خوش آمدید
به انجمن تک رمان خوش آمدید. لطفا برای استفاده بیشتر از انجمن عضو شوید یا وارد سیستم شوید.

📖درحال تایپ رمان تَردامن| Tanin کاربر انجمن تک رمان

  • شروع کننده موضوع Tanin
  • تاریخ شروع
  • پاسخ ها 12
  • بازدیدها 742
  • Tagged users هیچ
  • انجمن و سایت تک رمان؛ پیرو قوانین جمهوری اسلامی ایران می‌باشد لطفا از ارسال محتوای خلاف قوانین جمهوری اسلامی ایران خودداری کنید در صورت مشاهده بدون اطلاع قبلی ارسال های شما حذف می‌گردد.
تالار مربوطه

ادامه بدم یا چی؟🤔👀🤷🏻‍♀️

  • نه بابا خوبه، ادامه بده😃

    رای: 5 100.0%
  • نظری ندارم😶

    رای: 0 0.0%
  • تو اصلا ننویس😑

    رای: 0 0.0%

  • مجموع رای دهندگان
    5

Tanin

ناظر آزمایشی
کاندیدای مدیریت
عضویت
Jan 7, 2021
ارسال ها
86
لایک ها
1,196
امتیاز
53
محل سکونت
دنیای افکار های کشنده
نام رمان : تَردامن
نویسنده : ریحانه ثمری
ژانر : مافیایی_عاشقانه
ناظر: Nightmare
خلاصه :روزگار او را به سمت ظلمات کشانده!
کوله باری از نداشته ها بر دوشش سنگینی می‌کند، غمی عمیق و جانکاه قلب نیمه جانش را به تسخیر در آورده و رد پای قدم هایی منحوس و سنگین بر روح و روانش خنجر می‌کشد و او را وادار می‌کند که به آنچه نیست تن دهد.
 
آخرین ویرایش:

Nightmare

مدیر تالار موسیقی + ناظر تالار رمان
کادر مدیریت تک رمان
مدیر تالار
ناظر رمان
کپیست
عضویت
Aug 11, 2020
ارسال ها
897
لایک ها
13,775
امتیاز
63
سن
20
محل سکونت
قلب همسرم
وب سایت
forums.taakroman.ir
606C4350-EC6D-4ABD-BD3A-09DDAB822E76.jpeg
خواهشمند است قبل از تایپ رمان به قوانین زیر توجه کنید:

قوانین تایپ رمان :

قوانین تایپ رمان | تک رمان

پرسش وپاسخ رمان نویسی

تاپیک جامع پرسش و پاسخ رمان نویسی

تایپک جامع درخواست جلد

* تایپک جامع درخواست جلد *

تاپیک جامع دریافت جلد

تایپک جامع دریافت جلد - انجمن رمان نویسی | تک رمان

موفق و موید باشید.
مدیریت تک رمان​
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

Tanin

ناظر آزمایشی
کاندیدای مدیریت
عضویت
Jan 7, 2021
ارسال ها
86
لایک ها
1,196
امتیاز
53
محل سکونت
دنیای افکار های کشنده
به نام حق
مقدمه:
من کیستم؟! جنایت کار؟!
به چه جرم مرتکبم؟! به جرم تنهایی که بر من قالب شد؟ یا به جرم قلبی که نفوذ ناپذیر شد؟
ولی آیا فقط یک جنایت کار؟!
فقط یک نفر که باید مجازات بشود؟!
من آرانم، کسی مرا جنایت کار نخواند
آری من خود ، خود را جنایت کار خواندم زیرا من، قبول کرده ام که مرتکب به جرم شده ام
من مرتکبم، به جرم گرفتن حق زندگی از خود و دیگران
به جرم وعده های پوچ و تو خالی
به جرم بی آبرو کردن هزاران هزار آدم
ولی آیا راه برگشت هست؟؟
آیا می توان این همه جرم را روی یک کفه ی ترازو قرار داد و برگشتن را روی کفه ی دیگر؟؟
کدام کفه سنگین تر است؟؟
برگشتن؟ یا جرم هایی که مرتکب شده ام؟
خودم چه میخواهم؟! برگشتن؟!
پس عقایدم چه؟ افکارم چه؟
نمیدانم ، حیران و سرگردانم، چگونه می توان بر روی این همه جرم چشم بست و برگشتن را انتخاب کرد؟
آری من آرانم، میخواهم پس میتوانم
ولی اما چه چیز در این راه مانع من میشود ؟
چه چیز بر افکار و عقاید ستودنی ام پیروز میشود ؟
عشق؟
آیا عشق آن قدر قدرت دارد که مرا باز دارد ؟
کسی نمیداند
 
آخرین ویرایش:

Tanin

ناظر آزمایشی
کاندیدای مدیریت
عضویت
Jan 7, 2021
ارسال ها
86
لایک ها
1,196
امتیاز
53
محل سکونت
دنیای افکار های کشنده
پارت،۱

شاهین ابرو های مرپشت و مشکی رنگش رو در هم گره کرد و پک عمیق و محکمی به سیگار مخصوصش زد.
سر سیگارش که طره و آتشین بود روشن شد و طولی نکشید وه به خاکستر تبدیل شد. به حالت خاصی سیگارش رو در جا‌سیگاری کریستالش خاموش کرد و با ژست خسته کننده اش گفت:
-خوش اومدی پسر بشین، چرا وایسادی!؟

اتاق رو از نظر گذروندم، مبل چرمی و تک نفره نشکی رنگ رو برای نشستن انتخاب کردم و با نگاه های جدی همیشگی ام گفتم:
-ظاهرا کار مهمی باهام داشتی!

