• انجمن رمان نویسی تک رمان پیرو قوانین جمهوری اسلامی ایران می‌باشد. لطفا از ارسال محتوای خلاف قوانین جمهوری اسلامی ایران خود داری کنید در صورت مشاهده برخورد خواهد شد.

📘درحال تایپ رمان تَردامن| Tanin کاربر انجمن تک رمان

  • نویسنده موضوع Tanin
  • تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها 12
  • بازدیدها 1K
  • Tagged users هیچ

نظرت راجب رمان من؟

  • عالی😃

    رای: 7 87.5%
  • متوسط😶

    رای: 1 12.5%
  • ضعیف😑

    رای: 0 0.0%

  • مجموع رای دهندگان
    8

Tanin

ناظر آزمایشی + کاندیدای مدیریت آواتار
کاندیدای مدیریت
روزنامه‌نگار
Jan 7, 2021
1,209
5,657
93
دنیای افکار های کشنده
نام رمان : تَردامن
نویسنده : Tanin
ژانر : مافیایی_عاشقانه
ناظر: Nightmare
خلاصه :روزگار او را به سمت ظلمات کشانده!
کوله باری از نداشته ها بر دوشش سنگینی می‌کند، غمی عمیق و جانکاه قلب نیمه جانش را به تسخیر در آورده و رد پای قدم هایی منحوس و سنگین بر روح و روانش خنجر می‌کشد و او را وادار می‌کند که به آنچه نیست تن دهد.
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
آخرین ویرایش:

Nightmare

مدیر تالار موسیقی + ناظر تالار رمان
پرسنل مدیریت
مدیر تالار
ناظر رمان
کپیست
Aug 11, 2020
937
15,731
93
20
قلب همسرم
forums.taakroman.ir
606C4350-EC6D-4ABD-BD3A-09DDAB822E76.jpeg
خواهشمند است قبل از تایپ رمان به قوانین زیر توجه کنید:

قوانین تایپ رمان :

قوانین تایپ رمان | تک رمان

پرسش وپاسخ رمان نویسی

تاپیک جامع پرسش و پاسخ رمان نویسی

تایپک جامع درخواست جلد

* تایپک جامع درخواست جلد *

تاپیک جامع دریافت جلد

تایپک جامع دریافت جلد - انجمن رمان نویسی | تک رمان

موفق و موید باشید.
مدیریت تک رمان​
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
آخرین ویرایش توسط مدیر:

Tanin

ناظر آزمایشی + کاندیدای مدیریت آواتار
کاندیدای مدیریت
روزنامه‌نگار
Jan 7, 2021
1,209
5,657
93
دنیای افکار های کشنده
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #2
به نام حق
مقدمه:
من کیستم؟! جنایت کار؟!
به چه جرم مرتکبم؟! به جرم تنهایی که بر من قالب شد؟ یا به جرم قلبی که نفوذ ناپذیر شد؟
ولی آیا فقط یک جنایت کار؟!
فقط یک نفر که باید مجازات بشود؟!
من آرانم، کسی مرا جنایت کار نخواند
آری من خود ، خود را جنایت کار خواندم زیرا من، قبول کرده ام که مرتکب به جرم شده ام
من مرتکبم، به جرم گرفتن حق زندگی از خود و دیگران
به جرم وعده های پوچ و تو خالی
به جرم بی آبرو کردن هزاران هزار آدم
ولی آیا راه برگشت هست؟؟
آیا می‌توان این همه جرم را روی یک کفه ی ترازو قرار داد و برگشتن را روی کفه ی دیگر؟؟
کدام کفه سنگین تر است؟؟
برگشتن؟ یا جرم هایی که مرتکب شده ام؟
خودم چه میخواهم؟! برگشتن؟!
پس عقایدم چه؟ افکارم چه؟
نمی‌دانم، حیران و سرگردانم، چگونه می توان بر روی این همه جرم چشم بست و برگشتن را انتخاب کرد؟
آری من آرانم، می‌خواهم پس می‌توانم
ولی اما چه چیز در این راه مانع من می‌شود؟
چه چیز بر افکار و عقاید ستودنی ام پیروز می‌شود؟
عشق؟
آیا عشق آن قدر قدرت دارد که مرا باز دارد ؟
کسی نمی‌داند...
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
آخرین ویرایش:

