خوش آمدید
به انجمن تک رمان خوش آمدید. لطفا برای استفاده بیشتر از انجمن عضو شوید یا وارد سیستم شوید.

📖درحال تایپ رمان حقیقت تلخ سرما زده| Melika_Yariکاربر انجمن تک رمان

  • شروع کننده موضوع Melika_Yari
  • تاریخ شروع
  • پاسخ ها 20
  • بازدیدها 440
  • Tagged users هیچ
  • انجمن و سایت تک رمان؛ پیرو قوانین جمهوری اسلامی ایران می‌باشد لطفا از ارسال محتوای خلاف قوانین جمهوری اسلامی ایران خودداری کنید در صورت مشاهده بدون اطلاع قبلی ارسال های شما حذف می‌گردد.
تالار مربوطه

قلمم چطوریه؟ و خوشتون اومد؟

  • موضوعت خوب نی قلمت خوبه

    رای: 0 0.0%
  • قلمت بده موضوعت خوب

    رای: 0 0.0%
  • سر در نمیارم؛ درکل خفنه!

    رای: 0 0.0%

  • مجموع رای دهندگان
    6
  • نظرسنجی بسته .

Melika_Yari

ناظر آزمایشی
کاندیدای مدیریت
ویراستار آزمایشی
کپیست آزمایشی
عضویت
Dec 27, 2020
ارسال ها
490
لایک ها
8,658
امتیاز
53
سن
16
محل سکونت
پدال گ*از از پیست رالی، پیچ اول، سطون یک، ترمز آخر!
رمان: حقیقت تلخ سرما زده
نویسنده: ملیکا یارمحمدی Melika_Yari
ژانر: تراژدی، جنایی
ناظر: AhoorA
خلاصه:
ثانیه‌هایی که گذشته‌اند، بازگشته نخواهند شد. حقایق از پسِ ابرهای تیره بیرون می‌آیند و دختری ناجوانمردانه زندگی اش دستخوش تلخی‌ها می‌شود. او قربانی لحظه‌هایست که دیگران برایش رقم زده‌اند. آیا او به آرامش خواهد رسید و این طوفان را پشت سر خواهد گذاشت؟!
 
1 کامنت ها
آخرین ویرایش:

AhoorA

ناظر تالار رمان
کادر مدیریت تک رمان
ناظر رمان
عضویت
Jul 23, 2020
ارسال ها
68
لایک ها
2,367
امتیاز
53
سن
20
lijs_cd950d4a-c464-4e85-85cf-2853bef3ea2b.jpegخواهشمند است قبل ازتایپ رمان به قوانین زیر توجه کنید


قوانین تایپ رمان

قوانین تایپ رمان | تک رمان - انجمن رمان نویسی | تک رمان

پرسش وپاسخ رمان نویسی

تاپیک جامع پرسش و پاسخ رمان نویسی - انجمن رمان نویسی | تک رمان

تایپک جامع درخواست جلد

* تایپک جامع درخواست جلد * - انجمن رمان نویسی | تک رمان

تایپک جامع دریافت جلد
 

Melika_Yari

ناظر آزمایشی
کاندیدای مدیریت
ویراستار آزمایشی
کپیست آزمایشی
عضویت
Dec 27, 2020
ارسال ها
490
لایک ها
8,658
امتیاز
53
سن
16
محل سکونت
پدال گ*از از پیست رالی، پیچ اول، سطون یک، ترمز آخر!
#پارت1
به نام خالق من
نمی‌دانم از کجا شروع کنم؟ این اولین باریست که دست به شیوه‌ی نامه‌نگاری برده‌ام.
پوزخند عجیبی که تلخ است!
عزیزم؛ مادرت و پدرم با این شیوه، آشنایی زیادی دارند؛ شیوه‌ای که چشمانم را باز و قلب خفته‌ام را بیدار و پر افسوس کرد. برایم نوشتن زبان فارسی کمی سخته است.
اما مهم نیست؛ چون وقتی این نامه را می‌خوانی من کنارت نیستم!
هیچ وقت فکر نمی‌کردم این بازی خاک خورده‌ای که ادامه می‌دهم، آخرش چیزی بهشود که انتظارش رو نداشته باشم. بازی خطرناکی که گمان می‌کردم فقط خ*ون خودم را می‌توانم گرو بگذارم. اما خودت دیدی که آخرش چه شد؟!
نمی‌دانم شاید مقصر من بودم؛ شایدم من نبودم! لعنت به دستی که توان قلم دست گرفتن را از دست داده است. از شدت تپش قلب، قلم در دستم می‌لرزد!
می‌خواستم بگویم که تو بر خلاف من انتقامت را نگرفتی. تو خیلی مهربون هستی!
ولی کاش اون شب خودت ماشه‌ی اسلحه را می‌کشیدی!
کاش فرصتم رو با فرصتی که بهت داده بودم ازم می‌گرفتی؛ به این روش شاید راحت‌تر می‌مردم! اما سرنوشت لعنتیم داره انتقام تمام اون روزها و لحظات را میگیرد! از همون اول داشت ذره ذره شیره‌ی وجودم را می‌دوشید.
اینم می‌خواستم بگویم که ببخشید اگر همه چیزت را از تو گرفتم.
ببخشید که کل زندگیت را گرفتم؛ ببخشید که دنیایت را از بازی کثیف و سیاه از انتقام خودم پر کردم؛ ببخشید که باعث اشک‌ها، سقوط و شکستن جسمت و زخم دور مچ دستت شدم!
دنیای تو خیلی آروم و شیرین است! دیگر نمی‌گذارم زندگیت با من خ*را*ب شود؛ و ببخشید که دیر به قولم به تو عمل کردم. اگر بهت نگفتم و بیشتر از خودت دوست داشتم، من را ببخش!
ببخش که دیگه نمی‌توانم دوستت داشته باشم!
زندگی همیشه بر وقف مرادم نشد!
این مرد، دیگر اون مرد نشد!
امضاء: ز، تهرانی فر راد
***
انگشتان سردم را به دور میله‌های یخ زده حلقه کردم. سرمای میله‌های تراس اول از پو*ست و استخون، و بعد وارد قلبم شد!
چشم‌های خسته‌ام به آسمون سکوت کرده‌ی شب دوخت‌ام.
زندگی بازی بدی را با من شروع کرده. زندگی آرومی را داشتم. اما؛ نابود شد!
آروم ترین لحظه‌های زندگی‌ام در کانادا و سال‌های وارد شدن‌ام به ایران بود؛ شاید زندگی پر کمبودی داشتم ولی آرامش در تار و پود بدنم جریان داشت. شاید طعم آ*غ*و*ش پدر مادر نچشیدم؛ اما یک زن همیشه مراقب من بود و مهراش را از من دریغ نمی‌کرد.
