• انجمن رمان نویسی تک رمان پیرو قوانین جمهوری اسلامی ایران می‌باشد. لطفا از ارسال محتوای خلاف قوانین جمهوری اسلامی ایران خود داری کنید در صورت مشاهده برخورد خواهد شد.

درحال تایپ رمان ارباب رویاهام | بیتاباباحاجی کاربر انجمن تک رمان

  • نویسنده موضوع _LIИDП_
  • تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها 14
  • بازدیدها 1K
  • Tagged users هیچ

ساعت تک رمان

به نظرتون محتوا و قلم در چه سطحیه؟ این رمان رو دوست دارید؟🦋👑

  • عالی، خیلی دوستش دارم😍💫

    رای: 8 100.0%
  • متوسط، اِی بدم هم نمیاد🤥🕊

    رای: 0 0.0%
  • افتضاحه، ازش متنفرم💔🥀

    رای: 0 0.0%

  • مجموع رای دهندگان
    8

_LIИDП_

ناظر رمان + کاندید مدیریت مجله + ادمین اینستاگرام
پرسنل مدیریت
ناظر رمان
کاندیدای مدیریت
مجله نویس
گوینده انجمن
روزنامه‌نگار
استارتر تاپیک
Jul 4, 2020
2,738
42,253
168
16
دنیای پروانه‌ها
به نام خالق هستی
این رمان برگرفته از واقعیت است

نام رمان: ارباب رویاهام.
ژانر: جنایی، معمایی، عاشقانه.
نویسنده: بیتا باباحاجی
ناظر: یوتاب☪

خلاصه:
دختری غرق در رویای خوشبختی شب را به روز می‌رساند، غافل از اینکه بُتی که در ذهنش به نام عشق ساخته بود؛ درحال فرو ریختن است.
گذشته و ابهاماتش چون کابوسی ترسناک بر روح و روان دختر خیمه می‌افکند. ولی هنوز امیدوار است روزی در ساحل آرامش قدم بگذارد...

 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان

آخرین ویرایش:
امضا : _LIИDП_

F A L C O N

مدیر ارشد + ادمین اینستاگرام
پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
روزنامه‌نگار
Aug 11, 2020
1,250
15,240
93
20
عسلی چشماش...
forums.taakroman.ir
تایید رمان۲.png







خواهشمند است قبل از تایپ رمان به قوانین زیر توجه کنید:

قوانین تایپ رمان:
قوانین تایپ رمان | تک رمان

تاپیک جامع پرسش و پاسخ رمان نویسی:
تاپیک جامع پرسش و پاسخ رمان نویسی

تاپیک جامع درخواست جلد:
تاپیک درخواست جلد

تاپیک اعلام پایان رمان:
تاپیک اعلام پایان رمان

موفق باشید.​
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
آخرین ویرایش توسط مدیر:

_LIИDП_

ناظر رمان + کاندید مدیریت مجله + ادمین اینستاگرام
پرسنل مدیریت
ناظر رمان
کاندیدای مدیریت
مجله نویس
گوینده انجمن
روزنامه‌نگار
استارتر تاپیک
Jul 4, 2020
2,738
42,253
168
16
دنیای پروانه‌ها
مقدمه:

تو را من خواب می‌بینم... میان یک سراب، میان جنگل و دشت
تو را من خواب می‌بینم... در آن هنگام که از یک آسمان صد آسمان باران ببارد، در شبی تاریک و تار در میان یک غم و یک آبشار تو را من خواب می‌بینم!
که می‌آیی... که می‌خوانی... که از یک لحظه بودن باز می‌آیی.
تو را من خواب می‌بینم، شبی آرام و طوفانی... در این طوفان بی‌پایان تنهایی، که چون امواج می‌آیند و من را میان دردهایم می‌خوانند.
تو را من خواب می‌بینم...


پارت1

*لیندا*

دست‌های گرم و بزرگ‌اش رو گرفتم؛ با چشم‌های قهوه‌ای روشن‌اش عاشقونه بهم نگاه کرد. انگار که گرمای دست‌هاش به کلِ وجودم منتقل شده باشه، احساسِ آرامش داشتم. از شونه‌های مردونه‌ و گرم‌اش حس امنیت سرازیر و تنها سرمایی که احساس می‌شد؛ خنکیِ چمن‌های معطری بود که روش قدم می‌ذاشتیم. به سمت من برگشت...
با صدای زنگ گوشی چشم‌هام رو آروم باز کردم. تموم شد! باز هم فقط خواب‌ها قشنگ بودن و حالا مجبور به تحمل این زندگی تاریک‌ام؛ تا شب بشه و به دنیای زیبای رویاهام برگردم...
پس از ساکت کردنِ گوشیم دل از رختخوابِ گرم و آبیم کندم، صورت‌ام رو شستم خودم رو تو آینه نگاه کردم. از صورت سفید و صاف‌ام قطرات خنکِ آب چکه می‌کرد.
ساعتِ قهوه‌ای سوخته و بزرگِ بالای مبل ده رو نشون می‌داد؛ یک بسته گوشت بیرون گذاشتم و لوبیا خیس کردم. روی مبل دراز کشیدم و گوشی‌ام رو به دست گرفتم. شروع به خوندنِ دلنوشته‌های انجمن کردم. با دیدنِ ساعت که یازده رو نشون میداد قرمه‌ سبزی‌ام رو درست کردم. قیچی‌ای رو برداشتم و سمتِ حُسنِ یوسفِ بزرگمون رفتم. شروع به چیدن شاخ و برگ‌های اضافی و خشک‌اش کردم؛ نمی‌دونم چقدر گذشت که صدای زنگ گوشی‌ام من رو از دنیای خیالات بیرون آورد. بدون نگاه کردن به اسم تماس گیرنده وصل‌اش کردم. طرف مقابل خواست چیزی بگه که زودتر از اون گفتم:
-سلام، جانم مامان؟
صدای خنده‌ی کوتاه خزان توی گوشی پیچید و گفت:
-علیک سلام سوسک‌ خانوم! مامان؟! اشکالی نداره خزان باشم؟
خنده‌ی آرومی کردم و گفتم:
-خوبی؟ ببخشید زیاد دقت نکردم کیه.
این رو که گفتم لحن پر انرژی‌اش رگه‌هایی از نگرانی رو گرفت.
-تو خوبی؟ لیندا بازهم خودت و غرق افکارت کردی؟
-خوبم مخمل‌ام! فقط یکم درگیر بودم.
از اونجایی‌ که خزان دختر منطقی‌‌ای و آینده نگری بود؛ نفسی تازه کرد و گفت:
-لیندا! اگر بخوام به عنوان کسی که دوست‌ات داره و به فکرته یکم راجع به این موضوع حرف بزنم کلافه نمی‌شی؟
اطراف‌ام رو نگاه سرسری‌ای کردم و بعد از یکم خاروندن گر*دن‌ام گفتم:
-نه عشقم، معلومه که نه!
-لیندا، تاحالا از این دید هم نگاه کردی که اگر اون به زندگی‌ات بیاد چی میشه؟ تو دختر عاقل و دوست داشتنی‌ای هستی! پاکی و احساساتت هنوز مثل یک بچه پاک و ذلاله! اما... تو فعلا باید از دنیای تک نفره‌ای که داری ل*ذت ببری. اگر بخوای با کسی شریک بشی، یعنی تعهد و نهایتاً مسئولیت! دیگه فقط تو نیستی که تصمیم می‌گیری... دیگه باید برای هرچیزی از دید اون هم نگاه کنی تا ببینی راضیه یا نه...
-می‌دونم خزان! من برای این‌ها آمادم فقط می‌خوام از این حالت راحت بشم... از این زندگی سرد، از این عذاب و یک‌نواختی خسته شدم! اون می‌تونه به زندگی‌ام معنا بده؛ می‌تونه من رو خوشحال کنه، می‌تونه ضعف من رو از بین ببره!
-لیندا، من نمی‌گم تو سست عنصری اما از این جهت هم نگاه کن که به زندگی‌ات بیاد؛ حس تو بیشتر حس پناهنده‌ای رو داره که به پناهگاهی امن رسیده. حس‌ات بنابر ضعف‌ات شکل گرفته و شاید... بعد از چند وقت اون دلت رو بزنه. لیندا، جیگرم، سوسکِ قشنگ‌ام! همیشه نباید نیمه‌ی پر لیوان رو دید؛ شاید همه‌ی این‌ها خواب بوده باشه و تو چهارسال درگیرش شدی و تصور کردی. بهش تکیه کردی و غرق‌اش شدی؛ درحال حاضر هدف‌ات اینه اون رو پیدا و بهش برسی اما این هدفِ بی اساس و غیر منطقی‌ایه...
سکوت کرد؛ من هم در سکوت به حرف‌هاش فکر می‌کردم. راست می‌گفت! نفسی تازه کرد و ادامه داد:
-تو در سنی نیستی که بخوای با همچین چیزهایی دست و پا بزنی؛ درحال حاضر باید از زندگی تک نفره‌ات ل*ذت ببری... روی پای خودت وایسی و هدف مطمئنی برای مستقل شدن داشته باشی. می‌دونم ترک تحصیل کردی اما مستقل شدن اول از فکر آدم‌ها ساخته میشه! باید این مسیر رو طی کنی و همون‌قدر که باور داری این پسر واقعیه از این دید که واقعی نیست هم نگاه کنی و سعی کنی باهاش کنار بیای...خودت رو باور کن! اون پسر باعث شده تو فلج بشی و نتونی خودت رو باور کنی. خودت می‌تونی به خودت عشق بورزی... دخترک‌ام به حرف‌هام فکر کن!
راست می‌گفت، اگر اون پسر واقعی بود تا الان چرا پیداش نشد؟ شاید تصورات ذهن‌ام برای روحیه دادن بهم بود و من داشتم بزرگ‌اش می‌کردم. طی این چهارسال، که وارد زندگی‌ام شده بود؛ هرماه، هرسال و هر روزی که می‌گذشت من بیشتر و بیشتر در این باتلاق افکار فرو می‌رفتم و خوشبختانه یک سال بود که دوست‌های خوب‌ام رو داشتم تا امیدوارم کنند.
-مرسی که هستی خزان!
-قربونت برم جیگرم! خب حالا بیخیال اون کله قهوه‌ای شو الهی کچلی بگیره! چخبر؟
خندیدم و بعد تقریباً یک ساعت حرف زدن با خزان قطع کردم. مکالمه‌امون آروم‌ام کرده بود. با حرف‌هاش موافق بودم و سعی می‌کردم کمتر بهش فکر کنم. برای همین هم گوشی‌ام رو به باند وصل و همراه آهنگی که پخش می‌شد خونه رو تمیز کردم. هر از گاهی وسط پذیرائی قر می‌دادم و بلند بلند با آهنگ می‌خوندم و می‌رقصیدم. به همین ترتیب ساعت‌ها با خستگی و کار گذشت؛ عادت به ناهار خوردن نداشتم. بعد از گردگیری و جارو کشیدن تمام خونه به آشپزخونه رفتم. در زودپز رو برداشتم، از بخارِ گرم و عطر قرمه سبزی که به مشام‌ام می‌رسید لبخندی روی ل*بم نشست. با صدای در نفسِ عمیقی کشیدم و در رو باز کردم.
مامان که نفس‌زنان وارد شد و سریع سمتِ گ*از رفت. با لحنی بچگانه و نیشی باز گفتم:
-سلام خسته نباشی!
لبخندی زد و با همون حالت جواب‌ام رو داد:
-سلام مرسی! عجب بوی قرمه سبزی‌ای میاد دست‌ات د*ر*د نکنه!
مانتو و کیف مشکی‌اش رو به همراهِ مقنعه‌اش در آورد. موهای کوتاه و خرمایی‌اش که بخاطر پیری کمی سفید هم شده بود خودنمائی کردن. بعد از چند دقیقه روی مبل‌های راحتی طوسی رنگ نشست، با لحنی تند گفت:
-چایی داریم؟
-آره، الان می‌ریزم.
سینی چای و قند رو مقابل‌اش روی عسلی فندوقی_قهوه‌ای گذاشتم. تا اومدنِ بابا یک ساعت مونده بود؛ ب*دن‌ام بوی عرق می‌داد؛ با صورت جمع شده رو به گفتم:
-مامان تا بابا بیاد من میرم حموم میام!
و همین‌طور که به سمت حموم می‌رفتم مامان از آشپزخونه داد زد:
-لیندا دیروز حموم بودی دختر سگ آبی اینقدر تو آب نیست!
از حرف‌اش خندم گرفت و گفتم:
-مامان جان خونه رو تمیز کردم ب*دن‌ام عرق کرده.
جوابی نداد و من هم بعد دوش گرفتن‌ام بیرون اومدم. خدا خیر سازنده حموم بده ولی چرا اینقدر من رو خسته می‌کنه؟! با بدنی کوفته خودم رو روی مبل سه نفره جلوی تی‌وی انداختم و به قطرات آبی که از روی موهای خیس‌ام روی فرش می‌افتاد زل زدم. صدای زنگ در سکوت مطلق و آزار دهنده‌ی خونه رو شکست، بدبختی وارد می‌شود! میلی متری تکون نخوردم؛ مامان که می‌دونست الان در بی‌حال‌ترین حالت ممکن‌ام در رو باز کرد و بابا وارد شد. دم در رفتم و همین‌طور که ظرف‌های شام رو آماده می‌کردم سلام دادم:
-سلام خسته نباشی!
بعد از اون‌همه ماجرا رویارویی با این آدم برام سخت و طاقت فرسا بود اما به نوعی باهاش کنار اومده بودم. شمثل همیشه سرد جواب‌ام رو داد و روی مبل تک نفره پذیرائی نشست‌. مامان براش چایی ریخت و رو به روش جا خوش کرد‌ و مشغول گزارش روزانه شد؛ اون هم بی‌اعتنا به صدای مامان اخبار گوش می‌داد. بعد از خوردن شام و شستن ظرف‌ها به اتاق‌ام پناه بردم، تاپ بندی آبی و شورتک هم رنگ‌اش رو پوشیدم و زیر پتو خزیدم، خستگی تن‌ام تازه داشت خودش رو نشون می‌داد. انگشت اشاره‌ام رو روی حس‌گر گوشی گذاشتم و قفلش باز شد که سِیلی از نوتیف به گوشی‌ام اومد. آخرین پیام به چشم‌ام خورد (وای نگو خیلی باحال بود! راستی این دختره از صبح یه بار آنلاین نشده کجاست؟! لیندا کجایی!؟) از گروه سه نفره خودم، خزان و پروا بود. پروا هم مثل خزان، برای هم حکم خواهر رو داشتیم. با کنجکاوی به گروه‌امون رفتم طبق معمول با دیدن آواتار و اسم گروه خندیدم (مشنگانه اعظم، شعبه استثنایی‌ها) چقدر خزان و پروا سر اسمی‌ که رو گروه گذاشته بودم می‌خندیدن! پروفایل‌اش هم قیافه‌ی بچه‌ بود که چپ چپ داشت مامان بزرگ‌اش رو نگاه می‌کرد. بعد از تقریبا یک ساعت چت با خواهرهام به آرومی به خواب رفتم.
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
آخرین ویرایش:
امضا : _LIИDП_

