خوش آمدید
به انجمن تک رمان خوش آمدید. لطفا برای استفاده بیشتر از انجمن عضو شوید یا وارد سیستم شوید.

📖درحال تایپ رمان روباه شیطانی|سمیه اعلایی کاربر تک رمان

  • شروع کننده موضوع Somayeh.a
  • تاریخ شروع
  • پاسخ ها 43
  • بازدیدها 917
  • Tagged users هیچ
  • انجمن و سایت تک رمان؛ پیرو قوانین جمهوری اسلامی ایران می‌باشد لطفا از ارسال محتوای خلاف قوانین جمهوری اسلامی ایران خودداری کنید در صورت مشاهده بدون اطلاع قبلی ارسال های شما حذف می‌گردد.
تالار مربوطه

Somayeh.a

کاربر تک رمان
کاربر تک رمان
عضویت
Nov 14, 2020
ارسال ها
44
لایک ها
506
امتیاز
53
نام رمان: روباه شیطانی​
نویسنده: سمیه اعلایی​
ناظر: ^SaraB֎
ژانر: جنایی، پلیسی​
خلاصه: استرس داشت اولین بارش بود؛ که در همچین موقعیتی قرار می‌گرفت می‌دانست راهی که می‌رود غ*لط است. زندگی‌اش را نابود می‌کند اما ادامه می‌داد برای دلی که خ*ون بود؛ برای قلبی که تنها آرامشش را در اینکار می‌دید. در تصمیمش مصمم بود حتی در برابر از دست دادن جانش.​
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

م.صالحی

نویسنده انجمن + ناظر بازنشسته
ویراستار انجمن
نویسنده انجمن
مدیر بازنشسته
عضویت
Jul 16, 2020
ارسال ها
310
لایک ها
4,650
امتیاز
63
سن
30
محل سکونت
حوالی کویر

Somayeh.a

کاربر تک رمان
کاربر تک رمان
عضویت
Nov 14, 2020
ارسال ها
44
لایک ها
506
امتیاز
53
━─━──━─━༻?༺━─━──
#part1
از کنار جنازه ماهان رد شدم؛ آروم آروم به سمت در خروجی رفتم بدون ترس گیرافتادن، گیرافتادن هه!!
من آب از سرم گذشته.
سوار موتورم شدم روی فرمونش ب*وسه‌‌ای زدم. هرکی از اونجا رد می شد فکر می‌کرد دیونه‌ام. کلتم رو آوردم بالا بهش نگاه کردم یک کلت که تاحالا بیست ودو نفر باهاش کشته شدن. یک کلت مرگبار به رنگ نقره ایی که روی بدنه اش عکس روباه هک شده؛ آره این کلت مخصوص روباهه. موتور روشن کردم به سمت خونه حرکت کردم. روباه داره میاد منتظر یک انتقام سخت باشید. به ویلا رسیدم که چشمم خورد به حفاظ های برقی ڪه تازه نصبشون رو تموم کرده بودن؛ مطمئنن هرکسی بهش بخوره جوجه کباب میشه. در مخصوص موتورم رو با ریموت بازکردم موتور داخل بردم و پارک کردم. سمت ویلا قدم برمی داشتم که منیره خانم دوون دوون اومد سمتم سرجام ایستادم به زن گردو و تپلی که حکم مادر رو برام داشت خیره شدم زن خیلی مهربونی بود و دوستش داشتم. وقتی بهم رسید نفسش رو تازه کرد و با خس خسی که بخاطر دویدن و خشکی گلوش بود پرسید:
- اومدی مادر نگرانت شدم چرا دیر کردی؟
با عشق نگاهی بهش کردم، سعی کردم جواب محبتش رو با محبت زیادی بدم.
- قربونت بشم مامانی چیزی نیست که بیرون بودم یکم هوا می‌خوردم.
بازم من رو با محبت بی‌پایانش غافلگیر کرد.
- باشه مادر شهر پر آدم ناشایسته مراقب خودت باش.
بغلش ڪردم، ڪنار گوشش گفتم.
- چشم حالا به بنده حقیر اجازه بده ملکه تا برم لباس عوض ڪنم.
کمی از من فاصله گرفت و دستی به صورتم کشید.
منیره خانم: برو، اگه این ز*ب*ون رو نداشتی چیکار می‌کردی.
خندیدم به سمت اتاقم راه افتادم.
به در اتاق که رسیدم دستم رو روی صفحه گزاشتم که با اثر انگشتم در اتاق باز شد داخل رفتم.
خودم رو روی تخت پرت کردم؛ چشمام رو بستم که احساس کردم یه جسم پشمالو داره خودش رو به دستم مالش میده با خنده چشم هام رو باز کردم به evil نگاه کردم بغلش ڪردم روباهِ دوست داشتنیم، جونمم براش میدم؛ درسته که روباه ها فریبکارن و منو evil در این مورد خیلی شبیه همیم، سر نارنجی و قرمزش رو ناز کردم که انگشتم رو مکید؛ خوب می‌دونست چیڪار ڪنه تا بخندم، من بی‌نهایت روی انگشتم حساس بودم، خواستم بخندم ولی ل*بم به خنده باز نمی شد دستم رو از دهنش خارج کردم.
- پسر الان خستم.
چشمام رو بستم و بارم باهاش حرف زدم، هر چند که جوابم رو نمی‌تونست بده ولی آرامش می‌گرفتم.
- امروز چطور بود پسر خوب؟
کمی چشمام رو باز کردم که سرش رو انداخت بالا بعد سرش رو انداخت پایین از خودم یاد گرفته بود؛ این یعنی اینکه نمی‌دونم بعد پرید پایین و رفت سمت در و بهش کوبید.
- امروز بیرون نرفتی.
سرشو به راست خم کرد و این یعنی آره
- باشه evil واسه شام می‌بر‌مت حالا بیا بخوابیم.
 
