خوش آمدید
به انجمن تک رمان خوش آمدید. لطفا برای استفاده بیشتر از انجمن عضو شوید یا وارد سیستم شوید.

📖درحال تایپ رمان نبض دلواپسی|SETAYESH کاربر انجمن تک رمان

  • شروع کننده موضوع SETAYESH^◡^
  • تاریخ شروع
  • پاسخ ها 11
  • بازدیدها 228
  • Tagged users هیچ
  • انجمن و سایت تک رمان؛ پیرو قوانین جمهوری اسلامی ایران می‌باشد لطفا از ارسال محتوای خلاف قوانین جمهوری اسلامی ایران خودداری کنید در صورت مشاهده بدون اطلاع قبلی ارسال های شما حذف می‌گردد.
تالار مربوطه

سطح رمان چه جوریه و آیا جذابیت و گیرایی داره؟

  • سطحش خوبه ولی جذابیت نداره

  • سطحش خوبه و جذابیت هم داره

  • سطحش خوب نیست و جذابیت نداره

  • سطحش خوب نیست ولی جذابیت داره


نتایج فقط بعد از شرکت در نظرسنجی قابل رویت است.

SETAYESH^◡^

ناظر تالار رمان + مدیر تالار پزشکی ‌+ روزنامه نگار
کادر مدیریت تک رمان
مدیر تالار
ناظر رمان
مجله نویس
روزنامه‌نگار
کپیست
منتقد آزمایشی
ویراستار آزمایشی
گوینده آزمایشی
عضویت
Oct 21, 2020
ارسال ها
1,135
لایک ها
8,133
امتیاز
63
«به نام آفریننده‌ی عشق در قلب‌های تپنده»
نام رمان: نبض دلواپسی
نام نویسنده: SETAYESH^◡^
نام ناظر عزیز: Melika_Yari
ژانر: عاشقانه، تراژدی، اجتماعی
خلاصه:‌ نوازش دختری ساده و بی آلایشی است که روزگار سختی را گذرانده. شخصی از دنیایی متفاوت بر روزگار او سایه می‌افکند؛ که دنیایش را تیره و تار می‌کند!
پس از مدتی؛ این بار شخصی رنج کشیده، مانند خود، سر راهش قرار می‌گیرد و قصد کمک به او را دارد.
آن شخص کیست و چرا به او کمک می‌کند؟!
آیا او می‌تواند نوازش را از درون دنیای تاریکی که در آن فرو رفته، نجات دهد؟!

تقدیم نامه:
این رمان که رمان دوم‌‌ام هستش رو تقدیم می‌کنم به رفیقم yamaç
مرد رنج کشیده، مرد روزهای سخت!
امیدوارم تمام رویاهات به واقعیت تبدیل بشن و غم‌هات تبدیل به شادی🌹


«این رمان بر اساس واقعیت نوشته شده است»
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

Melika_Yari

ناظر آزمایشی
کاندیدای مدیریت
ویراستار آزمایشی
کپیست آزمایشی
عضویت
Dec 27, 2020
ارسال ها
486
لایک ها
8,507
امتیاز
53
سن
16
محل سکونت
پدال گ*از از پیست رالی، پیچ اول، سطون یک، ترمز آخر!

SETAYESH^◡^

ناظر تالار رمان + مدیر تالار پزشکی ‌+ روزنامه نگار
کادر مدیریت تک رمان
مدیر تالار
ناظر رمان
مجله نویس
روزنامه‌نگار
کپیست
منتقد آزمایشی
ویراستار آزمایشی
گوینده آزمایشی
عضویت
Oct 21, 2020
ارسال ها
1,135
لایک ها
8,133
امتیاز
63
مقدمه:
کجایی؟!
آیا می‌دانی که چه قدر دلتنگتم؟!
کاری با رفتنت ندارم. فقط؛ چرا بدون خداحافظی رفتی؟ چرا؟!
خیلی خب!
حالا که رفتی؛
دیگر برایم مهم نیستی!
خدا نگه دارت!
اکنون من
دلواپس شخص دیگری هستم!
تنها او می‌تواند ذهن من را از فکر کردن به تو منحرف کند!
کجاست او؟!
دردش به قلبم!
کاش بیاید که بدجور دلواپس‌اش هستم!
دلواپس قلب مهربان‌اش،
عشق درون قلب‌اش،
شیرینی صدایش،
گرمی دستان‌اش و...
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