_LIИDП_

ناظر رمان + کاندید مدیریت مجله + ادمین اینستاگرام
پرسنل مدیریت
ناظر رمان
کاندیدای مدیریت
مجله نویس
گوینده انجمن
روزنامه‌نگار
استارتر تاپیک
Jul 4, 2020
2,738
42,253
168
16
دنیای پروانه‌ها
پارت ۲

*لیندا*

همین‌طور که ل*ب‌ام رو می‌جویدم، مشغولِ خُرد کردنِ سیب زمینی‌ها بودم. مدام حرف‌های خزان توی سرم تکرار می‌شد. انگار به زور آهنگ فقط چند ساعت می‌تونستم از فکرش در بیام اما، عمیق‌تر از اونی بود که فکرش رو می‌کردم! اگر واقعی نیست! سه سال که چرت و پرت تو خواب‌هام می‌دیدم؟! سه سال بود الکی رویا می‌بافتم که شانسی برای بیدار شدن از این کابوس وجود داره؟ چطور؟ من فکر می‌کردم برای این اینهمه خواب‌اش رو می‌بینم که قراره بیاد و نوری در تاریکیِ زندگی‌ام باشه. هرچی بیشتر به این موضوع فکر می‌کردم بیشتر کلافه می‌شدم. چون خواب دیشب مهر تاییدی بر حرف خزان بود!
با سوزشِ انگشت‌ام به خودم اومدم؛ چندتا از سیب زمینی‌ها و انگشت‌ام خونی بود. انگشت‌ام رو توی دهن‌ام کردم و به خودم اومدم. مامان با نگاهِ خیره‌اش که طعم ترحم رو می‌داد بهم خیره شد. می‌دونستم دلسوزی مادرانه داشت اما از نگاه‌هاش جمله‌ای مثل "بچه‌ام مونده خونه کلفتی می‌کنه" سرازیر می‌شد. این اخلاق‌اش رو از حفظ بودم؛ مطمئن‌ام می‌خواد چیزی بگه!
-لیندا؟
بفرما! همین‌طور که با زخم دستم بازی می‌کردم؛ از پشتِ اُپنِ چوبی آشپزخونه بهش خیره شدم تا حرف‌اش رو بزنه.
-دلت می‌خواد چند هفته جایی بری؟
سیلِ سوالات ذهن‌ام رو که تازه خالی شده بود از نو پر کرد! کجا برم؟ با کی برم؟ کِی برم؟ ... از شدتِ تعجب یا شاید هم درگیری ذهنی اخم‌هام تو هم رفت. نسبتاً بلند گفتم:
-چی؟!
-خب، شقایق گفته که می‌خواد بخاطر کار به اصفهان بره. داداش‌ات رو هم که می‌دونی اون‌ هم نمی‌تونه از شهر در بیاد. بهش پیشنهاد دادم که تو باهاش بری و قبول کرد. می‌خوای باهاش بری؟
چطور می‌تونستم به شانسِ آزاد شدن از این زندان نه بگم؟ با شقایق هم تقریباً ر*اب*طه‌ی خوبی داشتم.
جیغی از سرِ خوشی کشیدم، سریع آشپزخونه رو دور زدم و تو ب*غ*لِ مامان پریدم. ب*وسه‌ای روی لپِ تپل‌اش گذاشتم.
-آره آره می‌رم! مرسی، مامان مرسی خیلی ممنونم!
لبخندی بهم زد و گفت:
-خب پس اونجا مراقب خودت باش و شقایق رو هم اذیت نکن! یکی از کارت‌ها رو هم می‌دم ببری توش پول می‌ریزم. هرچی دوست داشتی بخر و حسابی خوش بگذرون!
-چشم!
-برو وسایل‌ات رو جمع کن شقایق فردا میاد!
بدو بدو به اتاق‌ام رفتم و با نیشِ باز مشغولِ جمع کردن وسایل‌ام شدم. با ذوق به سمتِ گوشی‌ام حمله‌ور و به پروا و خزان هم گفتم. وقت شام، استرس داشتم! مامان با بابا راجع به رفتن‌ام حرفی نزده بود پس بنابراین احتمال داشت بابا اجازه نده. وقتی یاد بابا می‌افتادم تمامِ خوشحالی‌ام فروکش می‌کرد. دیگه حال دعوا کردن هم نداشتم؛ نتیجه مخالفت‌اش خود خوری‌ تو تنهاییِ اتاقمه. هعی! سر سفره شام، مامان بعد از نگاه کوتاهی به من رو به بابا گفت:
-محسن...
بابام همین‌طور که لقمه‌های غذا رو با دست‌های مردونه‌ و بزرگ‌اش به دهن‌اش می‌ذاشت به مامان نگاه کرد تا حرف‌اش رو بزنه. از استرس با موهای خرمایی رنگ‌ام که تقریباً به ک*م*رم می‌رسید بازی کردم. چشم‌هام رو به سفره کرمی رنگ دوختم اما حواس‌ام پیش اون‌ها بود.
-شقایق برای یه سفر کاری چند روزی رو می‌ره خارج از شهر، خواست تا لیندا رو هم با خود...
بابا نذاشت مامان حرف‌اش رو ادامه بده و با صدایی بر تحکم گفت:
-بذار بره! یکم از دست‌اش راحت بشیم.
با شنیدنِ جواب‌ بابا، نفسِ راحتی کشیدم. خداروشکر! وقتی به اتاق‌ام رسیدم از شوق خوابم نمی‌برد. انگار به کل نبودِ اون پسر مرموز رو یادم رفته بود! اون قدری آزادی از این زندان، هرچند کوتاه خوشحال‌ام کرده بود که خبرِ مرگ‌اش رو هم می‌دادن؛ نیش‌ام بسته نمی‌شد!
-لیندا، دختره‌ی خرس بلند شو تو ماشین چرت بزن!
با صدای شقایق بلند شدم و با یاد‌آوری سفرمون با ذوق پریدم. بعد از سلام و احوال پرسی تندی آماده شدم. مامان بعد از بار سنگینی از سفارشات که روی دوش‌ام انداخت، من رو راهی کرد. همین‌طور که توی ماشین می‌نشستم همزمان حرف هم می‌زدم.
-بله! مردونگی زن داداشمون از داداشمون بیشتره و داره ما رو می‌بره بگردونه!
تفاوت سنی زیادی نداشتیم و این باعث می‌شد با هم راحت‌تر باشیم.
لبخندی زد و راه افتاد. بمب کنجکاوی خودم رو روشن و رگباری با سوالات‌ام ترورش کردم.
-خب کجا می‌ریم؟ فقط من و تو هستیم؟ چند روز می‌‌مو...
با خنده پرید وسط حرف‌ام و گفت:
-دختر چه خبرته؟! آروم! خب قراره بریم اصفهان، فقط من و تو هستیم ولی گاهی مجبورم بخاطر کار صبح‌های زود برم. اما وقتی برگشتم و استراحت کردم باهم می‌ریم دور دور نگران نباش! معلوم نیست چقدر بمونیم بستگی به کارمون داره!
سری تکون دادم؛ طبق عادت‌ام هندزفری‌هام رو توی گوشم گذاشتم و با آهنگی که پلی شد بی صدا تا وقتی که برسیم به منظره‌ی بیرون نگاه کردم. کی فکرش رو می‌کرد؟
تنها نوری که در تاریکی داشته باشی رو از دست بدی! تنها نور یک شمع، که چهارسال نمی‌ذاره تو قدم‌های شبونه‌‌ات زمین‌ بخوری. با شعله‌ی هرچند کوچیک‌اش گرم و در امان باشی. اما حالا با یک حرف، با یک خواب؛ این‌بار باید شاهد سوختنِ پروانه‌ی عشق در شعله‌ی شمعی خیالی باشی.
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
امضا : _LIИDП_

