• انجمن رمان نویسی تک رمان پیرو قوانین جمهوری اسلامی ایران می‌باشد. لطفا از ارسال محتوای خلاف قوانین جمهوری اسلامی ایران خود داری کنید در صورت مشاهده برخورد خواهد شد.

درحال تایپ رمان کلاف زندگی | mahsa_mکاربر تک رمان

  • نویسنده موضوع Mahsa_m
  • تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها 14
  • بازدیدها 692
  • Tagged users هیچ

Mahsa_m

کاربر تک رمان
کاربر تک رمان
Apr 19, 2021
20
194
28
به نام خدا
نام رمان: کلاف زندگی
ژانر: عاشقانه،معمایی
نویسنده:mahsa_m
ناظر: bitaќ
خلاصه:
داستان درباره دختر جوان و بی‌پناهی است که برای نجات دادن آینده خود مجبور می‌شود از تنها دوستش، کمک بگیرد.
آشنایی او با مردی زخم خورده سبب آشکار شدن گذشته‌ای سوخته می‌شود. در این بین زخم‌هایی سر باز می‌کنند که مسبب آن‌ها ناخواسته کلافی در زندگیِ دختر داستان می‌شود!
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
آخرین ویرایش:

Black Angel

ناظر تالار رمان
پرسنل مدیریت
کاربر ویژه تک رمان
ناظر رمان
مجله نویس
روزنامه‌نگار
عکاس انجمن
گوینده آزمایشی
Jul 4, 2020
2,702
41,024
168
16
زیر پتو
mn1e_img-20210425-wa0006.jpg

خواهشمند است قبل از تایپ رمان به قوانین زیر توجه کنید:

قوانین تایپ رمان:

قوانین تایپ رمان | تک رمان

تاپیک جامع پرسش و پاسخ رمان نویسی:
*تاپیک جامع پرسش و پاسخ رمان نویسی*

تاپیک جامع درخواست جلد:
*تاپیک جامع درخواست جلد*

تاپیک جامع دریافت جلد:
*تاپیک جامع دریافت جلد*

موفق باشید☆
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
امضا : Black Angel

Mahsa_m

کاربر تک رمان
کاربر تک رمان
Apr 19, 2021
20
194
28
  • نویسنده موضوع
  • #3
مقدمه:
بگذار زندگی را از دیدگاه‌ام برایت بگویم!
معتقد هستم، زندگی شباهت عجیبی به کلاف کاموا دارد. آری همین است! رشته ای که به آسانی نمی‌توان آن را گشود! اگر گره خورد؛ باید کلنجار بروم، حوصله و صبوری خرج دهم تا گره کور را باز کنم!
عده‌ای در پیچ و تابش پا پس می‌کشند، تسلیم می‌شوند؛ولی من همچنان سمج این رشته کور را چسبیده‌ام! آخر می‌دانی؟ پایِ یک کلاف کاموای معمولی در میان نیست، پایِ کلاف زندگی من در میان است!


پارت_اول

با خستگی و اعصابی خ*را*ب دستمال را روی لکه شیشه کشیدم. لعنتی پاک نمی‌شد! دوبار کشیدم، سه‌بار کشیدم و بالاخره شیشه برق افتاد.
دستی روی پیشانی عرق کرده‌ام کشیدم. امروز از آن روزهایی بود که جنازه‌ام به اتاق بر می‌گشت!
از روی چهارپایه پایین آمدم و با حسرت به باغ پر از درخت عمارت خیره شدم. کاش می‌شد برای چند دقیقه باخیال راحت در آنجا قدم بزنم ولی زِهی خیال باطل!
نگاه‌ام روی مشتی،باغبان باغ که مشغول کندن علف‌های هرز بود؛ چرخید. کاش می‌شد بدبختی‌های زندگی و یک سری آدم‌ها را مثل همین علف های هرز کند، از زندگی قطع‌شان کرد. پوزخند تمسخر آمیزی به خودم می‌زنم. این‌ها فقط مشتی کاش هستند و هیچ‌وقت امکان تبدیل به حقیقت را ندارند!
صدای بلند شخصی ازجا پراندم.
-بجنب دختر!مثل خنگ‌ها راست وایسادی که چی؟
نفسم را پرحرص فوت می‌کنم. روی پاشنه پا می‌چرخم و به چهره‌ای که این روزها دائماً درحال سلاخی کردن روحم است؛ زل می‌زنم.
همینطور که درحال سوهان کشیدن ناخن‌هایش است غر می‌زند.
-وای به حالت اگه مهمون‌ها بیان و تو هنوز کارهات تموم نشده باشه!
نمی‌دانم چقدر کرم استفاده کرده ولی آنقدری بود که آن کک و مک های منفور را بپوشاند.
از آن همه رنگ روی صورتش عق‌ام می‌گرفت. سرپایین می‌اندازم و آهسته می‌گویم:
-بله خانوم همه‌ی کارها انجام شده.
عقده‌ی«خانوم»گفتن کسی مثل من را داشت!
-خوبه تو هم آماده شو!
چشمی گفتم که راه‌اش را کشید و رفت. منظور از آماده شدن، پوشیدن همان لباس های بدرنگ و ضخیم همیشگی بود!
سلانه سلانه به طرف اتاقم رفتم؛ البته اتاق که چه عرض کنم قفس کوچک‌ام!
بی‌توجه به آن که الآن آماده شدن و سرزدن به غذا‌ها بر هرکاری ارجحیت داشت، روی تشک سفید نشستم. با اخم‌های درهم، ماهیچه‌ی پشت زانویم را ماساژ دادم؛ جدیدا این د*ر*د هم قوز بالا قوز شده بود!
سری از تاسف تکان دادم. معلوم است وقتی مجبورم کل سالن به آن بزرگی را به تنهایی بسابم، همین می‌شود. به زحمت از جا بلند می‌شوم. تکرار می‌کنم؛ این دردها که دردی نیست، آنقدر از آدم‌های این خانه د*ر*د کشیده‌ام که به بی‌حسی رسیده‌ام!
کلافه کش و دستمال گردگیری را از سرم باز می‌کنم و پنجه‌ام را در موها‌ی نمناکم فرو‌می‌برم. هربار با خودم عهد می‌بستم کوتاه‌شان کنم ولی بدبختی این بود که دلم نمی‌آمد و معتقد بودم؛ زیبایی دختر، موهایش است و بس!
موهای خرمایی رنگم را می‌بافم و بی‌میل لباس فرم قهوه‌ای رنگ را می‌پوشم. چتری‌های پریشان و آشفته‌ام را شانه‌ای می‌زنم و از اتاق بیرون می‌روم.
توجه‌ای به تیری که عضلات پایم می‌کشد؛ نمی‌کنم و شتاب زده روانه‌ی آشپزخانه می‌شوم. میوه ها و شیرینی‌ها را می‌چینم، ظرف های شام را حاضر می‌کنم. بازهم کار است،دراین عمارت کار زاییده می‌شود!
-خواهرجون نظرت راجع سروش چیه؟
ظرف سالاد را روی میز می‌گذارم. خواهرجون را جوری بیان می‌کند که تمسخری عمیق از آن چکه می‌کند.
بدون آن‌ که نگاهش کنم گفتم:
-بعید می‌دونم قصد ازدواج داشته باشه!
تور بزرگی برای سروش پهن کرده بود. لقمه ای که اندازه‌اش نبود و درحلقش گیر می‌کرد!
این بار صدایش شباهت به جیغی بنفش دارد.
-معلومه وقتی تورو ببینه کی قصد ازدواج داره؟یک نگاه به قیافت کنی، میفهمی چی میگم!
چیزی نمی‌گویم. ارزش بحث کردن را ندارد!
مانند بچه‌های لجباز پای کوبان می‌رود.
بی‌حوصله چهره‌ام را در سینیِ آینه دار کنار گلدان کریستالی ورانداز می‌کنم. راست می‌گفت! من چشمان آبی نداشتم، ابرو و موهایم بور و طلایی رنگ نبود،پوستم صاف و سفید مثل پنبه نبود؛ ولی زیبایی شرقی را داشتم و از همه مهم تر به مادرم شباهت داشتم!
آه عمیقم س*ی*نه‌ام را می‌سوزاند. اگر مادر بود، بغض و بدبختی‌ها گورشان را گم می‌کردند و می‌رفتند.
از صدای بلند و گوش خراش آهنگی که پخش می‌شود سرسام می‌گیرم‌.
با حسرت به کیک تزیین شده نگاه می‌کنم. کیک کاکائویی که چند سال است آرزو داشتم پدر برای تولدم بخرد. می‌گویم داشتم چون الآن دیگر این آرزوها خیلی‌ وقت است که کمرنگ شده‌اند، من همه‌ی آن آرزو‌های بچه‌گانه را ته سیاه چال دلم دفن کرده‌ام.
قبل از این که مهناز بیاید و با فهش‌هایش من را مستفیض کند؛ کیک را برمی‌دارم و به طرف پذیرایی می‌روم. بوی تند ادکلن‌های مختلف و گران قیمت سردردم را تشدید می‌کند.
مثل هر زمان دیگری،تحمل می‌کنم. خداکند آستانه‌ی صبرم تمام نشود! کیک را روی میز شیشه‌ای پر از گلبرگ‌های رز آبی می‌گذارم و عقب گرد می‌کنم.
چون کاری ندارم، گوشه‌ای کنار ستونی سفید که رویش طرح های ب*ر*جسته گل است؛ می‌ایستم و نظاره‌گر نخوت و فخرفروشی زن‌های جشن می‌شوم.
ربطی به سن و سال ندارد؛ لباس بیشترشان جلف و سبک است!
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
آخرین ویرایش توسط مدیر:

