خوش آمدید
به انجمن تک رمان خوش آمدید. لطفا برای استفاده بیشتر از انجمن عضو شوید یا وارد سیستم شوید.

📖درحال تایپ رمان آن سوی مرز |ستایش طهماسبی کاربر تک رمان

  • شروع کننده موضوع Setayesh.th
  • تاریخ شروع
  • پاسخ ها 14
  • بازدیدها 164
  • Tagged users هیچ
  • انجمن و سایت تک رمان؛ پیرو قوانین جمهوری اسلامی ایران می‌باشد لطفا از ارسال محتوای خلاف قوانین جمهوری اسلامی ایران خودداری کنید در صورت مشاهده بدون اطلاع قبلی ارسال های شما حذف می‌گردد.
تالار مربوطه

Setayesh.th

کاربر تک رمان
کاربر تک رمان
عضویت
Feb 14, 2021
ارسال ها
18
لایک ها
94
امتیاز
13
نام رمان:آن سوی مرز
نویسنده:ستایش طهماسبی کاربر تک رمان
ژانر:تخیلی,عاشقانه
ناظر: Fatemeh.hp

خلاصه:توی دنیا انسان‌هایی زندگی می‌کنن که انرژی‌هایی بالاتر از انرژی معمولی بشر دارن و با کمک انرژی و قدرت‌های همدیگه تکامل پیدا می‌کنن و زنده می‌مونن ولی متاسفانه دور از همدیگه زندگی می‌کنن و این باعث می‌شه کم کم منقرض بشن.
برای جلوگیری از انقراض‌شون شخصیت‌های اصلی رمان کمک می‌کنن تا انسان‌های خاص رو دور هم جمع کنن. چطوری? بهتره باهم بخونیم ادامه رمان رو....
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

Fatemeh.hp

مدیر تالار ورزش + ناظر تالار رمان + روزنامه نگار
کادر مدیریت تک رمان
مدیر تالار
ناظر رمان
گوینده انجمن
روزنامه‌نگار
کپیست
عضویت
Jul 14, 2020
ارسال ها
819
لایک ها
3,827
امتیاز
63

خواهشمند است قبل ازتایپ رمان به قوانین زیر توجه کنید


قوانین تایپ رمان

قوانین تایپ رمان | تک رمان - انجمن رمان نویسی | تک رمان

پرسش وپاسخ رمان نویسی

تاپیک جامع پرسش و پاسخ رمان نویسی - انجمن رمان نویسی | تک رمان

تایپک جامع درخواست جلد

* تایپک جامع درخواست جلد * - انجمن رمان نویسی | تک رمان

تایپک جامع دریافت جلد

تایپک جامع دریافت جلد - انجمن رمان نویسی | تک رمان

موفق و موید باشید
مدیریت تک رمان
 

Setayesh.th

کاربر تک رمان
کاربر تک رمان
عضویت
Feb 14, 2021
ارسال ها
18
لایک ها
94
امتیاز
13
پارت اول:

خسته وارد خونه شدم و با پا درو بستم و همون‌طور که دکمه‌های مانتوم رو باز می‌کردم به سمت آشپزخونه رفتم. داشتم از گشنگی هلاک می‌شدم. یه قابلمه با یه یادداشت روی درش روی گ*از بود برگه یادداشت رو برداشتم و بازش کردم{ عدس پلو درست کردم اگه سرد شده گرمش کن بخور گشنه نمونی چند روزه هیچی نخوردی. منم فکر کنم کارم طول بکشه ساعت 8میام خونه... حدیث... }
آخی قربونش برم به فکر شکمم بوده. غذا گرم بود پس یه بشقاب برداشتم و برای خودم یکم ریختم و نشستم پشت میز غذاخوری. نمی‌دونم آیدینا کجاس از صبح تاحالا هرچی بهش زنگ می‌زنم جواب نمی‌ده. بعد از غذا ظرفم رو شستم و رفتم توی اتاق و با چیزی که دیدم به خنده افتادم. آیدینا با وضع فلاکت باری در حالی که یه پاش آویزون افتاده بود از رو تخت و دهنش اندازه اسب آبی باز بود خوابیده بود. پس بگو چرا گوشیش رو جواب نمی‌داد یعنی این به خرس گفته دیگ وقت باز نشستگیت رسیده پاشو برو من جات هستم. البته اگه منم تا صبح تو این سایت اون سایت چت می‌کردم تا الان خواب بودم. مانتوم‌رو در اوردم و به چوب لباسی آویزونش کردم و خودمم ولو شدم رو تخت دو نفرمون که محل خواب من و حدیث بود. با فکر به معموریت‌های اخیر و آینده کم کم چشمام گرم شد و نفهمیدم چطور خوابم برد.
با صدای خش خش پشت گوشم چشمام رو باز کردم و حدیث رو کنارم دیدم که داشت یه سری برگه رو توی پوشه قرار میداد.
- سلام
حدیث نگاهی به من انداخت و گفت:
- عه بیدارت کردم؟ ببخشید از صبح تاحالا گرفتار شدم با این کوفتیا.
- اشکال نداره فک کنم خیلی خوابیدم شب دیگه خوابم نمی‌بره. ساعت چنده؟
حدیث نگاهی به گوشیش انداخت و گفت:
- ساعت 10
با یاد آوری جلسه برق از سرم پرید و با عجله رفتم سمت دسشویی و یه آبی به دست و صورتم زدم و در همون حال تقریبا داد زدم:
- ساعت 11جلسه داریم پاشین دیرمون می‌شه سر ساعت نمی‌رسیم.
حدیث نگاهی همراه با تاسف به منی که از دسشویی اومده بودم بیرون انداخت و گفت:
-سر این هواس پرتیات یه روز سرت رو به باد می‌دی. چرا زودتر نگفتی جلسه داریم خنگ؟
- خب خوابم برد بعدم تو خونه نبودی.
نگاهی به آیدینا انداختم که همین‌طور که از رو تخت بلند می‌شد با نگاهی برزخی مارو زیر نظر گرفته بود. هر آن منتظر بودم من و حدیث‌رو بکشه ولی رفت سمت دسشویی و اونم یه آب به دست و صورتش زد و گفت:
- نمی‌زارین آدم دوساعت بخوابه ها. چقد سر و صدا می‌کنین.
- دوساعت؟ خوبه والا تو کلا از بیست و چهار ساعت شبانه روز بیست و سه ساعتشو خوابی الان زبونتم درازه؟ آماده‌شو دیر برسیم احمدی هرسه تامونو اخراج میکنه‌ها.
آیدینا همون‌طور که زیر ل*ب غر غر می‌کرد به سمت کمد رفت تا آماده شه. منم مانتوم‌‌ رو از روی چوب لباسی برداشتم و تنم کردم شلوار جینم هم که پام بود فقط از توی کمد یه روسری مشکی ساتن برداشتم و رفتم جلوی آیینه تا یه صفایی به صورتم بدم حدیث هم از توی کشوی پا تختی کارت شناسایی و ساعت های ردیابمون رو دراورد و گذاشت توی کیفش.
بعد از این‌که آماده شدم رفتم توی حال و روی مبل تک نفره‌ای نشستم و نگاهی به خونه انداختم. یه خونه تقریبا 75متری که یه پذیرایی بزرگ داشت که سمت چپش آشپزخونه بود و سمت راستشم اتاق خواب به همراه سرویس حمام دسشویی. درکل واسه سه تا دختر مناسب بود. هرکدوم از وسایل خونه رو با وسواس خاصی خریده بودیم. آشپزخونه رو ست سفید یاسی زده بودیم و اتاق خواب رو طوسی روشن و آبی آسمونی. توی حال هم یه دست مبل فیلی رنگ و یه فرش 6متری فیروزه ای و دوتا آباژور فیلی فیروزه ای.
همین‌طور تو فکر بودم که حدیث صدام زد بریم بیرون. از خونه خارج شدیم و به سمت پارکینگ رفتیم. با پس انداز هرسه تامون تونسته بودیم یه تیبای سفید بگیریم که خوب بود تازه از سر سه تا دخترم زیاد بود.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

