• انجمن رمان نویسی تک رمان پیرو قوانین جمهوری اسلامی ایران می‌باشد. لطفا از ارسال محتوای خلاف قوانین جمهوری اسلامی ایران خود داری کنید در صورت مشاهده برخورد خواهد شد.

📘درحال تایپ رمان قهوه‌ی شیرین| آیناز کاربر تک‌رمان

  • نویسنده موضوع Aynaz
  • تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها 10
  • بازدیدها 940
  • Tagged users هیچ

Aynaz

ناظر آزمایشی رمان
کاندیدای مدیریت
مجله نویس
روزنامه‌نگار
ویراستار آزمایشی
Apr 6, 2021
437
266
63
اسم رمان : قهوه ی شیرین
ژانر : عاشقانه
نویسنده: آیناز
ناظر محترم: Diyar♡
زیر تازیانه‌های باران، درست وقتی که ذهنش فرسنگ ها از حس دلبستگی دور بود؛ سرنوشتی جدید برایش رقم خورد. غافل از حقیقتی که در گذشته پنهان است و او نمی‌داند، شانه به شانه‌ی حس جدید‌ش بدون فکر به سوی آینده قدم بر می‌دارد. آیا به کسی که عاشقش است اعتماد کند؟ زندگی شگفتی های زیادی پیش رویش قرار داده و او پا در مسیری بی پس و پیش می‌گذارد، مسیری که هیچ کس نمی‌داند به مقصد درستی می‌رسد یا نه!
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
آخرین ویرایش:

Diyar♡

مدیر تالار ورزش + ناظر تالار رمان + روزنامه نگار
پرسنل مدیریت
مدیر تالار
ناظر رمان
گوینده انجمن
روزنامه‌نگار
کپیست
Jul 14, 2020
1,103
6,287
93
6x0o_screenshot_20201210-180551_2.png

خواهشمند است قبل ازتایپ رمان به قوانین زیر توجه کنید


قوانین تایپ رمان

قوانین تایپ رمان | تک رمان - انجمن رمان نویسی | تک رمان

پرسش وپاسخ رمان نویسی

تاپیک جامع پرسش و پاسخ رمان نویسی - انجمن رمان نویسی | تک رمان

تایپک جامع درخواست جلد

* تایپک جامع درخواست جلد * - انجمن رمان نویسی | تک رمان

تایپک جامع دریافت جلد

تایپک جامع دریافت جلد - انجمن رمان نویسی | تک رمان

موفق و موید باشید
مدیریت تک رمان
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان

Aynaz

ناظر آزمایشی رمان
کاندیدای مدیریت
مجله نویس
روزنامه‌نگار
ویراستار آزمایشی
Apr 6, 2021
437
266
63
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #3
پارت اول

بارون می‌بارید؛ چتر آبی رنگ‌ام رو باز کردم و قدم‌هام رو نسبتاً بلند برداشتم.
درست لحظه‌ایی که پام‌رو تو خونه گذاشتم گرمای خونه حالم‌رو خوب کرد.
آیلین به محض این‌که من‌رو دید گفت:
- آیناز اصلاً معلومه کجایی؟
چشم غره‌ایی بهش رفتم و جواب دادم:
- نه معلوم نیست
عصبانی نگاه‌ام کرد و موبایلی که تو دست‌اش بود رو به سمت‌ام پرت کرد.
با تعجب گوشی رو تو دست‌ام گرفتم و گفتم:
- وا آیلین نزدیک بود بخوره تو چشم‌ام دیونه
مکثی کردم و با ارامش گفتم:
- جای خاصی هم نبودم رفته بودم قهوه بخورم که بارون گرفت.
با طعنه گفت:
-‌ اون وقت تو خونه نمی‌شد قهوه خورد؟
با بی‌حوصله‌گی گفتم:
- وای آیلین چقدر غر می‌زنی.
دستم‌رو برای برداشتن گوشیم توی کیف‌ام بردم که با جای خالیش مواجه شدم؛ با حرص کیف‌ام رو گوشه‌ایی پرت کردم و با حرص رو سرم زدم همون‌جا روی زمین نشستم.
ایلین با تعجب گفت:
- وا آیناز چته؟ چی شده؟
- ای بابا گوشیم‌رو تو کافه جا گذاشتم.
نگاه‌اش رو به صفحه‌ی موبایلش که حالا دست‌اش بود دوخت و گفت:
- حالا هم حتماً می‌خوای بری بیاری؟
همون‌طور که بلند می‌شدم گفتم:
- آیلین تو سر مامان‌اینارو گرم کن من زود می‌رم و می‌یام.
همون‌طور که داشتم پله‌هارو یکی و دوتا پایین می‌رفتم صدای آیلین به گوش‌ام رسید که گفت:
- آیناز حواس پرت.
کافه پایین خ*یاب*ونی بود که عمارت‌مون توش قرار داشت.
بالا‌خره پس از مدتی دویدن زیر بارون و خیس شدن به کافه رسیدم به سمت میزی رفتم که احتمالا گوشیم اون‌جا بود؛ با دیدن گوشیم لبخندی زدم و برداشتم‌اش.
با خیال راحت حواسم به گوشیم بود و داشتم از پله‌ها‌ی کافه پایین می‌یومدم که نمی‌دونم چی شد پاهام به هم پیچ خورد و داشتم با سر رو به جلو می‌افتادم که لحظه اخر یکی با کشیدن یقه‌ام مانع شد و در عوض با هم دیگه به پشت افتادیم. شوک‌زده از این بی‌حواسیم بلند شدم و با دیدن ناجی‌ایم که یه پسره چشم‌و ابرو مشکی بود دوباره از بی‌حواسیم خجالت کشیدم و گفتم:
- واقعا معذرت می‌خوام ببخشید.
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
آخرین ویرایش توسط مدیر:

Aynaz

ناظر آزمایشی رمان
کاندیدای مدیریت
مجله نویس
روزنامه‌نگار
ویراستار آزمایشی
Apr 6, 2021
437
266
63
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #4
پارت دوم

خنده‌ای کوتاه کرد و گفت:
- مشکلی نیست؛ بیشتر حواس‌تون رو جمع کنید. بعد با لبخند به بیرون اشاره کرد و گفت:
- می‌خواید برسونم‌تون؟
گفتم:
- نه
اما باز هم اصرار کرد و بارون هم شدتش چند برابر شد که در نهایت قبول کردم. سوار ماشین که شدیم فضا خیلی بی روح بود. من نشسته بودم
و از پنجره به بیرون نگاه میکردم. چند متری جلو‌تر رفتیم که ماشین خر*اب شد.
در اوج بدشانسی بودم.
پیاده شد. من بعد از چند دقیقه‌ای از ماشین پیاده شدم و دیدم با قیافه‌ای عصبی و ناراحت و دست‌ها و صورت سیاه شده به ماشین با عصبانیت نگاه می‌کنه.
با اخم گفتم:
- حالا چیز خاصی نشده نگران نباش من می‌خواستم پیاده برم مشکلی نداره.
با لحنی ناراحت گفت:
- موضوع فقط این نیست؛ راه رو اشتباه اومدم. گفتم:
- چی راه رو اشتباه اومدی؟ یه خیابون ساده رو اشتباه اومدی؟
گفت:
- راستش رو بخوای خونه ی من با اون کافه خیلی فاصله داره برای یه قرار کاری به اون کافه رفته بودم. می‌خواستم از خونه یه چیزی رو بردارم. گفتم:
- خب نمی‌تونستی وقتی چیزی می‌خوای از خونه برداری از اول به من بگی که پیاده شم و خودم برم؟
گفت:
- کف دست‌ام رو که بو نکرده بودم.
گفتم:
-خونه‌تون چقدر از کافه مگه دور بود؟ اصلا مگه اون چیز چقدر مهم بود؟
با مکث گفت:
- می‌دونم فکر می‌کنی خیلی خود خواهم ولی این.طور نیست.
اشک تو چشم‌های مشکی‌‌اش که به خرمایی می‌زد جمع شد.
با بغض گفت:
- مادرم سرطان داره. می‌خواستم برای آخرین بار ببینمش.
صدام رو پایین آوردم :
- من واقعا متاسفم.
بعد از چند لحظه که فکر کردم گفتم:
- من دکتر‌م شاید بتونم به مادرت کمک کنم. بغض‌اش ترکید و اشک‌های بی‌رنگ‌اش سرازیر شد و گفت:
-شک دارم امشب دووم بیاره.
همون‌طور که اشک‌هاش رو صورت‌اش سرازیر می‌شدن و سرش پایین بود موبایل‌اش‌ رو داد دستم. عکس هایی که توش بود من رو هم به گریه انداخت.
عکس اول زن و مرد و پسر بچه‌ای بودن که کنار هم وایساده بودن. عکس‌های بعدی زن و بچه‌ای تنها بودن. زن توی عکس با مهر تمام پسرش رو ب*غل کرده بود. زانو‌هام شل شد و اشک‌هام دونه دونه می‌اومد.
با گریه گفت:
- من کار‌های مادرم رو جبران نکردم. اون تنهایی من‌رو بزرگ کرد.
با صدایی لرزان گفتم:
- پس پدرت... ؟
گفت:
- اون نامرد یه شب تصادف کرد.اون‌رو تو ماشینش همراه یه زن پیدا کردن. مادرم داغون شد؛ من‌رو با هر سختی که بود بزرگ کرد. ولی من تنهاش گذاشتم. من چه آدمی هستم؟ این دفعه من رو زمین افتادم و اشک هام صورت گرد‌م رو پوشونده بودن گفت:
- من هم مثل پدرم هستم.
ناخود‌آگاه دستم رو روی دستش گذاشتم و با لبخندی زوری که همراه با اشک بود گفتم:
- نه تو فرق داری مطمئنم. با هم پیش مادرت می‌ریم و به موقع می‌رسیم.
لبخندی زد وگفت:
- خونه زیاد دور نیست اما...
مکثی کردو رو به اسمون گفت:
- خدایا خواهش می‌کنم بذار ببینمش.
بلند شد و دوان دوان قدم برداشت. دنبال‌اش رفتم و سعی کردم بهش برسم. مثل باد می‌دوید؛ تا به یه خونه رسیدیم که کلبه مانند بود.
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
آخرین ویرایش توسط مدیر:

Aynaz

ناظر آزمایشی رمان
کاندیدای مدیریت
مجله نویس
روزنامه‌نگار
ویراستار آزمایشی
Apr 6, 2021
437
266
63
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #5
پارت سوم

با قدم‌های بلند در کلبه‌رو باز کرد و تو رفت.
پشت سرش داخل کلبه شدم.
جلوی تختی زانو زد وگفت:
- مامان جون تو رو خدا بلند شو. قول می‌دم همیشه پیشت بمونم و دیگه ولت نکنم فقط بلند شو خواهش می‌کنم.
التماس‌هاش رو به زنی با چشم‌های عسلی و موهای قهوه‌ایی رنگ و صورتی که از شدت مریضی لاغر و استخوانی بود.
دست مادرش دور گ*ردنش کشیده شد.
قدمی به جلو برداشتم و که متوجه دیدنم شد. مادرش با صدایی ضعیف گفت:
- سارپ پسرم، دوستت دارم.
لبخندی زد و با مهربونی ادامه داد:
- پسر کوچولوی من همیشه قوی می‌مونه من مطمئنم.
مادرش نگاهی به من کرد و با لبخند به من نگاه کرد؛ با دیدن صورت مهربون‌اش لبخندی رو ل*ب من هم اومد. لبخندی از جنس عشق، دلسوزی و غم.
اون‌جا بود که فهمیدم همیشه لبخند از جنس خوشحالی نیست.
لحظه‌ای که چشم‌های اون زن بسته شد انگار دنیا برای سارپ خاموش شد. مکث کرد و به صورت بی‌جون مادرش نگاه کرد.
توقع داشتم همه چیز رو بشکونه ، به هم بریزه ،کنترل‌اش‌رو از دست بده؛ ولی فقط نگاه کرد و اشک‌هاش سرازیر شد. خیلی آروم بود ولی صدای نابود شدن‌اش رو می‌شنیدم؛ صدای نابود شدن یک نفر هر چقدر آروم‌تر خودش رو نشون بده بیشتر شنیده می‌شه‌. انگار دنیا رو سر‌اش خ*را*ب شده و تمام چراغ‌های جهان براش خاموش شده.
دستم رو روی شونه‌‌اش گذاشتم.
آروم نگاه گذرایی بهم انداخت مثل خودش روی زمین نشستم.
از اون آدم هایی نبود که به سادگی درباره احساسات‌اش حرف بزنه و توصیف‌اش کنه. انگار سال‌ها می‌شناختم‌اش. در حالی که بغض داشت گلوش رو پاره می‌کرد هیچی نمی‌گفت اما داغون بودن از چشم‌های قرمز‌‌ش معلوم بود.
دست‌اش‌رو روی صورت رنگ پریده‌ی مادرش کشید و لبخندی زد.
با ناراحتی گفتم:
- فکر می‌کردم لبخند فقط از خوشحالی روی ل*ب‌هامون می‌یاد.
با صدای دو‌رگه‌ایی گفت:
- آدم‌ها خیلی وقت‌ها اشتباه می‌کنن.
اشک‌هاش جاری شد و با گریه گفت:
- اگه من اشتباه به اون بزرگی نمی‌کردم الان مادرم زنده بود. اگه توی این پنج سال سراغ‌اش رو می‌گرفتم. من فقط در صورت نیاز پیشش بودم؛ ولی هیچ‌وقت نیاز‌های اون رو برطرف نکردم. من خیلی خودخواه بودم.
- آدم نمی‌تونه بدون اشتباه زندگی کنه.
نفس عمیقی کشید و بلند شد گفت :
-من آدم نیستم. اگر انسانیت داشتم این سال‌ها رو پیش کسی که این همه برام زحمت کشیده بود می‌موندم و ترک‌اش نمی‌کردم و خب اگه خود خواهی من نبود شاید الان زنده بود. نمی‌خواستم حال‌اش رو بد‌تر کنم برای همین گفتم:
- من‌ هم خیلی ناراحت‌ام‌، ولی مگه سرطان دست تو بود؟
بعد نگاهی انداختم به صورت مادر‌اش و دست‌ام رو روی قلب‌اش گذاشتم و با حس ضربان قلب زیر دستم تند گفتم:
-هنوز زنده هست.
اشکی از چشم‌هایش اومد و چهره‌اش وا شد. ادامه دادم:
- باید هر چه زودتر برسونیمش بیمارستان.
با این حرف‌ام سریع مادرش رو در ب*غ*ل‌اش گرفت و سریع از کلبه خارج شد و من هم دنبال‌اش رفتم. با تعجب گفتم
- سارپ لطفا صبر کن. گفت
- چطور میتونم توی این شرایط صبر کنم؟
عصبانی بودم ولی راست می‌گفت. هیچ شرایط خوبی نداشت. گفتم:
- با پای پیاده نمی‌تونی به موقع به بیمارستان برسی.
گفت:
- به نظر تو چیکار کنم؟ نگاه‌‌ام به دو اسبی که گوشه ی کلبه بسته شده بود افتاد.
با نگاه‌ام تعجب کرد: مگه تو اسب سواری بلدی؟
با سرام تایید کردم و گفتم:
- حداقل تا سر جاده سریع می‌رسیم .
با تعجب نگاه‌ام کرد و سر‌ش رو به نشانه تایید تکون داد.
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
آخرین ویرایش توسط مدیر:

Aynaz

ناظر آزمایشی رمان
کاندیدای مدیریت
مجله نویس
روزنامه‌نگار
ویراستار آزمایشی
Apr 6, 2021
437
266
63
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #6
پارت چهارم

سوار اسب سفید رنگی شدم که مو‌های سفید ابریشمی مانندی داشت. ‌
سارپ وقتی می‌خواست سوار بشه کمی تعلل کرد اما بعد با ناراحتی زیاد سوار شد.
با لحنی آروم پرسیدم:
- اتفاقی افتاده؟ نگاه‌اش رو از روی من برداشت و به پایین دوخت و گفت:
- یاد بچگی‌ام افتادم.
لبخندی با اطمینان بهش زدم و حرکت کردم‌.
دنبال‌ام اومد و با لحنی ناراحت پرسید:
- یه چیزی‌رو یادم رفت بپرسم. تو چرا به من کمک می‌کنی؟
از سوال‌اش خیلی تعجب کردم و گفتم:
- چون جون مادر‌ت در خطره، چون حال‌ات رو درک می‌کنم.
این جواب دروغ نبود ولی فقط بخشی از حقیقت بود. شاید سارپ هم این‌رو فهمیده بود.
بعد از جواب دادن سوال‌اش سریع حرکت کردم.
سارپ خیلی با من فرق داشت. من دختری بودم که خانواده‌ام در بالای لیست الویت‌هایم جا داشتند. همه ی وقت‌ام صرف مراقبت از آون‌ها بود. ولی بعضی وقت‌ها ناخواسته نگران‌شون می‌کردم. مثل امشب، خدا می‌دونه مامان و بابا الان از نگرانی چه حالی دارن.
بعد از مدتی به سر جاده رسیدیم. از سر جاده تا نزدیک ترین بیمارستان راهی نبود و می‌تونستیم پیاده بریم. از روی اسب سفید رنگ بلند شدم و به همراه سارپ‌ به بیرون از جاده دویدم.
بعد از مدتی راه رفتن به بیمارستان کوچکی رسیدیم.
توی بیمارستان که رفتیم فضای بی روح و خفه کننده‌ای داشت. داشتم به این فکر می‌کردم که چرا تا برای آدم اتفاق بدی نمی‌یوفته کسی نیست که پیشش باشه اما با این فکر یاد خودم افتادم. که قبل از اینکه بفهمم مادر سارپ مریض هست چقدر باهاش بد صحبت کردم. این از عصبانیت‌ام کم کرد و نگاه‌ام رو به زمین دوختم. سارپ با چهره‌ای که بیشتر از قبل گرفته بود از اتاق بیرون اومد. گفتم:
- دکتر چی گفت؟
با بغض گفت:
- چون به دکتر مراجعه نکرده بیماری‌اش زیاد‌تر شده؛ سن‌اش هم بالاست زیاد دووم نمیاره.
با لحنی امیدوار کننده گفتم:
سارپ اگه این‌طور بود الان زنده ‌نمی‌موند.
به آرومی سرش رو تکون دادو زمزمه کرد.
- شاید.
ادامه داد:
- من واقعاً از تو تشکر می‌کنم بدون این‌که به خودت فکر کنی به من کمک کردی. واقعاً متاسفم به‌خاطر همه ی این اتفاقات، واقعا متاسفم.
گفتم:
- مهم نیست امیدوارم مادرت هم حالش خیلی زود خوب شه.
با لحنی سرشار از نا‌امیدی گفت:
- امیدوارم.
با کمی تامل گفت:
- راستی اسمت چیه؟ یادم رفت بپرسم.
لبخند کوچکی رو ل*ب هام اومد
گفتم:
-آیناز
ادامه دادم:
- خب دیگه من کم‌کم می‌رم
نگاهی بهم انداخت و لبخند کوچیکی زد و گفت:
- خداحافظ.
از بیمارستان بیرون دویدم و به جار و جنجال‌هایی که قرار بود توی خونه اتفاق بیوفته فکر می‌کردم.
به عمارت که نزدیک می‌شدم نگرانی‌ام بیشتر می‌شد. اگه بلایی سر مامان بابا اومده بود چیکار می‌کردم؟ نزدیک های صبح بود و خورشید داشت طلوع می‌کرد. خمیازه‌ای کشیدم کل شب رو بیدار بودم. به عمارت که رسیدم زنگ در رو فشردم و بعد باز شدن در تو رفتم. با نگرانی جلوی در ورودی در زدم. حتی فکر اینکه می‌خوام به مامان بابا و آیلین چی بگم ترس وجودم رو پر می‌کرد. همون‌طور نگران بودم که در باز شد.
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان

Aynaz

ناظر آزمایشی رمان
کاندیدای مدیریت
مجله نویس
روزنامه‌نگار
ویراستار آزمایشی
Apr 6, 2021
437
266
63
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #7
پارت پنجم
با صدای باز شدن در از ترس و استرس دندون‌هام روی هم قفل شده بود.
در باز شد و چهره‌ی آرتا برادر‌‌م از پشت در نمایان شد.
نگاهی مختصر بهم انداخت و با لحن تعجبی و کمی عصبی گفت:
-آیناز هیچ معلوم هست کجایی؟
نگاهی چپ چپ بهش انداختم و گفتم:
- آرتا من هر لحظه از تو می‌پرسم که کجایی؟
حداقل من و آرتا می‌دونستیم حق با منه اما طوری این حق رو از خودم گرفته بودم که بقیه فکر می‌کردن هنوز بچه‌ام.
نگاهی به سر تا پام انداخت و با کمی تامل پرسید:
- کی من و آیلین شب رو خونه نبودیم که تو بپرسی؟
با کلافگی گفتم:
- آرتا بس کن؛ من بچه نیستم.
سارپ اون‌قدر ذهن‌ام رو مشغول خودش کرده بود که حوصله بحث با آرتا رو نداشتم.
نفس عمیقی کشید و دست‌اش رو روی شونه‌ام گذاشت و گفت:
- آبجی، من هر چی که می‌گم آیلین هر چی می‌گه بخاطر این که خودت آسیبی نبینی.
از این جمله متنفر بودم چون دروغ بود؛ همیشه جمله‌ی به‌خاطر خودت می‌گم دروغ بزرگی بود.
دستش رو با دستم از روی شونه‌ام کنار زدم و با بی‌حوصلگی به سمت اتاق‌ام رفتم.
با فکر فردا چشم‌هام رو روی هم گذاشتم و خوابم برد.
***
آفتاب تو چشم‌هام می‌زد که مجبور شدم و کم کم چشم‌هام رو باز شد؛ سر‌م داشت از د*ر*د می‌ترکید.
خواستم از جام بلند شم اما نتونستم.
بدون باز کردن چشم‌‌هام دستم رو روی میز دم تخت‌ام‌که روش چراغ خواب بود چرخوندم تا گوشی‌ام رو پیدا کردم.
با کلافگی شماره‌ی آرتا رو پیدا کردم و بهش پیام دادم:
- سلام لطفا یه استامینوفن با آب برای من بیار.
گوشی رو روی تخت پرت کردم‌. چند دقیقه گذشت اما خبری نشد. داشتم خودم بلند می‌شدم که صدای در زدن‌اش بلند شد.
گفتم:
- بیا.
آرتا با یه لیوان آب و یه قرص سفید رنگ از پشت در تو اومد.
قرص و آب رو از دستش گرفتم و خوردم.
با تعجب گفت:
- آبجی؟ معلومه این چه حالیه؟
نگاهی بهش کردم و هیچی نگفتم. قدرت صحبت نداشتم.
با نگرانی بهم نگاه کرد و گفت:
- آیناز حال‌ات خوبه؟ می‌خوای بریم دکتر؟
لبخندی زدم. حداقل آرتا فقط حرف نمی‌زد. اما مشکل من سارپ بود.
به سختی بلند شدم.
با صدایی ضعیف گفتم:
- لازم نیست؛ باید برم سرکار، همین الان هم دیر شده.
نگاهی با تعجب به سر تا پام انداخت و گفت:
- آیناز شوخی می‌کنی؟ با این حال‌ات هیچ جا نمی تونی بری.
گفتم:
- آرتا با این کار بیشتر اذیت‌ام می‌کنی.
حرف‌ام دروغ بود. نبودن سارپ داشت من‌رو اذیت می‌کرد.
گفت:
- باور‌م نمی‌شه! چطور توی یک شب این‌قدر تغییر کردی آیناز؟ اصلا تو دیشب کجا بودی؟
از دروغ گفتن خسته شده بودم.
ادامه داد:
- تو واقعا دیشب رفته بودی گوشی‌ات رو برداری؟
با کلافگی گفتم:
-آره اما...
گفت:
- اما چی؟
با لحنی پر از تردید گفتم:
- هیچی.
منتظر جواب آرتا نموندم و از اتاق بیرون رفتم.
پاورچین پاورچین طوری که آیلین متوجه نشه بیدار‌م و دوباره سوال پیچ‌ام کنه از خونه بیرون رفتم. با بی‌حوصلگی شروع به قدم زدن کردم. چکمه‌هام تو چاله‌ آب ‌هایی می‌رفت که از بارون دیشب درست شده بود. نگاه‌ام رو به پایین دوخته بودم و به اتفاق های پی در پی چند روز اخیر فکر می‌کردم. که صدای بوق ماشینی باعث شد به خودم بیام .
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان

Aynaz

ناظر آزمایشی رمان
کاندیدای مدیریت
مجله نویس
روزنامه‌نگار
ویراستار آزمایشی
Apr 6, 2021
437
266
63
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #8
پارت ششم
نگاهی به جلو انداختم. ماشین کمتر از یک متر با من فاصله داشت که از حرکت وایساد.‌
در ماشین باز شد و راننده بیرون اومد.
به محض این‌که بیرون اومد نگاه‌ام روی صورت‌اش خیره موند. چیزی که می‌دیدم رو باور نمی‌کردم. چطور نگاه من به صورت سارپ قفل شده بود. با تعجب به صورت‌ام خیره شد.
بعد مدتی با خنده و لحنی تقریبا عصبی و متعجب گفت:
- اگه شوخی هست شوخی جالبی نیست.
با حرص چتری‌هام رو کنار زدم و فکر کردم چطور همچین فکر مسخره ای به ذهن‌اش رسیده‌‌.
مدتی همون‌طور چشم‌هام روی صورت‌اش قفل بود و نگاه‌اش می‌کردم تا این‌که با صدایش به خودم اومدم. نگاهی به ساعت طلایی اش که روی آستین کت سیاه‌اش بسته بود کرد و گفت:
- من واقعا دیرم شده. متاسفم که نمی‌تونم بیش از این به دور و بر خیره شم و اینجا بمونم.
این رو گفت و سوار ماشین‌اش شد و همونطور که ماشین توی چاله ی آب رفت و تمام آب روی صورت و لباس‌ام ریخت و رفت.
با این‌که اتفاقات اطراف رو درک نمی‌کردم ولی من هم دیرم شده بود و حواسم به ساعت نبود. تمام راهی که اومده بودم رو برگشتم و به سمت خونه رفتم و سوار ماشین شدم.
وقتی به سرکار رسیدم با خالی بودن مطب و منشی که با عینک گرد‌ش پشت میز نشسته بود مواجه شدم آهی از سر بی‌‌حوصلگی کشیدم و سمت اتاقم رفتم‌. برگه ها رو زیر و رو کردم تا شاید کاری پیدا کنم که حواس‌ام رو پرت و سرم رو گرم کنه‌. هیچ چیزی پیدا نکردم. در نهایت به سمت قهوه‌ساز رفتم و قهوه‌ای درست کردم و مقدار کمی شکر توی قهوه ریختم. کاغذی بیرون آوردم و داشتم با خودکار چیزی می‌نوشتم که صدای بی روح منشی باعث شد سرم رو از روی برگه بلند کنم و نگاه‌اش کنم. وقتی نگاه‌اش کردم گفت:
- خانم ببخشید کسی نیست می‌تونم برم؟
با سرم تایید کردم و با خوشحالی برگه‌ای که توی دستش بود رو روی میز گذاشت و رفت.
تنها وسط اتاق تاریک به پنجره خیره شدم. بعد از مدتی از نشستن تنها توی اتاق خسته شدم و تصمیم گرفتم به خونه برگردم. وسایل‌ام رو جمع کردم و پیاده به سمت خونه راه افتادم. بی‌حوصله تر از این نمی‌تونستم باشم. رو نیمکتی نشستم. بارون می‌یومد اما چتری نداشتم. تو فکر بودم که چتر مشکی رنگی بالای سرم اومد و با صدایی به خودم اومدم:
- همیشه اون آدمی که منتظر‌ش هستی منتظر‌ت هست.
صدای سارپ رو که شنیدم ناخودآگاه لبخندی روی ل*بم اومد و از روی نیمکت بلند شدم و م*حکم ب*غ*ل‌اش کردم‌؛ دست‌هاش آروم دور ک*م*ر‌م حلقه شد. با دلخوری عجیبی پرسیدم:
- چرا دنبال‌ام اومدی؟
سکوت کرد نگاهی که بهم کرد دلیل‌اش رو خیلی واضح می‌گفت.
گفتم:
- مامانت، مامانت خوب شد؟
نگاه‌اش رو از صورت‌ام برداشت؛ با حالتی عصبی دست‌اش رو لا به لای موهاش چرخوند و سکوت کرد.
این حالت بدون هیچ حرفی گواهی می‌داد چه اتفاقی افتاده.
گفتم:
- من، من متاسفم.
نگاهی با لبخند بهم کرد.
آروم بلند شد و با صدای خیلی کمی بهم گفت:
- دنبال‌ام بیا.
از نیمکت دور شد من هم دنبال‌اش رفتم.
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
آخرین ویرایش توسط مدیر:

Aynaz

ناظر آزمایشی رمان
کاندیدای مدیریت
مجله نویس
روزنامه‌نگار
ویراستار آزمایشی
Apr 6, 2021
437
266
63
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #9
پارت هفتم
جلو‌تر که رفتیم کافه‌ی اون شب رو دیدم‌. همون شبی که سارپ رو دیده بودم. از در رفت تو و من هم دنبال‌اش رفتم‌. وقتی داخل کافه رفتم زمین پر از گل رز بود و هیچکس داخل نبود. همون موقع آخر چشمم به کیک شکلاتی‌ای که روش با خامه نوشته بود تولدت مبارک خورد. صندلی‌ای از پشت میز کشید و گفت:
- بشین.
با تعجب گفتم:
- تو از کجا می‌دونستی امروز تولد منه؟
با سردرگمی و انگار که خاطره‌ای براش تکرار می‌شد جواب مضحکی داد:
- حدس زدم.
با تعجب گفتم:
- حدس زدی؟
خودش فهمید چه جواب مسخره‌ای داده اما سکوت کرد من هم ادامه ندادم. یخرده از قهوه رو خوردم و قاچی از کیک رو با چاقو بریدم و توی دهنم گذاشتم جویدم.
سارپ به گوشه‌ای خیره شده بود و حرف نمی‌زد طوری که حس کردم ناراحته.
با لحنی که دلخوری توش موج می‌زد پرسیدم:
- چی شد یه دفعه؟
نگاه مختصری بهم انداخت و روش رو اونور کرد. با دیدن رفتار‌ش از میز گرفتم، صندلی رو دادم داخل میز و بلند شدم تا برم؛ که گفت:
- کجا؟
با لحن مظلومی گفتم:
- خونه.
از روی صندلی بلند شد و گوشه ی پالتو‌‌م رو گرفت و گفت:‌
-ببخش...
حرف‌اش رو قطع کردم:
- مهم نیست...
گفت:
- چی مهم نیست؟
با خودم فکر کردم خدایا مگه آدمی می‌تونه اینطوری باشه!
با طعنه گفتم:
- رفتار های امروزت!
گفت:
- چه رفتاری؟
مغزم داشت از عصبانیت منفجر می‌شد و صورتم سرخ شده بود. گفتم:
- مرموز بازی هات مثلا این‌که حتی نمیگی از کجا می‌دونستی تولد منه؟ حق دارم بدونم.
با عصبانیت دستش رو لا به لای موهاش چرخوند. کیف‌‌ام رو از روی میز برداشت و به سمت در رفتم که از پشت گوشه ی پالتوم رو گرفت و به عقب کشیده شدم. گفت:
- باشه بشین توضیح میدم.
به زور روی صندلی نشستم و گفتم:
خب؟
گفت:
- آیناز من دوست دارم. تولدت هم تولدت هم نمی‌تونم بگم از کجا فهمیدم اما دوست دارم.
اون دو کلمه ی سحرآمیز باعث شد کمی آروم‌تر بشم و هزار تا سوال دیگه ازش نپرسم.
گفت:
- خواهش می‌کنم نرو.
با لحنی لوسی گفتم:
- باشه ولی یه شرط داره.
با خنده و لحنی عصبی گفت:
- چی؟
گفتم
- باید بیای خواهرم‌ رو بهت نشون بدم.
با این حرف رنگ و روش پرید و داد زد:
- این چه شرط مسخره‌ای هست؟
با تعجب بهش خیره شدم و سکوت کرد.
بعد از چند لحظه با لحن بی‌حوصله‌ای گفت:
- باشه قبوله.
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان

Aynaz

ناظر آزمایشی رمان
کاندیدای مدیریت
مجله نویس
روزنامه‌نگار
ویراستار آزمایشی
Apr 6, 2021
437
266
63
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #10
پارت هشتم
نگاه مختصری بهش انداختم و با بی‌میلی به ساعت‌ نگاه کردم و گفتم:
- دیر وقته من دیگه می‌رم.
سری تکون داد و از روی صندلی بلند شدم و به سمت در رفتم؛ اما بعد از چند دقیقه انگار که چیزی یادم افتاده سرم رو برگردوندم و گفتم:
- یکشنبه منتظرتم.
گفت:
- برای چی؟
با لحنی بی‌حوصله گفتم:
- گفتم که می‌خوام خواهرم رو باهات آشنا کنم.
سرش رو به نشانه ی تایید با بی‌میلی تکون داد؛ که خیالم راحت شد و در رو باز کردم و سمت خونه رفتم.
دو روز دیگه یکشنبه بود باید به آیلین هم می‌گفتم اما از طرفی هم حوصله بی‌سوالی بازی‌هاش رو نداشتم.
پاورچین پاورچین به سمت اتاقش رفتم و در زدم. صداش از پشت در بلند شد و گفت:
- بیا تو.
آروم سرم رو از لای در نشون دادم که با شتاب به سمتم اومد و با صورتی سرخ شده از عصبانیت گفت:
- آیناز هیچ معلومه از اون شب کجا غیبت زده؟ می‌دونی چقدر نگران شدم؟
با مظلومیت نگاه‌اش کردم که گفت:
- حالا چی شده؟
گفتم:
- بیا تو پذیرایی بهت میگم.
و آروم از اتاق بیرون رفتم؛ دو تا صندلی از میز پذیرایی بیرون کشیدم و منتظر آیلین موندم.
بعد چند دقیقه اومد و روی صندلی‌اش نشست و با بی‌حوصلگی گفت:
- میشه بگی چی شده؟
گفتم:
- اون شب که رفتم موبایل‌ام رو از کافه بردارم یادته؟
گفت:
- معلومه که یادمه!
گفتم:
- اون شب با یک‌ نفر به اسم سارپ آشنا شدم. می‌خوام تو هم ببینیش.
با صدایی لرزان گفت:
- سارپ؟
با لحن خنده گفتم:
- آره سارپ. می‌تونی یکشنبه بیای؟
سرش رو به نشانه ی تایید تکون داد؛ به زور از میز گرفت و بلند شد و گفت:
- من خسته‌ام میرم بخوابم‌.
منتظر جواب و نموند و آروم از پذیرایی بیرون رفت و من پشت میز روی صندلی تنها موندم.
بعد از مدتی از روی صندلی بلند شدم و به سمت اتاقم رفتم و خودم رو روی تخت انداختم‌. به محض اینکه چشم‌هام رو روی هم گذاشتم خوابم برد.
***
صبح که بیدار شدم اول از همه نگاهی به تقویم انداختم و دیدم یکشنبه است.
با عجله از روی تخت بلند شدم و رفتم سمت کمد که آماده بشم.
پیراهن توری مشکی رنگی که تا نوک پا‌هام می‌رسید به همراه دو تا کفش مشکی و کلاه مشکی‌ام پوشیدم‌. نگاهی به خودم توی آینه کردم و دستی به چتری های قهوه‌ای‌ که روی پیشونی‌ام رو پوشونده بود کشیدم و از اتاق بیرون رفتم.
آیلین لباس صورتی رنگی پوشیده بود و با بی‌میلی داشت از اتاق بیرون می‌اومد.
نگاهی به سر تا پاش انداختم و گفتم:
- چیزی شده؟
سرش رو تکون داد و گفت:
- نه.
به سمت در رفتم و با آیلین سوار ماشین شدم.
برام عجیب بود که نه سارپ نه آیلین میلی به دیدن هم نداشتن اما چیزی نگفتم.
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
  • گل تقدیم به شما
واکنش‌ها[ی پسندها]: Diyar♡
بالا