Mahsa_m

کاربر تک رمان
کاربر تک رمان
Apr 19, 2021
20
194
28
  • نویسنده موضوع
  • #4
پارت دوم
بین آن همه سر و صدا، ناخوداگاه تمام تنم گوش و شش دانگ حواسم جمع صحبت های دو دختر می‌شود.
-نگاه تروخدا حیف همچین تجملاتی برای طناز پرمدعا!
-آره والا این‌ها از دختر شانس نیاوردن؛ شنیدم خواهرناتنیش خدمتکارشونه!
ل*ب زیرینم را گزیدم. سعی کردم به حرف‌های نیش دارشان اهمیت ندهم.
به وسط سالن درست جایی که خواهر ناتنی‌ام درحال ر*ق*صیدن با سروش بود؛ خیره خیره نگاه می‌کنم. زیاد با سروش برخوردی نداشتم و از شخصیتش بی‌خبر بودم. به هرحال شخصیت هم نداشته باشد، جذاب و مایه دار بود!
این دو، ویژگی‌هایی بود که باعث شده بود طناز به هرترفندی خودش را وصله‌ی سروش کند. نگاه‌ام روی پدرم چرخ خورد. پدری که برای من پدر بودن را بلد نبود!نمی‌خواست بلد باشد؛ ولی برای طناز پدر بود و برای مهناز،زنش یک شوهر به تمام معنا بود!
به سمت آشپزخانه رفتم. از صبح یک بند سرپا بودم؛چیزی نخورده بودم و حالا معده‌ام کولاک می‌کرد.
گازی از شیرینی خامه‌ای با آن روکش زرد رنگش زدم. خوشمزه بود! با یاد ریخت و پاش بعد از مهمانی لبخندم جمع شد و طعم شیرین دهانم گس شد!
نفس عمیقی می‌کشم. مزیت کار کردن فقط دوری از افکار مزخرفم بود. بعد از جمع و جور کردن ظرف‌های کثیف تقه‌ای به در اتاق کار پدرم زدم. صدای «بیا تو» گفتن‌اش را شنیدم. در را بازکردم و داخل شدم.
پشت میز قهوه‌ای رنگش مشغول نوشتن چیزی بود. با دیدنم یک ابرویش بالا می‌رود. تمسخر درون چشمان‌اش را حتی از این فاصله پشت آن قاب‌های دایره شکل عینک‌اش می‌دیدم.
-نصفه شبی راه گم گردی سر از اینجا درآوردی؟
-خیلی وقت که نرفتم سربه مادر.
امان از این ترس های کشنده که ردش را در صدایم می‌توان تشخیص داد!
بی حوصله میان حرفم دوید و گفت:
-نمیشه برو!
پرحرص و ناراحت نگاه‌اش کردم و گفتم:
-ولی زود برمی‌گردم!
ولوم صدایش بالا رفت؛ آنقدر که از حرفم پشیمان شدم.
-گمشو بیرون، وقتی میگم نه یعنی نه!
با قدم‌های لرزان آن‌جا را ترک کردم و باسرعت به اتاقم پناه بردم. بدون آن که برق را روشن کنم گوشه‌ای کز می‌کنم. بغض ته نشین شده‌ی گلویم می‌شکند و تبدیل به قطرات ریز و درشت می‌شود.
یاد آن روز می‌افتم که چقدر التماسش را کردم بگذارد دانشگاه بروم؛ رشته ی موردعلاقه‌ام پرستاری! ولی او با نامردی هر چه تمام به جای قبول درخواستم؛ تنم را ک*بود کرد!
بینی‌ام را بالا می‌کشم. باصدای ویبره‌ی گوشی زیرکمد اشک‌هایم را پاک می‌کنم تا جواب سارا را بدهم.
صدایم را صاف می‌کنم و می‌گویم:
-سلام بر بهترین دوستم!
لرزش و گرفتگی صدایم را نمی‌توانستم پنهان کنم. لحن نگران‌اش در حلزونی گوشم می‌پیچد.
-نارینه باز چی‌شده؟حتما دوباره مهناز و دختر جهنمیش اذیتت کردن تو هم الآن مثل دختربچه‌ها غمبرک زدی کنج دیوار!
لبخند تلخی زدم و گفتم:
-تا حدی درست حدس زدی!
نگاه‌ام در تاریکی به نقطه‌ای کور ثابت می‌شود. باصدای خفه ای ناله می‌کنم.
-خیلی بدِ که اجازه‌ی بیرون رفتنم دست خودم نیست!
پوزخندش را دوست ندارم.
-هه!فقط بیرون رفتن؟دقیقا برای من توضیح بده کجای زندگی تو اجازش دست خودته؟
صدایش لبریز از خشم و ناراحتی بود. بزاق خشک شده ی گلویم را قورت دادم. حرف هایش تلخ بود؛ به مزاجم خوش نیامد؛ اما بدبختی حرف هایش بوی حقیقت را می‌داد!
زمزمه وار می‌گویم:
-همیشه حق باتوعه!
زمزمه‌ام را شنید و با زیرکی بحث را به نفع خودش کشید.
-همینطوره گلی!حالا که حق با من شد؛ روی خلاص شدن از اون عمارت و آدم‌های خوبش بیشتر فکر کن!
لبخند پررنگی از دیوانگی‌اش می‌‌زنم. حین این که روی ران پایم خط‌های فرضی می‌کشم؛ می‌گویم:
-قبلا دربارش حرف زدیم. اصرارت بی فایده!
دلخور و حرصی می‌گوید:
-غد و یک‌دنده!
ل*ب‌هایم را جمع می‌کنم تا خنده‌ام آزاد نشود. این بار به جای حرص، شیطنت در کلامش نیش می‌زند.
-می‌دونی چند وقته تولد نرفتم؟حالا خوش گذشت؟
ک*م*رم را به در کمد تکیه می‌دهم و پاهایم را دراز می‌کنم. با نیشخندی می‌گویم:
-آره زیاد، اونقدر که می‌ترسم این خوشی‌ها زیر دلم بزنه!
قبل از آن که بخواهد با پرحرفی‌هایش مجال خوابیدن را از چشمان خسته‌ام بگیرد؛ می‌گویم:
-بعدا حرف می‌زنیم. فعلا.
گوشی را قطع می‌کنم و زیر کمد هلش می‌دهم. با نوک انگشتان‌ام دستی روی چشمان متورمم می‌کشم. مردمک‌هایم عجیب می‌سوختند!
خودم را روی تشک پهن کردم و به ضعف و ناتوانی جسمی‌ام افسوس خوردم. آنقدر بی هدف به همه چیز فکر می‌کنم که کم کم خواب مهمان چشمان‌ام می‌شود.
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
آخرین ویرایش:

Mahsa_m

کاربر تک رمان
کاربر تک رمان
Apr 19, 2021
20
194
28
  • نویسنده موضوع
  • #5
پارت سوم
با احساس گرمای شدید چشم باز می‌کنم. بازدمم را کلافه آزاد می‌کنم. لعنتی اینجا حتی یک پنجره هم نداشت. فضای اتاق به شدت گرفته و تنگ بود! بلند می‌شوم و بعد از رسیدن به سر و وضعم راهم را سمت آشپزخانه کج می‌کنم.
بعد از چیدن یک صبحانه بی کم و کسر،طولی نمی‌کشد که مهناز همراه پدرم سر میز حاضر می‌شوند. با این که هر روز صبح نظاره‌گر چهره غرق در آرایش مهناز هستم؛ ولی جالب این است هربار هم تعجب می‌کنم و به این سوال می‌رسم که مگر عروسی دعوت شده است؟
با صدای پدرم بی‌خیال مهناز با آن قیافه رنگ و لعاب دار می‌شوم.
-دیشب علی آقا زیادی راجع تو کنجکاو شده بود که خب بی‌دلیل هم نبود!
گوشه ابرویم بالا می رود. چشمان ریز شده‌ام را به او که خونسرد درحال قهوه خوردن است؛ می‌دوزم.
خدا کند آن چیزی که در پستوی ذهنم است چرت محض باشد!
-پسر خوبی داره،دستش به دهنش می‌رسه!
ل*ب‌هایم را روی هم فشار می‌دهم و با اضطراب انگشتان لرزان و یخ زده ام را قفل هم می‌کنم. این بار مهناز صدایش در گوشم زنگ می‌زند.
-والا همچین خواستگاری از سرت هم زیاده!
قند خونم افت می‌کند. به همین راحتی؟ ل*ب‌های خشک شده‌ام را با زبانم خیس می‌کنم و می‌گویم:
-ولی من...
با کوبیده شدن فنجان پدر روی میز بی‌اراده پلک‌هایم بسته می‌شوند و ل*ب‌هایم بهم می‌چسبد!
-منطقی فکر کن دختر! این ازدواج هم به نفع تو هست هم حساب کتابمون با علی آقا حفظ میشه.
چشم باز می‌کنم. قصد دارم اعتراضی کنم، بگویم برای یک بارهم که شده من را مهم تر قرار بده ولی نشد، نمیدانم چه چیزی بود که مانع شد!
یک جور ناامیدی و حسی رخوتناک باعث شد، درسکوت با دید تارم به رفتنش نگاه کنم.
مهناز نمک پاشید روی زخمی که بود و دوباره سر باز کرده بود!
-خوبه والا انگار دختر شاه پریونه انقدر ناز داره!
بعد از طعنه زدنش او هم من را در باتلاقی که فرو رفته بودم تنها گذاشت.
بغض مثل سیبی راه گلویم را سد کرده بود و قصد خفه کردنم را داشت. سربلند کردم و زیرلب گفتم:«خدایا هستی؟ می‌دونی تنها کسی که می‌تونه من رو از این منجلاب بیرون بکشه تویی؟ به تو ایمان دارم،می‌دونم نمی‌زاری آینده‌ام مثل حال و گذشته‌ام تباه بشه!»
تا شب منتظر بودم؛ منتظر معجزه، خبری که من را از خواستگاری امشب معاف کند ولی نبود! حتی وقتی طناز هم صدایم زد، منتظر بودم تا شاید او ناخواسته بخواهد نجاتم دهد اما نتیجه‌ی انتظارم پیش کش کردن لباس‌هایش برای مراسم بود!
به مردمک های سیاه بی‌فروغ و خاموشم در آینه کوچک خیره می‌شوم. دیوانه می‌شوم. افکار و اعمالم قرار است، دیوانه شود چون تصمیمم را گرفتم و آن هم مطابق میل پدر پیش رفتن، است. سرنوشت من هم مانند مادرم با نحسی عجین شده است. روسری سفید که گل‌های درشت یاسی رنگ داشت را سر می‌کنم.ل*ب های سرخم از خشکی پو*ست پو*ست شده است. مژه بر هم می‌کوبم و ناخوداگاه ذهنم سمت مادرم پر می‌کشد. همیشه زیبایی و معصومیت چهره‌ام را تحسین می‌کرد و جوری لبریز از خوشی به چشم‌های سیاهم خیره می‌شد که میخکوبش می‌شدم، آخربه زیبایی و ظرافت خودش آنقدر نمی‌بالید! ل*ب بر می‌چینم و به روز‌هایی که برگشتنی نیستند، حسرت می‌خورم.
غرغر‌های تمام نشدنی مهناز وادارم کرد از روی صندلی که پشتی نداشت و فقط مربعی برای نشستن داشت؛ بلند شوم و پایین بروم.
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان

Mahsa_m

کاربر تک رمان
کاربر تک رمان
Apr 19, 2021
20
194
28
  • نویسنده موضوع
  • #6
پارت چهارم

به یاوه گویی‌هایش توجه نمی‌کنم و آشپزخانه را به عنوان پناهگاه انتخاب می‌کنم. با صدای زنگ آیفون ربات وار چایی‌ها را در فنجان‌های طلایی می‌ریزم.
معده‌ام می‌جوشد. سینی را برمی‌دارم و به پذیرایی می‌روم. آهسته سلامی می‌دهم و قدم هایم را سمت علی آقا که چشمان چلچراغانش از همین جا هم مشخص است؛ برمی‌دارم. پاهایم تحمل وزنم را ندارند. خودم را نگه می‌دارم تا با غش کردنم رسوای جمع نشوم!
-مرسی عروس خانوم!
جوابش را با لبخند تصنعی می‌دهم. حواسم هست، مادرش پشت چشم نازک می‌کند و تحقیر آمیز چای را بر می‌دارد.
نوبت داماد مجلس است ولی حتی نیم نگاهی هم نصیبش نمی‌کنم. هیچ کنجکاوی برای دیدنش ندارم!
او هم چای را بر می‌دارد و تشکر می‌کند. سینی خالی را روی میز شیشه‌ای کوچک می‌گذارم و خودم هم روی مبل سلطنتی کنار میز می‌نشینم. بحث به سیاست و شرکت کشیده شده بود. آن ها صحبت می‌کردند و من در مرداب گیجی دست و پا می‌زدم! صدای پدر باعث شد، منگ به او خیره شوم.
-نارینه دخترم! اگه حرفی دارید بلند شید، بزنید تا خیال ما راحت باشه.
گره‌ی روسری‌ام را م*حکم می‌کنم و ناراضی از جایم بلند می‌شوم. صدای قدم‌هایش را از پشت سرم می‌شنیدم. تعارفش می‌کنم تا روی تاب خانوادگی که در باغ بود؛ بنشیند. لبخند مهربان و عمیقش باعث می‌شود گونه‌اش فرو برود و چال گونه‌اش را نمایان کند. می‌نشیند و من هم کنارش بافاصله جای خالی تاب را پر می‌کنم. دستم را دور زنجیر سرد تاب حلقه می‌کنم.
سکوت کرده و گویا دلش نمی‌خواهد حرفی بزند. کلافه می‌شوم. چه اشکالی داشت اگر سوالی را که مثل خوره به جانم افتاده بود می‌‌پرسیدم؟
گ*ردن می‌چرخانم و خیره به نیمرخش می‌گویم:
-از این ازدواج راضی هستید؟
چهره‌اش تمام رخ مقابل دیدم قرار می‌گیرد. چشمان سبز رنگش آغشته به نوعی حیرت و حسرت خاصی است.
-اگه راضی نبودم، برای خواستگاری پا پیش نمی‌گذاشتم.
ابرو هایم کمی به هم نزدیک شدند. شاید من توهمی شده‌ام و فکر می‌کردم مخالف و بی میل است!
با نوک کفش ورنی‌اش ضربه‌ای به سنگ ریزه‌های کف باغ زد.
-فکر کنم دراصل این شمایید که راضی نیستید این وصلت شکل بگیره.
از چشمان ریزشده‌اش که قصد مچ گیری داشتند؛خنده‌ام می‌گیرد. سر تکان می‌دهم و صادقانه می‌گویم:
-درسته فعلا ازدواج تنها چیزیِ که بهش فکر هم نمی‌کنم.
به لبخندش وسعت می‌بخشد و من در ذهن مُرور می‌کنم؛ همه‌ی ویژگی‌های یک حامی را یک جا دارد.لبخند زدن را بلد است، مردمک‌های سبزش از مهربانی می‌درخشد، از طرفی هم غرور بیجا ندارد! دستی به موهای کوتاه قهوه‌ای رنگش می‌کشد. تلخ می‌شود. یک باره حرفی می‌زند که نظرم راجع او عوض می‌شود.
-قصد گفتنش رو نداشتم ولی درست فهمیدی مخالف این ازدواج هستم... .
مکثی می‌کند و با چشمانی که دو دو می‌زند؛ می‌گوید:
-شاید گوشه‌ی قلبم رو شخص دیگه‌ای پر کرده باشه اما میشه فراموش کرد و دوباره عاشق شد!
انقباض ماهیچه به ماهیچه‌ام را حس می‌کنم. او هم دیوانه شده بود. واقعا که منطق دربرابر حرف‌هایش بیچاره است! از جا بلند می‌شوم و با صدایی که خشم در آن محبوس است؛ می‌گویم:
-فکر می‌کنی به همین راحتی که حرف می‌زنی بتونی هم عمل کنی؟باید بدونی، بعضی آدم‌ها رو هرکاری هم کنی، نمی‌تونی از زندگی و قلبت حذفشون کنی. هر چیزی می‌تونه برای تو اون خاطرات رو تداعی کنه. اون وقتِ که بازم من می‌مونم با یک د*ر*د بی‌درمون!
نفس عمیقی می‌کشم و هوا را تا تحتانی قسمت ریه بالا می‌کشم. خودم هم باورم نمی‌شد انقدر صریح و بی‌پر*ده جوابش را بدهم.‌ مستقیم به او که چراغ‌های باغ چهره‌اش را واضح کرده است؛ زل می‌زنم. کلافگی و تشویش را در تک تک اجزای صورتش می‌دیدم.‌ ل*ب‌هایش از هم فاصله گرفت تا از خودش دفاع کند که اجازه ندادم و گفتم:
-شرمنده ولی من نمی‌تونم کنار کسی باشم که قلبش متعلق به شخص دیگه‌ای هست!
بی ادبانه است؛ ولی بدون آن که به او اهمیتی دهم، پشت می‌کنم و با قدم‌های شتاب زده و بلندم به پذیرایی می‌روم. دندان‌هایم را روی هم ساییدم. به رغم این که تنها آمدنم و نارضایتی‌ام آشکار بود ولی همه، حتی پسری که چند دقیقه پیش با او اتمام حجت کردم هم سکوت کرد.‌ این جمع همگی کور شده بودند یا خود را به کوری و نفهمی زده بودند؟
حتی بله‌ای هم نگفتم؛ ولی از مهریه حرف زدند. خودشان بریدند و تنم کردند!
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
آخرین ویرایش:

Mahsa_m

کاربر تک رمان
کاربر تک رمان
Apr 19, 2021
20
194
28
  • نویسنده موضوع
  • #7
پارت پنجم
بعد از رفتن‌شان، پدر بود که بر سر من آوار شد.
-دخترِخیره سر! این چه رفتاری بود؟خوش‌شانس بودی که بزرگی کردن و چیزی نگفتن. نارینه تاکید می‌کنم؛ بخوای با بچه‌ بازی‌‌هات این ازدواج رو بهم بزنی و حیثیت من رو به بازی بگیری مطمئن باش کوتاه نمیام!
حیرت زده به پدری که معرکه گرفته بود؛ نگاه می‌کنم.
از درون مثل بید از ترس می‌لرزیدم ولی با جسارتی پوچ و توخالی گفتم:
-من برای زندگیم حق انتخاب دارم. شاید تو همه این سال‌ها سکوت کرده باشم و مأخوذ به حرمت پدری در مقابل‌تون ملاحظه کردم ولی..
با گُر گرفتن گونه‌ی راستم نطقم خفه می‌شود و جملات در دهانم می‌ماند!
گلوله‌ای سنگی از جایی میان س*ی*نه‌ام بالا می‌آید و راه گلویم را سد می‌کند. نگاهم معطوف چهره سرخ و برزخی‌اش می‌شود.
-حقی که لنگه‌ی همون مادری هستی که فقط با مردنش، تومنی دو زار برام توفیر داشت!
حرف‌اش مانند پتک بر سرم فرود می‌آید. چه گفت؟مردن مادرم برایش منفعت داشت؟ خاطره‌ها مقابل چشم‌هایم رژه می‌روند.
-مامان از من ناراحتی؟
با نوک انگشتش نوازش‌‌گر روی گونه‌هایم می‌کشد. چشمان مخمورش پر از محبت است.
-نه دخترک قشنگم!
بغض می‌کنم و می‌گویم:
-پس چرا همیشه گریه می‌کنی؟چرا بابا دعوات می‌کنه؟
دستی به گلویم می‌کشم و با حالت دو خودم را به اتاقم می‌رسانم. اشک هایم بی محابا در ناکجا آباد فرود می‌آیند.
جنین‌وار روی زمین مچاله می‌شوم. مادرم صبر اَیوب داشت؟ کوچک بودم؛ چه می‌دانستم منشأ گریه‌های مادرم چیست؟ چه می‌دانستم منشا آن ک*بودی‌هایی که اکنون خودم طعم آن ها را می‌چشیدم چیست؟ قطرات، سیل وار جایی میان موهایم گم می‌شوند. به یاد ندارم مادرم مانند زن‌های دیگر با ذوق و شوق آرایش کند. اصلا برای چه کسی می‌خواست خودش را بی‌آراید؟ندیده‌ام لباس‌های روشن بپوشد؛ چون کسی را نداشت از او تعریف کند. من فقط دخترکی بودم که زیبایی بکر و مژه‌های تاب خورده‌اش را می‌دیدم؛ توجه‌ای به چین‌های گوشه چشمش نمی‌کردم. نمی‌توانستم د*ر*د و غصه را درون آن دو تیله‌ی سیاه رنگ بخوانم.
گونه‌ی خیسم را پاک می‌کنم و تکانی به جسم خشک شده‌ام می‌دهم و گوشی اهدایی سارا را بر می‌دارم.
هنوز هم تردید دارم ولی نه آن‌قدر که از تصمیم ناگهانی‌ام منصرف شوم. این کار را انجام می‌دهم؛ حتی اگر اشتباه باشد!
-سارا؟
-نارینه عزیز من!چرا صدات اینطوریه؟
بازهم نگران من است و من از این دلواپسی‌اش در میان انبوهی از بی‌مهری آدم‌های اطرافم، سرخوش می‌شوم!
پلک می‌زنم و اشک از ناودان نگاهم سقوط می‌کند.
ل*ب‌هایم می‌جنبد و جملات مسلسل‌وار همراه با بغضی که در گلویم رخنه کرده بود؛ بیان می‌شوند.
-دوست ندارم تویِ این عمارت باشم، دوست ندارم شاهد خوش‌حالیِ بقیه از نبودنِ مادرم باشم، دوست ندارم پدری رو ببینم که مهم‌ترین داراییش اون شرکت کوفتیه! می‌دونی سارا برای اولین بار از خدا گله‌ مند شدم که چرا پدرم مثل بقیه پدر نیست؟ چرا من باید برای سر گذاشتن روی شونه کسی که حکم حامی رو داره حسرت بخورم؟چرا...
نفس کم می‌آورم و دیگر ادامه نمی‌دهم‌؛ با این وجود هنوز هم کلی حرف گوشه‌ی دلم جمع شده است!
آنقدر ظریفیت‌ام تکمیل شده بود که نمی‌فهمیدم چه می‌گویم؟ فقط این را می‌‌فهمیدم که چقدر از ناگفته‌هایی که گفته شده‌اند، پشیمان هستم! زمزمه آهسته و محزون‌اش به سختی شنیده می‌شود.
-مجبور نیستی ان‌قدر خودخوری کنی و درونت بریزی که حالا این‌طوری سر باز کنن!
به گل‌های فیروزه‌ای فرش که با زمینه کرم رنگش هارمونی خاصی داشت؛ چشم می‌دوزم.
-بی‌جهت خودت رو عذاب نده که چرا حرف‌هات رو بیرون ریختی. یک د*ر*د و دل ساده بود!
مستأصل و شرمنده ل*ب شکافتم.
-متاسفم که همیشه فقط برای تو د*ر*د و دل دارم!
اهمیتی به حرفم نمی‌دهد و بی‌ربط می‌گوید:
-میای پیش من؟
چتری‌هایم را کنار می‌زنم و حین این که زانو‌هایم را در آ*غ*و*ش می‌گیرم؛ جوابش را می‌دهم.
-قرار نیست مزاحم تو و خانواده‌ات باشم.
-احمق جون مزاحم چیه؟ تو خواهرمی، می‌فهمی خواهر!
لبخند پررنگم میان آن همه غصه کنترل نشدنی بود.روزی هزاران بار خدا‌را‌شکر می‌کردم بابت این دوستی که به قول خودش خواهر بود!
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان

Mahsa_m

کاربر تک رمان
کاربر تک رمان
Apr 19, 2021
20
194
28
  • نویسنده موضوع
  • #8
پارت ششم
سکوتم که کشدار می‌شود؛ صدای پرحرص‌اش در گوشی می‌پیچد.
-روضه می‌خونم؟ نارینه واقعا که نصف عمرت رو تو هپروت سَر می‌کنی!
گیج پیشانی‌ام را می‌خارانم و می‌گویم:
-شرمنده یک لحظه حواسم پرت شد.
پوف کلافه‌اش را که می‌شنوم درگلو می‌خندم.
-خواهشاً بساط خنگ بازی رو کنار بزار! گفتم یک راهکار دارم.
حین این که بلند می‌شوم؛ می‌گویم:
-توقع ندارم راهکارت احمقانه نباشه!
زیرلب چیزی می‌گوید که احتمالا بد و بیراه است و بعد با ذوق و شعف خاصی تعریف می‌کند.
-می‌تونی بری پرستاری برای یک پیرزن تو روستا!
چشم‌هایم از فرط تعحب گرد می‌شوند و همان طور متحیر به ساعت چوبی مقابل‌ام خیره می‌شوم.
-از کی تا حالا تا این حد بذله‌گو شدی؟ ببین کی به کی صفت خنگ رو نسبت میده!
غرولندی می‌کند و صدایش از میان دندان‌های جفت شده‌اش در‌ می‌آید.
-عزیزم! تو مگه نمی‌خوای قید اونجا رو بزنی؟
می‌گم بیا پیش من مخالفت می‌کنی! اگه اینجا هم باز نه بیاری خب کجا می‌خوای بمونی؟
این روزها خیلی دنبال جواب این سوال هستم و هر چه بیشتر فکر می‌کنم درنهایت می‌فهمم به هیج‌جا تعلق ندارم!
باز هم او متکلم وحده است و من تنها شنونده.
-همینطور بی‌‌راه نمی‌گم، بیا برو خونش؛ آشنا و قابل اعتماده! دست از لجبازی بردار! تو این موقعیت تنها راهی که داری همینه. درضمن نکنه فکر کردی بابات قرار نیست دنبالت بگرده؟ حداقل اونجا دیگه پیدات نمی‌کنه.
لحنش آن‌قدر جدی و قاطع بود که دیگر جایی برای اعتراض نمی‌گذاشت. زمزمه می‌کنم.
-قبول، حالا چرا انقدر خشن؟
نمی‌دانم صدای خنده‌اش ناشی از راضی شدن‌ام بود یا حرفی که زدم! بعد از ‌کلی پر حرفی و بیدار نگه داشتن‌ام، مکالمه را قطع می‌کند. دوباره به ساعت نگاه می‌کنم. یک و نیم شده است! صدای پاندول ساعت دیواری مقابل‌ام اعصابم را خط خطی می‌کند! انگار با نامردی هر چه تمام قصد دارد، گذر سریع و السیر زمان را به من یادآوری کند! خسته از کش مکش‌های طولانی زندگی، زیر پتو می‌خزم. اصلا مگر دلهره فردا خواب را برایم فراهم می‌کند؟
صبح جمعه آذر ماه، احوالاتم دیدنی بود! رنگ پریده‌‌ام، سرخی چشمان بی‌خوابم و اختلال حواس‌ام آن‌قدر محسوس بود که سارا با پافشاری بخواهد همراهم شود!
-بی‌خود شلوغش نکن. مگه بچه‌ام که می‌خوای دنبالم راه بیوفتی!
چشمان درشت خاکستری رنگ‌اش ریز می‌شود و با حرص به جانم غر می‌زند.
-بچه‌ای دیگه بچه! رنگ به رو نداری. الآنِ که پس بیوفتی!
بی‌توجه به حرف‌اش، دستم را دور گ*ردنش حلقه می‌کنم و خواهری را که در زمستان زندگی‌ام کنارم بود؛ در آ*غ*و*ش می‌گیرم. با بی‌قراری ل*ب می‌زنم.
-قول بده بیای به من سَر بزنی!
فشار چانه‌اش روی شانه‌هایم قدری بیشتر می‌شود. با صدای تحلیل رفته‌ای می‌گوید:
-به شرطی که بزاری تا اونجا باهات بیام!
فاصله می‌گیرم و با لبخند کش‌داری پچ می‌زنم.
-سواستفاده‌گر!
پشت چشمی نازک می‌کند و می‌خواهد جوابم را بدهد که فریاد راننده‌ی اتوبوس منصرف‌اش می‌کند. با قدم‌های لرزان و شتاب زده به اتوبوس نزدیک می‌شوم؛ ولی قبل از آن که سوار شوم، بر می‌گردم و برایش دست تکان می‌دهم.
-می‌بینمت گل‌گلی!
صدایش آن‌قدر بلند بود که توجه همه را به ما جلب کند.ل*ب می‌گزم و زمزمه می‌کنم«دیوانه‌ی دوست داشتنی!» روی تک صندلی اتوبوس می‌نشینم. دو بار صفحه‌‌ی تیره‌ گوشی را ل*مس می‌کنم و با دلهره به ساعت‌اش خیره می‌شوم. یعنی متوجه نبودن‌ام شده‌اند؟ بزاق خشک شده‌ی گلویم را می‌بلعم و از پنجره ناظر جمعه دل‌گیر با آن آب و هوای ابری‌‌اش می‌شوم! هر طور که هست خودم را توجیه می‌کنم؛ بهانه می‌آورم؛ ولی صدایی مُدام در سرم پژواک می‌شود فراری! با انگشت سبابه و شصتم شقیقه‌ام را فشار می‌دهم. این واژه گویا حقیقتی است که بی‌رحمانه بر تنم تازیانه می‌اندازد!
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
آخرین ویرایش:

Mahsa_m

کاربر تک رمان
کاربر تک رمان
Apr 19, 2021
20
194
28
  • نویسنده موضوع
  • #9
پارت هفتم
به خودم که آمدم مقابل در چوبی همان خانه‌ای بودم که سارا آدرس داده بود. مردد دستم سمت کلون در می‌رود و چند ضربه به در می‌زنم. ترس و اضطرابی که گریبان گیر‌م شده باعث حالت تهوع‌ام می‌شود. قطعا تا مُردنم فاصله‌ای نیست! در باز می‌شود و قامت زن سال‌خورده‌ای با آن چادر گل‌گلی‌اش نمایان می‌شود.
-سلام دختر جان! با کی کار داری؟
هر چه آداب و معاشرت بلدم از یادم می‌رود و ذهنم تُهی از هر چیزی می‌شود! دست‌پاچه سعی می‌کنم جمله‌ای سرهم کنم.
-من رو دوستم...نه منظورم اینِ که سارا فرستاده!
بعد از گفتن حرف‌ام، تازه متوجه می‌شوم حتی سلامی هم نکرده‌ام. شرمگین سر پایین می‌اندازم و می‌گویم:
-ببخشید، فراموش کردم سلام کنم!
همان طور که می‌خندید، گفت:
-بیا تو، پشت در نمون!
دستی به شالم می‌کشم و وارد حیاط خانه می‌شوم. با دیدن معماری قدیمی‌اش به وجد می‌آیم. یک ابرویم بالا می‌پرد. حیاطی چند ضلعی که پله می‌خورد و به دو در سفید می‌رسید. سفیدی دو در با دیوار پشتش تناسخ عجیبی داشت. باورم نمی‌شد؛ این سبک خانه هنوز هم وجود داشته باشد! تکانی به پاهای خشک شده‌ام می‌دهم. هر پله‌ای که بالا می‌روم نگاه‌ام میخ شمعدانی‌های سرخ و سفید می‌شود.
-بشین حتما خسته‌ای تا اینجا اومدی.
تا اینجا آمدنم که خستگی نداشت! سنگینی قفسه س*ی*نه و جا به جایی ویرانه‌های درونم خستگی داشت! روی مبل راحتی کرم رنگ می‌نشینم. حتی دل خودم هم به حال بی‌پناهی‌ام می‌سوخت! دخترکی فراری همراه با یک چمدان آن هم در خانه یک غریبه!
-سارا زیاد ازت تعریف می‌کرد حالا که می‌بینم بی‌راه هم نبوده!
سارا تنها کسی است که همیشه به من لطف داشته! پلک می‌زنم و به چشمان براق قهوه‌ای رنگ‌اش خیره می‌شوم.
-کنجکاوم بدونم چی گفته؟
اشاره‌ای به تنها استکان موجود در سینی می‌کند و لبخند‌‌ زنان می‌گوید:
-به‌لیمو و بهار نارنج، آرام بخشه!
ناخوداگاه یک لنگه ابرویم بالا می‌رود. استکان باریک دور طلایی را بر می‌دارم. فکر می‌کنم او هم حال دخترک چمدان به دست را می‌فهمد! عطر خوشایند مایع درون استکان بویایی‌‌ام را ت*ح*ریک می‌کند.
-زیبا و ساکت!
استکان از ل*بم فاصله می‌گیرد و چشمان‌ام حیرت زده گشاد می‌شود. ساکت منظورش کم حرف بود؟ از واکنش‌ام خطوط صاف ل*ب‌هایش کش می‌آیند. با وجود آن که با هر بار خندیدن‌ چین و چروک‌هایی در گوشه چشم‌اش خودنمایی می‌کند؛ ولی باز هم خنده از روی ل*ب‌هایش کنار نمی‌رود.
-من که می‌گم سارا برعکس به شما گفته!
مهربانی‌اش برایم آشنا می‌زند!
-ظرافت و زیباییت که قابل انکار نیست درمورد ساکت بودنت هم به مرور می‌فهمم.
جرعه‌ای از دمنوش را فرو می‌دهم و می‌خندم! درست مانند خودش، از ته دل! می‌شود این خنده‌ها تاریخ انقضا نداشته باشند؟ می‌شود بعد از هر خنده‌ای گریه نباشد؟ بعید می‌دانم! شاید برای بقیه این طور باشد ولی من تافته‌ی جدا بافته بودم و حتما تقاص خندیدن‌های بی‌جایم را پس می‌دادم!
دستان‌ام را طوری که شکل کاسه شود بهم می‌چسبانم و زیر آب می‌برم. آب سرازیر از دستانم را به صورت‌ام می‌پاشم. شیرِ آب را می‌بندم. نگاهم در آینه به قطرات آبی که از روی مژه‌هایم سقوط می‌کردند؛ کشیده می‌شود. کجای این چهره بی‌روح و پژمرده زیبا بود؟ حو*له سورمه‌ای رنگ را بر می‌دارم و همان‌طور که خیسیِ صورتم را خشک می‌کردم؛ پا تند کردم سمت اتاقی که حالا متعلق به من بود‌. سارافون چارخانه قرمز و زردی را از ساک بیرون می‌کشم و آن را با تیشرتی که زیر مانتویم بود؛ عوض می‌کنم. ساپورت جورابی ضخیمی را می‌پوشم. چشمم به عطر‌های جلوی میز آرایش می‌خورد. این همه عطر آن هم از یک مارک؟ کنجکاو یکی از آن شیشه‌های مکعبی شکل را برمی‌دارم و درش را باز می‌کنم. با پیچیدن رایحه خاص‌اش، نگاهم روی نوشته لاتین می‌جهد. لالیک!
عطر را سر جایش بر می‌گردانم و از اتاق بیرون می‌زنم.
هنوز نمی‌دانم دقیقا وظایف من در این خانه چیست؟ بازدمم را بی‌حوصله بیرون می‌دهم و راهم را سمت جایی که حدس می‌زدم آشپزخانه است؛ کج می‌کنم.
-فکر کردم می‌خوای بخوابی.
به او که در حال ریختن سبزی‌ها در آب بود خیره می‌شوم. از دهانم در می‌رود.
-افکارم خواب رو از چشم‌هام گرفتن!
سبزی‌ها را در آب‌کش می‌گذارد.
-خیلی‌ها اینطوری هستن؛ حتی من!
دستان‌اش را با دامنش خشک می‌کند و حین اینکه کاسه میوه را از یخچال بیرون می‌آورد؛ می‌گوید:
-نظرت چیه بریم حیاط حرف بزنیم؟
حرف زدن را دوست داشتم اما جواب پس دادن به سوال‌های احتمالی‌اش را نه! سرم را تکان می‌دهم. می‌خواهم همراه‌اش شوم که صدای تلفن روی اُپِن متوقف‌ام می‌کند. تلفن را بر می‌دارد. امیدوارم این مکالمه پایان نداشته باشد! بلاتکلیف به کاشی‌های پسته‌ای رنگ پشتم تکیه می‌دهم. نمی‌دانم شخص پشت تلفن چه می‌گوید که ابرو‌های قهوه‌ای رنگش درهم فرو می‌رود.
-یعنی چی مادر؟ برای سر زدن به یک پیرزن همیشه وقتت پره؟ حالا من هیچ، اون دختربچه چه گناهی کرده که باید هر بار این همه التماس کنه تا اینجا بیاریش.
تکیه‌ام را از دیوار می‌گیرم و نگران چشم می‌دوزم به او که با آن انگشتان حنا زده‌اش سرش را ماساژ می‌دهد انگار فشار شدیدی رویش است؛ چون صدایش تبدیل به ناله می‌شود.
-من بهانه‌هات رو قبول ندارم. امروز فردا راه بیفت بیا وگرنه...
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
آخرین ویرایش توسط مدیر:

Mahsa_m

کاربر تک رمان
کاربر تک رمان
Apr 19, 2021
20
194
28
  • نویسنده موضوع
  • #10
پارت هشتم

