• انجمن رمان نویسی تک رمان پیرو قوانین جمهوری اسلامی ایران می‌باشد. لطفا از ارسال محتوای خلاف قوانین جمهوری اسلامی ایران خود داری کنید در صورت مشاهده برخورد خواهد شد.
  • انجمن تک رمان مجهز به سیستم تشخیص کاربران دارای چند حساب کاربری/ مولتی اکانت می‌باشد!
  • جهت ورود به پیج اصلی اینستاگرام تک رمان کلیک کنید پیج داستان‌های کوتاه تک رمان در اینستاگرام کلیک کنید

درحال تایپ رمان در امتداد پگاه| kiyanaکاربر انجمن تک رمان

  • نویسنده موضوع kiyan
  • تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها 38
  • بازدیدها 1K
  • Tagged users هیچ

ساعت تک رمان

تایپ رمان

سطح رمان از نظر شما؟

  • عالی

  • متوسط

  • ضعیف


نتایج فقط بعد از شرکت در نظرسنجی قابل رویت است.

kiyan

معاونت اجرائی + ادمین پورتال
پرسنل مدیریت
معاونت سایت
نویسنده انجمن
کپیست
طلایه‌داران
استارتر تاپیک
2020-06-28
3,773
22,164
148
فارگو:)
کیف پول من
8,846
پاهای لرزانم و رو آسفالت سخت گذاشتم. اونقدر از رفتار اطرافیانم درد کشیده بودم که پاک یادم رفته بود، پای چپم چند ساعتیه که خونش بند نمیاد.
وارد درمانگاه شدیم. فرید جلوتر از من حرکت می‌کرد. هیچ وقت جلوترم راه نمی‌رفت. همیشه می‌گفت:
- من همیشه کنارتم، شاید پشتت قدم بزارم ولی جلوت نه!
تمام افکارم درهم آمیخته شده بود. حتی دیگه حوصله دیدن چهره آدما هم نداشتم. پام و روی زمین میکشیدم و وارد اتاق پانسمان اون درمانگاه کوچک شدم. فرید دم در ایستاد و داخل نیومد. تو آینه که به دیوار خورده بود نگاهی به خودم کردم. زیر چشمام گود شده بود و چروک هایی که زیر چشمام افتاده بود نشانگر این بود، که شاید چندماه، یا چندسال بیشتر به پایان زندگیم نمونده. یه لحظه، یه تلنگر بهم وارد شد.
چرا من هیچ وقت به خودکشی فکر نکردم! با این‌همه سختی، با این همه دردی که کشیدم.
خیلی وقت بود نخندیده بودم ولی شاید اگه هیچ وقت به مرگ فکر نکردم، به خاطر وجود فرید بود... به خاطر اینکه فکر می‌کردم کسی هست که دوستم داره. ولی، فهمیدم همش یک سری جز عقاید پوچ و بیهوده نبوده.
با اومدن پرستار از افکارم دست کشیدم. بی صدا پام و پانسمان کرد. حس می‌کردم که گهگاهی نگاهم می‌کنه، ولی نگاهم و ازش می‌دزدیدم. سختم بود، من هیچ وقت به این حقارت نرسیده بودم. یا اینکه یک شب کنار خیابون از دست آدما ع*و*ضی فرار کنم. ناخداگاه اشکی از گوشه چشمم چکید.
پرستار با صدای آرومی گفت‌:
- چرا اینقدر ناراحتی عزیزم؟
بالاخره نگاهش کردم. دستم و روی صورتم کشیدم و اشکم و پاک کردم. قطرات اشک توی چشمم باعث میشد دیدم اندکی تار بشه. با لبخندی دروغین زمزمه کردم:
- نه ... هیچی نیست فقط یه مقدار درد دارم.
همون لحظه انگار قلبم محکم خودش و کوبید به سینم. که چرا دروغ میگم! چرا الکی درد اونو پنهون می‌کنم.
با لبخندی به کارش ادامه داد.
روی تخت منو خوابوند و چشمام و آروم بستم تا سِرمی که برای اُفت فشار بهم زده بودند تموم بشه.
با سقلمه هایی که به بازوم می‌خورد. آروم چشمم و باز کردم.
سکوت!
قلبم تند میزد، اون.... دستم و روی دهنم گرفتم تا جیغ نزنم. کمی خودم و ازش دور کردم.
با لبخندی منزجر کننده زمزمه کرد:
_ سلام پگاه. منو که یادته؟
بدنم از ترس به لرزش افتاد. فقط با چشم‌هایی لغزنده بهش خیره شده بودم. یه لحظه فکر کردم برگشتم. یه لحظه فکر کردم شاید این اخرین تصویر زندگیمه.
دستش و به سمت صورتم دراز کرد. تا خواست لمسش کنه، هیچی نگفتم و بدنم و با ترس به عقب کشیدم.
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
امضا : kiyan