Tanin

ناظر آزمایشی + کاندیدای مدیریت آواتار
کاندیدای مدیریت
روزنامه‌نگار
Jan 7, 2021
1,209
5,657
93
دنیای افکار های کشنده
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #2
تردامن_۱
انگشتان کشیده و استخوانی اش را بر دور دستگیره ی فلزی و سرد حلقه کرد و آن را به پایین سوق داد.
صدای لولا های زنگ زده ی در چوبی و رنگ و رو رفته، درون گوش ها و راهروی خلوت پیچید.
با قدمی کوتاه و م*حکم وارد اتاق شد و به سرعت در، را پشت سرش بست.
با نگاهی گذرا آن اتاق تاریک و خاک گرفته ای را که با وسایل زهوار درفته و قدیمی پر شده بود؛ از نظر گذراند.
چینی به بینی عقابی اش داد! مشامش پر شده بود از بوی گس سیگار.
چشمان مشکی و نفوذ ناپذیرش مسیر نشستن اورا دنبال کرد و بر حسب عادت، یک دستش را درون جیب شلوار پارچه ای اش فرو کرد و با ناخن شصت دست دیگرش گوشه ل*ب باریک و کشیده اش را خاراندو آب گلویش را با صدا قورت داد.
علاقه ای به انتظار نداشت و شاهین از این ماجرا به خوبی با خبر بود.
تعجبی نداشت! سال هاست که اومعلم، و آران شاگردش دراین راه است.
شاهین تکانی به صندلی چرخ دارش داد و به سمت آران برگشت:
_بشین پسر، چرا ایستادی؟!
علاقه ای به نشستن در این مکان غبار آلود را نداشت؛ امآ به اجبار مبل تک نفره ای را انتخاب کرد و قبل از نشستن، چندین ضربه برای کاستن حجم انبوه غبار، بر روی تشکچه ی مبل زد و با جدیت ذاتی‌اش به آرامی روی مبل جای گرفت.
پوز خندی روی ل*بش شکل گرفت! با سر اشاره ای به اطراف کرد و با کنایه ل*ب گشود:
_از تو بعید نشستن در یه همچین جایی.
پوزخندش را حفظ کرد:
_در این مدتی که نبودم مثل این که خیلی چیز ها تغییر کرده!
شاهین که دیگر به نیش و کنایه های گاه و بی گاه آران عادت کرده بود؛ دست برد و پیپ چوبی اش را که با خط و خطوطی فرضی، طراحی شده بود؛ از کنار گرامافون قدیمی اش برداشت و با فندک آتش زد و میان ل*ب های گوشتی و سیاه رنگش قرار داد و به آرامی لبخند زد:
_در عوض تو ثابت موندی! همون زهرماری بودی که هستی؛ بدون زره ای تغییر.
و بی توجه به چهره ی عصبی آران با همان پیپ کنار ل*بش هیکل فربه اش را از روی صندلی بلند کرد و پشت به آران، روبه روی پنجره در سکوت ایستاد.
با آن که سال های سال در کنار هم مشغول به کار بودند اما، هنوز هم رفتار های خسته کننده شاهین باعث کلافگی اش می‌شد!
از فرط عصبانیت احساس خفگی می‌کرد. دست برد و دگمه ی یقه لباسش را باز کرد؛ اما در احوال پریشان او تغییری ایجاد نشد!
توهین و تمسخر گرفتن افکار و عقایدش او را از خود بی خود می‌کرد و هیچ کس چنین اجازه ای را نداشت؛ حتی شاهین!
ل*ب هایش را روی هم فشرد:
_ یادم نیست که اجازه نظر دادن راجب عقایدم رو بهت داده باشم!
قهقه ی مستانه شاهین بلند شد و سکوت اتاق رو درهم شکست.
یک دستش را به ساس بندی که برای نگه داشتن شلوارش بسته بود؛ گرفت و با سری که از روی تاسف، شاید هم تمسخر تکان می‌خورد؛ به سمت آران برگشت:
_داشتم شک می‌کردم که آران هستی یا نه. طول کشید تا جواب بدی پسر!
آران که دیگر بر عصبانیتش مسلط شده بود؛ ادامه داد:
_کارت رو بگو! وقت کافی ندارم.
شاهین از کنار پنجره بزرگی که در دو طرفش پر*ده های ضخیم قرار گرفته بود؛ فاصله گرفت:
_می‌گم حالا، عجله نکن.
پوزخندی روی ل*بش شکل گرفت:
_من آدم تو نیستم.
پاسخ کوبنده ی آران، خنده ای بر روی ل*ب های شاهین نشاند. دستی برموهای جو گندمی بلندی که پشت سرش جمع کرده بود کشید:
_باز که ترش و شیرین کردی!
قدمی به سوی میز برداشت و کشویش را باز کرد. پاکت سفید رنگی را از داخل آن بیرون کشید و روی میز بزرگی که وسط اتاق قرار داشت؛ به سمت آران هل داد.
آران نگاه متعجبش را به شاهین دوخت:
_سوژه جدید؟!
شاهین غرق ل*ذت از هوش و ذکاوت آران به دنبال سخن او ادامه داد:
_می‌دونی چه چیزی باعث شد که تو رو داخل گروهم نگه دارم؟
هوش ذکاوتت بود. با همه ی پخمه های اطرافم فرق داشتی. قبل از این که بدونی چی به چی، از موضوع با خبر بودی.


آران با غرور تکانی به هیکلش داد و تیغه ک*م*رش را صاف تر کرد و به شاهین خیره شد. کم کسی نبود! سال هاست از آن روزهایی که پسرکی دیلاق با حس انتقام و غرور نوجوانی که بند بند وجوودش را در بر گرفته بود؛ می‌گذشت و حال، تبدیل به شخصی شده بود که جایگاهی فرا تر از شاهین داشت.
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
آخرین ویرایش:

Tanin

ناظر آزمایشی + کاندیدای مدیریت آواتار
کاندیدای مدیریت
روزنامه‌نگار
Jan 7, 2021
1,209
5,657
93
دنیای افکار های کشنده
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #2
تردامن_۲
شاهین عصای نمادین مشکی_طلایی رنگش را در دست گرفت و شروع به قدم زدن روی پارکت های چوبی و ترک برداشته ی اتاق کرد.
برای دومین بار، دومین بار بود؟ نمی‌دانست.
حساب پاکت سیگار ها و دود هایی که هر لحظه و ثانیه به داخل ریه های آران و خودش فرو می‌فرستاد از دست آران در رفته بود.
برای چندمین بار سیگاری از جا سیگاری فلز نقره ای رنگش جدا کرد و میان ل*ب هایش قرار داد:
_چرا...باز...نمی...کنی پاکت رو؟
آران از این که میان حرف هایش برای دود کردن سیگار وقفه می‌انداخت به ستوه آمده بود
با حرص دستش را میان موهای بلند و مشکی رنگش فرو کرد:
_درست صحبت کن شاهین! خودت می‌دونی که می‌تونم بیخیال همه چیز بشم و یه جوری پام رو از این در بیرون بذارم که هیچ وقت گذرم به این جا نیوفته.
تعحب نکرد! عادت داشت به رفتار های آران. شانه ای به بالا پرتاب کرد و با دو انگشت سبّابه و شصت، سیگار را از میان ل*ب هایش برداشت و روی زمین پرتاب کرد و اجازه داد که همان جا زره زره بسوزد.
با ابرو اشاره ای به پاکت کرد:
_مربوط به دستیار حشمتی! سعی داشت تو مهمونی فضولی کنه. الان تو انباری ته باغ می‌خوای ببینیش؟
آران که نه وقت و نه حوصله ی انجام این کار را داشت؛ در پاسخ سوالش ادامه داد:
_ الان نه! طرفای ساعت دو شب به بعد بفرستش همون جای همیشگی با...
شاهین در میان حرفش پرید:
_ با چشم بسته. لازم نیست یاد آروی کنی تک تک کار هات رو از برم پسر
آران که اصلا از این کار شاهین خوشش نیامده بود با اخم های در همش زیر ل*ب غرید:
_دوست ندارم کسی بین حرف هام بپره. فکر می‌کردم تا الان متوجه شده باشی!
شاهین که با شنیدن سخن آران دست از قدم زدن کشیده بود با ابرو های بالا رفته آرام ل*ب زد:
_ باشه، باشه جوشی نشو! منتظر باش شب می‌فرستمش.
او که دیگر دلیلی برای صرف وقت و ادامه ی بحث با شاهین نمی‌دید؛ کمی خم شد و پاکت را از روی میز برداشت و بی صدا از سر جایش بلند شد و بدون حرف به سمت در خروج قدم برداشت. صدای شاهین بلند شد:
_ بهت ایمان دارم که این یکی رو هم حل می‌کنی.
به سمتش برگشت و در سکوت به او خیره شد. سخنش را با نگاهی سرد و پوزخندی پاسخ داد و از آن اتاق خفقان آور خارج شد.
برخلاف اتاق، راهروی عمارت بزرگ شاهین هیچ تغییری نکرده بود و هنوز هم سر تا سرش از تابلو های گران قیمت و مشهور، و مجسمه های یونانی و رُمی در ظلمات پرشده بود.
تنها نور کم رنگ دیوار کوب های کار شده ی داخل دیوار مشکی رنگ بود که آران را به سمت پله های مَر‌مَر راهنمایی می‌کرد.
صدای بوت های مردانه ی مشکی رنگش روی پارکت های قهوه ای سوخته ای که در سکوت فضا خلل ایجاد می‌کرد؛ نشانه ی اقتدار او بودند‌ و حس قدرت را در وجودش زنده نگه می‌داشتند.
قدم، بر روی اولین پله مارپیچ و طولانی گذاشت و آرام آرام به پایین آمد. با شنیدن صدای قدم های کوبنده ی او سر خدمه های عمارت به سویش برگشتند و دست از کار کردن کشیدند و پیرو قوانین، به احترام خروج میهمان به صف ایستادند.
اُوِر کت طوسی رنگش را که هنگام ورود، به دست خدمه ای جوان سپرده بود؛ گرفت و روی ساعدش قرار داد. هوا دیگر به سردی صبح نبود و آفتاب، گرمای کم جانی به دل سرما زده ی بهمن ماه بخشیده بود.
خدمه ها تک به تک خوش آمد گویان، یک دست را بر روی شکم قرار دادند و به احترام آران خم شدند و او را تا دم در بدرقه کردند.

آران برای چندمین بار زیر ل*ب با همان اخم بر روی پیشانی، زمزمه کرد که چقدر رفتار ها و قوانین این عمارت همانند صاحبش، خسته و کلافه کننده است.
نفس عمیقی به داخل ریه هایش فرو فرستاد و دست به جیب، چند پله ی ورودی را گذراند و بی توجه به باغبانی که دست از کاشتن گل ها کشیده و به احترامش خم شده؛ راه سنگی را در پیش گرفت و از در آهنینی که توسط نگهبان باز شده بود خارج شد.
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
آخرین ویرایش:

Tanin

ناظر آزمایشی + کاندیدای مدیریت آواتار
کاندیدای مدیریت
روزنامه‌نگار
Jan 7, 2021
1,209
5,657
93
دنیای افکار های کشنده
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #3
تردامن_۳
نفسی عمیق به داخل ریه هایش فرو فرستاد و دست به جیب، چند پله ی ورودی را گذراند و بی توجه به باغبانی که دست از کاشتن گل ها کشیده و به احترامش خم شده؛ راه سنگی را در پیش گرفت و از در آهنینی که توسط نگهبان باز شده بود خارج شد.