1 کامنت ها
آخرین ویرایش:

Somayeh.a

کاربر تک رمان
کاربر تک رمان
عضویت
Nov 14, 2020
ارسال ها
44
لایک ها
506
امتیاز
53
━─━──━─━༻?༺━─━──━─━
#part2
پرید روی تخت و روی شکم من خوابید انقد خسته بودم که به پلک دومی نرسید، خوابم‌ برد.
دو روز از قضیه مرگ ماهان می‌گذشت؛ تو این دو روز از خونه بیرون نرفتم. روی تخت خوابیده بودم که با صدای جیغ بلندی از جام پریدم؛ اه! با اعصاب داغون دنبال evil گشتم ولی داخل اتاق نبود، به جاش عروسک بزرگش جلوی در بود ، در نصفه باز بود ای روباهِ کلک از خرس بالا رفته؛ درو باز کرده. دوباره صدای جیغ اومد که به خودم اومدم و مغزم فعال شد. کلتم رو برداشتم بدو بدو رفتم بیرون از پله ها سرازیر شدم. به پله آخر که رسیدم evil رو دیدم که جلوی مبل ایستاده و دختری با لباس‌های خدمتکاری بالای مبل نگاهش می‌کنه، جیغ دیگه‌ای کشید که فریاد منم بلند شد.
- ساکت شو.
خدمتکار ساکت شدو به من با تعجب و کمی ترس خیره شد ولی یک حس آشنایی تو چشماش دیدم، نفرت آره حسی که سال‌هاست تو وجود خودم ساکنه.
اشاره‌ای به evil کردم که اومد سمتم و پشت پاهام نشست؛ به دختر خیره شدم.
- مگه من صد دفعه نگفتم وقتی خونه ام سروصدا نکنین ها؟
هـا آخر داد کشیدم دختره لرز کوچکی زد که منیره خانم با ترس اومد سمتم یه نگاه با اخم به دختره کرد.
- مادرجان یک لحظه بیا یک مسئله مهم بهت بگم.
نگاه با تهدیدی به دختر انداختم و با منیره خانم گوشه‌ایی رفتیم.
- بگو عزیزم؟
- مادر این از خدمتکارای جدیده ولی کاراش آدم می‌ترسونه، الان به حیون طفلی لگد زدو بعد رفت بالا مبل جیغ جیغ کرد.
با چیزی که شنیدم گوش‌هام سوت کشید؛ تیز بهش نگاه کردم حتما ریگی به کفش این دختر هست. آروم آروم سمتش قدم برداشتم.
- اسمت؟
مکثی کرد در اخر جواب داد
- ماه بانو.
جالبه اسمش رو تا حالا تو باند روزبه نشنیده بودم.
- واسه کی کار می‌کنی؟
یهو نگاهش رنگ باخت و با استرس جواب داد.
- منظورتون نمی‌فهمم.
طفره می‌رفت، با ابروی بالا رفته نگاهی بهش کردم.
- عادت ندارم یه سوال دوبار بپرسم بعدش جواب که دوست ندارم بشنوم فقط یک کلمه اسم شخص و بگو؟
به گریه افتاد هه! مظلوم بازی حیفی اینجا چرا بازیگر نشدی؛ هیچکی نتونسته روباه گول بزنه کلتم رو سمتش نشونه رفتم که گریه‌اش بند اومد اندفعه نگاهش طوفانی و پراز نفرت شد یک گلوله بالای سرش زدم که جیغے زدو دهن بازڪرد.
- میگم میگم.
- می‌شنوم؟
- رو...روزبه باند عقاب سرخ
تعجب نکردم آدم پر نفوذے مثل اون هنوز کمی هم دیر فهمیده. با جیغ ماه بانو از فکر بیرون اومدم.
- تو داداشم کشتی می‌کشمت!.
سمتم حمله کرد که دستش رو گرفتم.
 
2 کامنت ها
آخرین ویرایش:

Somayeh.a

کاربر تک رمان
کاربر تک رمان
عضویت
Nov 14, 2020
ارسال ها
44
لایک ها
506
امتیاز
53
━─━──━─━༻༺━─━──━─━
#part3
تقلا می‌کرد تا دستاش رو آزاد کنه؛ که دست مشت شدش رو پیچوندم و با لگد خواستم تو شکمش بزنم اما با حرف بعدیش خشک شدم.
ماه بانو: توروخدا نزن من حاملم!
حرفش یکه بدی بهم زد، دستاش رها کردم یاد هق‌هق و ضجه‌های عزیز‌ترین فرد زندگیم افتادم؛ ضجه‌هایی که دل کوه و آب می‌کرد. ضجه‌های خواهرم یاد اونروز افتادم.
«تورو خدا نزن حاملم!.
دستام بسته بود؛ نمی‌تونستم جلوی روزبه رو بگیرم، تا جلو همه تن خواهرم به غارت نبره و بچه‌ش رو نکشه. مردی به ظاهر شوهر، که در اصل دست راست روزبه بود و به حال و روز همسرش می‌خندید.»
با ضربه‌ایی که به پام خورد برگشتم به زمان حال و به ماه بانو که بهم لگد زده بود؛نگاه کردم.
من نمی‌تونم مثل روزبه کثیف باشم درسته آدم کشتم، ولی یک بچه بی‌گناه و نمی‌تونم.
کلتم رو سمتش نشونه رفتم.
- داداشت خیانت کرد اطلاعات منو به روزبه داد، کسی که خیانت کنه سزاوار مرگه، ولی تورو نمی‌کشم فقط بخاطر بچه‌ات ولی اگه بفهمم که داری مارموز بازی درمیاری پیدات می‌کنم می‌کشمت.
ماه بانو باگریه افتاد روی زمین وصدای هق هق‌هاش تموم خونه رو گرفت.
- توروخدا بکشم تو نکشیم روزبه می‌کشتم من زندگیم تباه شد، خودم تباهش کردم اگه اطلاعات تو ندم به روزبه می‌کشتم.
نشستم روی زمین جلوش دلم نمی‌خواست یک بچه و مادر دیگه مثل خواهرم کشته بشن.
- کمکت می‌کنم از ایران برید، با بچه‌ات می‌فرستمت پیش آشنام فقط اشتباه ازت سر نزنه که خودم بجای روزبه می‌کشمت.
با گریه روی شکمش دست گذاشت!.
- با اینکه داداشم کشتی ولی می‌بخشمت، ازت ممنونم که جون بچم نجات دادی.
سر تکون دادم؛ بلند شدم.
- محسن؟
محسن از جلوی درسمتم اومد.
محسن: بله خانم؟
- بفرستش استرالیا خیلی مواظبش باش، تاکید می‌کنم خیلی، نباید سر خودش و بچش بلایی بیاد.
محسن: چشم خانم
 
آخرین ویرایش:

Somayeh.a

کاربر تک رمان
کاربر تک رمان
عضویت
Nov 14, 2020
ارسال ها
44
لایک ها
506
امتیاز
53
━─━──━─━༻?༺━─━──
#part4
به سمت evil رفتم و بغلش کردم، چرا دقت نکردم که ‌evilلنگ می‌زنه.
- قربونت بشم که داغون شدی.
سرش رو ب*و*سیدم، همین‌جور که تو بغلم بود به سمت اتاق رفتم. دستم رو گذاشتم که در بازشد. Evilرو گذاشتم روی تخت و از جعبه کمک‌های اولیه آوردم، شروع به بستن پای evilکردم. کارم رو تموم کردم و روی تخت نشستم که چشمم به قاب عکس خانوادگیم خیره موند، از روی میز، گرفتم و بغلش ڪردم.
- قول می‌دهم انتقام همتون رو از روزبه بگیرم.
خاطرات تلخ داشت دوباره تو ذهنم دوره می‌شد که با عصبانیت قاب عڪس رو به تخت کوبیدم، به سمت حموم رفتم لباس‌هام رو درآوردم و دوش آب گرم رو باز ڪردم که آب با شدت روی سرم ریخت کم کم از عصبانیتم کمتر شد. حو*له‌ای تن ڪردم؛ جلوی آینه رفتم و به چهره خودم خیره شدم، صورت سفید و ابرو‌های هشتی، چشمای سبز عسلی که نفرت داخلش شعله می‌کشد. دختری به اسم روشنا که با بیست سال سن تبدیل به دستگاه کشتار حرفه‌ای شده. با اعصبابی که دوباره ت*ح*ریک شده بود؛ مشتی به آینه کوبیدم که با صدای گوش‌خراشی درهم شڪست.
یکی م*حکم به در‌کوبید، سمت در رفتم و بازش ڪردم که با دیدن فرد جلوی در شکه شدم، اخمام توهم رفت.
- اینجا چه غ*لطی می‌کنی؟
اخماش رو مثل من توهم ڪشید.
آرسین: چیه دختر عمو از دیدنم خوشحال نشدی؟
به در تکیه دادم با نگاه تحقیرآمیزی نگاه‌اش ڪردم.
- نه، برگرد به همون خ*را*ب شده‌ای که تاحالا بودی.
چشم غره‌ای رفت.
آرسین: ببین روشنا چه بخواهی و چه نخواهی آمدم.
مکثی کرد، انگار شک داشت تا بگوید یا نه، اما بازهم ادامه داد.
آرسین: قصدم هم کمکه می‌دونم میخوای بگویی نه و این حرف‌ها ولی زنعمو تو رکسانا رو به من سپرده بود.
با شنیدن حرف‌های بیخودش چنان سیلی به صورت‌اش کوبیدم که به سمت چپ خم شد، یعقه‌اش رو گرفتم که دستم سوخت ولی توجه‌ای نکردم.
- با چه رویی این حرف‌ها رو می‌زنی؟ خوب گوش کن چی می‌گویم، وقتی خواهرم ضجه می‌زد و بهش دست* د*رازی شد کجا بودی؟ وقتی هر روز هزار جور کتک از اشوان خوردم کجا بودی؟
سرم گیج رفت که از یعقه آرسین س*فت‌تر چسپیدم و نفس عمیقی کشیدم و اندفعه با لحن اروم‌تری ادامه دادم.
-من نیازی به حامی که فقط اسم حامی رو یدک می‌کشد ندارم.
هیچی نمی‌گفت و سرش پایین بود. یهو سرش رو بلند کرد بهم نگاه کرد.
- روشنا دستت چیشده؟
دستم رو بالا آوردم ڪه دیدم خ*ون چکه می‌کنه. خواست دستم رو بگیره که عقب کشیدمش.
- از خونه و زندگیم گمشو بیرون.
دستش رو گذاشت روی سرش و فشار داد.
- به خاک زنعمو آمدم تا جبران کنم اجازه بده تا خودم رو ثابت ڪنم.
ابروای بالا انداختم.
- خاک مامان من رو قسم نخور دروغ‌گو، تو همون موقع که بهت گفتم بیا انتقام بگیریم، بجای کمک به من فرارم دادی خارج ثابـت شدی.
خواستم در اتاق رو ببندم که در رو هل داد داخل آمد.
- هی داری چیڪار می‌کنی؟
آرسین: دو دقیقه ساکت باش.
ساکت خیره شدم بهش تا ببینم چیکار می‌کند، که جعبه کمک‌های اولیه رو برداشت شروع به پانسمان دست من کرد.
- خب تموم شد.
به دستم که حالا باند پیچی بود نگاه کردم.
-خب دیگه می‌تونی از خونم بیرون بری.
 