kiyan

معاونت اجرائی + ادمین پورتال
پرسنل مدیریت
معاونت سایت
نویسنده انجمن
کپیست
طلایه‌داران
استارتر تاپیک
2020-06-28
3,773
22,164
148
فارگو:)
کیف پول من
8,846
توی چشماش ل*ذت خاصی دیده میشد. با اون صدای بچگونه واگویه کرد:
_ من و که یادت نرفته پگاه؟ 1254 تا مورچه رو توی اون سوراخ یادت نرفته؟ یادت نرفته که گفتم نفرین شدی و وجودت آزارم میده.
ضربان قلبم هر لحظه بالاتر میرفت. با مکثی طولانی زمزمه کردم‌:
- آشا!
اون آشا بود. خود آشایی که توی تیمارستان باهاش آشنا شدم. ولی اون، اینجا! امکان نداشت. روی صورتش هنوز پر از چنگ بود.
پرستار وارد شد و با وحشت به آشا خیره شده بودم. پرستار با صدای آرومی زمزمه کرد:
- چیزی شده عزیزم؟ چرا به اطرافت نگاه میکنی؟
باورم نمیشد! یعنی اون.... یعنی اون این دختر و نمی‌دید. با چشم هایی هراسان فقط بهش خیره شده بودم. آشا به سمت پرستار رفت و کنار ایستاد. لباس سفید بلند آشا همرنگ لباس پرستار بود. آشا دقیقا تا آرنج پرستار قدش بود. ولی پرستار اصلا اون و نمی‌دید. بدون حرف چیزی از روی میز برداشت و رفت. پاهام و جمع کردم و آروم زمزمه کردم:
- تو اینجا چیکار میکنی؟ اون.. اون پرستار تورو....
حرفم و قطع کرد و با صدای بریده بریده گفت:
- اون منو ندید. پگاه، دیگه وجودت آزارم نمیده. چون دیگه اون زن همراهت نیست.
اون راجب چی صحبت می‌کرد. اون اصلا چی می‌گفت. بدنم از ترس می‌لرزید. زبانم به لکنت افتاده بود. نزدیکم و شد و نگاهم و به دنبالش کشید.
ادامه داد:
- فکر کردی اگه اون پیشت بود من اینجا بودم. نگو که نمی‌دونستی اون روح تا الان توی ب*دن تو نبوده؟
قلبم به تپش افتاد. فقط خیره شده بودم بهش. آب دهانم و به سختی قورت دادم و زمزمه کردم:
- نمی‌فهمم چی میگی. درست حرفت و بزن.
پوزخندی زد و گفت:
- روح ها برای اینکه امکان داشته باشن توی دنیای انسان ها زندگی کنن، احتیاج به یک کالبد دارن. یادته بهت گفتم که تو و اون دو قطب مخالفین. اون دیگه نیست. از اون روز توی فروشگاه و اون مجسمه ماهی که دستت گرفتی اون دیگه توی ب*دن تو نیست!
مغزم در حال انفجار بود. با ترس زمزمه کردم:
- تو ازکجا قضیه فروشگاه و خبر داری؟
نزدیکم شد. دستش و روی پیشونیم گذاشت و آروم زمزمه کرد:
- اون زن...قلبش پر از درده. اون الان توی جلد کسی پنهان شده، که به زودی باعث مرگش میشه... بهتره نجاتش بدی. میخوای بدونی من کیم؟ من خودتم پگاه! خود تو...
بدنم فلج شده بود و سرم به شدت تیر می‌کشید. حرفایی که اون میزد خیلی مسخره بود. شایدم.... توی یه لحظه تمام زندیگم از جلوی چشمم رد شد. فقط با نگاهم چشمای لغزندش و دنبال می‌کردم.
ادامه داد:
- من و یادت نمیاد نه؟ باغ و که یادت نرفته؟ درختای پرتقال و چی؟
یه لحظه، یه تلنگر. صدای فریاد های بچگونه. یک دقیقه همه چیز از جلوی چشمم رد شد. توی ذهنم صداهایی واگویه میشد. "بیا پگاه. بیا بریم بازی کنیم. بیااااا. بهمون خوش میگذره..."
دستم و روی سرم گذاشتم و بلند جیغ کشیدم.
- خفه شو. خفه شووووو. ازینجا برو.
اشکام تند تند می‌اومد. اخرین حرفی که ازش شنیدم این بود:
- این طنابیه که همه باهاش کشیده میشن! فرید الان مرکز این طنابه. نجاتش بده پگاه! بیا بریم بازی کنیم..... منتظرتم پگاه.!
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
امضا : kiyan

kiyan

معاونت اجرائی + ادمین پورتال
پرسنل مدیریت
معاونت سایت
نویسنده انجمن
کپیست
طلایه‌داران
استارتر تاپیک
2020-06-28
3,773
22,164
148
فارگو:)
کیف پول من
8,846
پاهام و به سختی کف درمانگاه کشیدم و خارج شدم. فرید جلوی ماشین منتظر بود. با دیدنش بدنم قفل کرد! حرفای آشا پی در پی توی ذهنم مرور میشد:
"اون برای موندن به یک کالبد نیاز داره....
مرکز این طناب فریده....."
سرم به شدت تیر می‌کشید. روی صندلی ماشین نشستم. مثل یک پازل بزرگ بود که انگار قسمت اصلی وجود نداشت... تیکه هارو چیدم کنار هم... وقتی که توی ذهنم با سختی مرور می‌کردم که چیشد و چرا الان، توی این نقطه هستم،همه چیز به اون زن برمی‌گشت. ماشین در حال حرکت بود. حالا این فرید بود که به جای من داشت تاوان می‌داد! تاوان کار که من مرتکب نشدم... ولی هر چیزی بود فرید الان مسخ شده بود! فرید تسخیر اون زن شده بود و رو به نابودی می‌رفت. تمومش کن پگاه! پلک‌هام و روی هم فشار دادم و چند ثانیه خاموشی و چشیدم. باید زودتر پایان این داستان مزخرف نوشته میشد. اگه قراره قربانی وجود داشته باشه، اون منم! خود من... رو به فرید خیره شدم. هروقت تصمیم داشتم جدی صحبت کنم ناخداگاه چشمام خیس میشد. ولی اینبار بحث کسی بود، که قلبم در اختیارشه. بحث کسی که عاشقشم و برای برگشت اون هرکاری می‌کنم! فرید به جلو خیره شده بود. با قاطعیت بهش خیره شدم. اصلا نمی‌فهمیدم چی میگم، ولی انگار کلمات پشت هم ردیف شده بودند، تا وارد دنیای حقیقی بشن... تا رنگ بگیرن!
- تو به یک کالبد نیاز داری. تو برای موندن توی جهان ما به یک نفر نیاز داری. چیشد؟ چرا من و ترک کردی و رفتی سراغ نقطه ضعفم؟ که زودتر... که زودتر کاری کنم برگردی به اون جهنمی که توش بودی.
با هر حرفی که می‌زدم، فرید عصبی تر میشد.
ولی نگاهش و از جلو بر نمیداشت.
ادامه دادم:
- فکر کنم دیگه کافیه. تمومش کن. بزار اون بره. مگه منتظر این روز نبودی؟ مگه نگفتی این طنابیه که همه باهاش کشیده میشن. متنفرم ازین جملت. بزار همه ای که کشیده میشن من باشم. بزار قربانی این داستان من باشم.
نفس عمیقی کشیدم. ترس توی وجودم جریان داشت. ضربان قلبم در اون جاده ای که حال کمتر ماشینی دیده میشد تند تر میشد.
بلند گفتم:
- بریم... بریم همونجایی که سرآغاز این طنابه! منو ببر به همونجا تا بتونم کمکت کنم. من کاری میکنم که دردی که تو وجودته از بین بره!... و تو.. فرید و برگردون حتی در نبود من! منو ببر به باغ پرتغال خونی!
به همونجا که آغاز این تباهی هست...
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
امضا : kiyan

