمان نویسی | تک رمان
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان

NIXЖ

سرپرست بخش عمومی + ناظر آزمایشی رمان
پرسنل مدیریت
کاربر ویژه تک رمان
سرپرست بخش
کاندیدای مدیریت
مجله نویس
روزنامه‌نگار
عکاس انجمن
Jul 4, 2020
2,568
39,874
138
16
اعماق تاریکی
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #3
مقدمه:

تو را من خواب می‌بینم... میان یک سراب، میان جنگل و دشت
تو را من خواب می‌بینم... در آن هنگام که از یک آسمان صد آسمان باران ببارد، در شبی تاریک و تار در میان یک غم و یک آبشار تو را من خواب می‌بینم!
که می‌آیی... که می‌خوانی... که از یک لحظه بودن باز می‌آیی.
تو را من خواب می‌بینم، شبی آرام و طوفانی... در این طوفان بی‌پایان تنهایی، که چون امواج می‌آیند و من را میان دردهایم می‌خوانند.
تو را من خواب می‌بینم...


پارت1

*لیندا*

دست‌های گرم و بزرگش رو گرفتم؛ با چشم‌های قهوه‌ای روشنش عاشقونه بهم نگاه کرد. انگار که گرمای دست‌هاش به کلِ وجودم منتقل شده باشه، احساسِ آرامش داشتم. از شونه‌های مردونه‌ و گرم‌اش حس امنیت سرازیر و تنها سرمایی که احساس می‌شد؛ خنکیِ چمن‌های معطری بود که روش قدم می‌ذاشتیم. به سمت من برگشت...
با صدای زنگ گوشی چشم‌هام رو آروم باز کردم. تموم شد! باز هم فقط خواب‌ها قشنگ بودن به زندگیِ واقعی و تاریکم، مجدداً خوش اومدم!
پس از ساکت کردنِ گوشیم دل از رختخوابِ گرم و آبیم کندم، صورتم رو شستم خودم رو در آینه نگاه کردم؛ بی‌هیچ حسی، پوچ!
ساعتِ قهوه‌ای سوخته و بزرگِ بالای مبل ده رو نشون می‌داد؛ یک بسته گوشت بیرون گذاشتم و لوبیا خیس کردم. روی مبل دراز کشیدم و گوشی‌ام رو به دست گرفتم. دلم دلنوشته می‌خواست پس از سرچ چشمم به یکی افتاد. "پیله‌های زخمی" از اسمش خوشم اومد کلیک کردم. اوه! چقدر دلنوشته، یه انجمن رو برام آورد. عضو شدم به اسمِ کاربری رسید. خب چی می‌زدم؟ لبخندی زدم و به انگلیسی دارک گرل وارد کردم. پس از چند دقیقه پیامی که برام اومد. کلیک، به شکلِ ناخودآگاهی لبخند زدم. یه دختر به اسم آرنیکا به طور خیلی صمیمی‌ای خوش‌ آمد بهم گفته بود.
-سلام عزیزم، خوش اومدی! سوالی بود در خدمتم.
جواب دادم:
-سلام گلم ممنون، حتماً مهربون، مزاحم می‌شم!
اوه من چه عوا خواهری بودم خبر نداشتم! خنده‌ی کوتاهی کردم که باز هم پیامی ارسال کرد.
-چه حرفیه! راستی من آرنیکا هستم هیجده اهواز شما؟
-لیندا هیجده تهران. خوشبختم آرنیکا!
-منم همین‌طور، پس هم سنیم! البته من چند وقته دیگه واردِ نوزده سالگی می‌شم!
-من سه ماهه هیجده ساله شدم.
یکم طول کشید تا جواب بده.
-آها! خب می‌خوای رمانی چیزی بنویسی؟
-نه نه! حوصله این چیزها رو ندارم.