SETAYESH^◡^

ناظر تالار رمان + مدیر تالار پزشکی ‌+ روزنامه نگار
کادر مدیریت تک رمان
مدیر تالار
ناظر رمان
مجله نویس
روزنامه‌نگار
کپیست
منتقد آزمایشی
ویراستار آزمایشی
گوینده آزمایشی
عضویت
Oct 21, 2020
ارسال ها
1,135
لایک ها
8,133
امتیاز
63
#پارت1
صدای فریاد های گوش خراش، در کل ساختمان پخش شده بود!
هر کس به طرفی می دوید و به دنبال راه نجاتی برای خود بود.
نوازش گوشه ای ایستاده و به شعله های آتش خیره شده بود! بله! کیارش آن‌جا ایستاده بود! میان شعله های آتش!
باید نجاتش می‌داد یا نه؟!
پس چرا کیمیا کنار کیارش نبود که به دادش برسد؟؟!
افکارش را پس زد و به سمت او دوید، اما هر چه بیشتر می‌رفت، کیارش دورتر میشد!
کم کم آتش جلوی دید نوازش را گرفت و تصویر کیارش در میان شعله های فروزان ناپدید شد!
***
با وحشت از جا پرید، خواب وحشتناکی دیده بود!
چرا کیارش میان آن شعله ها بود!؟
به سمت پله ها دوید، پاهایش هنوز هم از دیدن آن صحنات، سست بودند.
روی یکی از پله ها نشست و نفس عمیقی کشید.
باید حتما عسل را بیدار می کرد و از خوابش برای او تعریف می‌کرد.
هرگاه خواب وحشتناکی میدید، باید آن را برای کسی توصیف می‌کرد تا آرام میشد.
عسل زیر چشمی نگاهی به چشمان قهوه ای تیره‌ی نوازش انداخت که پریشانی و آشفتگی در آنها موج میزد، سپس به میز عسلی روبه رویش خیره شد.
-دیوونه شدی دختر؟؟! چند صد بار گفتم اون رو فراموش کن؟ میشه بس کنی؟؟!خسته ام کردی به مولا! همه‌اش‌ کیارش کیارش!
نوازش دیگر نتوانست تحمل کند:
-بس کن عسل! بهت میگم اون تنها کسی بود که از ته قلبم دوستش داشتم! چه‌طور می‌تونم به همین راحتی دل بکنم؟!
عسل دستی به موهای بلند خرمایی اش کشید و با کلافگی اتاق رو ترک کرد و چند لحظه بعد، با لیوانی پر از آب و قرص های نوازش وارد شد.
-من دیگه اون قرص های لعنتی رو نمی‌خورم!
-تو خیلی بی‌جا می‌کنی! همین کارهات باعث میشه که هر شب کابوس ببینی! اگه به حرف دکتر گوش می‌کردی الان بهتر بودی احمق!
نوازش احمق نبود! فقط خسته بود! از همه چیز! از زندگی، از محدودیت هایش، از عشق نافرجامی که داشت، از ...
تنها جایی که می توانست اسطوره اش را ببیند، در خواب بود! هر چند تنها کابوس های آزاردهنده بودند اما برای او، به هیچی می‌ارزید!
عسل جدی و طلبکارانه بالای سر نوازشی که روی مبل تک نفره ی شکلاتی رنگ درون اتاق ولو شده بود، ایستاد و با سر اشاره ای به قرص ها و لیوان در دستش کرد.
با اخمی از سر مخالفت، رو به عسل کرد:
-خیلی خب! این دفعه هم تو برنده شدی! ولی این آخرین باریه که این کوفتی ها رو می‌خورم!
سپس با اشاره ی ابرو به عسل فهماند که به تلفن همراهش را به او بدهد.