آخرین ویرایش:

Somayeh.a

کاربر تک رمان
کاربر تک رمان
عضویت
Nov 14, 2020
ارسال ها
44
لایک ها
506
امتیاز
53
━─━──━─━༻?༺━─━──
#part5
با عصبانیت نگاهم کرد، منم زل زدم بهش که پوفی کشید و از کیفی که از اول همراهش بود برگه‌ای رو در آورد و سمتم گرفت. به برگه نگاه کردم و بعد نگاهم سمت آرسین کشیدم.
- این چیه؟
آرسین: برگه تفاهم نامه قاچاق دخترها به عرب‌ها
چشم‌هام رو ریز کردم و کاغذ رو از دستش کشیدم. امضای روزبه پای برگه بود.
- خب این برگه دست تو چیکار می‌کنه؟
آرسین: خب این کپیه و من برای کمک به تو به عنوان شریک به روزبه نزدیک شدم
چیزی تو مغزم ارور می‌داد بهش شک داشتم. با پام کوبیدم به شکمش که افتاد که سریع پام رو روی قفسه س*ی*نه‌اش گذاشتم.
-از ڪجا معلوم برای روزبه کار نکنی نیومده باشی برای نابودی من؟
معلوم بود خیلی عصبانی شده، از لای دندون‌های چفت شده‌اش غرید.
- روشنا باورم نمی‌شه انقدر به من شک داشته باشی من هی‌چوقت به دخترعموی خودم آسیب نمی‌زنم.
جفت ابروهام بالا دادم نگاهش کردم که ادامه داد.
- باشه اگه شک داری مسئله‌ای نیست من از اینجا می‌رم.
پام برداشتم که بلند شد و بعد برداشتن کیف و کاغذ خواست بره بیرون. نباید این موقعیت رو از دست بدم اگه راست بگه می‌تونه مهره خوبی باشه فقط همین یه‌بار ریسک می‌کنم.
از در خارج شده بود‌.
- باشه قبوله.
برگشت و با شک نگاهی بهم انداخت. که ادامه دادم
- البته اگه تو نظرت عوض شد من حرفی ندارم می‌تونی بری.
سری به معنای نه تکون داد و برگشت تو اتاق و کاغذ جلوم گرفت که از دستش گرفتم.
آرسین: خب من امشب باید اینجا بمونم.
دستم رو به ک*م*رم زدم.
- انوقت برای چی؟
آرسین: بیرون پر جاسوس‌های روزبه است
اخم‌هام توهم رفت.
- نفهمید که اومدی اینجا؟
سرش رو خاروند و با مکث جواب داد.
-نه حواسم خیلی جمع بود.
سری تکون دادم به سمت در رفتم.
- بیا می‌گم برات اتاق آماده کنن
آرسین: ممنون
از اتاق بیرون شدم و ترانه رو صدا زدم که بعد چند ثانیه با عجله بالا آمد.
ترانه: جانم خانم؟
نگاهی به من و آرسین انداخت در آخر سرش رو پایین انداخت. کلاه حو*له رو از سرم انداختم دستی به زیر موهام کشیدم.
- اتاق کناری رو برای آقا آماده کن و اگه شام نخوردن براشون شام حاضر ڪن
ترانه: چشم خانم
خواست بره پایین که با صدای آرسین ایستاد.
آرسین: شام خوردم ولی ممنون می‌شوم برام قهوه حاضر کنی.
ترانه رفت، منم خواستم بروم پایین که دستم رو کشید.
آرسین: کجا با این حو*له‌ات برو لباس درست تن کن.
چپ چپ نگاهش کردم و در آخر انگشت وسطیم رو براش بالا آوردم. چشم غره‌ای وحشتاک سمتم رفت و در آخر پایین رفت. واسه من دستور می‌ده ایشالله کرونا بگیری بمیری راحت بشوم.
داخل اتاق شدم و در کمد رو باز کردم؛ شلوار شش جیب گت دار ابی جین در آوردم، تیشرت پسرونه نارنجی و موهام که مدل پسرونه بود به سمت بالا شونه کردم و کلاه هم رنگ لباسم رو روی سرم گذاشتم بیرون رفتم. آرسین روی مبل لم داده بود و قهوه می‌خورد.
سمت بیرون رفتم که مثل خمیر پیتزا دنبالم کش آمد.
آرسین: این لباس‌ها چیه پوشیدی؟
جوابی از طرف من دریافت نکرد به محسن اشاره کردم که سمتم آمد.
-بگو همه نگهبان‌ها بیان اینجا.
چشمی گفت و رفت تا بقیه رو صدا بزند.
همه جمع شده بودند و منتظر به من نگاه می‌کردند.
صدام رو صاف کردم خیلی جدی شروع به صحبت کردم.
- اگه فقط یکبار دیگه بدون اطلاع قبلی به من در ویلا رو به روی کسی باز کنید زندگی رو برای همتون جهنم می‌کنم.
بله‌ای گفتند که اشاره کردم رفتند.
آرسین آمد و جلو صورتم ایستاد.
آرسین: چه‌خبره؟
از این که همه‌اش سعی در فهمیدن کارهام داشت اخم‌هام توهم رفت.
- توڪارهای من فضولی نکن آرسین و تو خونه من چرخ نخور.
 