لایک کرد و دیگه چیزی نگفت، شروع به خوندنِ دلنوشته‌ها کردم. با دیدنِ ساعت که یازده رو نشون میداد قرمه‌ سبزی‌ام رو درست کردم. قیچی‌ای رو برداشتم و سمتِ حُسنِ یوسفِ بزرگمون رفتم. اون رو توی یه گلدون سفالی بزرگ کاشتم و ماشاءلله خیلی بزرگ شده؛ طوری که می‌نشستم هم اندازه‌ام بود. با چیدنِ هر یه شاخه و برگِ اضافه‌اش یاد جنگلی که با اون پسر بودیم می‌افتادم. کلبه‌امون، خودش و حتی... بچه‌امون!
خنده‌ام می‌گرفت. لابد خدا دیده زیادی بلا سرم میاد خواسته با خواب‌های قشنگ دلم رو خوش کنه. با یه پسرِ خوشگل که دیوانه‌وار عاشقمه ولی فقط یه خوابه! با هر جمله‌ام بیشتر خنده‌ام می‌گرفت. شروع به صحبت با حُسنِ یوسف کردم.
-می‌دونی زندگی در عینِ حال که عجیبه، در یه تواضع خیلی جالبیه! این‌طوری که اگر الان من یه شاخه شاداب یا جوونه رو ازت بکنم، تو هر جوونه‌ی دیگه‌ای هم بزنی؛ از اون یک دونه بوده! اون رو هم من کندم! اما... خدا توی جهنم‌اش حسابش رو از من پس می‌گیره و اون جوونه رو احتمالا به تو می‌ده!
پس از یه مکث کوتاه که دست از کار کشیده به گل نگاه می‌کردم گفتم:
-اما گل‌هایی هستن که فقط رشد می‌کنن و جوونه نمی‌زنن! و اگر همون جوونه‌ی تورو بخوان؛ خدا چطور یه جوونه رو به دو نفر می‌خواد بده؟ خب شاید مثال‌ام یکم عجیب و مبهم باشه ولی، هرچی فکر می‌کنم باز هم کسایی هستن که هرجور هم بشه به آرزوشون نرسن! شاید یک نفر آرزوی هزار نفره! خب اون رو که نمیشه تیکه تیکه کرد به همشون یه تیکه داد.
لبخندی زدم و همین‌طور که برگی از گل رو نوازش می‌کردم ادامه دادم:
-پس بهتره اون یه نفر، بره جایی که هیشکی نتونه اون رو ببینه. تنها دور از آدم‌ها، حتی از عشق خودش هم دست بکشه و...
آه چی دارم می‌گم! بعد از چندبار تکون دادن سر به کارم با لبخند ادامه دادم‌.
***************
در زودپز رو برداشتم، از بخارِ گرم و عطر قرمه سبزی لبخندی روی ل*بم نشست. با صدای در نفسِ عمیقی کشیدم و در رو باز کردم.
مامان که نفس نفس می‌زد وارد شد و سریع سمتِ گ*از رفت.
-سلام خسته نباشی.
-سلام مرسی، عجب بوی قرمه سبزی‌ای میاد دستت د*ر*د نکنه!
مانتو و کیف مشکی‌اش رو به همراهِ مقنعه‌اش در آورد. موهای کوتاه و خرماییش که بخاطر پیری کمی سفید هم شده بود خودنمائی کردن. بعد از چند دقیقه روی مبل‌های راحتی طوسی رنگ نشست، با لحنی تند گفت:
-چایی داریم؟
-آره الآن می‌ریزم.
هیچ وقت قرار نبود عوض بشه، در یک چرخه‌ی نامنظم اون‌ها دلشون از غم خالی و من رو پر می‌کردن. سینی چای و قند رو مقابلش روی عسلی فندوقی، قهوه‌ای گذاشتم. بعد از اومدنِ بابا و غذا خوردن به اتاقم پناه بردم. با یادآوری پسرِ مرموز خواب‌هام یه لبخند کم جون و کوچیک روی ل*بم نشست.


