• انجمن رمان نویسی تک رمان پیرو قوانین جمهوری اسلامی ایران می‌باشد. لطفا از ارسال محتوای خلاف قوانین جمهوری اسلامی ایران خود داری کنید در صورت مشاهده برخورد خواهد شد.

📘درحال تایپ رمان ناطور نبات|negarin کاربر انجمن تک رمان

  • نویسنده موضوع Negin_SH
  • تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها 17
  • بازدیدها 2K
  • Tagged users هیچ

نظرتون درباره‌ی رمانم چیه؟

  • خوب

    رای: 5 100.0%
  • متوسط

    رای: 0 0.0%
  • ضعیف

    رای: 0 0.0%

  • مجموع رای دهندگان
    5

Negin_SH

مدیر تالار کی‌پاپ
پرسنل مدیریت
مدیر تالار
نقاش انجمن
Jan 6, 2021
1,811
9,112
113
17
شهر گنبدهای فیروزه‌ایی
رمان: ناطور نبات
نویسنده: نگین شرافت
ژانر: تخیلی. عاشقانه
ناظر: Nightmare
خلاصه:
لطافت زنانه اش را از یاد می بَرَد وقتی در نقاب مردی جنگجو شمشیر می زَنَد و یکه تازی می‌کند. قدرتش را چون گویی آتشین در مشت می گیرد تا تقابلی ایجاد کند میان شمشیری آخته و قلبی سرکش؛ و آیا روزی خواهد توانست قدرتِ خاموش نشدنی ناطورها را بر پیکره‌ی افکارِ مسموم پیاده کند؟!
آری، لورا با قلب مهربان و شجاع خود دربرابر پلیدی‌ها می‌ایستد و به ناطورها یاد می‌دهد که چگونه آتیش نفرت را خاموش کنند.
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
آخرین ویرایش:

AphЯσのɨイ

مدیر آزمایشی تالار کپیست + ناظر تالار رمان
پرسنل مدیریت
ناظر رمان
کاندیدای مدیریت
کپیست
Aug 11, 2020
953
16,782
93
20
قلب همسرم
forums.taakroman.ir
606C4350-EC6D-4ABD-BD3A-09DDAB822E76.jpeg
خواهشمند است قبل از تایپ رمان به قوانین زیر توجه کنید:

قوانین تایپ رمان :

قوانین تایپ رمان | تک رمان

پرسش وپاسخ رمان نویسی

تاپیک جامع پرسش و پاسخ رمان نویسی

تایپک جامع درخواست جلد

* تایپک جامع درخواست جلد *

تاپیک جامع دریافت جلد

تایپک جامع دریافت جلد - انجمن رمان نویسی | تک رمان
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان

Negin_SH

مدیر تالار کی‌پاپ
پرسنل مدیریت
مدیر تالار
نقاش انجمن
Jan 6, 2021
1,811
9,112
113
17
شهر گنبدهای فیروزه‌ایی
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #3
مقدمه:
جهانی چشم به راه اوست
جهانی برای آمدنش دعا می‌کنند
دشمنانش اما، شمشیر به دست
منتظرند تا با آمدنش خبر قتلش را به مردم برسانند
دشمنانش نقشه نابودی‌اش را درسر می‌پرورانند
اما، خبرندارند از قدرت یک ناطور
آری، ناطور!
استوار و ثابت قدم آمد
اما ای کاش،
عشق او را تسخیر نکند!
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
آخرین ویرایش:

Negin_SH

مدیر تالار کی‌پاپ
پرسنل مدیریت
مدیر تالار
نقاش انجمن
Jan 6, 2021
1,811
9,112
113
17
شهر گنبدهای فیروزه‌ایی
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #4
پارت یک
خدمتکار کاخ خانم لیندا بارکر از در زدن و صدا کردن لورا (دختر خوانده ی خانم لیندا) دست بر نمی داشت. تقریبا ساعت11صبح بود. نور در چشمان قهوه‌ایی لورا بود. با آنکه گذشتن از خواب شیرین صبحگاهی برایش سخت بود؛ ولی باید بیدار می شد. خدمتکار صدایش را صاف کرد:
_ خانمِ لورا لطفا بیدارشید... گویی خانم آنا منتظرتان است.
چشمان لورا از تعجب باز شد. دیگر خوابش نمی‌آمد. چطور ممکن بود یادش برود؟ آن روز روز ثبتِ نام برای داوطلبان بود. لورا و آنا نیز برای آن روز باید به قصر می‌رفتند.
لورا سریع از تخت خوابش بیرون آمد. ظاهرش را آراسته کرد و موهای قهوه‌ایش را با ربان صورتی بست. لباسِ حریری که مادرش از شرق برایش آورده بود را پوشید. مادرش یکی از بهترین تاجران سلطنتی بود. لباس حر*یر صورتی چنان با پو*ست گندمی زیبایش رفاقت می کرد که گویی برای آن دوخته شده بود.
از پله های طلایی کاخ پایین آمد. برای صبحانه کمی دیر شده بود ولی یک نان و شیر تازه زمان او را نمی گرفت. لورا مادرش را دید :
_ سلام مادر، صبحتان بخیر.
خانم لیندا در حین بستن موهای سفید و نقره‌ایش جواب دخترش را داد:
_ سلام لورا جان. صبح تو هم به خیر. کجا با این عجله؟ هنوز سوپ خانم آدلاین را نخوردی.
خانم لیندا از ماجرای ثبت نام او خبری نداشت. لورا همان‌طور که از خوردن نان و شیر تازه‌اش ل*ذت می‌برد جواب داد:
_ مادر جان قرار است با آنا به بازار قصر برویم.
مهارت خاصی در دروغ گفتن داشت و خیلی کم پیش می‌آید که دستش رو شود. منتظر جواب مادرش بود:
_ خیلی خوب هرجور میلتان است ولی زود برگردید.