با تمام علایق و خصوصیاتم آشنا بود! می‌دونست که علاقه ای به انتظار کشیدن ندارم. جای تعحب نداشت سال هاست که مشوق من در این راه بوده و هست!

تنها فرق من با شاهین در غرور و عزت نفس بود!
من برای هیچ یک از کار هام از کسی کمک نمی‌گیرم.
ولی شاهین...

دست برد و پیپ چوبی مخصوصش که با خط و خطوط های فرضی طرحی شده بود رو برداشت و ادامه داد:

-هنوز هم نمی کشی!؟ دست بردار پسر! از اون اتفاق سال هاست که می‌گذره. از قدیم گفتن، ترک عادت موجب مرض! بیخیال بابا! قسم و آیه کیلویی چنده؟ کیف دنیا رو بکن.

ناخود آگاه اخم هام در هم فرو رفت. حرف هاش به مزاجم خوش نمیومد‌ کسی حق نداشت به عقاید من توهین کنه!
حتی اگر اون شخص شاهین باشه.
با همون اخم های درهمم جوابش رو دادم:

-عقاید من به خودم مربوطه! اگر مشکلی داری می‌تونیم از همین الان راهمون رو از هم جدا کنیم
پوزخندی روی ل*بم شکل گرفت و با کنایه ادامه دادم:
_هرچند، خیلی وقته که من، راهم رو از تو جدا کردم!

قهقه ی شاهین فضای مسکوت اتاق رو پر کرد. خوب که خنده هاش رو کرد؛ با همون لحن شوخ طبع همیشگی و خستع کنده اش ادامه داد:
_ باز که ترش و شیرین کردی پسر! کی می‌خوای دست از این اخلاق گندت برداری!؟ ناسلامتی چند وقت دیگه سی و اندی سالت می‌شه کی میخوای یکم ملایم تر، مهربون تر یا به قول امروزیا جنتل من رفتار کنی؟ بیا یکی از این دخترای خوشگل دور و برم رو برات جور کنم بلکم حد اقل یکم از این پیله ات بیرون بیای و آدم شی!

و بعد خودش، به خنده های مسخره اش ادامه داد.
گوشم دیگه عادت کرده بود که حرف های صد من یه غاز شاهین رو نشنیده بگیره!

صدای تک ضربه در، و مستخدمی که اجازه ی ورود می‌خواست جَو مضخرف اتاق رو از بین برد.
شاهین در جلد مستبد خود فرو رفت و با لحن محکمی اجازه ورود داد که چهره ی مُسِن ترین مستخدم عمارت، طناز خانم نمایان شد.
بدون حرف دو فنجون قهوه روی میز قرار داد و با گفتن با اجازه ای از اتاق خارج شد.

شاهین همون طور که فنجون سفید رنگ خودش رو از روی میز بر می داشت؛ با سر اشاره ای هم به فنجون من کرد و گفت:
-بردار، د*اغ بهتره نزار سرد بشه.

-وقت ندارم، کارت رو بگو.

کلافگی و کم حوصلگی من رو که دید؛ به سرعت پاکت سفید رنگی رو از کشوی میزش بیرون آورد و به سمت من، روی میز هول داد.

-می دونم سرت شلوغِ ولی این مهم!
هرچی زود تر حل بشه، به نفع جفتمون تموم می‌شه.

با شنیدن آخرین جمله، ابرو هام از روی تعجب بالا رفت!
چه موضوعی می‌تونست باشه که هم به نفع من و هم به نفع شاهین تموم می‌شد؟
بدون حرف پاکت رو باز کردم. محتویات پاکت شامل دو برگه بود که یکیش، یه سری نوشته که حدس می‌زدم توضیحات باشه؛ و یه عکس بود! عکس رو بیرون کشیدم و نگاهی بهش انداختم.
عکس دختری که لباس مجلسی ساده و صورتی رنگی به تن داشت و موهاش رو بالای سرش جمع کرده بود.

ل*ب هام رو به نشونه ی تفکر جمع کردم و به عکس خیره شدم.
یه جایی دیده بودمش! ولی هر چقدر به ذهنم فشار می آوردم، یادم نمی اومد که کی و کجا دیده بودمش.

-نشناختی!؟
- چهره اش آشناست!
-دستیار حشمتیِ. برای فضولی تو کار های من اومده بود.