#ارباب_رویاهام
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
آخرین ویرایش:

NIXЖ

سرپرست بخش عمومی + ناظر آزمایشی رمان
پرسنل مدیریت
کاربر ویژه تک رمان
سرپرست بخش
کاندیدای مدیریت
مجله نویس
روزنامه‌نگار
عکاس انجمن
Jul 4, 2020
2,568
39,874
138
16
اعماق تاریکی
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #4
پارت ۲

*لیندا*

همین‌طور که ل*ب‌ام رو می‌جویدم، مشغولِ خُرد کردنِ سیب زمینی‌ها بودم. مدام حرف‌های آرنیکا توی سرم تکرار و ذهن‌ام رو بیشتر از قبل آشفته می‌کرد. "میگه پسری در کار نیست!" چطور پسری در کار نبود؟! سه سال بود که چرت و پرت تو خواب‌هام می‌دیدم؟! سه سال بود الکی رویا می‌بافتم که شانسی برای بیدار شدن از این کابوس وجود داره؟ چطور؟ من فکر می‌کردم برای این اینهمه خوابش رو می‌بینم که قراره بیاد و نوری در تاریکیِ زندگیم باشه.
با سوزشِ انگشت‌ام به خودم اومدم؛ چندتا از سیب زمینی‌ها و انگشت‌ام خونی بود. انگشت‌ام رو توی دهنم کردم و به خودم اومدم. مامان با نگاهِ خیره‌اش که طعم ترحم رو می‌داد بهم خیره شد.
این اخلاق‌اش رو از حفظ بودم؛ مطمئنم می‌خواد چیزی بگه!
-لیندا؟
بفرما! همین‌طور که با زخم دستم بازی می‌کردم؛ از پشتِ اُپنِ چوبی آشپزخونه بهش خیره شدم.
-دلت می‌خواد چند هفته جایی بری؟
سیلِ سوالات ذهن‌ام رو که تازه خالی شده بود از نو پر کرد! کجا برم؟ با کی برم؟ کِی برم؟ ... از شدتِ تعجب یا شاید هم درگیری ذهنی اخم‌هام تو هم رفت. نسبتاً بلند گفتم:
-چی؟!
-خب، شقایق گفته که می‌خواد بخاطر کار به یه شهری بره. داداشت رو هم که می‌دونی اون‌ هم نمی‌تونه از شهر در بیاد. بهش پیشنهاد دادم که تو باهاش بری و قبول کرد. می‌خوای باهاش بری؟
چطور می‌تونستم به شانسِ آزاد شدن از این زندان نه بگم؟! با شقایق هم تقریباً ر*اب*طه‌ی خوبی داشتم!
جیغی از سرِ خوشی کشیدم، سریع آشپزخونه رو دور زدم و تو ب*غ*لِ مامان پریدم. ب*وسه‌ای روی لپِ تپلش گذاشتم.
-آره آره می‌رم! مرسی! مامان مرسی خیلی ممنونم!
لبخندی بهم زد و گفت:
-خب پس اونجا مراقب خودت باش و شقایق رو هم اذیت نکن! یکی از کارت‌ها رو هم می‌دم ببری توش پول می‌ریزم! هرچی دوست داشتی بخر و حسابی خوش بگذرون!
-چشم!
-برو وسایلت رو جمع کن شقایق فردا میاد!
بدو بدو به اتاق‌ام رفتم و با نیشِ باز مشغولِ جمع کردن وسایل‌ام شدم. با ذوق به سمتِ گوشی‌ام حمله‌ور و این خوشحالی رو با تنها دوستم آرنیکا به اشتراک گذاشتم. وقت شام، استرس داشتم! مامان با بابا راجع به رفتنم حرفی نزده بود پس بنابراین احتمال داشت بابا اجازه نده! وقتی یاد بابا می‌افتادم تمامِ خوشحالیم فروکش می‌کرد. هعی!
-محسن؟
بابام همین‌طور که لقمه‌های غذا رو با دست‌های مردونه‌ و بزرگش به دهن‌اش می‌ذاشت به مامان نگاه کرد تا حرف‌اش رو بزنه. از استرس با موهای خرمایی رنگم که تقریبا به ک*م*رم می‌رسید بازی کردم.
-شقایق برای یه سفر کاری چند روزی رو می‌ره خارج از شهر، خواست تا لیندا رو هم با خود...
-بذار بره! یکم از دستش راحت بشیم!
با شنیدنِ جواب‌ بابا، نفسِ راحتی کشیدم. خداروشکر! وقتی به اتاقم رسیدم از شوق خوابم نمی‌برد. انگار به کل نبودِ اون پسر مرموز رو یادم رفته بود! اون قدری آزادی از این زندان، هرچند کوتاه خوشحالم کرده بود که خبرِ مرگش رو هم می‌دادن؛ نیشم بسته نمی‌شد!
-لیندا! دختره‌ی خرس بلند شو تو ماشین چرت بزن!
با صدای شقایق بلند شدم و با یاد‌آوری سفرمون با ذوق پریدم. بعد از سلام و احوال پرسی تندی آماده شدم. مامان که بار سنگینی از سفارشات رو روی دوشم انداخت، من رو راهی کرد. همین‌طور که توی ماشین می‌نشستم همزمان حرف هم می‌زدم.
-بله! مردونگی زن داداشمون از داداشمون بیشتره و داره ما رو می‌بره بگردونه!
تفاوت سنی زیادی نداشتیم و این باعث می‌شد با هم راحت‌تر باشیم.
لبخندی زد و راه افتاد. بمب کنجکاوی خودم رو روشن و رگباری با سوالاتم ترورش کردم.
-خب کجا می‌ریم؟ فقط من و تو هستیم؟ چند روز می‌‌مو...
با خنده پرید وسط حرفم و گفت:
-دختر چه خبرته؟! آروم! خب قراره بریم اهواز، فقط من و تو هستیم ولی گاهی مجبورم بخاطر کار صبح‌های زود برم. اما وقتی برگشتم و استراحت کردم باهم می‌ریم دور دور نگران نباش! معلوم نیست چقدر بمونیم بستگی به کارمون داره!
سری تکون دادم؛ طبق عادت‌ام هندزفری‌هام رو توی گوشم گذاشتم و با آهنگی که پلی شد بی صدا تا وقتی که برسیم به منظره‌ی بیرون نگاه کردم. کی فکرش رو می‌کرد؟
تنها نوری که در تاریکی داشته باشی رو از دست بدی! تنها نور یک شمع، که سه سال نمی‌ذاره تو قدم‌های شبونه‌‌ات زمین‌ بخوری. با شعله‌ی هرچند کوچیکش گرم و در امان باشی. اما حالا با حرف تنها یک زن که پشت نقاب پیشگو قایم شده؛ با اینکه این‌بار باید سوختنِ پروانه رو در شعله‌ی شمعی خیالی ببینی، راضی باشی.