اما از بازی بد روزگار خبر نداشتم. خبر نداشتم که نباید پا روی خاک کشوری می‌گذاشتم که گذشته‌ام را رنگ می‌زد!
قدم بر زمینی گذاشتم که همه‌ی من را به زمین زد.
کاش هیچ وقت برای موقعیت تحصیلی به ایران نمی‌آمدم.
کاش تنها بودم، اما آدم‌های کثیف دورم نکرده بودند!
متوجه شدن این موضوع خیلی دیر بود.
من تغییر کرده‌ام؛ دنیایم تاریک‌تر از شب‌های سیاه سرنوشت‌ام شد!
امواج روشنایی دریای چشانم، بی‌موج و بی‌فروغ و خاموش شد!
با دانستن حقیقت از بین رفتم!
رویای گرمای آ*غ*و*ش خانواده برایم تبدیل به کابوس شد!
قلبم با حقیقت خیانت نیمه‌ی وجودم، شکست!
باز هم از حقیقت دیگه‌ای هم ضربه خوردم!
روحم صد بار شکنجه شد. دیگه جسمم برای خود نبود. جسم من برای دیگران سر خم میکرد؛ و من نابود شدم!
من شکستم! به وسیله‌ی یک مرد نابودگر مغرور.
بازهم زیادی در خودم فرو رفته بودم. زمان زیادی را توی سرمای شدید با لباس‌های کم در زمستان و هوای تاریک می‌گذراندم.
دست‌هایم را مشت کردم. نگاهم را از آسمان گرفتم.
صدای پارس سگ‌های وحشی باغ بلند شد!
صدای باز شدن در بزرگ آهنی و صدای غرش موتور‌های یک ماشین می‌آمد.
دست به س*ی*نه نگاهم را دوخت‌ام به ماشین سیاه رنگی که با نور چراغ‌هایش سعی داشت تاریکی و ظلمات شب را سپید و روشن کند.
آخرین مدل اتوموبیل مرسدنس بنز!
نفس عمیقی کشیدم و ماشین وسط باغ با بی‌نظمی متوقف شد.
صدای ترمز ناگهانی‌اش مانند شیهه‌ یک اسب نر بود!
در خوش‌فرم ماشین روبه آسمان رفت و شخصی از ماشین پیاده شد.
سرم رو بالا گرفتم. با اقتدار خیره به چشم‌های مشکی رنگی شدم که نفوذ‌ناپذیر بودن و سردی نگاه اون چشم‌ها حتی از نیمه باز بودن حالت‌اشان هم به خوبی معلوم بود!
نگاهم به کت چرم مشکی رنگی خورد که مثل همیشه توی تنی ورزیده خودش را به خوبی نمایش می‌داد.
با قدم‌های بلند و استوار مسافت زیاد باغ رو طی کرد و روبه‌رویم ایستاد.
آدم مشکی پوشی به سمت ماشین رها شده وسط باغ رفت و سوار شد؛ و ماشین را به سمت پارکینگ هدایت کرد.
صدای بم و محکمی شنیدم.
-دانیال کجاست؟
مرد مشکی پوش دیگری که با ژست آماده باش و اسلحه به دست کنار استخر خانه ایستاده بود؛ پاسخ داد.
-هنوز ماموریت هستن.
صدای بم بعد از شنیدن پاسخ اون مرد مشکی پوش اینبار مخاطب‌اش من بودم.
-مگه نگفتم؛ جایی میری با این کله‌پوک‌ها برو؟
انگشت‌های دست‌اش تکون خوردن؛ و توجه چشم‌هایم را به خودشان جلب کردن! انگشتانی بلند و کشیده که باندی سفید رنگ با لکه‌های خونین دور آنان را گرفت بود.
بی توجه به سوالی که ازم پرسید؛ شروع کردم به بالا رفتن از پله‌ها و وارد ویلا شدم.
از راهرویی عریض و سالنی مدرن گذشتم و به سمت پله‌ها رفتم.
فریاد ناگهانی باعث شد سرجایم بایستم!
-کار میخواستی؟ خب به خودم میگفتی! نکنه دلت برای ع*و*ضی بازی تنگ شده؟ من که بهترش و برات سراغ داشتم.
می‌خواستم به تمام شنیده‌هایم بی‌تفاوت باشم اما، حرفی که شنیدم کاملا بی ادبانه بود!
فریاد دوم من رو به عقب چرخوند؛ و به دو گوی مشکی رنگ خیره شدم.
-خیال باطل! دیگه نمیزارم از تو و بابات رو دست بخورم.
پس دلش از جای دیگری پر بود!
ابروهایش به شدت درهم رفته بودند. من هم شروع کردم به حرف زدن.
+چی بگم؟ وقتی باور نمی‌کنی که از خودت ضربه خوردی؟
قدمی برداشتم و نزدیک‌اش شدم. از شدت خشمی که در چشم‌هایش موج می‌زد؛ قفسه س*ی*نه‌اش به شدت بالا و پایین می‌شد.
+اختلال توی سیستم، به من ربطی نداشت. این صد بار!
با پوزخند نزدیک‌ام شد و غرید:
-قرار شد؛ کنارم باشی. نه؛ روبه روم. عزیزم!
به شدت از کلمه -عزیزم- نفرت داشتم. صبرم تموم شد!
به سمت پله‌ها دویدم؛ و فریاد زنان به سمت اتاقم رفتم.
-تو باز اومدی؟ چرا گورت رو از این خونه، گم نمی‌کنی؟
تمام اندام بدنم، از ضعفی که داشتم؛ لرزش خفیفی را به همراه داشت.
لرز تک تک استخون‌ها و ماهیچه‌های کم جونم را حس می‌کردم. توی یک سال عمرم به اندازه‌ی کافی با خیلی چیزها مواجه شده بودم؛ که طاقتم را ریشه کن کرده بود!
سقف تحمل‌هایم ترک برداشت. ترکی بزرگ و پر پیچ‌ و تاب و عمیق.
که با هر صاعقه‌ای کلبه‌ی احساسم را سیلاب می‌برد. من خیلی خسته‌ام.
مانند ان برگ خزونی که در نقاب نسیم پاییزی رها شده؛ و به هر جهتی که نسیم سرنوشت بره من را هم رقصون با خود می‌برد!
وارد اتاقم شدم؛ اولین چیزی که به چشم‌هایم امد قرص های بر روی پاتختی بود! ورقه‌های قرص‌ها با بی‌نظمی اطراف لیوان آب نصفه، پخش و پلا بودن.
از شیشه ی بزرگ تراس نگاهی به آسمان نیمه ابری انداختم با هر صدایی وحشت تمامِ بدنم را در بر می‌گرفت؛ باد درخت‌های بلند و تنو مندِ خیابون را تکون می داد. تنِ خسته‌ام را به مبلِ رو به روی آینه‌ی قدی رسوندم و گوشه‌ی آن چمباتمه زدم.
وحشت سرتاسر بدنم رو در برگرفت!
 