کف دستان سردش را به آرامی روی کتش کشید و از ل*مس سوییچش مطمئن شد.
وقت زیادی نداشت به همین علت، به سرعت سوار بر ماشین شد و پاکت را روی صندلی کناری اش پرتاب کرد با فشردن پایش روی پدال، از کوچه خارج شد.
***
کم کم سرمایی سوزناک جای گرمای کم جان را گرفت و مردم را برای گرم کردن خویش به تکاپو انداخت؛ امّا تنها چیزی که می‌توانست مسکنی برای رفع کلافگی ناشی از ترافیک سنگین برای آران باشد؛ همین هوای سرد بود!

از سر و صدای خارج از ماشین بیزار بود و ترجیح داد که برخلاف تمام ماشین های اطرافش، دریچه های کولر ماشینش را به سمت خودش تنظیم کند.
چشم هایش را بست و نفسی عمیق کشید. هجوم باد سرد روی صورت ملتهب و گُر گرفته‌اش، از کلافگی و عصبانیت او کاست.

بی توجه به اتفاقات خارج از ماشین، دست برد و پاکت را گشود و عکسی را که مطعلق به دختری جوان و کم سن و سال بود؛ بیرون کشید و مقابل چشمان ریز شده ی مرموز و متفکر خویش قرار داد.

خودش بود! همان دختری که در تمام میهمانی های کاری شاهین در کنار حشمتی قرار داشت.
چند باری اورا مشغول خوردن خوراکی ها دیده بود و
هیچ فکر نمی‌کرد که بخواهد سر از اتاق متروکه شاهین در بیاورد.

تقه ای که به شیشه دودی ماشین توسط دختر بچه ای ۶،۷ ساله با صورت کثیف و سیاه شده خورده بود؛ نگاه و توجه آران را از عکس گرفت و به دخترک داد.
شیشه را به آرامی پایین کشید و بلا فاصله صدای دخترک بلند شد:
_عمو، عمو یدونه گل ازم می‌خری؟ تروخدا یدونه فقط یدونه

ناگهان با التماس های دخترک، وِلوِله ای درون آران
به پا، و خاطراتی دردناک از دختری هم سن سال او برایش تداعی شد.
دیگر صدای دخترک را نمی‌شنید و تنها یاد و خاطره ی گذشته، همانند نوار فیلمی غمناک از جلوی چشمانش عبور می‌کرد.

دلش آرام نگرفت! دست برد از داخل داشبرد پنچ تراول صد تومنی بیرون آورد و به دخترک داد؛ با اینکه می‌دانست هیچ کدام از این پول ها سهم او نمی‌شود...
***
ماشین را در میان کلکسیون گران قیمت ماشین های دیگرش پارک کرد.
نیم نگاهی به باغ انداخت. از میان راه سنگی که وسط چمن های حرص نشده و گل های پژمرده کار شده بود؛ عبور کرد و به در ورودی رسید.
خدمتکار مخصوصش ترمه، در را باز کرد:
_سلام آقا خسته نباشید

به آرامی سرش را تکان داد:
_گزارش امروز؟!

ترمه همین طور که به دنبال آران پشت سرش راه می‌رفت توضیح داد:
_چند نفر برای آگهی باغبونی زنگ زدن امروز قرار ساعت ۵ بعد از ظهر اینجا باشن. خودتون مصاحبه می‌کنید دیگه؟!

روبه روی آشپزخانه ی بزرگ و مجهز ایستاد. وقت مصاحبه را نداشت و به روز دیگر هم نمی‌توانست موکول کند به سمت ترمه برگشت:
_ از همه چیز با خبری، خودت مصاحبه کن باهاش.
یه چند روزی نیستم می‌خوام همه چیز مثل همیشه سرجاش باشه وسیله هام رو آماده کن ساعت ساعت پنج و نیم راه می‌‌افتم‌.

دوباره به راه افتاندند و سه پله ای را که راهرو را از حال و پذیرایی جدا می‌کرد؛ طی کردند:
_چشم آقا همه ی کار های لازم رو انجام میدم. خیالتون راحت.

آران با گفتن"می‌تونی بری" ترمه را مرخص کرد. به سمت آسانسور استوانه و شیشه ای که در کنج پذیرایی کنار پله ها و روبه روی مبلمان قرار داشت؛ رفت و سوارش شد و دکمه ی B را فشرد.

نگاهی به ساعتش انداخت، نیم ساعت وقت داشت.
از آسانسور پیاده شد که بوی کلر داخل بینی اش پیچید لباس هایش را به سرعت از تنش کند و روی سکو رختن کنی که سمت چپ آسانسور، روبه روی دوش قرار داشت؛ انداخت. از میان چندیین مایو داخل کمد، بی توجه به رنگ و مدل دست برد و یکی را برداشت و به تن کرد.
در کمد را م*حکم به هم کوبید و با چند گام بلند، خودش را به لبه ی استخر رساند. کمی قوس به ک*م*رش داد، دو دستش را بالای سرش رو به جلو قلاب کرد و با یک پرش بلند، آب را شکافت و مسیر زیادی را در آن زیر طی کرد.
دیگر نفس کم آورده بود. سرش را م*حکم از آب بیرون آورد به طوری که قطرات آب زیادی به اطراف پرتاب شد. نفسی عمیق کشید و ریه اش را پر کرد از اکسیژن کمی هوارا نگه داشت، در دلش تا سه شمارد و از د*ه*ان بیرون فرستاد.
خودش را به دیواره های استخر رساند و نیم تنه اش را از آب بیرون آورد. دو دستش را از هم باز کرد و روی لبه ی استخر قرار داد تا اهرمی برای نگه داشتن بدنش باشد.
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
آخرین ویرایش:

Tanin

ناظر آزمایشی + کاندیدای مدیریت آواتار
کاندیدای مدیریت
روزنامه‌نگار
Jan 7, 2021
1,209
5,657
93
دنیای افکار های کشنده
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #3
تردامن_۴
به روبه رو خیره شده بود و پاهایش در آب شناور بودند.
التماس های آن دخترک هر لحظه در ذهنش مرور می‌شدند و اما او کاری جزء فکر و خیال از دستش بر نمی‌آمد.
فکر و خیالی کشنده که همچون زَهری درون مغزش نفوذ کرده بود و زره زره جانش را می‌گرفت و برمی‌گرداند.
دستانش بی اختیار مشت شدند، راه نفسش بند آمد، چهره اش قرمز شد و اشک تا مرز لبریز شدن آمد اما؛ جلوی فرو ریختنش را گرفت!
هر لحظه امکان ترکیدن رگ های دستان مشت شده اش بود. چندین بار مشت هایش را به کاشی های مربعیِ آبی_سفید کوباند چندیدن بار فریادی بلند که سر تا سر فضای خالی استخر را پوشانده بود؛ سرداد و نفسی آرام کشید.

ترمه سراسیمه و نفس زنان به سرعت از پله ها پایین آمد.پشت سر آران ایستاد و یک دستش را به ستون تکیه داد و کمی خم شد تا نفسی تازه کند.
آران که متوجه حضور ترمه شده بود، با دندان های روی هم کلید شده غرید:
_با اجازه کی اومدی این جا؟
ترمه ک*م*رش را صاف کرد و دست پاچه ل*ب زد:
_ب...بخ...شید، آ...آقا...

آران عصبی از بریده بریده حرف زدن او با یک حرکت از آب خارج، و باعث قطع شدن حرف او شد و بی توجه به نگاه شرمسار ترمه، دست انداخت و از روی صندلی حو*له را چ*ن*گ زد و به دور خود پیچید و به سمت ترمه قدم برداشت و روبه روی او ایستاد. همان طور که بدنش را خشک می‌کرد ادامه داد:
_درست حرف بزن تا دندونات رو تو دهنت خورد نکردم!
ترمه خیره به کفش هایش شد و آرام پاسخ داد:
_چشم آقا ببخشید. راستش اومدم بگم که وسایل سفرتون آماده است.
آران حو*له را همان جا روی زمین پرتاب کرد و به سمت کمد بزرگ و مجهزش قدم برداشت:
_خوبه! می‌تونی بری.

ترمه چشمی زیر ل*ب گفت و با همان سری که رو به پایین بود به سمت پله ها رفت. پایش را روی اولین پله قرار داد که صدای آران مانع ادامه راهش شد!
به سمتش برگشت و گوش هایش را به او سپرد:
_درضمن، دیگه حق نداری بدون اجازه وارد جایی بشی حتی اگر رو به موت باشم! شیرفهم شد؟
ترمه زیر ل*ب به طوری که به سختی شنیده می‌شد؛ آرام ل*ب زد:
_چشم
آران دستانش را درون موهایش فرو کرد و چندین بار تکان داد:
_نشنیدم!
ترمه دست هایش را مشت کرد باری دیگر بلند تر چشمی گفت اما گویی برای آران کافی نبود؛ زیرا سرسختانه ادامه داد:
_چشم چی؟
ترمه از این که نمی‌توانست جوابی دندان شکن به او بدهد در دلش فحشی نثار وجودش کرد و چشم هایش را با حرص روی هم فشرد و برای آخرین بار، بلند و رسا گفت:
_چشم آقا.
منتظر به آران خیره شد تا دست از سرش بردارد. اما آران از قصد با مشغول کردن خودش با انتخاب کت شلوار، ترمه را کمی منتظر نگه داشت.
دستش را روی یک کت و شلوار مشکی رنگ کتان نگه داشت و از داخل کمد بیرون کشیدش. به سمت او برگشت و به چهره ی غضبناکش خیره شد و با لحن کوبنده اش ادامه داد:
_خوبه! می‌تونی بری.
ترمه نفسی بلند و عمیق کشید و به سرعت پله ها را یکی در میان بالا رفت و از آن مکان منفور خارج شد.
***
همه چیز مرتب بود؛ برای آخرین بار نگاهی به آیینه انداخت.
دستی به ته ریشی که به زیبایی روی صورتش خودنمایی می‌کرد، زد و ابرو های پرپشت و به رنگ شبش را مرتب کرد. تره ای از موهای حالت دارش را روی پیشانی انداخت و دل از آیینه کند.
قدم اول را برداشته بود که، چیزی در ذهنش متبادر شد!
راه نه چندان زیاد را، برگشت و دوباره روبه روی آیینه قرار گرفت!
نگاهش را بین قفسه های کناری آیینه چرخاند و روی ادکلنش ثابت نگه داشت.
دست برد و درش را باز کرد وبه دو طرف گ*ردنش زد.
بوی تند و تلخ رایحه ی چرم و درخت کاج، فضا را پر کرده بود.
خیالش از بابت آراسته بودن ظاهرش آسوده، و از رختکن خارج شد.
صدای جیر جیر نیم بوت های مشکی رنگش روی اعصابش خط می‌انداخت!
قدم های بلند تری برداشت تا به آن صدای سرسام آور خاتمه بدهد و به سرعت داخل آسانسور جای گرفت و دکمه ی G را فشرد.
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
آخرین ویرایش:

Tanin

ناظر آزمایشی + کاندیدای مدیریت آواتار
کاندیدای مدیریت
روزنامه‌نگار
Jan 7, 2021
1,209
5,657
93
دنیای افکار های کشنده
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #4
تردامن_۵
نگاهی به ساعت مچی اش که ۸:۴۵ را نشان می‌داد؛ انداخت.
یک دستش را روی فرمان و دست دیگرش را روی لبه ی پنجره قرار داد و طبق عادت همیشگی اش با ناخن شصت گوشه ل*بش را خاراند و منتظر و بی تفاوت به حجم انبوهی از مردمان جلوی رویش، خیره شد.
سرد و عاری از هرگونه احساس، به مردمانی که با شور و اشتیاق ماشین هایشان را لبریز از ساک و وسایل سفر کرده بودند و عده ای در ماشین و کنار خیابان ر*ق*ص و پایکوبی می‌کردند و عده ای هم درحال عکس گرفتن، خیره شد؛ امّا تنها او همانند وصله ای ناجور میان مردمانی که آخر هفته شان را مختص به شادی خویش قرار داده بودند؛ خودنمایی می‌کرد!

به دنبال ماشین هایی که از هرکدامشان صدای موزیک بلند می‌شد؛ آرام آرام حرکت کرد.
باید از این حجم صدا و ترافیک عصبی و کلافه می‌بود!
باید دستانش را میان موهایش فرو می‌کرد و شیشه را پایین می‌داد تا هوای تازه، عصبانیتش را فروکش کند!
اما هیچ کدام اتفاق نیوفتاد؛ زیرا نه عصبی و نه کلافه بود!
او فقط برای ثانیه ای، با لبخندی دردناک و غمگین به شادیی که می‌توانست سهم او و خانواده چهار نفره‌شان باشد؛ نگریست و به سرعت جایش را به پوزخند سرد و بی تفاوتش داد.

دستش را به سمت پخش ماشین برد و اجازه داد اولین آهنگی که موزیک بی کلامی از پیانو بود؛ سکوت حاکم بر فضا را بشکند و مانع تداعی شدن خاطرات دردناک گذشته بشود.
بعد از گذشت نیم ساعت پیچ و خم های چالوس را گذراند و راه ویلا را در پیش گرفت و با سرعت راند.
کوچه پس کوچه هارا با سرعت طی کرد و در انتهای آخرین کوچه، روبه روی در چوبی توقف کرد.
کمربندش را باز کرد تا بتواند به راحتی به سمت داشبرد خم شود. نگاهش را بین وسایل های داخل داشبرد چرخاند، چشمش به به ریموت سیاه رنگی که آن گوشه پنهان شده بود؛ افتاد.
دست انداخت و کاغذ های باطله را از رویش کنار زد و بیرون کشیدش و دکمه ی قرمز رنگ را فشرد.
آران با انگشتانش روی فرمان ضربه می‌زد. در کامل باز شد و بلا فاصله پایش را روی گ*از فشرد و روبه روی نمای تمام شیشه ی ویلا و در و پله های ورودی، روی سنگ فرش های طوسی رنگی که از میان چمن ها گذر کرده بودند؛ ترمز مهیبی گرفت.

ماشین را خاموش کرد و پیاده شد. نسیم خنکی وزید و موهایش را به بازی گرفت. به سمت جلوی ماشین رفت و در صندوق را باز کرد و چمدان کوچک سرمه ای رنگ را بیرون کشید.
پله های سفید رنگ را تک به تک و آرام آرام بالا رفت. کمی خم شد و از زیر گلدان رنگ و رو رفته ای که درونش گل های پژمرده و خشک شده خودنمایی می‌کردند؛ تک کلید زنگ زده ی در ورودی را بیرون کشید. کمی رویش دست کشید و فوت کرد تا خاک ها بلند بشوند.
کلید را داخل قفل زنگ زده فرو کرد و به سختی چرخاند و در با صدای جیر جیر لولا های زنگ زده گشوده شد و انعکاسش داخل فضای خانه پیچید.