#ارباب_رویاهام
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
آخرین ویرایش:

NIXЖ

سرپرست بخش عمومی + ناظر آزمایشی رمان
پرسنل مدیریت
کاربر ویژه تک رمان
سرپرست بخش
کاندیدای مدیریت
مجله نویس
روزنامه‌نگار
عکاس انجمن
Jul 4, 2020
2,568
39,874
138
16
اعماق تاریکی
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #5
پارت ۳


*لیندا*

ساکِ نسبتاً سنگین‌ام رو روی تخت دونفره پرت کردم. شقایق با حو*له‌ی تن پوش مشکیش که سفیدی پوستش رو بیشتر نمایان می‌کرد؛ از حموم خارج شد. با تیله‌های سبزِ چشم‌هاش بهم زل زد. متعجب گفت:
-چرا اون‌طوری نگاه‌ام می‌کنی؟
-هیچی، احساس خطر نکن تحفه خانوم!
خندید و گفت:
-با تنها تخت اتاق که اتفاقاً دونفره هم هست؛ قول نمی‌دم!
خندیدیم و شقایق برای پوشیدنِ لبا‌س به حموم برگشت. گوشیم رو باز و با خباثت به اسکرین‌ام نگاه کردم. "-لیندا یه نگاه بنداز ببین تو پروفایل‌ام شماره‌ام پنهانه؟ -نه! -خب پس وایسا پنهانش کنم!" وقتی آرنیکا بهم ت*ل*گرام‌اش رو داد همزمان شماره‌اش رو هم لو داد‌. یکم اذیت کنم بیشتر از سفرم کیف ببرم!
پس از وارد کردنِ شماره زنگ زدم و با نیشِ باز گوشی رو کنار گوشم گذاشتم.
منتظر بودم تا صدای دخترونه و ظریفی توی گوشم بپیچه اما، با وصل شدنِ تماس طنینِ صدای بم و مردونه‌ای توی گوشم پیچید:
-الو؟!
از شدتِ شُک خشک شدم و حتی تماس رو هم قطع نکردم. اون‌قدری صداش بلند به نظر می‌رسید که مطمئن بودم اگر شقایق برگرده، حتماً صداش رو می‌شنوه.
-الو؟! سلام؟! میشه لطفاً حرف بزنید؟!
خواستم گوشی رو قطع کنم که با کشیده شدنِ گوشی از دستم توسط شقایق، تلاشم به ثمر نرسید.
با نیشِ باز آروم ولی با ریتم گفت:
-این کیه بلا؟ چه خوش صدا! بلبل پیدا کردی دخترِ ناقلا؟
الحمدلله فقط شعر نداشتیم که اون‌هم از راه رسید! با جنگ و دعوایی بی‌صدا آخر گوشی رو از دستش گرفتم و قطع کردم. تنها صدایی که زمانِ دعوا پخش می‌شد صدای اون پسر بود؛ که سعی داشت بفهمه کی باهاش تماس گرفته. وای خدا این کی بود؟ حس می‌کنم شلوار لازمم! شقایق از نمایشی که راه افتاده بود می‌خندید و من هی تکرار می‌کردم:
-این دیگه کدوم الاغی بود؟! مگه این شماره آرنیکا نبود؟!
با این حرف‌ام شقایق بیشتر خندید. گفت:
-آفرین موجِ شاعرانت داره راه میوفته!
نمی‌دونستم از چه چیزی باید بخندم، از بدشانسی‌ام یا خل و چلی شقایق. این سفر، بهتر از فکر به یه پسر خیالی یا اون زندانه!
بعد از تقریباً سی دقیقه که همه چیز رو جمع و جور کردیم و من هم مکالمه‌ی کوتاهی با مامان داشتم؛ شقایق برای رفتن به جلسه آماده شد.
-خب لیندا یادت باشه خواستی بری اون برنامه رو روشن کن باشه؟