kiyan

معاونت اجرائی + ادمین پورتال
پرسنل مدیریت
معاونت سایت
نویسنده انجمن
کپیست
طلایه‌داران
استارتر تاپیک
2020-06-28
3,773
22,164
148
فارگو:)
کیف پول من
8,846
چشام خیلی زود سنگین شد. وقتی چشام و باز کردم رو به روی یک در مشکی بزرگی بودم. آروم از ماشین پیاده شدم. درختای پرتقال خیلی بلند پوشش بیرونی باغ بود. هوا گرگ و میش بود... روی سنگ های ریخته شده حرکت کردم تا به در ورودی رسیدم. قفل بود. رو به فرید برگشتم. هرچند بهتر بود بگم روبه اون زن... زیر ل*ب زمزمه کردم:
- قفله!
فرید بدون توجه به من قدم برداشت. جلوی در ایستاد. زیر ل*ب آروم زمزمه کرد:
- آشا ما اومدیم... در و باز کن.
فقط خیره بودم به دهن فرید. آشا! آون آشا رو از کجا می‌شناخت. اصلا مگه آشا اینجا بود... ذهنم پر از علامت سوال بود. بدنم می‌لرزید. هیچ کاری نمی‌تونستم بکنم. به یکباره در باز شد. همون دختر بچه ده ساله... با همون سر و وضع همیشگی. لبخندی زد و گفت‌:
- خوش اومدی پگاه. قول میدم میزبان خوبی باشیم...
فرید جلوتر از من وارد باغ شد. ولی من فقط ایستاده بودم. ضربان قلبم تند تر نسبت به قبل میزد. پاهای بی حسم و روی زمین کشیدم و داخل باغ شدم. آشا در و بست. نگاهی به اطراف کردم. درختای سر به فلک کشیده بلندی که دو تا دور باغ بزرگ و محاصره کرده بودند. درختایی که از بار پرتقال خمیده شده بودند. مسیری که به خونه می‌رسید با سنگ پوشیده شده بود. آشا نزدیکم شد. زیر ل*ب زمزمه کرد:
- تو باید با من بیای پگاه!
لبای خشکم و به سختی حرکت دادم و زمزمه کردم:
- ولی فرید...
دستم و گرفت و گفت:
- دنبالم بیا... همه چیز و می‌فهمی.
بی اختیار دنبالش رفتم. نگاهی به عقب کردم، فرید انگار داخل خونه شده بود. خیلی شکسته شده بود. هر روز نسبت به قبل حالش بدتر میشد. سعی کردم سکوت کنم. آشا پاهاش رو روی سنگی گذاشت و پرتقالی و از درخت برداشت و بهم داد. زیر ل*ب گفت:
- بخور...خیلی وقته چیزی درست حسابی نخوردی.
لبخندی زدم و پرتقال و گرفتم. باغ بزرگی بود. بارون اومده بود و کف باغ پوشیده از سطح گِلی خشک شده بود. همین‌طور توی نسیم خنک قدم می‌زدیم. آشا بدون مقدمه شروع کرد به حرف زدن. اون خیلی بیشتر از سنش می‌فهمید. خیلی بزرگتر نشون می‌داد. با صداش سرم و به سمتش برگردوندم:
- میدونی پگاه... اون حرفایی که توی تیمارستان بهت زدم، همش برای این بود که به اینجا برسی. پگاه ما اذیتیم. تنها کسی که می‌تونست مارو نجات بده تو بودی و هستی. این باغ...
مکثی کرد. لحظه‌ای ایستاد و ادامه داد:
- این باغ برای تو هست پگاه. اینو می‌دونستی؟
شوکه شدم. پرتقالی و که توی دهنم بود به سختی قورت دادم و زمزمه کردم:
- چی؟
آشا دوباره حرکت کرد و منم دنبالش راه افتادم.
- اون روز توی بیمارستان، تو یک خاطراتی ازینجا داشتی و داری... تو خواهر منی. خواهری که بر خلاف اصالتت دوست دارم.
به سمتم برگشت. ضربان قلبم هر لحظه بالاتر می‌رفت. برای اولین بار بود که به جای خشم و نفرت توی چشمای بچه گونش اشک جمع شده بود. نزدیکم شد و دستم و گرفت:
- همیشه برای اومدنت اینجا لحظه شماری می‌کردم. همیشه می‌خواستم اون نیمه خالی زندگیم و با تو پر کنم. من همیشه تو این باغ تنها بودم ولی وقتی تو یک بار اومدی، جهانم عوض شد. می‌خواستم برات خواهر بزرگتر باشم و جای خالی غصه هات و پر کنم.
ناخداگاه پاهام سست شد. روی زمین نشستم و با چشم‌هایی هراسان نگاهش کردم. اون چی گفت... خواهر بزرگتر!
یک لحظه تمام خاطراتم برگشت. صدای خنده های بچگونه. دقیقا همینجا. اون دختر آشا بود. خود آشا. دستش توی دستم بود. می‌دویدیم. یک لحظه تمام اون روزا از جلوی چشمم گذشت. با صدای آشا به خودم اومدم.
- مامان همیشه می‌گفت. تو خواهر من نیستی، تو دشمن منی. ولی من اینطور فکر نمی‌کردم و نمی‌کنم پگاه. دنبالم بیا پگاه. دنبالم بیا،اجی کوچیکه.
بی اختیار بلند شدم و دنبالش حرکت کردم. آروم زمزمه کرد:
- تو فقط 5 سالت بود. و من 8 سالم. من بچه بودم. هنوز اونقدر بزرگ نشده بودم که بفهمم مرگ یعنی چی! هنوز اونقدر بزرگ نشده بودم که بتونم صدای جیغ های مامان و درک کنم. حتی گاهی اوقات فکر می‌کردم... اونقدر بچه بودم که فکر می‌کردم اونا دارن بازی میکنن. و همش... همش تقصیر اون روانی بود. که از مامان قول گرفتم اجازه بده خودم با دستای خودم بکشمش! من تمام رویام این بود بزرگ بشم و بیام پیشت. پیش تو پگاه. من خر نبودم. من دوسِت داشتم. هاله سیاهی که قلبم و گرفته بود فقط با خنده های تو میشکست. حتی با اومدنت یکبار به اینجا!
یک لحظه برگشت. توی چشمام زل زد. پگاه تو از بچگیت هم توی چشمات سرنوشت تیره ای و میدیدم. برای همین دوست داشتم همراهت باشم. فکر می‌کردم توهم مثل منی. ناخداگاه اشکاش جاری شد. نفس عمیقی کشید و زمزمه کرد‌:
- جایی که روش ایستادی، قبر منه پگاه! همونجا دقیقا اون زیر من خوابیدم...
صورتش درهم تنید و زانوهاش خم شد. روی زمین نشست و با دستش به زمین چنگ میزد. چند قدمی به عقب رفتم. به پایین خیره شدم. تمام بدنم درهم تنیده شده بود. به سمتش آروم قدم برداشتم...
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
امضا : kiyan