_LIИDП_

ناظر رمان + کاندید مدیریت مجله + ادمین اینستاگرام
پرسنل مدیریت
ناظر رمان
کاندیدای مدیریت
مجله نویس
گوینده انجمن
روزنامه‌نگار
استارتر تاپیک
Jul 4, 2020
2,738
42,253
168
16
دنیای پروانه‌ها
پارت ۳

*لیندا*

با رسیدنمون به هتل ساکِ نسبتاً سنگین‌ام رو روی تخت دونفره پرت کردم. شقایق با حو*له‌ی تن پوش مشکی‌اش که سفیدی پو*ست‌اش رو بیشتر نمایان می‌کرد؛ از حموم خارج شد. با تیله‌های آبی چشم‌هاش بهم زل زد. متعجب گفت:
-چرا اون‌طوری نگاه‌ام می‌کنی؟
-هیچی، احساس خطر نکن تحفه خانوم!
خندید و گفت:
-با تنها تخت اتاق که اتفاقاً دونفره هم هست؛ قول نمی‌دم.
خندیدیم و شقایق برای پوشیدنِ لبا‌س به حموم برگشت. بعد از بررسی اتاقِ مبله‌امون که دکوراسیون سفید و طلایی داشت؛ گوشی‌ام رو باز و با خباثت به اسکرین‌ام نگاه کردم. "-لیندا یه نگاه بنداز ببین تو پروفایل‌ام شماره‌ام پنهانه؟ -نه! -خب پس وایسا پنهان‌اش کنم!" وقتی پروا بهم ت*ل*گرام‌اش رو داد همزمان شماره‌اش رو هم لو داد‌. یکم اذیت کنم بیشتر از سفرم کیف ببرم! این رو گذاشته بودم برای یه روزی که حسابی بتونم از پشت گوشی از خجالت اذیت‌ کردن‌هاش در بیام.
پس از وارد کردنِ شماره زنگ زدم و با نیشِ باز گوشی رو کنار گوش‌ام گذاشتم. منتظر بودم تا صدای دخترونه و ظریفی توی گوش‌ام بپیچه اما، با وصل شدنِ تماس طنین صدای بم و مردونه‌ای توی گوشم پیچید:
-الو؟!
از شدتِ شُک خشک شدم و حتی تماس رو هم قطع نکردم. اون‌قدری صداش بلند به نظر می‌رسید که مطمئن بودم اگر شقایق برگرده، حتماً صداش رو می‌شنوه.
-الو؟! سلام؟! میشه لطفاً حرف بزنید؟!
دست و پام رو کم کرده بودم؛ کلا نمی‌تونستم به خوبی با جنس مخالف کنار بیام و همه‌اش گند می‌زدم. دیگه چه برسه به الان که در غیر منتظره‌ترین حالت ممکن بود. خواستم گوشی رو قطع کنم که با کشیده شدنِ گوشی از دستم توسط شقایق، تلاش‌ام به ثمر نرسید.
با نیشِ باز آروم ولی با ریتم گفت:
-این کیه بلا؟ چه خوش صدا! بلبل پیدا کردی دخترِ ناقلا؟
الحمدلله فقط شعر نداشتیم که اون‌هم از راه رسید! با جنگ و دعوا آخر گوشی رو از دست‌اش گرفتم و قطع کردم. تنها صدایی که زمانِ دعوا پخش می‌شد صدای اون پسر بود؛ که سعی داشت بفهمه کی باهاش تماس گرفته و گه گداری جیغ‌های خفه من. وای خدا این کی بود؟ حس می‌کنم شلوار یدک لازمم! شقایق از نمایشی که راه افتاده بود می‌خندید و من هی تکرار می‌کردم:
-این دیگه کدوم الاغی بود؟ مگه این شماره پروا نبود؟!
با این حرف‌ام شقایق بیشتر خندید. گفت:
-آفرین موجِ شاعرانه‌ات داره راه میوفته!
نمی‌دونستم از چه چیزی باید بخندم، از بدشانسی‌ام یا خل و چلی شقایق. بعد از تقریباً سی دقیقه که همه چیز رو جمع و جور کردیم و من هم مکالمه‌ی کوتاهی با مامان داشتم؛ شقایق برای رفتن به جلسه آماده شد.
-خب لیندا یادت باشه خواستی بری اون برنامه رو روشن کن باشه؟
-شقایق، ریلکس باش! من دیگه نوزده سالمه!
چپ چپ نگاه‌ام کرد و گفت:
-ربطی به سن نداره؛ حتی من هم درست و حسابی اینجا رو بلد نیستم. من رفتم شب میبینمت!
-بابای.
به سالن رفتم و کنارِ شومینه‌ی در بسته نشستم، قبل از این‌که داخلِ مرداب سردرگمی فرو برم دوش گرفتم. یعنی اون پسره کی بود؟ ای پروا! لابد یکی از دوست‌های پسرش بود ذلیل شده؛ پروا اهل ر*اب*طه‌های دونفره و این‌ها نبود ولی دوست‌های مجازی و واقعی پسر داشت. من واقعاً تو این زمینه هیچ وقت شانس نداشتم و بین دوست‌هام لقب‌ام "حضرت سوتی" بود. مخصوصاً از کسایی‌ هم که با سوتی دادن؛ باهاشون آشنا می‌شدم خوش‌ام نمی‌اومد. چون اکثر سوتی‌هام، آبروریزی بود!
*************************
-آه شقایق بسه دیگه!
همین‌طور که از خنده به عقب کشیده می‌شد ما بین قهقه‌هاش گفت:
-نه...خدایی... خیلی خوب... بود..طفلی هی... می‌گفت الو...تو با هر بار الو گفتن‌اش جیغ می‌ز...
خنده نذاشت ادامه بده. خودم هم خنده‌ام می‌گرفت یاد اون لحظه می‌افتادم خیلی قاراشمیش بود. تازه خنده‌اش بند اومده بود که باز از خنده ترکید. این بار کلافه گفتم:
-ا*و*ف شقایق، بسه دیگه!
بعد از چند دقیقه خنده، با صدایی که رگه‌هایی از خنده داشت گفت:
-وای لیندا یاد اون باری افتادم که پسرعمه پروا از چت ناشناس اومد گروه‌اتون، تو فکر کردی مزاحمه هرچی از دهن‌ات در اومد گفتی... گفت سلام... گفتی کوفت!
و باز ترکید؛ واقعاً نمی‌دونستم بخندم، خجالت بکشم یا حرص بخورم! پروای سوسک بهم نگفته بود کیه باخودم فکر کردم لابد یه مزاحمه برای اینکه شر نشه نمی‌گه‌. تا یک ساعت از آبروریزی‌های من می‌گفتیم و اون از خنده و من از خجالت سرخ می‌شدم که به آرومی خواب‌ام برد. با صدای بسته شدنِ در پریدم، آه شقایق رفت؟ گنگ با چشمانی خواب‌‌آلود دور تا دور اتاق دوبلکس رو زیر و رو کردم اما انگار شقایق رفته بود. خودم رو روی تخت پرت کردم و دست چپ‌ام رو روی پیشونی‌ام گذاشتم.
دیشب خواب دیدم؟ تنها چیزی که با فکر کردن به خواب دیشب یادم می‌اومد؛ صح*نه‌های مبهم و تار بود. حتی نمی‌دونستم چی دیدم. این اولین باری می‌شد که چیزی یادم نمی‌اومد! هرچقدر که بیشتر فکر می‌کردم؛ حرف پروا هم با شدت بیشتر مثل پُتک به سرم کوبیده می‌شد. "بیخیالِ این پسرِ دروغین شو لیندا، اون واقعی نیست!" می‌دونی چیه؟ پاشو بریم بگردیم!
یه مانتوی کوتاهِ تابستونی سفید و شلوار و شال مشکی پوشیدم؛ گوشی و وسایل مورد نیازم رو داخل کوله‌ی مشکی ریختم و بیرون رفتم. خب این برنامه‌ی ردیاب رو هم روشن کردم. کجا بریم؟ جایی که خیلی برام جالب بود یکی از پل‌ها بود جاهای خاص و قشنگ رو گذاشته بودم دوتایی بریم. علایق‌ام هم مثل خودم عجیب بودن! خب مکان‌ هم مشخص شد.
با نیشی باز تاکسی‌ای گرفتم و مقصد رو گفتم، با صدای راننده که رسیدیم می‌گفت حساب کردم و پیاده شدم. جای جالبی به نظر می‌‌رسید؛ فقط یه پل خیلی بزرگ آهنی بود. پس از چند دقیقه پیاده روی صدای جیغِ زنی رو از اونور خیابون شنیدم، به سمت‌اش دویدم. صورت‌اش به سفیدیه مانتوم بود و خیس از اشک.
-خانوم، چی شده؟
-پسرم!
رد نگاه‌اش رو زدم. با دیدنِ پسری که ل*ب‌‌ی پل آماده‌ی پریدن بود؛ رنگ‌ام پرید.
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
امضا : _LIИDП_