آخرین ویرایش:

Melika_Yari

ناظر آزمایشی
کاندیدای مدیریت
ویراستار آزمایشی
کپیست آزمایشی
عضویت
Dec 27, 2020
ارسال ها
490
لایک ها
8,658
امتیاز
53
سن
16
محل سکونت
پدال گ*از از پیست رالی، پیچ اول، سطون یک، ترمز آخر!
#پارت2
یک فرد بر روی تخت اتاق من خوابیده بود و با مردمک چشم‌های درشت نگاهم می‌کرد!
وحشت‌زده ایستادم!
حال ان شخص، نشسته بر روی تخت درقابل من قرار داشت و نگاهش ترسناک بود!
صورتی رنگ پریده و استخوانی داشت؛ و نگاه آبی رنگ وحشتناک او به من دوخته شد.
موهای دو رنگ و ل*خت‌اش، پریشون اطراف جسمش را پوشانده بود!
از تصویر روبه رویم بی اراده چشم گرفتم. دست‌هایم را روی گوش‌هایم قرار دادم و با تمام وجودم جیغ کشیدم!
اون دختر توی آینه با صداهای آدم‌های دیگه با من حرف می‌زد! حتی با وجود دست‌های که م*حکم بر روی گوش‌هایم گذاشته بودم تا صدایی نشنوم؛ ولی صدایش را می‌شنیدم.
نفس‌هایم به شمارش افتاده بودن و من از صداهای مزاحم توی سرم، خودم را تاب میدادم. با بلند شدن صداها، با تمام قدتم جیغ کشیدم تا قدرت صداهای مزاحم توی سرم پایین بیاید!
اما انگار صداها با من مسابقه قدرت نمایی گذاشته بودند؛ و مدام شدت صداها واضح‌تر و بیشتر می‌شد!
-دیدی تونستی؟ دیدی؟
-چشات و باز کن! تا این سرخی خ*ون یادت نره!
-آره گریه کن! من باباتم!
-بیشتر گریه کن! اره عزیزم؛ بیشتر!
-ساکت! حرفی نزن!
-به من نگاه کن!
ناگهان دست‌هایی با رده‌های خ*ونین جلوی پر*ده‌ چشمانم ظاهر شدن! لخته‌های بزرگ، رگه‌های باریک خ*ون، و قطره‌های سرخ رنگی که روی زمین می افتادن
نفس را درن س*ی*نه‌ام حبس و زندانی کرده بودن. چشمانم را سریعاً باز کردم. از شدت وحشت و هراس، حس می‌کردم چشم‌هایم داشتن از حدقه بیرون می‌زدند!
تصویر دخترک، نقش آیینه، وحشتناک‌تر از صداها بود!
جیغ‌های پی‌در‌پی‌ای کشیدم و...
ناگهان تکان‌های شدیدی به من وارد شد. وحشت زده نگاهم را از آیینه گرفتم و به صورت شخص روبه رویم دوختم کردم. مردی با فکی بهم سابیده شده و اخم‌های غلیظی نگاهم می‌کرد و چیزهایی فریاد می‌زد. اما من فقط صدای جیغ‌های خودم را می‌شنیدم!
ضعف شدیدی حاکم جسمم شد! سرم گیج رفت؛ و دیدگانم تار و گاهی سیاه می‌شد!
صدا‌ی جیغ‌ها خاموش شدند.
– ستاره! ستاره؛ وانوش؛ وانوش؛ صدام و میشنوی؟
با چشم‌های ترسیده و خیس به چشم‌های مشکی و سرداش نگاه کردم. صدایم لرزون و گرفته از جیغ‌های مکررم؛ بود.
-اون... اون... اون‌جاست.
نگاه مشکی رنگ سیاه‌تر و کدرتر از همیشه بود.
-فقط خودت و من تو آیینه‌ایم!
درمانده و وحشت زده؛ به آیینه خالی از ان فرد نگاه کردم. و بعد نگاهم را به چشمان بی تفاوت زاون انداختم. نفس عمیقی کشید و همزمان جای گرمی فرو رفتم.
با بغض ناله ای سردادم.
+من میترسم؛ کمکم کن!
درخودم بازهم بُعد دیگه ای از من پدیدار شده بود و درحال تماشا بودم. بُعدی ترسیده و وحشت زده، باطنی نابود شده؛ با تظاهر به اقتدار و استواری.
بغضم شکست و هق هق‌هایم بلند شد. صدای بمی کنار گوشم زمزمه کرد.
-آروم باش!
وحشت زده پیراهن قهوه ای رنگ رو چ*ن*گ زدم و سر بلند کردم. صدایم بغضی سوز دار به همراه داشت.
+بگو آیینه رو بردارن!
سرم را بالا بردم. برای اولین بار نگاه یخی روبه رویم گرمای کم و نادری داشت. اما با لحن و حرف‌هایش، تمام وجودم لرزیدن گرفت.
-نه؛ اون خودتی! نباید از خودت بترسی.
اشک‌هایم بند اومدن؛ وهق هق‌هایم در نطفه خفه شدن. این مرد غیرقابل پیش بینی بود. نه از گرمای لحظه‌ای درون چشمان‌اش، و نه از لحن بی احساس درون کلام او هیچ معلوم نبود.
با پوزخند از آ*غ*و*ش‌اش بیرون آمدم. نگاهی خیره به چشمانم انداخت. نگاهی که عمیق و سیاه رنگ بود؛ و تا پو*ست و استخونم رو می‌شکافت. دیگر دربرابر این نگاه‌ها مسخ نمی‌شدم. دیگر خود را وا نمی‌دادم. چون تماماً روحم، زندگیم، احساسم از بین رفته بود. قطره اشکی لجوجانه عصب گونه‌هایم را به بازی گرفت.
برای من هیچ چیز فرق نکرده بود. (او هنوز او بود!). همان مرد جوان کاپشن چرم پوش، که همیشه ایستاده کنار ماشین، یا بر روی کاپوت آخرین مدل بنز نشسته بود. در این حالت تنها عینکی دودی کم داشت!
مردی با پو*ست گندمی، هیکلی ورزشکارانه و خیلی حجیم، موهایی مجعد مشکی رنگ، بینی کاملا قلمی و زیبا، که همه ی این جذابیت‌ها را صورت استخوانی و ابروهای هشتی و همیشه خشمگین و نگاه ترسناکش از بین میبرد. نگاهی که ترس و غوغا را در دلت راه می انداخت!
نگاه نافذی که زیر و بم‌ات را بهم میزند.
آن نگاه‌ها زندگی من را هم بهم زد و با بی رحمی گرفت. دنیایم را سیاه کرد! رویاهام را سراب کرد و هدف‌هایم را از من گرفت.
نگذاشت حقیقت تغییر زندگی، برایم طعم شیرنی داشته باشد.
خشمگینانه کف دستم را بر روی س*ی*نه ی او کوبیدم و فاصله‌ی چندانی بین‌مان درست کردم.
دندان‌هایم را روی هم فشردم. کاوشگرانه چشمانش را نگاه کردم. انگار؛ دنبال چیزی با هویت مجهول بودم.
+توی احمق باعث شدی از خودم هم بترسم!
پوزخند تمسخر آمیزی زد که من را خشمگین‌تر می‌کرد.
-چه جالب! دیگه چیکار کردم؟
و به سرعت برق و باد پوزخند روی لبهایش محو شد. با ابروهای گره خورده صورتش را نزدیک آورد و غرید:
-یه دختری که دیوونه‌اش کردم؟ مجنون بمون ستاره یا وانوش خانوم! جونت و نگه دار.
و با خنده از جایش بلند شد. درحالی که در مقابل چشم‌های غم زده و متحیر من از اتاق خارج می‌شد، بار دیگری به حرف امد.
-دختر آمریکایی ترسو! من کاریت ندارم و سر قولم هستم.
خ*ون در رگ‌هایم جریان شدتی پیدا کرد. قبل از خارج شدن کامل رادمان از اتاق، فریاد زدم.
+دروغگو؛ تو فقط یه ع*و*ضیی! حق با لیندا بود؛ حق با عموت و میکائیل بود؛ تورو میشناختن و من احمق نه!
پشت به من ایستاده بود و دست باندپیچی شده‌ای را که همیشه سپر بلاهای خشم او بود، و از هزاران دیوار مشت می‌خوررد؛ را روی دستگیره‌ی در مشت کرد.
با گریه ادامه دادم:
+حق با خودت هم بود. -اعتماد کن! ولی اعتماد نکن!- الان منظورت رو میفهمم!
کف دو دست‌ام را روی تشک گلبهی رنگ تخت گذاشتم و با وارد کردن کمی نیرو، از جایم بلند شدم.
موهای ل*خت و آشفته‌ی دورم را از صورتم کنار زدم. گرمی اشک‌هایم بر روی گونه‌هایم حس می‌کردم. بی‌توجه به اشک‌هایی که از قلب شکسته‌ام منشأ داشت شروع به حرف زدن کردم.
+چرا با من اینکار رو کردی؟ کمک‌هام بس نبود؟ زاون!
پشت به من سرش رو بالا برد و صدای نفس‌های عمیقش به گوش‌ام رسید. ایستادم و منتظر جوابم ماندم.
-نه!
از دردی که نشست بر روی قلبم و سایه‌ی خودش را بر گلو انداخته بود؛ صدایم لرزید.
+میدونستی به خاطر کارهایی که بهم سپرده بودی ممکن بود در خطر بیوفتم؟ میدونستی خوان و حسام یا حتی نیلگون اگر میفهمیدن خ*را*ب کاری‌های توی کارخونه کار من بود چه اتفاقی می افتاد؟
صداش بم تر از همیشه شد.
-آره!
در اتاق را باز کرد و از بالای شانه، نگاهم کرد. نگاهی بی فروغ و سرما زده. صدای بم‌اش اینبار خونسردی و بی تفاوتی را داد میزد!
-و الان، دیگه در خطر نیستی!
درب رو بست و من با گریه فریاد زدم:
+با اسارت من؟ لعنت بهت؛ زاون! برو به جهنم!
توان زانوهایم کم شدن و به زمین افتادم. این اولین باری نبود که به زمین می‌خوردم.
انسان از وقتی که چشم باز کرد و سعی در راه رفتن داشت، هزاران بار با آ*غ*و*ش زمین وداع دارد.
اما انگار زمین، من را از همه ی آفریده‌ها و مخلوقات بیشتر دوست داشت! حتی زمانی که بزرگ شدم قد رشد کردم مدام من رو به آ*غ*و*ش می‌کشید. جاذبه‌ی زمین برای من زیاد بود!
امشب، شبی طولانی و عذاب آور برای من رقم خورده بود. این طوفان از زندگی من برداشته نمی‌شد!
کسی به من نگفته بود که طوفان از زندگیت برداشته نمی شود. کسی به من نگفته بود این طوفان بیشتر و بیشتر می‌شود تا من را از پا در بیاورد.
***
 