kiyan

معاونت اجرائی + ادمین پورتال
پرسنل مدیریت
معاونت سایت
نویسنده انجمن
کپیست
طلایه‌داران
استارتر تاپیک
2020-06-28
3,773
22,164
148
فارگو:)
کیف پول من
8,846
خم شدم و در آ*غ*و*ش خودم جایش دادم. دستی به موهاش کشیدم. برای اولین بار توی دنیا یک حس خیلی متفاوت بهم دست داد.خودش و از ب*غ*ل من بیرون کشید. هر دو روی زمین گِلی نشسته بودیم. اشکی توی چشمام جمع شد و آروم زمزمه کردم:
- یعنی تو روحی آشا؟
لبخندی غمگین به وسعت تمام دنیا زد و گفت:
- کاش روح بودم.من حتی به آرامش یک روح هم نرسیدم. اون قدر برای گرفتن انتقام بودیم، که هنوز به آرامش نرسیدیم. نه من نه مامان. ما هر دو سرگردونیم. بین این دنیا و اون دنیا. زمانی که حقیقت فاش بشه و من بتونم از اون ک*ثافت ع*و*ضی انتقام بگیرم، ما دیگه می‌ریم... برای همیشه به آرامش می‌رسیم. فقط من برای بودن در دنیا نیاز به کالبد ندارم.
_ چرا؟
- باورت میشه پگاه؟خودمم نمیدونم.
ذهنم پر از سوال بود. ولی آشا هر حرفی که میزد غمگین تر میشد. زیر ل*ب زمزمه کردم:
- مجبور نیستی همه اینارو بگی. یه ذره آروم باش آشا.
به یکباره سرش و بالا کرد و در چشمام خیره شد. لبای خشکش و حرکت داد و زمزمه کرد:
- مجبورم... چون تو باید بدونی، چون که من دوسِت دارم.
روی پاهاش نشست. به پنجره ویلا خیره شد. چشماش پر از بغض بود. آروم زمزمه کرد:
- پگاه. میدونی چرا تا الان مامان سراغت نیومد؟ میدونی چرا گذاشت 23 سالت بشه و بعد بیاد؟
فقط به حرف زدن آشا دقت می‌کردم. زمزمه کردم:
- نمیدونم. ولی کاش هیچ وقت نمی‌اومد.
لبخندی زد و دستش و روی گل های خشکیده کف باغ کشید. چوبی از کف باغ برداشت و روی کف باغ، با بی‌حوصلگی تمام نقاشی می‌کرد. همونطور که سرگرم کشیدن نقاشیش بود زمزمه کرد:
- دقیقا 23 سال پیش. مادر من با پدر ک*ثافت تو عروسی کرد. اون زمانی که نه من بودم و نه تو... پدربزرگ من معتاد بوده، و پدر تو به اون پولی داده بود و مادر من و ازش گرفته... آره، شاید توی دنیای تو عشقی که به فرید داری بی‌نهایت باشه. شاید نفهمی چی میگم پگاه. ولی حقیقت محضه!

قطره اشکی ناخداگاه از روی گونم به سمت سرازیری رفت. فقط سکوت کردم... و ترجیح دادم گوش کنم!
فقط به کف زمین و نقاشی آشا خیره بود. اون نقاشی قلبی و می‌کشید که ازش خون میچکید. ذهنم اونقدر هنگ بود که اصلا انگار لال شده بودم. با صدای آشا دوباره توجهم به سمتش جلب شد...
- دقیقا یک سال بعد اون ماجرا من به دنیا اومدم. منی که هر شب آرزو مرگم و می‌کردم. پگاه تا حالا دیدی، یه دختر بچه چهار ساله خودکشی کنه؟ من اونقدر قلبم سیاه شده بود که حتی یه نقطه سفید نداشتم.از وقتی چشمم و باز کردم منظره هر روزم صورت باد کرده مامانم بود. توی اعماق کودکی باید هرروز یخ آماده می‌کردم تا بزارم روی صورت زخم و خونی مادرم... این ماجرا ادامه داشت. اون روانی می‌گفت:" شما دوتا اونقدر حقیر هستید که نیاز ندارید بیرون برید. این باغم واسه شما زیاده که عین لاشخور توش بمونید. اینجا واسه شما دوتا بهشته. حق ندارید ازینجا بیرون برید مبادا نرگس بفهمه، که شما دوتا آشغال روی کره زمین متعلق به منید....

چشمام گرد شد و توی صورتش زل زدم! قلبم تیر شدیدی می‌کشید. آشا بدون اینکه مهلت صحبت به من بده زمزمه کرد:
- اره نرگس. مادرت....
5 سالم بود، مامان یه شب که اون آشغال روانی خونه نبود، دستم و گرفت و بدون اینکه هیچ چیزی برداریم، از خونه رفتیم بیرون... از در نه! از دیوار فرار کردیم پگاه! از دری که قفل بود رد نمی‌شدیم. اون شب توی خیابون های اطراف افتادیم. هوا خیلی سرد بود. مامان منو ب*غ*ل کرده بود و باهم دوتایی بلند بلند زیر بارون گریه کردیم. کجا میرفتیم پگاه؟ سرنوشت ما کلا مداد شمعی سیاه دستش بود. شاید رنگ دیگه ای نداشت و شایدم کلا رنگ مورد علاقش سیاه بود.
صبح به باغ برگشتیم. مامان دستاش یخ زده بود و منم سرمای شدیدی خورده بودم. از توی سوراخ در نگاه کردم و ماشین پدرت اون تو بود. نگاهی با ترس به مامان کردم. هیچ وقت یادم نمیره که به مامان چی گفتم:
- مامان، اون مارو میکشه. مگه نه؟
آره پگاه. بچه‌ی شش ساله ای هراس از مرگ داشت. مامان با اینکه خودش ترسیده بود لبخند تلخی زد و من و پشت خودش قایم کرد. در زد و پدر عوضیت در و باز کرد. با ترس وارد شدیم. من تو اتاق رفتم و ولی مامان تو حیاط موند.