سوییچ و کلید را به جاکلیدی که روی دیوار آجری سفید رنگ روبه روی در قرار داشت؛ آویزان کرد.
به سمت چپ پیچید و چمدان را جلوی پله های چوبی که حال و آشپز خانه را جدا کرده بود، رها کرد.
به سوی آشپز خانه برای یافتن قهوه قدم برداشت.
کابینت های چوبی و سفید رنگ را زیر و رو می‌کرد و بعد از پایان، در هرکدام را به شدت بر هم می‌کوبید و فحش رکیکی نثارشان می‌کرد. دست دراز کرد و کابیت بالای گ*از را گشود. چشمش به ظرف شیشه ای و استوانه ای شکل لبریز از قهوه خورد و بیرون کشیدش قهوه ساز را که آن طرف آشپز خانه کنار یخچال قرار داشت؛ به برق زد و کار های درست کردنش را انجام داد و خارج شد و مستقیم به سمت حال رفت.
خودش را روی اولین مبل پرتاب کرد و چشم هایش را بست و اجازه داد که خواب، شیره خستگی را از جانش بیرون بکشد و او را از دنیای فکر و خیال جدا کند.
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
آخرین ویرایش:

Tanin

ناظر آزمایشی + کاندیدای مدیریت آواتار
کاندیدای مدیریت
روزنامه‌نگار
Jan 7, 2021
1,209
5,657
93
دنیای افکار های کشنده
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #5
تردامن_۶
(۳ روز قبل)

انگشتانش را میان موهای پیچ تاب دار سیاه رنگ و پریشانش فرو کرد و با استیصال به صفحه سفید رنگ گوشی خیره شد و ل*ب زد:
_وای مژده! ترو به خدا یه لحظه ز*ب*ون به دهن بگیر سرم...
مژده از آن ور خط با همان لحن طلبکارانه همیشگی‌اش نیان حرفش پرید:
_به به دستت د*ر*د نکنه آفرین تارا خانم.

او با شنیدن نامش به دلهره افتاد و با دستان لرزان به سرعت گوشی را از روی تخت برداشت و از حالت بلند گو خارج کرد و کنار گوشش قرار داد:
_هیش دختر، صد دفعه گفتم نیلوفر! می‌خوای به کشتنم بدی!؟

مژده با د*ه*ان پر که نشان دهنده غذا خوردن او بود با
بی خیالی ادامه داد:
_خیل خب بابا حالا که چیزی نشده. آم... کجا بودم؟
با صدای بلند فریاد زد:
_آهان! داشتم می‌گفتم...

تارا گوشی را کمی از گوشش فاصله دادو زیر ل*ب با حالت گریه" باز دوباره شروع شد!" گفت و دستی بر پیشانی‌ بلندش کشید و موهایش را کنار زد.
صدای مژده بلند شد:
_با توام نیلوفر خانم! گوش می‌کنی چی می‌گم؟

"نیلوفر خانم" را با لودگی بیان کرد و خنده بر روی ل*ب های تارا نشاند زیرا از همان لحن صدایش می‌توانست تصور کند که چگونه ل*ب هایش را جمع و چشم هایش را در حدقه چرخانده و آن کلمه را بیان کرده!
با همان لبخند غیر قابل پنهانش در جواب سوال او پاسخ داد:
_بله، گوش می‌کنم امّا به خدا نمی‌تونم مژده.
انقدر اسرار نکن! همین دیروز پریروز با کلی منت اجازه گرفتم که دوساعت از این دخمه بزنم بیرون.

مطمئنا اگر تارا جلوی دستان مژده بود حسابی به خدمتش می‌رسید زیرا با عصبانیت فریاد زد:
_ ای بابا! حالا چی میشه یه بار دیگه منت بذاری سر ما بری با منت دوباره اجازه بگیری از اون پیر خرفت؟ هان؟! چیزی ازت کم میشه؟

تارا سکوت کرد و اجازه داد که مژده به غر غر کردن و گله هایش به خدا ادامه بدهد:
_ هی خدا آخه این داداش بدبخت من چه گناهی به درگاه تو کرده بود که با چوب زدی پس کله اش بیاد عاشق این دختره ی نچسب بشه

خطاب به تارا ادامه داد:
_ هان؟! خودت جواب بده، چه گناهی کرده؟

به ناخن های سوهان کشیده مرتب و لاک خورده اش خیره شد:
_لطفا این بحث رو دوباره پیش نکش من قبلا هم به خودت، هم به عماد گفتم که برام مثل داداش می‌مونه نمی‌تونم به چشم دیگه ای نگاه کنم!

و برای چندمین بار با پایان حرفش با شرمندگی چشم هایش را از دروغی که گفته بود؛ روی هم فشرد.

مژده با لحن دلخورش گفت:
_باشه، اسرار نمی‌کنم خداحافظ

تارا گوشی به دست، از روی تخت تک نفره اش که میان اتاق و روبه روی کمد قرار داشت؛ پایین آمد و به سمت پنجره ای که رو به حیاط پشتی بزرگ و سرسبز باز می‌شد ایستاد و به استخر خیره شد:
_ناراحت نشو دیگه مژده به خدا نمی‌تونم دست خودم نیست!

لحظه ای سکوت کرد تا مژده پاسخش را بدهد اما گویی از یاد برده بود که دوست دوران بچگی و چندین و چند ساله ای که برایش با خواهر فرقی نداشت؛ زمانی که ناراحت باشد ل*ب نمی‌گشاید!
وقتی از او پاسخی دریافت نکرد با ناراحتی ادامه داد:
_ خیل خب، مراقب خودت باش خداحافظ .