-شقایق، ریلکس باش! من دیگه هیجده سالمه!
چپ چپ نگاه‌ام کرد و گفت:
-ربطی به سن نداره؛ حتی منم درست و حسابی اینجا رو بلد نیستم. من رفتم شب میبینمت.
-بابای.
به سالن رفتم و کنارِ شومینه‌ی در بسته نشستم، قبل از این‌که داخلِ مرداب سردرگمی بیوفتم دوش گرفتم. یعنی اون پسره کی بود؟ ای آرنیکا! دوست پسرش بود لابد ذلیل شده. خنده‌ی خبیثانه‌ای کردم و بهش پیام دادم.
-دختره‌ی بلا گرفته اون شماره کی بود؟ خواستم مثلاً بهت زنگ بزنم حرف بزنیم یهو دیدم یه مرد جواب داد.
بعد از چند دقیقه سین کرد؛ انگار که باورش نشده باشه فقط تو صفحه‌ی چت موند، جوابی نمی‌داد.
-چی؟! لیندا به شماره زنگ زدی؟!
-آره.
چند استیکر خنده فرستاد؛ هرکس دیگه‌ای بود برای این‌که شماره‌ی دوست پسرش دستمه سرم رو می‌زد این چطور می‌خنده؟!
-دیوانه اون شماره‌ی منه اما دست داداشمه! من لپ‌تاپ دارم!
ای خاک تو سرت لیندای منحرف! بعد از این‌که آرنیکا کلی مسخرم کرد؛ ازش قول گرفتم راجع به این قضیه به کسی چیزی نگه.
*************************
-آه شقایق بسه دیگه!
همین‌طور که از خنده به عقب کشیده می‌شد ما بین قهقه‌هاش گفت:
-نه...خدایی... خیلی خوب... بود..طفلی هی... می‌گفت الو...تو با هر بار الو گفتن‌اش جیغ می‌ز...
خنده نذاشت ادامه بده. خودم هم خندم می‌گرفت یاد اون لحظه می‌افتادم خیلی قاراشمیش بود. بعد از خوردنِ از زور خستگی روی تخت دراز کشیدم و خوابم برد.
با صدای بسته شدنِ در پریدم، آه شقایق رفت؟ گنگ با چشمانی خواب‌الود دور تا دور اتاق دوبلکس رو زیر و رو کردم اما انگار شقایق رفته بود. خودم رو روی تخت پرت کردم و دست چپم رو روی پیشونیم گذاشتم.
دیشب خواب دیدم؟ تنها چیزی که با فکر کردن به خواب دیشب یادم می‌اومد؛ صح*نه‌های مبهم و تار بود. حتی نمی‌دونستم چی دیدم. این اولین باری می‌شد که چیزی یادم نمی‌اومد! بیخیالِ این پسرِ دروغین لیندا، پاشو برو بیرون!
یه مانتوی کوتاهِ تابستونی سفید و شلوار و شال مشکی پوشیدم؛ گوشی و وسایل موردن نیازم رو داخل کوله‌ی مشکی ریختم و بیرون رفتم. خب این برنامه‌ی ردیاب رو هم روشن کردم. کجا بریم؟ جایی که خیلی برام جالب بود پل سفید بود. خب مکانمون هم مشخص شد.
با نیشی باز تاکسی‌ای گرفتم و مقصد رو گفتم، با صدای راننده که رسیدیم می‌گفت حساب کردم و پیاده شدم. جای جالبی به نظر می‌‌رسید؛ پس از چند دقیقه پیاده روی صدای جیغِ زنی رو از اونور خیابون شنیدم، به سمتش دویدم. صورت‌اش به سفیدیه مانتوم بود.
-خانوم، چیشده؟
-پسرم!
رد نگاه‌اش رو زدم. با دیدنِ پسری که روی لبه‌ی پل، آماده‌ی پریدن بود؛ رنگم پرید.