ناخداگاه آشا بدجور اشک می‌ریخت.
- از پشت پنجره یواشکی نگاه کردم. اون روز مامان و به شدتی زد که پرتش کرد روی کف سنگی حیاط. ازون روز یه زخم بزرگ روی صورت مامان بود. اونشب اونقدر یواشکی توی شیروانی اتاق گریه کردم که خون دماغ شدم. ولی هیچی نگفتم. در برابر زخمای مامان زخم من هیچی نبود. کاش فقط کتک بود پگاه. کتک، تحقیر گشنگی... اون شب زمستون، پدرت بعد از کتکای شدیدی که مامان و زد رفت. تا سه روز خونه نیومد. تا سه روز ما هیچی جز آب نخوردیم. حتی نون خشکم نداشتیم.... ازون پدر کثافتت حالم بهم میخوره. به سختی گذرونیدم. تا زمانی که در باغ باز شد و تو اومدی. وقتی دیدمت، دنیام رنگی شد. با اون سارافون آبی نفتی و موهای خرمایی. با ساپورت سفید و کفش هایی قرمز ورنی.... چیزی که حتی تو زندگیم ندیده بودم. از بچگیم فقط پرده کهنه اتاقا تنم بود که مامان برام لباسش می‌کرد... اون موقع که تو اومدی من 8 سالم بود. مامان با اینکه تورو دید، با اینکه می‌دونست توهم بچه همون آدمی ولی توی اون وضعیت خوب بودی و حالت خوب بود. لبخندی زد و اشکش جاری شد. من و ب*غ*ل کرد و توی چشمام نگاه کرد. زیر ل*ب زمزمه کرد:
- اون خواهرته آشا. برو باهاش بازی کن....
بدون مقدمه رفتم. اومدم پیش تو.... مامان روز به روز دیوونه تر میشد. پگاه الان حتی مامان اینجوریه به خاطر اینه که بیماره. اون روانیه...

یه لحظه جملش یادم افتاد:"سخته روانیت کنن نه؟!"
- یک سال بعد، مامان اونقدر از پدرت کتک خورد که زخماش بدجور عفونت کرده بود. پدرت حتی اون و بیمارستان هم نبرد. لحظه لحظه جون دادنش و تماشا کرد. مامانم توی ب*غ*ل خودم مرد! وقتی که نزدیک ده سالم بیشتر نبود. بلند ترین فریاد زندگیم و وقتی مامانم چشماش و بست کشیدم. شاهد خاک کردنش توی باغ بودم. همونجور که مامان و خاک می‌کرد، بلند داد زدم:
- خیلی آشغالی... تو اون و کشتی...
به سمتم برگشت و با اون صورت حیوون مانندش گفت:
- توهم دوست داری میتونی بری پیشش. زنگوله پای تابوت نمی‌خوام..... یه روز سر ظهر که توی اتاق خوابیده بود، یه چاقو برداشتم. پگاه من خیلی بچه بودم. از وقتی مامانم مرد هیچی نمی‌فهمیدم. یواشکی تو اتاقش رفتم. اونقدر بچه بودم، که چاقو رو توی بازوش فرو کردم... با دستش من و هول داد و سرم به لبه میز آهنی خورد و اونقدر قوی نبودم که بتونم دووم بیارم. فقط لبخند زدم که یک هزارم زجر مامان و کشید....
و این شد که من اینجا خاک شدم، آبجی.
اشکام بدون وقفه روی زمین می‌خورد. 23 سال پیشِ یک ک*ثافت زندگی می‌کردم. از حرفایی که آشا زد توش یه ذره دروغ هم نبود. یاد اون روز و گردنبند افتادم. اون گردنبند که اون زیر افتاده بود و برش داشتم و ازون روز هنوز گوشم سوت میکشه....
دستم و روی زمین گذاشتم و بلند شدم. به سمت اشا رفتم. دستش و گرفتم و بلند گفتم:
- انتقامتون و انتقام خودم و میگیرم. بلند شو آشا. کاری میکنم به آرامش برسید......
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
امضا : kiyan

kiyan

معاونت اجرائی + ادمین پورتال
پرسنل مدیریت
معاونت سایت
نویسنده انجمن
کپیست
طلایه‌داران
استارتر تاپیک
2020-06-28
3,773
22,164
148
فارگو:)
کیف پول من
8,846
آشا بلند شد. اشک توی چشماش جمع شده بود، زل زد توی چشمام و آروم زمزمه کرد:
- ازینجا برو پگاه. یه جوری میبرمت مامان نفهمه! پگاه اگه وارد بشی زنده خارج نمیشی.
مکثی کردم. به پنجره ویلا خیره شدم و آروم زمزمه کردم:
- پس فرید چی؟
سرش و انداخت پایین و آروم واگویه کرد:
- زنده نمی‌مونه...
قطره اشکی ناخداگاه صورتم و گرم کرد. دستم و زیر چونش گرفتم و سرش و بالا گرفتم. توی چشمای معصومش خیره شدم و گفتم:
- آشا... من نمی‌تونم به خاطر ماجرایی که فرید توی اون هیچ نقشی نداره بزارم بمیره.
مکثی کردم و گفتم:
- فرید واسه من زندگیمه... اگه نباشه نیازی به ادامه حیات ندارم.
با صدای آشا نگاه و از زمین دوختم و توی چشمام زل زدم:
- توهم تقصیری نداری!
لبخند تلخی زدم و گفتم:
- فقط بهم بگو چیکار کنم؟!
دستش و از دستم کشید. پشتش و به من کرد و آروم گفت:
- نمی‌خوام بمیری پگاه. مطمئنم جون سالم به در نمیبری.