Setayesh.th

کاربر تک رمان
کاربر تک رمان
عضویت
Feb 14, 2021
ارسال ها
18
لایک ها
94
امتیاز
13
پارت دوم:

سوار ماشین شدیم و از در پارکینگ خارج شدیم. آیدینا جلو کنار حدیث نشسته بود و منم روی صندلی پشت نشسته بودم. دوست داشتم راجب گذشته ها فکرکنم. راجب اون‌موقع ها که پیش خانواده‌هامون زندگی می‌کردیم و...
من و آیدینا و حدیث از وقتی چشم به این دنیا باز کردیم باهم بودیم تا همین الان.
پدرامون همکار بودن و سهام‌دار یه شرکت معماری بزرگ بودن و رفت آمد خانوادگی باهم داشتن و همین شد که ما سه تا باهم بزرگ شدیم و بهترین دوستای همدیگه شدیم. یادمه دوسال پیش که کنکور دادیم و بسکه هرسه تامون خر زده بودیم تونستیم یه رشته توی یه شهر و یه دانشگاه بیاریم بزور خانواده‌هامونو راضی کردیم که بزارن ما بیایم جدا زندگی کنیم و یک ماه کامل سر این موضوع بحث داشتیم تا این‌که با کلی شرط و شروط مارو فرستادن شیراز. شرط اصلیشون این بود که همیشه از هیجان و خطر دور باشیم چون مارو می‌شناختن و می‌دونستن هر سری یه آتیش می‌سوزونیم ولی خبر ندارن ما اومدیم تو دل خطر و...
دست از افکارم برداشتم و به جاده روبروم خیره شدم، همه جا سیاهی بود و نور ماه یه‌خورده فقط تونسته بود اطراف‌رو روشن کنه وگرنه با وجود این همه دار و درخت دور جاده هیچ نوری جواب‌گوی تاریکی این‌جا نبود. باز به فکر فرو رفتم.
دوسه ماهی از اومدنمون به شیراز می‌گذشت که به وسیله یکی از دوستامون توی دانشگاه با یه ستاد عجیب آشنا شدیم. *ستاد سری آلفین* آدم وقتی اسمش‌رو می‌شنوه فکر می‌کنه گرگینه‌ای، خ*ون آشامی، هیولایی چیزی قراره توش نگهداری بشه ولی توی اون ستاد فقط آدمایی که انرژی بالایی نسبت به بقیه دارن فعالیت می‌کنن و فکر می‌کنم گرگینه و اینا همش مال افسانه‌هاس. با کلی بالا پایین کردن بلاخره موفق شدیم توی ستاد استخدام بشیم ولی چه استخدام شدنی. از همون ماه اول کلی ماموریت به پستمون خورد و مارو خسته کرد طوری که از کرده خودمون پشیمون شده بودیم ولی بازم به هیجانش می‌ارزید. ما کلی آدم با قدرت های خاص رو دور هم جمع می‌کنیم که از انقراضشون جلوگیری کنیم چون اونا با استفاده از قدرت های همدیگه تکامل پیدا میکنن و زنده می‌مونن.
من که از 12سالگی فهمیدم می‌تونم ذهن آدمارو بخونم و با اونا از طریق ارتباط چشمی حرف بزنم و حدیث و آیدینا هم به وسیله آموزش و اینا تونستن هیپنوتیزم کنن چون انرژی درونیشون بالا بود. خلاصه الان دوساله ما توی اون ستاد فعالیت می‌کنیم توی این دوسال به هزارتا ماموریت مختلف رفتیم و آدم های خاص رو پیدا کردیم و اوردیم به ستاد خودمون البته بماند که در طی این ماموریتا چطوری صدمه می‌دیدیم و از ترس رو به مرگ می‌رفتیم ولی هنوزم معتقدم هیجان خاص خودش‌رو داره و منم که عاشق هیجان.
بالاخره به ساختمون ستاد رسیدیم. ساختمون توی یه بیابون خارج شهر بود که با وسیله یه ورد قوی از دید مردم عادی پنهان شده بود و فقط کسایی که عضو ستاد بودن با وسیله کارت شناسایی و ساعت مخصوص می‌تونستن اون‌رو ببینن.
من نمی‌فهمم پرا باید ساختمون یه جای پرت باشه د آخه مگه قایمش نکردین دیگه چرا این‌جا ساختینش؟ دست از غر زدن و کل کل با خودم برداشتم و ساعتم‌رو دور مچ دستم بستم و کارت شناساییم رو هم انداختم گر*دنم و هرسه وارد شدیم بی خبر از این‌که این‌بار وارد شدنمون با سری‌های قبل فرق داره و دردسرای زیادی قراره به زندگیمون بیاره.
وقتی وارد ساختمون شدیم باد خنکی به صورتم خورد و باعث شد یه‌خورده احساس بهتری پیدا کنم ولی نمی‌دونم چرا از لحظه ورود سر د*ر*د عجیبی گرفتم. ولش کن لابد بخاطر کم خوابیه. هرچی این آیدینا خوش خوابه من کم خوابم. کلاً در طول شبانه روز بیشتر از دوسه ساعت نمی‌تونم بخوابم. به سالن جلسه که رسیدیم دم در هرسه نگاهی به هم انداختیم و با لبخندی اطمینان بخش وارد شدیم که نگاه ها همه به سمت ما برگشت.
احمدی مؤسس انجمن نگاهی بهمون انداخت و گفت:
- درست سر وقت اومدین دخترا بشینین.
روی نزدیک ترین صندلی به در نشستم و حدیث و آیدینا‌‌هم هرکدوم یجا نشستن. جو برام خیلی سنگین بود و دل‌شوره مضخرفی داشتم که دلیلشم نمی‌دونستم فقط امیدوارم اتفاق بدی نیوفته، البته خودمم به حرف خودم شک داشتم.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