بعد از اتمام جمله اش، از پشت میزش بلند شد.
همون طور که طول و عرض اتاق رو طی می‌کرد؛ فندک زیپو طلایی رنگش رو تو دستش چرخوند و ادامه داد:

-سپردم که بچه ها بگیرنش تا یه گوش مالی درست و حسابی مهمونش کنم! الان تو زیر زمینِ، می خوای ببینیش؟

نگاهی به ساعت مارکم انداختم. وقتش رو نداشتم! باید سری به شرکت می‌زدم کار های عقب افتاده ی زیادی داشتم.
-الان نه! دیرم شده. شب چشم بسته بفرستش خونه باغ.

نگاه متعحب شاهین رو، روی خودم حس کردم.
_چرا چشم بسته؟!! مگه قرار نیست بفرستمش تو اون دخمه؟! فکر نکنم دیگه لازم باشه که چشماش رو ببندم!

از جام بلند شدم. کت و شلوار مشکی و خوش‌دوختم رو مرتب کردم و دستم رو داخل جیب شلوارم فرو بردم و با اخم که عضو ثابت صورتم بود؛ رو به شاهین گفتم:
-یادم نمیاد که تو کارات دخالتی کرده باشم!

خنده‌ای کردو سرش رو تکون داد
_بالاخره می‌فهمم که چی توی اون مغز تو می‌گذره.
خیل خب، فعلا که امر، امر شماست و ما هم کاره‌ای نیستیم. خودت هر کاری که می‌دونی لازم رو انجام بده. برای من فقط نتیجه ی این کار مهم. می‌دونم که کارت رو درست انجام می‌دی.

یه تای ابروم رو بالا انداختم و با پوز خند گفتم:
-همیشه همین طور بوده.
-بله، بر منکرش لعنت!

بعد از اتمام حرف، سکوت کرد و مشغول سیگار کشیدن شد. پاکت رو از روی میز برداشتم و بدون هیچ حرفی از اتاق خارج شدم.
هیچ کس اجازه نداشت که انقدر سرسختانه و مغرورانه جلوی شاهین بایسته، ولی خب من هرکسی نبودم!

اتاق شاهین طبقه بالای عمارت در تاریک ترین نقطه قرار داشت!
راهروی طولانی رو گذروندم و پله های مارپیچ و سنگی رو دونه دونه با قدم های م*حکم پایین اومدم. اور کت طوسی رنگم رو از دست خدمتکار گرفتم و روی ساعدم انداختمو خدمتکار دیگری بر حسب قوانین عمارت، تا در خروج همراهیم کرد.
حتی قوانین عمارتش هم مثل رفتار های خودش خسته کننده و تکراریِ!
 
آخرین ویرایش:

Tanin

ناظر آزمایشی
کاندیدای مدیریت
عضویت
Jan 7, 2021
ارسال ها
86
لایک ها
1,196
امتیاز
53
محل سکونت
دنیای افکار های کشنده
پارت،۲