_LIИDП_

ناظر رمان + کاندید مدیریت مجله + ادمین اینستاگرام
پرسنل مدیریت
ناظر رمان
کاندیدای مدیریت
مجله نویس
گوینده انجمن
روزنامه‌نگار
استارتر تاپیک
Jul 4, 2020
2,738
42,253
168
16
دنیای پروانه‌ها
پارت ۴

*لیندا*

با به یادآوردنِ همین صح*نه از سال‌های خیلی دور، دست‌هام یخ زدن. با جیغ‌های مادرش که هی تکرار می‌کرد (کیارش قسم‌ات می‌دم پسرم! بیا پایین!) صداها مبهم شد. انگار اون زن، اون پسر و اون مکان، همون صح*نه‌ی چند سالِ پیشه! و در گوشه‌ای از ماجرا گناهکار یک‌جا نظاره‌گر وایساده، منتظرِ افتادنِ آخرین پر از دُم طاووس.
با قدم‌هایی کوتاه و لرزان به سمتِ میله‌های آهنی پل رفتم؛ سعی داشتم کنار اون پسر باشم. نباید اجازه می‌دادم باز این اتفاق بیوفته! اون روز، اون ساعت تمامِ اون لحظه‌ها به خاطر حرف‌های من اتفاق افتاد! می‌خوام یک بار هم که شده تاثیر مثبت‌ای بذارم! با بالا رفتنِ من، جمعیت‌ای که برای تماشا جمع شده بودن جیغ کشیدن. کاش می‌شد انسانیت کمی پررنگ‌تر بود تا به جای نگاه کردن؛ به خودکشی این پسر... به قلب اون نگاهی می‌انداختن. پسر که انگار در دنیایی خارج از صدا و جمعیت سیر می‌کرد؛ به منظره رو به روش زل زده بود.
بهش رسیدم، سرش رو بالا گرفت و نگاهِ کوتاهی بهم انداخت. قلب‌ام مثل قلبِ گنجشکی که به دام دست‌های یه گربه افتاده بود تند تند می‌زد. مثل حس اون گنجشک، از ترس و دلهره! پسر تلخ خنده‌ای کرد؛ همین‌طور که خیره به منظره‌اش بود. گفت:
-خیلی جالبه از بین تجمع‌ای که از بیست، سی نفر ساخته شده؛ تو می‌‌خوای به دادم برسی!
با ل*ب‌هایی که از استرس می‌لرزیدن زمزمه وار گفتم:
-مهم این نیست که کی کمک‌ات می‌کنه؛ مهم اینه که کسی هست کمک‌ات کنه! خیلی‌ها حتی کسی رو ندارن تا بهشون نگاهی بندازه.
با صدایی خِش دار گفت:
-از این امیدهای الکی خسته شدم! از اینکه هی دمِ گوش‌ام بگن تموم میشه! همه چیز درست میشه! من کنارت‌ام...
انگار بغض اجازه‌ی ادامه بهش رو نداد. نگاهی به مادرش که نگران داشت نگاه‌امون می‌کرد و برای لحظه‌‌ای در جیغ‌ها و التماس‌هاش مکث نمی‌ذاشت؛ انداختم.
-پایین رو نگاه کن! مادرت...
-اگر نگاه کنم؛ دیگه نمی‌تونم این‌ کار رو انجام بدم! اصلاً چرا منتظرم؟
خواست بپره که دست‌اش رو گرفتم؛ هنوز هم بهم نگاه نمی‌کرد. قبل از اینکه بتونم کسی رو آروم کنم؛ اول باید خودم آروم می‌بودم. پس از لحظه‌ای نفس عمیق تقریباً آروم شدم. گفتم:
-کسی که بخواد بره فریاد نمی‌زنه؛ فریاد می‌زنه تا نذارن که بره... تو خودت نریز، می‌تونی به من بگی! ما هم دیگه رو نمی‌شناسیم، نه تو من رو، و نه من تو رو! در این صورت قضاوت اشتباهی از حرف‌هات نمی‌تونم بکنم یا اینکه نزدیک‌ات باشم و این یعنی، خود واقعی‌ات رو نشون بدی.
فک‌اش منقبض شده بود و پایین پل رو نگاه می‌کرد. با حرف نزدن‌اش کم کم داشتم نا امید می‌شدم و دست‌ام شل شد. سرم رو با نا امیدی پایین انداختم که صداش من رو به خودم آورد...
-مادرم، خواهرم، پدرم و رفیق‌ام هیچی از من نمی‌فهمن... تو چی میگی؟ مثل یه راز می‌مونم. کسی که تو حصار گناه و تاریکیه... دارم تو گندی که خودم درست‌اش کردم غرق می‌شم و...
با یه لبخند تلخ حرف‌اش رو ادامه دادم:
-انگار بین یه جماعت کَر داری درخواست کمک می‌کنی!
دیگه فک‌اش منقبض شده نبود؛ با این حال هنوز هم بهم نگاه نمی‌کرد. می‌دونستم هنوز نمی‌تونه به من اعتماد کنه و حرفی بزنه. برام مهم نبود چه فکری راجع بهم می‌کنه؛ نجات دادن‌اش جدا از عذاب وجدان تبدیل به چالش برام شده بود. کسی که جلوی روم وایساده و پنهونی اشک می‌ریخت یه غریبه نبود؛ تو چشم‌های من اون دوست قدیمی و بی گناهی بود که قربانی سنگدلی من شد و نتونستم نجات‌اش بدم... ل*ب‌های خشک‌ام رو تر کردم و گفتم:
-من هم یه موقعه‌ای مثل تو بودم... حسرت، عذاب وجدان، ذهن آشفته و کلافگی. هر روز بهش فکر می‌کردم؛ ای کاش فلان کار رو نمی‌کردم؛ ای کاش فلان چیز رو نمی‌گفتم شاید اونطوری خیلی بهتر می‌شد اما، اگر اون اتفاقی که هرچی که هست نمی‌افتاد... به این نتیجه نمی‌رسیدی اشتباهه! فکر کردن؛ حسرت کشیدن و نا امید شدن چیزی رو درست نمی‌کنه و گذشته رو تغییر نمیده. اما... می‌تونه آینده رو شکل بده! کسی که یک بار بخوره زمین به راه رفتن‌اش بیشتر دقت می‌کنه قدم‌هاش رو دقیق‌تر بر می‌داره!
از نیم رخ‌اش معلوم بود داره فکر می‌کنه... دهن باز کرد چیزی بگه ولی با صدای آژیر آتشنشانی باز دهن‌اش رو بست. از اونجایی‌ که رو به روی من بودن؛ سرش رو برای دیدن ماشین آتشنشانی جهت مخالف من برگردوند. آروم زمزمه کردم:
-به حرف‌هام فکر کن؛ تو هنوز می‌تونی زندگی‌ات رو بسازی... هنوز این راه تموم نشده!
دست‌هاش رو توی موهای پرپشت و خرمایی‌اش فرو کرد و کلافه محکم سرش رو خاروند.
-بسپارش به زمان!
صدای آژیر و حرف‌هایی که یکی از آتشنشان‌ها پشت بلندگو می‌‌گفت با جیغ‌های مادرش و زمزمه‌های من قاطی شده بود و کلافه‌اش می‌کرد. چند بار سرش رو تکون داد و در آخر با صدایی خِش دار گفت:
-باید برم پایین... نمی‌خوام دیگه اینجا بمونم!
لبخندی زدم و در آخر با کمک‌های آتشنشان‌ها پایین اومدیم و صدای جیغ و سوت همه بلند شد. با جلب شدن توجه‌ها به اون پسر به آرومی از بین جمعیت رد و از اونجا دور شدم. همین‌طور بی مقصدِ مشخصی، بی‌اینکه بدونم آخر راه به کجا می‌رسه قدم می‌زدم. مثل بادی که به هرجهت می‌وزید. نه معلوم بود به کجا می‌وزه، و از کدوم جهت میاد. فقط درخت‌ها رو پیچ و تاب می‌ده یا حتی گاهی می‌شکنه! در دنیای بی‌انتهای سردرگمی بودم که گوشی‌ام زنگ خورد. صفحه‌ای که چشمک می‌زد اسم شقایق رو نمایش می‌داد.
-جانم شقایق؟
صدای نگران و عصبی‌اش که تو گوشی پیچید سرم رو بالا گرفتم و به اطراف‌ام نگاه کردم؛ هیچ چیز جز ماشین دیده نمی‌شد.
-دختر کجایی؟
-یکم پیش اومدم بیرون که بگردم!
-یکم پیش؟! تو ساعت سه کجا بلند شدی رفتی؟!
متعجب گفتم:
-سه؟
گوشی‌ رو مقابل چشم‌ام گذاشتم و نگاهی به ساعت کردم. چطور اینقدر زمان زود گذشت!؟ مگه من چند وقت تو دنیای هپروت بودم؟! صدای شقایق که پشت گوشی خودش رو شهید می‌کرد مورد توجه عابرهایی که رد می‌شدن بود. برای حفظ آبروی نداشته‌ام گفتم:
-دارم میام.
-بیا خبرت، مواظب خودت هم باش!
از این خود درگیری‌اش خنده‌ام گرفت. معلوم نیست باید مراقب خودم باشم یا برم بمیرم!
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
امضا : _LIИDП_

_LIИDП_

ناظر رمان + کاندید مدیریت مجله + ادمین اینستاگرام
پرسنل مدیریت
ناظر رمان
کاندیدای مدیریت
مجله نویس
گوینده انجمن
روزنامه‌نگار
استارتر تاپیک
Jul 4, 2020
2,738
42,253
168
16
دنیای پروانه‌ها
پارت ۵