لورا با هیجان و رضایت از مادرش و همچنین از آدلاین خداحافظی کرد. چشمان چین و چروک و پر از محبت خانم لیندا، لورا را دنبال کرد. در دلش آشوبی به پا شد. نگرانش بود. می‌دانست یک روزی با تمام کنجکاوی‌هایش دردسری ایجاد میکند.
لورا از کاخ مادر بیرون رفت. باغبان در حال رسیدگی به گل ها بود. از آنجا که لورا با گل ها زندگی می‌کرد و جان خود را با آنها یکی می‌دانست، در نزدیکی کاخشان دشتی پر از گل بود. لورا با بینی کوچک خود عطر گل رز و نرگس استشمام کرد. از هیجان قلبش تند می‌تپید. از تمام دغدغه‌های کاخ و مادرش رها شده بود.

شهر از هیجان خاصی برخوردار بود. بوی خوب نان تازه به مشام لورا خورده بود. بچه ها در کوچه و خیابان سنگ فرش شده به دنبال یکدیگر می‌دویدند. انگار نه انگار که خطر یخ و سرما آنا ها را تهدید می‌کرد ولی زندگی برای آن ها ادامه داشت. خانم بل مثل همیشه جنس و پارچه‌های جدید در مغازه خود به نمایش گذاشته بود. دکوراسیون مغازه اش مانند همیشه تغییری کرده بود. این بار آویزه هایی به رنگ قرمز به ورودی مغازه نصب کرده بود. بار های جدید میوه مردم را به وجد آورده بود.
لورا از دور چهره‌ای آشنا دید. آنا بود. آنان مانند خواهر بودند. آنا به سمت لورا دوید. دامن آبی آنا میان زمین و فضا معلق بود. آنا نیز مانند لورا موهای قهوه ایی فرفری اش را با ربان بسته بود. به دلیل آفتابِ تیزی که می تابید از چشمانِ سبز آنا اشک می آمد:
_لورا تو کجایی؟دیرمان شد دختر.
چشمان درشت لورا به نشانه ی خجالت اطراف را نگریست:
_ببخشید، دل کندن از خواب شیرین صبح برایم سخت است.

هردویشان به خنده افتادند و از خوشحالی با لکه دویدن به سمت قصر حرکت کردند.
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
آخرین ویرایش:

Negin_SH

مدیر تالار کی‌پاپ
پرسنل مدیریت
مدیر تالار
نقاش انجمن
Jan 6, 2021
1,811
9,112
113
17
شهر گنبدهای فیروزه‌ایی
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #5
پارت دو
قصر شاه باشکوه بود. مجسمه‌ی بزرگی که در ورودی قصر بود و بنیان گذار این امپراطوری بود این قضیه رو به خوبی نشا ن می‌داد. در قصر افرادی مانند شاهزادگان، اشراف زادگان و تاجران معروف سلطنتی بود. مادر لورا یکی از آن تاجرانی بود که افتخارات زیادی را از شاه دریافت کرد.

شاه ویلیام دو فرزند داشت. پسرانی که آینده کشورشان را می‌ساختند. ولیعهد، آرتور و شاهزاده کوچک رونین نام داشت. ولیعهد آرتور 24 سال و شاهزاده رونین 17 سال داشت.

ملکه آرورا مادر ولیعهد و شاهزاده جوان بود. ملکه معمولا در کارهای دربار و قصر دخالت نمی‌کردند. بیشتر اوقات در مراسم های گوناگون فرهنگی شرکت می‌کردند و گاهی مدیر آن می‌شدند.
لورا و آنا بلاخره به قصر رسیدند. محوطه قصر سبز و زیبا بود. یک میز طویل با روکشی قرمز روبه روی داوطلبان بود. لورا و آنا به سمت میز قرمز حرکت کردند. لورا و آنا تمام کارهای ثبت نام را انجام دادند.
سرباز که ثبت نام را انجام داد به لورا و آنا نگاه کرد:
_ برای امضا لطفاً به میز روبرو مراجعه کنید.