من تصمیمم و گرفته بودم! فرید تمام خاطراتم بود. این مدت خیلی اذیتش کردم. دوست داشتم با خاطره خوب از پیشش برم. با چند قدمی به آشا نزدیک شدم. دستم و روی شونش گذاشتم و گفتم:
- کمکم کن آشا! لطفا...
سرش و پایین کرد. بعد مکثی طولانی، زمانی که خورشید رو به غروب کردن می‌رفت، شروع کرد به حرف زدن:
- باشه پگاه. باشه...
تو میتونی فرید و نجات بدی. شاید آسیب جدی ببینه و شایدم نبینه... زمانی که روح مامان توی بدنت ساکن شد، تو چون خیلی علاقه داشتی به ترد کردن اون، می‌تونست راحت به بدنت ورود و خروج کنه...

هر چی به غروب نزدیک تر می‌شدیم صداهای وحشتناکی از اتاق سمت ویلا می‌اومد. آشا سرش و برگردوند و با قاطعیت گفت:
- وقتشه!
توی چشمام زل زد.. دستم و گرفت و ادامه داد:
- گفتم وقتی توی بدنت بود راحت ورود و خروج می‌کرد. ولی الان توی ب*دن فرید هست. فرید چون می‌دونه اگه مامان از کالبد اون خارج بشه دوباره دردسرهای تو شروع میشه با تمام وجودش داره مقاومت می‌کنه. برای همین مامان داره تلاش می‌کنه بیاد بیرون ولی نمی‌تونه! توانش و نداره چون فرید با تمام عشقی که به تو داره در حال مقاومته. شاید الان وقتی فرید و ببینی بترسی پگاه! چون اون خودش نیست. اون چهره وحشتانکی داره، چون ترکیب شده! چون بین مرز انسانیت و این دنیا گیر کرده. اگه میخوای فرید و نجات بدی باید توانش و داشته باشی. باید بتونی زخم هایی که توی اون اتاق فرید بهت میزنه رو تحمل کن. میفهمی؟!
توی شُک بودم. صداهایی که از سمت اتاق می‌اومد تن و بدنم و می‌لرزوند. می‌ترسیدم. می‌ترسیدم نه برای مرگ، برای زجری که فرید داشت می‌کشید. اون مقاومت می‌کرد تا من سالم بمونم. نگاهی گذرا به باغ کردم. لبام و گزدیم و با قاطعیت گفتم:
- انجامش میدم! بریم.
از پله ها بالا رفتیم. هر چه به اتاق نزدیک تر می‌شدیم، صداهای وحشتناک تری به گوش می‌رسید. آشا جلوتر از من قدم برمی‌داشت. دم در ایست کرد. دستش و روی دستگیر گذاشت و آروم گفت:
- وقتی وارد اتاق شدیم، سعی کن مامان و زجر بدی، و از خاطراتت با فرید بگی. باید خاطرات مامان و زنده کنی تا زجر بکشه و بتونه مقاومت کنه، و باید خاطرات فرید و زنده کنی تا قلبش از تسخیر مامان خارج بشه.
چشام و روی هم گذاشتم زیر ل*ب طوریکه فقط خودم می‌شنیدم، آروم زمزمه کردم:
- خدایا... خودت فرید و آشا و مامانش و نجات بده!
قدم‌های آخر و به سمت در بسته اتاق برداشتم. آشا در و باز کرد و وارد شدیم....
به محض ورود با دیدن دیوارهای اتاق چنگ زده قلبم فرو ریخت. فرید پشتش به ما بود. خمیده شده و بود بلند بلند نفس می‌کشید. تمام لباساش پاره شده بودن،در و بستم. آشا یک گوشه ایستاد. اون نه صدمه می‌دید و نه کاری ازش بر‌می‌اومد. فقط می‌تونست کمکم کنه.
پاهای لرزانم و به سمت فرید برداشتم. هر قدمی که روی کف چوبی اتاق میزاشتم، ضربان قلبم شدید تر میشد. فرید از پشت هم ترسناک بود. آروم دستم و روی شونش گذاشتم. به یکباره به طرز وحشنتاکی برگشت. ترسیدم. چشماش قرمز قرمز بود. صورتش و تمام با دستاش زخمی کرده و نوک انگشتاش خونی بود. بازتاب زخم های صورتش توی چشام حالم و بد می‌کرد. انگار صورتش رو به آتش کشیده شده بود... حتی توی اون حالتم هنوز عاشقش بودم. نفس عمیقی کشیدم.
با دو دستم به سمت دیوار پرتش کردم و با صدایی که از ترس، لرزشش فراتر از حد معمول رفته بود شروع کردم به بلند حرف زدن:
- تو زجر کشیدی. خیلی زیاد. همش به خاطر اون ک*ثافت ع*و*ضی بوده. من می‌دونم که چقدر اذیت شدی.
چشماش و به صورتم دوخت. دستش و روی زمین گذاشت و بلند فریاد کشید. تلاطم صدای مردونه فرید و صدای اون زن. من و محکم به سمت دیوار پرت کرد. دست و پاهام بی حس شده بودند. به سختی بلند شدم. نزدیکش رفتم و گفتم:
- اون تورو ول کرد! وقتی فرار کردی به حد مرگ زدت. اون به شما سه روز غذا نداد. اون پرتت کرد. اون صورت قشنگت و نابود کرد. اون زندگیت و نابود کرد!
دستش و روی گوشاش گذاشت و به شدت جیغ می‌کشید. تمام صورتش و جوری چنگ زد که سیلاب خون روی صورتش راه افتاد. وقتی فرید و توی اون موقعیت می‌دیدم اشکام بند نمی‌اومد ولی باید هردوشون و نجات می‌دادم.
به یکباره فرید گلدونی و از روی میز برداشت و پرت کرد سمتم. نفهمیدم چیشد، ولی روی زمین افتادم و گرمی خون توی موهام جاری شد. همونطور که چشام دو دو میزد کم نیاوردم و به سختی بلند شدم. حالت تهوع بدی داشتم. تلو تلو خوردم تا بتونم روی پام بایستم. خونریزی سرم شدید بود، خیلی شدید.
چشم‌های خمارم و به سختی باز کردم. صدام دیگه بالا نمی‌رفت، دوباره زمزمه کردم:
- فرید! تو. اره با خود تو کار دارم. به من گفتی ازم متنفری. بهم گفتی من یه احمقم. میدونی اون شب چه بلایی سرم اومد؟ میدونی وقتی که توی خیابون ولم کردی و رفتی نزدیک بود دیگه پگاه نباشم! چجوری غیرتت اجازه داد؟
فریاد های وحشتانکی توی اتاق می‌پیچید. بلند فریاد میزد:
- خفه شووو. من نبودم. پگاه خفه شو.
بغض سنگینم و به سختی قورت دادم. باید بیشتر زجرشون می‌دادم. فرید خودش و به در و دیوار می‌کوبید. سعی می‌کرد به من آسیبی نزنه ولی نمی‌تونست. هر دوشون خیلی قوی بودن... بدنم بی حس بود. خونی که از سرم روانه شده بود دیدم و تار کرده بود. باید بیشتر تلاش می‌کردم و ادامه می‌دادم:
- پدرم. میدونی اون آشا رو کشت؟ میدونی اون آشا رو با دستای خودش خاک کرد؟ اون شما رو زجر داد. جووونیت و نابود کرد. اون منم نابود کرد! راستی، بهت گفتم...یه روز یه گردنبند از زیر کمد پیدا کردم. وقتی برداشتم و دستم گرفتم، اون به من سیلی زد که هنوز گوشم تیر میکشه! روی گردنبند طرح قشنگی بود. شاید واست خریده و هیچ وقت نتونسته بهت بده! یادته فرید! یادته اون شب چقدر زجر کشیدم و تو باورم نکردی؟ یادته همیشه گفتی توهمی شدی پگاه!
اشکام تند تند میومد. فرید به سمتم اومد. بدنم و به دیوار قفل کرد. چشماش خیلی بزرگ شده بود. صداش خش دار شده بود. دستش و روی گلوم گذاشت. این بار فقط اون زن حرف میزد. چهره وحشتناکش منزجر کننده بود. نیمی از صورت فرید خودش و بود نیمی نیمه زخمی صورت زن. با صدای خش داری بلند داد زد:
- اون گردنبند و اون ک*ثافت واسم نخریده بود. اون برای مادرم بود که به من داد. می‌خواستم بفروشمش و فرار کنم، ولی وقتی فهمید ازم گرفتش و هیچ وقت بهم نداد.
هر لحظه نسبت به قبل بیشتر از پدرم بدم می‌اومد. سرم سنگین شده بود. بیداری دیگه غیر قابل تحمل بود.
صدای آشا توی گوشم پیچید:
- پگاه یه ذره دیگه فقط تلاش کن... یه ذره داره خارج میشه....
سرم و آروم تکون دادم. دست اون زن و فرید و گرفتم و سعی کردم تا جایی که میتونم دووم بیارم... آروم زمزمه کردم:
- فرید. من عاشقتم. من برای تو تمام جهانم و میدم. بزار اون زن بره. مقاومت نکن فرید. اون خیلی زجر کشیده، الان که حقیقت فاش شده بزار به آرامش برسه. و تو... خیلی واسه گذشته تو ناراحت شدم. و بدون آشا به ما قول داده که انتقام تورو و زندگی که تباه کرد و بگیره. تو تباه شدی... ولی از خاکستر سوختنت، یک روز یک قصر عشق به وجود میاد. نفرت و از دلت بیرون کن. آشا دوسِت داره. سعی کن به آرامش برسی و از دنیای کثیف و خونین انسانی دست برداری.
توی نگاه های اخر، فرید سرش و پایین گرفته بود. به یکباره اون زن بالای سر فرید ایستاد. لبخندی بهم زد و آروم زمزمه کرد:
- ممنون!
ب*دن فرید که هیچ جونی نداشت، بیهوش شد و روی زمین افتاد. دیگه تحمل سخت بود. حس متفاوتی داشتم. سرم روی زمین افتاد واخرین تصویرم لبخند شیرین آشا بود...
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
امضا : kiyan