*لیندا*

با استفاده از اون ردیابی که روی گوشی‌ام بود هتل رو پیدا کردم. در زدم و در سراسیمه باز شد؛ شقایق با موهای پریشون و لباس درهم برهم در رو باز کرد. جیغ زد:
-هم دیر می‌کنی و آدم رو از نگرانی دق میدی... هم در رو می‌شکنی و از خواب می‌پرونی؟
اونقدری تیپ و قیافه‌اش باحال بود که زدم زیر خنده، خودش هم آروم خندید و داخل رفت. همین‌طور که کفش‌هام رو در می‌آوردم وارد می‌شدم با خنده گفتم:
-دختره‌ی گنده آخه الان هم وقت خوابه؟ گرچه که برای خرس‌ها زمان خواب مهم نیست.
تشری بهم زد که خندیدم و روی مبل نشستم؛ مشغول جمع کردن موهای بلند و
-خسته بودم! خب بیرون رفتی؛ چیکار کردی؟
یاد اون پسر افتادم؛ ذهن‌ام که تازه از فکرش بیرون اومده بود باز درگیرش شد. یعنی الان خوبه؟ خونوادش بهش سرکوفت نمی‌زنن؟ اصلاً به حرف‌هام گوش کرده؟... با این حال بر خلافِ چهره و ذهن‌ام گفتم:
-چیز خاصی نشد؛ فقط قدم زدم.
شقایق که از حالت چهره‌ام متوجه شد همه چیز رو نگفتم، گفت:
-لیندا درک‌ات می‌کنم؛ نمی‌تونی بهم اعتماد داشته باشی. ولی بازم باهام حرف بزن! چی شده؟
دلم می‌خواست باهاش حرف بزنم ولی دست‌اش که روی شونه‌ام بود رو پس زدم. نه... دیگه هیچ وقت این اشتباه رو تکرار نمی‌کنم! باابروهای گره خورده نالیدم:
-شقایق کلافه‌ام نکن؛ گفتم که چیزی نشد!
از جام بلند شدم و لباس‌ام رو عوض کردم. یعنی اون پسر دنبال من گشته؟ اسم‌اش چی بود؟ آه، واقعاً یادم نیست! با اومدنِ پیام گوشی‌ام رو باز کردم. پروا بود:
-لیندا، داداش‌ام داره میره!
اونقدری ایموجی گریه گذاشته بود که اول می‌ره رو می‌میره خوندم، از دست این دختر؛ خب یعنی چی می‌ره؟! هول نوشتم:
-خب کجا می‌ره؟! چی شده؟!
-فردا میره آلمان اون هم یک هفته! چرا آخه؟
نفس راحتی کشیدم. ای خبر خودت و داداش‌ات سکته‌ام دادی!
-پوف، حالا گفتم چی شد. دلم هزار راه رفت.
-می‌گم داره میره! می‌گم نمی‌تونم تا یک هفته ببینم‌اش!
چقدر این به ساتیار وابسته‌ست، خب همه‌اش یک هفته‌ست جبهه که نمی‌ره! بچه کوچیک هم نیست لااقل یه بیست و دو یا بیست و سه سال‌اش هست!
-خب چیه مگه فقط یه هفته می‌ره میاد؛ تازه دو روزش رو هم رفت و برگشت. پنج روز همه‌اش آلمانه.
بعد از کلی حرف زدن با پروا، یهو طوری که چیزی یادش افتاده گفت:
-راستی امروز انگار یکی به داداش‌ام زنگ زده بود.
با گفتن این حرف، حس کردم یه سطل آب سرد روم ریختن. وای نکنه اون یارو داداش پروا بود؟! برای پی بردن به سیل سوالات توی ذهن‌ام سریع نوشتم "کی؟" چندباری هم غ*لط نوشتم و در آخر با بدبختی درست‌اش رو فرستادم.
-نمی‌دونم! می‌گفت کسی حرف نمی‌‌زد اما صدای غیر واضح‌ای از جیغ می‌اومد.
خود سوسک‌اش بود! برای ماست مالی و پیچوندن گفتم:
-بیخیال حتماً سرکاری بوده آدم‌های بیکار زیادن!
شقایق بالا سرم اومد؛ دست به س*ی*نه بهم زل زده بود‌. کمی اطراف رو نگاه کردم ولی ردی از گند زدگی و خرابکاری نمی‌دیدم.
-چی شده؟
-بلند شو بریم بیرون بگردیم ترکیدم خونه!
بالا پریدم و لپ تپل و نرم‌اش رو ب*و*سیدم. شقایق همین‌طور که لپ‌اش رو پاک می‌کرد. گفت:
-خرس گنده شده هنوز بچه مونده!
لباس پوشیده و حاضر از در بیرون اومدیم. سوار ماشین می‌شدیم و شقایق روشن‌اش می‌کرد حرف هم می‌زدیم.
-خب کجا می‌ریم؟
شقایق غر غر کنان همزمان با روندن ماشین تشری به من زد:
-وایسا یه متر از هتل دور بشیم! من از کجا بدونم خب، می‌ریم می‌گردیم دیگه.
*************
با دیدنِ تجمع، دیدن دست‌فروش و مغازه‌های متنوع بازار به وجد اومدم. مثل بچه‌ای که به شهربازی آورده بودن‌اش بدو بدو به سمت‌اشون می‌رفتیم. من از شقایق بدتر، شقایق هم از من بدتر! دوتا دختره گنده که هرچیزی می‌بینن از شوق جیغ خفیف می‌کشن. مانتوی تابستونی صورتی روشنی به چشم‌ام خورد. با دیدن‌اش چشم‌های قهوه‌ایم برق زد و ل*ب‌های صورتی‌ام از هم باز شد. به سمت‌اش رفتم و پارچه‌ی نرم و نخی‌اش رو تو دست‌ام فشردم. تنها طرح خاص‌اش آستین‌های سه ربع و پولکی‌اش بود. با شقایق دوتا در رنگ‌های مختلف برای خودمون خریدیم. بعد از کلی گشت و گذار به خونه رسیدیم. خریدهام رو که جا به جا‌ می‌کردم گفتم:
-وای خیلی خوب بود!
شقایق از زورِ خستگی و خنده نفس نفس می‌زد؛ فقط سر تکون داد. بعد از خوردن غذا و عوض کردن لباس در سکوت زیر پتوهامون خزیدیم. شقایق همه‌اش تکون می‌خورد و نمی‌تونستم بخوابم. تشری بهش زدم:
-بگیر بخواب دیگه!
-یعنی الان ایلیا چیکار می‌کنه؟
با چشمانی از حدقه در اومده نیم خیز شدم و بهش نگاه کردم. با صدایی که خنده در اون موج می‌زد گفتم:
-خیلی پررو و بی‌حیایی!
-خب شوهرمه!
دوتایی خندیدیم و شقایق یهو پرسید:
-خب حالا فهمیدی اون پسره کی بود؟
طبق عادت همیشگی‌ام، وقتی کسی ازم سوالی می‌پرسید که بارها و بارها تو ذهن‌ام مرورش کرده بودم؛ شروع کردم به خاروندن گ*ردن‌ام و با صدایی گنگ گفتم:
-خب برادرِ ناگرامِ پروا.
اون‌قدری آروم گفتم که نشنید و تقریباً بلند گفت:
-چی؟!
-آه تو هم کَر تشریف داری! می‌گم داداشِ پروا، داداشِ دوست‌ام!
شقایق سوتی کشید و گفت:
-بله استارت یک عشق پیچیده و جالب را اعلام می‌نمایم! آغازِ فاجعه!
چشم غره‌ای بهش رفتم و برگشتم تا بخوابم، اما هی زیر ل*ب داشت لیست دعوتی‌های عروسی‌ام رو زمزمه می‌کرد خدا باید یه نذری عقل خیرات کنه که من فقط یه سینی‌اش رو بردارم بین اطرافیان‌ام پخش کنم! خودم کم عجیب و خُل نیستم دوست و آشناها از خودم بدترن. باهزار فکر جور واجور خوابم برد.
چرا قیافه‌اش یادم نیست؟ واقعاً هیچی از قیافه‌اش به یاد نداشتم. فقط می‌دونستم چشم‌های قهوه‌ای مایل به عسلی داشت. چرا؟ چطور؟ پوف! بیخیال چه فرقی داره یادم باشه یا نباشه وقتی اصلاً وجود نداره؟!
شقایقه نیمه خواب، با دیدن من که نیم خیز رو تخت نشسته بودم و عمیقاً تو فکرم گفت:
-چته اول صبحی؟ خواب بد دیدی؟
دست روی چشم‌هاش گذاشتم. جواب‌اش آره بود؟ مگه تمام اون خواب‌های تعبیر نشده برام شیرین نبود؟ اما حالا تنها جوابی که به این سوال می‌تونم بگم، نمی‌دونمه! اون هنوز هم برای من امیده، به قول خزان پناهگاهی برای فکر نکردن به بدبختی‌هام. و شاید، ضعفی که نمی‌ذاره باور کنم من کافی‌ام! برعکس جواب پیچیده و بلند سوال‌اش خیلی کوتاه و سرد گفتم:
-تو بگیر بخواب!
حرف‌ام کاملاً برعکس عمل کرد؛ حالا باید به شقایقی که بهم زل زده بود توضیح می‌دادم. بهم خیره شد؛ می‌دونستم داره خودش رو برای حرف زدن آماده می‌کنه اما نمی‌دونه از کجا شروع کنه. دلم می‌خواست اون هم بهم بگه، حتی اگر سه سال ازم بزرگ‌تر بود شاید سه پیرهن هم بیشتر پاره کرده بود. زانوهام رو تو شکم‌ام جمع و دست‌هام رو دورشون حلقه کردم. سرم رو روی زانوم گذاشتم و آروم شروع کردم:
-تقریبا از سه سال پیش شروع شد!
با تعجب بهم نگاه کرد؛ اولین باری بود خودم بی‌اینکه کسی بخواد شروع به حرف زدن می‌کردم. البته، در خاطرات اون! شروع به بازی با موهام کردم و همزمان حرف هم می‌زدم:
-اولین خوابی که از اون پسرِ مرموز دیدم! از کسی که نمی‌دونم اسم‌اش چیه و حتی تاحالا از نزدیک هم ندیدم‌اش. همیشه باهاش در آرامش بودم؛ دعوایی نبود، غمی نبود؛ قهری نبود! فقط و فقط خوشبختی و خوشحالی مطلق. اون آرامش و امنیتی که درخواب‌هام احساس می‌کردم چنان واقعی شده بود؛ که برای شب لحظه‌ها رو می‌شمردم تا بخوابم و خواب‌اش رو ببینم.
با کمی مکث گفتم:
-و چند رو پیش، دوست‌ام منطقی باهام حرف زد و یه خواب ازش دیدم، توی رودخونه بودم و آب می‌خوردم که انعکاس‌اش رو روی آب دیدم. با ذوق برگشتم پشت‌ام رو نگاه کردم ولی نبود. انگار توی خیالاتم باهاش زندگی می‌کردم. درکل همه‌ کس و همه چیز میگه... اون وجود نداره! انگار فقط رویاهای مغزم برای دلداری دادن‌ام بود. شاید عجیب به نظر بیاد ولی، اون یه امید برای خلاص شدن از این زندان‌‌ام بود و حالا می‌فهمم واقعی نیست! دیگه قیافه‌اش رو هم یادم نمیاد. دیشب خواب‌اش رو دیدم! می‌دونم دیدم، ولی هیچی ازش یادم نیست؛ هیچی!
شقایق موهام رو پشت گوش‌ام انداخت و من رو در آ*غ*و*ش گرم‌اش کشید. از وارد شدن اون به خونواده‌ی نحس ما فقط چندسال می‌گذشت؛ ولی با همین چندسال فهمیده بود چقدر اوضاع خرابه! برای همین هم نسبت به من خیلی نرم برخورد می‌کرد.
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
امضا : _LIИDП_