تاریخ ۲۰ بهمن روی صفحه ی تلفن همراهش خودنمایی می کرد!
نت اش را که روشن کرد، پیام های پیام رسان های مختلف، روی سرش آوار شدند.
تبسمی شیرین به مخاطب خاص اولین پیام کرد که برایش نوشته بود:
-سلام آبجی خوبی؟
حس شیرین خواهرانه ای که به این مخاطب داشت، قلبش را کمی آرام کرد!
پس از پاسخ به چند پیام، پستی که کیانا گذاشته بود را باز کرد:
-وقتی زن داداش یهویی دلش آلوچه می‌خواد!
لبخند تلخی روی ل*ب هایش شکل گرفت!
غم ها به دلش سرازیر شدند، ذهنش برگشت به گذشته ها! به گذشته های نه چندان دور! به پنج ماه پیش.....
***
«فلش بک به پنج ماه گذشته»
فرهنگ‌سرا لبالب از دانش آموزان مولفی بود که برای مسابقه ی داستان نویسی آمده بودند.
نوازش در میان هیاهوی جمعیت، خودش را به پله های کرمی رنگ رساند و از پله ها بالا رفت، راهروی طولانی و عریض را پشت سر گذاشت و با وارد شدن به اتاق کار خودش، خسته و بی حال خود را روی صندلی پشت میزش انداخت.
نگاهی به میز نامرتب اش انداخت، پر بود از کاغذ های مچاله شده، کتاب هایی که همگی در مورد آموزش نویسندگی بودند و خودکار های تمام شده!
با دیدن آن وضع نامرتب، چهره اش درهم رفت و چادرش را که از سرش در آورده بود، آرام روی پشتی صندلی گذاشت تا دوباره مجبور به اتو زدن نشود، به صندلی مشکی رنگ اش تکیه داد و به سقف خیره شد.
چند ماه بود که با ورودش به فرهنگ‌سرا و خواندن کتاب های مختلف، سعی در تحقق آرزوهایش را داشت!
از کودکی رویای نویسنده شدن را در سر داشت، اما مادرش مانع عظیمی برای تحقق آمال و آرزویش شده بود!
اما اکنون که وارد دانشکده شده بود و کمی آزادی به دست آورده بود، می‌توانست به سمت رویاهایش قدم بردارد.
برای نوشتن رمانش، نیاز به کمک های زیادی داشت، چون بی تجربه بود و اولین باری بود که به صورت جدی شروع به نوشتن می‌کرد.
خوشبختانه فرهنگ‌سرا، مدرس‌های زیادی برای کمک کردن به افرادی مانند نوازش داشت که هفته ای دو یا سه بار برای یاری کردن نویسندگان تازه کار، در آن‌جا حضور پیدا می‌کردند.
سرپرست بخش کتاب در فرهنگ‌سرا، برای هر نویسنده یک مدرس نویسندگی مشخص می‌کرد‌‌.
امروز قرار بود مدرس نوازش انتخاب شود و به همین دلیل بود که هیجان به تک تک سلول های او تزریق شده بود و آرام و قرار نداشت!
زیرا می‌توانست بعد مدت ها به آرزویش برسد و رمانش را به بهترین نحو بنویسد.
در عالم خیالاتش غرق بود که ناگهان صدای در زدن را شنید.
با شنیدن این صدای غیر منتظره، صاف سر جایش نشست و دستی به مقنعه ی سرمه ای روی سرش کشید.
سپس متعجب به در سفید رنگ اتاقش که طرح های گنگی داشت، چشم دوخت و صدایش را صاف و رسا کرد:
-بفرمایید!
 