سویچم رو از جیب داخلی کتم بیرون کشیدم و از عمارتی که با هیچ یک از رفتار های من همخوانی نداشت؛ بیرون زدم.
آدم دو رویی نبودم؛ اما زمانی که در کنار شاهینم، مجبورم تا حدی از آران واقعی فاصله بگیرم! با این که پشت کردن به شخصیت واقعیم با عقاید من جور نیست؛ ولی برای رسیدن به اهدافم دست به هر کاری می‌زنم.
هر کاری...
نگاهی به کوچه خلوت، که پرنده ای درش پر نمی‌زد انداختم؛ کوچه ای که نصف بیشتر دیوار هاش متعلق به عمارت بزرگ و درندشت شاهین بود!مرد خوشگذرانی که عاشق به نمایش گذاشت تمام دارایی اش و خریدن آدمای اطرافش. هه...چه سال هایی که در تلاش، برای خریدن من بود! همون سال هایی که فکر می‌کرد من فقط، یه نو جوون ۲۰ ساله ام که عاشق قدرت و کلش باد دارهِ! ولی من خودم رو به همه ثابت کردم و الان، جایی ایستادم که حتی شنیدن اسمم، وحشت به تن همه می‌اندازه.
با قدم های آروم و شمرده به سمت پورشه ی مشکی رنگم که مثل تمام دارایی و ثروتم خاص بود؛ رفتم و سوار شدم‌.
با همون ژست همیشگی خودم؛ استارت زدم و حرکت کردم. نگاهم به روبه‌رو، اما ذهنم درگیر سوژه جدید بود.
با یکی از دست هام که رگ های ب*ر*جسته اش از روی لباس نمایان شده بود؛ فرمون رو کنترل کردم و با دست دیگرم توضیحات رو از پاکت رنگ و رو رفته و پاره، بیرون کشیدم و نگاهی برای آمادگی بیشتر بهش انداختم.
هم زمان با کنار گذاشتن کاغذ صدای زنگ گوشیم هم بلند شد. دکمه اتصال رو زدم:
-بگو محمدی.
-ببخشید این ساعت مزاحمتون شدم آقای مهندس می دونم که...
-کارت رو بگو.
-بله چشم. راستش برای شیرخشک های شرکت البرز یه مشکلی پیش اومده!
حوصله شرکت رو نداشتم خیلی قاطع گفتم:
-بگو صانعی رسیدگی کنه امروز نمی تونم بیام
-ولی آقای مهندس..
اجازه حرف زدن ندادم و صحبتش رو قطع کردم:
_همین که گفتم.
_چشم، خدا نگه دار.
بدون هیچ گونه حرف دیگه ای تماس رو قطع کردم و پخش ماشین رو، روشن کردم. آلبوم هارو گذرونم و اجازه دادم موسیقی بی کلامی از پیانو پخش بشه.
مسیرم رو از خونه به سمت چالوس تغییر دادم.
ساعت یازده شب بود و هوا تاریک. جاده مار پیچ و سر سبز چالوس رو گذروندم
بعد از آخرین پیچ، صد متر جلو تر خونه باغ بود
روبه روی در آهنی و مشکی رنگ ویلا زدم رو ترمز.
ویلایی بزرگ در آروم ترین منطقه ی چالوس.
در رو با ریموت باز کردم ماشین رو همون جا وسط جاده سنگی پارک کردم.
مسیر سنگیِ پر دارو درخت بین حیاط تا خونه رو طی کردم
کلید رو داخل قفل های زنگ زده و قدیمیِ در فرو بردم و به سختی چرخوندم.
خیلی وقت بود که این جا نیومده بودم.
در با صدای بدی باز شد و انعکاسش تو خونه پیچید.
راهرویی تقریبا طولانی که به پله ها و در ورودی سالن پذیرایی ختم می‌شد، فضای ورودی ویلا رو ساخته بود.
کل خونه در تاریکی مطلق فرو رفته بود. به سمت شومینه رفتم و روشنش کردم و اجازا دادم که تنها نور موجود، نور آتیش ها باشه .
کابینت ها ی آشپز خونه ی کوچیک و جمع و جور ویلا رو زیر و رو کردم تا قهوه رو پیدا کنم!
بعد از کلی کنکاش و در گیری با در های قدیمی کابینت ها کارای مربوط به درست کردن قهوه رو انجام دادم و به سمت پله ها رفتم.
پله ها رو طب کردم، درست رو به روی پله ها اتاقی که مختص به من بود و هیچ کس اجازه ورود بهش رو نداشت، قرار گرفته بود.
اتاقی متفاوت، اتاقی که پنجره و نوری دَرِش وجود نداشت و فقط یه تخت بزرگ و کمد اتاق رو پر کرده بود
وارد اتاق شدم، روبه روی تخت قاب عکسی بزرگ بود از یه دختر، دختری که دلیل این انتقام و بودن در این راهِ. اگر هیچ وقت اون اتفاق براش نمی افتاد من الان این جا تو این راه نبودم.
چشم از قاب عکس برداشتم، در کمد رو باز کردم، ست گرم کن سورمه ای رنگی انتخاب کردم و روی تخت انداختمش. لباس هام رو از تنم کندم و همون جا وسط اتاق رهاشون کردم.
 
1 کامنت ها
آخرین ویرایش:

Melika_Yari

ناظر آزمایشی
کاندیدای مدیریت
ویراستار آزمایشی
کپیست آزمایشی
عضویت
Dec 27, 2020
ارسال ها
490
لایک ها
8,658
امتیاز
53
سن
16
محل سکونت
پدال گ*از از پیست رالی، پیچ اول، سطون یک، ترمز آخر!

Tanin

ناظر آزمایشی
کاندیدای مدیریت
عضویت
Jan 7, 2021
ارسال ها
86
لایک ها
1,196
امتیاز
53
محل سکونت
دنیای افکار های کشنده
پارت،۳

حموم در کنج قرار داشت که برخلاف اتاق کاملا مجهز
بود وارد حموم شدم و وان رو با آب گرم پر کردم
آروم داخل وان دراز کشیدم و تن خسته و کوفته ام رو به دست آب گرم سپردم. بعد از انجام کار های مربوطه
به اجبار دل از آرامش آب گرم و عطر یاسی که فضای حموم رو پر کرده بود کندم
حو*له سفید رنگی به پایین تنه ام بستم و بالا تنه ام رو رها کردم. روبه روی آیینه ای که به کمد وصل بود ایستادم
نگاهی به مرد تو آیینه انداختم، آرانی که هیچ شباهتی به آران گذشته نداشت ، چشمم به زخمم خورد. انگشتم رو ، روی زخم عمیق و ب*ر*جسته ام کشیدم.
زخمی که از کتف راستم تا وسط س*ی*نه های ورزیده ام امتداد داشت، زخمی که نشون میداد من کی و چی هستم.
این زخم تا همیشه با من همراه خواهد بود چون من میخوام که هر لحظه ببینم و به خاطر بسپارم اون، اصالتی رو که سالها کنار گذاشتمش تا به هدفم برسم.
قطره آبی روی تیقه ی بینی استخوانی و قلمی ام چکید و روی ل*بم افتاد
دستی داخل موهام کشیدم ، خیس بود...تکه ای از موهای حالت دارم روی صورتم افتاده بود که جذابیت چهره شرقی و اصیلم رو بیشتر کرده بود. ترجیح دادم که به همون صورت بمونه و بیخیال خشک کردنش شدم.
تقریبا همه کار هام تموم شده بود. آخرین نگاه رو به آیینه انداختم. مثل همیشه، جذاب و نفس گیر. باید هم همین طور می بود.
چشمای سیاه نافذم به دلیل خستگی خمار به نظر می رسید. چشمایی که در وجود هر کسی نفوذ می کرد و روح رو می شکافت.
از اتاق بیرون اومدم. پام رو، روی اولین پله گذاشتم.
صدای قدم هام روی پله های چوبی، تو سکوت خونه اختلال ایجاد کرده بود.

