جدیدترین‌ها

خوش آمدید به انجمن رمان نویسی | تک رمان

هم‌اکنون به خانواده بزرگ تک رمان بپیوندید و از امتیازات رایگان آن استفاده کنید. " تک رمان مکانی برای درخشش شما عزیزان "

📘درحال تایپ رمان معشوقه جن مجنون|T.S.Bکاربر انجمن تک رمان

  • نویسنده موضوع T.S.B
  • تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها 7
  • بازدیدها 165
  • Tagged users هیچ

T.S.B

کاربر تک رمان
کاربر تک رمان
تاریخ ثبت‌نام
Mar 7, 2021
نوشته‌ها
137
پسندها
535
امتیازها
63
نام رمان:معشوقه جن مجنون
نام نویسنده: T.S.B
ناظر: Tanin
ژانر:ترسناک، عاشقانه
خلاصه:تنها دلیل آمدنم انسانیت بود!
نمی‌دانم چگونه عاشقت شدم!
عجیب است عشقمان.
عجیب است دوست داشتن تو و اتفاقات!
چگونه بگویم نیمه گمشده من هستی، وقتی تمام وجودت با من متفاوت است!؟
تو اولین تاریکی دوست داشتنی زندگی‌ام هستی و اولین عشق من...
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
آخرین ویرایش توسط مدیر:

Tanin

ناظر آزمایشی
کاندیدای مدیریت
روزنامه‌نگار
تاریخ ثبت‌نام
Jan 7, 2021
نوشته‌ها
677
پسندها
3,480
امتیازها
73
محل سکونت
دنیای افکار های کشنده
i3vy_606c4350-ec6d-4abd-bd3a-09ddab822e76.jpeg

خواهشمند است قبل از تایپ رمان به قوانین زیر توجه کنید:

قوانین تایپ رمان :

قوانین تایپ رمان | تک رمان

پرسش وپاسخ رمان نویسی

تاپیک جامع پرسش و پاسخ رمان نویسی

تایپک جامع درخواست جلد

* تایپک جامع درخواست جلد *

تاپیک جامع دریافت جلد

تایپک جامع دریافت جلد - انجمن رمان نویسی | تک رمان

موفق و موید باشید.
مدیریت تک رمان​
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان

T.S.B

کاربر تک رمان
کاربر تک رمان
تاریخ ثبت‌نام
Mar 7, 2021
نوشته‌ها
137
پسندها
535
امتیازها
63
مقدمه
عشق او مرا می‌ترساند اما، قلبم را فریب داده است!
هیچ گونه بر قلبم تسلط ندارم، همان را می‌کند که می خواهد.
دوست داشتنش را دوست دارم.
به محبت هایش حسودی‌ام می‌شود!
آری حسودی‌ام می شود حتی به قلب پاکش...
ای کاش من جای قلب او بودم...