Setayesh.th

کاربر تک رمان
کاربر تک رمان
عضویت
Feb 14, 2021
ارسال ها
18
لایک ها
94
امتیاز
13
پارت سوم:

من یه ویژگی دیگه‌ای هم که دارم اینه که آینده رو پیش بینی می‌کنم و این اصلا خوب نیست چون خیلی جاها شک بهم وارد می‌شه.
احمدی کمی روی صندلیش جابجا شد و رو به جمعیت گفت:
- می‌دونین فقط برای معموریت‌های مهم این‌جا دور هم جمع می‌شیم پس سعی کنید با دقت حرفام رو گوش کنید که بعد توضیحاتم هیچ سوالی رو جواب نمی‌دم... خب یه راست می‌رم سر اصل مطلب، یه باند مافیایی قاچاق انسان آقای امیر عظیمی رو که دارای سلول کمیاب اِم هست رو اسیر کرده و می‌خواد اعضای ب*دن و سلول‌های اون رو بفروشه به کشور های خارجی، شاید بتونین حدس بزنین که این سلول چقدر اهمیت داره و ممکنه اگه از راه اشتباهی ازش استفاده بشه باعث نابودی جهان بشه!
این معموریت خیلی حساس و خطرناکه و البته به قدرت ذهن خوانی و هوش بالا و قدرت هیپنوتیزم و آینده نگری احتیاج داره که ما تصمیم بگیریم از سه شاگرد خوبمون خانوم ستایش شریفی، آیدینا معاف و حدیث انصاری کمک بگیریم و امیدواریم که قبول به مشارکت باما بکنن چون واقعا به قدرت‌های اون‌ها احتیاج داریم.
بعد از حرفش نگاهی به ما سه تا انداخت و لبخندی زد. صددرصد اول پاداش این کار برام اهمیت داشت چون به هیچ وجه راضی نبودم با مبلغ کم توی این ماموریت مشارکت کنم پس بلند شدم و گفتم:
- ما اول باید بدونیم پاداش این کار چقدره؟
صفاییان معاون انجمن لبخند کجی تحویلم داد و با غرور از روی صندلیش بلند شد و گفت:
- صددرصد، در حد لیاقت‌تون بهتون پاداش داده می‌شه.
می‌دونستم می‌خواد من رو خورد کنه ولی من زرنگ تر از این حرفا بودم.
- من مبلغ بالایی می‌خوام.
حالا من بودم که با پوزخند به صفاییان نگاه می‌کردم. احمدی تک خنده‌ای به جدال بین ما کرد و گفت:
- البته که پاداشتون زیاده چون ما برای شماها احترام زیادی قائلیم، مگه نه پدرام جان؟
صفاییان یا همون پدرام باز نیشخندی تحویل من داد و گفت:
- البته که همین‌طوره.
اون لحظه معنی حرفش رو درست متوجه نشدم ولی بعد‌ها فهمیدم که اون روز توی سالن جلسه چیز خوبی در انتضارمون نبوده که صفاییان اون حرف رو زد.
آیدینا که تا اون لحظه سرگرم ناخوناش بود گفت:
- خب پس اول مبلغ رو بگین تا ماهم نظرمون رو بگیم.
احمدی دسته چکی از توی جیبش در اورد و یه ورقش رو جدا کرد و امضا کرد و داد به آیدینا و گفت:
- اینم یه چک سفید امضا که هرچقدر بخواین میتونین توش بنویسین و البته سه تا بلیط به هرکشوری که خودتون بخواین البته اون رو بعد برگشتن از ماموریت بهتون میدیم تا چند وقتی رو استراحت کنین.
حقیقتا جا خوردم ولی اصلا به روی خودم نیوردم و با همون غرور همیشگی از روی صندلی بلند شدم و گفتم:
-پس توضیحات کامل رو برامون ایمیل کنین. ما دیگه باید بریم.
حدیث و آیدینا هم بلند شدن و باهم به سمت در رفتیم تا بیرون بریم ولی قبل خارج شدن حدیث برگشت سمت صفاییان و گفت:
- این همه غرور خوب نیست آقای صفاییان ممکنه یهو بین غرورتون گم شین و کل آدمای زندگی‌تون رو از دست بدین.
بگم تو دلم کلی نخندیدم دروغ گفتم, بالاخره یکی حرف دل من رو زد.
وقتی کامل از ساختمون ستاد خارج شدیم زدم زیر خنده حالا کسی نبود جلوی خنده من رو بگیره. آیدینا و حدیثم با تعجب من رو نگاه می‌کردن, لابد تو دلشون می‌گفتن اینم خل شد رفت پی کارش. آخیش یه‌خورده حال پدرام جون گرفته شد و منم امشب راحت دو، سه ساعت می‌خوابم. همه چی آرومه من چقد خوشحالم.
صبح با صدای جیغ جیغ‌های حدیث و آیدینا بیدار شدم نگاهی به ساعت انداختم ساعت هشت صبح بود و فیکس سه ساعت خوابیده بودم، چه خوابی‌ام دیدم خیلی عحیب غریب بود ولی واسم این جور چیزا عادیه.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