kiyan

معاونت اجرائی + ادمین پورتال
پرسنل مدیریت
معاونت سایت
نویسنده انجمن
کپیست
طلایه‌داران
استارتر تاپیک
2020-06-28
3,773
22,164
148
فارگو:)
کیف پول من
8,846
فرید:



تقریبا یک هفته از ماجرای ویلا میگذره. من این یه هفته بستری بودم. فقط با چشمام دنبال پگاه بودم. واسه معذرت خواستن! واسه اینکه بگم من واقعا عاشقشم و اونا حرفای من نبوده. اشکی توی چشمام حلقه زد. با خودم واگویه کردم:

- که بگم اون روز... من ولش نکردم کنار جاده!

پاهام هنوز درد می‌کرد و سرم پانسمان بود. پگاه و به تهران منتقل کرده بودن. رفتم توی اتاق icu... دیدن پگاه توی اون موقعیت منزجر کننده بود. صورتش کبود شده بود. دکترا گفته بودن که میشنوه چی میگی. توی کماست. گفتن که مشخص نیست زنده بمونه یا نه... ولی، من امید داشتم. پگاه باید برمی‌گشت تا یه تبسم کوچولو به دنیا بیاد. همیشه می‌گفت آرزومه اسم دخترم تبسم با‌شه! روی صندلی ب*غ*ل دستش نشستم. خیسی گونه هام برعکس همیشه آزارم نمی‌داد. گذاشتم بعد اینهمه مدت چشمام شستشو حسابی بخورن. دستم و روی صورتش کشیدم. آروم زمزمه کردم:

- پگاه من... الان که همه به آرامش رسیدن، الان که آشا و مامانش حالشون خوبه. الان که همه چیز برگشته به حالت قبل، نمیخوای چشمای عسلی تو وا کنی... نمیخوای رنگ به دنیای من بدی.

اشکام پی در پی جاری بود. بغض سنگینم و قورت دادم و زمزمه کردم:

- خیلی حرفا دارم که بهت بزنم. هر روز میام پیشت. تا زمانی که بیدار شی. تا زمانی که بیای بریم سر زندگیمون. زندگی ایده آل.... الان یه سال از اون روز که اومدم خونتون و آغاز این ماجرا بود گذشته. پگاه من. من بد کردم و میخوام جبران کنم. تو خیلی سختی کشیدی پگاه تو خیلی زجر کشیدی. برگرد.

سرم و روی ملحفه سفید که تا زیر گ*ردنش کشیده شد بود گذاشتم. اشکام سطح ملحفه رو خیس کرد. آروم زمزمه کردم:

- پگاه. زمانی که از تیمارستان اومدیم بیرون من خط تورو عوض کردم. که کسی نفهمه و راحت باشی. تو این مدت مامانت خیلی نگرانت بود...