قاعدتا اگر مجبور به پنهان کردن جا و مکان اصلیم از کیس های مختلف نبودم هیچ وقت پای شاهین و آدماش رو به این جا باز نمیکردم. چون هیچ وقت دوست نداشتم که آرامش خونه باغ رو با وجود آدمای دیگه به هم بریزم
نگاهی به ساعتم انداختم ، چیزی نمونده بود که برسن.
وارد آشپز خونه شدم و فنجونی از کابینت بالای سرم برداشم و پر از قهوه د*اغ و تازه کردمش
فنجون به دست، رو به روی شومینه نشستم و فنجونم رو به ل*بم نزدیک کردم...داغی قهوه باعث شد که ل*بم کمی بسوزه ، اعتنایی نکردم و طعم گس قهوه رو مزه مزه کردم و به شعله های آتیش که با قدرت زبونه میکشیدن خیره شدم
نا خودآگاه پوز خندی روی ل*بم شکل گرفت
هه...فرق من با این هیزمای توی آتیش چیه!؟
این هیزما می سوزن، اون قدر می سوزن تا به خاکستر تبدیل بشن و آروم بگیرن. منم سوختم، وقتی تنها یه نو جوون ۱۴ ساله بودم با یه دختر بچه۷ ساله که درکی از تنهایی نداشت و تموم دنیاش تو عروسک بازی خلاصه می شد در به در، کل شهر رو زیر و رو می کردیم تا یه زره آب و غذا پیدا کنیم، سوختم. وقتی که خواهری که هیفده سال به چ*ن*گ و دندون گرفتم و نزاشتم که آب تو دلش تکون بخوره رو به خاطر یه سری وعده و وعید الکی و خام یه آدم ع*و*ضی از دست دادم، سوختم.
ولی من هنوز آروم نگرفته بودم، من اون قدر می سوزم که دودم تو چشم همه بره و کورشون کنه. تازه اون موقع است که آروم می گیرم.
 
آخرین ویرایش:

Tanin

ناظر آزمایشی
کاندیدای مدیریت
عضویت
Jan 7, 2021
ارسال ها
86
لایک ها
1,196
امتیاز
53
محل سکونت
دنیای افکار های کشنده
پارت،۴
(از زبان تارا،سه روز قبل)

-وای مژده خیلی غر می زنی بابا نمی تونم بیام دیگه انقدر اسرار نکن. این یارو تازه سر پیری مهمونی بازیش گل کرده
مژده:
-خب به تو چی کار داره دیگه!؟ خودش خبر مرگش پاشه بره! تو رو دیگه چرا عین زنگوله پا طابوت دنبال خودش راه می اندازه!!؟
-خیر سرم دستیارِشَما.! گیر نده دیگه مژده اعصابم
نمی کشه باهاش بحث کنم.
-اَه، بابا این داداش بدبخت من چه گناهی کرده که عاشق پیشه تو الاغ شده آخه.!
-وای مژده تو باز دباره این بحث رو پیش کشیدی!؟ بابا چقدر بگم که عماد مثل دادشم می مونه. نمی تونم به چشم دیگه ای بهش نگاه کنم.
مژده با لحنی که مشخص بود دلخورِ ادامه داد:
-خیل خب، کاری نداری؟
-مژده!! قهر کردی؟! ناراحت نشو دیگه، خودت که بهتر می دونی دست خودم نیست.
-نه بابا قهر چیه کاری نداری!؟
-قشنگ مشخص که قهر نکردی.نه کاری ندارم مراقب خودت باش
-اوکی خداحافظ.
ا*و*ف، عجب گیری افتادما! از یه طرف مژده، از یه طرفم این پیری.!
با شنیدن صدای حشمتی که فریاد می زد تا به اتاقش برم به خودم اومدم
از داخل همون اتاقم متقابلا داد زدم:
-بله!! اومدم.
همون طور که دمپایی های پشم پشمی ام رو پام می کردم زیر ل*ب غر زدم:
ای خدا کِی می شه من از دستش راحت بشم.
هی چپ و راست، نیلو نرو، نیلو بیا، نیلو بشین.
ای خبر مرگش بیاد این نیلو فر که ، همه از دستش راحت بشن.دیگه از بس که این پیری نیلوفر صدام کرده؛ هویت واقعیم یادم رفته.
پشت در اتاقش رسیدم. نفس عمیقی کشیدم تا از عصبانیتم کم تر بشه. تقه ای به در زدم و پشت بندش صدای نکره اش بلند شد:
-بیا تو.
تو جلد تارای مودب فرو رفتم. وارد اتاق شدم و گفتم:
-کاری داشتین!؟
-بیا جلو تر
دستم رو مشت کردم و با حرص چند قدم جلو تر رفتم.
-این رو بگیر..! شب مهمونی دعوتیم.
هوف... بازم مهمونی.بدون حرف باکس نسبتا بزرگ رو از دستش گرفتم. دیگه این چیزا عادی بود هر وقت که مهمونی داشت منم باید طبق سلیقه ایشون خودم و بزک دوزک می کردم و عین جوجه اردک دنبالش راه می افتادم.
-خودت که می دونی، مثل همیشه باید عالی به نظر بیای کنار من.