Setayesh.th

کاربر تک رمان
کاربر تک رمان
عضویت
Feb 14, 2021
ارسال ها
18
لایک ها
94
امتیاز
13
پارت چهارم:
بلند شدم و رفتم دسشویی و آبی به دست و صورتم زدم و بعدم رفتم تو حال تا ببینم باز این دوتا چیکار کردن.
حدیث و آیدینا درحالی که موهای هم‌دیگه رو چ*ن*گ زده بودن رو مبل دعوا می‌کردن، خدایا به این دوتا عقل ندادی که نخود دادی.
آیدینا با حرص گفت:
- تو مجبورم کردی گردو بخورم حالا ببین صورتم چطور ورم کرده دیگه آرایشم روش جواب نمی‌ده.
حدیثم درحالی که داشت موهای آیدینارو بیشتر می‌کشید گفت:
- حالا نمردی که صورتت فقط ورم کرده که اونم با اون وضع آرایش تو درست میشه.
اوه حالا گفتم سر چی دعوه کردنا! رفتم سمت‌شون و خواستم جداشون کنم که دوتایی‌شون موهای من‌رو هم گرفتن. ای بابا بدبختی گیر کردیما، همین‌جوری که سعی داشتم موهام و ازاد و اون دوتارو از هم جدا کنم گفتم:
- به من چیکار دارین آخه وحشیا چرا موهای من‌رو می‌کشین؟
آیدینا گفت:
- تو همیشه گردو میگیری پس توام مقصری.
- عجب بدبختی دارما بابا گردو کلی ویتامین و این‌ها داره حالا مردی دوسه لقمه خوردی؟
آخ آخ ول کن موهامو بچه کندیشون.
آیدینا گفت:
- حقته تا تو باشی از این به بعد گردو نخری که این خانوم من‌رو مجبور کنه بخورم.
تا خود ظهر دعوا داشتیم سر گردو خوردن آیدینا. سه تا بچه پنج ساله بهتر از ما رفتار میکنن.
بعد از خوردن نهار رفتم تا ایمیلم‌رو چک کنم و ببینم باید واسه ماموریت چیکار کنم؛ لپ‌تاپم‌رو روشن کردم و پسوردو وارد کردم و وارد پیام‌های ایمیلم شدم،درست حدس زده بودم و احمدی ایمیل فرستاده بود.
( باند مافیایی آرشا توی رشته و توی یه جای پرته وزیاد در معرض دید عموم نیست، پذیرفته شدن توی اون باند کار آسونی نیست ولی شما باید نظرشون رو جلب کنین که بهتون اعتماد کنن و تمام نقشه‌هاشون رو با شما درمیون بزارن. ستایش تو باید از اون تیپ خانومانت دست بکشی و تیپ اسپرت بزنی و زیادم از شال و روسری استفاده نکن و بجاش کلاه بزار، حدیث هم مثل تو ولی آیدینا باید از تیپ خانومانه استفاده کنه, وظیفه تهیه لباس و وسایل لازم به عهده خودتونه ولی مدارک و دوربین و میکروفن هارو روز یکشنبه یعنی یک روز قبل رفتن‌تون به رشت بهتون داده می‌شه. یادتون نره باید با موفقیت عملیات رو پیش ببرین و امیر رو به ستاد خودمون بیارین؛ موفق باشین)
لپ تاب‌رو خاموش کردم و رفتم توی حال، آیدینا و حدیث سرشون توی گوشیاشون بود.
تا دوشنبه که قراره بریم زیاد وقت نداریم, وایسا ببینم امروز چند شنبه‌است؟ جمعه پس دوسه روز بیشتر وقت نداریم. صدامو انداختم پس کلم و گفتم:
- چرا عین کوالا همش چسبیدین به یه جا؟ پاشین که باید بریم خرید کلی لباس و وسیله بخریم واسه ماموریت.
آیدینا نیم نگاهی بهم انداخت و گفت:
- اون‌وقت باچه پولی؟
- دیوونه‌ای دختر؟ برامون پول ریختن تو کارت پاشین آماده شین که باید بریم سراغ تیپای جدید.
خودمم سرخوش به اتاق برگشتم و مانتو عروسکی صورتی و یه شلوار لی یخی و شال و کفش صورتیم‌رو انداختم رو تخت تا بپوشم و رفتم سراغ سر و سامون دادن به صورتم. اول موهامو دم اسبی بالا سرم بستم و بعدم یه ریمل و یه رژ صورتی کمرنگ زدم و لباس‌ها، کفش و شالم‌رو پوشیدم و گوشی و کیف پول به همراه کارت بانکیم‌روبرداشتم و رفتم توی حال، باید کلی لباس اسپرت بگیرم اونجا کم نیارم تازه وقت خریدم که ندارم.
آیدینا و حدیثم که آماده شدن باهم از خونه خارج شدیم و بعد از در آوردن ماشین از پارکینگ به سمت پاساژ به سمت پاساژ حرکت کردیم. پاساژ خوبیه و کلی لباسای قشنگ داره.گوشیم‌رک از تو جیبم در اوردم و توی گوگل تیپ های اسپرت رو سرچ کردم تا ببینم باید چی بگیرم. بعد دیدن چندتا عکس و طرح گوشیم‌رو خاموش کردم و گذاشتم توی کیفم. به پاساژ رسیده بودیم؛ من و حدیث پیاده شدیم تا آیدینا بره ماشین‌رو پارک کنه و بیاد.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