_LIИDП_

ناظر رمان + کاندید مدیریت مجله + ادمین اینستاگرام
پرسنل مدیریت
ناظر رمان
کاندیدای مدیریت
مجله نویس
گوینده انجمن
روزنامه‌نگار
استارتر تاپیک
Jul 4, 2020
2,738
42,253
168
16
دنیای پروانه‌ها
پارت ۶

*لیندا*

با لبخندی خبیثانه ورقه‌ی خودم رو محکم روی عسلی کوبیدم. جیغ زدم:
-باختی! باز هم من بردم!
همین‌طور که قر ریز می‌دادم ز*ب*ون‌ام رو برای شقایق به نمایش گذاشتم. چشم غره‌ای بهم رفت و گفت:
-معلوم نیست قماربازی یا خلافکار هم جر می‌زنی هم کلک!
با نیش باز گفتم:
-هیچکدوم فقط بازی کردن بلدم، این شیش‌اُمین باره من می‌برم!
خندید و مشغولِ بافتنِ موهاش شد.
-باشه من تسلیم، دیگه خسته شدم!
نیش‌ام رو باز کردم؛ امروز از شدتِ بیکاری شقایق راضی به پاسور بازی شده بود‌. تقریباً یک هفته از اومدنمون می‌گذشت، با اینکه کارهای شقایق دو روز قبل تموم شد؛ تصمیم گرفتیم یکم دیگه بمونیم و خوش بگذرونیم. گوشی شقایق زنگ خورد و با نیش باز از من یکم دور شد تا حرف‌هاشون رو نشنوم. تنها پاسخ من لبخندی کم جون بود. به منظره بیرون از پنجره بزرگ اتاق زل زدم. اقیانوسی از چمن‌های سبز جلوی هتل، درخت‌های وسط‌اش رو محاصره کرده بود. ساختمون‌های بزرگ و کوچیکی که تمام منظره رو گرفته بودن. دست به س*ی*نه به منظره نیمه سبزه رو به روم خیره شده بودم. با چیزی که به ذهن‌ام رسید به سمت گوشی رفتم و بعد از کلی دست دست کردن با پروا قرار گذاشتم.
******
عصر ساعت چهار آماده شدم؛ شیک و پیک جلوی آینه‌ی قدی نگاهی به خودم انداختم. یه مانتو صورتی شلوار و شومیز مشکی، کتونی و شال صورتی و کیف مشکی. خوب بود! سوییچ ماشین رو برداشتم. شقایق که تا دم در بدرقه‌ام می‌کرد انگشت اشاره‌اش رو بالا گرفت و با صدایی پر تحکم شروع کرد:
-دوباره تکرار می‌کنم؛ آروم برو! دقت کن و اگر اتفاقی افتاد بهم زنگ بزن. حتماً هم تند تند ردیاب‌ات رو چک کن اشتباه نرفته باشی!
همین‌طور که دست‌ام رو دستگیره‌ی در بود با لحنی مسخره گفتم:
-باشه مامان شقایق!
نیم خیز شد تا دمپایی‌اش رو در بیاره که فلنگ رو بستم.
سوارِ پژو پارس سفید شقایق شدم. برعکس خیلی از دخترها اون دیوانه‌ی دویست شیش آلبالویی نبود. از این تفاوت‌هاش خوشم می‌اومد. بعد از در آوردنِ ماشین از پارکینگ هتل راه افتادم. جایی که قرار گذاشتیم تقریباً شلوغ و معروف بود. از اونجایی که تا کافی شاپ راه زیادیه باید از اتوبان رد می‌شدم. خداروشکر ایلیا قبل ازدواج‌اش بهم رانندگی رو یاد داد؛ خدا خیرش بده!
نزدیک به غروب بود و اتوبان هم قصد تمومی نداشت. انگار من افتادم دنبال مقصد و اون هم فرار می‌کنه. از اونجایی که یخِ رانندگی‌ام باز نشده بود؛ از کنار رانندگی می‌کردم. فقط یکم از راه باقی بود که ماشین پِت پِتی کرد و خاموش شد. ای وای خاک تو سرِ خودم و شانس سوسک شدم بشه! کلافه و هول، به چراغ‌ها و سیستم ماشین نگاهِ سر سری‌ای انداختم. صدای ماشین‌های عقبی‌ام در اومده بود و بوق می‌زدن؛ و این من رو بیشتر هول‌ام می‌کرد. با دست‌هایی لرزون کمربندم رو باز کردم و دست‌ام به دستگیره برای باز کردن در رسید که یکی از ماشین‌های پشت سرم موفق شد راه‌اش رو باز ‌کنه؛ وقتی از کنارم رد می‌شد گفت:
-دِ خواهر من برو دیگه! وسط جاده را رو بستی!
تا بخوام بجنبم و جوابی بدم رفت؛ کو من وسط جاده باشم؟! خداروشکر می‌کردم این ترس‌ام به یه دردی خورد و ماشین کنار جاده خاموش شده بود. بنزین که داشت پس چشه؟! پیاده شدم و با بدبختی در کاپوت رو باز کردم. خب ایکیوسان چی سرت میشه؟! تنها کاری که کردم باز کردن در کاپوت بود دیگه هیچی سرم نمی‌شد! کلافه شده بودم. به شقایق زنگ بزنم؟ خب اون هم بخواد بیاد و ماشین رو راه بندازه پروا علاف میشه! به پروا زنگ... مگه گوشی داره؟! دختره نکبت! همین‌طور که با قیافه‌ای مغموم به ماشین‌هایی که با سرعت رد می‌شدن نگاه می‌کردم شماره شقایق رو گرفتم. با صدایی که توی گوش‌ام پیچید دل‌ام می‌خواست جیغ بزنم.
-موجودی حساب شما برای برقراری ارتباط کافی نیست...
-ای مرده شورِ اون صدای مزخرف‌ات و ببرن! الان چه گِلی به سرم بگیرم؟
با امید به اینکه میس‌ کال‌ام برای شقایق می‌افته و خودش زنگ می‌زنه؛ به ماشین تکیه کردم و انگشت شصت و اشاره‌‌ی دست چپ‌ام رو روی چشم‌هام گذاشتم. دست راست‌ام رو به کمرم زدم و به ماشین تکیه دادم؛ منتظر تماس شقایق. نمی‌دونم چقدر گذشته بود که با صدای بلند ماشینی که کنارم ترمز زد دست‌ام رو از چشم‌هام برداشتم و نگاه‌اش کردم. یه بی ام وِ آبی، که تاحالا فقط از عکس‌اش فیض برده بودم. نمی‌تونستم حالت‌ صورت‌ام رو کنترل کنم؛ اثراتِ ناراحتی و کلافگی هنوز روی صورت‌ام خودنمائی می‌کرد. در ماشین باز شد و یه پسرجوون ازش بیرون اومد. همین رو کم داشتم، مزاحم! یه عینک آفتابی به چشم‌هاش زده و قیافه نسبتاً جدی‌ای گرفته بود. از چهره‌ی نه چندان نمایان‌اش نمی‌شد چیزی رو فهمید. نه فکر نمی‌کنم مزاحم باشه. با حرفی که زد از خودم خجالت کشیدم!
-سلام، مشکلی پیش اومده؟ می‌تونم کمکتون کنم؟
نگاه‌اش به ماشین بود و انگار منتظر بود بهش اجازه بدم تا کاپوت رو بررسی کنه. یه دقیقه کلاً یادم رفت یه غریبه‌ست و با صدایی خش دار و پر حرص گفتم:
-نمی‌دونم داشتم راه‌ام رو می‌رفتم که پِت پِت کرد و خاموش شد! اصلاً سر در نمیارم چِش شده دیرم‌ام هم هست؛ اِی سوسک تو...
نگاه گذرایی بهم انداخت که باعث شد خفه خون بگیرم. گفت:
-اجازه هست؟
-بله، ممنون!
به سمت کاپوت رفت و آستین‌های پیرهن جین مشکی‌اش رو بالا زد. نگاه دقیقی به کاپوت انداخت و بعد از چند دقیقه، یه سیم رو به یکی از ماس ماسک‌ها وصل کرد. همون‌طور که نگاه‌اش به دم و دستگاه ماشین بود گفت:
-میشه استارت بزنید؟
بی حرف رفتم تو ماشین، بهتر بود زیاد حرف نزنم تا باز گاف ندم. با اولین استارت، ماشین روشن شد. از شوق جیغی کشیدم و ضربه‌ای به فرمون زدم. پسرِ سرش پایین بود و با دستمال دست‌اش رو پاک می‌کرد. پیاده شدم و با نیش باز و شوق گفتم:
-واقعاً نمی‌دونم چطوری ازتون تشکر کنم ممنونم! گوشی‌ام هم شارژ نداشت بخوام به کسی زنگ بزنم واقعا ازتون ممنونم! چطوری می‌تونم براتون جبران کنم؟
خداروشکر از جمله آخرم بد برداشت نکرد. خاک تو سرم که گناه‌اش رو شستم، لیندای بی مغز! در کاپوت رو بست و گفت:
-خواهش می‌کنم! اتفاقاً من هم دیرم شده پروازم رو از دست می‌دم؛ باید برم مشکل خاصی هم نبود. فقط یکی از سیم‌ها از جاش در اومده بود. با خیال راحت می‌تونید به راهتون ادامه بدید...
-با این حال ممنون!
سری تکون داد و سوار ماشین‌اش شد؛ انگار منتظر بود اول من برم با حرکت کردن من، ماشین اون هم حرکت کرد. اما ازم جلو زد و وقتی داشت رد می‌شد بوقی زد؛ با بوق جواب‌اش
رو دادم و از دیدرس‌ام خارج شد. خب خدا خیرش بده! مثل فرشته نجات اومد نجات‌ام داد رفت.
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
امضا : _LIИDП_