3 کامنت ها
آخرین ویرایش توسط مدیر:

Fatemeh.hp

مدیر تالار ورزش + ناظر تالار رمان + روزنامه نگار
کادر مدیریت تک رمان
مدیر تالار
ناظر رمان
گوینده انجمن
روزنامه‌نگار
کپیست
عضویت
Jul 14, 2020
ارسال ها
821
لایک ها
3,862
امتیاز
63

batkian๑

مدیر تالار مجله + مدیر تالار تاریخ
کادر مدیریت تک رمان
مدیر تالار
مدرس زبان
طراح انجمن
مجله نویس
گوینده انجمن
روزنامه‌نگار
کپیست
میکسر آزمایشی
عضو تیم مجله
عضویت
Jun 28, 2020
ارسال ها
1,188
لایک ها
16,232
امتیاز
73
سن
14
محل سکونت
از جهانی مختص من...
شدیدا در انتظار پارت دوم 0_0
خسته نباشی نویسنده جان. عالی بود😍
SETAYESH^◡^
 

SETAYESH^◡^

ناظر تالار رمان + مدیر تالار پزشکی ‌+ روزنامه نگار
کادر مدیریت تک رمان
مدیر تالار
ناظر رمان
مجله نویس
روزنامه‌نگار
کپیست
منتقد آزمایشی
ویراستار آزمایشی
گوینده آزمایشی
عضویت
Oct 21, 2020
ارسال ها
1,135
لایک ها
8,133
امتیاز
63
#پارت۲
در به آرامی باز شد و همزمان نوازش از جایش برخاست و به احترام شخص تازه وارد، صاف اما سر به زیر ایستاد.
زیر چشمی به مرد ناآشنا نظری انداخت؛ شلوار کتان مشکی و پیراهن سفید رنگی بر تن داشت و برق موهای صاف مشکی اش، چشم ها را خیره می‌کرد.
چشمان نوازش به کوله پشتی مشکی او که بر دوشش انداخته و تضاد رنگ زیبایی با پیراهن سفیدش برقرار کرده بود، خیره ماند.
مرد غریبه، دستی به ته ریش اش کشید و چشم های مشکی نافذ اش را به دختر قد کوتاه و سربه زیر گوشه ی اتاق دوخت.
چند قدم به جلو برداشت و در حالی که با کنجکاوی سر تا پای دخترک را برانداز می کرد، با صدای بم و خش دار اش گفت:
-سلام! وقتتون بخیر، من آریا منش، مدرس نویسندگی هستم. خانم سعادتی شما هستید؟
نوازش در حالی که یکه خورده بود و از حیرت نمی توانست ل*ب از ل*ب باز کند، سرش را کمی بالا آورد و شتاب زده پاسخ داد:
- بله بله درسته! امروز قرار بود استادم مشخص بشه، بفرمایید بشینید.
سپس با پاهای لرزان به سمت قفسه ی کتاب هایش که در کنار پنجره ی دلباز اتاق بود، رفت.
میان آن‌همه کتاب در مباحث نویسندگی و داستان نویسی، کاغذ هایی که بر روی آن‌ها تمام جان و احساسش را ریخته بود، بیرون کشید.
لبخند تلخی به آن کلمات برخاسته از دنیای خیالش زد، اما به ناگه صدای گرم و خواستنی آن غریبه‌ی آشنا، او را از رویاهایش بیرون کشید:
-خانم سعادتی!؟
سریع برگشت و در چشمان سرشار از مهر او غرق شد:
-بله؟!
مرد غریبه، تبسمی شیرین به بی حواسی دخترک کرد و با نگاه خیره اش به چشمان قهوه ای سوخته‌ی او، پاسخ داد:
-نمی‌خواید نمونه کاراهاتون رو بیارید تا طبق اون‌ها اشکالاتتون رو بگم و آموزش رو شروع کنم؟؟!
نوازش با شنیدن این حرف، دستپاچه شد و با سرعت کاغذ ها را مرتب کرد و با دستانی که از استرس می‌‌لرزیدند، به او تحویل داد.
سپس در صندلی کرم رنگی که نیم متر با صندلی او فاصله داشت، قرار گرفت و به حرکاتش خیره شد.
آقای آریا منش، کاغذ ها را روی میز عسلی رنگ گذاشت و از درون کوله پشتی مشکی اش، عینک طبی خود را بیرون کشید و پس از زدن آن، آرام کاغذ ها را تک به تک نظاره کرد‌‌، در همان حال نوازش محو چشمان ریز شده و نگاه عمیق او به کاغذ های روبه رویش شده بود!
احساس می‌کرد که در طی ۱۸ سال زندگی‌اش، آن‌قدر مسرور و شاد نبوده!
در عوض گوش سپردن به آموزش، گویا در ابرهای خیال و تصمیماتش برای آینده سیر می‌کرد!
علاوه بر ذوقی که به دلیل شروع آموزش نویسندگی و آغاز رویاهایش داشت، جذب لحن دلنشین و صدای شیرین مدرس شده بود!
آقای آریا منش، آن‌چنان با دقت، ظرافت کار و همچنین با لحنی ملایم، اشکالاتش را برایش توضیح می‌داد که هر شنونده ای را مسخ و مطیع کلام خود می‌کرد!
هر چند که نوازش آن‌قدر در گودال افکارش فرو رفته بود که چیزی از آموزش آن روز متوجه نشد!
همان‌طور که غرق در اقیانوس آمال و آرزو‌هایش بود، به چهره‌ی ساده و بی‌ریا، اما دلنشین آن‌مرد خیره شده بود که ناگهان با نگاه متعجب و لبخند پر محبت صاحب آن چهره، غافلگیر شد!
 