پارت۱
زل می زنم به قهوه و همانند دیروز، زیر ل*ب، شروع می کنم به مستفیض کردن هر چهارتایشان"عجب احمق هایی اند! آخه این چه شرطی بود!؟ هوف حالا چه کنم بروم یا نه؟ تنها چیزی که از دیروز تا به حال به آن فکر می کردم، بروم یا نه؟ شروع می کنم به بالا و پایین کردن پاشنه پایم که صدای تقی ایجاد می کنند. پایم را متوقف می کنم"میرم اگه نرم تو این هجده روز باقی مونده سکته می کنم. فردا به بابا می گم برسونتم؛ هیچوقت نمی زاره تنها برم میگه تو هنوز هفده سالته و تنهایی بیرون رفتن برات خطرناکه". از جایم بلند می شوم،به قهوه ام دست هم نزده بودم. هیچوقت قهوه دوست نداشتم، چیز دیگری به ذهنم نرسید که سفارش بدهم. حساب می کنم و از کافی شاپ خارج می شوم.
******
دیروز به پدر گفتم برای تفریح می روم.
بابا:
_بیا بریم دخترم!شب شد.
_باشه الان میام.
سریع شال مشکی رنگی بر سرم می اندازم و از خانه خارج می شوم. سوار ماشین می شوم:
_بریم
بابا:
_میگم بابا جان خیلی عجله داریا!؟
_آره بابا جونم. دو روزه این دوتا دیوونه رو ندیدم، دیگه طاقت دوریشونو ندارم.
دو ساعت بعد...
زیر ل*ب میگویم"بلاخره رسیدیم". آدرس را از کیفم در می آورم و به پدر می دهم.
بابا:
_اینجاست؟
_آره فک کنم. جای قشنگیه.
از ماشین که پیاده می شوم، نگاهی به پدر می اندازم.
بابا:
_مواظب خودت باش دخترم!
_تو هم مواظب خودت باش بابایی! خداحافظ.
بابا:
_خداحافظ
از در نیمه باز حیاط وارد می شوم.چه حس عجیبی! هم آرامش، هم ترس. حوض قدیمی که وسط حیاط است چشمم را می گیرد. جلوی دهانم را می گیرم تا جیغ نزنم. به طرفش میروم و به تصویرم در آب حوض نگاه میکنم. همیشه عاشق دیدن تصویرم در آب حوض بودم. چشم های عسلی، دماغ سر بالا، ابرو های مشکی و مژه های بلند، کمی از موهایم از سالن بیرون آمده بودند، موهایی به رنگ قهوه ای و مشکی، لبانی قلوه ای و پوستی سفید.
_پپخخخ
_هییی
عاطفه و حنانه بلند می خندیدند.
_چطونه بیشعورا؟ اینه مهمون نوازیتون!؟
حنانه:
_نوچ، اینجا خونه ما نیست که ازتون پذیرایی کنیم بانو
_پذیرایی بخوره تو سرتون، سکتم ندید کافیه!
عاطفه دستانش را بالا می برد.
عاطفه:
_من بیگناهم. همش نقشه حنانه بود.
حنانه:
_ء من بودم؟ اون تو نبودی که گفتی همین که اومد تو آب بریزیم روش!؟
_آب بریزیم روم؟
عاطفه با حالت مظلومی می گوید:
_نه حنانه رو میشناسید که بهش بگی طوطی می شنوه کلاغ.
_تازه از راه رسیدن وگرنه ادبتون می کردم.
حنانه:
_بیا برو یکم است تحت کن بعدش با هم حرف می زنیم.
_بایدم بعدش درباره شرطتون حرف بزنیم! پشت تلفن فقط گفتی به خاطر شرط بندی میرید، ولی باید برام کل قضیه رو بگید!
عاطفه:
_اوکیی فعلا برو!
_خب بگید کجا استراحت کنم.
حنانه:
_بریم تو خونه ، فقط یه اتاق مونده که اونم مال تو میشه.
همین که پایم را در خانه می گذارم دو احساس متفاوت به سراغم حجوم می آورند؛ دو انرژی متفاوت مثبت و منفی، عجیب بود. رو به روی اتاقی می ایستیم.
حنانه:
_بفرما اینم از اتاق شما.
_ممنونم.
وارد اتاق می شوم این اتاق برعکس مکان های دیگر فقط آرامش داشت. اتاق کوچکی بود با یک پنجره و یک کمد، فقط همین. لباس هایم را با لباس های راحتی پوشیده ای عوض می کنم. چمدانم را کنار کمد می گذارم. در چوبی کمد قدیمی را باز می کنم و تشک و م*لافه ای از آن بیرون می کشند و بر روی زمین پهن می کنم. خیلی خسته بودم، بخاطر همین سریع خواب به سراغ چشمانم می آید. تق تق، غلتی دور خودم می زنم؛ تق تق،با صدای خواب آلودی می گویم:
_هان چیه؟دو دقیقه هم نمی زارید بخوابیم!؟
تق تق
_بیا تو دیگه!
تق تق تق تق چشمانم را م*حکم روی هم می فشارم و باز می کنم."چقدر تاریک شده اینجا"! از جایم بلند می شوم. هیچ چیز نمی بینم. به کنار دیوار می روم و دستم را به دیوار می کشند تا کلید لامپ را پیدا کنم. بعد از چند ثانیه گرمی مایع لجزی را بر روی دستم احساس می کنم.
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
آخرین ویرایش توسط مدیر:

T.S.B

کاربر تک رمان
کاربر تک رمان
تاریخ ثبت‌نام
Mar 7, 2021
نوشته‌ها
137
پسندها
535
امتیازها
63
پارت۲
با دست دیگرم چشمانم را کمی می مالم تا بهتر ببینم؛ هم زمان در باز می شود و با دیوار برخورد می کند و صدای بلندی ایجاد می کند. دستم را بر روی قفسه س*ی*نه ام می گذارم. قلبم تند می زند.
عاطفه:
_بیا زود باش، شامتو بخور.
_ای مرض، چرا مثل گاو میای!؟ اینجا طویله نیستا!
عاطفه:
_هر جا تو باشی حتما طویله است.
جیغ آرامی میکشم تا آرامشم را به دست بیاورم.
_این کلید لعنتی کجاست؟
ناگهان همه جا روشن می شود.
_چی شد؟
عاطفه:
_هیچی فقط فیوز پریده بود.
_هان؛ برای همینم همه جا تاریک بود.
عاطفه:
_آفرین، این روزا چه باهوش شدی
بیا شامتو بخور!
_درد، من رو مسخره می کنی!؟
عاطفه با حالتی که انگار ترسیده است می گوید:
_نه داشتم احمد رو مسخره می کردم.
صدای احمد از هال شنیده می شود:
_دارید پشت سر من چی می گید؟
عاطفه در حالی که از اتاق خارج می شود می گوید:
_هیچی بابا.
نگاهی به دستم می اندازم، نگاه دیگرم را به دیوار و باز هم به دستم می اندازم."این چی بود دیگه؟ سر خواب بودم، خیالات برم داشته".
حنانه داد می زند:
_بیا دیگه! کجا موندی؟
_الان میام. کجا دست و صورتم رو بشورم؟
حنانه:
_بیرون یه حموم هست. یه حوضم هست.
_باشه، ممنون
از خانه خارج می شوم و به سمت حوض راه می افتم. نگاهی به آسمان می اندازم، ستاره ها بسیار زیبا کنار هم چیده شده اند. نگاهم را به آنها می دوزم. چیزی همچون سایه را احساس می کنم که از کنارم می گذرد. توجهی نمی کنم و سریع دست و صورتم را میشورم و به خانه باز می گردم.
حنانه:
_چرا انقد دیر کردی؟بیا شامتو بخور، سرد شد!
بعد از خوردن شام و جمع کردن سفره، دورتر از علی و احمد می نشینم:
_خب بگید!؟
علی:
_چی رو بگیم؟
_اینکه اینجا چیکار می کنید!
احمد:
_اومدیم تفریح.
_چرا شرط بندی کردید؟
علی:
_پس گفتند بهت!؟
_نباید می گفتند؟ الان بگید چرا شرط بستید!؟
علی:
_تو مهمونی زیادی خوردیم با یکی از بچه ها شرط بستیم اگه نتونستیم بیشتر از دو بطری دیگه بخوریم باید هر چی گفتند قبول کنیم ما هم...
سخنش را قطع می کنم و خود ادامه می دهم:
_شما هم قبول کردید. حالا چرا این دوتارو با خودتون آوردید؟
احمد:
_من که به عاطفه گفتم نیاید ولی قبول نکرد.
_چرا؟
احمد:
_نمی دونم از خودشون بپرس!
به عاطفه نگاه می کنم:
_چرا؟
عاطفه:
_چون حوصلمون از تو خونه نشستن سر رفته بود.
_الان به نظرت از تو خونه نشستن راحت شدی. نگفتی اینجا دور افتاده است این طرفا بیمارستان نیست، توهم که حامله ای...
حنانه:
_بس کن. خب حوصلمون سر رفته بود. یه چیزی بهت میگم ناراحت نشو تو فقط هفده سالته پس چرا یه جوری رفتار می کنی انگار از ما بزرگترین!؟
_من فقط چهار سال ازت کوچیکترم. در ضمن من خودم رو بزرگ نشون نمی دم شما باید به فکر خودتون باشید.
حنانه:
_نه تو....
احمد میان حرفش می رود:
_بس کنید دیگه!
با این حرف احمد همه سکوت می کنیم.
_ساعت چند؟
عاطفه:
_نه، من می رم بخوابم.
حنانه:
_منم باهات میام.
علی و احمد هم به همراه همسرانشان به طرف اتاق هایشان حرکت می کنند."حالا چیکار کنم؟ اه کی گفت تا ساعت هشت بخوابم آخه!؟"تلفنم را از جیبم در می آورم و به خواست این که به پدرم زنگ بزنم شماره اش را می گیرم"هوف، آنتن هم که نیست". تلفن را به کناری پرت می کنم و همانجا رو به سقف دراز می کشد.
_بیا!
به اطرافم نگاه می کنم."کی بود"؟ به فرض این که خیالاتی شده ام از جایم برمی خیزم و به طرف اتاقم حرکت می کنم
******
بعد از صبحانه باز هم کنار هم می نشینیم.
علی:
_امیر زنگ زد، حالتو می پرسید!
با کمی درنگ می گویم:
_خب!؟
علی:
_هیچی دیگه منم بهش گفتم خوبی.
نفس عمیقی می کشم.
_الان من باید چیکار کنم؟ انتظار نداری که منم حالشو بپرسم!؟
علی:
_اگه بپرسی چیزی ازت کم نمیشه!
عاطفه:
_علی بس کن. تو که می دونی موضوع رو
_انقدر هم مهم نبوده که بخاطرش نامزدیشو به هم بزنه.
_اون من رو زد!
علی، احمد، عاطفه و حنانه همه با صدای بلندی می گویند:
_چی؟؟
بغضم را قورت می دهم:
_وقتی که تو اتاق تنها بودیم می خواست منو ببوسه، میدونید که من اهلش نیستم؛ پس نزاشتم همچین کاری کنه. بحثمون شد و بهم سیلی زد.
حنانه:
_غلط کرد.
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان

T.S.B

کاربر تک رمان
کاربر تک رمان
تاریخ ثبت‌نام
Mar 7, 2021
نوشته‌ها
137
پسندها
535
امتیازها
63
پارت۳
اگر کمی دیگر حرف می زدم به گریه می افتادم. از جایم بر می خیزم:
_من می رم یکم بگردم.
عاطفه؛
_تو اینکارو نمی شناسی گم میشی!
_نگران نباش چیزی نمیشه.
می روم به اتاقم و لباس هایم را با لباس های ساده ای که یک تونیک خاکستری، شلوار لی مشکی و شال مشکی بود می پوشم و از خانه بیرون می زنم. بی دلیل از کوچه های خلوت می گذرم. سایه ای را در طرف دیگر کوچه می بینم.
_کسی اونجاست؟
به طرفش حرکت می کنم.
_بیا کمکم کن!
صدایی دخترانه و مظلوم! ولی این صدا از سمت مخالف حرکت سایه بود.
_بیا.
به طرفش راه می افتم.
_بیا، زود باش
سریع تر راه می روم. خودم را روبه‌روی خانه می بینم. متعجب به خانه نگاه می کنم. وارد حیاط می شوم.
_بابا لطفاً این کارو نکن؛ من که کاری نکردم. این بلارو سر خودتون نیترید با این کارتون نابودتون می کنه!
به طرف صدای گریان حرکت می کنم. پشت خانه می روم و پشت دیوار مخفی می شوم. با یکی از چشمانم به آنها نگاه میکنم و راه دید چشم دیگران را دیوار می گیرد. آنها طناب را به دور گ*ردن دخترک حلقه می کنند.
دختر:
_امیدوارم بزاره زنده بمونیم
_چیکار می کنی؟
_هییییی، یواش تر ترسیدم.
حنانه:
_ببخشید، داشتی چیکار می کردی؟
دستم را به طرفی که دختر بود نشانه می گیرم، ولی چیزی نبود. هیچ ردی نبود. نه آن دختر. نه آن سه مرد و نه آن هفت مرد عجیب.
حنانه:
_انارام؟
_بله
حنانه:
_خوبی؟
_آره، خوبم
عرق کرده بودم و می لرزیدم."حتما خیالاتی شدم".
حنانه:
_مطمئنی؟
_اهوم
حنانه:
_باشه بیا ناهارت رو بخور!
به سمت خانه حرکت می کنیم. تاهارامان را می خوردیم.
_دستت د*ر*د نکنه علی!
علی:
_خواهش می کنم. شاممون دست شمارو می ب*وسه.
_باشه
به اتاقم می روم
******
بعد از خوردن شامی که درست کرده بودم، همه به اتاق هایشان می رویم. اسمم را پهن می کنم و سعی می کنم بخوابم. صدای سوتی می آید.
_وقتی سوت می زند حرف نزن. عصبانی میشه.
روی تشک می نشینم. همان دختر را می بینم دخترکی که ظهر دید بودم.
_شما؟اینجا چیکار می کنی؟کی هستی؟
بهت گفتم حرف نزن. دهانم را می بندم. بعد از اینکه صدای سوت قطع می شود می گویم:
_کی هستی؟اینجا چیکار می کنی؟
_من انارام. اینجا محل زندگیمه.
اینجا زندگی می کنی!؟ پس چرا من تا حالا ندیدمت؟
انارام:
_نمی خوان کسی ببینتم. الآنم از تو خوشم اومده که خودمو بهت نشون دادم. در ضمن تو رو تشک من خوابیدی!
_چرا نمی خوای کسی ببینتت؟
_چون نمی خوان کسی بودازتم بیرون. حالا اینارو ولش کن. اسم تو چیه؟
_منم انارامم. هم اسمیم. اینجا اتاق تو پس من می روم تو هال بخوابم تو اینجا بخواب.
انارام:
_لازم نیست. مگه از سایه ای که می بینی نمی ترسی!؟
_تو از کجا می دونی؟
انارام:
_منم می بینمشون!
_هان! پس با هم بخوابیم بهتر.
از کمد تشک دیگری بیرون می آورم و کنار تشک خود، پهن می کنم.
انارام:
_ممنون
_خواهش می کنم.
باز هم سعی می کنم و بلاخره بعد از نیم ساعت خواب به چشمانم می آید.
******
چشمانم را باز می کنم. بعد از کمی کش و قوس دادن به بدنم، یاد دیشب می افتم. به کنارم نگاه می کنم."اینجا نیست. یعنی این وقت صبح کجا رفته؟ دیشب کجا بوده"؟ بعد از صبحانه به اتاقم می روم و به گوشیم نگاه می کنم."حالا چطور به بابا زنگ بزنم"؟
تق تق
_بیا تو.
کسی یه اتاق نمی آید. بعد از چند دقیقه انارام وارد می شود."ازش بپرسم کجا بوده؟ نمیگه چایی نخورده پسر خاله شد؟چرا میگه. پس نمی پرسم". کمی دورتر از من می نشیند.
تق تق
_برو قایم شو!
انارام:
_چرا؟
_الان بیاد تو میبینتت
انارام:
_یه چیزی بهت می گم نترس!
_چی؟
انارام:
_این صدایی که می شنوی مال همین سایه است که می بینی.
_مگه این سایه واقعیه؟
انارام:
_معلومه.
آب دهانم را قورت میدهم.
انارام:
_چرا به دوستات نمی گیرد همچین صدایی می شنوی؟
_می ترسم بهم بگن دیونه شدی!
انارام:
_از کجا معلوم؟ شاید اونا هم این صدا و می‌شنوند و مثل تو فکر می کنند.
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان

T.S.B

کاربر تک رمان
کاربر تک رمان
تاریخ ثبت‌نام
Mar 7, 2021
نوشته‌ها
137
پسندها
535
امتیازها
63
پارت۴
به فکر فرو می روم "شاید حق با اون باشه"
_شاید، امروز بهشون می گم.
انارام:
_این سایه همیشه اذیتت می کنه ولی تو نباید بترسی. توی اون کمد یه صندوق هست که توش یه قرآن اونو همیشه پیش خودت نگهدار که بهت صدمه نزنه!
_این سایه چیه؟
انارام:
_به اونش کاری نداشته باش.
_جنه؟
انارام:
_تو از کجا می دونی؟
_من از جنا خوشم میاد. منظورم اینه که موجودات باحالیند. تا مجبور نباشند به کسی صدمه ای نمی زنند. یه جورایی دوستشون دارم ولی خیلی ازشون می ترسم.
انارام شروع به خنده می کند بلند و بلندتر:
_هیشش یواشتر می شنوند!
انارام:
_اگه بگم من جنم، چه واکنشی نشون می دی؟
ناگهان قیافه اش جدی می شود. دستانم شروع به لرزیدن می کند:
_منظورت چیه؟
انارام:
_منظورمو خوب می فهمی!
باز هم شروع به خندیدن می کند اما این بار آرامتر می خندد.
انارام:
_ترسیدی؟
_ء چته؟ چرا می ترسونیم؟خب معلومه می ترسم.
انارام:
_بریم یه گشتی این اطراف بزنیم؟
_چرا که نه
انارام:
_پس زود آماده شو میرسم مکان مورد علاقه من!
_باشه صبر کن الان میام
سریع سریع لباس می پوشم و به طرف انارام می روم.
_بریم دیگه!
انارام:
_بیرون منتظرم باش من الان میام.
_باشه
از اتاق خارج می شوم.
عاطفه:
_کجا میری؟
_میرم بیرون.
عاطفه:
_هوم، پس دیر نکن!
_چشم مامانی.
فکرشو بکن من بچه همسن تو داشته باشم یعنی تو هفت سالگی حامله بودم.
عاطفه خنده آرامی می کند.
تق تق
سایه ای از کنارمان می گذرد.تق تق تق تق تق رنگ عاطفه می پرد.
_تو هم می شنویش؟
عاطفه:
_آره
_علی و شوهرت کجا رفتند؟
عاطفه:
_رفتند شهر برای خونه خرید کنند
_آخه الان وقتش بود؟حنانه کجاست؟
عاطفه:
_تو آشپزخونه.
حنانه:
_من اینجام
_انگار نمی سه بیرون رفت. من می رم لباس راحتی بپوشم.
به اتاقم باز می گردم. انارام می خواست از اتاق خارج شود.
_ببخشید. نمی تونن بیام.
انارام:
_چرا؟
_نمی تونن دخترارو تنها بزارم.
انارام:
_باشه پس تنها میرم.
از کنارم می گذرد و از اتاق خارج می شود. لباس های راحتیم را می پوشم. همین که می خواهم از اتاق خارج شوم، در اتاق به طرز بدی بسته می شود و صدای مهیبی ایجاد می کنند. قلبم تند می زند و دستانم می لرزد. صدای خنده ای بلند می شود و ناگهان به طرف کمد پرتاب می شوم
_اه
اشکانم جاری می شود. لیوان شیشه ای که روی زمین گذاشته بودم به سمتم پرت می شود. جاخالی می دهم. خوشبختانه از کنارم می گذرد و به کمد می خورد. دستانم را سپری برای صورتم قرار می دهم تا خورده های شیشه به صورتم برخورد نکند. چیزی به ذهنم خطور می کند"این سایه همیشه اذیتت می کنه ولی تو نباید بترسی. توی اون کمد یه صندوق هست که توش یه قرآن اونو همیشه پیش خودت نگهدار تا بهت صدمه نزنه"به سمت کمد می روم درش را باز می کنم و به دنبال صندوق می گردم"اینجا که نیست. حتما اون بالاست". روی پاشنه پاهایم می ایستد و دستم را روی طبقه بالایی کمد می کشم"خودشه"صندوق را به طرف خود می کشم. پرتاب می شوم و به دیوار برخورد می کنم. چشمانم را از در. می بندم به سمت صندوق که کمی دورتر از من افتاده بود می روم در صندوق قفلی نداشت و این شانسی بود برای من. سریع جانماز و تسبیح داخل کمد را در می آورم و قرآنی کوچک را می بینم در دستش می گیرم و م*حکم بغلش می کنم همه جا آرام می گیرد. نه اتفاقی و نه صدایی به غیر از صدای در که به آن ضربه وارد می شود و صدای عاطفه و حنانه که می گفتند:
_حالته خوبه؟درو باز کن. چی شده؟
به سختی از جایم بلند می شوم
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان

T.S.B

کاربر تک رمان
کاربر تک رمان
تاریخ ثبت‌نام
Mar 7, 2021
نوشته‌ها
137
پسندها
535
امتیازها
63
پارت۵
و با صدایی که سعی می کنم لرزش نداشته باشد می گویم:
_خوبم
عاطفه:
_خداروشکر
حنانه:
_درو باز کن.
برای اینکه نگران نشوند می گویم:
_می خوام استراحت کنم.
عاطفه:
_این صداها چی بود میومد؟
_هیچی، سوسک دیدم ترسیدم.
حنانه:
_تو که هیچوقت از سوسک نمی ترسیدی!؟
_الان می ترسم، مشکلیه؟
عاطفه:
_نه
_برید می‌خوام استراحت کنم!
"بلاخره رفتند. چه گیری داده بودند"!؟ به سوی چمدانم می روم که کنار کمد بود. یکی از لباس های مجلسی را بیرون می آورم و با لباس پاره شده تنم عوض می کنم. نگاهی به دستم می اندازم"آخ آخ ببین چیکارم کرده"!
_جن بد. بیشعور مگه من چیکارت کرده بودم؟
و باز هم وجود خودش را در اتاق با صدای تقی که ایجاد می کند ثابت می کند. *ای وای عصبانیش کردم". آرام به حرف های خودم می خندم. بخشی از لباس قبلیم را پاره می کنم و دستم را می بندم. خونریزی نداشت فقط کمی خونریزی داشت و د*ر*د می کرد
******
"پس این انارام کجاست شب شده ولی هنوز نیومده"تق تق تق"باز اومد، هوف"قرآنی که کنارم بود را به خود میفشارم.تق تق
_بیا شامت رو بخور!
_تویی!؟
حنانه:
_نه بابامه!
_باشه الان میام بابای حنانه احمق.
حنانه:
_کوفت.
_بخورش
از جایم بلند می شوم. پس از دقیقه ای برانداز کردن خود در آیینه کوچک*نوچ نوچ من برای حجابم اینکارو می کنم نه بخاطر اینکه ببینم حجابم ریخته یا نه". از اتاق خارج می شوم.
عاطفه:
_چرا آنقدر دیر کردی!؟
_همش یه دقیقه بود.
عاطفه:
_باشه، حالا بیا.
کنار حنانه می نشینم. حنانه کنار همسرش علی و روبه رویمان، عاطفه و احمد بودند. بعد از شام تصمیم می گیرم قضیه را به آنها بگویم:
_بچه ها...
کمی درنگ می کنم هنوز مطمئن نبودم برای گفتنش.
احمد:
_بگو دیگه
_اوم، یادتونه صبح گفتید سروصدا میاد از اتاق!؟
احمد:
_کدوم سروصدا؟
عاطفه:
_آره خب، که چی؟
_بهتون گفتم سوسک دیدم ترسیدم.
حنانه:
_آره
_خب، خب من...
علی:
_بگو دیگه سکته کردیم.
_دروغ گفتم.
حنانه و عاطفه:
_چی؟
با صدایی آرام تکرار می‌کنم:
_دروغ گفتم
حنانه:
فک کردی کریم!؟ این رو که خودمون شنیدیم. چرا دروغ گفتی؟
با صدایی که خودم هم به زور می‌شنیدم می گویم:
_خب نمی خواستم بترسید.
حنانه:
_بلندتر بگو!
با صدایی که کمی بلندتر از قبل بود می گویم:
_نمی خواستم بترسونمتون.
حنانه:
_چرا بترسیم؟
_صبح که رفتم تو اتاق همین که خواستم بیام بیرون در بسته شد. یه چیزی من رو زد به کمد بعدشم لیوان شیشه ایو انداخت طرفم. منم یه قرآن دیده بودم گرفتمش دستم.