#ارباب_رویاهام
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
آخرین ویرایش:

NIXЖ

سرپرست بخش عمومی + ناظر آزمایشی رمان
پرسنل مدیریت
کاربر ویژه تک رمان
سرپرست بخش
کاندیدای مدیریت
مجله نویس
روزنامه‌نگار
عکاس انجمن
Jul 4, 2020
2,568
39,874
138
16
اعماق تاریکی
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #6
پارت ۴

*لیندا*

با به یاد آوردنِ همین صح*نه از سال‌های خیلی دور، دست‌هام یخ زدن. با جیغ‌های مادرش که هی تکرار می‌کرد (کیارش قسم‌ات می‌دم پسرم! پایین بیا!) صداها مبهم شد. انگار اون زن، اون پسر و اون مکان، همون صح*نه‌ی چند سالِ پیشه! و در گوشه‌ای از ماجرا گناهکار یک‌جا نظاره‌گر وایساده، منتظرِ افتادنِ آخرین پر از دُم طاووس. زیر ل*ب زمزمه وار گفتم:
-نمی‌ذارم باز هم تکرار بشه!
با قدم‌هایی کوتاه و لرزان به سمتِ میله‌های آهنی پل رفتم؛ سعی داشتم کنار اون پسر باشم. نباید اجازه می‌دادم باز این اتفاق بیوفته! اون روز، اون ساعت تمامِ اون لحظه‌ها به خاطر حرف‌های من اتفاق افتاد! می‌خوام یک بار هم که شده تاثیر مثبتی بذارم! با بالا رفتنِ من، جمعیتی که برای تماشا جمع شده بودن جیغ کشیدن. کاش می‌شد انسانیت کمی پررنگ تر بود تا به جای نگاه کردن؛ به خودکشی این پسر... به قلب اون نگاهی می‌انداختن. پسر که انگار در دنیایی خارج از صدا و جمعیت سیر می‌کرد؛ به منظره رو به روش زل زده بود.
بهش رسیدم، سرش رو بالا گرفت و نگاهِ کوتاهی بهم انداخت. قلبم مثل قلبِ گنجشکی که به دام دست‌های یه گربه افتاده بود تند تند می‌زد. مثل حس اون گنجشک، از ترس و دلهره! پسر تلخ خنده‌ای کرد و همین‌طور که مشغولِ دیدن منظره‌اش بود. گفت:
-خیلی جالبه از بین تجمع‌ای که از بیست، سی نفر ساخته شده؛ تو می‌‌خوای به دادم برسی!
با ل*ب‌هایی که از استرس می‌لرزیدن زمزمه وار گفتم:
-مهم این نیست که کی کمکت می‌کنه، مهم اینه که کسی هست کمکت کنه! خیلی‌ها حتی کسی رو ندارن تا بهشون نگاهی بندازه.
با صدایی خِش دار گفت:
-از این امیدهای الکی خسته شدم! از اینکه هی دمِ گوش‌ام بگن تموم میشه! همه چیز درست میشه! من کنارتم...
انگار بغض اجازه‌ی ادامه بهش رو نداد. از همچین پسری شکستن بعید بود؛ مشخصه چندین تیر رو تحمل کرده اما، این بار تیر نبود که اون رو از پا در آورده بود. کسی بود که تیر رو رها و به قلب اون زده.
نگاهی به مادرش که نگران داشت نگاه‌امون می‌کرد و برای لحظه‌ در جیغ‌هاش مکث نمی‌ذاشت؛ انداختم.
-پایین رو نگاه کن! مادرت...
-اگر نگاه کنم؛ دیگه نمی‌تونم این‌ کار رو انجام بدم! اصلاً چرا منتظرم؟
خواست بپره که دست‌اش رو گرفتم؛ هنوز هم بهم نگاه نمی‌کرد. دلش گیره! قبل از اینکه بتونم کسی رو آروم کنم؛اول باید خودم آروم می‌بودم. پس از لحظه‌ای نفس عمیق تقریباً آروم شدم. گفتم:
-کسی که بخواد بره فریاد نمی‌زنه؛ فریاد می‌زنه تا نذارن که بره! می‌فهممت! از حرف‌هات و کارهات می‌دونم که دردت چیه...
این بار برگشت، این بار صاف تو چشم‌هام نگاه کرد و داد زد:
-د*ر*دِ من چیه؟! مادرم، خواهرم، پدرم و رفیقم هیچی از من نمی‌فهمه! و حالا تو چی می‌گی؟! کی می‌تونه من رو زمانی که خودم هم نمی‌دونم دردم چیه بفهمه؟!
بی‌اهمیت به حرف‌هایی که می‌زد؛ با چشم‌هایی که می‌دونستم هر بی‌عقلی رو می‌تونه سر عقل بیاره بهش نگاه کردم. از این حالتِ خودم متنفر بودم. با صدایی روون گفتم:
-د*ر*دِ تو عشقه! اما عشق یه نوع د*ر*د نیست؛ تاحالا به اینکه چرا هیچ وقت تموم یا درمون نمیشه فکر کردی؟ عشق خودش یه درمانه! اگر در اون آسیب ببینی مثل یه واکسن میخوره به قلبت تا بفهمی اونجا جای هرکسی نیست. کسی که لیاقت‌اش رو داشته باشه. فکر می‌کنی آدم مبهم و بدی هستی اما اهریمن هم با ترسناکیش، قلب تاریک و زیبایی داره؛ چون فقط در تاریکی میشه ستاره‌ها رو دید! اگر زندگیت تاریک و تاریک‌تر بشه، به معنی اینکه امیدی وجود نداره نیست؛ به معنی زیبایی‌ای هست که نورش قراره چشمت رو در تاریکی کور کنه!
دیگه فک‌اش منقبض شده نبود و با چشم‌های مشکی‌اش بهم زل زده بود. می‌دونستم حالا نفس تو س*ی*نه‌اش زندونی شده.
-بیا پایین، مادرت خیلی نگرانته!
با این حرف‌ام خودم هم سعی در تشویق‌اش برای پایین رفتن داشتم؛ و بالاخره پسر راضی شد و با احتیاط پایین اومدیم. صدای جیغ و دست حاضرین بالا رفت. مادرش بالاخره به پسرش رسید و اون رو در آ*غ*و*ش کشید. با به یاد آوردنِ اثراتِ این حرف‌هام رو شنونده‌هاش بی سر و صدا اون‌جا رو ترک کردم. از کاری که کردم خوشحال بودم اما به شرطی که این پایان‌اش بوده باشه.

#ارباب_رویاهام
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
آخرین ویرایش:

NIXЖ

سرپرست بخش عمومی + ناظر آزمایشی رمان
پرسنل مدیریت
کاربر ویژه تک رمان
سرپرست بخش
کاندیدای مدیریت
مجله نویس
روزنامه‌نگار
عکاس انجمن
Jul 4, 2020
2,568
39,874
138
16
اعماق تاریکی
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #7
پارت ۵