دیگه داشتم از حرص منفجر می شدم. یه جوری می گفت کنار من باید عالی به نظر بیای که انگار خودش برد پیتی چیزیه! بابا همش یه پیر خرفت هاف هافویی.
حوصله ی بحث نداشتم. زیاد طول ندادم و کوتاه گفتم:
-بله، می دونم
-خوبه...می تونی بری.

از اتاق خارج شدم. باکس رو زیر بغلم زدم و به سمت اتاق خودم رفتم. تموم حرصم رو سر، در اتاق خالی کردم و با قدرت هرچه تمام تر به هم کوبیدمش که صدای بدی ایجاد کرد.
باکس رو م*حکم روی زمین پرت کردم که محتویاتش بیرون ریخت.
از عصبانیت گر گرفته بودم و گرمم شده بود. انگشتام رو داخل موهای بلند و فِرَم ، فرو بردم و به بالا فرستادمشون چشمم به لباس خورد. از روی زمین برش داشتم و نگاهش کردم.
چه خوش اشتهام هست!! بر داشته یه لباسی که همه جونم و به نمایش می زاره گذاشته این تو می گه بپوش!!
عمرا اگه من این سه سانت پارچه رو بپوشم. ولی از حق نگذریم لباس خوشگلی بود. بر خلاف همه چیزش که داغونِ سلیقش خوبه...لباس صورتی رنگی که دامن چین چینی داشت و قدش تا روی، رونم بود. یه نیمچه آستین داشت و جلوی لباس به حالت دکلته بود و روی قسمت سینش به صورت هفتی، هشتی سنگ های طوسی رنگ کار شده بود.
لباس رو روی تخت انداختم و حو*له به دست، به سمت حموم رفتم تا برای بزم امشبش آماده بشم.
 
1 کامنت ها
آخرین ویرایش:

Nightmare

مدیر تالار موسیقی + ناظر تالار رمان
کادر مدیریت تک رمان
مدیر تالار
ناظر رمان
کپیست
عضویت
Aug 11, 2020
ارسال ها
897
لایک ها
13,775
امتیاز
63
سن
20
محل سکونت
قلب همسرم
وب سایت
forums.taakroman.ir
فاصله بین دیالوگ ها رو حذف کن
Reyhanesamari
 

Tanin

ناظر آزمایشی
کاندیدای مدیریت
عضویت
Jan 7, 2021
ارسال ها
86
لایک ها
1,196
امتیاز
53
محل سکونت
دنیای افکار های کشنده
پارت،۵

تقریبا همه ی کار هام تموم شده بود. برای آخرین بار روبه روی آیینه میز توالتم وایسادم تا از ظاهرم مطمئن بشم.
همه چیز خوب بود.سایه مات صورتی رنگِ پشت پلکم با مژه های بلند و ریمل خورده ام جذابیت چشمای طوسیم رو بیشتر کرده بود.موهای فرم رو پشت سرم جمع کرده بودم دو تکه رو ، روی صورتم انداخته بودم.
از لج حشمتی هم که شده لباسی که گرفته بود رو انداختم گوشه کمد و یه لباس بلند ساده صورتی رنگ که آستین های بلندی داشت انتخاب کردم وبا کفش طوسی پاشنه پنج سانتی ست کردم.
وسایلم رو برداشتم از اتاق بیرون زدم و راهروی بین اتاق تا حال رو طی کردم و وارد پذیرایی شدم. نگاهی به اطراف انداختم ،خب...پس هنوز آماده نشده بود.
دامنم رو بالا گرفتم تا زیر دست و پام گیر نکنه و عین سفره پهن زمین نشم!
تنها صدای موجود تو این خونه ی درندشت صدای تق تق کفش هام روی پارکت بود.
وارد آشپز خونه شدم، لیوان آبی رو پر کردم و یه نفس سر کشیدم. لیوان آب دومی رو پر می کردم که صدای حشمتی که از پشت سرم می اومد باعث شد لیوان از دستم تو سینک بیفته و صدای بدی ایجاد کنه.
هینی کشیدم و دستم رو روی قلبم گذاشتم