4 کامنت ها
آخرین ویرایش:

Melika_Yari

ناظر آزمایشی
کاندیدای مدیریت
ویراستار آزمایشی
کپیست آزمایشی
عضویت
Dec 27, 2020
ارسال ها
490
لایک ها
8,658
امتیاز
53
سن
16
محل سکونت
پدال گ*از از پیست رالی، پیچ اول، سطون یک، ترمز آخر!

Melika_Yari

ناظر آزمایشی
کاندیدای مدیریت
ویراستار آزمایشی
کپیست آزمایشی
عضویت
Dec 27, 2020
ارسال ها
490
لایک ها
8,658
امتیاز
53
سن
16
محل سکونت
پدال گ*از از پیست رالی، پیچ اول، سطون یک، ترمز آخر!

Melika_Yari

ناظر آزمایشی
کاندیدای مدیریت
ویراستار آزمایشی
کپیست آزمایشی
عضویت
Dec 27, 2020
ارسال ها
490
لایک ها
8,658
امتیاز
53
سن
16
محل سکونت
پدال گ*از از پیست رالی، پیچ اول، سطون یک، ترمز آخر!
#پارت3
#حقیقت_تلخ_سرمازده
تأثیرات دو عدد دیازپام از بین رفته بود. خواب من هم عادی نبود!
مانند دختران دیگر با نوازش لطیف نور خورشید بیدار نمی‌شدم!
چون خود پر*ده‌ها را کشیدم تا رنگ طلوع امید روز‌ها را نبینم.
هرچیز که نشان دهنده امید و خوشبختی برایم بود را از خودم دور می‌کردم. اگر من اینکار رو نمی‌کردم، دیگران این عمل رو انجام می‌دادن!
با فرستادن لعنتی به صبح امروز ازجایم بلند شدم. حمام نسبتا طولانی گرفتم و تصمیم داشتم حداقل ظاهرم عکث باطن کرخته و نابود شده‌ام، خود را نشون بده.
پس، روبه آیینه ایستادم. نگاهم به چشمان آبی رنگ و خوش حالتی برخورد کرد و به اون چشم‌ها خیره ماند.
نگاهم آروم آروم از چشم‌ها، به بینی عروسکی و گونه‌های از بین رفته، چونه ای شکننده و ل*ب‌های خشکیده در چرخش بود.
و در آخر موهای دورنگ، که از ریشه‌ها تا شانه‌هایم به رنگ مشکی خالص در امده بودند و از شانه تا ک*م*ر آبی رنگ در بودند. اوایل، آبی این رنگ کامل موهایم را پوشانده بود و عجیب با خاطرات خوبی شروع شده بود؛ اما حالا خاطرات بدی را به‌همراه داشتم!
ذهنم فعال شد! ( آبی موهام روی سِن و زمینه سرخ رنگ خ*ون به همراهی قطرات آب رقصی دلخراش داشتن ).
موهای نم دار رو از چنگک‌های آهنی شانه، آزاد کردم. بار دیگر صداهای مزاحم خاطراتم بلند شد!
( -از رگ گ*ردن بهش نزدیک شو شاهرگ اون یاغی رو بزن!
-تو بدتر از این‌هارو از پسش براومدی. پس اینم میتونی. دیگه هم خواهش و تمنا نکن!
-باورم نمیشه! باورم نمیشه ستاره. اینکار رو نکن!
نگاهی به رنگ نگاه من اما با غمی عمیق و دلی شکسته و غمگین به من نگاه کرد.
-باورم نمیشه! ستاره؛ اینکار رو نکن. به من گوش کن! خواهش می‌کنم؛ من همه چیز رو درست می‌کنم!
-سالهاست منتظر این اتفاقم!
-فکر نمی کردم خ*ون لوؤنارد زنده شه! ).
پلیور سبز رنگم را به تن کردم و مبایلم را از روی میز آرایش برداشتم.
لختی و خنکای نم موهایم بر روی پو*ست صورتم عذاب آور بودن.
با قدم‌های شمرده و آهسته از پله‌های عریض و گرد پایین امدم.
مثل همیشه زندانی در خانه ای مدرن و بزرگ که بیشتر شبیه گرفتاری درون شیشه‌های بزرگ مربا بود!
صاحب این خونه لقبی هم به ملکش داده! (قصر شیشه ای). حداقل درون قصری سیاه و شیطانی خوآن نیستم!
هیچ وقت ان مرد را پدر صدا نزدم. زیرا بعد از بیست و دو سال سرکله‌اش توسط مردی انتقام جو پیدا شد.
صدایی من رو به شدت تکان داد و از افکارم بیرون پروند.
– صبح بخیر!
آن صدا نه بم بود؛ نه بی احساس!
صدایی نازک، لطیف و گاهی جیغ آلود.
با لبخند سر به سمت صاحب صدا، چرخوندم.
لیندا با چشم‌های پر شیطنت و لبخندی که ردیف‌های سفید دندون‌هایش را نشان می‌داد نگاهم کرد.
-نمی‌دونستم صبح‌ها جیگر میشی؛ شیطون!
نامش رو صدا زدم و با خنده به آ*غ*و*ش هم رفتیم. بوی عطر خوشبوی لیندا زیر مشامم رفت و به لبخندم توان بیشتری بخشید.
با خنده از آ*غ*و*ش گرم و دوستانه لیندا بیرون اومدم.
+باز کی و کتک انداختی و اومدی اینجا؟
با اخمی ساختگی به سمت آشپز خانه حرکت کرد و گفت: بیخیال اون موضوعات نگهبان‌ها! با بابا اومدم.
با لبخند به همراه لیندا وارد آشپزخانه شدم و شاهن خان را نشسته پشت میز سلطتنی ناهار خوری، هنگام صبحانه خوردن دیدم.
نگاهی شرمگین انداختم و عذرم را خواستار شدم.
+عذر می‌خوام نمیدونستم شما تشریف میارید. واگرنه...
با لبخندی مهربان میان حرفم امد.
-مشکلی نیست دخترم؛ رادمان گفت کسالت داشتی!
و با ابرو به کنار خود اشاره کرد. نگاه از موهای سفید بلند و در کش رفته فرامز خان گرفتم و به مرد خونسردی که با ارامش، سرگرم با تخم مرغ آپز شده داخل بشقاش بود، نگاه کردم.
لیندا به سرعت کنار پدرش جای گرفت و شروع کرد به صبحانه خوردن.
می‌دانستم نباید خطایی از من سر بزند؛ پس با تردید کنار آن مرد نشستم.
شاهن خان نگاهی به من انداخت و بعد به حرف‌های بی سر و ته دخترش گوش سپرد و به خوردن صبحانه ادامه داد.
میل‌ام به صبحانه از بین رفته بود. چنگال فلزی با دسته‌های چوبی را دست گرفتم. و می‌خواستم کمی گوجه‌های کنار تخم مرغ را داخل چنگال بگیرم که بشقاب به ارومی از روبه رویم کنار رفت و جایش را به کاسه‌ی پودینگ میوه داد.
سنگینی نگاهی را روی خود حس کردم. این درسته که به توصیه دکتر، من نمی توانستم دیگر یک صبحانه کامل بخورم.
صدایی از لیندا شنیده نمی‌شد. بدون توجه بر اتفاقی که افتاده من با خونسردی کامل چنگال دستم را با قاشقی عوض کردم و شروع کردم به خوردن پودینگ.
کمی بعد صدای لیندا دوباره برای صحبت‌های سر میز بلند شد. فقط کمی پودینگ خورده بودم و هنوز مقدار زیادی داخل بشقاب مونده بود.
گرفتگی در قسمت معده ام به بی اشتاهی‌ام اضافه شد. قاشق دستم را به آرومی کنار بشقاب قرار دادم.
لیوان پایه بلند آب پرتقال را برداشتم. و با ملایمت کمی از آب میوه داخل لیوان را چشیدم.
لیوان رو بر روی میز گذاشتم. هنوز دور لیوان قرار داشت. ناگهان صدای بمی نزدیکم شد.
-اون لیوان شیر تموم نشه؛ خودت می‌دونی چی میشه؟
بله؛ من به خوبی می‌دانستم. میز بدون توجه به حضور اشخاص نشسته بر پشت آن، واژگون می‌شود!
اما من هم واژگونی میز را دوست دارم! با لبخندی ضعیف شروع کردم به صحبت.
+مهم نیست؛ هرچی خواست بشه!
و با لبخند به روبه رویم نگاه کردم که نگاهم به چشم‌های توسی رنگ لیندا برخورد کرد. با شیطنت شروع به صحبت کردن با پدرشکرد.
-بعدش کلاژ رو گرفتم و به سرعت از کنار اون بادیگارد بی خاصیت شما گذشتم.
همین بی غفلتی باعث شد دست راستی که بر روی میز بود داخل مشتی پر قدرت و دردناک قفل بشه!
با چشم‌های متعجب به سمت راستم نگاه کردم. لبخندی سرد و نگاهی تیره که با خونسردی به فنجون قهوه ی د*اغ در دستش خیره بود.
انگشت‌هایم بهم سابیده می‌شد و د*ر*د بدی را تا کتفم ایجاد میکرد.
بی طاقت با دست آزادم به سرعت لیوان شیر را بلند کردم و نصف بیشتری از محتوایای آن را سر کشیدم.
لیوان را با صدای ریزی بر روی میز گذاشتم و از جایم بلند شدم. اما دست من هنوز زندانی حصاری دردناک بود.
ملتمسانه به چشم‌های خونسرد و بی روح‌اش نگاه کردم. این حرکت توجه شاهن خان رو به خودش جلب کرد.
صدای شاهن خان رو شنیدم.
-وانوش؛ دخترم؟ مشکلی پیش اومده؟
با لبخندی کم جون به چشم‌های توسی رنگ و موهای جوگندمی شاهن خان نگاه کردم.
+باید به...
با کمی مکث ادامه دادم:
+ بابا زنگ بزنم. البته...
دوباره کمی مکث و به انگشت‌های گرفتارم نگاه کردم. مشتی قوی و مردونه هنوز ان‌ها را دربرگفته بود.
صدای بم و از ته س*ی*نه‌اش بلاخره بلند شد!
-البته من اجازه نمیدم!
بعد از شنیدن این جمله، آه از نهادم بیرون امد. پس؛ به اجبار نشستم سر جام.
لیندا با صورتی خشمگین به رادمان نگاه کرد. متوجه حصار دردآور دست من شد.
-زوانِ احمق. دستش رو ول کن!
فرامرز خان با اخم به دست‌های زوان و بعد به چشم‌های بی‌تفاوت او خیره شد. انگار تازه متوجه موضوع شده بود! انگشت‌هایم به سرعت آزاد شدن و پرواز کردند.
دست آزاد شده از بند‌های قوی و م*حکم رو کمی تکون دادم. پوزخند جایش را به خوبی روی ل*ب‌هام باز کرد.
+برات متاسفم.
و به ارومی، عذرخواهی زیرلبی از شاهن خان و لیندا کردم؛ و از اشپزخانه بیرون رفتم.
هین خروج صدای شاهن‌خان را شنیدم.
-قرار شد آتیشت زبونه نکشه؛ جوون!
 
