• انجمن رمان نویسی تک رمان پیرو قوانین جمهوری اسلامی ایران می‌باشد. لطفا از ارسال محتوای خلاف قوانین جمهوری اسلامی ایران خود داری کنید در صورت مشاهده برخورد خواهد شد.

درحال ویرایش رمان روباه شیطانی|سمیه اعلایی کاربر تک رمان

  • نویسنده موضوع Somayeh.a
  • تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها 41
  • بازدیدها 2K
  • Tagged users هیچ

Somayeh.a

کاربر تک رمان
کاربر تک رمان
Nov 14, 2020
44
599
53
نام رمان: روباه شیطانی
نویسنده: سمیه اعلایی
ناظر: ^SaraB֎
ژانر: جنایی، پلیسی
خلاصه: استرس داشت اولین بارش بود؛ که در همچین موقعیتی قرار می‌گرفت می‌دانست راهی که می‌رود غ*لط است. زندگی‌اش را نابود می‌کند اما ادامه می‌داد برای دلی که خ*ون بود؛ برای قلبی که تنها آرامشش را در اینکار می‌دید. در تصمیمش مصمم بود حتی در برابر از دست دادن جانش.​
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
آخرین ویرایش:

م.صالحی

ناظر بازنشسته
نویسنده انجمن
مدیر بازنشسته
Jul 16, 2020
330
4,878
73
31
حوالی کویر
wkyk_cd950d4a-c464-4e85-85cf-2853bef3ea2b.jpeg

خواهشمند است قبل ازتایپ رمان به قوانین زیر توجه کنید


قوانین تایپ رمان

قوانین تایپ رمان | تک رمان - انجمن رمان نویسی | تک رمان

پرسش وپاسخ رمان نویسی

تاپیک جامع پرسش و پاسخ رمان نویسی - انجمن رمان نویسی | تک رمان

تایپک جامع درخواست جلد

* تایپک جامع درخواست جلد * - انجمن رمان نویسی | تک رمان

تایپک جامع دریافت جلد

تایپک جامع دریافت جلد - انجمن رمان نویسی | تک رمان

موفق و موید باشید
مدیریت تک رمان
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
امضا : م.صالحی

Somayeh.a

کاربر تک رمان
کاربر تک رمان
Nov 14, 2020
44
599
53
  • نویسنده موضوع
  • #1
━─━──━─━༻?༺━─━──
#part1
از کنار جنازه ماهان رد شدم؛ آروم آروم به سمت در خروجی رفتم بدون ترس گیرافتادن؛ گیرافتادن هه!.
من آب از سرم گذشته.
سوار موتورم شدم، روی فرمونش ب*وسه‌‌ای زدم. هرکی از اونجا رد می شد، فکر می‌کرد؛ دیونه‌ام. کلتم رو آوردم بالا بهش نگاه کردم. یک کلت که تاحالا بیست ودو نفر باهاش کشته شدن. یک کلت مرگبار به رنگ نقره ایی که روی بدنه اش عکس روباه هک شده؛ آره این کلت مخصوص روباهه. موتور روشن کردم به سمت خونه حرکت کردم. روباه داره میاد منتظر یک انتقام سخت باشید. به ویلا رسیدم که چشمم خورد به حفاظ های برقی ڪه تازه نصبشون رو تموم کرده بودن؛ مطمئنن هرکسی بهش بخوره جوجه کباب میشه. در مخصوص موتورم رو با ریموت بازکردم موتور داخل بردم و پارک کردم. سمت ویلا قدم برمی داشتم که منیره خانم دوون دوون اومد؛ سمتم سرجام ایستادم به زن گردو و تپلی که حکم مادر رو برام داشت خیره شدم. زن خیلی مهربونی بود و دوستش داشتم. وقتی بهم رسید نفسش رو تازه کرد و با خس خسی که بخاطر دویدن و خشکی گلوش بود پرسید:
- اومدی مادر نگرانت شدم چرا دیر کردی؟
با عشق نگاهی بهش کردم، سعی کردم جواب محبتش رو با محبت زیادی بدم.
- قربونت بشم مامانی چیزی نیست که بیرون بودم یکم هوا می‌خوردم.
بازم من رو با محبت بی‌پایانش غافلگیر کرد.
- باشه مادر شهر پر آدم ناشایسته؛ مراقب خودت باش.
بغلش ڪردم، ڪنار گوشش گفتم:
- چشم حالا به بنده حقیر اجازه بده، ملکه تا برم لباس عوض ڪنم.
کمی از من فاصله گرفت و دستی به صورتم کشید.
منیره خانم: برو، اگه این ز*ب*ون رو نداشتی چیکار می‌کردی.
خندیدم به سمت اتاقم راه افتادم.
به در اتاق که رسیدم دستم رو روی صفحه گزاشتم که با اثر انگشتم در اتاق باز شد. داخل رفتم.
خودم رو روی تخت انداختم؛ چشمام رو بستم. احساس کردم؛ یه جسم پشمالو داره خودش رو به دستم مالش میده. با خنده چشم هام رو باز کردم به evil نگاه کردم بغلش ڪردم روباهِ دوست داشتنیم. جونمم براش میدم؛ درسته که روباه ها فریبکارن و منو evil در این مورد خیلی شبیه هم هستیم. سر نارنجی و قرمزش رو ناز کردم که انگشتم رو مکید؛ خوب می‌دونست چیڪار ڪنه تا بخندم. من بی‌نهایت روی انگشتم حساس بودم. خواستم بخندم ولی ل*بم به خنده باز نمی شد، دستم رو از دهنش خارج کردم.
- پسر الان خستم.
چشمام رو بستم و بازم باهاش حرف زدم. هر چند که جوابم رو نمی‌تونست بده ولی آرامش می‌گرفتم.
- امروز چطور بود پسر خوب؟
کمی چشمام رو باز کردم که سرش رو انداخت بالا بعد سرش رو انداخت پایین از خودم یاد گرفته بود؛ این یعنی اینکه نمی‌دونم. بعد پرید پایین و رفت سمت در و بهش کوبید.
- امروز بیرون نرفتی؟
سرشو به راست خم کرد و این یعنی آره.
- باشه evil واسه شام می‌بر‌مت؛ حالا بیا بخوابیم.
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
آخرین ویرایش:

Somayeh.a

کاربر تک رمان
کاربر تک رمان
Nov 14, 2020
44
599
53
  • نویسنده موضوع
  • #1
━─━──━─━༻?༺━─━──━─━
#part2
پرید روی تخت و روی شکم من خوابید. به حدی خسته بودم که به پلک دومی نرسید، خوابم‌ برد.
دو روز از قضیه مرگ ماهان می‌گذشت؛ تو این دو روز از خونه بیرون نرفتم. روی تخت خوابیده بودم که با صدای جیغ بلندی از جام پریدم. آه!. با اعصاب داغون دنبال evil گشتم ولی داخل اتاق نبود؛ به جاش عروسک بزرگش جلوی در بود. در نصفه باز بود ای روباهِ کلک از خرس بالا رفته؛ درو باز کرده. دوباره صدای جیغ اومد که به خودم اومدم و مغزم فعال شد. کلتم رو برداشتم بدو بدو رفتم بیرون از پله ها سرازیر شدم. به پله آخر که رسیدم evil رو دیدم که جلوی مبل ایستاده و دختری با لباس‌های خدمتکاری بالای مبل نگاهش می‌کنه. جیغ دیگه‌ای کشید که فریاد منم بلند شد.
- ساکت شو.
خدمتکار ساکت شدو به من با تعجب و کمی ترس خیره شد ولی یک حس آشنایی تو چشماش دیدم، نفرت آره حسی که سال‌هاست تو وجود خودم ساکنه.
اشاره‌ای به evil کردم که اومد سمتم و پشت پاهام نشست؛ به دختر خیره شدم.
- مگه من صد دفعه نگفتم وقتی خونه ام سروصدا نکنین. ها؟
هـا آخر داد کشیدم. دختره لرز کوچکی زد که منیره خانم با ترس اومد سمتم یه نگاه با اخم به دختره کرد.
- مادرجان یک لحظه بیا یک مسئله مهم بهت بگم.
نگاه با تهدیدی به دختر انداختم و با منیره خانم گوشه‌ایی رفتیم.
- بگو عزیزم؟
- مادر این از خدمتکارای جدیده ولی کاراش آدم رو می‌ترسونه. الان به حیون طفلی لگد زدو بعد رفت بالا مبل جیغ جیغ کرد.
با چیزی که شنیدم گوش‌هام سوت کشید. تیز بهش نگاه کردم حتما ریگی به کفش این دختر هست. آروم آروم سمتش قدم برداشتم.
- اسمت؟
مکثی کرد در اخر جواب داد.
- ماه بانو.
جالبه اسمش رو تا حالا تو باند روزبه نشنیده بودم.
- واسه کی کار می‌کنی؟
یهو نگاهش رنگ باخت و با استرس جواب داد.
- منظورتون نمی‌فهمم.
طفره می‌رفت. با ابروی بالا رفته نگاهی بهش کردم.
- عادت ندارم یه سوال دوبار بپرسم؛ بعدش جواب که دوست ندارم بشنوم فقط یک کلمه اسم شخص و بگو؟
به گریه افتاد. هه!. مظلوم بازی حیفی اینجا چرا بازیگر نشدی. هیچکی نتونسته روباه گول بزنه کلتم رو سمتش نشونه رفتم که گریه‌اش بند اومد اندفعه نگاهش طوفانی و پراز نفرت شد یک گلوله بالای سرش زدم که جیغے زدو دهن بازڪرد.
- میگم میگم.
- می‌شنوم؟
- رو...روزبه باند عقاب سرخ
تعجب نکردم آدم پر نفوذے مثل اون هنوز کمی هم دیر فهمیده. با جیغ ماه بانو از فکر بیرون اومدم.
- تو داداشم کشتی می‌کشمت!.
سمتم حمله کرد که دستش رو گرفتم.
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
آخرین ویرایش:

Somayeh.a

کاربر تک رمان
کاربر تک رمان
Nov 14, 2020
44
599
53
  • نویسنده موضوع
  • #2
━─━──━─━༻༺━─━──━─━
#part3
تقلا می‌کرد تا دستاش رو آزاد کنه؛ که دست مشت شدش رو پیچوندم و با لگد خواستم تو شکمش بزنم؛ اما با حرف بعدیش خشک شدم.
- توروخدا نزن من حامله‌ام!.
خشک شدم. دستاش رها کردم یاد هق‌هق و ضجه‌های عزیز‌ترین فرد زندگیم افتادم؛ ضجه‌هایی که دل کوه و آب می‌کرد. ضجه‌های خواهرم یاد اونروز افتادم.
«تورو خدا نزن حاملم!.
دستام بسته بود؛ نمی‌تونستم جلوی روزبه رو بگیرم، تا جلو همه تن خواهرم به غارت نبره و بچه‌ش رو نکشه. مردی به ظاهر شوهر، که در اصل دست راست روزبه بود و به حال و روز همسرش می‌خندید.»
با ضربه‌ایی که به پام خورد برگشتم به زمان حال و به ماه بانو که بهم لگد زده بود؛نگاه کردم.
من نمی‌تونم مثل روزبه کثیف باشم درسته آدم کشتم، ولی یه بچه بی‌گناه و نمی‌تونم.
کلتم رو سمتش نشونه رفتم.
- داداشت خیانت کرد اطلاعات منو به روزبه داد. کسی که خیانت کنه سزاوار مرگه، ولی تورو نمی‌کشم فقط بخاطر بچه‌ات ولی اگه بفهمم که داری مارموز بازی درمیاری پیدات می‌کنم می‌کشمت.
ماه بانو باگریه افتاد روی زمین وصدای هق هق‌هاش تموم خونه رو گرفت.
- توروخدا بکشم تو نکشیم روزبه می‌کشتم من زندگیم تباه شد، خودم تباهش کردم اگه اطلاعات تو ندم به روزبه می‌کشتم.
نشستم روی زمین جلوش دلم نمی‌خواست یک بچه و مادر دیگه مثل خواهرم کشته بشن.
- کمکت می‌کنم از ایران برید؛ با بچه‌ات می‌فرستمت پیش آشنام فقط اشتباه ازت سر نزنه، که خودم بجای روزبه می‌کشمت.
با گریه روی شکمش دست گذاشت!.
- با اینکه داداشم کشتی ولی می‌بخشمت، ازت ممنونم که جون بچم نجات دادی.
سر تکون دادم؛ بلند شدم.
- محسن؟
محسن از جلوی درسمتم اومد.
- بله خانم؟
- بفرستش استرالیا خیلی مواظبش باش، تاکید می‌کنم خیلی. نباید سر خودش و بچش بلایی بیاد.
- چشم خانم.
با محسن به ماه بانو کمک کردیم تا از روی زمین بلند بشه. کمی با تردید نگاه می‌کرد که دستی روی شونش گذاشتم.
- نگران نباش از طرف من یا افرادم آسیبی بهت نمی‌رسه.
لبخندی زد. دستش رو رها کردم که همراه محسن به جلوی در رفت.
دستی به چشمای بغض کرده‌ام کشیدم.
- محسن شماره من رو به خانم بده.
صورتم رو سمت ماه بانو که حالا نگاهش به من بود چرخوندم.
- هرمشکلی برات پیش اومد حتماً بهم زنگ بزن.
ماه بانو با لبخند سمتم اومد و بغلم کرد و زمزمه کرد.
- نزار انتقام روح مهربونت رو خراش بده. ممنونم ازت.
دوباره سمت در رفت و از در خارج شدن.
صداش تو گوشم می‌چرخید. نزار انتقام روح مهربونت رو خراش بده.
آهی کشیدم!. واسه این‌کار خیلی دیرشده.
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
آخرین ویرایش:

Somayeh.a

کاربر تک رمان
کاربر تک رمان
Nov 14, 2020
44
599
53
  • نویسنده موضوع
  • #3
━─━──━─━༻?༺━─━──
#part4
به سمت evil رفتم و بغلش کردم؛ چرا دقت نکردم که ‌evilلنگ می‌زنه.
- قربونت بشم که داغون شدی.
سرش رو ب*و*سیدم. همین‌جور که تو بغلم بود به سمت اتاق رفتم. دستم رو گذاشتم که در بازشد. Evilرو گذاشتم روی تخت و از جعبه کمک‌های اولیه آوردم؛ شروع به بستن پای evilکردم. کارم رو تموم کردم و روی تخت نشستم که چشمم به قاب عکس خانوادگیم خیره موند. از روی میزگرفتم و بغلش ڪردم.
- قول می‌دم انتقام همتون رو از روزبه بگیرم.
خاطرات تلخ داشت دوباره تو ذهنم دوره می‌شد که با عصبانیت قاب عڪس رو به تخت کوبیدم؛ به سمت حموم رفتم. لباس‌هام رو درآوردم و دوش آب گرم رو باز ڪردم که آب با شدت روی سرم ریخت کم کم از عصبانیتم کمتر شد. حو*له‌ای تن ڪردم؛ جلوی آینه رفتم و به چهره خودم خیره شدم. صورت سفید، ابرو‌های هشتی ودماغی عمل شده؛چشمای سبز عسلی که نفرت داخلش شعله می‌کشید. دختری به اسم روشنا که با بیست سال سن تبدیل به دستگاه کشتار حرفه‌ای شده. با اعصبابی که دوباره ت*ح*ریک شده بود؛ مشتی به آینه کوبیدم که با صدای گوش‌خراشی درهم شڪست.
یکی م*حکم به در‌کوبید. سمت در رفتم و بازش ڪردم که با دیدن فرد جلوی در شکه شدم. کم کم اخمام تو هم رفت.
- این‌جا چه غ*لطی می‌کنی؟
اخماش رو مثل من تو هم ڪشید.
- چیه دختر عمو از دیدنم خوشحال نشدی؟
به در تکیه دادم با نگاه تحقیرآمیزی نگاهش ڪردم.
- نه، برگرد به همون خ*را*ب شده‌ای که تاحالا بودی.
چشم غره‌ای رفت.
- ببین روشنا چه بخواهی و چه نخواهی اومدم.
مکثی کرد، انگار شک داشت تا بگه یا نه، اما بازم ادامه داد.
- قصدم کمکه می‌دونم می‌خوای بگی نه و این حرف‌ها ولی زن‌عمو تو و رکسانا رو به من سپرده بود.
با شنیدن حرف‌های بیخودش چنان سیلی به صورت‌اش کوبیدم که به سمت چپ خم شد. یعقه‌اش رو گرفتم که دستم سوخت ولی توجه‌ای نکردم.
- با چه رویی این حرف‌ها رو می‌زنی؟ خوب گوش کن چی می‌گم. وقتی خواهرم ضجه می‌زد و بهش دست* د*رازی شد کجا بودی؟ وقتی هر روز هزار جور کتک از اشوان خوردم کجا بودی؟
سرم گیج رفت که از یعقه آرسین س*فت‌تر چسپیدم و نفس عمیقی کشیدم و اندفعه با لحن اروم‌تری ادامه دادم.
-من نیازی به حامی که فقط اسم حامی رو یدک می‌کشه ندارم.
هیچی نمی‌گفت و سرش پایین بود. یهو سرش رو بلند کرد بهم نگاه کرد.
- روشنا دستت چیشده؟
دستم رو بالا آوردم ڪه دیدم خ*ون چکه می‌کنه. خواست دستم رو بگیره که عقب کشیدمش.
- از خونه و زندگیم گمشو بیرون.
دستش رو گذاشت روی سرش و فشار داد.
- به خاک زنعمو اومدم تا جبران کنم اجازه بده تا خودم رو ثابت ڪنم.
ابروای بالا انداختم.
- خاک مامان من رو قسم نخور دروغ‌گو، تو همون موقع که بهت گفتم بیا انتقام بگیریم، بجای کمک به من فرارم دادی خارج ثابـت شدی.
خواستم در اتاق رو ببندم که در رو هل داد داخل آمد.
- هی داری چیڪار می‌کنی؟
سمت سرویس بهداشتی تو اتاق رفت و زمزمه کرد.
- دو دقیقه ساکت باش.
ساکت خیره شدم بهش تا ببینم چیکار می‌کنه. جعبه کمک‌های اولیه رو برداشت شروع به پانسمان دست من کرد. آخرین چسپ رو هم زد و با رضایت گفت:
- خب تموم شد.
به دستم که حالا باند پیچی بود نگاه کردم.
-خب دیگه می‌تونی از خونم بیرون بری.
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
آخرین ویرایش:

Somayeh.a

کاربر تک رمان
کاربر تک رمان
Nov 14, 2020
44
599
53
  • نویسنده موضوع
  • #4
━─━──━─━༻?༺━─━──
#part5
با عصبانیت نگاهم کرد. منم زل زدم بهش که پوفی کشید و از کیفی که از اول همراهش بود برگه‌ای رو در آورد و سمتم گرفت. به برگه نگاه کردم و بعد نگاهم رو سمت آرسین کشیدم.
- این چیه؟
آرسین: برگه تفاهم نامه قاچاق دخترها به عرب‌ها.
چشم‌هام رو ریز کردم و کاغذ رو از دستش کشیدم. امضای روزبه پای برگه بود.
- خب این برگه دست تو چیکار می‌کنه؟
بامهربونی نگاهم کرد.
- خب این کپیه و من برای کمک به تو به عنوان شریک به روزبه نزدیک شدم.
چیزی تو مغزم ارور می‌داد بهش شک داشتم. با پام کوبیدم به شکمش که افتاد که سریع پام رو روی قفسه س*ی*نه‌اش گذاشتم.
-از ڪجا معلوم برای روزبه کار نکنی نیومده باشی برای نابودی من؟
معلوم بود خیلی عصبانی شده؛ از لای دندون‌های چفت شده‌اش غرید.
- روشنا باورم نمی‌شه انقدر به من شک داشته باشی من هیچ‌وقت به دخترعموی خودم آسیب نمی‌زنم.
جفت ابروهام بالا دادم نگاهش کردم که ادامه داد.
- باشه اگه شک داری مسئله‌ای نیست من از اینجا می‌رم.
پام برداشتم که بلند شد و بعد برداشتن کیف و کاغذ خواست بره بیرون. نباید این موقعیت رو از دست بدم اگه راست بگه می‌تونه مهره خوبی باشه؛ فقط همین یه‌بار ریسک می‌کنم.
از در خارج شده بود‌.
- باشه قبوله.
برگشت و با شک نگاهی بهم انداخت. ادامه دادم.
- البته اگه تو نظرت عوض شد من حرفی ندارم می‌تونی بری.
سری به معنای نه تکون داد و برگشت تو اتاق و کاغذ جلوم گرفت که از دستش گرفتم. نگاهی به برگه انداختم ولی حواسم پیش آرسین بود. یکم این پا و اون پا کرد و در آخر گفت:
خب من امشب باید اینجا بمونم.
دستم رو به ک*م*رم زدم.
- برای چی؟
آرسین: بیرون پر جاسوس‌های روزبه است.
اخم‌هام تو هم رفت.
- نفهمید که اومدی اینجا؟
سرش رو خاروند و با مکث جواب داد.
-نه حواسم خیلی جمع بود.
سری تکون دادم به سمت در رفتم.
- بیا می‌گم برات اتاق آماده کنن.
-ممنون
از اتاق بیرون شدم و ترانه رو صدا زدم که بعد چند ثانیه با عجله بالا اومد.
ترانه: جانم خانم؟
نگاهی به من و آرسین انداخت در آخر سرش رو پایین انداخت. کلاه حو*له رو از سرم انداختم دستی به زیر موهام کشیدم.
- اتاق کناری رو برای آقا آماده کن و اگه شام نخوردن؛ براشون شام حاضر ڪن.
ترانه: چشم خانم.
خواست بره پایین که با صدای آرسین ایستاد.
- شام خوردم ولی ممنون می‌شم برام قهوه حاضر کنی.
ترانه رفت، منم خواستم برم پایین که دستم رو کشید.
- کجا با این حو*له‌ات برو لباس درست تن کن.
چپ چپ نگاهش کردم که چشم غره‌ای وحشتاک سمتم رفت و در آخر پایین رفت. واسه من دستور می‌ده ایشالله کرونا بگیری بمیری راحت بشم.
داخل اتاق شدم و در کمد رو باز کردم؛ بعد پوشیدن لباس بیرون رفتم. آرسین روی مبل لم داده بود و قهوه می‌خورد.
سمت بیرون رفتم که مثل خمیر پیتزا دنبالم کش اومد. با کنجکاوی پرسید:
- کجا میری؟
جوابی از طرف من دریافت نکرد به محسن اشاره کردم که سمتم اومد.
-بگو همه نگهبان‌ها بیان اینجا.
چشمی گفت و رفت تا بقیه رو صدا بزنه.
همه جمع شده بودن و منتظر به من نگاه می‌کردند.
صدام رو صاف کردم خیلی جدی شروع به صحبت کردم.
- اگه فقط یک‌بار دیگه بدون اطلاع قبلی به من در ویلا رو به روی کسی باز کنید. زندگی رو برای همتون جهنم می‌کنم.
بله‌ای گفتند که اشاره کردم رفتند.
آرسین آمد و جلو صورتم ایستاد. با اخم اشاره‌ای به نگهبانا کرد.
- چه‌خبره؟
از این که همه‌اش سعی در فهمیدن کارهام داشت؛ اخم‌هام توهم رفت.
- توڪارهای من فضولی نکن آرسین و تو خونه من چرخ نخور.
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
آخرین ویرایش:

Somayeh.a

کاربر تک رمان
کاربر تک رمان
Nov 14, 2020
44
599
53
  • نویسنده موضوع
  • #5
━─━──━─━༻?༺━─━──
part6#
با تعجب نگاهی بهم انداخت که بی‌توجه به سمت ویلا قدم برداشتم که با مکثی دنبالم اومد. با بهت زمزمه کرد.
آرسین: خیلی عوض شدی.
خسته از این همه تلاش کردن‌هاش برای حرف زدن سمتش برگشتم.
- آره شدم خوب به من نگاه کن چیزی جز نفرت تو وجودم نیست. مُرد اون دختر معصوم پس حواست به کارات باشه.
نگاهم رو از چشمای خسته‌اش گرفتم به سمت اتاقم رفتم. در اتاقم که باز شد خودم روی تخت انداختم. خیلی خسته بودم. باید دنبال موقعیت خوبی برای ضربه به روزبه می‌گشتم. با فکر به آینده تاریک و شاید‌ هم روشن به‌خواب رفتم.
با صدای آلارم گوشیم از خواب بلند شدم؛ سمت سرویس رفتم صورتم رو که شستم بیرون اومدم باید می‌رفتم از نزدیک وضع خونه روزبه رو چک می‌کرد. مانتو شلواری پوشیدم. سمت evilرفتم سرش رو ب*و*س کردم.
- ناراحت نباشی‌ها زودی برمی‌گردم.
در رو که باز کردم آرسین جلو در اتاقم دیدم. ابروهام ناخداگاه بالاپرید.
- کاری داشتی؟
نگاهی بهم انداخت و با تعجب پرسید.
- جایی می‌رفتی؟
بی‌توجه به سوالی که پرسید؛ دوباره سوالم رو پرسیدم.
- کاری‌داشتی؟
سری تکون داد و با اخم شروع به حرف زدن کرد.
- روزبه زنگ زده بود موقعیت خوبی برای ضربه بهش پیدا کردم.
ذوق اینکه یه روز، روزبه رو به خاک بزنم همه بدنم رو گرفت.
- بیا داخل.
داخل اتاق شدم کمد لباس‌هام هل دادم که در اتاق کارم دیده شد. بخاطر اسلحه‌ها و مدارکی که از روزبه دارم در اتاق رو مخفی کردم.
- زیرکانه بود.
سرم رو تکون دادم و کف دستم رو صفحه گذاشتم که در باز شد. کنار رفتم تا داخل بره وقتی رفت منم وارد شدم و در رو بستم. داشت به حکم های کارته و تکواندوم نگاه می‌کرد، خواست یه دونش رو بگیره.
- دست بزنی خونت پای خودت.
چشم غره‌ای رفت و نشست رو مبل جلوی میز منم رو مبل جلوییش نشستم. دستاش رو بهم گره زد و با جدیتی که تا حالا ازش ندیده بودم؛ شروع به توضیح دادن کرد.
- تو این مدت خیلی بهم اعتماد کرده و تو این مدت فهمیدم مدارک رو تو اتاق مخصوصی نگه‌ می‌داره؛ امنیت بالایی هم داره و قراره مهمونی برای ورود پسرش بگیره ما...
پس اشوان داره برمی‌گرده موقعیت خوبی برای نابودی هردوتاشونه.
- نقشه خوبی من با بچه‌ها حرف می‌زنم تا آمادگی بگیرن.
خواستم بلند بشم که دستم رو گرفت.
- من می‌ترسم. نه از جون خودم بلکه از این می‌ترسم که تو آسیب ببینی؛ مطمئنی می‌خوای این‌کار انجام بدی؟
نشستم سرجام و دستش رو برای اطمینان دادن بهش فشردم.
- آرسین من کلی صبرکردم با ضعف‌هام جنگیدم؛ تا بتونم انتقام بگیرم من نمی‌ذارم بلایی سرم بیاد. نه تنها خودم بلکه نمی‌ذارم دیگه اون آدم به اطرافیانم آسیبی بزنه.
بعد حرفم بلندشدم اجازه بیشتر مخالفت کردن رو بهش ندادم.
- خب مثل این‌که کارمون هم تموم شد؛ بهتره بریم.
بلند شد از کنارم رد شد. با اینکه دوسال از من بزرگ‌تره ولی خیلی از من بلندتره قدش و چشم و ابروی مشکی و جذبه‌ای که داره اون رو تبدیل به آدم خشنی می‌کنه.
کمد رو هل دادم که دیدم آرسین تو اتاق نیست. کِی رفت بیرون؟ سرم رو تکون دادم که در اتاق زده شد و منیره خانم داخل اومد.
منیره خانم: دخترم غذا حاضره.
- چشم الان میام.
باشه‌ای گفت و بیرون رفت.
نشستم جلوی آینه و موهای پسرونم رو به عقب شونه کردم و به سمت در رفتم بازش کردم و پایین رفتم. میزغذا آماده بود. منیره خانم برام غذا کشید؛ شروع به خوردن کردم. با صدای آرسین سرم رو بلند کردم.
- امروز کاری نداری؟ کمی باهم بریم بیرون خوش‌ می‌گذره.
هه! من سه سال هیچ خوش‌گذرونی نرفتم و حتی نمی‌دونم چه‌طوری باید خوش‌‌گذشتون. با صدای منیره خانم از فکر بیرون اومدم
منیره خانم: برو دخترم خیلی وقته خنده رو لبت ندیدم.
- نه نمی‌رم من حوصله ندارم.
منیره خانم: حرف نباشه می‌ری همین که گفتم.
سری تکون دادم بلند شدم.
منیره خانم: کجا؟ توکه چیزی نخوردی.
- کمی کار دارم سیر شدم.
رفتم بالا که دیدم در اتاقم بازه، ولی من یادمه که موقع بیرون اومدن بستمش.
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
آخرین ویرایش:

Somayeh.a

کاربر تک رمان
کاربر تک رمان
Nov 14, 2020
44
599
53
  • نویسنده موضوع
  • #6
━─━──━─━༻?༺━─━──
#part7
آروم داخل اتاق شدم ڪسی نبود. سمت کمد رفتم و هلش دادم در بسته بود؛ کمد هل دادم سرجاش و سمت پایین دوییدم.
- محسن؟
چشمام رو بستم به نرده‌ها تکیه دادم.
- بله خانم چیزی شده؟
با صدای محسن چشمام رو باز کردم. به دستش چ*ن*گ انداختم.
- یکی وارد ویلا شده بدو بدو با بچه همه ویلا رو بگردین.
محسن رفت و آرسین نگران جلو اومد. به سمت در رفتم و بلند خطاب به آرسین گفتم:
- مواظب منیره خانم اینا باش.
کلتم که همیشه همراهم بود رو درآوردم و تندی سمت پشت باغ رفتم. کی جرعت کرده وارد حریم من بشه.
چشمام رو تیز کردم. همه جا رو زیر نظر داشتم و گوشام آماده شنیدن صدایی برای شلیک به سمتش بود. سمت راستم سایه‌ای حرکت کرد و پشت تنه درختے رفت. آروم سمتش قدم برداشتم.
- می‌دونستی روباه‌ها عاشق بازےهستن، ولی خب با تو بازی نمی‌کنم؛ بهت جایزه می‌دم اگه بیای بیرون بدون زجر می‌کشمت.
رسیدم به درخت که سایه خواست تکون بخوره.
- فکر فرارم نکن چون همه ویلا ازافراد من پره.
اومد بیرون از پشت درخت که خودم رو عقب کشیدم ماشالله چه‌قدر هیکلش گندس. تو بهت هیکلش بودم که لگدی زد به پهلوم و پرت شدم، روی زمین تا خواست لگد دیگه‌ای بزنه ڪلتم رو که توی دستم بود رو بلند کردم به پاش شلیک کردم که دادی کشید و روی زمین نشست. پهلوم می‌سوخت ولی بلند شدم و سمتش رفتم با لگد زدم به صورتش و خم شدم روش و پشت سرهم به صورتش مشت می‌زدم. دستش رو بالا آورد و مشتی به پهلوم زد که دردش بدتر شد. از جام بلند شدم. خواست بلند بشه که با پام لگدی به پاش که گلوله خورده بود زدم که داد کشید. اطرافم تاریک بود و صورتش رو نمی‌دیدم. با افتادن نور چراغ قوه رو صورتش چشمام از بهت گرد شد. این‌که مار سفید بود. عصبانیتم دو برابر شدو از یعقش گرفتم و بلندش کردم خودش بود قاتل خواهرم، هه!. بهتر بگم شوهر خواهر عزیزم. خ*ون تو دهنش رو تف کرد و شروع به حرف زدن کرد و انگار با ناخن به روح و روان من خراش می‌انداخت.
- روزبه گفته بود خیلی زرنگی ولی فکرنمی‌کردم در این حد باشی.
دندون‌هام رو روی هم فشار دادم. نگاهی به سرتاپام کرد.
- خیلی بزرگ شدی. برعکس دختری شدی که اشوان به باد کتک می‌گرفتش. تو همیشه از رکسانای احمق زرنگ‌تر بودی.
مشتی به دهنش کوبیدم که چون انتظار نداشت به پشت افتاد روی زمین تو صورتش خم شدم تفی توی صورتش کردم.
- اسم خواهر من رو به دهن کثیفت نیار که بد قاطی می‌کنم.
قیافم تو هم کردم ادامه دادم.
-آره درسته رکسانا احمق بود که به لاش‌خوری مثل تو اعتماد کرد.
بلند شدم و به سمت محسن رفتم.
- ببرینش پایین با این خیلی کار دارم.
پوزخندی به صورت مار سفید زدم که خشمش بیشتر شد. با تمام نفرتم تو صورتش زمزمه کردم.
- حالا وقت انتقام گرفتن منه.
سمتم حمله کرد که محسن جلوی پاش گلوله‌ای زد.
- تاوان کارت رو می‌دی.
همینطور که به من فحش می‌داد؛ بردنش سمت پایین که آرسین از پشت درختی بیرون اومد. با استرس به من نگاه کرد.
- اون من رو دیده روشنا نباید بزاری بره.
با دست کوبیدم تو پیشونیم و به زمین خیره شدم.
- لعنت بهش، باشه.
انگار که چیزی یادش اومده باشه؛ با دودلی پرسید:
تو با صورتش اونکار کردی؟
با یاد صورت منحوسش اخمام تو هم رفت.
- آره ڪار من بود.
خواستم سمت انباری برم که یوسف به سمتم اومد.
- خانم آقا علی و خانوادش اومدن اجازه هست در رو باز ڪنم.
چه‌طور ممکنه؟ دایی بزرگ اینجا چیکار می‌کنه. اصلاً از کجا فهمید من برگشتم به ایران؟
- در رو باز کن یالا پسر.
یوسف با دو دور شد. آه دایی همه‌چی رو خ*را*ب کردی. حالا با مار سفید چیکار کنم؟.
آرسین دستش رو روی شونم گذاشت.
- حالا می‌خوای چیکار کنی؟
موهام که تو پیشونیم ریخته بود عقب دادم.
- نمی‌دونم، تو برو انبار مواظب باش فرار نکنه خیلی زرنگه.
رفت سمت انبار که قسمت پایینی باغ بود و منم رفتم سمت در ویلا که در باز شد و ماشین دایی داخل اومد. بهش نگاه کردم چه‌قدر از این مرد متنفرم. پیاده شدن و سمت من اومدن که دایی با اخم پرسید.
- پس روشنا کجاست؟
جان؟ خب حق داره نشناسه. بعد چندسال زحمت داده به خودش تا بیاد ببینه من زندم یا نه. البته به لطف عمل دماغم خیلی عوض شدع بودم.
- من روشنام.
چشمای همشون گشاد شد. الناز اومد جلو به چشمام زل زد یهو با جیغ گفت.
- به جان علی خود روشناست.
زن دایی اومد جلو بغلم کرد و با مهربونی ذاتیش پرسید.
- خوبی دختر خوشگلم؟
- ممنون زن دایی شما خوبین؟
جوابم رو با بوسی داد و با علی هم دست دادیم ولی دایی با اخم نگاهم می‌کرد.
- این چه وضعی که برای خودت درست کردی؟ میخوای آبروی مامانت رو ببری؟
اخم‌هام توهم رفت ولی چیزی نگفتم و به جاش به داخل دعوتشون کردم.
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
آخرین ویرایش:

Somayeh.a

کاربر تک رمان
کاربر تک رمان
Nov 14, 2020
44
599
53
  • نویسنده موضوع
  • #7
━─━──━─━༻?༺━─━──
#part8
چون خسته بودن رفتن تا استراحت کنند، دایی موقع بالا رفتن می‌خواست چیزی بهم بگه اما بیخیال شد؛ به پله زل زدم و دستم رو کردم تو موهام و به‌هم ریختمش. ل*بم رو تو دهنم جمع کردم. باید یه نگاهی به وضعیت مار می‌نداختم؛ حتما با نقشه قبلی اومده اینجا آه این وسط فقط اومدن دایی رو درک نمی‌کنم. با
همین افڪار سمت انباری ته باغ رفتم. آرسین جلوی در ایستاده بود. نزدیک آمد نگران پرسید
- می‌خوای چیکار کنی باهاش روشنا؟
- می‌خوام کاری کنم که لایقشه
چشماش نگران شد اما چیزی نگفت چون می‌دونه تصمیمی بگیرم تا تهش پاش هستم. محسن در انبار باز کرد که صدای داد مار هم بلند شد به شوکر وصلش کرده‌بودن. فحش می‌داد و داد می‌کشید، چشمش،به من افتاد و شروع به فحش دادن به من‌کرد.
- دختر ک*ثافت نابودت می‌کنم از بین می‌برمت.
پوزخندی زدم جلو رفتم و از فاصله پنج سانتی متری بهش زل زدم.
- الان تو موقعیتی نیستی که تهدید کنی. هروقت تونستی از اینجا سالم بری می‌تونی انتقام هم بگیری.
اون هم پوزخندی زد.
- درسته اما مایک برادرم هست؛ تو قطعا به دست اون می‌میری.
خنده بلندی کردم و به حسین یکی از محافظ ها اشاره کردم به شوک دادن ادامه بده.
- موفق باشه.
سمت در رفتم و به حسین گفتم:
- اگه تا شب اعتراف نکرد صدام کن
بیرون رفتم، روزبه خیلی بی‌رحم باید حواسم رو خیلی جمع کنم. باید می‌فهمیدم با چه روشی به خونه من وارد شده؛ اونم با این حجم از محافظت کردن. میز شام آماده بود با دایی اینا شام می‌خوردیم؛ که علی زد به دستم‌، برگشتم سمتش.
- چیزی لازم داری؟
خنده‌ای کرد.
- نه روشنا اون اسباب بازی‌ها رو هنوزم داری. چه‌قدر عاشق اون عروسک ‌مو صورتیه بودی.
با فکر خوش دوران کودکی بغضی کردم که بقیه‌هم متوجه شدند.
- همشون تو آتیش سوزی ویلا سوختن
علی هم انگار ناراحت شد؛ چون اخم کرد و چیزی نگفت و تند تند شروع به گرفتن قلمه‌کرد.
«مامانم دست می‌کشید روی موهام و با مهربونی برام شونه می‌کردشون.
- مامانی منم از اون عروسک مو صورتی می‌خوام که برای رکسانا گرفتین بابا اومد بهش بگو.
با مهربونی که جزئی از وجود پاکش بود. جواب داد.
- چشم دخترم چشم
رکسانا با خود شیرینی سرش رو روی شونه مامان گذاشت و با اخم به من نگاه کرد
- حسودی نکن من نمی‌خوام مثل من بگیری.
بغض کرده نگاهش کردم که نشست کنارم و بغلم کرد و با مهربونی گفت:
- زود بغض نکن روشنا بیا عروسک خودم بهت می‌دم»
-روشنا، روشنا؟
به علی که صدام می‌زد نگاه کردم.
- بله؟
به در اشارع کرد.
- انگار یکی از محافظ‌ها کارت داره.
با فکر این‌که اتفاقی افتاده باشه؛ سریع بلند شدم سمت بیرون رفتم. محسن ایستاده بود.
- چی‌شده؟
سرش رو بلند کرد و با استرس گفت
- خانم اعتراف کرد گفت که چجوری وارد خونه شده.
اخم‌هام توهم رفت خداکنه اونی نباشه که فکر می‌کنم، یه جاسوس دیگه توخونم.
-بگو؟
با دودلی زمزمه کرد.
- انگار نفوذی بین محافظ‌ها دارن.
ایشالله خودم کفنت کنم.
- کیه نگفت؟
سری به معنای نه تکون داد
- نه خانم چیزی نگفت.
- باشه بریم.
سمت انبار رفتیم. صدای دادهای مار تا بیرون می‌ومد؛ داخل شدیم که صندلی جلوی پام افتاد به مار که با پای آزادش لگدی به صندلی زده بود نگاه کردم.
- دعا کن دستام آزاد نشه
با پوزخند به عصبانیت زیادش نگاه می‌کردم. که با شلاق به تنش شلاقی زدن.
- اسم نفوذی‌ رو بگو تا آزادت کنم.
لحظه‌ای ایستاد و با شک پرسید.
- اگه نکردی؟
شونه‌ای بالا انداختم.
- قول می‌دم آزادت ڪنم.
بدون درنگ سرش رو بالا کرد و اسم رو گفت:
- کیان.
باورم نمی‌شد ولی خب منم به کیان شک داشتم؛ همیشه توهمه جا حضور داشت و سعی در نزدیک کردن خودش به من داشت.
- اگه دروغ بگی؟
سری تکون داد چشماش رو خسته بست.
مار: مدارک زیادی دارم اون بهم گفت تو مدارک روزبه رو تو اتاقی مخفی نگه می‌داری.
خدا بگم چی‌کارت نکنه؛ رو به محسن کردم با مشت به صورتش کوبیدم.
- مگه من نگفتم با دقت انتخاب کن اگه اتفاقی بیوفته می‌کشمت؟
چیزی نگفت. بخاطر مشتی که زده بودم کمی عقب رفته بود.
- برو کیان رو بیار.
محسن با دو بیرون رفت و چند دقیقه بعد با کیان اومد.
کیان ترسیده نگاهی به مار بعد به من انداخت.
- اتفاقی افتاده خانم؟
دستم به منظور سکوت روی دماغم گذاشتم.
- هیس صدات نیاد سوال می‌پرسم. جوابی نا مربوط بدی می‌کشمت.
با ترس چشمی گفت که ادامه دادم.
- تو برای باند عقاب سرخ کار می‌کنی؟
با ترس نگاهی بهم انداخت که پوزخندی زدم.
- چرا نمی‌گی هوم؟
با این حرف مار کیان لرز کوچیکی کرد. قطره اشکی از چشمش پایین چکید.اسلحه محسن رو گرفتم.
- هرکی خیانت کنه؛ پاداشش مرگه.
به قلبش شلیک کردم که افتاد روی زمین تو خ*ون خودش غلت می‌زد. مار خندید که برگشتم سمتش به بازوش شلیک کردم که صداش قطع شد. با تعجب به بازوش نگاه کرد
- از هرچی بگذریم نوبت تو رسید
با د*ر*د گفت:
- اما تو قول دادی می‌زاری برم.
چونم رو خاروندم.
- قضیه‌اش منتفی‌ شد.
به دست دیگش شلیک کردم که دادی از د*ر*د کشید به پاهاش شلیک کردم که خم شد و از دست‌هاش که با زنجیر بسته شده بود؛ آویزون شد. با ل*ذت به د*ر*د کشیدنش نگاه می‌کردم.
- می‌دونی می‌خوام دردی که خواهرم کشید با تمام وجود حس کنی. محسن میله د*اغ رو بیار.
میله د*اغ رو آورد که با دستکش گرفتمش و نزدیک مار رفتم حتی جون تکون خوردن هم نداشت. یاد لحظه‌ای افتادم که انقدر رکسانا زده بودن که از دهن و دماغش خ*ون می‌ومد بعد با میله د*اغ دست و پاش رو از بین بردن. میله رو تو جای گلوله ها فرو کردم که از د*ر*د زیاد داد می‌کشید و دستاش که بسته بود رو م*حکم تکون می‌داد.
- انتقام خواهرم رو گرفتم من از همتون انتقام می‌گیرم. مونده هنوز برای روزبه هم دارم.
میله رو سمتی انداختم به محسن اشاره کردم.
- انقدر بالگد بزنیدش که یک جا سالم تو بدنش باقی نمونه به صورتش بیشتر لگد بزنید.
شش تایی به جونش افتاده بودن که یکی دستم رو کشید بهم سیلی زد. با بهت سر بلند کردم بهش نگاه کردم.
- تو چه غ*لطی کردی؟
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
آخرین ویرایش:

Somayeh.a

کاربر تک رمان
کاربر تک رمان
Nov 14, 2020
44
599
53
  • نویسنده موضوع
  • #8
━─━──━─━༻?༺━─━──
#part9
به علی که با عصبانیت نگاهم می‌کرد خیره شدم. با عصبانیتی بیشتر از من داد کشید.
- اینجا چه‌خبره؟
داد می‌کشید و این رو عصابم خط می‌انداخت.
- چرا جواب نمی‌دی؟ اصلا چرا به من الان می‌رم به بابا می‌گم.
با حرس بهش نگاه کردم اگه دایی بفهمه کارم تمومه. همین‌طوری من رو مایه ننگ می‌دونه؛ خواست سمت در بره که جلوش رو گرفتم.
- توضیح می‌دم.
ایستاد و با اخم نگاهم کرد.
- خیلی دوست دارم بفهمم هدفت از قتل آدما چیه؟
اخمام از لفظ قتل توی هم رفت.
- من قاتل نیستم
پشتش رو بهم کرد.
- پس توضیح بده روشنا تا منم بفهمم
سرمو با دستم نگه‌داشتم اول باید از شر جنازه این دوتا راحت می‌شدم.
- محسن
محسن: بله خانم
با سر اشاره‌ای به جنازها کردم.
- اینارو جمع کن و از بین ببر.
چشمی گفت و رفت.
به علی که هنوز به من نگاه می‌کرد، نگاهی انداختم.
- ۱۲شب همین‌جا می‌بینمت حرفام رو بشنو بعد اگه قانع نشدی به دایی بگو.
از انبار خارج شدم و سمت ویلا رفتم. آخه تو از کجا پیدات شد؛ کم دردسر کشیدم و دارم توهم اضافه شدی.
دایی و بقیه تو پذیرایی بودن و فیلم نگاه می‌کردند. رفتم کنارالناز نشستم. النازدوسال از من کوچیک‌تر بود.
- دانشگاه چه‌طور می‌گذره؟
نگاهم از تلویزیون به سمتش کشیدم. کدوم دانشگاه دلش خوشه.
- خوبه درسا سخته ولی خب می‌خونیم دیگه.
تابی به گ*ردنش دادو با ذوق گفت:
- منم که مهندسم.
لبخندی به ذوقش زدم و بهش حسودیم می‌شد من وقتی ۱۸سالم بود تمام وقتم تو باشگاه می‌گذروندم؛ تا خوب بتونم مبارزه کنم. شاید اگه خانواده منم زنده بود؛ الان تنها دق دقم درسای دانشگاه بود.
الناز دستم رو تو دستش گرفت. با حسرت گفت:
- چندسال قبل که برای اولین برا دیدمت خیلی شیطون بودی و الگوی من تو شیطنت، ولی الان آروم‌تر از قبل شدی. روشنا حالت خوبه؟
لبخندی به مهربونیش زدم.
- خب تنهایی آدم رو منزوی می‌کنه؛ عادت کردم.
چیزی نگفت و با بغض به زمین زل زد. برای اینکه از اون جو متشنج بیرون بیارمش زدم روی دستش.
- با evil آشنا شدی؟
برگشت سمتم با لبخند نگاهم کرد.
- نه اون کیه؟
بلند شدم اونم بلند کردم.
- بیا نشونت می‌دم.
باهم سمت اتاق رفتیم؛ در اتاق که باز شد. دوتایی داخل رفتیم.
- کجایی evil؟
از پشت عروسک بزرگ بیرون آمد که الناز جیغی از ذوق زد و سمتش رفت و دستی به سرش کشید که evilبراش سر تکون داد.
- وای روشنا روباه داری. خدایا این روباه چه‌قدر گوگولیه.
چشمای الناز شبیه ایموجی قلب شده بود.
یک ساعت می‌شد که الناز و من با evilبازی می‌کردیم و الناز بیشتر از قبل به evilعلاقه‌مند می‌شد.
ساعت یع ربع به دوازده بود، بلند شدم به الناز که هنوز مشغول بازی با evil بود نگاه کردم
- الناز من کمی‌ درس دارم می‌تونی با evilبرید اتاق خودتون تا من درس بخونم؟
دروغ که شاخ و دم نداشت. الناز سری تکون داد و با evilبیرون رفتن که در کمد باز کردم و تاپ گ*شا*دی با شلوار جین پوشیدم و موهام بالا بستم.
رفتم بیرون و در اتاق آرسین باز کردم تا بهش خبر بدم که یکی تو تاریکی گلوم رو گرفت و کوبیدم به دیوار چون تاریک بود نمی‌دیدم ولی از عطرش فهمیدم آرسینه.
- آرسین ولم ڪن.
انگار تازه فهمید منم که گلوم رو ول کرد و برق رو روشن کرد. با پشیمونی نگاهم کرد نفس‌های عمیقی کشیدم تا دوباره راه گلوم باز بشه.
- متاسفم فکر کردم....
چیزی نگفت که منم کشش ندادم.
- علی دید من مار و کیان رو کشتم.
چشماش گشاد شد.
- چی می‌گی روشنا؟
دستام ب*غ*ل کردم.
- فهمید دیگه گفت به دایی می‌گه منم مجبورم تا بهش توضیح بدم.
اونم دستاش رو ب*غ*ل کرد.
- الان میری تا بهش توضیح بدی؟
سری تکون داد.
سمت کتش رفت.
- پس منم میام
سمت در رفتم و بازش کردم.
- بیا.
باهم به سمت انبار رفتیم که علی جلوی در ایستاده بود.
با چشمای ریز به آرسین نگاه می‌کرد؛ وقتی بهش رسیدیم نگاهی به من و آرسین انداخت در نهایت رو به من گفت.
- معرفی نمی‌کنی؟
به آرسین که کنارم ایستاده بود نگاه کردم
- پسرعموم آرسین
باهم دست دادن و وارد انبار شدیم و روی مبل‌های ته انبار جا خوش کردیم. داشتم فکر می‌کردم از کجا شروع کنم که علی ضربه‌ایی به شونم زد.
- خب می‌شنوم؟
حرف‌های که می‌خواستم بگم گفتنش برام آسون نبود ولی یه دردول بعد چهارسال، بار سنگین رو دوش‌هام رو کم می‌کرد. به علی نگاهی کردم شروع به حرف زدن کردم
- شما آلمان بودید و هیچوقت ندیده؛ بودمتون. ولی مامان همیشه از دایی می‌گفت. بابام با یه مردی تو شرکت شریک شده بود؛ روزهای اول از سودهای کلون حرف می‌زد و خیلی خوشحال بود و تا اینکه بعد چندماه بابا همش عصبانی بود و هعی به ما گیر می‌داد و اجازه بیرون رفتن نمی‌داد.
نفس عمیقی کشیدم انگار دوباره برگشته بودم به اون روزای شوم گذشته.
‌- یه روز وقتی مامان با گریه ازش می‌پرسید چه اتفاقی افتاده؛ شنیدم که بابا که خیلی به شریکش اعتماد داشت و بعضی اسناد شرکت و بالا کشیده و بابا رو تهدید کرده که یا به باند چاقاق اونا ملحق می‌شه یا شرکت رو نابود می‌کنه.
علی با قیافه متعجبی به من خیره بود و آرسین ناراحت به دیوار تکیه داده بود بازهم ادامه دادم.
- بابا جواب منفی داد و شرکت از دست رفت و یه شب بابا خونه نیومد؛ ساعت۱۲بود که گفتن بابا تصادف کرده ولی ما یعنی من می‌دونستم تصادف عادی نبوده. مامان نتونست تحمل نکرد و سکته کرد رکسانا افسرده شده بود و من ۱۶ساله ازش مراقبت می‌کردم. هی‌چوقت اون روز نحس که مار وارد زندگیمون شد؛ یادم نمی‌ره. خواهر سادم و گول زد باهاش ازدواج کرد و ما رو با خودش برد به عمارتی تازه فهمیدیم تو چه دردسری افتادیم.
قطره اشکی بخاطر حال و روز گذشته از چشمم چکید که آرسین دست روی شونم گذاشت.
- آروم باش روشنا، دوست نداری ادامه نده
سری به معنای نه تکون دادم اشکام رو پاک کردم.
-اون دوست و فرستاده روزبه، شریک بابا بود؛ که با نقشه به ما نزدیک شده بود. هر روز رکسانا کتک می‌زد و منم نوکری عمارت می‌کردم و هر روز از اشوان پسر روزبه کتک می‌خوردم؛ تا اینکه یه روز وقتی داشتم پله ها تمیز می‌کردم اون ع*و*ضی رکسانا رو زد وقتی رفتم جلوش رو بگیرم دست و پام رو بستن. روزبه لعنتی جلو همه به رکسانا تعرض کرد و بچه‌ تازه شکل گرفته‌اش رو کشت منم چند روز بعد وقتی کسی تو خونه نبود مدارک مهمی از روزبه دزدیدم و فرار کردم من چهار سال زندگیم و روی انتقام تمرکز کردم و الان اینجام تا انتقام بگیرم.
علی مشتی به دیوار کوبید بیرون رفت با کمک آرسین بلند شدم به اتاقم رفتم نفرتم بیشتر شده بود و روی تخت خوابیدم که پتو روم انداخت بیرون رفت انقدر خسته و بدبخت بودم که بخواد سریع خوابم ببره.
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
آخرین ویرایش:

Somayeh.a

کاربر تک رمان
کاربر تک رمان
Nov 14, 2020
44
599
53
  • نویسنده موضوع
  • #9
━─━──━─━༻?༺━─━──
#part10
با صدای کوبیده شدن در اتاق بیدار شدم، یکی داشت در می‌زد. چشمام رو مالیدم از تخت دل‌کندم و در رو باز کردم که چهره علی و آرسین پدیدار شد.
-خیرباشه اول صبحی.
علی تک خنده‌ای زد و موهای پسرونم رو بهم ریخت.
-کدوم اول صبحی روشنا ساعت دوازده ظهره.
چشمام گشاد شد و خواب از سرم پرید؛ سابقه نداشته که تا این ساعت بتونم بخوابم. سعی کردم ضایعه شدنم رو نادیده بگیرم
- خب حالا چیکار داشتی که اومدین؟
خواست چیزی بگه که در اتاق الناز باز شد، الناز بیرون اومد با دیدن ما با لبخنداین سمت اومد.
- بلاخره تونستین این خرس رو بیدار کنید.
نیش‌خندی زدم که evil هم از اتاق الناز بیرون اومد و یه راست اومد؛ سمت من رو زانوهام نشستم که بغلم اومد.
- خوشگل خودم کجا بوده؟
سرش رو ناز کردم که الناز خنده‌ای کرد و سمت پایین رفت، اما اون دوتا هنوز بالا سر من ایستاده بودن.
- خب آقایون می‌گفتید؟
علی پیشونیش رو خاروند.
- خب برو کنار از جلو در داخل اتاق حرف می‌زنیم.
کنار رفتم و روی کاناپه نشستم که اون دوتاهم جلوم قرارگرفتن و علی با مکثی شروع به حرف زدن کرد.
- من به بابا چیزی نمی‌گم اما شرط داره.
طبق عادت ابرویی بالا انداختم که خودش ادامه داد.
علی: باید بزاری من هم کمکت کنم.
خنثی نگاهش کردم بعد شروع کردم به خندیدن.
- مگه می‌رم نقل و نبات بچینم کمتر از جنگ نیست می‌دونی؟ نمی‌شه قبول نمی‌کنم.
شونه‌ای بالا انداخت.
- پس منم به بابا می‌گم.
خواست سمت در بره که به آرسین نگاه کردم
- یه‌کاری کن توام به من زل زدی
اخمی کرد و به علی که در اتاق باز کرده بود نگاه کرد.
- منم قبل تو باهاش کلی حرف زدم مرغش یه پا داره.
پوفی کشیدم نمی‌تونستم حالا که به هدف نزدیکم شدم بزارم علی خرابش کنه؛ ناچارا بلند شدم دنبالش راه افتادم داشت از پله ها پایین می‌رفت.
- علی وایستا.
ایست کرد و سمت من برگشت و راه رفته رو برگشت
- می‌شنوم؟
من منی کردم در آخر چشمام با حرص بستم.
- قبوله.
لبخندی زد و خوبه‌ای زیر ل*ب گفت و سمت پذیرایی رفت. لعنت به روح خبیثت کنم.
یک هفته از اومدن دایی اینا می‌گذشت و آرسین پی جشن روزبه بود دیگه ندیده بودمش رفته به عمارت روزبه، خمیازه‌ای کشیدم سمت پایین رفتم تا پیش بقیه بشینم. سمت آشپزخونه رفتم تا برای خودم قهوه بریزم که با صدای دایی سعید که من رو صدا می‌زد به پذیرایی رفتم.
- بله دایی؟
به مبل اشاره‌ای کرد که نشستم‌؛ علی و الناز هم اومدن نشستن انگار موضوع مهمی بود با جدیت به دایی زل زدم.
- اتفاقی افتاده؟
صداش رو صاف کرد و با جدیت شروع به حرف زدن کرد.
- ما داریم برمی‌گردیم به آلمان.
خب چه بهتر البته نه اینکه از بودنشون ناراحت باشم ولی خب دست و پام با وجودشون بسته است و اینجام محیطش خیلی خطرناکه با حرف بعدیش اخمام توهم رفت و کل خوشحالیم پر کشید.
- و اینکه توام با ما قراره بیای پس لباسات رو جمع کن.
الان داره دستور می‌ده به من، به چه حقی.
- اما من نمیام.
اخماش رو توهم کشید و اعصاش رو به زمین کوبید.
- من ازت نپرسیدم؛ روشنا دستور دادم. همین‌طوری کسی بالا سرت نبوده خیلی ول شدی.
دود از سرم بیرون می‌زد به من گفت ول، به من دستور می‌ده.
به زن دایی که همش لباش گ*از می‌گرفت و آرسین که با ابرو اشاره می‌کرد آروم باشم توجه‌ای نکردم.
بلند شدم و روبه روی دایی وایستادم
- شماهیچ حقی در مقابل من ندارید و اجازه ندارید واسه من تعیین تکلیف کنید.
علی از دستم رو کشید تا با خودش ببرتم که دستم رو با ضرب کشیدم. به دایی که از عصبانیت سرخ شده بود نگاه کردم. دستش برد هوا که بزنه تو صورتم که دستش رو تو هوا نگه‌داشتم.
- انقدر وقیح شدی که تو صورت من می‌ایستی؟
پوزخندی زدم و از سرتاپاش نگاه کردم
- من وقاحتی نمی‌بینم دارم از حقم دفاع می‌کنم؛ تویی که داری ادعای خوب بودن می‌کنی؟ وقتی مامان و بابام فوت شدن کجا بودی هوم ؟
دستش رو از دستم درآورد که صدام بالاتر بردم.
- اره حقیقت د*ر*د داره دایی جون اگه تا الان چیزی نگفتم فقط بخاطر بزرگی خودم بوده و آسایش روح مامانم.
- روشنا؟
برگشتم که چشمم به منیره خانم خورد که با اخم نگاهم می‌کرد با تشر ادامه داد.
- احترام نگه‌دار دختر.
سری تکون دادم سمت در خروجی رفتم و به گریه‌های زن دایی و الناز و صدا زدنای علی توجه‌ای نکردم.
سمت پورشه‌ام رفتم و با تیک آفی سمت خارج شهر راه افتادم.
خیلی عصبانی بودم و همش رو روی پدال گ*از خالی کردم. هه! فکر کرده می‌گه بریم منم می‌گم چشم خان دایی اصلا هرچی شما بگید! من تا انتقام نگیرم جایی نمی‌رم. ساعت یک شب بود و من کل شهر رو دور زده بودم. هرچی علی و منیره خانم و آرسین زنگ زدن جواب ندادم؛ حوصله هیچکس رو نداشتم.
ساعت نزدیک دو بود که برگشتم خونه، چراغ‌ها روشن بود و آمادگی یه دعوا دیگه رو گرفته بودم ولی وقتی خونه رفتم؛ فقط آرسین و علی و منیره خانم تو پذیرایی نشسته بودن. منیره خانم تا منو دید اومد سمتم بغلم ڪرد.
- کجا بودی دختر قشنگم؟
خودم به بغلش فشار دادم بعد چند دقیقه از بغلش بیرون اومدم.
- خوبم مامانی شما برید بخوابید منم می‌خوابم. چیشد دایی جون قصد دوباره دعوا کردن ندارن؟
اصلا برام مهم نبود که علی این‌جاست یا ممکنه ناراحت بشه. منیره خانم چنگی به صورتش زد.
- دخترم چه طرز صحبت کردنه؛ داییت هم رفته.
جا خوردم پس رفت چه بهتر حوصله جنگ دوم رو نداشتم.
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
آخرین ویرایش:

Somayeh.a

کاربر تک رمان
کاربر تک رمان
Nov 14, 2020
44
599
53
  • نویسنده موضوع
  • #10
━─━──━─━༻?༺━─━──
#part11
-خوبه منم می‌رم بالا تا بخوابم خیلی خستم.
سمت پله‌ها رفتم و در اتاق که باز شد.
با صدای علی به چهارچوب در تکیه دادم.
- کجا بودی تا حالا؟
خمارخواب پوفی کشیدم.
- الان به شدت خوابم میاد پس شب‌بخیر.
اجازه حرفی بهش ندادم داخل رفتم در رو هم بستم.
با همون لباس‌ها خودم روی تخت انداختم. حتی توان تکون دادن انگشت‌هام رو نداشتم. کم کم پلک‌هام افتاد رو هم و وارد دنیای خواب شدم.
- روشنـا.
با صدای آرسین و کوبش در بیدار شدم و چشمام رو مالیدم که دوباره به در کوبید.
- ای خبر مرگت امدم.
با چشمای بسته سمت در رفتم که با سر فرود اومدم روی زمین و دماغ خوشگلم له شد.
- آخ که جیگرت تیکه پاره بشه هـا چی‌ می‌گی اول صبحی؟ دماغم له شد.
- چی می‌گی روشنا؟ بیا در بازکن خبر خیلی مهمی دارم.
با غرولند بلند شدم سمت در رفتم.
- چی؟ بگو چی مهم‌تر از دماغ خوشگل منه که له شد.
تک خنده‌ای زد و با انگشت ضربه‌ای به دماغم زد.
- آخی گوگولی نازی
مشتی به شکمش کوبیدم که نفسش حبس شد.
- خب می‌گفتی؟
نصف نفسش رو بیرون داد.
- غ*لط کردم.
سری از رضایت تکون دادم که یهو جدی شد.
آرسین: روزبه مهمونی رو جلو انداخت.
سیخ وایستادم و با دقت به حرفش گوش دادم.
- چرا؟
بی‌خیال زمزمه کرد.
آرسین: پسرش قراره بعد چند روز برگرده خارج و مهمونی رو جلو انداخته.
سری تکون دادم. چه شانس خوبی هم روزبه و هم پسرش رو یک‌جا می‌کشم.
آرسین بی حرف پایین رفت و منم داخل اتاق شدم که evil خودش رو زیر تخت جا داد.
- چیکار می‌کنی evil.
سمتش رفتم که عقب رفت تا دستم بهش نرسه، همدم خوشگل من قهر کرده.
با زور و ضرب از زیر تخت اومد بیرون.
- خب قهر نکن دیگه، می‌برمت بیرون باشه؟
چشماش درخشید که سمت سرویس رفتم و صورتم رو شستم و بیرون اومدم مثل همیشه مانتو شلوار مشکی پوشیدم سمت evil رفتم؛ که جلوی کمد مخصوص خودش ایستاده بود.
- خب حالا نوبت evilجذابمونه.
کروات زردی براش بیرون آوردم و بستم و با هم بیرون رفتیم که آرسین سوتی زد که نگاه علی هم به ما افتاد.
- چه زوج خوشگلی.
سری تکون دادم و با evilبه باغ رفتیم. همین که پاش به باغ رسید؛ دیگه ندیدمش.
بعد ۴ساعت بازی‌کردن خسته داخل خونه رفتم و گذاشتم evilتنها بمونه. آرسین و علی مثل پیرمردا شطرنج بازی می‌کردند.
رو مبل لم دادم که آرسین نگاهی بهم انداخت
- سلام بانو.
سر تکون دادم که متقابلاً سر تأسفی تکون داد.
ترانه: میز ناهار آمادست خانم.
بلند شدیم سمت میز رفتیم مثل همیشه سفره رنگی رنگی بود به لطف منیره خانم. شروع به خوردن کردیم.
- راستی روباه‌ات کجاست؟
لقمه‌ام رو قورت دادم. به علی که سوال پرسید نگاه کردم.
- باغ.
آهانی زیر ل*ب گفت و بقیه غذامون رو خوردیم ساعت دو بود.
- ترانه.
از آشپزخونه بیرون اومد.
- جانم خانم؟
از جام بلند شدم.
- لطفاً evil رو از باغ بیار.
بیرون رفت و بعد چند مین باevil اومد که بغلش کردم و ریموت و گوشیم رو گرفتم سمت در خروجی رفتم.
- نظرت در مورد موتور سواری چیه؟
کلاه ایمنی خوردم و evil رو سرمون گذاشتم و موتور رو روشن کردم؛ کمی اطراف دور زدیم در نهایت جلوی پارکی ایست کردم تا کمی هم قدم بزنیم.
تو پارک قدم می‌زدیم و هر بچه‌ای رد می‌شد، عکس با evil می‌نداخت و منم چیزی نمی‌گفتم.
ساعت شش شده بود و evil هم‌چنان جلو می‌رفت و منم دنبالش می‌رفتم.
- سلام خوشگله.
بدون توجه بهش راه می‌رفتم که کنارم راه می‌ا‌ومد.
- افتخار آشنایی نمی‌دی؟
بازم توجه نکردم evil هم انگار خوشش نیومد که ایستاد.
- چه روباه خوشگلیه منم سگ دارم می‌خوای نشونت بدم.
قدمی جلو رفتم از نظر قدی ازش کوتاه تر بودم.
- منم یه روی سگ دارم می‌خوای ببینیش؟
خواستم برگردم که دستم رو گرفت که ناخداگاه پام بالا رفت و لگدی به شکمش زدم که پرت شد تو باغچه و شروع کرد به فحش دادن. بی‌توجه به راهم ادامه دادم.
بعد چند ساعت با evil به خونه برگشتیم. مثل این چند شب آرسین نبود و علی هم بیرون بود. جلوی تلویزیون نشستم و شبکه‌ها رو بالا و پایین می‌کردم که با دیدن فیلم ترسناکی شبکه پخش می‌کرد؛ چهارزانو نشستم. آخ جون الان فقط خوراکی می‌خوام.
- منیره جون میشه کمی برام خوراکی بیارید.
مثل وقت‌های که دردی نداشتم با ذوق داشتم فیلم نگاه می‌کردم جاهای ترسناک evil رو فشار می‌دادم.
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
آخرین ویرایش:
بالا