_LIИDП_

ناظر رمان + کاندید مدیریت مجله + ادمین اینستاگرام
پرسنل مدیریت
ناظر رمان
کاندیدای مدیریت
مجله نویس
گوینده انجمن
روزنامه‌نگار
استارتر تاپیک
Jul 4, 2020
2,738
42,253
168
16
دنیای پروانه‌ها
پارت۷

*لیندا*

از شدت هیجان قلب‌ام محکم خودش رو به دیواره‌ی س*ی*نه‌ام می‌کوبید. گرومپ گرومپ! بعد از پارک و قفل کردن ماشین، با قدم‌های تند خودم رو به در کافی شاپ رسوندم و بازش کردم. فضای چوبی‌ تیره‌ای داشت و دیوارهای آجری‌ با تابلو‌های مشکی_سفید زیبایی که روی دیوار بودن؛ تزئین شده بود‌. میزهای مشکی و چوبی بزرگ و کوچیک با اون گلدون‌های کوچولو کاکتوس روشون خیلی قشنگ شده بودن. سلیقه‌ات عالیه پروا! با چشم دنبال‌اش گشتم که صدای جیغ خفیفی از گوشه‌ی دنج کافی شاپ به گوش‌ام رسید. خودش بود! با نیشی که اندازه‌اش به پشت سرم می‌رسید تند خودم رو بهش رسوندم و محکم هم رو ب*غ*ل کردیم. چنان هم دیگه رو فشار می‌دادیم احتمال داشت هر لحظه دل و روده‌امون از دهن‌امون بریزه بیرون. من جیغ‌های خفیف می‌کشیدم و اون زیر ل*ب می‌گفت:
-پشمک گردی خنگ‌ام، شیرینک‌ام، وای چقدر نرمی!
سرخوش خندیدم و همون‌طور که تو ب*غ*ل‌اش بودم گفتم:
-داری خطرناک میشی‌ها، من نشون کله قهوه‌ای هستم!
خندید و من رو از خودش جدا کرد؛ چشم‌های سبزش برق می‌زد و گونه‌های ب*ر*جسته‌اش از شوق قرمز شده بود. باز یه جیغ خفیف کشیدم و ب*وسه محکمی روی لپ‌اش کاشتم. نیش هردومون باز بود. با اخطار یکی از گارسون‌ها متوجه قیامتی که به پا کرده بودیم شدم. از جیغ و کولی بازی‌هامون مشتری‌ها متعجب و شاکی شده بودن. تنها جواب‌امون خندیدن و نشستن کنار هم بود.
-وای بالاخره بعد یک سال من توی گوسفند رو دیدم!
خندید و گفت:
-حیف که دورمون آدمه وگرنه دوتا گ*از مشتی از لپ‌های تُپُل‌ات می‌گرفتم!
اصلاً از حرف‌اش تعجب نکردم! یکی از فانتزی‌هاش گ*از گرفتن لپ‌های من بود. به اصکی رفتن کلمه‌ی مشتی خندیدم، این رو اکثراً من می‌گفتم... رو بهش با خنده گفتم:
-کسی که اینجا نیست.
با چشم‌هایی متعجب به مشتری‌ها اشاره کرد و گفت:
-پس اینا خرن؟
چند لحظه محو نگاه‌اش کردم که به خودش اومد ای وایی گفت و خندیدیم. عاشق وقت‌هایی بودم که اینطوری از راه به در می‌شد. خیلی کم پیش می‌اومد پروای متین و خانوم اینطوری بشه، دلسوز و بامعرفت بود ولی از این خصلت قربون صدقه‌ای ها نداشت. حسمون، از عشق برام کم نبود! خزان و پروا از بهترین آدم‌های زندگی‌ام بودن. خندیدم و با به یاد آوردن خزان، با صدایی پر حسرت گفتم:
-جای خزان خالی!
اون هم مثل من صداش حسرت داشت که کاش سه تایی پیش هم بودیم:
-آخ گفتی! باز تقی به توقی می‌خورد می‌گفت سوسک نخور! سوسک بشی! سوسکه زرد...
خندیدیم و با یکم فکر گفت:
-اِ، سوسک زرد رو که من به تو می‌گم!
باز با این فکر روی میز از خنده ولو شدم و گفتم:
-انقدر سوسک، سوسک کرد آخر این سوسک و سر ز*ب*ون نصف آدمای انجمن ال‌لخصوص من و تو انداخت!
با خنده سری تکون داد و گفت:
-خیلی دختر شیرینیه! لیندا بهتره بهش نگیم هم دیگه رو دیدیم، شاید ناراحت شد.
می‌دونستم خزان از این اخلاق‌ها نداره اما بهترین کار همونی بود که پروا می‌گفت، بنابراین سری از موافقت تکون دادم. با اومدن گارسون هردو کیک و بستنی سفارش دادیم. دومین کسی که بعد از خودم تو زندگی‌ام خیلی بستنی می‌خورد؛ پروا بود که حالا جلوم داشت دولوپی بستنی شکلاتی‌اش رو می‌خورد.
بعد از مزه مزه کردن بستنی‌اش گفت:
-یکم دیر کردی؛ راحت اومدی؟ می‌تونی برگردی؟ یه وقت باز گیج نزنی گم بشی که سابقه خنگی‌ات از سابقه سوتی‌هات کم نداره!
با این حرف‌اش دست‌ام رو روی دهن‌ام که توش کیک بود گذاشتم. همین که قورت‌اش دادم بلند خندیدم، اون هم در کمال وقار آروم خندید.
-تو هم همیشه‌ی خدا تو هر فرصتی خرابکاری‌هام رو بزن تو سرم! از اونجایی که شقایق هم از به قول خودت خنگی‌ام باخبره رو گوشی‌ام یه ردیاب وصل کرده که هرجا میرم مثل این گاوها که زنگوله دارن؛ صدا بده بفهمه کجام خبر مرگ‌ام! بعد...
نذاشت حرف‌ام رو کامل بزنم و دیگه وقار و کنار گذاشت بلند خندید. خودم هم آروم خندیدم و گفتم:
-والا بخدا! خرس گنده شدم.
میون خنده‌هاش تیکه تیکه و نفس‌زنان گفت:
-خدا...نکش...نکشت پشمک! گاو...
باز از خنده ترکید. یکم که آروم شد؛ خواستم از اون پسر بهش بگم.
-راستی ماشین وسط راه خاموش شد! از شانس سوسک شده‌ام‌ هم شارژ نداشتم؛ به شقایق زنگ بزنم.
بخاطر فکر اخم‌هاش تو هم رفت و سوالی پرسید:
-پس چطور اومدی؟
شروع کردم به بازی با گر*دن‌ام و از شیشه سرتاسری کافی شاپ، منظره بیرون رو نگاه کردن.
-خدا خیرش بده! یه پسره اومد ماشین رو درست کرد؛ من هم اومدم.
ابروهاش پرید بالا و گفت:
-ببینم از اون موقعه تاحالا که باهاش تصورات فانتزی نکردی؟
با این حرف‌اش از فضای بیرون دست کشیدم و نگاه‌اش کردم؛ پروا از ضعف و افکارم خبر داشت؛ مثل خزان، بنابراین نگران بود. یکم که خیره نگاه‌اش کردم گفتم:
-نه بابا! نمی‌گم امکان نداشت، اما شوق دیدار جنابعالی اجازه نداد.
اشاره‌ای به دست‌های ظریف‌ام که داشت از گر*دن‌ام نیشگون می‌گرفت کرد و گفت:
-پیداست!
اهمیتی به مچ گیریش ندادم و از شیشه بیرون رو نگاه کردم. رو به رومون یه رستوران با فضای چوبی و سنتی بود؛ سمت راست هم خ*یاب*ونی با بلوارهای پر از درخت و گل‌های سرسبز‌. خیره شدم به عابرهایی که رد می‌شدن؛ گاهی با عجله، گاهی با قدم‌هایی معمولی و گاهی به آرومی با سری پایین. انگار که تو دنیای دیگه‌ای بودن. شاید هم، غرق در تصورات‌ و افکارشون. نگاه‌‌ام به دختر و پسری که در دست هم می‌خواستن از خیابون رد بشن افتاد. پسر دست دختر رو گرفت و جهت مخالف حرکت ماشین‌ها گذاشت. طوری که اگر خدایی نکرده بهشون ماشین می‌زد؛ اول پسره برخورد می‌کرد و دختره تقریباً در امان بود. لبخند محوی روی ل*ب‌ام نشست.
-لیندا.
صداش رگه‌های مبهمی از غم رو داشت. به سمت‌اش برگشتم و خیره نگاه‌اش کردم. بعد از تر کردن ل*ب‌های صورتی و نیمه گوشتی‌اش گفت:
-قبول دارم این ضعفه، اما تو باید روی پای خودت وایسی! لیندا این راه‌اش نیست؛ حرف‌های نیایش رو یادته؟ وقتی راپونزل می‌تونه به تنهایی از قلعه بیرون بیاد؛ مسخره‌ست که منتظر یوجین موند! عزیزم، خواهرک‌ام، من به فکرت هستم؛ سعی کن به خودت بیای!
لبخندم محو شد. تا تموم شدن حرف‌هاش به دستامون که از روی میز درهم قفل شده بود نگاه می‌کردم و با اتمام حرف‌اش، زل زدم به چشم‌هاش. دلسوزی و نگرانی از نگاه سبزش سرازیر می‌شد. چه حس خوبی بود که بالاخره یکی رو داشتم تا دست‌های سردم رو تو دست‌های امن و پشتیوان‌اش گرم کنم. رو بهش گفتم:
-اما اگر یوجین با راپونزل نبود؛ معلوم نبود اون راپونزل خنگ چند بار گم و گور می‌شد؛ درک‌ام کن پروا! می‌دونم که این راه رو تنهایی می‌تونم برم اما، انگار دلم نمی‌خواد. افکار و ضعف‌ام مثل یه گودال در قلبمه و تصورات‌ام مثل آدمیه که هنوز تو اون گودال بیل می‌زنه! نکبته سیریش خسته هم نمیشه!
خنده‌ی آرومی کرد و سر تکون داد؛ نمی‌خواستم کلافگی و درگیری‌هام روش تاثیر بذاره و به اون هم منتقل بشه‌‌. برای همین هم آخر حرف‌های تلخ‌ام یه چیز شیرین می‌گفتم تا فکر نکنه نا امید و غمگین‌ام. چون، نبودم.
دهن‌اش رو باز کرد ولی زودتر جواب‌اش رو دادم:
-می‌دونم می‌خوای بگی ولش کن تصور نکن. زحمت کشیدی؛ لابد نمی‌تونم دیگه!
با صدایی که رگه‌های خنده داشت گفت:
-نه دیوونه می‌خواستم بگم این بحث فلسفی رو ببند بعد یک سال هم رو دیدیدم بلند بشیم بریم بگردیم!
خندیدم و بعد از حساب کردن بیرون رفتیم. دو ساعتی که چرخیدیم شقایق زنگ زد تا به هتل برگردم.
-لیندا نمیشه امشب خونه ما بمونی؟
با این حرف‌اش متعجب برگشتم و گفتم:
-نه پروا، بخدا هم معذب می‌شم هم من اونجا چیکار دارم؟
پروا ل*ب برچید و گفت:
-نترس داداش‌ام که رفت امروز، مطمئنم فقط برای اون معذبی بعد هم تو صمیمی‌ترین و یکی از خاص‌ترین افراد زندگیمی، چرا تعارف می‌کنی؟
در یک چرخه منظم از اون اصرار و از من انکار، تا به لحظه خدافظی رسیدیم و صمیمانه ب*غ*ل‌ام کرد و هم رو فشار دادیم. بالاخره فانتزی‌اش رو عملی کرد و دوتا گ*از از لپ‌هام گرفت که واقعاً هم یه درد شیرینی رو احساس کردم. برعکس بقیه دوست‌های صمیمی که با سر و کله هم زدن ابراز علاقه می‌کردن ما سه تا فرق داشتیم. دلمون نمی‌اومد برای اینکه مثل بقیه باشیم حرف‌ها و کارایی رو بکنیم که احتمال داره فرد مقابلمون که خواهرمونه رو ناراحت کنه؛ حتی یک درصد! در نتیجه، عشق ورزیدن رو انتخاب می‌کردیم. لبخند لحظه‌ای از ل*ب‌هام جدا نمی‌شد؛ یه کم از اینکه خداحافظی کردیم دمغ بودم اما، خوشبخت از اینکه خواهرهام رو دارم.
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
آخرین ویرایش توسط مدیر:
امضا : _LIИDП_