لورا و آنا هردو به میز روبه رو رفتند. محوطه قصر شلوغ بود. به سختی می توانستند حرکت کنند. لورا و آنا در حال رفتن به میز روبرو بودند که مردی جوان به لورا برخورد کرد و برگه ثبت نام از دست لورا افتاد. از برخورد ناگهانی، لورا سرش گیج رفت. انتظارش را نداشت
مرد جوان برگه را برداشت و به صاحبش داد.
لورا ابروهای کمانش را به نشانه عصبانیت درهم کرده بود:
_ مگر چشم نداری؟
پسر جوان و بی تجربه بود. چشمان آبی و معصوش باعث شده بود که نتها دل لورا به رحم بیاید بلکه در اقیانوس آبی چشمانش غرق شود. پاک بودنش قابل مشهود بود.
پسرک با پشیمانی تمام به لورا نگاه کرد:
_ خیلی عذر میخواهم همانطور که میدانی این جا بسیار شلوغ است.
لورا چپ چپ به پسرک نگاه کرد. به نظر نمیرسد که از اشراف زادگان باشد. اما برایش اهمیتی نداشت زیرا دیگر دل او پیش پسرک چشم آبی بود. جک گفت:
_ ببخشید. خودم رو معرفی نکردم. من جک ویلسون هستم.
دستش را به نشانه احترام و ادب بالا برد. لورا نیز دست او را گرفت:
_ سلام. من لورا بارکر هستم از خانواده تاجران بارکر.
چشمان آبی جک از تعجب گشاد شد. او به دخترِ تاجران معروف سلطنتی برخورد کرده بود. جک ویلسون با خجالت به لورا نگریست:
_ مع...معذرت میخواهم...من..
لورا حرفش را قطع کرد:
_ نه نه، من شما را می‌بخشم.
جک از روی رضایت لبخندی تحویلش داد. لورا به لبخند زیبای جک نگاه کرد. غرق لبخند پسرک شده بود. قلبش احساس عجیبی داشت. برایش ناآشنا بود. برایش تازه بود. این همان حسی بود که در داستان‌های عاشقانه می‌خواند؟ همان حسی که بسیار مقدس بود؟
خودش را جمع و جور کرد:
_ ببخشید من باید برم.
و به آنا پیوست. آنا یک نگاه به جک و یک نگاه به لورا کرد:
_ آن پسر مو مشکی کی بود؟
لورا به پسرک نگاه می‌کرد. عجیب بود. آنا تا به حال لورا را در آن حالت ندیده بود. لورا جواب داد:
_ چیزی نیست. یک برخورد کوچک بود.
در آن لحظه تنها یک برخورد کوچک بود. اما، ممکن بود آن برخورد کوچک آن دو را عاشق یکدیگر کند.

در ورودی قصر، صندلی های چوبی مانند کلیسا مرتب چیده شده بودند. آفتاب ظهر بسیار زیبا بود. نمای قصر از نزدیک، شکوهمند بود. لورا از دیدن مردم سیر نمی‌شد. تفریحش نگاه کردن به مردم بود. زمانی که در کاخ مادرش احساس تنهایی می‌کند، با آنا به مشاهد‌ه‌ی مردم می‌پردازند. مردمانی که صبح و شب زندگی می‌کرد.
گاهی کودکی را می‌دیدند که گریه کنان دست مادرش را به سمت مغازه‌ی اسباب بازی می‌کشید. گاهی مرد جوانی را می‎‎‌دیدند که دسته‌ایی گل در دست داشت و منتظر معشوقه‌اش بود. آری، مشاهده‌ی زندگی مردم برای آنان ل*ذت بخش بود.
بعد از مدتی با تلاش لورا توانستند یک صندلی خالی برای خود پیدا کنند. آنا از دور فردی آشنا را دید. آقای جنز بود. یکی از همکاران پدرش که ر*اب*طه‌ی خانوادگی با خانواده چاپمن داشت. اما آنا از او خوشش نمی‌آمد. آقای جنز مردی کهنسال بود. اما نسبت به سنش بسیار کنجکاو بود و دخالت کردن در زندگی مردم یکی از تفریحاتش بود. آقای جنز به آنا نزدیک شد:
_ سلام خانم آنا. شما تنهایی به اینجا آمدید؟
آقای جنز فضول بود و آنا از او خوشش نمی آمد زیرا در کودکی در هنگام خوردن شیرینی های مربایی مادرش آن هم بدون اجازه، دستش توسط آقای جنزِ خبرچین رو شده بود و او مسئله را به گونه ای نشان داد که مادرش برای او مجازات بدی را تایین کرد.
آقای جنز به موی کم‌پشت خود دست زد:
_ مادرتان می داند شما اینجا هستید؟
آنا گفت:
_ بله. مادرم یکسری کار عقب افتاده داشتند به همین دلیل همراهمون نیستند.
آنا و لورا می‌توانستند شکست خوردن آقای جنز خبرچین را مشاهده کنند. این بار چیزی دستگیرش نشد.
آقای جنز در حین خاراندن پو*ست سفید و چروکش گفت و گو را تمام کرد:
_ خیلی خب پس من مزاحمتون نشوم. از دیدن شما خوشحال شدم.