آخرین ویرایش:

Somayeh.a

کاربر تک رمان
کاربر تک رمان
عضویت
Nov 14, 2020
ارسال ها
44
لایک ها
506
امتیاز
53
━─━──━─━༻?༺━─━──
part6#
با تعجب نگاهی بهم انداخت که بی‌توجه به سمت ویلا قدم برداشتم که با مکثی دنبالم آمد.
آرسین: خیلی عوض شدی.
خسته از این همه تلاش کردن‌هاش برای حرف زدن سمتش برگشتم.
- آره شدم خوب به من نگاه کن چیزی جز نفرت تو وجودم نیست، مُرد اون دختر معصوم پس حواست به کارات باشه.
نگاهم رو از چشمای خسته‌اش گرفتم به سمت اتاقم رفتم، در اتاقم که باز شد پریدم روی تخت، خیلی خسته بودم، باید دنبال موقعیت خوبی برای ضربه به روزبه می‌گشتم، با فکر به آینده تاریک و شاید‌ هم روشن به‌خواب رفتم.
با صدای آلارم گوشیم از خواب بلند شدم، سمت سرویس رفتم صورتم رو که شستم بیرون آمدم باید می‌رفتم از نزدیک وضع خونه روزبه رو چک می‌کرد.
مثل این چند وقت شلوار شش جیب گشاد و پیراهن پسرونه‌ای تن کردم و کلاهی هم سرم گذاشتم. سمت evilرفتم سرش رو ب*و*س کردم.
- ناراحت نباشی‌ها زودی برمی‌گردم.
در رو که باز کردم آرسین جلو در اتاقم دیدم ابروهام ناخداگاه بالاپرید.
- کاری داشتی؟
نگاهی بهم انداخت و با تعجب پرسید.
آرسین: جایی می‌رفتی؟
بی‌توجه به سوالی که پرسید، دوباره سوالم رو پرسیدم.
- کاری‌داشتی؟
آرسین: روزبه زنگ زده بود موقعیت خوبی برای ضربه بهش پیدا کردم.
ذوق اینکه یه روز، روزبه رو به خاک بزنم همه بدنم رو گرفت.
- بیا داخل
داخل اتاق شدم کمد لباس‌هام هل دادم که در اتاق کارم دیده شد. بخاطر اسلحه‌ها و مدارکی که از روزبه دارم در اتاق رو مخفی کردم.
آرسین: زیرکانه بود.
سرم رو تکون دادم و کف دستم رو صفحه گذاشتم که باز شد، کنار رفتم تا داخل بره وقتی رفت منم وارد شدم و در رو بستم. داشت به حکم های کارته و تکواندوم نگاه می‌کرد، خواست یه دونش رو بگیره.
- دست بزنی خونت پای خودت.
چشم غره‌ای رفت و نشست رو مبل جلوی میز، منم رو مبل جلوییش نشستم.
آرسین: تو این مدت خیلی بهم اعتماد کرده و تو این مدت فهمیدم مدارک رو تو اتاق مخصوصی نگه‌ می‌داره و امنیت بالایی هم داره و قراره مهمونی برای ورود پسرش بگیره ما...
پس اهورا داره برمی‌گرده موقعیت خوبی برای نابودی هردوتاشونه.
- نقشه خوبی من با بچه‌ها حرف می‌زنم تا آمادگی بگیرن.
خواستم بلند بشم که دستم رو گرفت.
آرسین: من می‌ترسم روشنا نه از جون خودم بلکه از این می‌ترسم که تو آسیب ببینی، مطمئنی می‌خوای این‌کار انجام بدی؟
نشستم سرجام و دستش رو برای اطمینان دادن بهش فشردم.
- آرسین من چهارسال صبرکردم با ضعف‌هام جنگیدم که بتونم انتقام بگیرم من نمی‌ذارم بلایی سرم بیاد.نه تنها خودم بلکه نمی‌ذارم دیگه اون آدم به اطرافیانم آسیبی بزنه.
بعد حرفم بلندشدم اجازه بیشتر مخالفت کردن رو بهش ندادم.
- خب مثل اینکه کارمون هم تموم شد بهتره بریم.
بلند شد از کنارم رد شد. با اینکه دوسال از من بزرگ‌تره ولی خیلی از من بلندتره قدش و چشم و ابروی مشکی و جذبه‌ای که داره اون رو تبدیل به آدم خشنی می‌کنه.
کمد رو هل دادم که دیدم آرسین تو اتاق نیست کی رفت بیرون؟ سرم رو تکون دادم که در اتاق زده شد و منیره خانم داخل آمد.
منیره خانم: دخترم غذا حاضره.
- چشم الان میام.
باشه‌ای گفت و بیرون رفت.
نشستم جلوی آینه و موهای پسرونه‌م رو به عقب شونه کردم و به سمت در رفتم بازش کردم و پایینش رفتم. میزغذا آماده بود. که منیره خانم برام غذا کشید، شروع به خوردن کردم که با صدای آرسین سرم رو بلند کردم.
- امروز کاری نداری؟ کمی باهم خوش‌بگذرونیم.
هه! من سه سال هیچ خوش‌گذرونی نرفتم و حتی نمی‌دونم چه‌طوری باید خوش‌‌گذشتون. با صدای منیره خانم از فکر بیرون آمدم
منیره خانم: برو دخترم خیلی وقته خنده رو لبت ندیدم.
- نه نمی‌رم من حوصله ندارم.
منیره خانم: حرف نباشه می‌ری همین که گفتم.
سری تکون دادم بلند شدم.
منیره خانم: کجا؟ توکه چیزی نخوردی.
- کمی کار دارم سیر شدم.
رفتم بالا که دیدم در اتاقم باز است، ولی من یادمه که موقع بیرون آمدن بستمش.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