Setayesh.th

کاربر تک رمان
کاربر تک رمان
عضویت
Feb 14, 2021
ارسال ها
18
لایک ها
94
امتیاز
13
پارت پنجم:

وارد پاساژ که شدیم از دیدن لباس‌ها دهنمون باز مونده بود. حالا من بین اینا چی بگیرم؟ به سمت یه مغازه که لباسای تینیجری خوشگلی داشت رفتیم, آخرای شهریور بود و هوای اصفهانم که سرد. کل لباس‌هاش خوشگل بودن ولی من باید تیپ اسپرت در نظر بگیرم، رفتم سمت یه ست زرشکی شلوار اسلش بود و یه کت کوتاه که جنسشون کتان بود، از فروشنده سایز 38لباس‌روگرفتم و رفتم توی اتاق پرو تا توی تنم لباسارو ببینم.
بعد تعویض لباس یه نگاه توی آیینه اتاق پرو به خودم انداختم، لباس خیلی توی تن قشنگ نشسته بود.
- به به! به این میگن لباس، نمردیم و فهمیدیم تو تیپ اسپرتم جیگریما.
بعد از کلی جنگولک بازی جلوی آیینه لباسارو عوض کردم و اومدم بیرون.
حدیثم دوسه دست لباس گرفته بود، منم یه ست هودی شلوار صورتی و یه کت کوتاه سبز و یه شلوار مشکی که کنارش خط سفید داشت گرفتم و از مغازه اومدیم بیرون، آیدینا هم اون سمت پاساژ با کلی پاکت خرید تو دستش منتظر ما مونده بود.
حدیث با بی‌حالی گفت:
- من خیلی گشنمه بریم یه چیزی بخوریم.
- خوبه همین الان کلی غذا کوفت کردیا.
- تو و آیدینا مث قحطی زده‌ها مگه می‌زارین چیزی واسه آدم بمونه؟
- حالا دوسه لقمه بیشتر که این حرفارو نداره، بیا بریم وقتی کلاه و کفش و جینگول مینگول گرفتیم می‌ریم پیتزا مهمون من.
آیدینا که حالا بهمون نزدیک شده بود گفت:
- چی‌شده ولخرج شدی؟
- بده می‌خوام مهمونتون کنم؟ ناراحتین خودتون دو‌تا‌تونو حساب کنین.
آیدینا با پاچه‌خواری گفت:
- نه کی گفته ناراحتیم از قدیم گفتن مال مفت خوردن داره.
هرسه خندیدیم و به سمت مغازه‌ای که کلاه و کمربند و کیف و این‌جور چیزا داشت رفتیم. من دوسه تا کلاه کپ و چون نزدیک پاییز بود و معلوم نبود تا کی اونجا موندگاریم دوتاهم کلاه زمستونی گرفتم و حدیث و آیدینا هم بعد این‌که خریدشون رو کردن از مغازه خارج شدیم. با این همه پاکت دستم دیگه داشتم پس میوفتادم. کفش فروشیم رفتیم و بعد از خریدن کفش به سمت فست فودی تو خود پاساژ رفتیم,خیلی شلوغ بود.
من یه همبرگر و سیب سرخ کرده و اون دوتام پیتزا پپرونی و مخصوص سفارش دادن.
حدیث با کنجکاوی گفت:
به‌غیر از اینایی که گرفتیم دیگه باید چی بخریم؟
- احمدی فقط گفته بود استایلامون‌رو عوض کنیم دیگه چیزی نگفته بود.
آیدینا با نگاه عمگینی گفت:
- من فکر نکنم بتونم بیام.
- چرا چیزی شده؟
- دیشب بابا بهم زنگ زد و گفت باید برگردم اصفهان,، انگار عمه خانوم رو به مرگه.
- حالا چطوری بدون تو بریم؟
حدیث کسل مانند‌گفت:
- کنسل‌اش همکه نمی‌تونیم بکنیم چون دیشب تعهد دادیم.
- شما برین بابا فوقش من بعداً می‌یام.
فکر بدیم نبود! من و حدیث اول می‌رفتیم و آیدیناهم بعد به‌ ما می‌پیوست.
- اگه استایلتون اسپرته باید یه‌خورده موهاتون‌رو از این بهم ریختگی دربیارین.
- تو فکرم موهام‌رک کوتاه کنم.
-‌ غ*لط خوردی، موها به این جیگری چیکارشون داری؟
حدیث با بیخیالی ادامه داد:
- تو دست و پام‌ان.
نتونستم دیگه چیزی بگم چون سفارشامون‌رک اوردن و ماهم عین قحطی زده ها شروع کردیم به خوردن غذا.
بعد از این‌که غذاهامون تموم شد پولش‌روحساب کردیم و رفتیم به سمت خونه، حدیث بشدت توی فکر بود.
- چی‌شده؟تو فکری!
- یه مدت‌ حس می‌کنم انرژیم اومده پایین نمی‌دونم چیکار کنم؟
- با یه‌خورده تمرین درست می‌شه بابا بد به دلت راه نده همه چی درست می‌شه دیگه.
به حرفایی که می‌زدم امید کامل داشتم چون من درمورد خ*را*ب شدن ماموریتمون چیزی تو خوابم ندیده بودم و همین خیال منو راحت تر می‌کرد.
حدیث با حالتی که نگرانی تو چشم‌هاش موج می‌زد گفت:
- سعی خودم‌رو می‌کنم ولی...
- دیگه ولی نداره که من میگم درست می‌شه یعنی درست میشه دیگه، تو به من شک داری؟
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