3 کامنت ها
آخرین ویرایش:

kosar⸙

مدیر تالار کی‌دراما + کمک طراح + نقاش انجمن
کادر مدیریت تک رمان
مدیر تالار
نقاش انجمن
عضویت
Jul 24, 2020
ارسال ها
1,451
لایک ها
20,033
امتیاز
63
محل سکونت
شَهرِ تَلّخَندِه :)ِ

Draco

کاربر تک رمان
کاربر تک رمان
عضویت
Dec 10, 2020
ارسال ها
5
لایک ها
258
امتیاز
48
محل سکونت
برزخ
کاش ارغوانم مثل نوازش خانم باشه البته حسشون👌😹مرسی از قلم نازت
 

قسم همدم

مدیر تالار عکس+ روزنامه نگار
کادر مدیریت تک رمان
مدیر تالار
ویراستار انجمن
مجله نویس
روزنامه‌نگار
منتقد آزمایشی
عضویت
Aug 11, 2020
ارسال ها
2,588
لایک ها
14,765
امتیاز
83
محل سکونت
یه دنیا عشق!
Draco
عاشقی بهت میاداااااااااااااا:))
جونز، چقدر سر به سرت بزارم من😈
قسم خبیث میشود😈😂
 

SETAYESH^◡^

ناظر تالار رمان + مدیر تالار پزشکی ‌+ روزنامه نگار
کادر مدیریت تک رمان
مدیر تالار
ناظر رمان
مجله نویس
روزنامه‌نگار
کپیست
منتقد آزمایشی
ویراستار آزمایشی
گوینده آزمایشی
عضویت
Oct 21, 2020
ارسال ها
1,135
لایک ها
8,133
امتیاز
63
#پارت۳
با دیدن آن نگاه خیره، ضربان قلبش شدت گرفت و چشمانش از شدت حیرت و ترس، درشت شد!
در پاسخ به آن نگاه و تبسم‌غافلگیرکننده، با لبخند مسخره مصنوعی که سعی در پنهان کردن قضیه داشت، به سرعت و بدون فکر گفت:
-چیزی شده؟!
-نه مشکلی نیست فقط احساس کردم سوالی دارید!
ابروهایش ناخودآگاه بالا رفت:
-چرا همچین فکری کردید؟!
-جوری نگاهم می‌کردید که معلوم بود مبحثی رو متوجه نشدید و سوالی دارید!
صورتش سرخ شد و شرم به چشمانش دوید، با سری افتاده و لحنی پشیمان پاسخ داد:
-نه استاد! ببخشید من امروز یه کم بد حالم به همین دلیل نتونستم زیاد گوش بدم!
آهی از سر ناراحتی شدید کشید، او همیشه سعی می‌کرد که زبانش به دروغ باز نشود، اما.....
افکار اضافه اش را بیرون ریخت و کمی سرش را بالا آورد، مشاهده کرد که تبسم فوق العاده‌ی صورتش محو‌ شده و اخمی کمرنگ بر ابرو‌های پرپشت و مردانه‌اش نقش بست!
نوازش با دیدن آن ابروهای در هم رفته، کمی به خود لرزید!
با همان اخم پر جذبه ی نقش بسته بر پیشانی اش، چند کاغذ از کوله‌اش بیرون کشید و به سمت دخترک سر افکنده گرفت:
-لطفا هر زمان که حالتون بهتر شد، نگاهی به این کاغذ ها بندازید.مبحثی که تو کاغذ راجب بهش نوشته شده، همون چیزی هست که امروز براتون توضیح دادم، لطفا مطالعه‌اش کنید و اگر سوالی داشتید بپرسید.چون وقت کافی برای دوباره توضیح دادن رو نداریم زمان‌ که برای آموزش داریم محدوده!
چشمی زیر ل*ب گفت و جزوه ی چند صفحه‌ای را تحویل گرفت.
***
صدای خرد شدن شیرین و دلنواز برگ های پاییزی زیر قدم هایش، از خستگی‌اش می‌کاهید.
هوای ماه مهر همیشه برای نوازش دلپذیر بود، به همین دلیل راه فرهنگ‌سرا و دانشکده را پیاده طی می‌کرد تا از آن هوای دل‌انگیز، کمال استفاده را داشته باشد.
جلوی ساختمان سه طبقه‌ی کرم رنگ ایستاد و کلید‌اش را از کیف در آورد.
پارکینگ وسیع را خیلی کوتاه از نظر گذراند، وارد آسانسور شد و دکمه ای که عدد دو را به لاتین نوشته بود، فشرد.
با تنی کوفته از خستگی، طول راهروی باریک جلوی در ورودی را پیمود و با ورود به پذیرایی، مقنعه و چادرش را در آورد و روی دسته‌ی مبل گذاشت و خودش را روی مبل تک نفره‌ی آلبالویی رنگ انداخت تا کمی خستگی در کند.
تمام اتفاقات ساعات گذشته، مانند یک فیلم سینمایی باور ناپذیر از جلوی چشمانش گذشت!
قبل از آن‌که دوباره دریای خیالاتش، او را در خود غرق کند، از جا برخاست و به پاورچین پاورچین به سمت پلکان‌ یخچالی رنگی که به طبقه‌ی بالا ختم می‌شد، رفت.
یک بار کامل سالن را از نظر گذراند، اما هیچ نشانی از عسل نبود!
پله‌ها را طی کرد و وارد اتاق ۱۰متری‌اش که در سمت چپ راهروی طبقه‌ی بالا قرار داشت، شد.
بوی عود سراسر اتاق پخش شده بود، لبخند دلربایی به باسلیقگی عسل زد.
می‌دانست که عسل روی خوش بو بودن اتاق ها و سالن حساس است!
مانتو و شلوار ساده ی سرمه‌ای رنگش را از تن بیرون کرد.
دلش یک خواب عمیق می‌خواست!
زیرا عالم خفتگی، تنها مکانی بود که می‌توانست آرامش داشته باشد!
لباس هایش را مرتب به آویز فلزی آویزان کرد و درون کمد شکلاتی رنگش که سمت راست گوشه ی اتاق نقلی‌اش قرار داشت، گذاشت.
سپس به تخت تک نفره‌اش که در تضاد جهت با کمد بود، هجوم برد و با کشیدن پتوی صورتی رنگ‌ گل دار بر روی تن خسته‌اش، به خوابی عمیق که آرزویش را داشت، فرو رفت.
***
صداهای گنگ و عجیبی در سرش می پیچید، انگار در مکانی مثل تونل بود که صدا در کل فضا پخش میشد!
همه جا تاریک بود و تنها نور کم سویی از دور نزدیک میشد.
کم کم حضور آن نور پررنگ تر شد و چهره ی مردی بلند قامت و آشنا از دور نمایان شد!
 
آخرین ویرایش:
بالا پایین