3 کامنت ها
آخرین ویرایش:

Tanin

ناظر آزمایشی
کاندیدای مدیریت
عضویت
Jan 7, 2021
ارسال ها
86
لایک ها
1,196
امتیاز
53
محل سکونت
دنیای افکار های کشنده
چیششش از این رادمان خوشم نمیاد 🙄😒
😒دست دخترم و نابود کرد 😠🤕🥺
 

Melika_Yari

ناظر آزمایشی
کاندیدای مدیریت
ویراستار آزمایشی
کپیست آزمایشی
عضویت
Dec 27, 2020
ارسال ها
490
لایک ها
8,658
امتیاز
53
سن
16
محل سکونت
پدال گ*از از پیست رالی، پیچ اول، سطون یک، ترمز آخر!

Melika_Yari

ناظر آزمایشی
کاندیدای مدیریت
ویراستار آزمایشی
کپیست آزمایشی
عضویت
Dec 27, 2020
ارسال ها
490
لایک ها
8,658
امتیاز
53
سن
16
محل سکونت
پدال گ*از از پیست رالی، پیچ اول، سطون یک، ترمز آخر!
#پارت4
#حقیقت_تلخ_سرمازده
بعد از ظهر آن روز قدم زنان کنار دیوارهای بلند باغ به فکر فرو رفتم. پلیور سبز رنگم را دورم پیچاندم.
سرما تا استخون هم نفوذ می‌کرد، و من را از پا درمی‌اورد. برای هزار و یکمین بار به سرمایی بودن خودم لعنت فرستادم.
از ویلا کاملا دور بودم. باغ پر بود از درخت‌های سرما زده، و زمینی پوشیده از اثار برگ‌های پاییزی؛ که نشان دهنده رسیدگی کم به این باغ بود.
باغ با سادگی و شاید؛ زشتی کمی که داشت اما؛ دوست داشتنی بود؛ و به من احساس خوبی میداد. باغی بزرگ که در دل خوداش یک ویلای غم زده از جنس شیشه‌های م*حکم را نگه می‌داشت. باغ در دل حصارهای بلند و ساده‌ای بود که دیوارهای سنگی، با پیچک‌ها و خزه‌های روی دیوار، شبیه قصری فرسوده و بی حکومت بود. و همه‌ی این سادگی‌ها را آدم‌های سیاه پوش و اسلحه به دستی که مدام از این سر باغ و آن سر باغ درحال کشیک دادن، از بین می‌برد. تشکیلاتی کاملا پیشرفته!
این حصارها و آدم‌های سیاه پوش؛ به من یاداوری می‌کرد که درست مثل یک پرنده در قفس، فقط حق زنده ماندن رو دارم؛ بس!
اما ایا کسی هم حق مرگ را از من گرفته؟ خیر.
صدایی از سمت ضلح شمالی باغ به گوش می‌رسید. صداهایی بلند، متوالی و پشت سر هم. شبیه ضرباتی م*حکم به جسمی سخت!
به سمت صدا حرکت کردم. بر روی زمین سنگی قدم می‌گذاشتم و صدای بهم خوردن سنگ‌ها را زیر کفش‌هایم به گوش می‌رسید. صدای ضربه‌ها با نزدیک شدن من به طرف گاراژ بی نهایت بزرگ خونه بیشتر شنیده می‌شد.
با تردید مقابل در نمیه باز گاراژ ایستادم؛ بعد از چند لحظه، تردید را کنار گذاشتم و دستم را روی درب فلزی و سرد گذاشتم؛ و با کمی هول درب و به عقب فرستادم. در قژ قژ کنان باز شد. صدات ضربات مشت و دم و بازدم‌ها حال واضح بود.
قدم بر روی کاشی‌های سفید رنگ گاراژ گذاشتم. و بعد قدم‌های بعدی را روی زمین گذاشتم.
از بین ماشین‌های زیاد گاراژ که در مقابل بزرگی اون هیچ بود فردی رو دیدم که غرق در دنیای خودش، خشمگین به کیسه بکسی سیاه رنگ، بزرگ و گنده، اویزون از زنجیری وصل شده به سقف، ضربات مشت قوی را روی کیسه بزرگ و سنگین فرود می‌آورد. کیسه با اون سنگینی و ابهت از شدت ضربات به دیوار برخورد می‌کرد و تاب می‌خورد و بر می‌گشت.
به ارامی از بین دو ماشین مدل بالا گذشتم. نزدیک فرد شدم. اما ان آدم با اخم‌های درهم و فکی فشرده، و گارد گرفته، ضربات مشت رو با سرعت به سمت کیسه سیاه رنگ پرتاب میکرد.
دست به س*ی*نه نزدیک به آن فرد غرق درحال تمرین بوکس ایستادم. موهای آشفته‌اش از شدت عرق، به پیشونی‌اش چسبیده بود.
حتمی هرشخصی که در مقابل شدت خشم این مرد قرار می‌گرفت هزار بار عزرائیل را دیدار می‌کرد!
اما من کنار فرشته مرگ ایستاده بودم! نیازی به دیدار نداشتم. وقتی همیشه کنار مرگ ایستادم!
صدای نفس‌های تند و خشمگینش به گوش می‌رسید. چه آشفتگی این مرد رو بهم ریخته بود؟ این آشفتگی، خوب نیست!
چون به وضوح معلوم است که طوفانی بزرگ در راه است!
با نفس‌های نا منظم، غرید:
- بهت نگفتنن..مزاحم...خلوت... آدم‌ها...نشی؟
و ناگهان با یک ضربه مشت م*حکم، کیسه رو به دل دیوار تمیز و سفید رنگ گاراژ کوباند. او ایستاد و نفس نفس زنان به من نگاه کرد. نگاه نافذ و سیاه رنگ مرد، درون هر فردی رو میشکافت. اما چشم‌های من به دست‌های مشت شده و انگشت‌های قوی و کشیده ای بود، که از لای باند قرمز رنگی بیرون اومده و کاملا پو*ست آن‌ها ک*بود بودن.
از کی درحال تمرین است؟ می‌شد اسم این نوع ضربات را تمرین گذاشت؟
بیشتر شبیه به خودآزاری بود!
نگاهم را همراه با لبخندی ملایم به چشم‌های مرد با چهره ای شرقی دوختم.
+همون دستی که صبح قصد له کردن دست من رو داشت الان قصد له کردن خودش رو داره؟!
مرد با سویشرت قهوه ای رنگ قدمی به سمتم برداشت و پوزخند صدا داری زد.
-میتونی این رو تنبیه همون دست حساب کنی!
(او پشیمان بود؟ یا مرا مسخره می‌کرد؟ بی شک مرا به سخره می‌گرفت!)
با تنه‌ای م*حکم از کنارم گذشت. شانه‌ام د*ر*د گرف و اعتراض کردم!
+همه مثل خودت رستم دستان نیستن؛ جناب! مراقب باش از کنار کسی می‌گذری گرد و خاکت به کسی نخوره!
صدایش پر تمسخر و بم، دور و دور تر می‌شد.
-نه بابا! سعی کن برگردی و تو روی طرفت حرف رو پرت کنی صورتش نه پشت سرش. جوجه آمریکایی ترسو!
باز هم همین را می‌خواستی ستاره؟ -جوجه آمریکایی ترسو؟- دیگر از سرزنش رد شد! درست مثل همان کاری که انجام شده؛ ولی مدت زیادی ازش گذشت.
وارد ویلا شدم. صدای خنده‌های لیندا کل سالن بازی را برداشته بود.
به سمت سالن بازی راه افتادم. شاهن خان درحالی که لیوان کوچیکی از نو*شی*دنی در دست داشت روی مبل‌های اسپرت نشسته بود و به حرف‌های دانیال گوش می‌داد. دانیال ناراحت دست‌هایش را توی هوا تکان می‌داد و با شاهن خان خونسرد صحبت می‌کرد.
لیندا روی میز بیلیار نشسته بود و مشغول صحبت با تلفن خودش بود و قهقه سر می‌داد.
اولین شخصی که متوجه ی ورود من به سالن شد لیندا بود؛ و اشاره ای به کنار خودش کرد.
-بیا ببین کی پشت خطه؟
با لبخند کم جونی به سمت میز بیلیارد وسط سالن رفتم. دانیال متوجه من شد و بلافاصله از جایش بلند و احترام گذاشت.
-سلام؛ خانوم!
سری به نشونه ی احترام تکون دادم و رو به شاهن خان کردم.
-روز بخیر.
شاهن‌خان در جوابم لبخندی زد و منتظر به دانیال نگاه کرد. کنار میز بیلیارد ایستادم. لیندا اصلا به خیالش راه نمی‌داد که رادمان با دیدن این صح*نه -نشستن بر روی میز بیلیارد او- چه واکنشی نشان می‌داد.
به دانیال نگاه کردم. که با ناراحتی داشت به شاهن خان موضوعی مربوط به کار رو توضیح میداد.
مدام چشم‌های کشیده و قهوه ای رنگش را تنگ و درشت می‌کرد. اخم به صورت داشت و دستی به موهای خرمایی رنگش می‌کشید.
شاهن خان خونسرد لیوان نو*شی*دنی‌اش را سر کشید. لیوان را روی میز روبه روش قرار داد و با جمله ی - تو نگران نباش- مهر سکوت را به ل*ب‌های دانیال کوباند!
دانیال نفسی عمیق کشید. با ناراحتی از جایش بلند شد و شروع کرد به صحبت کردن.
-هرچی شما بگید. اما خواهش میکنم جلوی زاون خان رو بگیرید. ایشون خودش هم داره به فلاکت می‌کشونه!
پس دانیال درحال چوقلی بود!
پوزخندی عصبی نشست رو ل*ب‌هایم. بازهم زاون و نقشه‌های سر سام آورش! با صدای لیندا فرصتی برایم باقی نماند.
-بیا خودت بهش بگو!
و مبایل لمسی گرون قیمت‌اش را روبه روی من گرفت. نگاهی به ناخون‌های بلند و کاشته شده‌ی لیندا انداختم و مبایل را از دستش گرفتم. صدای مبایل را روی بلند گو گذاشتم و به نام مخاطب نگاه کردم. - نکبت رنگین کمونی!- ابروی بالا فرستادم و لبخندی شیطانی زدم. حدس می‌زدم باید چه شخصی پشت خط باشد.
+میدونی اسمت رو چی سیو کرده کیاوش؟
لیندا شروع کرد به جیغ زدن و تلاش برای به دست اوردن گوشی‌اش از دستان من. اما من عقب می‌رفتم و او نمی‌توانست زیاد خم بشود. واگرنه از میز بیلیار می‌افتد.
صدای خنده‌های کیاوش از مبایل پخش شد.
-نه. چی سیو کرده؟
با خنده نام مخاطب رو خواندم. صدای لیندا بلند شد.
-از الان خودت و مرده فرض کن. ستاره!
خنده‌های کیاوش متوقف نشدنی بود. کیاوش یکی از دوست‌های قدیمی لیندا بود. و با من هم آشنا شده بود. نگاه شاهن خان با خنده ای آهسته به ما جلب شد.
صدای کیاوش باری دیگر از مبایل بلند شد و شنیدم.
-حالا جدا از اینا، برنامه ی کوه رو هستین؟
لیندا سرش رو نزدیک اورد.
-آره آره هستیم!
تصمیم داشتم جواب کیاوش را با لبخندی بزرگ بدم که ناگهان دستی مبایل را از بین انگشتانم بیرون کشید و گل لبخند از ل*ب‌هایم چیده شد!
-نه نیستیم!
دست به س*ی*نه به چشم‌های مشکی رنگ خونسرد روبه رویم خیره شدم. صدای اعتراض کیاوش از مبایل بلند شد:
-اه! زاونِ ضد حالِ مزخرف. تو چرا انقدر گند اخلاقی؟ جمعه منتظر توهم هستم. گمشو بیا!
و تماس با خنده‌های کیاوش قطع شد. لیندا با اخم‌های درهم به شخص کنارم نگاه کرد. و چشم‌های توسی رنگش را کوچیک کرد.
-می‌دونستی خیلی روی مخ دراز نشست میری؟
زاون مبایل لیندا را روی میز بیلیارد، رها کرد؛ درحالی که به سمت فرامرز خان میرف؛ جواب لیندا را می‌داد.
-از روی میز بازی بیا پائین! در ظمن؛ من نمی‌تونم باهاتون بیام. ستاره هم نمی‌یاد!
نگاهی به اخم‌های درهم زوان انداختم. این اخم‌های روی چهره اش همیشگی بود و با ان خو گرفته بود.
مردی با چشم‌های نافذ؛ در این حال همیشه نیمه باز و بی روح. پوستی گندمی و بینی قلمی. ل*ب‌های باریک و فکی با ماهیچه، و در کل چهره‌ای خشمگین دارد!
ولی همیشه تتوی کنار گ*ردنش جای سوال داشت. یک تتو درست پشت گوش چپ‌اش! نوشته‌های مرموزی که شکل یک صلیب را درست می‌کردن. و دو جفت گوشواره مشکی رنگ در همان گوش انداخته شده. انزجار،خشم و نفرت از تمام رفتارهای این مرد می‌بارید.
صدای لیندا را کنارم شنیدم. حال از میز پائیین آمده بود.
-غیر قابل تحمل!
 
آخرین ویرایش:

Melika_Yari

ناظر آزمایشی
کاندیدای مدیریت
ویراستار آزمایشی
کپیست آزمایشی
عضویت
Dec 27, 2020
ارسال ها
490
لایک ها
8,658
امتیاز
53
سن
16
محل سکونت
پدال گ*از از پیست رالی، پیچ اول، سطون یک، ترمز آخر!
#پارت5
#حقیقت_تلخ_سرمازده
نیمه‌های شب از خواب بلند شدم. خبر کابوس نبود! اما خواب نیز ندیدم. ولی باز بیدار شدم! استرس نداشته‌ام. انگار از یک رویا و یک خلسه، از خوابی عمیق بلند شده و دیگر نمی‌خواستم ادامه‌اش را ببینم.
اما هیچ چیز؛ از ان خواب یاد ندارم. درحالی که هنوز روی تخت دراز کشیده بودم، به سقف خیره شدم.
سقف اتاق کاملا شیشه ای، به رنگ سفید بود و چراغ‌های کم نور و رنگی داخل دیوار شیشه ای به آرومی روشن و خاموش می‌شدن. چشمک زنان رنگ‌ها عوض میشد. سفید...آبی...بنفش...قرمز...نیلی...سبز...نارنجی...
با نفسی عمیق بلند شده؛ و بر روی تخت نشستم. سکوت حاکم داخل اتاق را فقط صدای نفس‌های آرام من می‌شکست.
با پوزخند به قرص‌های روی میز کوچیک لوزی شکل شیشه ای خیره شدم. ل*ب زدم:
+پس کار شماها بود؟ کوچولوهای ضعیف کن!
عجیب بود که آن خواب تکراری را ندیدم. پس کار این قرص‌های توصیه دکتر بود؟
ولی دکتر نمیدانست که مغز من با این توصیه‌ها خوب نمی‌شوند؟
احساس خواب الودگی و ضعف داشتم. سردردم شروع شده بود.
آخی گفتم و دستم را به شقیقه‌ام، فشردم. و به خودم قول دادم؛ دیگه آن قرص‌هارو نمی خورم. هرچقدرم این قرص‌های آرامش بخش و خواب آور، آتیش درونم رو، آروم و به خواب ببره باز بی‌فایده است!
مغز من مانند بمب ساعتیست و هر ثانیه درحال کار و با انفجارش خ*ون جاری می‌کند و.........
دستی به پشت ل*ب‌هایم کشیدم. به انگشتانم نگاه کردم. و با پوزخند برگی دستمال کاغذی از روی پاتختی کندم و دستم را تمیز از رنگ خودم نمودم!
آهسته از روی تخت بلند شدم. نگاهم خیره به ل*ب تاب روی تخت و دستگاه‌های ریز و درشت شد. آهی کشیدم و خودم را لعن و نفرین کردم.
+خاک برسرت! باز هم نتونستی! کی می‌خوای موفق بشی؟
نگاه کینه بارم را به همان قرص‌های روی میز انداختم. اصلا؛ تقصیر ان قرص‌ها بود! خم شدم و با خشم چنگی به قرص‌ها زدم و داخل سطل زباله کوچک اتاق پرت کردم!
به سقف نگاهی دوباره انداختم. نورهای رنگی سقف درحال پوزخند به نا موفقیت من بودند. هر چیز خوبی که حس بد من را خ*را*ب می‌کرد؛ از نظر به من پوزخند میزند.
چون خوشی دارد خودش را به من اثبات می‌کند که برای من موندگار نیست! با خشم سویشرتی که پایین تخت افتاده بود را برداشتم و از اتاق بیرون امدم. نگاهم به ساعت مدرن شیشه‌ای، و شیش ضلعی خورد. ساعت پنج صبح را نشان می‌داد.
ذهنم را خالی از گذشته و حال و هر اتفاقی کردم. از اتاق بیرون امدم و ناخودآگاه به سمت دری سفید رنگ با دستگیره طلای قدم برداشتم.
با چند قدم خودم را به در رسوندم؛ با نفسی عمیق دستم را به سمت دستگیره بردم.
درب را به آهستگی باز کردم و وارد اتاق شدم. کل اتاق را از نظر گذراندم؛ اتاق بزرگ و با وسایل‌های سفید و آبی بود.
نگاهم به جسمی خورد که روی تخت جنین وار در خودش پیچیده شده بود.
به سمت تخت رفتم. آهسته کنار ان جسم، بر ‌‌‌‌‌روی تخت با رو تختی خال خالی آبی و توسی رنگ ؛ نشستم.
موهای بلند و ل*خت مشکی رنگی که مثل یک جنگل سیاه پریشان، اطراف جسم ظریفی را پوشانده بود.
آهی کشیدم و دستم رو به جلو بردم. جنگل پریشان را از روی قرص ماه شب کنار زدم؛ و ماه بار دیگر درخشید. قرص سفید ماه حتی در خوابی عمیق هم درخشان و زیبا بود.
نگاهم از صورت دخترک چرخید به تنی لاغر و رنجور، که هودی آبی رنگی جسم لاغر و نحیف را بقل داشت؛ ثابت ماند. چقدر ضعیف شده است! یعنی این اتفاق فقط بخاطر کم توجهی من به‌وجود آمده؟
بار دیگر نگاهم چرخید؛ و به پاهای ظریف جوراب پوش، که از پاچه‌های شلوار بیرون زده بود، برخورد کرد. خم شدم و پتوی ست شده با روتختی را بر روی جسم دخترک کشاندم. نگاهم به صورت دخترک غرق خواب خیره ماند. پوستی روشن به درخشش نور خورشید در روز، پلک‌های بسته شده با مژه‌های ل*خت مشکی رنگ، ابروهای کمانی مرتب به رنگ موهای سر، بینی عروسکی و گونه‌های تو رفته و آب
.شده
میدانستم؛ الان با قرص‌های زیادی به خواب عمیق فرو رفته.
نزدیک شدم! صورتم را نزدیک پیشونی دخترک نگه داشتم. چشم‌هایم می‌سوختند و به سوزش چشم‌هایم بی‌توجه‌ای کردم. در عوض به آهستگی حرف زدم.
-نمی‌خواستم به اینجا برسونمت. کاش هیچوقت نمی‌دیدمت!
چشم‌های آبی و معصومش که شبیه به آب ذلال امواج دار دریاست؛ حال بسته بودند. و مژه‌های پر پشت و مشکی رنگ‌اش به زیبایی بر روی گونه‌های دخترک می‌نشستند. چه بلایی سر این دختر اورده بودم؟ من چه‌کار کرده بودم؟ چگونه طاقت آوردم؟
فقط به دلیل اینکه یک پیر خرفت رو پیدا کنم؛ چه کسی را قربانی کردم؟ چه چیزی را شکستم؟ رفاقت خودم را با میکائیل؟ نابودی عزیز میکائیل؟
می ارزید پسر؟ ندای درونم به صدا درامده بود. او خیلی وقت بود که سکوت میکرد و با مردم این شهر به خواب به خواب رفته بود. او فقط با ورود یک ستاره ابی رنگ به آسمون سیاه شب، حرف می‌زد، سکوت می‌شکست، و گاه فریاد می‌کشید: شاید تو خدا را به فراموشی سپردی و مسیح و مریمی را نشناسی؛ اما خدا این لحظات را ثبت کرد. و تو هیچ غ*لطی نخواهی کرد! تو ای گناه‌کار عالم!
زمزمه کردم.
+تو شدی محرم همه ی من! مرهم زخم‌هام شدی. اما من چی؟ شدم دلیل حال روز از دست رفتت.
صدام خش دار و گرفته بود. میدانستم که با اون دوز بالای دیازپامی که هر شب، می‌خورد توی خواب شاه هفتم درحال خندیدن یا شاید هم گریه کردن بود؟!
نفس‌های منظم و آرام دختر همراه با عطر ملایم و خنکی به صورتم خورد. من سواستفاده‌گر نیستم! فقط؛ می‌خواستم کمی حرف بزنم و بعد بروم.
پس؛ لبخند زدم و ادامه دادم:
+ولی مرهم بمون. مرهم این مرد زخم خورده و ازبین رفته، بمون. ستاره‌ی من و وانوش دیگرون!
انگشت شستم نوازشگرانه بر روی پو*ست لطیف دختر می‌رفت و بر میگشت. خدا می‌داند در دل استواد مردانه‌ام چه می‌گذشت؟ حال خود دست من نیز نبود! دنیای سیه حال مرا غرق خود نموده است! صورتم را فاصله دادم. اما هنوز هم دم و باز دم خنکی، پو*ست صورتم را بازی می‌داد. لبخندی زدم و یاد اولین لبخند خود افتادم.
بعد از چهار ماه اسیر کردن و روح ستاره را خورد نمودن؛ و بعد از مدت نه ماه دختری با لباس شب مشکی و موهای رنگ شده آبی و چشم‌های غمگین آبی رنگ، در مهمونی با شکوه خوآن مثل یک ستاره‌ی آبی در شب می‌درخشید.
ب*وسه ای بر روی گونه‌های استخونی دخترک نشاندم؛ و این محبت، بذر گل خداحافظی گشت. با سرعت از اتاق بیرون رفته و با نفس‌های نامنظم پشت به در ایستادم. سرم را بالا بردم. دم و باز دم‌هایم نامنظم بودن!
+بر...می...گردم. تنهات نمی‌زارم!
***
 
آخرین ویرایش:

Melika_Yari

ناظر آزمایشی
کاندیدای مدیریت
ویراستار آزمایشی
کپیست آزمایشی
عضویت
Dec 27, 2020
ارسال ها
490
لایک ها
8,658
امتیاز
53
سن
16
محل سکونت
پدال گ*از از پیست رالی، پیچ اول، سطون یک، ترمز آخر!
#پارت6
#حقیقت_تلخ_سرمازده