حرف‌اش را ادامه نداد و تلفن را سر جایش کوبید. سراسیمه لیوانی از روی آبچکان برداشتم و زیر شیر آب گرفتم. لیوان را دست‌اش دادم و آرام ل*ب زدم.
-حا‌ل‌تون خوبه؟
آهی می‌کشد و غرغر کنان می‌گوید:
-می‌بینی مادر؟ دوره زمانه‌ای شده که حتی بچه‌های خود آدم هم برای حرف‌هات تره خورد نمی‌کنن! حتما باید از غصه‌ش دق کنم تا به خودش بیاد که اون کارشون همیشه هست؛ اما آدم‌ها همیشگی نیستن و با همین بی‌معرفتی‌ها از بین می‌رند!
با آن ‌که از آشنایی‌مان فقط چند ساعت می‌گذشت؛ ولی مهر زن روبه رویم عجیب به دلم نشسته بود. آن هم منی که چند سال است از مهر‌ مادری به دور بودم.
طره‌ای از موهای سفید‌ش را پشت گوشش فرستادم.
-خدانکنه از این حرف‌ها نزنید. شما تازه اولِ جوونیتونه!
اخم‌هایش کنار رفت و ل*بش به خنده باز شد.
-قربان شیرین زبونی‌هات!
چشمان‌ام پر و خالی می‌شود. سر پایین می‌اندازم تا برق اشک را نیبند. تظاهر به شادی، چگونه بود؟
صدای تلفن دوباره بلند می‌شود ولی این بار بر نمی‌دارد.
-می‌رم حیاط تو هم تلفن رو بردار بگو تا وقتی نخواد یک سر بیاد اینجا، ماه‌‌بانو باهاش حرفی نداره!
چشمان‌ام از حیرت درشت می‌شود. خواستم اعتراض کنم که پشت کرد و از آشپزخانه خارج شد. مردمک‌هایم را در حدقه می‌چرخانم. ناراضی دست می‌برم تا تلفن را بر دارم که همان وقت قطع می‌شود. لبخند ذوق زده‌ای می‌زنم اما طولی نمی‌کشد که صدای دوباره‌ی زنگ بلند می‌شود. لعنتی!
-بله؟
آن‌چنان عصبی و با‌حرص این واژه را گفتم که خودم هم کپ کردم!
-شما؟ گوشی رو بدید ماه‌بانو!
ل*ب برچیدم و بی‌توجه به صدای بم و مردانه‌اش، گفتم:
-نیستن!
-یعنی چی خانوم؟ همین الآن باهاش حرف می‌زدم، اصلا شما اون‌جا چه کاره هستین؟ یک ماه نبودم معلوم نیست چه کسایی تو اون خونه رفت و آمد دارن!
دهانم از صدای بلند و پر از خشم‌اش باز ماند! این دیگر کی بود؟ عالم و آدم از من طلب دارند!‌ پاشنه‌ی پایم را روی زمین می‌کوبم و با حرص می‌گویم:
-عذر می‌خوام که از رفت و آمد‌ها بی‌‌اطلاع هستید! درضمن ماه‌بانو هم گفتن تا وقتی گذر جناب عالی این طرف‌ها نیوفتاد با شما کاری ندارن!
قطع کردم و کاسه‌ی میوه کنارم را همراه با بشقاب‌ها برداشتم. کنارش روی تختی که در حیاط بود نشستم و به ماهی‌هایی که درون حوض آبی رنگ شنا می‌کردند، زل زدم.
-گفت میاد؟
گ*ردن می‌چرخانم و این بار نگاه‌ام به مژه‌های کوتاه و بورش ثابت می‌شود.
-چیزی نگفت!
در دل ادامه دادم فقط خشم‌اش را بر سر من تخلیه کرد!
-چرا اصرار دارین بیاد؟
-دل‌‌ نگرانشم!
دلم می‌لرزد. حسادت می‌کنم! کسی هم نگران من می‌شد؟ سیب سرخی بر می‌دارد و همان‌طور که مشغول پو*ست گرفتن است؛ می‌گوید:
-تا مادر نشین که حال‌شون رو درک نمی‌کنین!
بادی که می‌وزد شاخه‌های درخت توت را به ر*ق*ص در‌ می‌آورد. مشکل همین درک نکردن‌ها و درک نشدن‌ها بود!
‌***
روز اول زندگی در آن روستا طعم شیرینی داشت! البته این را هم فهمیدم شیرینی زندگی به آدم‌هایش بستگی دارد. کنار ماه بانو بودن و شنیدن خاطره‌هایش آن‌چنان برایم دلچسب بود که اصلا متوجه نشدم ساعت چگونه می‌گذرد!
حو*له را روی موها‌ی نمدارم کشیدم. به قفسه کتاب‌ها نگاه می‌کنم. این‌ها هم مثل همان عطر‌ها معلوم نبود از چه کسی است! شانه‌ای بالا می‌اندازم و یکی از آن کتاب‌‌ها را بر می‌دارم. با دیدن بوف کور صادق هدایت لبخند محوی روی ل*ب‌هایم می‌آید.
صدای مکرر درب حیاط را که می‌شنوم، شتاب‌زده از جا بلند می‌شوم. قبل از آن که به حیاط بروم چادر سفید آویزان به چوب لباسی را چ*ن*گ می‌زنم. معلوم نیست چقدر در هپروت بوده‌‌ام که فرد پشت در همچنان بی‌وقفه به در می‌کوبید!
درحالی که نفس نفس می‌زدم در را باز کردم.‌ کنجکاو و منتظر زل زدم به مردی که با ابروی بالا رفته‌اش نگاه‌ام می‌کرد. سکوت‌اش طولانی می‌شود. بی‌طاقت می‌گویم:
-بفرمایید؟
ل*ب‌هایش باز می‌شود تا چیزی بگوید که امان نمی‌دهم.
-اگه با ماه‌بانو کار دارید، متاسفانه خونه نیستن!
شصتش را گوشه ل*بش می‌کشد و می‌گوید:
-احتمالا شما همونی هستید که دیروز به گستاخانه‌‌ترین شکل ممکن حرفاتون رو زدید و تلفن رو قطع کردید! درست می‌گم؟
رنگ از رخم می‌پرد. چادر جمع شده زیر چانه‌ام را م*حکم چسبیدم. خطوط بین ابرویش به اضطرابم دامن می‌زند.
-اجازه دخول می‌دید خانوم؟
هجوم یک باره خ*ون روی گونه‌هایم را احساس می‌کنم.
شرمگین از جلوی در کنار می‌روم. تازه متوجه دختر‌بچه‌ای که همراهش است، می‌شوم. ناخوداگاه گوشه‌ی ل*بم بالا می‌رود.
این چادر چقدر دست و پا گیر بود؛ دائماً از سرم لیز می‌خورد. کلافه موهایم را کنار می‌زنم و سینی به دست به پذیرایی می‌روم. مهمان ناخوانده که می‌گویند همین است!
چای را بر می‌دارد‌. سینی‌ای که تنها ظرف شکلات در آن بود را روی میز می‌گذارم و خودم هم روی یکی از مبل‌ها می‌نشینم.
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
آخرین ویرایش:
بالا