Somayeh.a

کاربر تک رمان
کاربر تک رمان
عضویت
Nov 14, 2020
ارسال ها
44
لایک ها
506
امتیاز
53
━─━──━─━༻?༺━─━──
#part7
آروم داخل اتاق شدم ڪسی نبود و سمت کمد رفتم و هلش دادم در بسته بود؛ کمد هل دادم سرجاش، سمت پایین دوییدم.
- محسن؟
محسن با عجله داخل شد.
محسن: بله خانم چیزی شده؟
- یکی وارد ویلا شده بدو بدو با بچه همه ویلا رو بگردین.
محسن رفت و آرسین نگران جلو آمد.
- مواظب منیره خانم اینا باش.
کلتم که همیشه همراهم بود رو درآوردم و تندی سمت پشت باغ رفتم. کی جرعت کرده وارد حریم من بشه.
چشمام رو تیز کردم، همه جا رو زیر نظر داشتم و گوشام آماده شنیدن صدایی برای شلیک به سمتش، سمت راستم سایه‌ای حرکت کرد و پشت تنه درختے رفت. آروم سمتش قدم برداشتم.
- می‌دونستی روباه‌ها عاشق بازےهستن، ولی خب با تو بازی نمی‌کنم بهت جایزه می‌دم اگه بیای بیرون بدون زجر می‌کشمت.
رسیدم به درخت که سایه خواست تکون بخوره.
- فکر فرارم نکن چون همه از ویلا افراد من پره.
آمد بیرون از پشت درخت که خودم رو عقب کشیدم ماشالله چه‌قدر هیکلش گنده بود. تو بهت هیکلش بودم که لگدی زد به پهلوم که پرت شدم روی زمین تا خواست لگد دیگه‌ای بزنه ڪلتم رو که توی دستم بود رو بلند کردم به پاش شلیک کردم که دادی کشید و روی زمین نشست. پهلوم می‌سوخت ولی بلند شدم و سمتش رفتم با لگد زدم به صورتش و خم شدم روش و پشت سرهم ب صورتش مشت می‌زدم. دستش رو بالا آورد و مشتی به پهلوم زد که دردش بدتر شد. از جام بلند شدم، خواست بلند بشه که با پام لگدی به پاش که گلوله خورده بود زدم که داد کشید، تاریک بود و صورتش رو نمی‌دیدم.که با افتادن نور چراغ قوه رو صورتش چشمام از بهت گرد شد، این‌که مار سفید بود. عصبانیتم دو برابر شدو از یعقش گرفتم و بلندش کردم خودش بود قاتل خواهرم هه بهتر بگم شوهر خواهر عزیزم. خ*ون تو دهنش رو تف کرد و شروع به حرف زدن کرد و با ناخن به روح و روان من خراش می‌انداخت.
مارسفید: روزبه گفته بود خیلی زرنگی ولی فکرنمی‌کردم در این حد باشی.
دندون‌هام رو روی فشاد دادم. که نگاهی به سرتاپام کرد
- خیلی بزرگ شدی. برعکس دختری شدی که اشوان به باد کتک می‌گرفتش. تو همیشه از رکسانای احمق زرنگ‌تر بودی.
مشتی به دهنش کوبیدم که چون انتظار نداشت به پشت افتاد روی زمین تو صورتش خم شدم تفی توی صورتش کردم
- اسم خواهر من رو به دهن کثیفت نیار که بد قاطی می‌کنم.
قیافم توهم کردم ادامه دادم.
-آره درسته رکسانا احمق بود که به لاش‌خوری مثل تو اعتماد کرد.
بلند شدم و به سمت محسن رفتم.
- ببرینش پایین با این خیلی کار دارم.
پوزخندی به صورت مار سفید زدم که خشمش بیشتر شد.
- حالا وقت انتقام گرفتن منه.
سمت حمله کرد که محسن جلوی پاش گلوله‌ای زد.
مارسفید: تاوان کارت رو می‌دی.
همینطور که به من فحش می‌داد بردنش سمت پایین که آرسین از پشت درختی بیرون آمد.
آرسین: اون من رو دیده روشنا نباید بزاری بره.
با دست کوبیدم تو پیشونیم و به زمین خیره شدم.
- لعنت بهش باشه.
آرسین: تو با صورتش اونکار کردی؟
با یاد صورت منحوسش اخمام توهم رفت.
- آره ڪار من بود.
خواستم سمت انباری برم که یوسف به سمتم آمد
یوسف: خانم آقا علی و خانوادش آمدن اجازه هست در رو باز ڪنم.
چه‌طور ممکنه؟ دایی بزرگ اینجا چیکار می‌کنه، اصلاً از کجا فهمید من برگشتم به ایران؟
- در رو باز کن یالا پسر.
احسان با دو دور شد. اه دایی همچی رو خ*را*ب کردی حالا با مار سفید چیکار کنم.
آرسین دستش رو روی شونم گذاشت.
- حالا می‌خوای چیکار کنی؟
موهام که تو پیشونیم ریخته بود عقب دادم.
- نمی‌دونم، تو برو انبار مواظب باش فرار نکنه خیلی زرنگه.
رفت سمت انبار که قسمت پایینی باغ بود و منم رفتم سمت در ویلا که در باز شد و ماشین دایی داخل آمد، بهش نگاه کردم چه‌قدر از این مرد متنفرم. پیاده شدن و سمت من آمدن که دایی با اخم پرسید.
دایی: پسر جون پس روشنا کجاست؟
جان؟ خب روشنا با این تیپ که تو درست کردی برای خودت حق داره نشناسه.
- دایی من روشنام.
چشمای همشون گشاد شد. الناز آمد جلوبه چشمام زل زد یهو با جیغ گفت
الناز: به جان علی شترمرغ خود روشناست.
زن دایی آمد جلو بغلم کرد و با مهربونی ذاتیش پرسید.
زن دایی: خوبی دختر خوشگلم؟
- ممنون زن دایی شما خوبین؟
جوابم رو با بوسی داد و با علی هم دست دادیم ولی دایی با اخم نگاهم می‌کرد.
دایی: این چه وضعی که برای خودت درست کردی؟ میخوای آبروی مامانت رو ببری؟
اخم‌هام توهم رفت ولی چیزی نگفتم و به جاش به داخل دعوتشون کردم.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