بلیط در دستانم می‌لغزید و نگاه از کاغذ سفید رنگی که مهر حکم مدتی دوری خورده بود گرفتم؛ و بعد به سمت هواپیمای عمومی، نشسته بر روی زمین که انتظار مسافرهایش را می‌کشد، رفتم.
درست است؛ من می‌روم و باز بر می‌گردم!
***
با احساس گرمای نور خورشید به پو*ست صورتم و پشت پلک‌هایم؛ نگاهم را به دنیا باز کردم.
اتاق غرق سکوت بود و بازتاب روشنایی روز، از پنجره بیرون می‌زد. از حالت خوابیده بر روی تخت درآمدم و نشستم.
صدای در بلند شد!
+بله؟
صدا؛ مردانه بود.
-خانوم؟ می‌تونم بیام داخل؟
نگاهی به خودم انداختم. شاید مسلمان نباشم اما دانیال که مسلمان بود! پس؛ کلاه هودی‌ام را بر سر انداختم. پتو را کنار زده و از روی تخت بلند شدم. دستی به شلوار لی و هودی‌ام کشیده و به سمت در رفتم. در را باز نمودم.
دانیال مثل سربازها پشت در ایستاده بود!
-صبح بخیر خانوم. می‌خواستم بگم زاون خان...
بی حوصله دستم رو روی هوا نگه داشتم. اصلا دلم نمی‌خواست حرفی راجب او بشنوم.
-بره به درک!
دانیال سری تکان داد و با عذرخواهی از پله‌ها پایین رفت. خودش متوجه همه چیز شد! به ارامی به چهارچوب در تکیه داده و خونسرد به چشمان توسی رنگ لیندا نگاه کردم. لیندا خنده‌ای کرد و درحالی که مبایلش را در دست داشت از پله‌ها پایین رفت.
-اون بدبخت می‌خواست بگه رو مخ، رفت برلین!
صدایم را بالا بردم:
-مسخره! این طوری حرف نزن.
صدای خنده‌های لیندا بلندتر و خودش پایین پله‌ها محو گشت و وارد طبقه پایین شد.
دست به س*ی*نه بین چهار چوب در که به رنگ سفید بود؛ ایستادم. نگاهم به پارکت‌های شیشه‌ای سفید با طرح قطره‌های آبی رنگ پخش شده بر سطوح راهرو، افتاد. پس؛ او دوباره رفت! نیامده رفت! چه حرف گوش کن! لبخند کمرنگی روی ل*ب‌هایم جوانه زد. احساس بال درآوردن داشتم.
آخر؛ امروز روز من بود!
سر میز صبحانه، شاهن‌خان با بی اعصابی و بی حوصلگی اعلام کرد که مجبور است برود به دنبال کارهای سه کارخونه خارج از ایران، و لیندا تک فرزندش عزیز و بازیگوش‌اش را اینجا پیش من تنها بگذارد. لیندا هم با آغوشی باز پذیرفت و با اخم‌های متذکر شاهن‌خان مواجه شد. و در آخر موقع رفتن، شاهن‌خان دستور تعداد بیشتری از محافظ‌ها را داد و دانیال هم همراه با خود برد. عجیب است! دانیال تنها محافظ ارشد این خانه بود و با کارفرمایش یعنی زاون تعداد کمتری به جایی می‌رفت؛ یعنی چه مسئله‌ای او را خارج از خانه برد؟!
حال که جای دانیال یک مرد اخمو با بدنی ورزیده و قوی آمده بود؛ دیگر ویلا غیر قابل تحمل شده بود. رسماً در یک پادگان با تعدادی سرباز زندگی می‌کردم. در ظاهر پادگان برای محافظت من ساخته شده بود؛ اما خودم می‌دانم که همه‌ی این‌ها تجملاتی بیهوده‌است و دلایل خاصی دارد. مانند داشتن تجهیرات سری برای زیرآب زدن در امور خوآن! و حال در این پادگان مهمان من هم لیندا بود. او هم از این ماجرا خوش حال نبود!
شاید؛ من بتوانم حضور اینجور آدم‌های سیاه پوش را تحمل کنم. زیرا؛ که سه الی چهار سال اخیر را جای بدتر از اینجا زندگی کردم.
اما، نه! دیگر نمی‌خواهم این‌گونه ادامه بدهم.
***
چند روزی هست که دوباره به آرامش خودم رسیده‌ام.
با لیندا خیلی بیشتر از قبل به من خوش می‌گذشت. تمام پاساژهای تهران را تقریبًا خالی از اجناس دلفریب کردیم!
البته؛ فروشگاه‌ها هیچ وقت خالی نمی‌شدن!
زیرا؛ صنعت مد همیشه پا بر جا بود!
صبح‌ها باشگاه ورزشی می‌رفتم، صبحانه‌ام با لیندا خورده می‌شد، خرید و پیاده روی، باشگاه‌ر*ق*ص و اخر شب‌ها هم با چندتا دوست‌های لیندا آشنا می‌شدم و کل شب را در جشن یا پا*ر*تی‌های دوستانه دورهمی می‌گذراندیم!
هیچ وقت پا*ر*تی نامناسب را دوست نداشتم. بیش‌تر از کنار جمع نشستن و در ارامش و بدون هیچ موسیقی کر کننده ای، ل*ذت می‌بردم.
توی این جمع‌های گرم و دوستانه قهوه با شکلات خیلی می‌چسبد!
این روزها لبخندی که روی ل*ب‌هایم نقش می‌بندد را حتی زاون هم نمی‌تواند با برگشتنش به ایران، این خوشحالی را از من بگیرد!
اما این سرنوشت چرا روی صفحه روزگارم، بد خط می‌نوشت؟
***
-هی! ستاره؟! تاس و بنداز دیگه!
با لبخند نگاهی به دست مشت شد‌م‌ انداختم. تاس توی دستم قل خورد و با باز شدن انگشت‌هایم سر خوردن و درحال چرخش افتادن بر روی صفحه مارپله!
تاس سفید رنگ روی صفحه چرخید و چرخید؛ تا اینکه بر عدد شش ثابت شد.
با دیدن نقطه هایی که عدد شش را تشکیل می‌دادند، هیجان زده جیغی کشیده و به لیندا نگاهی انداختم!
لیندا که باخت خوداش را نزدیک می‌دانست اخمی کرد و با ل*ب‌های غنچه شده به تاس نگاه کرد.
-اَهِع! قبول نیس! میدونی چیه؟ اصن این بازی بچه‌گانه رو بیخیال شیم!
دستی به موهای خرگوشی‌اش کشید و با چشم‌های آرایش شده‌اش نگاهم کرد.
خنده‌ای کردم و تاس را دوباره چرخوندم.
تاس اینبار بر روی عدد یک نشست و من مهره‌ام را جای شش خانه یک خانه جلو بردم. مهره بر نیش مار نشست! مهره را حرکت دادم؛ از روی قوس و پیچ خم ب*دن مار رد شدم و چهار ردیف از برد فاصله گرفتم!
لیندا با حیرت نگاهم کرد.
-می‌بازی که! این چه کاریه؟
نگاهم را از صفحه پر از پله و مار گرفتم و به اطراف اتاق صورتی رنگ لیندا نگاه کردم. همه جایِ اتاق پر از عکس‌های شخصیت‌های کارتونی و انیمه بود. نگاهم با عروسک بزرگ باربی گوشه تخت لیندا برخورد کرد. این باربی را زاون برای هدیه تولد لیندا گرفته بود!
لیندا سلیقه کودکانه‌ای دارد!
و انگار که اصلا دقتی به سن وسال خود ندارد. بلکه؛ عقیده داشت انسان با هر عقل و دانشی می‌تواند آن‌گونه باشد که خود می‌خواهد!
این طرز فکر لیندا را دوست داشتم.
-حالت خوب نیست؟!
با حواس پرتی به لیندا نگاهی انداختم. نگاه لیندا نگران بود و کلی حرف به همراه داشت.
لبخندی زدم و با ز*ب*ون بچه‌گانه شروع به حرف زدن کردم.
+نا جوجو من! من کوبم. فَگَت تو بَلَندِه سو. اوچِی؟! (نه جوجوی من! من خوبم. فقط تو برنده شو! اوکی؟!)
اخمی نشست بر ابروهان بامزه‌اش.
-برو بابا! بازیت و کن بازنده!
و لبخندی زد و مهره من را جای اول‌اش گذاشت...
***
 
آخرین ویرایش:

Melika_Yari

ناظر آزمایشی
کاندیدای مدیریت
ویراستار آزمایشی
کپیست آزمایشی
عضویت
Dec 27, 2020
ارسال ها
490
لایک ها
8,658
امتیاز
53
سن
16
محل سکونت
پدال گ*از از پیست رالی، پیچ اول، سطون یک، ترمز آخر!
#پارت7
#حقیقت_تلخ_سرمازده
صدای خنده‌های دختر و پسر، در دل درختان بلند جنگلی پارک سرخسار، طنین می‌بخشید. صدای جیغ و شوق ذوق کودکانی که در پارک بازی می‌کردند؛ دل هر انسانی را با صداهای ذوق زده‌شان نرم می‌کرد .
لیندا دست من را گرفته بود و بر زمین چمنی، دایره‌وار کنار دوست‌های رنگارنگ لیندا، نشسته بودیم. هم‌همه‌ و صدای خنده‌هایی که از میان این جمع دوستانه گرم بیرون می‌امد؛ تقریباً کل اطراف را گرفته بود.
هرکسی که از پونزده قدمی ما رد می‌شد؛ درون دلِ شاد و دور از غم جوون‌های این دنیا را می‌دید.
قلب‌هایی؛ مثل آب ذلال... مثل کوه، قوی... مثل بادبادکی معلق در آسمان، که دل هر بیننده‌ای را با خودش به دنیای لبخند‌ها می‌برد.
در جمعی که امروز من نشسته بودم، انواع گروه‌های سنی وجود داشتن، شادترین جمعی بودن که من تا به حال به خود دیده بودم!
صدای خنده‌های بلند لیندا از کنار گوشم بلند شد.
-واقعا؟
دو مرتبه خندید و ادامه داد:
-تو رفتی؛ به یارو گفتی...
و دیگر ادامه نداد و از خنده تقریبا بر روی شانه‌های من خم شد.
با لبخند به کیاوش نگاه کردم، که با لباس‌های اسپرت تنش و ژست کجی، نشسته بود کنار دختری و به لیندا نگاهی عمیقی داشت.
از دل کیاوش خبر داشتم!
اما لیندا انگار اصلا تو باغ نبود! از دشت خیال و پر از گل‌های رز رنگی و عطر کیاوش، بی‌نهایت دور بود!
البته؛ کیاوش هم از دنیای لیندا خبر نداشت!
با فکری که در ذهنم امد؛ توی دلم غوغا و آشوبی راه افتاد!
اگر کیاوش هم قربانی راه من و لیندا بشود؟
شاید با اندام ورزیده‌اش، از جسم‌اش مراقبت کند؛ اما از روحش چه؟
افکارم را به سرعت کنار زدم؛ و به دنیای واقعی نگاهی انداختم.
صدای گنجیشک‌ها؛ از میان شاخه‌های درختان بلند می‌شد، و انگار جمع پرندگان نشسته بر روی شاخه‌ها بزرگ‌تر از جمع ما بر روی زمین بود!
با لبخند به صدای گنجیشک‌ها گوش سپردم.
حس خوب زندگی تمام وجودم را گرفته بود و من نمی‌خواستم به هیچ وجه حسم از بین رود! کاملا فارغ از دنیا بودم!
پس دستم را به سمت آب میوه‌ام دراز کردم. آروم آروم شروع کردم به خوردن آب میوه‌ای که به طعم پرتقال بود.
علاقه به شرکت در جمعی که درش حضور داشتم؛ نداشتم!
دلم می‌خواست بیشتر بیننده و شنونده باشم.
چندباری یکی از افراد گروه قصد معاشرت با من را داشت، اما؛ من هیچ چیزی در بساط نداشته‌ام که بگویم!
مثلا؛ در جواب زندگی چطوری می‌گذرد؟ چه باید بگویم؟
بگوین؛ که عالیست؟ دروغ محض است!
بگویم؛ آرزوهایم را خود با دستانم خاکشان کردم؟ تلخ ترین حقیقت است!
پس سکوت می‌کنم!
سکوت و سکوت و... در آخر سکوت؟
می‌داتم که روزی می‌رسد و من، فریاد می‌زنم: +آره؛ زندگی من تلخه! مزه زهر می‌ده! اما؛ چشاتون رو باز کنین! ببینین! من؛ زندگیم رو خودم شیرین میکنم!
خودم فنجون اسپرسو، رو شده یه گونی شکر خالی می‌کنم! تا مزه زهرش شی ین بیاد به کامم!
با فریاد لیندا از افکارم، مانند یک توپ پینگ پونگ شوت شده‌ام به بیرون از بازی!
با اخم به چهره‌ای پر از شیطنت لیندا نگاه کردم. او افکارم را بهم زد!
ابرویی بالا انداخت و ردیف کامل دندون‌هایش را به نمایش گذاشت.
-جونم؛ اخمات سگ داره‌ها!
تغییری به حالت‌ام دادم و خندیدم.
+چته؟ دیوونه در گوش من داد نزن!
صدای دختری که نام‌اش پروانه بود بلند شد.
-لیندا؛ از همون اول هم روانش مشکل داشت!
و این شد کلیدی اسرار آمیز برای شرکت کردن من در جمع و گروهی بسیار شوخ و جذاب!
***
 