و بعد انگشتانش را روی صفحه لمسی گوشی لغزاند و روی دایره ی قرمز رنگ ضربه زد. صفحه اش را خاموش، و داخل شلوار جین مشکی رنگش فرو کرد.
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
آخرین ویرایش:

Tanin

ناظر آزمایشی + کاندیدای مدیریت آواتار
کاندیدای مدیریت
روزنامه‌نگار
Jan 7, 2021
1,209
5,657
93
دنیای افکار های کشنده
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #10
تردامن_۷
به منظره ی حیاط عاری از درختان پر برگ خیره شد. دستانش را روی س*ی*نه قلاب کرد و مثل هر روز و هر ساعت از تنهایی اش با خود اندیشید که پایان راهی که درونش گاهی م*حکم و استوار، و گاهی لرزان و با شُبهه قدم برداشته بود؛ چگونه رقم خواهد خورد!
آیا می‌ارزید که آن همه دروغ برهم ببافد، هویتش را پنهان کند و آن همه خطر را به جان بخرد؟! می‌ارزید!
هر لحظه و ثانیه با خود مرور می‌کرد و قطعات پازل بهم ریخته ی ذهنش را با دقت کنار هم میچید، اما انتهای همه ی راه هایش به بنبست " ارزشش رو داره!؟" می‌رسید و آن موقع بود که او وادار می‌شد فحش رکیک و لعنتی نثار زندگی و دنیای بی رحم کند و مثل همیشه با تضاهر به بی تفاوتی از کنار "ارزشش رو داره" هایی که درون ذهنش هر ثانیه پژواک می‌شدند؛ گذر کند...

نسیم خنکی وزید و اندام او را به لرزه انداخت. دستانش را م*حکم تر دور خودش حلقه کرد و کف دستان گرمش را چندین بار روی بازوانش کشید تا سرمای استخوان سوز را از خودش دور کند، اما زورش به سرما نچربید و به اجبار چشمانش را از حیاط جدا کرد. همزمان با چفت کردن قفل پنجره ی سفید رنگ صدای گوش خراش حشمتی که اسمش را خلاصه وار، "نیلو" فریاد می‌زد بلند شد.

او که می‌دانست برای چه چیزی این‌گونه فریاد می‌زند، لبخند کم جانی روی لبانش نشاند. از پنجره فاصله گرفت و از کنار کمد رد شد. سمت چپ تخت، روبه روی میز توالت چوبی و ساده اش ایستاد به دختری که آیینه نشانش میداد، چشم دوخت.
دهن کجی به آن کرد و از همان جا فریاد زد:
_الان میام.

از روی صندلی روبه روی میز که بی شباهت به چوب لباسی نبود، شال زرشکی رنگی را بیرون کشید و روی انبوه موهای مواجش نشاند. از کنار در دمپایی های ساده ی لا انگشتی و سیاه رنگش را به پا کرد و از اتاق خارج شد.
تنها نکته ی مثبت و جذاب برای تارای عاشق غذا های خانگی و سنتی و آشپزی به سبک دستورات مادرش، موقعیت مکانی اتاقش بود که پنج قدم با آشپزخانه فاصله داشت.
قبل از تغییر مسیرش به سمت چند پله ایی که دو طبقه ی پایین و بالا را به هم متصل می‌کرد؛ دست برد از داخل ظرف کریستال روی کانتر بزرگ و چوبی، لواشک بسته بندی شده ای را بیرون کشید و همان جا ایستاد تا با حوصله آن را باز کند.
با اشتیاق به لواشکی که چیزی تا باز شدنش نمانده بود نگاه کرد و لبانش رو غنچه کرد. لپ هایش را از داخل گ*از گرفت و آب دهانش را با سروصدا قورت داد.
یکی از آن هارا بیرون کشید و داخل دهانش گذاشت و با ل*ذت جوید.
همان تکه لواشک به اندازه ی دو بند انگشت، اورا تا قعر کودکی اش برد. آن زمانی که با شوق و ذوق لباس های چین چینش را به تن می‌کرد و دست مادرش را می‌کشید تا از مغازه ی سر کوچه شان لواشک بخرد.
همان موقعی که برادر نوجوانش برای اذییت او لواشک هارا از دستش می‌گرفت و چندین بار به دور حوض وسط حیاط می‌چرخید تاصدای جیغش را در آورد، و در آخر با وساطت پدرش موفق می‌شد که روی پای او بشیند و با زبان درازی به برادرش مشغول خوردن بشود و نگاه مهربان خانواده را به خودش خیره کند.

صدای فریاد دوباره ی حشمتی اورا از فکر و خیالی که درونش دست و پا میزد بیرون کشید. تکه لواشک دیگر را روی کانتر پرتاب کرد. زیر ل*ب پیر خرفتی گفت و به سرعت به سمت چهار پله ی روبه روی آشپز خانه رفت و روبه روی اتاق او قرار گرفت. لحظه ای مکث کرد و تقه ای به در زد و بعد از دریافت پاسخ وارد اتاق شد و روبه روی او که پشت به تارا مشغول سیگار کشیدن بود؛ توقف کرد:
_کاری با من داشتین؟

به آرامی به سمت تارا برگشت، به چشمان گرد و درشت تارا که مژه های بلندش روی آن سایه می‌انداخت، خیره شد و پک عمیقی کشید. در همان حالت بدون سخن انگشت اشاره اش را به سمت جایی گرفت.
بلافاصله تارا مسیر اشاره اش را دنبال کرد و روی جعبه ی قرمز رنگ روی عسلی ثابت ماند و سکوت کرد تا خودش به حرف بیاید.

سیگارش را داخل جا سیگاری روی میز مطالعه فشرد و خاموش کرد:
_برش دار، مال توِ!
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
آخرین ویرایش:
بالا