*لیندا*

همین‌طور بی مقصدِ مشخصی، بی‌اینکه بدونم آخر راه به کجا می‌رسه قدم می‌زدم. مثل بادی که به هرجهت می‌وزید. نه معلوم بود به کجا می‌وزه، و از کدوم جهت میاد. فقط درخت‌ها رو پیچ و تاب می‌ده یا حتی گاهی می‌شکنه! در دنیای بی‌انتهای سردرگمی بودم که گوشی‌ام زنگ خورد. صفحه‌ای که چشمک می‌زد اسم شقایق رو به نمایش می‌داد.
-جانم شقایق؟
صدای نگران و عصبی‌اش تو گوشی پیچید:
-دختر کجایی؟
-یکم پیش اومدم بیرون که بگردم!
-یکم پیش؟! تو ساعت سه کجا بلند شدی رفتی؟!
متعجب گفتم:
-سه؟!
گوشی‌ رو مقابل چشمم گذاشتم و نگاهی به ساعت کردم. چطور اینقدر زمان زود گذشت!؟ مگه من چند وقت تو دنیای هپروت بودم؟! صدای شقایق که پشت گوشی خودش رو شهید می‌کرد مورد توجه عابرهایی که رد می‌شدن بود. برای حفظ آبروی نداشته‌ام گفتم:
-دارم میام!
-بیا خبرت، مواظب خودت هم باش!
از این خود درگیری‌اش خنده‌ام گرفت. معلوم نیست باید مراقب خودم باشم یا برم بمیرم! با استفاده از اون ردیابی که روی گوشی‌ام بود هتل رو پیدا کردم. در زدم و در سراسیمه باز شد؛ شقایق با موهای پریشون و لباس درهم برهم در رو باز کرد. جیغ زد:
-هم دیر می‌کنی و آدم رو از نگرانی دق میدی! و هم در رو می‌شکنی و از خواب می‌پرونی.
اونقدری تیپ و قیافه‌اش باحال بود که زدم زیر خنده، خودش هم آروم خندید و داخل رفت.
-دختره‌ی گنده آخه الان هم وقت خوابه؟ گرچه که برای خرس‌ها زمان خواب مهم نیست.
تشری بهم زد که خندیدم و روی مبل نشستم.
-خسته بودم! خب بیرون رفتی و چیکار کردی؟
یاد اون پسر افتادم؛ ذهن‌ام که تازه از فکرش بیرون اومده بود باز درگیرش شد. با این حال بر خلافِ چهره و ذهنم گفتم:
-چیز خاصی نشد؛ فقط قدم زدم.
شقایق که از حالت چهره‌ام متوجه شد همه چیز رو نگفتم، گفت:
-لیندا درکت می‌کنم؛ نمی‌تونی بهم اعتماد داشته باشی. ولی بازم باهام حرف بزن؛ چیشده؟
دلم می‌خواست باهاش حرف بزنم ولی دست‌اش که روی شونه‌ام بود رو پس زدم. نه! دیگه هیچ وقت این اشتباه رو تکرار نمی‌کنم! گفتم:
-شقایق کلافه‌ام نکن؛ گفتم که چیزی نشد!
از جام بلند شدم و لباس‌ام رو عوض کردم. یعنی اون پسر دنبال من گشته؟ اسمش چی بود؟ آه، واقعاً یادم نیست! با اومدنِ پیام گوشی‌ام رو باز کردم. آرنیکا بود:
-لیندا، داداشم داره میره!
اونقدری ایموجی گریه گذاشته بود که اول میره رو می‌میره خوندم، از دست این دختر!
-خب کجا میره؟! چیشده؟!
-میره آلمان اونم یک هفته! چرا آخه!؟
نفس راحتی کشیدم.
-پوف، حالا گفتم چی شد. دلم هزار راه رفت.
-می‌گم داره میره! می‌گم نمی‌تونم تا یک هفته ببینمش!
چقدر این به آرشا وابسته‌ست، خب همش یک هفته‌ست جبهه که نمیره! بچه کوچیک هم نیست لااقل یه بیست و دو یا بیست و سه سالیش هست!
-خب چیه مگه فقط یه هفته میره میاد؛ تازه دو روزش رو هم رفت و برگشتشه پنج روز همش آلمانه.
بعد از کلی حرف زدن با آرنیکا، یهو گفت:
-راستی امروز انگار یکی به داداشم زنگ زده بود.
با گفتن این حرف، حس کردم یه سطل آب سرد روم ریختن. وای نکنه اون یارو داداش آرنیکا بود؟! برای پی بردن به سیل سوالات توی ذهن‌ام سریع نوشتم "کی؟ چیشده؟" چندباری هم غ*لط نوشتم و در آخر با بدبختی درستش رو فرستادم.
-نمی‌دونم! می‌گفت کسی حرف نمی‌‌زد اما صدای غیر واضح‌ای از جیغ می‌اومد.
برای ماست مالی و پیچوندن گفتم:
-بیخیال حتماً سرکاری بوده آدم‌های بیکار زیادن!
شقایق بالا سرم اومد؛ دست به س*ی*نه بهم زل زده بود‌. کمی اطراف رو نگاه کردم ولی ردی از گند زدگی و خرابکاری نمی‌دیدم.
-چی شده؟
-بلند شو بریم بیرون بگردیم ترکیدم خونه!
بالا پریدم و لپ تپل و نرمش رو ب*و*سیدم. شقایق همین‌طور که لپش رو پاک می‌کرد. گفت:
-خرس گنده شده هنوز بچه مونده!