Somayeh.a

کاربر تک رمان
کاربر تک رمان
عضویت
Nov 14, 2020
ارسال ها
44
لایک ها
506
امتیاز
53
━─━──━─━༻?༺━─━──
#part8
چون خسته بودن رفتن تا استراحت کنند، دایی موقع بالا رفتن می‌خواست چیزی بهم بگه اما بیخیال شد؛ به پله زل زدم و دستم رو کردم تو موهام و به‌هم ریختمش، ل*بم رو جمع کردم. باید یه نگاهی به وضعیت مار می‌نداختم حتما با نقشه قبلی آمده اینجا آه این وسط فقط آمدم دایی رو درک نمی‌کنم، با
همین افڪار سمت انباری ته باغ رفتم. آرسین جلوی در ایستاده بود. نزدیک آمد نگران پرسید
آرسین: می‌خوای چیکار کنی باهاش روشنا؟
- می‌خوام کاری کنم که لایقشه
چشماش نگران شد اما چیزی نگفت چون می‌دونه تصمیمی بگیرم تا تهش پاش هستم. محسن در انبار باز کرد که صدای داد مار هم بلند شد به شوکر وصلش کرده‌بودن. فحش می‌داد و داد می‌کشید، چشمش،به من افتاد و شروع به فحش دادن به من‌کرد.
مار: دختر ک*ثافت نابودت می‌کنم از بین می‌برمت
پوزخندی زدم جلو رفتم و از فاصله پنج سانتی متری بهش زل زدم.
- الان تو موقعیتی نیستی که تهدید کنی هه هروقت تونستی از اینجا سالم بری می‌تونی انتقام هم بگیری.
اون هم پوزخندی زد.
مار: درسته اما مایک برادرم هست تو قطعا به دست اون می‌میری.
خنده بلندی کردم و به حسین یکی از محافظ ها اشاره کردم به شوک دادن ادامه بده.
- موفق باشه.
سمت در رفتم و به حسین گفتم
- اگه تا شب اعتراف نکرد صدام کن
بیرون رفتم، روزبه خیلی بی‌رحم باید حواسم رو خیلی جمع کنم. باید می‌فهمیدم با چه روشی به خونه من وارد شده اونم با این حجم از محافظت کردن. میز شام آمده بود با دایی اینا شام می‌خوردیم که علی پسر داییم زد به دستم‌، برگشتم سمتش
- چیزی لازم داری؟
خنده‌ای کرد
علی: نه روشنا اون اسباب بازی‌ها رو هنوزم داری. چه‌قدر عاشق اون عروسک ‌مو صورتیه بودی.
با فکر خوش دوران کودکی بغضی کردم که بقیه‌هم متوجه شدند.
- همشون تو آتیش سوزی ویلا سوختن
علی هم انگار ناراحت شد چون اخم کرد و چیزی نگفت، تند تند شروع به گرفتن قلمه‌کرد.
«مامانم دست می‌کشید روی موهام و با مهربونی برام شونه می‌کردشون.
- مامانی منم از اون عروسک مو صورتی می‌خوام که برای رکسانا گرفتین بابا آمد بهش بگو
با مهربونی که جزئی از وجود پاکش بود جواب داد
- چشم دخترم چشم
رکسانا با خود شیرینی سرش رو روی شونه مامان گذاشت و با اخم به من نگاه کرد
رکسانا: حسودی نکن من نمی‌خوام مثل من بگیری
بغض کرده نگاهش کردم که نشست کنارم و بغلم کرد
رکسانا: زود بغض نکن روشنا بیا عروسک خودم بهت می‌دم»
-روشنا روشنا
به علی که صدام می‌زد نگاه کردم
- بله؟
علی: انگار یکی از محافظ‌ها کارت داره
با فکر این‌که اتفاقی افتاده باشه سریع بلند شدم سمت بیرون رفتم، محسن ایستاده بود
- چی‌شده؟
سرش،رو بلند کرد و با استرس گفت
- خانم اعتراف کرد گفت که چجوری وارد خونه شده.
اخم‌هام توهم رفت خداکنه اونی نباشه که فکر می‌کنم یه جاسوس دیگه توخونم.
-بگو؟
محسن: انگار نفوذی بین محافظ‌ها دارن.