حشمتی:
-نترس، منم.
ای خبرت بیاد کار خودش رو کرده بعد تازه می گه نترس منم.!
نگاه خیره اش رو ، روی خودم حس کردم.حس بدی بهم دست داد.! اصلا یه لحظه حس کردم ل*خت جلوش وایسادم.
-نه، خوبه! خوب بلدی خودت رو دلبر کنی.
ای خدا یه قدرتی به من بده تا بزنم سر تا پاشو یکی کنم
سکوت کردم، کارم بهش گیر بود وگرنه بلد بودم جوابش رو بدم
-خیل خب، اگه حرص خوردنات تموم شد، خوب گوش کن.! مهمونی امشب با بقیه مهمونی ها فرق داره.
-چه فرقی!؟
-اگه ساکت بشی می گم.
پشت چشمی نازک کردم و سکوت کردم.
_مهمونی برای شاهینِ. امشب یه معامله ای داریم، در زمانی که ما مشغول صحبت کردنیم، تو باید یه کاری انجام بدی
ناخودآگاه از دهنم پرید:
-چی کار کنم!؟
چشم غره ای رفت و با دندونوهای روی هم کلید شده غرید:
-دفعه آخرت باشه وسط حرفم می پری.
و بلا فاصله دوتا دستش رو روی عصاش گذاشت و ادامه داد:
-باید بری تو اتاق کار شاهین و برگه قرار داد قبلی رو پیدا کنی و بیاری.
-خب مگه اتاق کارش نیست؟!یه همچین آدمی با این همه تشکیلات و دم و دستگاه حد اقل دو سه تا محافظ گذاشته برای اتاقش.من چه جوری برم اون تو!؟ اصلا اتاقش کجاست؟!
-لازم نیست تو به من یاد بدی چی کار کنم چی کار نکنم کاری که بهت گفتم رو بکن.
سر ما که به معماله گرم شد می ری طبقه بالا. سمت راستت یه راهروی طولانی و تاریکِ، اون و که تا آخر بری اتاق کار شاهین و می بینی.
شیشی دونگ حواست رو جمع کن که گیر نیفتی وگرنه تیکه بزرگت گوشِته!
حالا هم وقت و تلف نکن راه بیفت بریم که دیر کردیم.

باشه ای گفتم و پشت سرش راه افتادم
فرصت خوبی بود!
برام مهم نبود گیر افتادنم برای حشمتی به چه قیمتی تموم می شد!
چون این تنها راه کاری بود که من رو یه قدم به هدفم نزدیک تر می‌کرد! و جلوی هر چیزی که مانع پیروزی من بشه رو از بین می‌برم.
 
آخرین ویرایش:

Tanin

ناظر آزمایشی
کاندیدای مدیریت
عضویت
Jan 7, 2021
ارسال ها
86
لایک ها
1,196
امتیاز
53
محل سکونت
دنیای افکار های کشنده
پارت،۶

درست از موقعی که پا، تو مهمونی گذاشتم حس بدی به وجودم تزریق شد و نگاهم بی قرار.
تو کل مهمونی چشمم به دنبال یه نفر بود. یه نفری که سه سال از عمرم رو پایِ گرفتن انتقام و نابودیش گذاشتم.
ولی هر چقدر که می گشتم پیداش نمی کردم. مثل این که از شانس گند من نیومده بود.

کنار میز خوراکی ها صندلیی پیدا کردم و نشستم. پرتقالی برداشتم و سرم رو با پو*ست کندنش گرم کردم.
هرچند که اصلا بلد هم نبودم میوه پو*ست بگیرم و صرفا برای پر کردن وقت و کاهش اضطرابم، به جون پوستش افتاده بودم.
به قدری روی پو*ست کندن پرتقال متمرکز شده بودم که تا به حال این حجم از تمرکز رو، روی حرفه ام نزاشته بودم.!
صدای پسری که با لحنی چندش حرف می زد باعث شد توجهم رو از پرتقال بخت برگشته ی آبلَمبو شده تو دستم بگیرم.
مشخص بود که نو*شی*دنی زیاد مصرف کرده و تو حال خودش نیست! چون کلمات رو کش دار و چندش آور بیان می کرد.
بدون این که هیچ تغییری در پوزیشنم ایجاد کنم تو چشم های عسلی و قرمزش زل زدم.
_افتخار آشنایی با چه کسی رو دارم بانو؟!
کلمه ی بانو رو همچین به طرز افتضاحی، بیان کرد که لرزی به بدنم افتاد و مور مورم شد.
به دستش که رو به روم دراز شده بود خیره شدم.
برای این که ضایع بشه، دستم رو دراز کردم و برگی از دستمال کاغذی که درست کنارش روی میز قرار داشت برداشتم که با این کار، باعث شد که تصور کنه قرار متقابلا جواب دست دادنش رو بدم.
با لحنی بی تفاوت جوابش رو دادم:
_مُوَحِد هستم.
انگار نه انگار که بد جوری کنف شده چون خودش رو از تک و تا ننداخت و ادامه داد:
_خوش وقتم لیدیِ جذاب. فریبرز شاهین هستم. خوش حال می شم که همراه شما باشم.!
عجب آدم پرو، و رو مخی بود خدایی. برای این که دهنش رو ببندم یه کلام گفتم:
_من همراه دارم آقا!نیازی به همراهی شما ندارم.
و بعد به سرعت راهم رو کشیدم و گوشه دیگه ای از باغ بزرگ و درندشت رو برای ایستادن و نظاره کردن انتخاب کردم.
سنگینی نگاهی رو، روی خودم حس کردم.!
نگاهم رو در بین جمع چرخوندم که متوجه ی نگاه های حشمتی شدم.
ساعت مچیم رو مقابل صورتم قرار دادم و تایم رو چک کردم، وقتش بود.!
نا محسوس، سَری به معنای شروع نقشه تکون دادم و به سمت پله های داخل سالن رفتم.
سر راه از روی یکی از میز ها لیوان پایه بلندی برداشتم. کاری به محتویاتش که حدس می زدم چی باشه نداشتم، برای اجرای نقشه به کارم میومد.!
 