آنا نمی‌توانست بگوید(همچنین)، زیرا اصلا از دیدن او خرسند نبود.
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
آخرین ویرایش:

Negin_SH

مدیر تالار کی‌پاپ
پرسنل مدیریت
مدیر تالار
نقاش انجمن
Jan 6, 2021
1,811
9,112
113
17
شهر گنبدهای فیروزه‌ایی
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #6
پارت سه
بعد از رفتن آقای جنز خبرچین، آنا و لورا بر روی صندلی نشستند و دامن خود را مرتب کردند. چشمان سبز آنا با کنجکاوی اطراف را می‌نگریست. لورا با انگشتان کوچک خود ابروهایش را درست کرد. نفس عمیقی کشید و به اطراف نگاه کرد. آن روز برای آن دو مهم بود. حضار منتظر اعلام نتایج بودند.
همه جا در سکوت کامل بود و منتظر آمدن شاه، ملکه و شاهزادگان بودند. تنها صدای زره های نقره ایی سربازان بود که فضا را پر کرده بود. تمام داوطلبان بر روی صندلی نشستند.
آینده کشور و امپراطوری. لحظه ایی سرنوشت ساز برای کشور.
بعد از مدتی طولانی شاه و ملکه با نواخته شدن صدای شیپور سلطنتی وارد شدند. حضار با کنجکاوی به خانوداه‌ی سلطنتی نگاه کردند. لبان لورا خشک شده بود، این نشان می‌داد که نگران چیزی بود، شاید هم نه! هیجانی داشت که تبدیل به استرس شده بود. دستانش سرد شده بودند.
شاه بر روی تخت قرمز که تاج آن از الماس و طلای خالص ساخته شده بود نشست. تاجی که بر سر شاه بود آن آنقدر سنگین بود که توانایی نگه داشتن آن را نداشت.
شاه در کنارش همسر و پسرانش نشست. ملکه موهای طلایی خود را بسته بود و دامنی قرمز با نقش طلایی او را منحصر به فرد کرده بود. در بین خانوداه‌ی سلطنتی، او بیشتر از همه می‌درخشید. شاه با چشمان آبی و پر از تجربه خود همسرش را می نگریست. نخست وزیر از کنار شاه به جلو آمد، او دست راست شاه بود و تمام رازهای مهمِ دربار و سلطنت را او و شاه می دانست. بیشتر اوقات حرف هایی که بینشان ردو بدل می‌شد، ملکه نیز از آن بی خبر بود.
در دست نخست وزیر برگه ای بود که به احتمال زیاد نام برگزیدگان در آنجا ثبت شده بود. هیچ کسی نمی‌دانست که چه کسی نگهبانان را انتخاب می‌کند. نخست وزیر با صدایی رسا گفت:
_ خیلی خوشحالیم که برای حافظت از کشور به اینجا آمده‌اید.

صدای تشویق حضار مانع از حرف زدن نخست وزیر شد. مردم به یکدیگر نگها می کردند و امیدی را بین خود حس می‌کردند. احساس آزادی می‌کردند. گویا همه چیز تمام شده بود. اما تازه این شروع کار بود.
نخست وزیر به خود افتخار می کرد که پدران او به امپراطوری خدمت می‌کردند. شاه خیلی کم در حضور مردم سخن می گفت بنابراین در بسیاری از مراسم نخست وزیر سخن می‌گفت.
شاه به چشم مردم فردی دلسوز و مهربان برای کشور بود و تنها خیر مردمش را می خواست.
در سمت چپ فرمانده ایی جوان با مویی طلای که بالشتکی قرمز در دست داشت آمد و به نخست وزیر پیوست. روی آن بالشتک ها عناصر بودند. آب، خاک، آتش، گیاه و نور.
اطراف قصر پر از سربازانی با زره های نقره ایی بود. شاه سربازان را در محوطه قصر قرار داده بود تا خطری از جانب عناصر آن ها تحدید نکند زیرا وقتی عنصر صاحبش را پیدا می کند ممکن است اتفاقی پیش بیاید. چشمان یخی شاه عناصر را دنبال می کرد. برای او عناصر مهم تر از هرچیزی بودند. حتی مهم تر از پسرانش. شاهزادگان نیز به عناصر را نگاه میکردند. لبخند پر محبت ملکه هنوز بر لبانش بود. او تنها یک ملکه نبود، بلکه او مادری بود که مردمانش را مانند فرزندی در آ*غ*و*ش خود جای می داد.