ایشالله خودم کفنت کنم.
- کیه نگفت؟
سری به معنای نه تکون داد
محسن: نه خانم چیزی نگفت
- باشه بریم
سمت انبار رفتیم که صدای دادهای مار تا بیرون می‌ومد داخل شدیم که صندلی جلوی پام افتاد به مار که با پای آزادش لگدی به صندلی زده بود نگاه کردم.
- دختره هرزه دعا کن دستام آزاد نشه
با پوزخند به عصبانیت زیادش نگاه می‌کردم که با شلاق به تنش شلاقی زدن.
- اسم نفوذی‌ رو بگو تا آزادت کنم
لحظه‌ای ایستاد و با شک پرسید
- اگه نکردی
شونه‌ای بالا انداختم
- قول می‌دم آزادت ڪنم
بدون درنگ سرش رو بالا کرد و اسم رو گفت
- کیان
باورم نمی‌شد ولی خب منم به کیان شک داشتم همیشه توهمه جا حضور داشت و سعی در نزدیک کردن خودش به من داشت.
- اگه دروغ بگی؟
سری تکون داد چشماش رو خسته بست
مار: مدارک زیادی دارم اون بهم گفت تو مدارک روزبه رو تو اتاقی مخفی نگه می‌داری
خدا بگم چی‌کارت نکنه، رو به محسن کردم با مشت کوبیدم به صورتش
- مگه من نگفتم با دقت انتخاب کن اگه اتفاقی بیوفته می‌کشمت ها؟
چیزی نگفت، بخاطر مشتی که زده بودم کمی عقب رفته بود
- برو اون حروم لقمه رو بیار
محسن با دو بیرون رفت و چند دقیقه بعد با کیان آمد
ترسیده نگاهی به مار بعد به من انداخت
کیان: اتفاقی افتاده خانم
دستم به منظور سکوت روی دماغم گذاشتم.
- هیس صدات نیاد سوال می‌پرسم، جوابی نا مربوط،بدی می‌کشمت
با ترس چشمی گفت که ادامه دادم
- تو برای باند عقاب سرخ کار می‌کنی؟
با ترس نگاهی بهم انداخت که پوزخندی زدم
مار: چرا نمی‌گی هوم؟
کیان به گریه افتاد که اسلحه محسن رو گرفتم
- هرکی خیانت کنه پاداشش مرگه
به قلبش شلیک کردم که افتاد روی زمین تو خ*ون خودش غلت می‌زد. مار خندید که برگشتم سمتش به بازوش شلیک کردم که صداش قطع شد با تعجب به بازوش نگاه کرد
- از هرچی بگذریم نوبت تو رسیده
بازوش،رو نگه‌داشت با د*ر*د گفت
مار: اما تو قول دادی می‌زاری برم.
چونم رو خاروندم
- قضیه‌اش منتفی‌ شد.
به دست دیگش شلیک کردم که دادی از د*ر*د کشید به پاهاش شلیک کردم که خم شد و از دست‌هاش که با زنجیر بسته شده بود آویزون شد، با ل*ذت به د*ر*د کشیدنش نگاه می‌کردم
- می‌دونی می‌خوام دردی که خواهرم کشید با تمام وجود حس کنی، محسن میله د*اغ رو بیار
میله د*اغ رو آورد که با دستکش گرفتمش و نزدیک مار رفتم حتی جون تکون خوردن هم نداشت یاد لحظه‌ای افتادم که انقدر رکسانا زده بودن که از دهن و دماغش خ*ون می‌ومد بعد با میله د*اغ دست و پاش رو از بین برده بودن. میله رو تو جای گلوله ها فرو کردم که از د*ر*د دور خودش می‌پیچید.
- انتقام خواهرم رو گرفتم من از همتون انتقام می‌گیرم،مونده هنوز برای روزبه هم دارم.
میله رو سمتی انداختم به محسن اشاره کردم
- انقدر بالگد بزنیدش که یک جا سالم تو بدنش باقی نمونه به صورتش بیشتر لگد بزنید.
شش تایی به جونش افتاده بودن که یکی دستم رو کشید بهم سیلی زد. با بهت سر بلند کردم بهش نگاه کردم.
- تو چه غ*لطی کردی؟
 
بالا پایین