آخرین ویرایش:

Tanin

ناظر آزمایشی
کاندیدای مدیریت
عضویت
Jan 7, 2021
ارسال ها
86
لایک ها
1,196
امتیاز
53
محل سکونت
دنیای افکار های کشنده
پارت،۷

تمام توضیحات حشمتی رو با خودم مرور کردم و وارد سالن بزرگ و با شکوه عمارت که با مجسمه های یونانی و چندین دست مبلمان بزرگ سلطنتی و کاناپه های راحتی چیدمان شده بود، شدم. از بین مهمون های پیر و جوونی که جایی برای سوزن انداختن نزاشته بودن رد شدم و رو به روی پله ها ایستادم.
دنباله‌ ی لباسم رو با دست آزادم بالا گرفتم. سرم رو به چپ و راست چرخوندم و با چشمای مضطرب نگاهی به اطراف انداختم و با قدم های آروم بالا رفتم.
از این که توجه چند نگهبان رو به خودم جلب کردم کاملا مطمئن بودم و برای اجرای نقشه های بعدیم جای نگرانی نبود!
به آخرین پله که رسیدم وایسادم تا نفسم بالا بیاد.
وای! لامصب انگار داری پله های دیوار چین رو بالا می‌ری هرچقدر می‌ری انگار به جای این که کمتر بشه؛ هی بهش اضافه می‌شد!
ای خدا چی می‌شه من زود تر اینا رو گیر بندازم و این کاخ های خوشگلشون رو، رو سرشون خ*را*ب کنم، و یه نفس راحت بکشم. از اون بیشتر دیدن روزی من رو خر کیف می‌کنه که دستبندای فلزی و نقره ای رنگ با دستای خودم دور مچ هاشون چفت بشه!
آخ که اون روز قطعا تو دل من عروسی به پا می‌شه و با دُمم گردو می‌شکنم!
با گفتن بسه تارا! به کارت برس، تشری به خودم زدم و به راهم ادامه دادم. با دیدن راهروی طولانی که در ظلمات غرق شده بود آه از نهادم بلند شد.
عجب آدم ناکسیِ این شاهین اتاقش رو برده چپونده اون ته ته! ایش هیچ چیز این خونه و آدماش نرمال نیست. اون از پله هاش، اینم از این راهروی درازش!
صدای ندای درونم بلند شد:
_ ببخشید که قبلا با تو هماهنگ نکردن. نکنه انتظار داشتی اتاق به اون مهمی رو بیاره بزار جلوی دید همه!؟
_تو خفه! کسی از تو نظر نخواست.
_اوی، من خودتما!درست صحبت کن. داری به خودت فوش می‌دی!

دیگه کار داشت به جاهای باریک کشیده می‌شد. اگر همین طور ادامه می‌دادم یه سه، چهارتا فوش آب دار نثار خودم می‌کردم.
دیگه وقت اجرای نقشه دوم رسیده بود. لیوانی رو که برای نشون دادن اضطراب و ترسم با خودم آورده بودم روی زمین انداختم که به هزار تیکه تبدیل شد. از قصد با نفس های تند و کوتاه خودم رو ترسیده نشون دادم و هینِ بلندی کشیدم.
کار سختی بود! این که خودت رو وحشت زده و دستپاچه نشون بدی تا گیر بیوفتی مهارت بالایی نیاز داشت که من، بعد از این همه سال با تمرین و ممارست بالایی که داشتم به این مهارت رسیده بودم.
کم تلاش نکرده بودم تا به این جایگاهی که الان هستم برسم. جایگاهیی که هیچ وقت کسی انتظارش رو نداشت. هه!حق هم داشتن. اون تارایی که روحیه ی لطیف و ذوق هنری داشت کجا! و این تارایی که روحیه ی خشن و انتقام جو کل وجودش رو فرا گرفته بود، کجا!
کسی از دل من خبر نداشت!
چون هیچ وقت اجازه ندادم کسی متوجه این بشه که چرا، وارد راهی شدم، که با هیچ کدوم از روحیات من سِنخیت نداشت و اجازه دادم که این تحول رو به پای روحیه ی هیجانیم بزارن.
من عوض شده بودم.
بعد از اون اتفاقی که مثل زلزله کل زندگیمون رو زیرو رو کرد! سال هاست که چشم و گوشم رو به روی حرف های خاله زنک مردم و اطرافیانم بستم که مبادا مانع رسیدن به هدفم بشن، و همین انگیزه و ممارست، من رو به جایگاهی رسوند که، خیلی ها جلوش قد علم می‌کنن!
 
آخرین ویرایش:
بالا پایین