Setayesh.th

کاربر تک رمان
کاربر تک رمان
عضویت
Feb 14, 2021
ارسال ها
18
لایک ها
94
امتیاز
13
پارت ششم:
معلوم بود حدیث هنوزم نگرانه ولی من باید بهش انرژی مثبت می‌دادم.
- دیوونه ناراحت نباش خودم کمکت می‌کنم.
با سردرگمی گفت:
- چی بگم والا هرچه پیش آید خوش آید.

حدیث
بعد از اتمام همه کارامون به سمت خونه راه افتادیم.
نگران انرژی از دست رفتم بودم، نگران آیدینا بودم که نمی‌تونست بیاد و... این‌ها همه باعث می‌شدن نگران باشم و دل‌شوره داشته باشم ولی بهتر بود فعلاً فکرم‌رو از هرچیزی دور کنم.
ستایش به آرومی زمزمه کرد:
- این‌قدر نرو تو فکر بچه، همه چی درست می‌شه.
- امیدوارم
به خونه که رسیدیم یه راست رفتم توی اتاق و رو تخت ولو شدم تا کمی فکرم آزاد بشه و بتونم بخوابم. طولی نکشید که چشمام گرم شد و دیگه چیزی از دوروبرم حس نکردم.
با صدای ملایم ستایش که اسمم‌رو صدا می‌زد چشمام‌رو باز کردم و کش‌وقوسی به بدنم دادم رو بهش گفتم:
- جونم؟
- پاشو چقدر می‌خوابی از دیشب ساعت ١٠تاحالا خوابی.
با تعجب گفتم:
-مگه ساعت چنده؟
ستایش نگاهی به ساعتش انداخت و گفت:
- ساعت دوازده ظهره.
برق از سرم پرید. چه‌خبره؟ یعنی من این‌قدر خوابیدم؟ باورم نمی‌شه؛ ناچار از روی تخت بلند شدم و بعد از زدن آبی به دست و صورتم رفتم تو حال پیش اون دوتا.
آیدینا که طبق معمول روی کاناپه درحال چرت زدن بود چون عصر باید می‌رفت اصفهان و ستایش هم تو آشپزخونه داشت غذا درست می‌کرد.
حوصله‌ام حسابی سر رفته بود؛ فکری به سرم زد رفتم تو اتاق و با پاسورا برگشتم و خودم نشستم کف خونه رو قالی و اون دوتارو هم صدا زدم تا بیان.
ستایش با حالت طلبکاری گفت:
- نمی‌بینی مشغول آشپزیم؟
با ذوق درونیم گفتم:
- دو دقیقه هنر نمایی نکن بیا این‌جا تا بازی کنیم.
ستایش کنار من نشست، آیدینا هم خواب آلود به سمت‌مون اومد و اونم جفت‌مون نشست.
- خب بیاین بی بی سلام بازی کنیم.
ستایش نگاهی بهم انداخت و درحالی که سعی می‌کرد خندش رو نشون نده گفت:
- خیلی وقته بازی نکردم فکر نکنم بد باشه یکم استراحت بدم به خودم.
آیدینا هم سری تکون داد و بازی رو شروع کردیم... دوسه دوری بازی کردیم و می‌خواستم واسه دور چهارم ورقه هارو پخش کنم که بوی سوختگی به مشامم خورد.
با ترس گفتم:
- هویی ستی پاشو برو غذات سوخت.
ستایش درحالی که زیر ل*ب من رو فحش می‌داد با عجله به سمت آشپزخونه رفت و آیدیناهم همون‌طور نشسته چرت می‌زد. این دخترم خدای خوابه ها، اصلاً کم نمی‌یاره من موندم دقیقاً کار مفیدش تو زندگی چیه.
کارتارو جمع کردم و بلند شدم تا یه سر به غذا بزنم. ستایش با خیال راحت داشت سیب‌زمینی سرخ شده‌‌رو می‌ریخت توی خورشت.
- وا مگه غذات نسوخت؟
ستایش با بی‌خیالی گفت:
- نه خداروشکر فقط یه کم ته دیگش سوخت که اونم چیزی نیست؛ ما که ته دیگ خور نیستیم.
با سر حرفش‌رو تایید کردم و رفتم تو اتاق و پاسورارو گذاشتم و برگشتم تو حال.
دوروز بعد: ستایش
بالاخره امروز روز رفتن به اون ستاده، سعی می‌کردم به چیزای خوب فکر کنم.
دیروز دوتا خانوم اومدن خونه ما و به‌ما یه سری میکروفون و جی‌پی‌اس و کارت شناسایی و این‌ها دادن که مربوط به ماموریت بود.
حدیثم برخلاف مخالفتای من یکم موهاشو کوتاه کرد. موهاش که قبلاً تا زانوش می‌رسیدن الان تا ک*م*رش بودن و البته رنگشونم ریمو کرد که به‌نظر من خوب کاری کرد اصلا رنگ طلایی بهش نمی‌اومد. نگاهی به نیمرخ حدیث انداختم. چشم و ابروی مشکی و بینی قلمی و ل*ب های درشت گوشتی، درکل قیافش خیلی جذاب بود و خواستنی.
حدیث با خنده رو به من گفت:
- تموم شدما.
به خودم اومدم و بهش لبخندی زدم؛ از چهره‌اش معلوم بود استرس داره پس سعی‌کردم من چیزی بروز ندم که دل‌شورش بیشتر نشه.
 