هنذفری بی سیم و از توی کیف رودوشی‌ام درآوردم و همین‌طور که اشک می‌ریختم وارد گوشش کردم. در اون یکی گوشش آروم گفتم:

- بیا مثل همیشه یواشکی آهنگ گوش بدیم خب؟!

آهنگ مورد علاقمون و گذاشتم آروم زمزمه کردم:

- بارون، بازم هوای غم داره! تورو زیادی کم داره... یه بغضی از تو جا موند رو دلش، همش میباره؛ پاییز... دلش هوات و کرده، ببین سوزه و سرده.... با غصه هی میپرسه عشق تو کی برمیگرده؟!

قلبم تیر می‌کشید. همش منتظر یک عکس العمل از پگاه بودم. ولی انگار... اون فقط قصد خوابیدن داشت. پگاه خیلی خسته بود. انگار می‌خواست ساعت ها بخوابه. اونقدر که وقتی بیدار شد، دیگه، هیچ کس نباشه. دیگه...فکر کنه 23 سال فقط خواب دیده.

وقت رفتن رسیده بود. رفتم تا به خاله یه سری بزنم. با دیدن من بدجور گریه کرد. خودش و تو بغلم جا کرد و بلند گفت:

- پگاه برمیگرده؟ مگه نه خاله؟

سرش و توی سینم جا دادم. نمی‌دونستم چی بگم! اصلا چیزی برای گفتن داشتم؟!من....

نفس عمیقی کشیدم و زمزمه کردم:

- آره خاله. پگاه برمی‌گرده و دوباره با خل بازیاش همرو می‌خندونه. برمی‌گرده خاله... برمی‌گرده!

اولین باری بود که به حرف خودم ایمان نداشتم. یه چیزی ته قلبم بانگ میزد که پگاه دیگه چشماش و باز نمیکنه....

بعد گذشت چندساعتی خاله به سمتم اومد و گفت:

- فرید پسرم برو از زیر زمین چند جعبه رشته هست بیار بیزحمت خاله. میخوام آش بپزم واسه اینکه پگاه خوب بشه.

لبخند تلخی زدم و همینجوری که به سمت در می‌رفتم به سمت خاله برگشتم و گفتم:

- راستی خاله! عمو کجاست؟

کفگیر و که توی دستش بود و روی اوپن گذاشت و سرش و انداخت پایین. صورتش خیلی چروک شده بود و از شدت گریه زیر چشماش کبود شده بود. آروم زمزمه کرد:

- یک هفته میشه ازش خبری ندارم. دنبالش‌ هم نرفتم چون توی این مدت هر چی بهش گفتم برو سراغ پگاه اهمیت نداد.

سرم و تکون دادم و به سمت زیر زمین رفتم. کلی فکر توی ذهنم بود ولی مرکز همه این بود که از بیمارستان بهم زنگ بزنن و بگن که پگاه بهوش اومده. هر چی نزدیک زیر زمین می‌شدم بوی خیلی بدی به مشامم می‌خورد. به سختی در و باز کردم و با دیدن صح*نه‌ای که مقابلم بود دستم و روی دهنم گرفتم و عقب رفتم. خدای من! اون پدرپگاه بود. به طناب دار آویزون شده بود. صورتش کبود شده بود و بوی تعفن خیلی بدی می‌داد. کنارش روی دیوار یه نوشته بزرگ بود که با گچ سیاه نوشته شده بود.

"این پل باید از ریشه نابود میشد. نابود کردم تا دیگه باعث افتادن کسی نشه...آشا:)"

با چیزایی که از اون فهمیده بودم، از مرگش زیاد ناراحت نشدم... بود و نبودش فرقی نمی‌کرد...



6 ماه بعد....

توی این چند ماه هر روز پیش پگاه رفتم. هر روز باهاش حرف زدم و اخبار و بهش می‌گفتم. ولی اون هیچ واکنشی نشون نمی‌داد. پگاه و به منزل آورده بودن و توی اتاقش بود. خاله و مامانم هر روز واسه پگاه کلی قرآن می‌خوندن امروزم طبق روال پیش پگاه رفتم امروز خبرای خیلی خوبی براش داشتم.

روی صندلی کنار تختش نشستم و بلند گفتم:

- من اومدم.کچلت اومد.

سقلمه‌ای بهش زدم و با لبخندی گفتم:

_کلی خبر دارم. پگاه باغ پرتقال بود؟! اون رسید به تو. سندش و 6 دنگ گذاشتم توی گاوصندوق تا وقتی به هوش اومدی یه کاریش کنیم. میدونی پگاه؟ چقدر خوب میشه اونجارو خ*را*ب کنیم و یه مزرعه بسازیم. یه کلبه توی مزرعه بسازیم و آخر هفته ها با تبسم کوچولو بریم اونجا. یا شایدم همیشه. بعد واسش یه کره اسب کوچولو هم میگیریم. ازون مشکی ها! که تو خیلی دوست داری. بعد باهاش کلی بازی میکنیم. گفته باشم، تو باید بری غذات و درست کنی. زن و چه به مزرعه داری.

دستم و توی دستش گذاشتم و با بغض گفتم:

_ یعنی پگاه اگه بچه‌مون پسر شه گند میزنه تو فانتزیام. که زیاد مهم نیست. شایدم دوقلو شد. کیان و تبسم. بعد واسشون آهنگی که همیشه میگفتیم و میخونیم :

- من کنار تو... یعنی تو کنار من... دوست دارم سر پناه من. من.....

با صدایی از سمت رو به رو و دستم که فشار داده میشد و ایست کردم! قلبم به شدت تند میزد. به چهره قشنگ و خسته پگاه خیره شدم. بعد مدت ها، بازتاب صورتم و توی چشمای نیمه بازش دیدم. با لبخندی دلنشین که خیره شده بود توی چشمام. اشکام جاری شد. لباش و به سختی تکون داد و زمزمه کرد:

- من نیمه توام و... تو نیمه من. بیا به سرزمینم،ای شیرینم.

پلکم و محکم روی هم گذاشتم و از خوشحالی تا دقایقی طولانی و پگاه و در بغلم فشردم...





پایان...

1400/2/19
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
امضا : kiyan

Diyar♡

مدیر تالار ورزش + ادمین کانال
پرسنل مدیریت
مدیر تالار
2020-07-14
1,900
6,408
143
از دیار خیال
کیف پول من
2,827
امضا : Diyar♡
بالا