آخرین ویرایش:

Melika_Yari

ناظر آزمایشی
کاندیدای مدیریت
ویراستار آزمایشی
کپیست آزمایشی
عضویت
Dec 27, 2020
ارسال ها
490
لایک ها
8,658
امتیاز
53
سن
16
محل سکونت
پدال گ*از از پیست رالی، پیچ اول، سطون یک، ترمز آخر!
#پارت8
#حقیقت_تلخ_سرمازده
امروز صبح، تصمیم به رفتن کلیسا را داشتم. پس؛ بعد از کارهای صبحگاهی، روبه آیینه ایستادم. پد مخصوص را از جای گردی شکل خود، بیرون آوردم. صورتم را تمیز از مواد ارایشی نمودم. لاک‌های بر روی ناخون‌هایم را پاک کردم.
لباس‌های ساده و قهوه‌ای رنگی به تن کردم و در آخر از ویلا بیرون آمدم. در محضر مسیح می‌باییست تمیز و اراسته و دور از تجملات در پوشاک و..‌ می‌بود.
با اجازه‌ی خودم؛ یکی از ماشین‌های زیبای زاون را از گاراژ بیرون آورده و به سمت کلیسا حرکت کردم!
خیابون‌ها، کوچه‌ها، مغازه‌ها و خونه‌ها خیلی بی‌روح بنظر میرسند! اگر؛ آدمی درش وجود نداشته باشد!
کلیسا؛ خلوت بود! محوطه بیرونی پر از گل‌ها بود و عطرشان عشق را به دلم سرازیر می‌کرد. نفسی عمیق کشیدم و عطر خوش گل‌ها را بلعیدم!
روبه درب کلیسا، که نقش‌های صلیب، مسیح و حضرت مریم بود؛ ایستادم.
درب را به آرامی باز کرده و وارد شدم.
نسیمی گرم وزید و بوی چوب و فلز همراه با رایحه مطبوعی دیگر را حس کردم!
پره‌های بینیم باز و بسته می‌شد و من بیشتر از این رایحه معطر گل‌های ل*ذت بخش را استشمام می‌کردم.
نگاهم به ردیف صندلی‌ها و بعد ستون‌های پر از نقش و نگار از فرشتگان، مسیح و حضرت مریم و.. بر خورد کرد. فضایی رویایی و در این حال روحانی؛ رنگ‌های انرژی بخش و نقاشی‌های زیبا...
روبه مجسمه مسیح بزرگ، ادای احترام کردم!
و شروع به دعا کردن؛ کردم!
شاید؛ هیچ امید و آرزویی در دلم نبوده باشد. اما؛ سکوت من هزاران دعا را در دل خودش جا داده و هزاران معنا و ارزو به همراه داشت.
***
تقریبا نزدیک غروب بود. که با دلی آسوده و پر از آرامش دعای آخر را خوندم؛ و همزمان شکل صلیب را کشیدم: آمِردو...یُوِرتُس...اِپُرتِس...آمِن!
از کلیسا بیرون آمدم. سوار ماشین شده و به سمت ویلا حرکت کردم.
انقدر وجودم آرام گرفته بود؛ که مسیر یک ساعته را نیم ساعت دیرتر طی کردم.
شهر برایم هیچ زیبایی نداشت. چون؛ من درون قلب سیاه این شهر درست بر نقطه اوج طپش‌های زجرآور و نفرین شده ایستاده بودم!
وقتی رسیدم؛ محافظی درب بزرگ آهنی را باز کرد. ترمز دستی رو خواباندم و دوباره پدال را با آرامش فشردم.
ماشین رو روبه روی ویلا نگه داشته و از ماشین پیاده شدم. نسیم سردی با گرمای پو*ست صورتم جنگید و پیروز گشت.
محافظی طبق وظایفش؛ به سمت ماشین رفت و سوارشد.
من ایستاده بودم و در حال خود بودم که با صدای خورد شدن سنگ‌ها بر زیر چرخ‌های درحال حرکت ماشین، به خود امدم و به سمت درب تمام شیشه‌ای ویلا حرکت کردم.
درب توسط مستخدم داخل خونه باز شد. یکی از خصوصیات شیشه‌های پنجره ها و درب های این ویلا این است که همه چیز از داخل معلوم و واضح و از بیرون نامعلوم و ناواضح است!
وارد راه روی گرم ویلا شدم و پالتویم را به دست خدمتکار سپردم.
سالن پذیرایی را گذراندم و به سمت پله‌های طبقه بالا قدم برداشتم.
اما؛ بین راه ایستادم. نگاهم را دور تا دور سالن چرخاندم. مجسمه‌های چوبی و چینی، ستون‌های سفید رنگ و خوش‌تراش، تلویزیون بزرگ حال، و درآخر چند دست مبل به رنگ قهوه‌ای و طلایی.
نگاهم به جسم بزرگی برخورد کرد که بر روی کاناپه، روبه روی تلوزیون خاموش دراز کشیده بود. او کی برگشته بود؟
متعجب راهم را کج کرده و روبه روی زاون غرق خواب ایستادم.
قرص‌های خواب همیشگی‌اش، بر روی میز شش ضلعی مجلل وسط سالن با یه لیوان خالی پخش بود.
نگاهم رو از میز گرفته و به صورت‌اش دوختم. مدل موهایش بهم خورده بود و موهای بلند جلوی سرش پخش پیشونی‌اش بود.
باز هم اخم ابروهای هشتی او درهم بود! نفسی عمیق کشیدم و ناخودآگاه پایین کاناپه نشستم.
زانوهایم را بقل کرده و چانه‌ام رو روی ان‌ها گذاشتم. اندام ورزیده زاون بزور روی کاناپه جا می‌شد!
نگاهم رو از چشم‌ها، جفت گوشواره داخل یه گوشش و تتوی گ*ردنش گرفتم؛ و به انگشتر داخل دستش خیره ماندم.
انگشتر نقره‌ای، با علامت صلیب و نوشته‌های خاص خودش، درون دست م*حکم و قوی زاون خودنمایی می‌کرد.
نگاهم رو نزدیک اوردم و به انگشتر تو دست خودم نگاه کردم.
اما؛ جفت همان انگشتر، به رنگ طلایی در انگشت دست چپم پوزخند میزد!
با ناخون‌هایم حلقه را در دستم چرخاندم.
صدایم گرفته بود.
+ازت خیلی چیزها فهیمیدم! وقتی؛ من و مثل یه کبوتر توی تهران اسیر کردی؛ ازت یه غول ساخته بودم. وقتی مردی با موهای سفید اومد خونت؛ فهمیدم بابامه! ولی وقتی؛ ک*ثافت کاریاش رو نشونم داد و توی لجنزار دنیاش غرقم کرد...
باز سر و کله‌ات پیدا شد. ازت بدم میومد.
به یاد ان روزها نگاهم را میخ چشم‌های بسته رادمان کردم و به فکر فرو رفتم.
+برای همین، به حرف مهران نه؛ به حرف خودم گوش دادم و قصد جونت رو داشتم!
برای مهران، تو یه اسلحه‌ی تازه به دوران رسیده کشنده بودی!
ولی؛ من انتقام اون روزهارو ازت می‌خواستم! دست خودم نبود! تو و مهران باعث یه دنیا قرص و دکتر شدید!
تقصیر تو بود. تو به من نشون دادی یتیم نیستم؛ و یه بابای هست که پو*ست و استخونشم!
حالم از هرچی مرده بهم می‌خوره!
ولی من هنوزم ترسوم! همونی که توی قفس خفقان آور سوالات غرق کرده بودی!
وقتی توی اون مهمونی دیدمت؛ دوباره ازت ترسیدم! حس انتقام پر زد و رفت...
تو فرشته‌ی مرگ روحم بودی!
چرا من و با حقیقتی آشنا کردی؛ که نابودم کرد؟ من و تو دنیای کثیفش که بوی تعهفن و ناه میداد غرق کرد؟
جواب این سوال و بهم دادی!
چون شاهده قتل پدرت بودی؛ من و به بهای قتل روحم به قاتل پدرت معرفی کردی!
تا نشون بدی قدرت تسلط روی خانواده سرمددی‌ها رو داری؟
بعد از این؛ دیدگاهم نسبت بهت عوض شد!
همه جوره پای قتلی که پدرم انجام داده وایسادم.
اون زمان، زمین و اسمون و فلک رو پر کرده بودیم از رسم عاشقی!
همش فیک بود! اون زمان دیگه فکر انتقام نبودم! نه اینکه ازت بترسم...
مکث کردم و توی دلم گفتم: چون بخشیده بودمت!
+ ولی؛ کمک کردم و پای تورو به خانواده راه دادم. فقط؛ تلاش من نبود! نیلگون دل پسرش و می‌خواست! تو بد کردی... بدکردی؛ که دوباره من و اسیر زندگیت کردی!
اگر؛ قبل از ازدواجمون برام یه پسر با ظاهر عجیب و لهجه آلمانی بودی، که همه دخترا سرشونم برات می‌دادن، الان دیگه هیچی نیستی! تو خودت رو برام تموم کردی. تو بد قولی و غیر قابل اعتماد!
نمی‌دانم چرا درب بطری حرفای دلم را باز کرده و این همه حجم از د*ر*د دل از کجا اورده بودم؟ شاید بخاطر دعای سکوتم توی کلیسا بود که الان می‌خواست سگند بشکند!
به قفسه س*ی*نه‌اش ک با ریتم نفس‌هایش بالا و پایین می‌شد؛ نگاه کردم.
چقدر خوب بود که خواب بود!
حلقه دست‌هایم رو از دور زانو‌هام باز کردم چهار زانو بر کاشی های سرد خونه نشستم.
نگاهم رو بالا آوردم و...
-خواب یه رویا و غربت عجیبیه!
اگر بگم روح از بدنم جدا نشده بود دروغ گفته بودم!
مردمک چشم‌های سیاه رادمان، زیر نور کم خونه به خوبی مشخص بود!
صورت جدی‌اش خنثی‌تر از هر روز دیگر بود!
انگار به کاشی های سرد خانه چسبیده بودم و چشمانم، فقط چشمان باز رادمان روا می‌دید و در مرداب آن دو گوی سیاه سو سو زنان به دنبال راه نجات بود!
 
آخرین ویرایش:
بالا پایین