_LIИDП_

ناظر رمان + کاندید مدیریت مجله + ادمین اینستاگرام
پرسنل مدیریت
ناظر رمان
کاندیدای مدیریت
مجله نویس
گوینده انجمن
روزنامه‌نگار
استارتر تاپیک
Jul 4, 2020
2,738
42,253
168
16
دنیای پروانه‌ها
پارت ۸

*لیندا*

ماشین رو پارک کردم و پیاده شدم. لبخند محوی روی ل*ب‌ام بود زیرلب آهنگ می‌خوندم:
-ماه در میاد؛ که چی بشه؟ می‌خواد عزیز کی بشه؟... ماه در میاد؛ چیکار کنه؟ باز آسمون رو تار کنه... نمی‌دونه تو هستی! به جای اون، نشستی... نمی‌دونه تو ماهی... تو که رفیق راهی!
نگاهی به ماه کامل انداختم؛ زیبایی و آرامش خاصی رو به نمایش گذاشته بود. ستاره‌هایی که محاصره‌اش کرده بودن این زیبایی رو چندبرابر می‌کردن به طوری که بدون خستگی از سرپا وایسادن، می‌تونستم ساعت‌ها به آسمون خیره بشم. ولی خواب رو ترجیح می‌دم! به آرومی برگشتم و به سمت هتل رفتم. سوار آسانسور طلایی رنگ شدم و دکمه طبقه هشت رو فشردم؛ آسانسور داشت بسته می‌شد که صدای مردی که بدو بدو به سمت‌ام می‌اومد توجه‌ام رو جلب کرد.
-آسانسور رو نگه دارید!
دکمه‌اش رو زدم و درهاش باز شد. خودش رو پرت کرد داخل و نگاهی بهم انداخت.
-متشکرم!
سری تکون دادم و به کف آسانسور خیره شدم. هنوز داشت نگاه‌ام می‌کرد. از انعکاس‌ روی دیواره‌ی آسانسور دیدم‌اش، چشم ابرو مشکی با موهای مشکی ل*خت و پو*ست سفید. کت و شلوار طوسی‌ای که پوشیده بود بزرگ‌تر نشون‌اش می‌داد. گرچه که سن‌اش رو حدود بیست و پنج تخمین زدم. نگاه‌ِ خیرش باعث شد از نگه داشتن آسانسور پشیمون بشم. با وایسادن آسانسور، هردو بیرون اومدیم. از شدت حواس پرتی یادم رفت طبقه‌ی من نیست. یاد صدای اون خانومه افتادم "طبقه‌ی پنجم" تا خواستم برگردم در آسانسور بسته و به همکف برگشت. مردِ وایساده بود و من رو نگاه می‌کرد؛ پشت‌ام بهش بود چشم‌هام رو بستم و ل*ب پایین‌ام رو گ*از گرفتم. بعد چند لحظه با نیش باز سمت‌اش برگشتم. خنده‌ی آرومی کرد و گفت:
-فکر کنم باید از پله‌ها برید.
نه بابا؟ خودت تنهایی فکر کردی نابغه؟ مر*تیکه ه*یز! و دقیقا برعکس تمام الفاظ شکوفه بارانی که براش به کار بردم با صدایی محبت آمیز گفتم:
-انگاری! شب خوش.
سریه جیم شدم و به سمت پله‌های پیچ پیچی رفتم. بعد از یه سرگیجه مشتی سه طبقه رو طی کردم. نفس زنان در اتاق‌امون رو زدم. در باز شد و شقایق با چشم‌های گرد به وضعیت‌ام نگاه کرد‌.
-دختر چرا نفس نفس می‌زنی؟ هشت طبقه رو با پله اومدی؟
کنار زدم‌اش و به یخچال حمله کردم. بعد از اینکه نصف آب بطری رو خوردم موضوع رو گفتم و بعد از خنده‌ی آرومی یه پس گردنی نثارم کرد:
-الان پسره فکر می‌کنه هوش از سرت برده!
با این حرف‌اش نگاهِ عاقل اندر سهیفانه نثارش کردم و گفتم:
-وقتی خودش با نیش باز نگاه‌ام می‌کرد سوسک می‌خوره بهم بگه ه*یز!
روی مبل‌های راحتی و سفید که رو به روی تلوزیون جا خوش کرده بودن خودم رو ولو کردم.
-همه‌اش سه طبقه اومدی بالاها، نوبرشو آوردن!
-آخه پله‌های مارپیچ یه طبقه دو طبقه یا واسه دکور؛ همه پله‌ها مارپیچ بود. سرم گیج رفت!
-خب حالا، خوش گذشت؟
نیش‌ام باز شد و در همون حالت ولو شده گفتم:
-آره جات خالی، خیلی خوش گذشت. فقط این ابوتیاره‌ات وسط اتوبان یه ضدحال زد که یه پسره اومد به دادم رسید.
-اوهو! توهم که مثل آهنربا همه رو امروز جذب می‌کنی! چی‌شده بود به ماشین؟ پسره کی بود؟
-نمی‌دونم گفت چیز خاصی نشده فقط یکی از سیم‌ها از جاش در اومد. من از کجا بدونم کی بود؟
-اوکی! شام خوردی؟
شکم‌ام قار و قور می‌کرد و داشتم ضعف می‌کردم با این حال بیخیالِ مسخره بازی نشدم:
-نه، الان که یادم انداختی مثل گرگ گرسنه دلم می‌خواد بخورمت!
دست‌هاش رو روی س*ی*نه‌اش به حالت ضبدری گذاشت و یک قدم عقب رفت:
-ایی، خاک تو سرِ منحرفت کنن من شوهر دارم‌ها!
به سمت‌اش خیز برداشتم با قیافه‌ای مضحک و صدایی که شبیه آدم‌های م*ست بود گفتم:
-جون، بخورمت خانومی!
با جمع شدنِ صورت‌اش سرخوش قهقه زدم که گفت:
-معلوم نیست کی هوش از سرت برده خاک بر سر تر از قبل برگشتی! دختره‌ی چشم سفید.
خودش هم خنده‌اش گرفته بود؛ به سمت تلفن رفت و غذا سفارش داد. من هم بلند شدم و لبا‌س‌ام رو با یه تاپ بندی و شورتک عوض کردم. جنسشون از حریر بود و خال‌ خال‌های سیاه داشتن. تا لباس‌ام رو عوض کنم و موهام‌ رو شونه کنم غذا رو آوردن و شقایق داشت میز رو می‌چید. با دیدن‌ام سوتی زد و گفت:
-جدی انگار بهم نظر داری همچین ریختی بیرون!
آروم خندیدم؛ بوی زرشک پلو اشتهام رو باز کرد و روی میز نشستم. برای خودم سالاد کشیدم و دوتایی مشغول شدیم. بعد از اینکه حسابی خوردم ضربه‌ای به شکم‌ام زدم و گفتم:
-ترکیدم! دست‌ات درد نکنه.
زیر ل*ب نوش جونی گفت و دوتایی میز شیشه‌ای رو جمع کردیم. صندلی‌هایی که ترکیبی از چوب و شیشه بودن رو به میز چسبوندم و تی‌وی رو روشن کردم. با دیدن فیلم موردعلاقم که داشت پخش‌ می‌شد جیغی از ذوق کشیدم؛ شقایق رو مبل کناری‌ام نشسته و سرش تو گوشی بود از ترس پرید. با لحن طلبکار گفت:
-چته دیوونه؟ سکته کردم!
-شقی هیس شو فیلم موردعلاقمه!
و بعد از این حرف‌ام صدای تلوزیون رو بالا بردم. به فحش‌های زیر لبیش بخاطر شقی گفتن‌ام اهمیتی ندادم. نگران این نبودم مسئول هتل بیاد و بگه صداش رو کم کنید چون دیوارها عایق صدا بود. غرق فیلم بودم؛ ژانرش عاشقانه و تخیلی بود. محصول دوهزار و شیشِ هند. با اینکه فیلم‌های هندی کلاً سم بودن اما این برام با بقیه فرق داشت. به پهنای صورت اشک می‌ریختم و بغض آلود صح*نه مرگ عاشق‌ها رو می‌دیدم زیر ل*ب گفتم:
-نه نرو اونجا پدسگ! می‌میری...
نمی‌دونم چقدر اونجا غرق فیلم و احساسات‌ام بودم که کم کم چشم‌هام سنگین شد و خواب‌ام برد.
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
امضا : _LIИDП_
بالا