Setayesh.th

کاربر تک رمان
کاربر تک رمان
عضویت
Feb 14, 2021
ارسال ها
18
لایک ها
94
امتیاز
13
پارت هفتم:

- کاش آیدینا باهامون می‌یومد.
حدیث سری تکون داد و گفت:
-بیچاره گیر عمه اش بود وگرنه می‌یومد‌.
سری تکون دادم و از پنجره قطار به بیرون نگاه کردم؛ برگ درخت‌ها کم و بیش زرد شده بود و ریخته بود و جلوه قشنگی به مناظر اطراف داده بود؛ نفس عمیقی کشیدم و از ته دلم از خدا خواستم که مراقبمون باشه.
بالاخره بعد از ساعت‌ها به محل مورد نظر رسیدیم؛ جایی که باید پیاده می‌شدیم یه بیابون اطراف رشت بود که از اون‌جا با ون مخصوص می‌رفتیم به ستاد.
نفس عمیقی کشیدم و هوای پاک شمال رو به ریه‌هام دعوت کردم؛ طولی نکشید که دوتا ون مشکی رنگ جلوی پاهامون ترمز کردن و راننده هاشون که هیکلی و قد بلند بودن درست شبیه این بادیگاردا با دوتا نایلون به سمتمون اومدن یکی‌شون بعد از برانداز کردن ما ل*ب باز کرد و گفت:
- این چشم بند هایی که بهتون میدیم رو وقتی که سوار ون شدین به چشمتون بزنین؛ هرکسی که این کار رو نکنه کشته می‌شه چون ما اینجا به هیچکس کوچک ترین رحمی نمی‌کنیم, فهمیدین?
چه بی شخصیت و عصبی! حالا خوبه رییسم نیستن و انقدر ادعا دارنا; همه سرهاشون رو به علامت مثبت تکون دادن.
از توی اون نایلون به همه‌مون چشم بندهای مشکی دادن و ماهم یکی یکی سوار ون شدیم و چشم بند هارو به چشمامون بستیم؛ دور تر از حدیث نشسته بودم چون کسی نباید می‌فهمید که بین من و اون آشنایی قبلی هست, این دستور آقای احمدی بود و البته پدرام خر، نگاهی به دوروبر انداختم درکل توی ون ما چهارتا دختر و هفت‌تا پسر بود به علاوه اون راننده‌اعه که شبیه هیولا بود با اون ریش‌های درازش و هیکلش که به راحتی ده تای هیکل من بود؛ این اطلاعات رو هم قبل از این‌که چشم بند بزنم به دست اوردم وگرنه من که از زیر چشم بند چیزی نمیدیم و الکی گردنمو اینطرف اونطرف تکون می‌دادم؛منم دیوونه شدم رفت.
با توقف ماشین فهمیدم که به ستاد رسیدیم; صدای پارس سگ از همه طرف میومد, دستام یخ کرده بود و یخورده میلرزید. چشم بندامونو در اوردیم و حالا میتونستم قیافه پسر دخترارو ببینم که ترسیده بودن; در ون باز شد و یکی یکی پیاده شدیم و چمدون به دست راه افتادیم سمت ته باغنگاهی به عمارت بزرگ ته باغ انداختم و سوتی زدم.
- اولالا چقد این‌جا خوشگل و بزرگه.
همه ریز ریز می‌خندیدن، لابد دارن می‌گن این دختره چقد ندید بدیده! بیخیال فکر مردم شدم و قدمامو تند تر کردم بلاخره به در اصلی رسیدیم و بعد از اجازه ورود در باز شد و وارد عمارت شدیم, دیگه چشمام از این باز تر نمیشد, داخلش از بیرونش خوشگل تر بود; وای خدای من همه چیز سفید طلایی بود و دورتا دور خونه پر وسایل عتیقه و گرون قیمت بود; ندید بدید نیستما ولی حس میکنم اومدم موزه. دوتا مرد گنده تر از اون راننده ها به سمتمون اومدن و اشاره کردن که دنبالشون بریم ماهم مثل این جوجه اردکا دنبالشون راه افتادیم.
پله ها طلایی و سفید بودن و نرده های کنارشون فوق العاده خوشگل بود؛ هه این چیز میزارو از پول قاچاق انسان به دست اوردن. از این فکر بیرون اومدم و همراه بقیه به طبقه بالا رفتم؛ طبقه دوم هم مثل طبقه اول پر عتیقه جات بود با سه دست مبل راحتی و گرون قیمت و تلویزیون و دوازده تا هم اتاق خواب داشت؛ یکی از اون مردا جلومون وایساد و شروع کرد به سخنرانی:
- خب تعدادتون بیست و پنج نفره پس باید به گروه های پنج نفره تقسیم بشین پسرا جدا و دختراهم جدا.
اول از همه طوری که کسی شک نکنه به سمت حدیث رفتم و مثل این بچه ها که ذوق میکنن برای پیدا کردن دوست گفتم:
-میای باهم همگروهی بشیم؟
حدیث هم لبخندی زد و گفت:
-البته اسم من حدیثه و تو چی؟
منم متقابلاً لبخندی زدم و خودم‌رومعرفی کردم؛ سه تا دختر دیگه هم به سمتمون اومدن و خودشون‌رومعرفی کردن اسماشون نیایش، سونیا و ملیسا بود و یه طور مشکوکی مارو نگاه می‌کردن.
بیخیال شونه ای بالا انداختم و هر پنج تامون به سمت اتاقی که بهمون نشون دادن رفتیم تا استراحت کنیم؛نگاهی به ساعت مچیم انداختم که عقربه عدد یازده رو نشون می‌داد.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