لباس پوشیده و حاضر از در بیرون اومدیم. سوار ماشین می‌شدیم و شقایق روشن‌اش می‌کرد حرف هم می‌زدیم.
-خب کجا می‌ریم؟
شقایق غر غر کنان همزمان با روندن ماشین تشری به من زد:
-وایسا یه متر از هتل دور بشیم! من از کجا بدونم خب، می‌ریم می‌گردیم دیگه!
*************
با دیدنِ تجمع، دیدن دست‌فروش و مغازه‌های متوع بازار به وجد اومدم. مثل بچه‌ای که به شهربازی آورده بودنش بدو بدو به سمتشون می‌رفتیم. من از شقایق بدتر، شقایق هم از من بدتر دوتا دختره گنده که هرچیزی می‌بینن از شوق جیغ خفیف می‌کشن. مانتوی تابستونی صورتی روشنی به چشمم خورد. با دیدنش چشم‌های قهوه‌ایم برق زد. با شقایق دوتا در رنگ‌های مختلف برای خودمون خریدیم و بعد از کلی گردش و خرید به هتل برگشتیم.
خریدهام رو که جا به جا‌ می‌کردم گفتم:
-وای خیلی خوب بود!
شقایق از زورِ خستگی و خنده نفس نفس می‌زد؛ فقط سر تکون داد. بعد از خوردن غذا و عوض کردن لباس در سکوت زیر پتوهامون خزیدیم. شقایق همه‌اش تکون می‌خورد و نمی‌تونستم بخوابم. تشری بهش زدم:
-بگیر بخواب دیگه!
-یعنی الان ایلیا چیکار می‌کنه؟
با چشمانی از حدقه در اومده نیم خیز شدم و بهش نگاه کردم. با صدایی که خنده در اون موج می‌زد گفتم:
-خیلی پررویی!
دوتایی خندیدیم و شقایق یکهو پرسید:
-خب حالا فهمیدی اون پسره کی بود؟
طبق عادت همیشگیم، وقتی کسی ازم سوالی می‌پرسید که بارها و بارها تو ذهنم مرور می‌کردم. شروع کردم به خاروندن گ*ردن‌ام و با صدایی گنگ گفتم:
-خب برادر ناگرامِ آرنیکا!
اونقدری آروم گفتم که نشنید و تقریباً بلند گفت:
-چی؟!
-آه تو هم کَر تشریف داری! می‌گم داداش آرنیکا، داداشِ دوستم!
شقایق سوتی کشید و گفت:
-بلهَ استارت یک عشق پیچیده و جالب را اعلام می‌نمایم!
چشم غره‌ای بهش رفتم و برگشتم تا بخوابم. باهزار فکر جور واجور خوابم برد.
*****
چرا قیافه‌اش یادم نیست؟ واقعاً هیچی از قیافه‌اش به یاد نداشتم. فقط می‌دونستم چشم‌های قهوه‌ای مایل به عسلی داشت. چرا؟ چطور؟ پوف! بیخیال چه فرقی داره یادم باشه یا نباشه وقتی اصلاً وجود نداره؟!
شقایقه نیمه خواب، با دیدن من که نیم خیز رو تخت نشسته بودم و عمیقا تو فکرم گفت:
-چته اول صبحی؟
دست روی چشم‌هاش گذاشتم و گفتم:
-تو بگیر بخواب!
حرف‌ام کاملاً برعکس عمل کرد و حالا باید به شقایقی که بهم زل زده بود توضیح می‌دادم. بهم خیره شد؛ می‌دونستم داره خودش رو برای حرف زدن آماده می‌کنه اما نمی‌دونه از کجا شروع کنه.
-تقریبا از سه سال پیش شروع شد!
با تعجب بهم نگاه کرد؛ اولین باری بود خودم بی‌اینکه کسی بخواد شروع به حرف زدن می‌کردم. البته، در خاطرات اون! شروع به بازی با موهام کردم و همزمان حرف هم می‌زدم:
-اولین خوابی که از اون پسرِ مرموز دیدم! از کسی که نمی‌دونم اسمش چیه و حتی تاحالا از نزدیک هم ندیدمش. همیشه باهاش در آرامش بودم؛ دعوایی نبود! غمی نبود! قهری نبود! فقط و فقط خوشبختی و خوشحالی مطلق. اون آرامش و امنیتی که درخواب‌هام احساس می‌کردم چنان واقعی شده بود؛ که برای شب لحظه‌ها رو می‌شمردم تا بخوابم و خوابش رو ببینم.
با کمی مکث گفتم:
-و چند رو پیش، یه پیشگو گفت همچین کسی وجود نداره! انگار فقط رویاهای مغزم برای دلداری دادن‌ام بود. شاید عجیب به نظر بیاد ولی، اون یه امید برای خلاص شدن از این زندانم بود و حالا می‌فهمم واقعی نیست! دیگه قیافه‌اش رو هم یادم نمیاد. دیشب خواب‌اش رو دیدم! می‌دونم دیدم، ولی هیچی ازش یادم نیست هیچی!
شقایق موهام رو پشت گوش‌ام انداخت و من رو در آ*غ*و*ش گرمش کشید. از وارد شدن اون به خونواده‌ی نحس ما فقط چندسال می‌گذشت؛ ولی با همین چندسال فهمیده بود چقدر اوضاع خرابه! برای همین هم نسبت به من خیلی نرم برخورد می‌کرد.

#ارباب_رویاهام
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
بالا