حنانه:
_خب
_همین دیگه بعدش کاری باهام نداشت.
علی، احمد و عاطفه خیره نگاهم می کردند.
_فکر می کنید دروغ می گم؟
آستینم را بالا می زنم."خدایا ببخش ولی مجبورم". پارچه ای را که به زخمم بسته بودم باز می کنم و دست زخمیم را نشانشان می دهم.
عاطفه:
_هین، چت شده؟
_فکر کنم وقتی که به کمد برخورد کردم اینجوری شده.
حنانه:
_راست می که اسمی که درباره اش می که چند باری منم ترسونده ولی بخاطر این تعویض کاری بهم نداره.
_فکر نکنم، وقتی می‌تونه بترسونتت کارای دیگه هم می‌تونه بکنه.
حنانه:
_منظورت چیه؟
_منظورم اینه که هنوز می‌تونه بهت آسیب برسونه. این جنمون از اون قدرتمنداست.
حنانه:
_تو از کجا می؛دونی؟
عاطفه:
_الکی این همه کتاب خونده!؟ حتما یه چی می‌دونه دیگه!
_هوم؛ عاطفه به شماها کاری نداشته؟
عاطفه:
_به من که نه، این دوتا هم همش بیرونن
_ولش کن خدارو شکر به تو و بچه ات کاری نداشته. فقط هر چه زودتر باید بریم!
احمد:
_ما که نمیایم. شما برید!
عاطفه:
_من بدون تو هیچ جا نمی‌رم.
حنانه:
_علی، میای بریم؟
علی:
_نه من نمی خواهم جلو اونا کم بیارم. شما برید.
حنانه:
_پس منم نمی رم.
_بدون منم که دووم نمیارید."داشتم دروغ میگفتم خودم بدون اونا طاقت نیاوردم". پس عممون مهمون این آقا جنه یا خانم جنه شدیم.
همه می خندند.
_قران با خودتون آوردید؟
عاطفه:
_من که یکی آوردم.
حنانه با حالت زاری می گوید:
_من نیاوردم.
_من دارم ولی از اون بزرگداشت.
حنانه:
_خیلی خوبه
می روم به اتاق. قرآن را از چمدان بیرون می آورم و باز می‌گردم. قرآن را دست حنانه می دهم
حنانه:
_شانس آوردم شما دوتا قرآن می خوانید.
_اینم از فواید فرانسه. خب من میرم بخوابم.
عاطفه:
_برو ما هستیم.
_شب بخیر
به اتاقم می روم و تشک خود و انارام را پهن می کنم
******
یک هفته می گذرد ولی انارام برنگشته است. هر شب اسمش را پهن می کنم به این امید که باز گردد. از دیشب تا به حال باران می بارد و این مرا نگرانتر کرده است.در این یک هفته همه چیز خوب بوده ولی این جن عزیز هنوز هم تا حدودی مارا می ترساند.
_بیا اینجا
سرم را به طرف در بسته اتاقم بر می گردانم
_بیا اینجا
بلند می شوم. قرآن را بر میدارم و ب*وسه ای بر جلدش میزنم و از اتاق خارج می شوم.
_بیا این طرف
به طرف صدا می روم که از اتاق علی و حنانه می آمد. شب بود و اتاق تاریک.
_بیا
به داخل اتاق می روم چیزی دیده نمی شد.رعد و برق میزند و قامت دختری که از سقف آویزان است تنم را به لرزه در می آورد.
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان

T.S.B

کاربر تک رمان
کاربر تک رمان
تاریخ ثبت‌نام
Mar 7, 2021
نوشته‌ها
137
پسندها
535
امتیازها
63
پارت ۶
هیچ چیز به فکرم نمی رسید. مان و مبهوت به جسد دخترک نگاه می کردم و چه کسی است آن دخترک؟ عاطفه یا حنانه؟ این بار رعد بزرگتر و نورانی تری می زند.من من کنان و با صدایی آرام و لرزان اسمش را صدا می زنم:
_ا...نا...رام
بر زمین می افتم و جیغ می زنم. بهصورت انارام نگاه می کنم.نفس عمیقی می کشم تا شاید بتوانم خود را کنترل کنم. از جایم بلند می شوم و به سمت انارام که طنابی دور گ*ردنش بود و از پنکه آویزان بود می روم. همین که میخواهم به پاهایش دست بزنم برای اینکه بفهمم سرد است یا نه همه اتاق را روشنایی دربر می گیرد.
_انارام
دستی بر شانه ام می نشیند و من ناگهانی به پشت سرم بر می گردم و خیره میشوم به دیواری که نوشته ای بر آن بود با رنگ قرمز! آیا خ*ون بود؟آری خ*ون بود. با صدای آرامی نوشته را با خود تکرار می کنم.
_کمکمون کن، کمکمون کن....
عاطفه:
_انارام خوبی؟
به عاطفه نگاه می کنم و باز هم به دیوار خیره می شوم ولی هیچ نبود. بر میگردم و به پشت سرم نگاه می کنم نبود. انارا.م نبود. نفس آسوده ای می کشم و خوشحال می شوم از اینکه همه اینها خیالات من بوده و انارام زنده است.
عاطفه:
_انارام با توم.
به طرف عاطفه بر می گردم:
_هان؟؟
عاطفه:
_حالت خوبه؟
کمی به عاطفه نگاه می کنم و سپس جوابش را می دهم.
_آره خوبم.
عاطفه:
_مطمئنی؟ اینطور به نظر نمی رسه.
_من خوبم عاطفه نگران نباش.
عاطفه:
_باشه، برو تو اتاقت استراحت کن
لبخندی به چهره نگران عاطفه می زنم.
_باشه عزیزم تو نگران نباش.
لبخند زنان و با خیالی آسوده از اینکه همه آنها خیالات بوده و بس. به اتاقم باز می گردم تشک را برای خود پهن می کنم.رو به سقف می خوابم و به اتفاقات اخیر فکر می کنم به اینکه این روزها چقدر خیالاتی شده ام همانند روزهای اول از دست دادنش. با همه این خیالاتم خوابم می برد.
******
کمی کش و قوس به بدنم می دهم و از اتاقم خارج می شوم .باران بند آمده بود.بعد از حمامی که می گیرم، صبحانه ای مختصر میل می کنم و به اتاقم بر می گردم. تلفنم را بر می دارم و از اتاق خارج می شوم.
_بچه ها من می رم پرسه زنی.
حنانه:
_مواظب خودت باش.
_باشه خداحافظ
از خانه خارج می شوم. نگاهی به حیاط می کنم. درختان و گل ها یک طرف حیاط را گرفته بودند."برم اونجا که چی بشه"!؟ نگاهی به یک طرف حیاط می کنم آیا بروم یا نه؟" می رم چی میشه مگه"؟ به طرف پشت حیاط راه می افتم. نگاهی کلی به آنجا می کنم کمی جلوتر می روم. آب دهانم را قورت می دهم و باز هم نزدیکتر می شوم. دقیقا جایی می ایشان که انارام در خیالاتم ایستاده بود.
_من انارامم
این جمله را با خود می گویم."شاید انارام هم خیالاتم".صدای مردانه ای اسمم را می گوید.
_انارام.
به شدت گرمم می شود و باز هم همان صدا.
_تو انارامم نیستی.
هر چه می کنم نمی توانم از جایم تکان بخورم."لعنتی چطور فراموش کردم قرآن ور با خودم بیارم"!؟اشکانم جاری می شود.
_من انارامم.اسمم انارام.
شروع می کنم به خواندن سوره های که در کتاب ها دیده بودم و حفظ کرده بودم.
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
بالا پایین