Setayesh.th

کاربر تک رمان
کاربر تک رمان
عضویت
Feb 14, 2021
ارسال ها
18
لایک ها
94
امتیاز
13
پارت هشتم:

خیلی خسته بودم؛ همون‌طور که چمدون‌ام رو گوشه‌ی اتاق گذاشتم روی تخت اولی ولو شدم و طولی نکشید که چشمام سنگین شد و...
با صدای داد و بیداد شخصی که سعی داشت بیدارمون کنه چشم‌هام رو باز کردم و روی تخت نشستم و صدام‌رو انداختم پس کلم و گفتم:
- چته بابا مگه سر اوردی؟الان بیدار می‌شیم دیگه.
بقیه دختراهم بیدار شدن و روی تخت نشستن؛ دیشب نتونستم اتاق‌رو آنالیز کنم.
یه اتاق بزرگ بود با پنج تا تخت تک نفره و کنار تخت هرکسی یه کمد لباسی بود و تم اتاقم سفید صورتی بود، رو تختی ها و رو بالشتی‌ها هم سفید با گل‌های درشت صورتی بودن؛ دست از آنالیز کردن برداشتم.
بقیه مشغول چیدن وسایل تو کمداشون بودن؛ منم به سمت چمدونم رفتم، بازش کردم و لباسام‌رو‌گذاشتم تو کمد، کت سبزم و به همراه شلوار مشکی‌ایم که کنارش خط سفید داشت به همراه یه کلاه کپ پوشیدم و کفش‌های اسپرت مشکیم رو پاک کردم و به همراه بقیه از اتاق خارج شدم.
نگاهی به حدیث انداختم که موهاش رو بالای سرش بسته بود و یه کلاه کپ مشکی سرش بود و یه تیشرت سفید بلند پوشیده بود با کت لی روش و یه ساپورت مشکی و کفشای اسپرت سفید.
نیایشم یه دورس بلند سفید و ساپورت مشکی و کفش های سفید اسپرت پوشیده بود؛ سونیا یه بلوز چهارخونه عروسکی و شلوار مام استایل که روش گلدوزی شده بود پوشیده بود؛ ک
وملیسا هم یه پیرهن مردونه بگ سفید و شلوار جین یخی و صندلای پاشنه بلند رنگی رنگی.
دست از دید زدن برداشتم و به همراه بقیه راهی سالن غذا خوری که طبقه پایین بود شدم؛ سالن غذا خوری خیلی شلوغ بود و سر و صداش زیاد.
نیایش با بی‌حوصلگی گفت:
- ا*و*ف سردرد گرفتم چه خبره این‌جا؟
ملیسا با لبخند شیطونی جواب داد:
- آدم فکر می‌کنه وارد طویله شده.
هر پنج نفرمون زدیم زیر خنده و به سمت یه میز که خالی بود رفتیم؛ از امشب ماموریت شروع می‌شد و این مسئله من رو یه‌خورده نگران کرده بود.
حدیث درحالی که با ذوق به غذاهای روی میز نگاه می‌کرد گفت:
- به به این‌ها چقدر پولدارن که این همه غذا روی میز گذاشتن فقط واسه وعده صبحانه!
سونیا ریلکس گفت:
-این‌ها پولشون از پارو بالا می‌ره معلومه میزهاشون هم این‌قدر شیک می‌چینن دیگه.
یه نون تست برداشتم و یکم کره مربا ریختم روش و گازی بهش زدم و گفتم:
- این‌ها، این همه پول دارن من موندم چرا ربات نمی‌سازن جا این‌که ماهارو علاف قاچاقشون کنن.
یک دفعه به خودم اومدم و به سرفه افتادم؛ وای چه سوتی دادم! فکر کنم رسماً بدبخت شدم.
حدیث آروم می‌زد به ک*م*رم، دستم‌رو بالا اوردم و بهش فهموندم که دیگه ادامه نده و خودمم به چهره اون سه نفر که متعجب من‌رو نگاه می‌کردن نگاه کردم. یکهو ملیسا سرش‌رو اورد جلو و گفت:
- نکنه شماها اون دوتا فرد مشهورین که از ستاد آلفین اومدین؟
من و حدیث متعجب نگاشون می‌کردیم که نیایش لبخندی زد و گفت:
- ماها نگرانتون بودیم. نترسین ماهم از کارمندای همون ستادیم ولی توی یه بخش دیگه کار می‌کنیم و اینجا هستیم تا به شما دوتا کمک کنیم و البته جزوی از این معموریت مسخره هم هستیم.
حدیث مشکوک نگاهی به اون سه نفر انداخت و گفت:
- از کجا بدونیم راست میگین?
با سر حرفش‌رو تایید کردم که صدای مضخرف پدرام تو سرم پیچید؛ مردشور این میکروفنارو ببرن که توی گوش ما جاسازی کردن.
- حرفای اونا حقیقته پس سعی کنین باهم همکاری کنین تا زودتر این ماموریت به پایان برسه.
نمی‌تونستم حرف بزنم و جوابش‌رو بدم؛ پسره‌‌ی گاو چرا از قبل بهمون چیزی نگفت؟ به‌شدت از دستش شاکی بودم؛ حتی سر ماموریتم با من لج داشت وقتی برگشتم حسابی ادبش می‌کنم.
تا شب توی عمارت بی‌کار گشت می‌زدیم و جالب این‌جا بود که حتی دیگه اون نگهبان‌های گنده هم باهامون کاری نداشتن و هرجا دلمون می‌خواست می‌رفتیم؛ طی یه تماس با پدرام فهمیدم که به احتمال زیاد کار‌هاشون رو توی شب انجام می‌دن که کسی بیدار نباشه، پس وقتی همه خوابیدن یواش از اتاق بیرون اومدم و توی سالن رو گشت زدم.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
بالا پایین