این فقط لورا و آنا نبودند که برای اعلام برگزیدگان هیجان داشتند، بلکه تمام حضار بی صبرانه منتظر اعلام برگزیدگان بودند.
نخست وزیر با چشمان مشکی خود اطراف را نگاه کرد و برگه ایی که در دست داشت را باز کرد...
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
آخرین ویرایش:

Negin_SH

مدیر تالار کی‌پاپ
پرسنل مدیریت
مدیر تالار
نقاش انجمن
Jan 6, 2021
1,811
9,112
113
17
شهر گنبدهای فیروزه‌ایی
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #7
پارت چهار
همه جا در سکوت بود. صدای پرندگانی که در آسمان پرواز میکردند در فضا طنین انداخته بود. انعکاس درخشان نور از شیشه‌ی رنگی قصر به چشمان لورا و آنا خورد. اعلام نتایج قرار بود ظهر انجام شود.
نخست وزیر با چشمان ریز و مشکی خود اطراف را نگریست:
_ می‌دانید که شرایط بدی برای کشور و به وجود آمده...
صدایش در فضا می‌پیچید.
همان طور که نخست وزیر درحال سخنرانی بود آنا به لورا گفت:
_ ما که تمام این ها را می‌دانیم. چرا طولش میدهد؟!.
لورا نفس عمیقی کشید و با تمخسر گفت:
_ نمی‌دانم...شاید دلشان نمی‌خواهد عناصر را از دست بدهند.
نخست وزیر:
_ و حالا برگزیدگان جدیدِ عناصر...
جمعیت هیجان خاصی داشت. موج صدای آنان شاه و ملکه را شگفت زده کرد. آنا گفت:
_ چه خوب!...داشت خوابم می برد.
لورا خندید. در آن لحظه انتظار شوخی را نداشت. آنا تنها کسی بود که می‌توانست او را آرام کند.
نخست وزیر ادامه داد :
_ کسی که می‌تواند خاک را کنترل کند...کسی که با استفاده از اون از خاک کشور محافظت می‌کند...عنصر خاک...آقای دیوید اندِرسون...

چشمان حضار به دنبال برگزیده بود. برگزیده در آخرین ردیف صندلی بود. اولین برگزیده ایی که نام برده شد.
از صندلی بلندشد و به سمت نخست وزیر رفت. دیوید یک شنل آبی رنگ پوشیده بود. موهایش قهوه‌ایی روشن بود. با چشمانی که به همان رنگ بود اطراف را نگاه می‌کرد. پیدا بود که جوانی مغرور و خودشیفته بود.
س*ی*نه هایش ستبر و سرش بالا بود. وقتی به نخست وزیر رسید، نخست وزیر عنصر را از روی بالشتک برداشت و به دیوید داد.

عنصر خاک که به شکل سنگی جادویی بود؛ ناگهان مانند خورشید درخشید. نوری که از عنصر منتشر می‌شد از برق آفتابِ ظهر نیز تیزتر بود. دیوید چشمان قهوه‌ای خود را بست. عنصر روبه بالا حرکت کرد و سپس به سمت گ*ردن او رفت.
نور کمتر شد و ‌‍‍‍‌بعد از مدتی محو شد، عنصر به شکل سنگی لوزی شکل درآمد.
نخست وزیر گفت:
_ به این گردنبد عنصر خاک وصل شده که هیچ وقت از برگزیدگان جدا نمی‌شود...گردنبد و عنصر وصل شده به آن تنها یک بار می‌تواند برگزیده‌ایی را که در اثر جراحم زیاد جانش را از دست داده نجات دهد...

بین مردم هیایویی ایجاد شد. نخست وزیر ادامه داد:
_ پس برگزیدگان باید تمام حواس خود را جمع کنند. اگر بار دوم برگزیده جان خود را از دست دهد عنصر دیگر نمی‌تواند جان از دست رفته ی او را نجات دهد، پس او را ترک می‌کند و به فرد دیگری تعلق می‌گیرد.

حضار گرمِ صحبت شدن. لورا و آنا به یکدیگر با نگرانی نگاه کردن. چشمان قهوه‌ایی لورا نگرانی بیشتری را نشان می‌داد. ناگهان وجودش خالی شد.
در فکر فرو رفت. باید مشکلی که داشت را با خود حل می‌کرد
با خود گفت:
_ پس عنصر فقط یک بار می‌تواند جان از دست رفته صاحبش را برگرداند. اما... بعدش چی؟ یعنی چند ماه یا چند سال طول می‌کشد تا برگیزد
این اولین باری بود که مردم از چنین رازی باخبر می شدند. شاید الان خیلی از داوطلبان پشیمان شده بودند.
لورا احساس بدی داشت. نمی‌خواست انتخاب شود.
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
آخرین ویرایش:

Negin_SH

مدیر تالار کی‌پاپ
پرسنل مدیریت
مدیر تالار
نقاش انجمن
Jan 6, 2021
1,811
9,112
113
17
شهر گنبدهای فیروزه‌ایی
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #8
پارت پنچ
لورا آرزو داشت که خصوصیاتش با عناصر تطبیق پیدا نکند. تنها او نبود که ترس بر دل داشت. آنا نیز این گونه بود. لورا موهای قهوه‌ایی خود را پشت گوش کوچک خود زد تا درست بشنود. انعکاسی که از شیشه‌ی قصر به چشمانش می‌خورد، باعث آزار او شده بود.
در سمت چپ آنا، زنی با بادبزن صورتی از گرما زدگی جلوگیری می‌کرد. باد بادبزن به آنا نیز برخورد می‌کرد.
نخست وزیر گفت:
_ کسی که می‌تواند آب را هدایت کند، کسی که با استفاده از آن حیات را ممکن می‌کند.‌.. عنصر آب... آقای جک ویلسون.
لورا جا خورده بود. همان پسرکی بود که به او بر خورده بود کرده بود. به فکرش خطور نمی‌کرد که او یک برگزیده شود.
پسر جوان از صندلی پاشد. خوشحال بود. حتما پدرش به او افتخار می کرد. پسرک شنلی خاکستری داشت. صدای قدم‌های جک در گوش لورا می‌پیچید.

جک از کنار لورا رد شد. دختر جوان زیر چشمی جک را نگاه کرد.
لورا در فکر فرورفت. فردی که سطح پایینی داشت آینده امپراطوری و کشور را در دست گرفت. اما لورا 16 سال بیشتر نداشت. چشمانش تنها مادیات این دنیای فانی را می دید. این برای سن او عادی بود.
نخست وزیر گردنبندی را که عنصر آب به او وصل شده بود را درگردن جک انداخت. عنصر آب نیز مانند عنصر خاک از خود نور زیادی منتشر کرد. جک با چشمان آبی خود مانند ناشی ها به عنصر نگاه کرد. فکر می کرد اکنون باید کار خاصی انجام دهد. از ترس، نفس کشیدن برایش سخت شده بود. س*ی*نه‌هایش به خستی بالا و پایین می‌رفت.
دیوید که متوجه شده بود آن پسر جوان دست و پایش را گم کرده خواست متلکی بندازد:
_ به گمانم ترسیدی! هیچ اشکالی ندارد. می‌توانی همانند دخترها گریه کنی!
صدای دیوید پخته بود. فراز تر از سن خود بود.
جک چشمان آبی خود را ریز کرد و به پسرک مغرور اعتنایی نکرد و با خود گفت:
- مگر دخترها چه عیبی دارند؟

نخست وزیر:
_ و اکنون کسی که می‌تواند آتش را هدایت کند، عنصری که گرما بخش زندگی است و در عین حال نابود کننده....عنصر آتش...آقای اِدوارد فیدلر.
حضار متوجه چیزی شدند. صدها چشم فرمانده ی جوان را نگاه کرد. ادوارد فیدلر فرمانده‌ی مو طلایی جوانی بود که بالشتک قرمز را در دست داشت. فرمانده ادوارد با چشمان خاکستری خود با تعجب و حیرت به نخست وزیر و شاه نگاه کرد. سربازِ زیر دستِ اِدوارد آمد و بالشتک را از او گرفت. فرمانده‌ای که داوطلب شده بود. شاید داستانش در تمام قلمروی شاه ویلیام بچرخد. پیدا بود که احترام زیادی به فرمانده جوان می‌گذارند.

او یکی از فرماندهای مورد علاقه شاه ویلیام بود و تنها فرمانده‌ایی عادی نبود. او فرمانده‌ی ارشد بود و برای خانواده‌ی سلطنتی ارزش داشت.
نخست وزیر گردنبد حاوی عنصر آتش را در گ*ردن فرمانده‌ی جوان انداخت.
ادوارد پوستی سفید و قرمز داشت. موهایش به رنگ طلایی بودند و چشمانش به رنگ خاکستری بود. چهره زیبایی داشت. لورا و آنا نیز از دور می توانست این را تشخیص دهد. عنصر آتش درخشید و صاحبش را پیدا کرد.
دیوید و جک با تعجب به یک دیگر نگاه کردند. مسئولیت اِدوراد دو برابر شده بود. اما، او هرگز از مسئولیت ها شانه خالی نمی‌کرد. به همین دلیل محبوب ترین
فرمانده بود.
تنها سه مرد جوان انتخاب شده بودند. پس برای زنان جایی نبود. شاه که گویی از این موضوع خرسند بود سرش را بالا آورد و نفسی عمیق کشید. دست زنش را گرفت و لبخندی تحویلش داد. شانه‌هایش را تکان داد و شنل خود را دست کشید.
ممکن بود تمام برگزیدگان مرد باشند.
اما هنوز اعلام برگزیدگان ادامه داشت.
تنها دو عنصر باقی مانده بود؛ گیاه و نور...
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
آخرین ویرایش:

Negin_SH

مدیر تالار کی‌پاپ
پرسنل مدیریت
مدیر تالار
نقاش انجمن
Jan 6, 2021
1,811
9,112
113
17
شهر گنبدهای فیروزه‌ایی
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #9
پارت شش
از پشانی کوتاه لورا عرق می‌چکید.
آنا ناخن های سفیدش را که با پو*ست قهوه ایش تضاد داشت، از ترس و کمی هیجان می‌جوید.
آفتاب ظهر بیشتر از همیشه باعث آزار حضار شده بود.
ملکه آرورا با بادبزن پردار و قرمزش که با الماس تزیین شده بود خود را خنک می‌کرد.
شاهزادگان هردو در فکر فرو رفته بودند.
شاه ویلیام با لبخند پهن به پسران و همسرش می نگریست.
نخست وزیر نیز در آن گرمای تابستان دلش می‌خواست تا مراسم را تمام کند پس با حوصله‌ی تمام ادامه داد:
_کسی که می‌تواند روشنایی را به وجود آورد... عنصر نور....
با مکثی ناگهانی حرفش ناتمام ماند.
حضار منتظر بودند. شاه ویلیام با چشمان یخی خود به نخست وزیر نگریست تا او را وادار به اعلام نام برگزیده ی بعدی بکند. مشکلی ایجاد شده بود؟ نخست وزیر در جایش تکان خورد. صدایش را صاف کرد. تظاهر به تکاندن خاکی که بر روی لباسش نبود کرد.
سپس با لکنتی که اشکار بود برگزیده‌ی بعدی را اعلام کرد:
_ خانم آنا چاپمن.
لبان غنچه و قرمز لورا از تعجب باز شد.
آنا با چشمان سبز خود به لورا نگاه کرد. لورا تا به حال آنا رو در آن حالت ندیده بود.
برای هردویشان فراتر از تصور بود.
آنا بلند شد، البته به کمک لورا.
لورا تنها شده بود. دوستش که برای او مانند خواهر بود در کنارش نبود. پس واقعا تنها شده بود.
آنا دامن آبی خود را مرتب کرد و به موهای فرفری قهوه‌ای خود دستی کشید.
حضار با چشمان خود آنا را دنبال کردن. هیاهویی ایجاد شد. صدای آروم و پچ پچ مردم، گوش آنا را اذیت می‌کرد.
شاه و ملکه آرورا با تعجب به یکدیگر نگاه کردند.
یک زن، آن هم با پوستی تیره نگهبان نور شده بود. این اولین باری بود که در تاریخ امپراطوری چنین اتفاقی می افتاد. نخست وزیر به شاه نگریست. شاه ابروهای پرپشتش را به هم گره کرده بود. گویا از اتفاقی که رخ داده بود خرسند نبود. نخست وزیر عنصر را با دستان بزرگ خود برداشت.
آنا در کنار فرمانده جوان ایستاده بود. نخست وزیر عنصر را به آنا نزدیک کرد. ملکه با چشمان پر محبت خود شوهرش را نگاه می کرد اما شاه در فکر بود.
عنصر نور مانند آفتاب ظهر درخشید. لورا نوری که از عنصر منتشر شد را مشاهده کرد.
در کودکی آنا، نگهبانان، قهرمان زندگی او بودند. مردانی که با حفاظت از زنان، کودکان و امپراطوری، نامشان در قلب مردم ماند. اکنون او بود که می‌بایست از زنان، کوکان و مردان کشورش محافظت کند.
اِدوارد زیر چشمی به آنا نگریست، سپس سرش را صاف و وانمود کرد به جای دیگری می‌نگرد.
دیوید با چشمان قهوه‌ایی خود به آنا چپ چپ نگاه می کرد. انتظار نداشت که یک زن سیا پو*ست نگهبان باشد.
نخست وزیر نفس عمیقی کشید و به ادامه ی اعلام آخرین برگزیده پیوست. گرچه گویی این کار برایش عذاب آور بود.
مردم از حرف زدن درباره ی آنا غافل نمی‌شدند. نخست وزیر برای ساکت کردن حضار صدایش را بلند کرد.
سپس به ادامه اعلام برگزیدگان پرداخت:
_کسی می‌تواند از رنج و خوشحالی درختان و طبیعت باخبر شود. کسی خود را هم د*ر*د طبیعت می‌داند.
عنصر گیاه.... خانم لورا بارکر.
گوش های لورا سوت کشید. گویی در گوشش جیغ می‌زدند...
این صدا برایش آشنا بود.
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
آخرین ویرایش:

Negin_SH

مدیر تالار کی‌پاپ
پرسنل مدیریت
مدیر تالار
نقاش انجمن
Jan 6, 2021
1,811
9,112
113
17
شهر گنبدهای فیروزه‌ایی
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #10
پارت هفت
آنا می‌توانست از دور چهره‌ی متعجب لورا را ببیند. لورا گوش های خود را مالش داد. گوشش د*ر*د می‌کرد.
صدای جیغ در سرش می‌چرخید.
نمی‌دانست این صدا از کجا می‌آمد.
چرا برایش آشنا بود؟
هیچ وقت فکر نمی‌کرد جزئی از نگهبانان باشد.
بدنش منقبض شده بود. دستانش دامن حر*یر صورتی‌اش را گرفته بود.
اطراف را نگاه کرد.
ترس وجودش را فرا گرفته بود.
عرق از پشیانی‌اش چکید.
دندان‌هایش قفل شده بودند.
دامنش که بر اثر فشار دستش چروک شده بود را رها کرد و از صندلی چوبی بلند شد.
کف دستانش خیس شده بود.
از ردیف صندلی بیرون آمد و پای کوچکش را روی فرش قرمزی که به نخست وزیر می‌رسید گذاشت.
به سختی می‌توانست پاهایش را تکان دهد.
اولین قدم، دومی و سومی. او نبود که حرکت میکرد، در واقع صدای عنصر بود که او را به سوی خود فرا می‌خواند.
لورا از پله ها بالا رفت. نگاه جک را روی خود حس می‌کرد. آنا با چشمان خود خوشحالی توصیف نشدنی را به لورا نشان داد. لورا در کنارش ایستاد و به چشمان سبز آنا که با رنگ زرد عنصر همخوانی عجیبی داشت نگریست. آنا از اینکه دیگر تنها نبود داشت پرواز می‌کرد. خوشحال بود که تنها دوست و خواهرش در کنار اوست.
نخست وزیر عنصر گیاه را برداشت. لورا به عنصر نگاه کرد. تصویر عجیبی دید، یک زن با موهای طلایی روشن به او می‌نگریست. شباهت زیادی به مادرش داشت. آرام آرام سرش برگرداند. موهای قهوای پررنگش که در سایه قصر مشکی به نظر می‌رسید را کنار زد. واقعا مادرش آنجا بود. تصویر خیالی نبود. در کنارِ مادرش، زنی با پو*ست قهوه‌ای ایستاده بود. او مادر آنا بود، خانم لیا چاپمن. آنا نیز متوجه شد. چشمان سبزش بزرگ شده بود. دستشان رو شده بود.
در دل لورا و آنا آشوبی ایجاد شد.
آنا صورتش را به لورا نزدیک کرد:
_ نه...آن‌ها آنجا چه کار می‌کنند؟ چگونه با خبر شده‌اند؟ کی به آن‌ها گفت؟
لورا زبانش بند آمده بود. برایش مهم نبود که چه کسی آن‌ها را خبر کرده بود، مهم این بود که آیا مادرش او را به خاطر دروغی که گفته بود می‌بخشد؟
نخست وزیر عنصر را رها کرد، عنصر در هوا معلق ماند و درخشید. درخشش مجذوب کننده‌ی عنصر، توجه شاه و ملکه را به خود جلب کرد. روشنایی اش دوبرابر از عنصرهای دیگر بود. این نشان دهنده‌ی قوی بودن آن بود.
نور عنصر در چشمان خانم لیندا بود. خانم لیندا باورش نمی‌شد دختری‌ که روبه‌روی عنصر ایستاده، دخترش باشد.
خانم لیا دست خانم لیندا را گرفت و با دلواپسی گفت:
_ آنا!!... خدایا، می‌دانم با تو چه‌کار کنم. خانم لیندا خواهش میکنم آرامش خودتان را حفظ کنید. خداروشکر که اکنون سالم اند. لیندا؟
خانم لیا به لیندا نگاه کرد. برق آفتاب ظهر در چشمان خانم لیندا بود. سرش گیج می‌رفت. نگاه کردن و ایستادن برایش سخت بود. نفسش بند آمده بود. چشمان چروکش را باز و بسته می‌کرد. درست بود که خانم لیندا مادر واقعی او نبود، ولی بیشتر از یک مادر واقعی او را دوست دشت. لورا زندگی خانم لیندا بود، او را بزرگ کرده بود.
دوست داشت از آن خواب بی معنی بیدار شود.
لورا می‌دانست مادرش چه حالی دارد اما او دیگر انتخاب شده بود، سرنوشتش عوض شده بود.
لورا با چشمان درشتش به گردنبندی که عنصر گیاه به آن وصل شده بود نگاه کرد. آرام آرام سرش را بالا آورد. احساس خوبی داشت. اکنون او یک ناطور بود.
در فکر فرو رفت. چشمان بزرگش به زمین خیره شده بود.
می‌خواست قدرت زنان را به رخ بکشد،
می‌خواست نشان دهد که لایق این عنصر است.
می‌خواست نشان دهد زن‌ها نیز می‌توانند یک نگهبان باشند.
قدرت این کار را داشت.
زیرا او یک ناطور بود، ناطور نبات.
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
آخرین ویرایش:
بالا